انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 892 100 1

together

تلفظ together
تلفظ together به آمریکایی/təˈɡeðər/ تلفظ together به انگلیسی/təˈɡeðə/

معنی: با هم، بایکدیگر، یکجا، با همدیگر، بطور دسته جمعی، بضمیمه
معانی دیگر: دور هم، به هم، درهم، رویه هم، جمعا، متفقا، همزمان، یکباره، آزگار، متوالی، (پس از: add یا join و غیره) برای تاکید به کار می رود، بی وقفه، پشت سرهم، به دنبال هم، باضافه

بررسی کلمه together

قید ( adverb )
(1) تعریف: in or into one gathering, group, mass, or place.
متضاد: individually

- She mixed the ingredients together.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون مواد اولیه رو با هم قاطی کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او مواد تشکیل دهنده را با هم ترکیب کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: in or into association or cooperation with one another.
متضاد: separately

- Their children brought them back together.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بچه هاشون همه شون رو با هم آوردن
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بچه های آنها آنها را با هم جمع کردند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: one against or with another.
متضاد: separately

- three theories considered together
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سه نظریه با هم در نظر گرفته شدند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] سه نظریه در نظر گرفته شده با هم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: simultaneously.
متضاد: individually, singly

- They arrived together on the train.
ترجمه کاربر [ترجمه Alireza] انها با قطار آمدند
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] با هم سوار قطار شدند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها در قطار آمدند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: in uninterrupted succession.

- The play went on for several hours together.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بازی چند ساعتی ادامه داشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این بازی برای چند ساعت با هم ادامه داشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: in agreement or harmony.

- Can't we work together?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آیا ما نمی‌توانیم با هم‌کار کنیم؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] نمی توانیم با هم کار کنیم؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
صفت ( adjective )
• : تعریف: (informal) emotionally stable.

- a together personality
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک شخصیت با هم داشته باشند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شخصیت با هم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه together در جمله های نمونه

1. together let's get on with the job of rebuilding our economy
ترجمه بیایید با هم کار بازسازی اقتصادمان را پی‌گیری کنیم.

2. together they were able to lift the sack of rice
ترجمه آنها توانستند با هم کیسه‌ی برنج را بلند کنند.

3. together with
ترجمه 1- به همراه،همراه با،با هم،به اتفاق

4. all together 30 thousand volunteers were mustered
ترجمه جمعا سی هزار داوطلب گردآمدند.

5. bound together by vows of marriage
ترجمه وابسته به هم از طریق سوگند ازدواج

6. all together
ترجمه 1- همه با هم،جمعا 2- کلا،کاملا

7. bring together
ترجمه دور هم جمع کردن،به توافق رساندن،آشتی دادن

8. call together
ترجمه فراخواندن،فراخوان کردن،(برای گردهمایی) دعوت کردن

9. club together
ترجمه (انگلیس) پول روی‌هم گذاشتن،دنگی دادن

10. come together
ترجمه 1- دور هم جمع شدن،گرد آمدن 2- به هم رسیدن

11. draw together
ترجمه 1- متحد کردن

12. get together
ترجمه 1- جمع آوری کردن،گرد آوردن،انباشتن 2- تجمع کردن،گردهم آمدن 3- (عامیانه) توافق کردن

13. get together
ترجمه 1- دور هم جمع شدن،گرد آمدن 2- توافق کردن

14. go together
ترجمه 1- به هم خوردن (رنگ یا لباس) 2- (پسر و دختر) فقط با هم بیرون رفتن

15. hang together
ترجمه متحد بودن یا شدن،همبستگی خود را حفظ کردن،از هم پشتی کردن

16. hang together
ترجمه 1- به هم جور شدن،متناسب بودن 2- متحد شدن،تشریک مساعی کردن

17. hold together
ترجمه خراب یا فروریخته نشدن،کامل باقی ماندن،به‌هم چسبیده باقی ماندن

18. knock together
ترجمه 1- برهم کوفتن،به هم کوبیدن،موجب تصادم دو چیز شدن 2- به هم خوردن،به هم کوفته شدن

19. pig together
ترجمه با هم مثل خوک زندگی کردن،در کثافت زیست کردن

20. plot together
ترجمه تبانی کردن،توطئه چیدن

21. put together
ترجمه پهلوی هم گذاشتن،ترکیب کردن،ساختن

22. throw together
ترجمه 1- (با شتاب و بی‌دقتی) ساختن،سر هم بندی کردن 2- (با هم) آشنا کردن

23. he crossed together two flowers and came up with this flower
ترجمه او دو گل را با هم پیوند زد و این گل را به وجود آورد.

24. he glued together layers of wood and held them in a clamp to dry
ترجمه لایه‌های چوب را به هم چسب زد و در قید گذاشت تا خشک شود.

25. he pieced together parts of the torn paper money
ترجمه او بخش‌های اسکناس پاره را به هم چسباند.

