انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

97 951 100 1

transplant

تلفظ transplant
تلفظ transplant به آمریکایی/ˈtrænsplænt/ تلفظ transplant به انگلیسی/ˈtrænsplɑːnt/

معنی: عضو پیوند شده، مهاجرت کردن، کوچ دادن، پیوندزدن، نشا کردن، در جای دیگری نشاندن، نشاء زدن، فراکاشتن
معانی دیگر: (با: to یا from) کوچاندن، اسکان دادن، ماندگار کردن، (جراحی) پیوند زدن، جوش دادن، پیوند، (گیاه را از جایی درآوردن و در جای دیگر کاشتن) غرس کردن، قلمه زدن، نهال کاری کردن، تراکاشتن، تراکاشت کردن

بررسی کلمه transplant

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: transplants, transplanting, transplanted
(1) تعریف: to uproot and replant in another place.
مشابه: remove

(2) تعریف: to move or resettle (people) in another place.
مشابه: remove

(3) تعریف: to surgically remove body tissue or a body organ and reattach it elsewhere on the same body or, esp., as a replacement on another body.
مشابه: graft
اسم ( noun )
مشتقات: transplantable (adj.), transplantation (n.), transplanter (n.)
(1) تعریف: the act or process of transplanting.

(2) تعریف: something or someone that is transplanted.

واژه transplant در جمله های نمونه

1. a heart transplant
ترجمه پیوند قلب

2. he wished to transplant his family to canada
ترجمه آرزو می‌کرد که خانواده‌ی خود را در کانادا ماندگار کند.

3. the operation to transplant a heart is now fairly common
ترجمه جراحی پیوند قلب اکنون نسبتا عادی است.

4. The boy needs a life-saving transplant operation.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]این پسر به عمل پیوند نجات نیاز دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]این پسر نیاز به یک عملیات پیوند در زندگی دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

5. We now have the technologies to transplant limbs.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]ما اکنون این فن‌آوری‌ها را برای پیوند دادن اعضای بدن داریم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]در حال حاضر تکنولوژی هایی برای پیوند عضو وجود دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

6. She will have to have a heart-lung transplant within 48 hours.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او باید ظرف ۴۸ ساعت یک پیوند قلب - ریوی داشته باشد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او باید ظرف 48 ساعت پیوند قلب و ریه داشته باشد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

7. He was recovering from a heart transplant operation.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]اون داره از عمل پیوند قلب بهبود پیدا می کنه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او از عملیات پیوند قلب بازسازی شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

8. Transplant the seedlings into peaty soil.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]جوانه‌ها را به خاک peaty تبدیل کنید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]پیاز نهال را به خاک متخلخل منتقل کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

9. The doctors will transplant a human heart into the patient.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]پزشکان قلب انسان را به بیمار پیوند خواهند داد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]پزشکان یک قلب انسانی را به بیمار انتقال می دهند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

10. His only chance of survival was a heart transplant.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]تنها شانس زنده موندن اون پیوند قلب بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]تنها شانس زنده ماندن او پیوند قلب بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

11. Several of the patients had received kidney transplant.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]چند تا از بیماران پیوند کلیه دریافت کرده بودند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]چندین بیمار پیوند کلیه را دریافت کرده بودند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

12. A suitable transplant donor has been found.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]یک دهنده پیوند مناسب یافت شده‌است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]یک فرستنده پیوند مناسب پیدا شده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

13. Donor organs are constantly required for transplant operations.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]ارگان‌های اهدا کننده به طور مداوم برای انجام پیوند مورد نیاز هستند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]اندام های اهدا کننده به طور مداوم برای عملیات پیوند نیاز دارند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

14. The heart transplant will take place as soon as a suitable donor can be found.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]پیوند قلب به محض پیدا شدن یک دهنده مناسب انجام خواهد شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]پیوند قلب به محض اینکه یک اهدا کننده مناسب پیدا شود، انجام خواهد شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

15. She underwent a heart transplant in a last-ditch attempt to save her.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]اون توی آخرین تلاش برای نجات جون اون پیوند قلب داشته
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او یک پیوند قلب را در یک تلاش نهایی برای نجات او انجام داد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف transplant

عضو پیوند شده (اسم)
transplant
مهاجرت کردن (فعل)
colonize , emigrate , transplant , out-migrate
کوچ دادن (فعل)
transplant , transmigrate
پیوندزدن (فعل)
transplant
نشا کردن (فعل)
transplant
در جای دیگری نشاندن (فعل)
transplant
نشاء زدن (فعل)
transplant
فراکاشتن (فعل)
transplant

معنی کلمه transplant به انگلیسی

transplant
• removal from one place and introduction to another (organ, refugee, etc.), transfer, relocation
• remove from one place and introduce into another (organ, person, etc.), transfer, relocate
• a transplant is a surgical operation in which a part of a person's body is replaced because it is diseased.
• if doctors transplant an organ such as a heart or kidney, they use it to replace a patient's diseased organ.
• when you transplant something, you move it to a different place.
transplant recipient
• one who has a body part replaced
transplant surgery
• operation which involves replacing a body part
corneal transplant
• grafting the transparent outer coat of the eyeball
heart lung transplant
• operation in which a defective heart and lungs are replaced by healthy ones
heart transplant
• surgical procedure involving the transfer of a heart from one body to another
kidney transplant
• surgical procedure in which a defective kidney is replaced by a healthy one
liver transplant
• instance in which a liver from one person is inserted into another person (medicine)
lung transplant
• lung that is removed from one body and planted in a living human
organ transplant
• transplant operation, operation in which a healthy organ from one body is transferred into another person's body to replace a failing organ
pancreas transplant
• operation whereby a foreign pancreas is inserted into the body
skin transplant
• operation where pieces of skin are transferred from a healthy place to a damaged area
tooth transplant
• transfer of a healthy tooth to an area where a rotten tooth has been removed

transplant را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی transplant

hossein ١١:٤٩ - ١٣٩٧/٠٣/٠٥
احدا کردن عضو بدن
|

وحید ١٨:١٥ - ١٣٩٧/٠٨/١٨
کاشت نشاء
نشاء کاری
|

حسن امامی ٢٣:٣٦ - ١٣٩٧/٠٩/٢١
جابجا کردن چیزی از جایی به جای دیگر
جابجایی اندام از کسی به کس دیگر
جابجایی گیاه از جایی به جای دیگر
|

پیشنهاد شما درباره معنی transplant



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی transplant
کلمه : transplant
املای فارسی : ترنسپلنت
اشتباه تایپی : فقشدسحمشدف
عکس transplant : در گوگل


آیا معنی transplant مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 97% )