انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

98 892 100 1

trigger

تلفظ trigger
تلفظ trigger به آمریکایی/ˈtrɪɡər/ تلفظ trigger به انگلیسی/ˈtrɪɡə/

معنی: گیره، قلاب، پاشنه، ماشه، ماشه اسلحه، سنگ زیر چرخ، چرخ نگهدار، ماشه کشیدن، راه انداختن، رها کردن
معانی دیگر: (سلاح آتشین) ماشه، (عمل یا حرف و غیره) واکنش انگیز، علت، موجب، سبب، انگیزان، شوند، انگیزه، انگیزاندن، موجب شدن، سبب شدن، (فنر و غیره) ضامن، رها ساز، ماشه را کشیدن، گیره را رها کردن، سنگ زیر چر، چر  نگهدار، ماشه چیزی را کشیدن

بررسی کلمه trigger

اسم ( noun )
عبارات: quick on the trigger
(1) تعریف: a small lever that when pressed or pulled causes a firearm to fire, or a similar lever on another device or machine.

- He accidentally pulled the trigger and the gun went off.
ترجمه کاربر [ترجمه اذر] تصادفاً ماشه را كشيد و گلوله از تفنگ در رفت
|

ترجمه کاربر [ترجمه علی] او تصادفا ماشه را کشید و تفنگ شلیک کرد
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون تصادفی ماشه رو کشید و تفنگ خاموش شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او به طور تصادفی ماشه را کشید و اسلحه رفت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: an event or action that causes another action to take place.

- This massacre of innocent people was one of the triggers of the revolution.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این کشتار مردم بیگناه یکی از the انقلاب بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این کشتار مردم بی گناه یکی از عوامل انقلاب بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: triggers, triggering, triggered
(1) تعریف: to cause, begin, or set off (an action or series of actions).
مشابه: actuate, trip

- The earthquake triggered the tsunami.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] زلزله باعث شد که سونامی رخ دهد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] زلزله باعث سونامی شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Getting fired from his job triggered his rage.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] از کارش اخراج شد، خشمش رو فعال کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اخراج از کار خود باعث خشم او شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Do you know exactly what triggers your allergy symptoms?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] تو دقیقا می دونی چی باعث بروز علائم allergy شده؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دقیقا چه چیزی باعث علائم آلرژی شما می شود؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to cause (a gun, bomb, or the like) to fire or explode.
مشابه: spring

- Police are investigating what triggered the explosion in the office building.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پلیس در حال تحقیق در مورد چیزی است که باعث انفجار در ساختمان دفتر شده‌است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پلیس در حال تحقیق درباره انفجار در ساختمان اداری است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه trigger در جمله های نمونه

1. trigger mechanism
ترجمه کوشبار کار انداز،مکانیزم انگیزان،اسباب به کار اندازی

2. to trigger an atomic reaction
ترجمه واکنش اتمی را انگیزاندن

3. he pulled the trigger without flinching
ترجمه او بی‌پروا ماشه را کشید.

4. to pull the trigger
ترجمه ماشه را کشیدن

5. to squeeze the trigger
ترجمه ماشه را فشردن

6. quick on the trigger
ترجمه (عامیانه) 1- تند دست در تیر اندازی 2- هشیار،فرز،تند کار،زرنگ،زبل

7. to pull a rifle's trigger
ترجمه ماشه‌ی تفنگ را کشیدن

8. to use an a-bomb as trigger for an h-bomb
ترجمه یک بمب اتمی را به عنوان واکنش‌انگیز بمب هیدروژنی به کار بردن

9. a rifle with a rather uncertain trigger
ترجمه تفنگی با ماشه‌ی غیر قابل اطمینان

10. he put his finger on the trigger and got ready to fire
ترجمه انگشت خود را روی ماشه گذاشت و آماده‌ی تیراندازی شد.

11. she repelled the temptation to pull the trigger
ترجمه او وسوسه‌ی چکاندن ماشه را سرکوب کرد.

12. the smell of food can be a trigger for salivation
ترجمه بوی خوراک می‌تواند موجب ترشح آب دهان بشود.

13. I pulled the trigger and the gun went off.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]ماشه رو کشیدم و تفنگ خاموش شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]من ماشه را کشیدم و اسلحه رفت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

14. Nuts can trigger off a violent allergic reaction.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]آجیل می‌تواند منجر به واکنش آلرژیک شدید شود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]آجیل می تواند یک واکنش آلرژیک خشن ایجاد کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

15. He suffers from a brain disorder that can trigger off convulsive fits.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او از اختلال مغزی رنج می‌برد که می‌تواند تشنج عصبی را تحریک کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او از یک اختلال مغزی رنج می برد که می تواند باعث اختلالات متقاطع شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

16. Even if the trigger men are caught, those who ordered the killing escape punishment.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]حتی اگر افراد ماشه گیر کرده باشند، کسانی که دستور قتل را صادر کرده‌اند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]حتی اگر مردانی که در معرض خطر هستند، کسانی را که مجازات فرار از قتل را مرتکب شده اند، بگیرند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

17. She raised the gun, and pulled the trigger.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]تفنگ را برداشت و ماشه را کشید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او اسلحه را بالا برد و ماشه را برداشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

18. Intense sunlight may be a trigger to skin cancer.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]نور شدید خورشید ممکن است یک تحریک برای سرطان پوست باشد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]نور شدید نور خورشید ممکن است موجب سرطان پوست شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف trigger

گیره (اسم)
pin , bend , retainer , nip , becket , clamp , pincer , cleat , pawl , tach , tache , jaw , detent , dog , trigger , holdfast
قلاب (اسم)
link , grapnel , grappling , fish hook , hank , bracket , hook , clasp , pullback , buckle , tach , tache , gib , staple , creel , crampon , hamulus , grapple , frog , trigger , holdfast , pennant
پاشنه (اسم)
stern , pivot , heel , talon , trigger , heelpiece
ماشه (اسم)
trigger
ماشه اسلحه (اسم)
trigger
سنگ زیر چرخ (اسم)
trigger
چرخ نگهدار (اسم)
trigger
ماشه کشیدن (فعل)
trigger
راه انداختن (فعل)
operate , trigger
رها کردن (فعل)
abandon , drop , unleash , release , liberate , leave , surrender , dispossess , unfold , let , loose , forgo , forsake , unfix , disencumber , shoot , disembarrass , disentangle , extricate , hang off , trigger , unbend , unhand , uncouple , unbolt , uncork , unfasten , unhook , unloose

معنی عبارات مرتبط با trigger به فارسی

مدار رها ساز
انگشت ماشه، انگشت سبابه، انگشت اشاره
منتظر فرصت برای جنگ و ستیز، ستیز دوست، دعوایی، عاجز از کنترل خود در اثر شادی، دست به هفت تیر
کوشبار کار انداز، مکانیزم انگیزان، اسباب به کار اندازی
لامپ رها ساز
(در سلاح های آتشین - ماشه ای که با کوچکترین فشار تیر را خالی می کند) ماشه ی حساس، (آنچه که با کمترین فشار یا انگیزه به کار می افتد) دقیق و حساس، سترسا، زودکار، زودانگیز، ماشه دوم تفنگ، باسانی حرکت کننده
(عامیانه) 1- تند دست در تیر اندازی 2- هشیار، فرز، تند کار، زرنگ، زبل
رهاساز اشمیت

معنی trigger در دیکشنری تخصصی

trigger
[سینما] چکاننده / دکلانشور
[عمران و معماری] پاشنه - ماشه
[کامپیوتر] راه انداختن، رها کردن، ماشه، مدار رهاساز
[برق و الکترونیک] تریگر؛ فرمان 1.آغاز عملکرد ناگهانی با اعمال پالسی به مدار فرمان . 2. پالسی که آغاز کننده پاسخ مدار فرمان است . 3. trigger citcuit - راه اندازی ، تحریک
[ریاضیات] ضامن، چاشنی، ماشه
[پلیمر] ماشه
[برق و الکترونیک] عمل تریگر اعمال پالس ورودی شعیفی که به طور ناگهانی جاری شدن جریان اصلی را در مدار یا قطعه آغاز می کند.
[برق و الکترونیک] مدار تریگر ؛ مدار فرمان 1. مدار یا شبکه ای که با تغییر کوچکی در ورودی در نقطه کار از پیش تعیین شده ، تغییرات ناگهانی در خروجی آن ایجاد می شود . 2. مداری که کار آن با اعمال پالس ورودی آغاز می شود ،مانند مدوله کننده رادار . - مدار راه انداز
[برق و الکترونیک] پالس تریگر ، پالس فرمان پالسی که سیکلی از عملکرد را آغاز می کند .
[برق و الکترونیک] سیم پیچ تریگر سیم پیچی اضافه شده به ترانسفورماتور پالسی بای تغذیه پالس کم ولتاژ به بار خارجی ، که معمولاً برای هم زمان ساز به کار می رود .
[برق و الکترونیک] تلنگر دوتایی نوعی سیگنال تلنگر که از دو پالس با فاصله معین نسبت به هم تشکیل شده است و برای رمز گذاری استفاده میشود .
[برق و الکترونیک] تحریک عملیاتی مداری که تحریکی را در پاسخ به تغییرات بسیار کوچکی در ورودی با استفاده از بعضی ویژیگیهای اشمیت تریگر ساخته شده با تقویت کننده عملیاتی دارای پسخورد مثبت ایجاد می کند .
[سینما] دکلانشور / دکمه چکاننده
[برق و الکترونیک] اشمیت تریگر مدار تریگر دو پایا که سیگنال ورودی AC را با عملکرد سوییچینگ به سیگنال خروجی موج مربعی تبدیل می کند. به این مدار در نقطه از پیش تعیین شده ای در هر نوسان مثبت و منفی سیگنال ورودی فرمان داده می شود. - راه انداز اشمیت

معنی کلمه trigger به انگلیسی

trigger
• lever which is pulled on to fire a gun; agent, stimulus; signal in computers which causes the launching of a certain procedure (computers)
• start, precipitate, initiate; activate; fire a weapon
• the trigger of a gun is the small lever which you pull to fire it.
• if something triggers an event, it causes it to happen.
• if something triggers off an event or process, it causes it to begin to happen or take place.
trigger a crisis
• cause a crisis, cause a critical situation
trigger happy
• someone who is trigger-happy is too ready to use violence and weapons, especially guns; an informal word.
hair trigger
• trigger of a gun that responds with sligh pressure; quick response
• easily activated; reacting right away
his finger is on the trigger
• his finger is on the pulse, he knows what those around him think and want, he can see the problem clearly
pulled the trigger
• shot
quick on the trigger
• quick to fire, begins shooting quickly

trigger را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی trigger

علی فخیمی ١٦:٢٠ - ١٣٩٥/٠٩/٢١
در علم الکترونیک یا علوم فنی و مهندسی این لغت به معنای تحریک نمودن و یا اعمال یک پارامتر بر روی یک مدار یا سیستم می باشد. مانند اعمال ولتاژ یا جریان/ یا تحریک مدار بواسطه پارامتر مورد نظر.
|

امین ٢٠:٢١ - ١٣٩٦/٠١/٠٥
در برق مخابرات نیز ب معنی تحریک میباشد
|

محمد ١٦:٣٥ - ١٣٩٦/٠٨/١٩
تحریک
|

مرجان میری لواسانی ١٤:١٣ - ١٣٩٦/١٠/١٥
نشانه قرار داده شدن
مورد نشانه قرار گرفتن
|

مرجان میری لواسانی ١٤:١٩ - ١٣٩٦/١٠/١٥
تحت تاثیر قراردادن
|

لاله گرمنجانی ٢٢:٣٣ - ١٣٩٦/١٠/١٧
عامل انگیزشی
|

صبا زراسوند ١٣:٢٩ - ١٣٩٦/١٠/٢٣
یکی از معانی آن activate می باشد
Trigger a memory: remember suddenly
|

هانیه ١٠:٤٤ - ١٣٩٧/٠١/٣٠
محرک
|

مرجان میری لواسانی ١٣:٣١ - ١٣٩٧/٠٢/١٩
موجب ِ چیزی شدن
|

مهسا براتی ١٨:٢١ - ١٣٩٧/٠٤/٢٩
آغازگر- شروع کننده
|

ebitaheri@gmail.com ١٧:٤٣ - ١٣٩٧/٠٦/٠٣
فرمان‌گر ، فرمان‌دهنده

راه‌انداز ، کارانداز ، آغاز کننده ، فعال‌گر ، فعال کننده
|

a.r ١٢:٥٧ - ١٣٩٧/٠٦/٠٥
منفجر کردن
فعال کردن/شدن
موجب شدن
علت
to fire or explode (a weapon or an explosive charge); to become active; activate
|

Zahra ١٩:٥٨ - ١٣٩٧/١٠/١١
برانگیزنده (واکنش بد)
|

سمانه ١٨:٥٠ - ١٣٩٧/١٠/٢٦
اهرم .اهرم به راه انداختن
|

پیشنهاد شما درباره معنی trigger



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

کوشاترین کاربران در یک هفته گذشته

پرگفتگوترین واژگان در یک هفته گذشته

کوشاترین کاربران

پرگفتگوترین واژگان

توضیحات دیگر

معنی trigger
کلمه : trigger
املای فارسی : تریگگر
اشتباه تایپی : فقهللثق
عکس trigger : در گوگل


آیا معنی trigger مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 98% )