26. planks joined together with metal clamps
ترجمه تخته‌هایی که با بست فلزی به هم وصل شده‌اند

27. shots fired together
ترجمه تیرهایی که هم زمان شلیک شدند

28. the family together earned nine hundred dollars a week
ترجمه آن خانواده روی هم هفته‌ای نهصد دلار درآمد داشت.

29. the tribe together with its allies could field a large army
ترجمه آن قبیله به اتفاق متحدانش می‌توانست قشون بزرگی را به رزمگاه بیاورد.

30. they clapped together a makeshift house for them
ترجمه (با عجله) برای آنها خانه‌ای موقتی سر هم بندی کردند.

31. they fought together in the war
ترجمه طی جنگ در کنار همدیگر جنگیدند.

32. they spoke together with heat
ترجمه آنان با تندی با یکدیگر حرف زدند.

33. they walked together with locked arms
ترجمه آنها بازو در بازو مشغول قدم زدن بودند.

34. they worked together in harmony
ترجمه آنان با هماهنگی با هم کار می‌کردند.

35. to piece together parts of an engine
ترجمه قطعات موتور را سر هم کردن

36. to piece together the truth
ترجمه به حقیقت پی بردن

37. we traveled together from tehran to tabriz
ترجمه از تهران تا تبریز با هم سفر کردیم.

38. your beauty together with your charm conquered the world. . .
ترجمه حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت. . .

39. pull oneself together
ترجمه به‌خود آمدن،خود را جمع و جور کردن،عنان اختیار را از کف ندادن

40. take counsel together
ترجمه با هم مشورت (کنکاش) کردن

41. among us, getting together on fridays had become a family institution
ترجمه در میان ما گردهمایی روز جمعه یک سنت خانوادگی شده بود.

42. bind the dollars together in bundles of one hundred
ترجمه دلارها را صد تا صد تا به هم ببند.

43. friends must stick together
ترجمه دوستان باید هوای همدیگر را داشته باشند.

44. he had held together his torn sleeve with a few pins
ترجمه آستین پاره‌ی خود را با چند سوزن ته گرد به هم وصل کرده بود.

45. his eyebrows bushed together
ترجمه ابروهای پرپشت او به هم وصل بودند.

46. let us worship together
ترجمه بیا با هم نیایش کنیم.

47. men were lumped together according to height
ترجمه مردان را برحسب قدشان دسته بندی می‌کردند.

48. patriotism drew them together
ترجمه میهن دوستی آنان را متحد می‌کرد.

49. rubbing two stones together produces sparks
ترجمه به هم مالیدن دو سنگ جرقه تولید می‌کند.

50. students and faculty together presented their demands
ترجمه دانشجویان و استادان خواسته‌های خود را تواما ارائه کردند.

51. the students room together in the dormitory
ترجمه دانشجویان با هم در خوابگاه زندگی می‌کنند.

52. they were fastened together by pins
ترجمه با سنجاق به هم وصل شده بودند.

53. this machine clamps together sheets of cardboard
ترجمه این دستگاه صفحات مقوا را به هم بست می‌زند.

54. we are knitted together by common interests
ترجمه علایق مشترک ما را پیوند می‌دهد.

55. we have joined together to form a party
ترجمه گرد هم آمده‌ایم تا حزبی تشکیل بدهیم.

56. we must hang together or we will hang separately!
ترجمه (بنجامین فرانکلین) اگر متحد نشویم تک‌تک از دار آویخته خواهیم شد!

57. get one's act together
ترجمه (عامیانه) بهتر عمل کردن

58. get one's shit together
ترجمه (خودمانی) امور خود را سامان دادن،کارها را مرتب کردن

59. ali hit his hands together
ترجمه علی دستانش را به هم زد.

60. detectives tried to piece together the details of the crime
ترجمه کارآگاهان کوشیدند از جزئیات جنایت نتیجه‌گیری کنند.

61. he knotted the ropes together
ترجمه او طناب‌ها را به هم گره زد.

62. he tossed the ropes together and they got kinked
ترجمه او طناب‌ها را روی هم ریخت و آنها درهم گیر کردند.

63. husband and wife stand together both in prosperity and misfortune
ترجمه زن و شوهر هم در سعادت و هم در فلاکت با یکدیگر می‌مانند.

64. its pieces were screwed together with long screws
ترجمه قطعات آن با پیچ‌های بلند به هم پیچ شده بودند.

65. let's put our heads together
ترجمه بیا با هم مشورت و همفکری کنیم.

66. our heads were close together
ترجمه سرهایمان به هم نزدیک بودند.

67. raindrops run and pool together
ترجمه قطره‌های باران جاری می‌شوند و حوضچه تشکیل می‌دهند.

68. several yarns are twisted together to make a cord
ترجمه برای ساختن ریسمان چندین نخ بهم تابیده می‌شود.

69. she joined her hands together in the indian fashion and gave a little bow
ترجمه او به سبک هندی‌ها دست‌هایش را به هم چسباند و تعظیم کوتاهی کرد.

70. the eggs are fecundated together
ترجمه تخم‌ها با هم زادمند (یا بارور) می‌شوند.

مترادف together

با هم (قید)
altogether , vis-a-vis , in toto , together , simultaneously
بایکدیگر (قید)
together , each other
یکجا (قید)
outright , entirely , together , holus-bolus
با همدیگر (قید)
together
بطور دسته جمعی (قید)
together
بضمیمه (قید)
together

معنی عبارات مرتبط با together به فارسی

1- به همراه، همراه با، با هم، به اتفاق، 2- علاوه بر، بضمیمه، باضافه
با در نظر گرفتن همه ی جوانب یا شرایط، از هر نظر، 1- همه با هم، جمعا 2- کلا، کاملا
کند هم جنس با هم جنس پرواز
کبوتر با کبوتر باز با باز کند همجنس با همجنس پرواز
کند همجنس با همجنس پرواز
دور هم جمع کردن، به توافق رساندن، آشتی دادن
جلسه را آغاز کردن، اعلام شروع جلسه را کردن، فراخواندن، فراخوان کردن، (برای گردهمایی) دعوت کردن
(انگلیس) پول روی هم گذاشتن، دنگی دادن
1- دور هم جمع شدن، گرد آمدن 2- به هم رسیدن
1- متحد کردن، 2- توافق کردن، هم دل شدن

معنی کلمه together به انگلیسی

together
• cooperatively, simultaneously
• if people do something together, they do it with each other.
• if two things happen together, they happen at the same time.
• if things are joined or fixed together, they are joined or fixed to each other.
• if things or people are together, they are next to each other.
• if people are together on an issue, they have the same attitude towards it.
• you use together when considering the total amount that two or more things spend, produce, or are worth.
• if you say that things go together, you mean that they fit or suit each other or can both happen at the same time or in the same place without causing problems.
together with
• together with something means in addition to that thing.
add together
• make an addition by joining numbers; decide the sum of
agree together
• consent together
all together
• everyone working as a unit, everyone pulling together
band together
• join together, unite (as in action or coalition)
binding together
• tying together, amalgamation, union, joining together
birds of a feather flock together
• people who are alike tend to stick together
birds of a feather fly together
• similar people tend to attract to one another
birds of a feather stick together
• similar people tend to attract to one another
bring together
• set up a meeting between people; gather together, collect
bringing together
• introducing, acquainting
call together
• assemble, convene, summon
cling together
• stick together; stay together
come together
• assemble, gather together
crowded together
• packed densely, huddled together, congregated together, clustered together
fall together
• join together, form a single group
family get together
• family gathering

together را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی together

فرهاد سليمان‌نژاد ٢٢:٠١ - ١٣٩٦/١١/١٠
(ادبي‌تر): دوشادوش هم
|

ستاره ١٢:١٥ - ١٣٩٧/٠١/١٥
همگی
|

آوان ١٠:٣١ - ١٣٩٧/٠٢/١٦
دسته جمعی،گروهی
|

Mahnaz ١٥:٥٣ - ١٣٩٧/٠٢/٢٨
دورهمی
|

زهرا گلی ١٥:٣٧ - ١٣٩٧/٠٣/١٦
این کلمه در زبان های مختلف معنا های مختلفی می دهد اما معنی اصلی ورایج آن به معنای همگانی وبا همدیگر است
|

پوریا ١٥:٣٨ - ١٣٩٧/٠٥/٢٠
به صورت شریکی
|

KM ١٠:٤٠ - ١٣٩٧/٠٥/٢٧
با هم ، با یکدیگر
with each other
|

ملیکا ١٤:٥٥ - ١٣٩٧/٠٥/٢٧
گروهی یا دسته جمعی
|

Taha ١٦:٠١ - ١٣٩٧/٠٥/٢٩
پشت سر هم
|

پوریا ١٣:٣١ - ١٣٩٧/٠٥/٣٠
منسجم
|

ملیکا ١٨:٤٣ - ١٣٩٧/٠٦/٠٢
دوتایی . باهم . یکجا
|

Fatemeh ٢١:٢١ - ١٣٩٧/٠٧/١٨
بایک دیگر،با هم،همزمان
|

شهلا ٠٢:٢٨ - ١٣٩٧/٠٧/٢١
با یکدیگر
|

mim kh ١٤:٠٠ - ١٣٩٧/٠٨/١١
به علاوه
|

آوا ١٥:٠١ - ١٣٩٧/١١/٢٢
With each other!
|

پیشنهاد شما درباره معنی together



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی together
کلمه : together
املای فارسی : تگتهر
اشتباه تایپی : فخلثفاثق
عکس together : در گوگل


آیا معنی together مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )