انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

97 898 100 1

top

تلفظ top
تلفظ top به آمریکایی/ˈtɑːp/ تلفظ top به انگلیسی/tɒp/

معنی: اوج، سر، قله، بالا، نوک، تپه، راس، رویه، فرق، روپوش، فرق سر، رو، فرفره، تاپ، کروک، درجه یک فوقانی، فوقانی، عالی، کج کردن
معانی دیگر: تارک، چگاد، در، کلاهک، (بطری و غیره) سر، سرپوش، نهنبان، فرازگاه، بالاترین درجه یا جا یا مقدار، صدر، بیشینه، حداکثر، (شخص) عالی رتبه، ارشد، بلندجاه، جاهمند، سرآمد، برتر، بلند پایه، نخبه، پایور، گل سرسبد، بهترین، عالی ترین، گلچین، سرآغاز، ابتدا، اول، اولین، فرازین، بلندترین، روی، (شاخه های بالای گیاه را) زدن، سرشاخه زدن، نوک چیزی را زدن، در بالای چیزی قرار گرفتن، بلندتر بودن، فرازیدن، مرتفع تر بودن، در صدر قرار گرفتن، (با: off) به پایان رساندن، تمام کردن، متجاوز بودن (بر)، بیشتر بودن، فراتر رفتن، بهتر بودن، برتری داشتن، (از بالای چیزی) رد شدن، عبور کردن، (روی چیزی را) پوشاندن، (در اصل) دسته ی مو، گندله ی گیسو، سقف اتومبیل، کروکی، (کشتی بادبان دار) سکوب دکل، (جامه ی دو تکه) پیراهن (در برابر: شلوار)، بلوز، بالاتنه، (خودمانی - جمع - معمولا - با: the) محشر، خیلی خوب، معرکه، (جمع - بازی های ورق) ورق های برنده، ورق های بزرگ (مانند تک و شاه و بی بی)، (شیمی) فرارترین بخش ترکیب، (اسباب بازی کودک) فرفره، فرموک، سرازیر شدن

بررسی کلمه top

اسم ( noun )
عبارات: blow one's top, on top of
(1) تعریف: the uppermost area, point, or surface.
مترادف: apex, crest, crown, pinnacle, tip, vertex
متضاد: base, bottom
مشابه: apogee, head, meridian, peak, summit, zenith

- They climbed to the top of the mountain.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] از بالای کوه بالا رفتند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها به بالای کوه صعود کردند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: a cover, cap, or lid placed over or on something.
مترادف: cap, cover, lid
مشابه: apex, covering

- Put the top on the jar.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] top رو بذار روی شیشه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بالای سر شیشه قرار دهید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: the highest degree, rank, or position.
مترادف: acme, crest, crown, forefront, peak, summit
متضاد: bottom
مشابه: head, high, ne plus ultra, pinnacle, zenith

- He's at the top of his profession.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او در صدر حرفه خود است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او در بالای حرفه اش است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: one who is in or at the highest rank or position.
مترادف: head, superior
مشابه: best, boss, chief, commander, director, first, honcho, lead, leader, superintendent, top dog

(5) تعریف: that which is at the beginning or head.
مترادف: forefront, front, head, lead
مشابه: beginning, first

- I saw her name at the top of the list.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] من اسم او را در بالای لیست دیدم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] نام او را در بالای فهرست دیدم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: the part of a plant that grows above the surface of the ground.
مترادف: sprout
مشابه: crown, foliage, greens, leaves, plant, shoot, stalk, stem

- I washed the carrots and cut off the tops.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] من هویج را شستم و نوک آن‌ها را بریدم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] هویج را بشویید و تاپ ها را قطع کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: a piece of clothing, usually for women or girls, that covers all or part of the upper body.

- That top goes very nicely with that skirt.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن بالا با آن دامن خیلی خوب پیش می‌رود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این بالا به راحتی با این دامن می رود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
صفت ( adjective )
(1) تعریف: located in the highest place or position.
مترادف: apical, highest, tiptop, topmost, uppermost, vertical
متضاد: bottom
مشابه: crowning, summit

- the top branches of the tree
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] شاخه‌های بلند درخت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شاخه های بالای درخت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: highest in degree or quantity; greatest.
مترادف: best, greatest, prime, super, supreme, utmost
متضاد: bottom
مشابه: full-fledged, maximal, maximum, ultimate

- top savings
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پس اندازه‌ای بالا
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] صرفه جویی در بالای صفحه
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: first; foremost.
مترادف: first, first-rate, foremost, leading, premier, prime, superlative, supreme
مشابه: ace, best, champion, full-fledged, head, paramount, preeminent

- the top expert in his field
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک متخصص ارشد در زمینه کار
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کارشناس ارشد در زمینه خود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: tops, topping, topped
(1) تعریف: to provide with or act as a top.
مترادف: cap, cover, tip
مشابه: crest, crown, crumb, pinnacle, whip

- Snow topped the trees.
ترجمه کاربر [ترجمه فرزاد] برف درختان را پوشانده است.
|

ترجمه کاربر [ترجمه فرزاد] برف درختان را پوشانده است.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] برف روی درخت‌ها قرار داشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] برف درختان را بالا برد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to reach or go over the top of.
مترادف: mount, scale, surmount
مشابه: climb, crown, overtop

- The fox topped the fence.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] روباه از حصار بالا رفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] روباه حصار را بالا برد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to exceed.
مترادف: best, exceed, outdo, outstrip, overcome, overtop, surpass, transcend
مشابه: better, break, cap, defeat, excel, outclass, outshine, surmount

- He topped his brother in the swimming competition.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او برادرش را در مسابقات شنا به سر برد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او برادرش را در رقابت شنا کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to take away the top of; prune.
مترادف: crop
مشابه: clip, poll, prune, shear, trim, truncate

- The gardener will top all the trees.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] باغبان همه درخت‌ها را خواهد گرفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] باغبان همه درختان را بالا می برد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: on top
• : تعریف: to make a finish or conclusion.
مترادف: conclude, end, finish
اسم ( noun )
• : تعریف: a children's toy in the shape of a cone that is made to spin on its point.
مشابه: dreidel, gyroscope, teetotum

واژه top در جمله های نمونه

1. top dead center
ترجمه نقطه‌ی مرگ بالا

2. top of the morning
ترجمه سرآغاز بامداد

3. top of the page
ترجمه بالای صفحه

4. top off
ترجمه 1- به پایان رساندن،تمام کردن 2- تا بالا پر کردن

5. top out
ترجمه 1- (به ویژه آسمانخراش) چهارچوب یا اسکلت ساختمان را تمام کردن 2- تسطیح کردن،هموار کردن

6. a top athlete
ترجمه یک ورزشکار سرآمد

7. at top speed
ترجمه با بیشترین سرعت

8. from top to toe
ترجمه از سر تا پا

9. on top of his helmet there was a plume of three red feathers
ترجمه در نوک کلاهخود او یک کاکل مرکب از سه پر قرمز نصب شده بود.

10. our top priority
ترجمه اولین ارجحیت ما

11. the top drawer
ترجمه کشو بالایی

12. the top floor of the building
ترجمه طبقه‌ی فوقانی عمارت

13. the top left drawer of the desk
ترجمه کشو دست چپ و بالای میز

14. the top management
ترجمه مدیران عالیرتبه

15. the top of a pot
ترجمه در دیگ

16. the top of his career
ترجمه اوج ترقی او

17. the top of the hill
ترجمه نوک تپه

18. the top of the stairs
ترجمه بالای پلکان

19. the top of the table
ترجمه روی میز

20. the top of this year's crops
ترجمه گلچین محصولات امسال

21. the top right drawer of my desk
ترجمه کشو بالا و دست راست میز من

22. the top spot in our company
ترجمه بالاترین مقام در شرکت ما

23. to top new resources
ترجمه از منابع جدید بهره‌برداری کرد.

24. on top
ترجمه 1- در بالا،در اوج،درصدر 2- موفق،کامیاب

25. on top of
ترجمه 1- در بالای،در روی،بر روی 2- به علاوه،علاوه بر این 3- بلافاصله 4- دارای تسلط یا کنترل 5- رجوع شود به: resting upon

26. on top of the world
ترجمه (عامیانه) سربلند،خشنود،غرق در شور و شعف

27. a bottle top
ترجمه سر بطری

28. a box top
ترجمه در جعبه

29. a spinning top
ترجمه فرفره‌ی گردان (در حال چرخش)

30. among the top three students in class
ترجمه در زمره سه نفر از نخبه‌ترین شاگردان کلاس

31. from the top down to the most menial levels of the staff
ترجمه از بالا تا دون ترین سطوح کارمندان

32. from the top of the sky
ترجمه از بالای آسمان

33. full (or top or maximum) speed
ترجمه بیشینه‌ی تندی،حداکثر سرعت

34. if you top carrots, the roots will grow bigger
ترجمه اگر شاخ و برگ بالای هویج را بزنی ریشه‌ی آن بزرگتر می‌شود.

35. put the top on the teapot!
ترجمه در قوری را بگذار!

36. they gained top honors
ترجمه آنان به بالاترین افتخارات دست یافتند.

37. at the top of one's lungs
ترجمه (فریاد) از ته دل،با صدای بسیار بلند

38. blow one's top
ترجمه (امریکا - خودمانی) 1- از جا در رفتن،آتشی شدن 2- دیوانه شدن

39. off the top
ترجمه (خودمانی) از محل درآمدهای ناخالص

40. off the top of one's head
ترجمه سرسری،نسنجیده،همین جوری

41. over the top
ترجمه 1- بیش از سهمیه یا بودجه یا برآورد (و غیره 2- (ارتش - مثلا در حمله) از فراز خندق،از روی حصار

42. all night, the top branches of the tree nodded in the wind
ترجمه سرشاخه‌های درخت همه‌ی شب در باد تکان می‌خوردند.

43. froth forms on top of beer
ترجمه روی آبجو کف به وجود می‌آید.

44. men at the top make the decisions and men at the bottom carry them out
ترجمه مردان بلندپایه تصمیم‌ها را می‌گیرند و مردان دون‌پایه آنها را انجام می‌دهند.

45. midway to the top of the mountain
ترجمه در نیمه راه قله‌ی کوه

46. one of our top military experts
ترجمه یکی از خبرگان نظامی بلندپایه‌ی ما

47. she opened the top two buttons of her dress
ترجمه او دو دکمه‌ی بالای پیراهن خود را باز کرد.

48. shut the bottle top tightly
ترجمه در بطری را کیپ کن.

49. the arches that top the windows
ترجمه تاق‌های ضربی که در بالای پنجره‌ها قرار دارند

50. the cupola on top of the library
ترجمه قبه‌ی (گنبدچه‌ی) بالای (ساختمان) کتابخانه

51. the fat on top of the broth
ترجمه روغن روی آبگوشت

52. they won the top of the hill by noon
ترجمه تا ظهر به سر تپه دست یافتند.

53. a banquet for the top brass
ترجمه ضیافتی به افتخار افسران عالی‌رتبه

54. clouds wreathed the mountain top
ترجمه ابرها قله‌ی کوه را احاطه کردند.

55. he gets commission on top of his salary
ترجمه او علاوه بر حقوق کارمزد (درصد) هم می‌گیرد.

56. he sat on the top deck of the bus
ترجمه او در طبقه‌ی دوم اتوبوس نشست.

57. nuclear submarines were on top of the navy's wish list
ترجمه زیردریایی‌های اتمی‌در صدر فهرست خواسته‌های نیروی دریایی بود.

58. school building is our top priority
ترجمه احداث مدرسه بالاترین اولویت ما است.

59. she shouted at the top of her voice
ترجمه با صدای بسیار بلند فریاد کشید.

60. the pope is on top of the catholic hierarychy
ترجمه پاپ اعظم در بالای پایگان کلیسای کاتولیک قرار دارد.

61. the spin of a top
ترجمه چرخش فرفره

62. they banked dirt on top of the tomb
ترجمه روی قبر (مقداری) خاک انباشته کردند.

63. to perforate a box top to give a captured butterfly air
ترجمه در قوطی را سوراخ کردن و به پروانه‌ی اسیر هوا رساندن

64. to screw a box top tight
ترجمه در جعبه را محکم پیچ کردن

65. blow one's stack (or top or lid)
ترجمه (امریکا ـ خودمانی) از جا دررفتن،خشمگین شدن

66. to (or at) the top of one's bent
ترجمه با حداکثر کوشش و تقلا،با تمام نیرو

67. a house standing eminent on top of a hill
ترجمه خانه‌ای که روی تپه سربه آسمان کشیده است

68. a strenuous climb to the top of the mountain
ترجمه صعود طاقت فرسا به قله‌ی کوه

69. he piled the shoes on top of each other
ترجمه او کفش‌ها را روی هم انباشته کرد.

70. my house is located on top of a hill
ترجمه خانه‌ی من بر فراز تپه‌ای قرار دارد.

مترادف top

اوج (اسم)
acme , climax , pinnacle , culmination , zenith , top , summit , apogee , apex , tip-top , pitch , crescendo , high tide , meridian , noontide
سر (اسم)
slide , secret , edge , end , mystery , point , acme , top , head , tip , inception , beginning , chief , origin , apex , vertex , cover , corona , incipience , headpiece , extremity , glide , piece , flower , lid , pate , noddle , pash , plug , inchoation , lead-off , nob , noggin , sliding
قله (اسم)
point , acme , climax , culmination , zenith , top , peak , summit , crest , vertex , knoll , pap , knap
بالا (اسم)
top , ascendancy , ascendency , upside , ascendence
نوک (اسم)
end , bill , point , top , head , tip , peak , summit , horn , apex , beak , vertex , barb , ascender , neb , knap , jag , fastigium , ridge , nib
تپه (اسم)
top , hill , mound , mount , brae , barrow , mesa , ben , knurl , tumulus , tump
راس (اسم)
end , climax , pinnacle , top , head , tip , peak , leader , vertex , cap , fastigium
رویه (اسم)
upper , tack , top , procedure , facing , cover , surface , method , scheme , metier , comportment , vamp , praxis , tenor , instep , ism
فرق (اسم)
top , vertex , distinction , sinciput , odds , difference , contradistinction , crown , discrimination , inequality
روپوش (اسم)
top , cover , hood , cortex , gown , topcoat , wrapper , duster
فرق سر (اسم)
top , vertex , sinciput , crown
رو (اسم)
face , top , visage , superficies
فرفره (اسم)
top , whirligig , gig , spinner
تاپ (اسم)
top
کروک (اسم)
top
درجه یک فوقانی (اسم)
top
فوقانی (صفت)
over , upper , top , head , overhead , dorsal
عالی (صفت)
superior , super , great , fine , top , high-toned , high , grand , brave , gallant , beautiful , splendid , exquisite , excellent , superb , capital , immense , spiffy , imperial , magnificent , nobby , supreme , outstanding , superlative , swank , elevated , lofty , famous , copacetic , top-hole , remarkable , topping , high-grade , sublime , exalted , first-rate , unrivaled , palmary , ripping , wally , whizbang , whizzbang
کج کردن (فعل)
top , tip , incline , deflect , bend , strain , slant , list , crook , tilt , contort , inflect , recurve , distort , hook , incurve

معنی عبارات مرتبط با top به فارسی

(امریکا - نوار صوتی یا صفحه و غیره ی موسیقی و آواز) چهل تای اول (از نظر فروش)
(امریکا) وابسته به 40 صفحه یا نوار صوتی و غیره که از همه پرفروش تر بوده اند
رخنه ای راگرفتن، درست کردن، نقیصه ای رارفع کردن
(امریکا - خودمانی)، (سیرک و نمایش و غیره) هنرپیشه ی اول
بالاترین قسمت اگهی سینما، صدر اعلان
چکمه، چکمه سواری، کروک اتومبیل
(به ویژه ارتش) بلند پایگان، امرا، کهبدان، پایوران
بالاپوش، پالتو
(خودمانی - شخص یا موسسه و غیره) پرقدرت، پرارج، چیره، ذی نفوذ، نژاد یا شخص غالب، برتر
(امریکا - عامیانه) بالاترین قیمت، گزاف ترین
از بالا به پایین
از ما بهتران، هزار فامیل، طبقه ی حاکمه، مهم، دارای مقام یا اهمیت عالی، قدرت عالیه، هیئت حاکمه
ازرو کود دادن
(هر چیزی که در رو قرار می دهند یا می پاشند - به ویژه گود) روپوش، رونشین، روپاش، روکش، روریز، روکار، رویه
(عامیانه) درجه یک، عالی، بهترین، بالاترین موفقیت، علو، اعلی ترین مرتبه
(امریکا - عامیانه)، چادر سیرک، نمایش بزرگ سیرک
(امریکا ـ خودمانی) از جا دررفتن، خشمگین شدن، (امریکا - خودمانی) 1- از جا در رفتن، آتشی شدن 2- دیوانه شدن
گنبدک فرانما و ضد گلوله (که در مراسم رسمی و غیره رهبران سیاسی زیر آن می نشینند)
سرشیر همیشه روی شیر جمع می شود، آدم برجسته همیشه رو می آید
roof سقف، بام خانه
(خودمانی) از محل درآمدهای ناخالص
1- در بالا، در اوج، درصدر 2- موفق، کامیاب
1- بیش از سهمیه یا بودجه یا برآورد (و غیره 2- (ارتش - مثلا در حمله) از فراز خندق، از روی حصار
(اسباب بازی کودکان) فرفره ی میخ دار، گلابی شکل، گلابی سان، فرفره می دار
(قوطی آبجو و پپسی و غیره که با بلند کردن دسته ی کوچک باز می شود) قوطی دستک دار

مخفف top

عبارت کامل: Topical
موضوع: پزشکی
موضعی

معنی top در دیکشنری تخصصی

top
[عمران و معماری] قله - نوک
[برق و الکترونیک] بالا
[زمین شناسی] قله ، رأس، رویه - بالاترین نقطه تماس بین توده جابجا شده و افتگاه (Scarp) اصلی لغزش است. - در چینه شناسی : اصطلاحی که در زمین شناسی نفت، برای فوقانی ترین سطح یک سازند، در جایی استفاده می شود که در آن در حین حفاری آن مکان آشکار می شود و معمولاً توسط اولین ظهور یک عارضه شاخص (مانند تغییری واضح در لیتولوژی یا بروز یک فسیل راهنما) تشخیص داده می شود. این سطح معمولاً بوسیله ترتیب ویژه بر روی یک نمودار الکتریکی تعیین می شود و استفاده فراوانی در همبستگی و نقشه برداری منحنی تراز ساختاری از آن به عمل می آید.
[نساجی] تاپس - دسته الیاف بریده شده مصنوعی - فتیله شانه شده پشم ( که از الیاف بلند تشکیل شده و جهت تهیه نخ فاستونی به کار می رود )
[ریاضیات] تارک، رأس، سر، نوک، اوج، قله
[نفت] سرستون لوله
[برق و الکترونیک] سر پوش در پوش فلزی قرار گرفته در بالای لامپ الکترونی و متصل به یکی از الکترودها ، که معمولاً شبکه کنترل است . استفاده از آن امروزه منسوخ شده است .
[نساجی] نوار خاردار کلاهک کاردینگ
[نفت] مجرابند سیمان کاری فوقانی
[نساجی] مرکز بالا
[عمران و معماری] شیب تخت بالا - یال فوقانی - راست تخت فوقانی - یال - وتر بالایی - وتر فوقانی
[نساجی] روش رنگرزی اول رنگ بعد دندانه کروم - روش رنگرزی پس کروم
[نساجی] روش رنگرزی پس کروم - روشی از رنگرزی پشم با رنگهای دندانه ای که اول عمل رنگرزی و بعد عمل دندانه دادن انجام می گیرد
[پلیمر] لایه‏ی رویی، رویه با ارزش، پوشش رویه، لعاب یا پوشش ژلی اصلاح شده هستند که لایه های زیرین را مخفی و حفاظت می‏کنند و خودشان در معرض آب و هوای مهاجم محیط مقاومت می کنند
[نساجی] پارچه پالتوئی سبک وزن
[نساجی] شانه کلاهک کاردینگ - شانه مسطح
[سینما] صدای بالا
[شیمی] فرفره ای بی تقارن
[نساجی] تاپس با الیاف کوتاه
[نساجی] تا پس - فتیله ضخیم که از ماشین تبدیل گرفته می شود
[نفت] سیستم بارگیری روی نفت باقی مانده
[معدن] پذیرشگاه سطحی (زیرزمینی)
[خودرو] به سقف اتومبیلهای با سقف باز شونده گفته میشود که جنس سقف از پارچه و یا فلز با پوشش پارچه باشد.
[شیمی] فرفره کروی
[شیمی] فرفره ای متقارن
[سینما] صفحه بالایی

معنی کلمه top به انگلیسی

top
• summit, peak, apex, head; cover, lid, cap; toy with a shape that narrows to a point on which it can spin
• surpass, excel; rise or reach the top, rise above; surmount; furnish with a top
• highest, prime, leading
• the top of something is its highest point or part.
• the top of something such as a box or a table is its flat upper surface.
• the top thing of a series of things is the highest one.
• the top of a street is one end of it.
• the top of an organization is its highest or most important level.
• top people are more important or successful than other people.
• the top of a scale of measurement is the highest point on it.
• you use top to describe things or people that come near the highest point on a scale of measurement.
• the top of a bottle, jar, or tube is its cap or lid.
• a top is a piece of clothing worn on the upper half of a woman's body.
• a top is also a toy shaped like a cone that can spin on its pointed end.
• if someone tops a poll or popularity chart, they do better than anyone else in it.
• if something tops a particular amount, it becomes greater than that amount.
• see also topped, topping.
• something that is on top of something else is on its highest part.
• on top of other things means in addition to them.
• if you are on top of a task, you are dealing with it successfully.
• when something gets on top of you, it makes you feel depressed because you cannot cope with it.
• if something or someone is over the top, they are unacceptable because they are too extreme.
• if you top something off, you do something to complete it in a satisfactory way.
• if you top up a container, you fill it again when it has been partly emptied.
top aide
• main assistant, deputy
top brass
• senior officer
top class
• if you describe someone or something as top-class, you mean that you think they are excellent or of the highest standard.
top dog
• (slang) boss, leader
top down
• if someone has a top-down approach to a problem, they try to solve it by allowing people in authority to make all the decisions rather than the people who are actually affected by the problem.
top down design
• planning methodology in which one starts to analyze the main general issues before examining the small details
top drawer
• uppermost drawer; uppermost position or rank; important
top echelon
• wealthy people of a society, highest social class, aristocracy
top gear
• high gear, high speed
always on top
• (computers) application on top of other applications
at the top
• in the upper ranks
big top
• circus tent; large canvas tent (as those in which circuses are performed)
• a big top is a large round tent that a circus uses for its performances.
blow one's top
• explode in anger, lose one's temper, go into a rage
carrot top
• carrot-head, red-headed person, one who has hair that is an orange-red color
desk top
• small portable computer, desk-top computer
from the top
• from the boss, from the person in charge; start at the beginning
humming top
• spinning top that hums when spinning
lap top
• a lap-top computer is small enough for you to carry with you and for you to use without a desk.
lonely at the top
• the most highly successful individuals are also the loneliest since they have no true friends
on top
• on, located on the top of -, atop; at the summit, at the peak
over the top
• higher than the lid, over the cover
palm top
• mini-computer that fits in the palm of your hand; dome or leaf of a palm tree

top را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی top

ابوالفضل خوجه ١٦:٢٣ - ١٣٩٦/٠٨/٢٨
ضربه زدن
|

ساحل ١٤:٠٦ - ١٣٩٧/٠٤/١٣
لباس بالا تنه
|

na ٠٧:٤٧ - ١٣٩٧/٠٧/٠٧
رو
|

eli ١٥:٣٤ - ١٣٩٧/٠٨/٢٥
to fill (something) completely with a liquid: I added a little more coffee to top off the mug.
|

داوود ٢٣:٣٥ - ١٣٩٧/١٠/١٤
آرزو
|

S. N ١٠:٥٥ - ١٣٩٧/١١/٠٦
ابتدا
|

Shamim ١٩:١٠ - ١٣٩٧/١١/٢١
ممتاز
|

یزدان بداغی ٠١:٥٢ - ١٣٩٧/١٢/١٨
top differences = تفاوت های اصلی (اساسی)
|

ebitaheri@gmail.com ١٣:٠٩ - ١٣٩٨/٠١/٢٧
[زن]

نیم‌تنه ، لباس نیم‌‌تنه‌‌
|

پیشنهاد شما درباره معنی top



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی top
کلمه : top
املای فارسی : توپ
اشتباه تایپی : فخح
عکس top : در گوگل


آیا معنی top مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 97% )