برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1290 100 1

toe

/ˈtoʊ/ /təʊ/

معنی: پنجه، جای پا، انگشت پای مهره داران، با انگشت پا زدن یا راه رفتن
معانی دیگر: انگشت پا (انگشت دست: finger)، با پنجه ی پا زدن یا راندن، تیپا زدن، با تک پا زدن، با نوک پا راه رفتن، پاورچین رفتن، روی سرپنجه ایستادن، (با انگشت پا یا سرپنجه) تماس حاصل کردن (با چیزی)، (نوک انگشتان پا را) کنار چیزی قرار دادن، (نجاری - میخ را) کج کوبیدن، یک وری کوبیدن، (سر میخ را) خم کردن (toenail هم می گویند)، (جوراب و کفش) پنجه، (جانور) بخش پیشین سم، پیش سم، چنگال، (معماری - مکانیک) انگشتی، پنجه ی سد، پنجه ی ساختمان، دسته ی بادامک، دسته ی ضامن، یاتاقانگرد، محور یاتاقان، هرچیز همانند انگشت یا پنجه ی پا، (کفش و جوراب) پنجه دار کردن، پنجه زدن به

بررسی کلمه toe

اسم ( noun )
عبارات: on one's toes, step on someone's toes
(1) تعریف: one of the jointed extensions on the end of the foot in humans and other vertebrates.

(2) تعریف: a similar part of the foot in other animals.

(3) تعریف: the front section or end of something that is worn on the foot, such as a slipper or sock.

(4) تعریف: something that resembles a toe in shape or location.
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: toes, toeing, toed
(1) تعریف: to reach for, touch, or kick with the toes.

(2) تعریف: to hammer in at an angle, as a nail or spike, or to secure or connect by hammering a nail or the like in this way.
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: toeless (adj.), toelike (adj.)
• : تعریف: to move or stand with the toes in a particular direction.

- She toes inward.
[ترجمه ترگمان] او پا به درون می‌گذارد
[ترجمه گوگل] او به داخل وارد می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

واژه toe در جمله های نمونه

1. toe the line (or mark)
1- جلو خط آغاز مسابقه ایستادن 2- فرمان برداری کردن،نظم و انضباط را رعایت کردن،سر به راه بودن

2. to toe the football
توپ فوتبال را تیپا زدن (با سرپنجه‌ی پا زدن)

3. the big toe
انگشت بزرگ پا،شست پا

4. the little toe
انگشت کوچک پا،کلیک

5. from top to toe
از سر تا پا

6. i stubbed my toe against the step
انگشت پایم به پله گرفت.

7. a gnawing pain in my toe
دردی دائم در انگشت پایم

8. from the tip of her toe to the tip of her head
از نوک پا تا نوک سرش

9. There is a hole in the toe of my sock.
[ترجمه ترگمان]یه سوراخ تو انگشت جوراب من هست
[ترجمه گوگل]یک سوراخ در پا از جوراب من وجود دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. The girl had got a splinter in her toe.
[ترجمه ترگمان]آن دختر یک تکه چوب در انگشت داشت
[ترجمه گوگل]این دختر در انگشت شستشوی او بود
[ترجمه شما] ترجمه ...

مترادف toe

پنجه (اسم)
hand , paw , fork , fistula , claw , toe , pitchfork , talon , five fingers
جای پا (اسم)
trace , foothold , footing , toe , rake , footstep , footprint , vestige , toehold , footmark
انگشت پای مهره داران (اسم)
toe
با انگشت پا زدن یا راه رفتن (فعل)
toe

معنی عبارات مرتبط با toe به فارسی

چرم لایه سرپنجه کفش
رویه پنجه کفش
(اسب) ترک خوردگی جلو سم، سم ترک، شکاف جدار سم اسب
(به ویژه رقص باله) رقص سرپنجه، تک پا رقصی، رقص روی نوک پا، رقاصه روی نوک پا
(اتومبیل و غیره) تقارب چرخ های جلو
1- جلو خط آغاز مسابقه ایستادن 2- فرمان برداری کردن، نظم و انضباط را رعایت کردن، سر به راه بودن
گوشت زیر پنجه پا
شست پا
شست پا
وابسته به مسابقه ی راهروی (پیاده روی) تند، باپنجه وپاشنه، بانوک پا
(بازی کودکان) چهارخانه بازی
رجوع شود به: tick-tack-toe

معنی toe در دیکشنری تخصصی

toe
[عمران و معماری] پنجه
[زمین شناسی] پنجه - انحنای لبه توده جابجا شده مواد، در پایین ترین سطح را، پنجه زمینلغزشی نامند.
[عمران و معماری] تخته پنجه
[زمین شناسی] زهکش پنجه
[زمین شناسی] صافی پنجه
[کوه نوردی] لاخِ پنجه
[فوتبال] ضربه نوک پا
[عمران و معماری] پای سد - پنجه یک سد
[زمین شناسی] پای سد ، پنجه یک سد
[عمران و معماری] پیشانی سطح مشترک
[آب و خاک] پنجه لغزش
[عمران و معماری] پای شیروانی - پای شیب
[زمین شناسی] پای شیروانی ، پای شیب
[زمین شناسی] پیشانی سطح مشترک
[زمین شناسی] پنجه سد
[آب و خاک] پنجه سد
[عمران و معماری] پایه پایاب
[زمین شناسی] پایه پایاب ،پنجه سد
[ریاضیات] تیک تک تو، دوز بازی
...

معنی کلمه toe به انگلیسی

toe
• one of the digits of the foot; front section (as of a sock, etc.)
• touch with the toes; kick with the toe
• your toes are the five movable parts at the end of each foot.
• the toe of a shoe or sock is the part that covers the end of your foot.
• if you toe the line, you behave in the way that people in authority expect you to.
toe dance
• ballet dance; dance ballet, dance while on one's toes
toe hold
• ledge or crevice for placing the foot while climbing; "head start", advantageous position; wrestling hold in which an opponent's foot is twisted; strip used for support on sloped surfaces
toe of the shoe
• front end of a shoe, part of a shoe that covers the toes
toe ring
• ornamental ring worn around a toe
toe the line
• obey commands; walk in a ridge; wait at the starting line
toe the party line
• follow party policies, conform to the conventions of a particular political party
big toe
• biggest toe on the foot
• your big toe is the largest toe on your foot.
from tip to toe
• from head to foot; completely, totally
from top to toe
• from head to foot, entirely, all over

toe را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

اسماعیل
پاشنه
علي اصغر محمودي
انگشت شصت پا
باسم موالی زاده
تمسک جستن، متمسک شدن، پیروی شدید از یک قاعده
toe the line
toe the mark
احمد رضا علوی بختیاروند
انگست بغل انگشت شصت
لیلی موسوی
to keep toe in the door: از فرصت استفاده کردن
tinabailari
انگشت پا ☃️☃️
ashkan
هر کدوم از 5تا انگشت پا

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی toe
کلمه : toe
املای فارسی : توئه
اشتباه تایپی : فخث
عکس toe : در گوگل

آیا معنی toe مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )