انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 894 100 1

total

تلفظ total
تلفظ total به آمریکایی/ˈtoʊtl̩/ تلفظ total به انگلیسی/ˈtəʊtl̩/

معنی: جمع، جمع کل، جمله، حاصل جمع، تام، کلی، مجموع، کل، مطلق، کامل، جمع کردن
معانی دیگر: سرجمع، تمام و کمال، محض، صرف، جمع زدن، جمع بستن، (به هم) افزودن، سرزدن به، بالغ شدن بر، رسیدن به، (امریکا - خودمانی - اتومبیل را) کاملا خراب کردن، به طور تعمیر ناپذیر صدمه زدن، (امریکا - خودمانی) فرو پاشاندن، (کاملا) خراب کردن، با خاک یکسان کردن، سرجمع کردن

بررسی کلمه total

صفت ( adjective )
(1) تعریف: comprising or including the whole; entire; full.
مترادف: complete, entire, whole
متضاد: limited, partial
مشابه: aggregate, all, comprehensive, full, gross, inclusive, overall, radical

- I paid the total amount that I owed.
ترجمه کاربر [ترجمه علیرضا کلانتر] من کل مبلغی که بدهکار بودم را پرداختم.
|

ترجمه کاربر [ترجمه نیازعلی شمس] همه آنچه که بدهکار بودم راپرداخت کردم
|

ترجمه کاربر [ترجمه ghazal] من مبلغی را که بدهکار بودم پرداختم
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] مبلغی که بدهکار بودم را پرداخت کردم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من مبلغی را که من بدهکار بودم پرداخت کردم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The total number of points scored was six.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] تعداد کل امتیاز زده‌شده ۶ امتیاز بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] تعداد کل امتیازات به ترتیب شش بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: absolute; utter; complete.
مترادف: complete, downright, outright, perfect, thorough, unqualified, utter
مشابه: absolute, all, all-out, arrant, blank, broad, exclusive, out-and-out, plenary, plumb, positive, rank, stark, strict, unmitigated

- He thought he'd made a total fool of himself.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] فکر می‌کرد که خودش یک احمق تمام‌عیار است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او فکر کرد او یک احمق کامل از خود ساخته است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The tiny community had lived in total isolation.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] جامعه کوچک در انزوای کامل زندگی کرده بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] جامعه کوچک در انزوا کامل زندگی کرده بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
(1) تعریف: the aggregate; sum.
مترادف: aggregate, amount, sum, sum total, tally, totality
مشابه: all, complement, count, figure, whole

- We spent a total of ninety-five dollars at the restaurant.
ترجمه کاربر [ترجمه Maniiiii] ما در کل نود و پنج دلار در رستوران خرج کردیم
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ما مجموعا نود و پنج دلار در رستوران گذراندیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما در مجموع از نود و پنج دلار در رستوران صرف کردیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- She inherited the total of all her uncle's possessions.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] تمام املاک عمویش را به ارث برده بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او تمام اموال عمویش را به ارث برده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: the whole of a thing; entirety.
مترادف: entirety, whole
متضاد: part
مشابه: all, amount, complement, gross, totality

- Did you understand the document in total?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آیا این سند را در کل درک کرده‌اید؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آیا سند را درک کردید؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: totals, totaling, totaled
(1) تعریف: to add up.
مترادف: add up, tally, tot up
مشابه: add, aggregate, calculate, compute, count, figure, sum

- She totaled each team's points.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او در مجموع امتیاز هر تیم را کسب کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او امتیاز های هر تیم را به دست آورد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to amount to.
مترادف: aggregate, make, number
مشابه: amount to, come to, comprise, equal, reach

- The day's sales totaled only fifty dollars.
ترجمه کاربر [ترجمه Arshia] فروش امروز فقط پنجاه دلار بود
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] فروش روزانه تنها پنجاه دلار بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] فروش روز تنها پنجاه دلار بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to demolish completely.
مترادف: demolish, destroy, ruin, wreck
مشابه: crash, smash

- She totaled her car.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ماشینش رو داغون کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او ماشین خود را جمع کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
• : تعریف: to add up; amount (often fol. by to).
مشابه: add, add up, amount

- Your purchases total to twenty dollars.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] خریده‌ای شما به بیست دلار می‌رسد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] خریدهای شما تا بیست دلار است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه total در جمله های نمونه

1. total amount
ترجمه مبلغ کل

2. total authority
ترجمه اختیار تام

3. total darkness
ترجمه تاریکی مطلق

4. total eclipse
ترجمه خسوف (یا کسوف) کامل

5. a total defeat
ترجمه شکست کامل

6. a total of twenty students came
ترجمه جمعا بیست شاگرد آمدند.

7. grand total
ترجمه جمع کل

8. the total amount of money in circulation
ترجمه مبلغ کل پول در گردش

9. the total cost of this project
ترجمه جمع هزینه‌ی این طرح

10. the total of our incomes
ترجمه جمع درآمدهای ما

11. the total of your deductions must be subtracted from the sum of your taxable income
ترجمه جمع مبلغ بخشودگی‌های شما باید از کل درآمد مشمول مالیات شما کم شود.

12. to total all of the expenditures
ترجمه همه‌ی هزینه‌ها را جمع بستن

13. a total of
ترجمه جمعا،سرجمع

14. sum total
ترجمه جمع کل

15. our debts total a million dollars
ترجمه بدهی‌های ما به یک میلیون دلار می‌رسد.

16. the grand total
ترجمه جمع کل

17. a state of total bliss
ترجمه حالت خوشی کامل

18. it is a total fallacy that physical punishment is necessary for children
ترجمه این باور که‌تنبیه بدنی برای بچه‌ها لازم می‌باشد اشتباه محض است.

19. jordan made a total of twenty baskets
ترجمه جردن جمعا بیست بار توپ را در حلقه انداخت (بیست گل زد).

20. she favors a total elimination of all taxes
ترجمه او طرفدار ازمیان برداشتن کامل همه‌ی مالیات‌ها است.

21. their defeat was total
ترجمه شکست آنان کامل بود.

22. there is a total lack of democracy in that country
ترجمه در آن کشور اصلا دموکراسی وجود ندارد.

23. a ninetieth of the total
ترجمه یک نودم کل

24. the war will be continued until the total destruction of the enemy
ترجمه جنگ تا نابودی کامل دشمن ادامه خواهد داشت.

25. it is the onus of every scientist to add to the sum total of human knowledge
ترجمه وظیفه‌ی هر دانشمند است که بر جمع دانش بشری بیافزاید.

26. We can exclude the possibility of total loss from our calculations.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]ما می‌توانیم احتمال از دست دادن کل محاسبات خود را رد کنیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]ما می توانیم امکان از دست دادن کل را از محاسبات ما حذف کنیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

27. On Wednesday there will be a total/partial eclipse of the sun.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]روز چهارشنبه کسوف کامل و نسبی خورشید خواهد بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]در روز چهارشنبه، یک خیزش کامل / جزئی از خورشید وجود خواهد داشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

28. Thought always spent in cigarettes, total love in alcohol broken.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]، فکر می‌کردم همیشه توی سیگار عشق‌بازی با الکل تموم میشه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]اندیشه همیشه در سیگار صرف شده است، عشق در الکل شکسته است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

29. The country has a total population of 65 million.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]جمعیت این کشور بالغ بر ۶۵ میلیون نفر است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]این کشور جمعیت 65 میلیون نفری دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

30. He is a firm believer in total quality management.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او یک معتقد محکم در مدیریت کیفیت است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او معتقد جامع در مدیریت کیفیت جامع است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف total

جمع (اسم)
total , addition , tale , aggregate , mass , tot , sum , plural , summation , collectivity , rout
جمع کل (اسم)
gross , total , sum total , entirety
جمله (اسم)
total , sum , sentence , term
حاصل جمع (اسم)
total , sum
تام (صفت)
total
کلی (صفت)
material , total , general , universal , generic , generalized
مجموع (صفت)
total , collected , lump , whole , assembled
کل (صفت)
total , bald , pilgarlic
مطلق (صفت)
abstract , absolute , utter , sheer , total , full , independent , unconditional , unconditioned , slick , unlimited , categorical , implicit , downright , arbitrary , despotic , categoric , unrestrained , plenipotentiary , thetic , thetical
کامل (صفت)
main , large , absolute , total , full , perfect , complete , thorough , exact , mature , whole , plenary , stark , orbicular , culminant , unabridged , intact , exhaustive , full-blown , full-fledged , unqualified , integral , unmitigated
جمع کردن (فعل)
gross , total , add , collect , stack up , aggregate , eke , roll up , gather , tot , sum , call up , agglomerate , convene , flock , cluster , floc , furl , constrict , purse , immobilize

معنی عبارات مرتبط با total به فارسی

(در فلسفه ی کلوین calvin) جایز الخطا بودن انسان در اثر گناه آدم و حوا
خسوف یا کسوف کلی
تابع کامل
جمع کل دسته
جمع کل، سرجمع، سر مجموع، مجموع

معنی total در دیکشنری تخصصی

total
[برق و الکترونیک] کل
[مهندسی گاز] مجموع ، جمع
[صنعت] جامع ، کامل ، سرجمع ، جمع ، کل
[ریاضیات] کل
[آمار] مجموع , کل
[پلیمر] کرنش باقیمانده انباشته شده کل
[عمران و معماری] بارش انبار شده
[معدن] تجزیه کلی (ژئوشیمی)
[ریاضیات] سطح کل
[ریاضیات] ناحیه ی کل سایه زده شده
[عمران و معماری] فرا آب کل
[زمین شناسی] فراب کل
[عمران و معماری] ضریب کل فرا آب
[زمین شناسی] ضریب کل فراب
[زمین شناسی] تعادل کل
[آمار] تعادل کل
[شیمی] انرژی بستگی کل
[ریاضیات] محدودیت
[خاک شناسی] اسیدیته کل
[کامپیوتر] جمع کل دسته ای .
[کامپیوتر] جمع کل دسته
[کامپیوتر] جمع فیلدهای عددی برای بررسی صحت ورودی پردازش داده یا داده خروجی
[برق و الکترونیک] جمع کل نهایی
[حسابداری] جمع در هم ، کنترل در هم
[کامپیوتر] جمع کل در هم .
[ریاضیات] حاصل جمع حاشیه ای
[ریاضیات] جمع متحرک

معنی کلمه total به انگلیسی

total
• sum; whole
• sum up, amount to, come to
• entire, complete, absolute
• the total number or cost of something is the number or cost that you get when you add together all the parts of it.
• a total is the number that you get when you add several numbers together.
• if there are a number of things in total, there are that many of them altogether.
• if several numbers total a certain figure, that is the figure you get when all the numbers are added together.
• if you total a set of numbers or objects, you add them all together.
• total also means complete.
• you also use total to say that you are referring to everything that is included in a situation.
• grand total: see grand.
total charges
• sum of all charges, all inclusive charges
total closure
• complete shutdown, complete blockage
total cost of ownership
• tco, total amount of money required to own and maintain something
total current assets
• (accounting) sum of all current cash and cash equivalents (accounts receivable, securities, etc.)
total debt to tangible net worth ratio
• financial index of loans taken out by a business versus the actual worth of the business today (economic)
total defeat
• absolute downfall, total failure
total devastation
• complete destruction, total ruin
total devotion
• absolute faithfulness, discipline, loyalty resulting from enslavement
total disability
• total disadvantage, clear inferiority, one hundred percent unable
total drag
• total forces working against the direction of motion of a body
total eclipse
• completely concealed, completely covered
total elimination
• complete annihilation, total eradication
total failure
• absolute failure, total lack of success, defeat
total ignorance
• complete disregard; total illiteracy
total invalid
• absolutely disabled person, one who is disabled and cannot perform tasks without help
total isolation
• life separate from society, separation, quarantine
total load
• total weight of all cargo
total loss
• total damage, complete disaster, went out of use, not able to be fixed
grand total
• total amount
sum total
• overall, final sum including everything; total amount for payment
• the sum total of a number of things is all the things added or considered together.

total را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی total

fm ٢٠:٤٢ - ١٣٩٦/١٠/٠٦
جمع کل
|

delir ١٣:١٣ - ١٣٩٧/٠٤/١١
حاصل
|

Noshika_severi ١٣:٤٦ - ١٣٩٧/٠٤/١٢
The number you get when you add tow or more numbers
|

مریم حسن زاده ١٣:٢٠ - ١٣٩٧/٠٦/٠٩
the amount you get when you add several numbers
|

ebitaheri@gmail.com ١٦:١٩ - ١٣٩٧/٠٦/١١
بی‌کم‌وکاست

تمام‌عیار
|

Zohreh ١٢:٠٥ - ١٣٩٧/٠٦/١٤
حاصل.جمع کل.جمع همگی
|

نیاعلی شمس ٠٨:١٠ - ١٣٩٨/٠١/٠٩
این واژه برابر واژه مجموع یا کُل است:
و در پارسی می‌توان آنرا به همه ،همفزون،همفزونه بازگرداند
باسپاس
|

کوثر ١٤:٥٢ - ١٣٩٨/٠١/٢٢
حاصل
|

پیشنهاد شما درباره معنی total



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی total
کلمه : total
املای فارسی : توتال
اشتباه تایپی : فخفشم
عکس total : در گوگل


آیا معنی total مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )