برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1191 100 1

try

/ˈtraɪ/ /traɪ/

معنی: ازمایش، کوشش، امتحان، ازمون، تجربه کردن، محاکمه کردن، محک کردن، جدا کردن، کوشش کردن، ازمودن، سر و دست شکسن، تلاش کردن، کوشیدن، سعی کردن
معانی دیگر: دادرسی کردن، مورد دادرسی قرار دادن، آزمودن، امتحان کردن، آزمایش کردن، (امتحانا) انجام دادن، چخیدن، مزیدن، ستوهاندن، به ستوه آوردن، طاقت کسی را طاق کردن، زیر فشار گذاشتن، زیر اخیه گذاشتن، (معمولا پیش از مصدر و به طور عامیانه پیش از and) کوشیدن، آزمون، تکاپو، (در اصل) جدا کردن، سوا کردن، کنار گذاشتن، سنجیدن

بررسی کلمه try

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: tries, trying, tried
(1) تعریف: to attempt through deliberate effort.
مترادف: assay, attempt, essay
مشابه: chance, have a whack at, risk, seek, tackle, take a fling at, take a stab at, undertake

- I'll try to have the car ready by this afternoon, but I can't guarantee it.
[ترجمه ترگمان] سعی می‌کنم تا بعد از ظهر اتومبیل را آماده کنم، اما نمی‌توانم آن را تضمین کنم
[ترجمه گوگل] من سعی خواهم کرد که این ماشین بعد از ظهر آماده شود، اما من نمی توانم آن را تضمین کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He tried to answer all the questions on the test, but he didn't have enough time.
[ترجمه ترگمان] سعی کرد به تمام سوالای امتحان جواب بده، اما وقت کافی نداشت
[ترجمه گوگل] او سعی کرد به تمام سوالات آزمون پاسخ دهد، اما زمان کافی نداشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I know you don't like these people, but please try to be nice.
[ترجمه ترگمان] می‌دونم که از این آدم‌ها خوشت نمیاد، اما لطفا سعی کن مهربون باشی
[ترجمه گوگل] من می دانم که شما این افراد را دوست ندارید، اما لطفا سعی کنید خوب باشید
[ترجمه شما] ...

واژه try در جمله های نمونه

1. try and be there on time
کوشش کن سر وقت آنجا باشی.

2. try and come today
بکوش که امروز بیایی.

3. try to be as objective as you can
سعی کن تا میتوانی بی غرض باشی.

4. try to encourage learning and equally to protect children from dangers
بکوش که مشوق آموزش باشی و نیز کودکان را از خطر حفظ کنی.

5. try to find the medium between prodigality and stinginess
بکوش تا میانگیر (حدفاصل) ولخرجی و خست را بیابی.

6. try to remember
سعی کن به خاطر بیاوری.

7. try to restrain your anger!
بکوش تا جلو خشم خود را بگیری‌!

8. try to write perspicuously
سعی کن روشن بنویسی.

9. try your utmost to gladden others' hearts, breaking hearts is nothing to boast about
تا توانی دلی به دست آوردل شکستن هنر نمی‌باشد

10. try conclusion with
(قدیمی) بحث و مجادله کردن،رقابت لفظی کردن

11. try on
1- (لباس) امتحانا پوشیدن،پرو کردن 2- (ساعت و جواهر و غیره) امتحانا زدن،به خود آویختن،به مچ بستن

12. try one's hand at something
(برای نخستین بار) چیزی را آزمودن،کاری را کردن

...

مترادف try

ازمایش (اسم)
test , assay , temptation , experiment , shy , trial , testing , tryout , try , exam , examination , experience , examen , experimentation , probation , screening
کوشش (اسم)
labor , scramble , tug , effort , assay , stretch , attempt , trial , try , endeavor , strain , bustle , fist , muss
امتحان (اسم)
assay , temptation , experiment , quiz , trial , try , exam , examination , shibboleth , probation
ازمون (اسم)
test , try , exam , examination , sample , shibboleth
تجربه کردن (فعل)
experiment , try , experience
محاکمه کردن (فعل)
judge , try
محک کردن (فعل)
try
جدا کردن (فعل)
chop , cut off , disconnect , intercept , rupture , analyze , choose , part , divide , dispart , amputate , separate , unzip , detach , segregate , try , calve , select , rive , cleave , unlink , pick out , sequester , insulate , dissociate , disassociate , individuate , disunite , draw off , enisle , excide , exscind , lixiviate , uncouple , prescind , seclude , sequestrate , sever , sunder , untwist
کوشش کردن (فعل)
labor , struggle , bend , assay , attempt , try , peg , strive
ازمودن (فعل)
test , assay , try , shake down , examine , grope
سر و دست شکسن (فعل)
try , endeavor , beaver , strive , endeavour
تلاش کردن (فعل)
try , endeavor , endeavour
کوشیدن (فعل)
tug , try , endeavor , strive , endeavour
سعی کردن (فعل)
try , endeavor , take care , make effort

معنی عبارات مرتبط با try به فارسی

کوشش کنیدکه بیائید
(قدیمی) بحث و مجادله کردن، رقابت لفظی کردن
1- (لباس) امتحانا پوشیدن، پرو کردن 2- (ساعت و جواهر و غیره) امتحانا زدن، به خود آویختن، به مچ بستن
(برای نخستین بار) چیزی را آزمودن، کاری را کردن
بخت خودرا آزمودن، با اتکا به بخت دست به کاری زدن
صبر و شکیبایی کسی را تمام کردن، بی تاب کردن
1- (از طریق به کار بردن) آزمودن، امتحان کردن 2- (برای شرکت در تئاتر یا تیم ورزشی وغیره) در آزمون شرکت کردن، درمسابقه ی گزینشی شرکت کردن
گونیای ویژه ی کشیدن زاویه ی قائمه، گونیای قائم
کوشش جانانه، سعی بسیار

معنی try در دیکشنری تخصصی

try
[کامپیوتر] فرمانی در زبان برنامه نویسی Java که عملیاتی را که احتمال شکست دارد، علامت می گذارد. try فقط بلوکی از برنامه را احاطه می کند که امکان ایجاد یک شرایط خطا را فراهم کرده است. برنامه نویس در این شرایط خطا اقدام اصلاحی خود را در نظر می گیرد. کد درون بلوک try تلاش می کند که URL خاصی را جستجو کند. اگر موفق به یافتن آن شد، برنامه با جملات اضافی درون بلوک try ادامه می یابد . اگر URL معنبر نباشد ، بلوک catch( که پیامی را برای کاربر نشان می دهد) اجرا
[زمین شناسی] آزمون و خطا
[آمار] آزمون و خطا
[ریاضیات] آیا می توان ... به دست آورد، جستجو کردن
[مهندسی گاز] سینی کلاهکدار

معنی کلمه try به انگلیسی

try
• attempt; trial, test, experiment; scoring of three points in rugby by touching the ball down beyond the opponents' goal line (rugby)
• attempt; test, experiment; examine, determine guilt or innocence, put on trial (law); subject to strain; separate through heating, refine, purify (obsolete)
try harder
• put in a greater effort, work harder
try his fortune
• check to see what his fate will be
try on
• attempt; measure; try a piece of clothing to check if it fits or how it looks
try one'a patience
• check to see how much one can tolerate
try one's best
• do as well as one can, to the best of one's ability
try one's fortune
• try one's luck, test one's chances
try one's hand at
• try for the first time, make a first attempt
try one's luck
• check to see the outcome of one's fortune
try out
• put to a test, examine
try out for
• try to gain a place on a team; try to get in an organization (e.g.: "are you going to try out for the school basketball team?")
try to do the impossible
• try to do what cannot be done, try to accomplish what cannot be accomplished
give a try
• attempt, try hard, endeavor
give it a try
• give it a shot, try it, make an attempt, endeavor, make an effort
have a try
• make an attempt, make an effort, have a go at
n ...

try را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

sepiiide
تلاش کردن
shayan
تلاش کردن
Reza
سعی کردن
Zahra
کوشش ، سعی کردن ، تلاش
الیس
سعی کردن
آقو میثم
معنی محاکمه کردن هم‌میده

They tried a murderer
شیما
قصد کردن
روژان
سعی کردن، کوشش کردن، ازمون
دوست
تلاش کردن
ممد
امتحان کردن
مژگان
محاكمه كردن
Setare
رسیدگی کردن
امین جهانگرد
محاکمه کردن،دادرسی کردن(در دادگاه)
محمد حیدری
سعی کردن, تلاش کردن, امتحان کردن,آزمایش کردن، کوشش، آزمودن, تجربه کردن
میلاد علی پور
محکوم کردن، بررسی کردن، به محاکمه گذاشتن
Hasti
تست کردن
tinabailari
تلاش کردن ⏱⏱
she was trying not to cry
او تلاش می کرد تا گریه نکند

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی try
کلمه : try
املای فارسی : تری
اشتباه تایپی : فقغ
عکس try : در گوگل

آیا معنی try مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )