انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 957 100 1

twist

تلفظ twist
تلفظ twist به آمریکایی/ˈtwɪst/ تلفظ twist به انگلیسی/twɪst/

معنی: پیچیدگی، تاب، پیچ خوردگی، پیچ، نخ یا ریسمان تابیده، خم کردن، پیچاندن، پیچ دار کردن، تاب خوردن، چرخیدن، تاب دادن، پیچیدن، تابیدن، پیچ دادن
معانی دیگر: (به هم) تابیدن، (پا و غیره) رگ به رگ کردن یا شدن، ضربدیده کردن یا شدن، پیچ خوردن، رگ به رگ شدگی، تحریف، واتگشت، دستکاری، تحریف کردن، کژ نمایی کردن، کج و معوج کردن، از شکل انداختن، نابهنجار کردن، غیر طبیعی کردن، منحرف کردن، (چهره را) درهم کشیدن، مارپیچ کردن یا شدن، پیچ و تاب خوردن، کج شدن یا کردن، پیچ و خم داشتن، به خود پیچیدن، چفته شدن، (جاده و غیره) خم، (وضعیت) تغییر ناگهانی، (مجازی) پیچ و خم، (ریسمان و طناب و غیره) تاب، لا، (نخ) ابریشم تافته، نخ تابیده، ریسمان نازک و محکم، رقص تویست، تویست رقصیدن، سیگار برگ، توتون پیچیده، پیچه ی توتون، شیرینی پیچانده، نان پیچانده، پیچانک، پیچش، گوریدگی، گره پیچ مانند، قاچ لیمو ترش (که در مشروب می اندازند یا می چلانند)، چرخش، گردش، دورزنی، میزان یا زاویه ی پیچش (torsion angle of هم می گویند)، (چهره) کج و معوج سازی، درهم کشی، خم سازی، خمانش، کجی، خمش، (شخصیت و غیره) ویژگی، گرایش، (خودمانی) دختر، زن، ترفند، لم، روش، ن  یا ریسمان تابیده

بررسی کلمه twist

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: twists, twisting, twisted
(1) تعریف: to combine by winding (two or more threads) together in order to produce a single thread.
مترادف: intertwine, plait, splice, twine
متضاد: untwist
مشابه: braid, entwine, interlace, interweave, knot

- Machines twist wires together to make cable.
ترجمه کاربر [ترجمه ستار] ماشین ها سیم ها را به هم می پیچند تا کابل تولید کنند.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ماشین‌ها سیم را با هم وصل می‌کنند تا کابلی را درست کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ماشین ها را با هم به کابل وصل می کنند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to wind, coil, or weave (something) around something else.
مترادف: coil, twine, wind
مشابه: lace, loop, roll, wrap, wreathe

- She twisted her hair around her finger.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] موهایش را دور انگشتش می‌پیچید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او موهایش را در اطراف انگشتش پیچید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to make into a coil or spiral.
مترادف: coil, curl, spiral
مشابه: bend, convolute, kink, roll, swirl, turn, twirl, warp, wreathe

- He twisted the wire into a spring.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سیم‌ها را به داخل یک چشمه پرت کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] سیم پیچ را به یک بهار پیچید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to turn in a circular motion.
مترادف: rotate, turn
مشابه: pivot, revolve, spin, swivel, wind, wrench

- She twisted the door handle and entered the room.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دستگیره در را چرخاند و وارد اتاق شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او دستگیره درب را پیچید و وارد اتاق شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- You can twist the cap to open the bottle.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] میتونی the رو بپیچونی تا بطری رو باز کنی
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] میتوانید بطری را باز کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to bend or turn (one thing) in opposite directions so that parts of the same thing are turned away from each other.

- He twisted the towel to get the excess water out.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] حوله را چرخاند تا آب اضافی را بیرون بیاورد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او حوله را خرد کرده و آب اضافی را دریافت می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Keep your hips facing forward and twist your body as you look behind you.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] باسن خود را جلو بگیرید و بدنتان را بچرخانید تا پشت سرتان نگاه کنید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بافت خود را به جلو برگردانید و بدن خود را به عقب برگردانید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: to alter the shape of; disfigure.
مترادف: contort, distort, screw, torture
مشابه: bend, deform, disfigure, misshape, mutilate, warp, wrench

- Grief twisted her face.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اندوه چهره‌اش را درهم کشید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] غم و اندوه صورتش را پیچید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: to misconstrue or deliberately distort the meaning of.
مترادف: distort, misconstrue, misinterpret, pervert, wrench
مشابه: bend, color, fudge, garble, gloss, misrepresent, slant, varnish, warp, whitewash

- You twisted my words; you know that's not what I meant.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کلمات مرا پیچ دادی، می‌دانی که منظورم این نبود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شما کلمات خود را پیچیدید؛ می دانید این چیزی نیست که من به آن فکر می کردم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: to wrench or sprain.
مترادف: sprain, turn, wrench
مشابه: disjoint, dislocate, jerk, wrest, yank

- I twisted my ankle.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] قوزک پام پیچ خورد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من مچ پا را پیچیدم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: twist someone's arm
(1) تعریف: to become or be intertwined.
مترادف: entwine, interlace, intertwine, interweave
مشابه: interlock, knot, tangle

- The stems twisted until we couldn't tell which plant was which.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] شاخه‌ها تا زمانی که نتونستیم بفهمیم این گیاه چی بوده پیچ خورده
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ساقه ها پیچیده شده اند تا زمانی که نمی توانیم بگوئیم که چه گیاه چه بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to wind or wrap around an object.
مترادف: coil, spiral, twine, wind, wrap
مشابه: convolute, twirl

- The ivy twisted around the drain pipe.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پیچک در لوله فاضلاب پیچ‌وتاب می‌خورد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پیچک پیچیده در اطراف لوله تخلیه
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to squirm or writhe.
مترادف: squirm, writhe
مشابه: contort, wiggle, wriggle

- His body twisted in pain.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بدنش درد گرفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بدن او در درد پیچ ​​خورده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to turn in order to face another direction.
مترادف: turn
مشابه: about-face, pirouette, pivot, revolve, rotate, swivel, twirl, wheel, whirl

- The river twisted through the mountains.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] رودخانه از میان کوه‌ها پیچ می‌خورد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] رودخانه از طریق کوه ها پیچ خورده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to change shape or form as the result of having been twisted.
مترادف: contort, warp
مشابه: bend, curl, deform

- The tree branches twisted into knots.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] شاخه درخت به گره گره می‌خورد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شاخه های درخت به گره ها تبدیل شده اند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
مشتقات: twistable (adj.), twistedly (adv.), twistingly (adv.), twistability (n.)
(1) تعریف: something twisted or made into a spiral, such as a piece of yarn or thread, a citrus peel, or tobacco leaves.
مترادف: braid, coil, curl, plait, spiral, twine, twirl
مشابه: convolution, hank, kink, knot, rope, screw, tangle, whorl, yarn

- She likes her martini with a twist of lemon.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون \"مارتینی\" رو با یه خورده لیمو دوست داره
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او مارتی را با پیچ و تاب و لیمو دوست دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: the act or process of twisting; rotation.
مترادف: revolution, rotation, turn, wind
مشابه: curl, roll, spin, swirl, twirl, wrench

- She gave the lid a twist.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] در جعبه را تکانی داد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او درب را پیچ خورد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: a wrench or sprain, esp. of a muscle.
مترادف: sprain, wrench
مشابه: jerk, strain, yank

- This twist will need some time to heal.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این چرخش به زمان نیاز داره تا بهبود پیدا کنه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این پیچ و تاب به زمان نیاز دارد تا بهبود یابد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: a sudden or unexpected change in an otherwise predictable or even pattern.
مترادف: caprice, surprise
مشابه: change, quirk, skew, swerve, turn, veer, whim, whimsy

- We were surprised by the plot twist at the end of the film.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ما از طراحی این فیلم در پایان فیلم شگفت‌زده شدیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما از پایان فیلم در پایان فیلم شگفت زده شدیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: a peculiarity or odd mannerism.
مترادف: eccentricity, idiosyncrasy, oddness, peculiarity, quirk, warp
مشابه: crotchet, kink, mannerism, oddity

- This is simply an odd twist in his personality.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این یک تغییر عجیب در شخصیت او است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این به سادگی پیچیدگی عجیب و غریب در شخصیت اوست
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: a misrepresentation or distortion of something.
مترادف: distortion, misrepresentation, perversion, wrench
مشابه: bias, slant, warp

- His twist of her words incensed her.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این حرف او را خشمگین ساخت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پیچ و خم او از کلمات او او را خشمگین کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه twist در جمله های نمونه

1. twist (or turn) the knife in the wound
ترجمه نمک روی زخم پاشیدن،بر عذاب کسی افزودن

2. twist (or wrap) around one's little finger
ترجمه به آسانی (شخص دیگری را) مهار کردن،به آسانی تحت نفوذ خود در آوردن

3. twist around one's finger
ترجمه 1- دور انگشت خود تاباندن یا پیچاندن 2- کاملا تحت تسلط خود درآوردن،ملعبه کردن

4. twist someone's arm
ترجمه وادار کردن،قبولاندن

5. twist the lion's tail
ترجمه (دم شیر را پیچاندن) با دم شیر بازی کردن

6. a twist in the road
ترجمه خم جاده

7. don't twist my words!
ترجمه حرف‌های مرا تحریف نکن‌!

8. a new twist in the story of the film
ترجمه یک دگرگونی جدید در داستان فیلم

9. if you twist the blade of this knife, it will break
ترجمه اگر تیغه‌ی این چاقو را بپیچانی می‌شکند.

10. Give the cap another twist?it's not on properly.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]یه پیچ دیگه بهم بده؟ درست نیست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]چنگ زدن به یک پیچ دیگر؟ آن را به درستی نیست
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

11. The boss is getting his knickers in a twist about these sales figures.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]سرکارگر لباس زیرش را در یک پیچ در مورد این ارقام فروش قرار می‌دهد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]رئیس اینست که لباس هایش را در مورد این ارقام فروش بدست آورد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

12. She gave the lid another twist and it came off.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]در را باز کرد و آن را باز کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او درب عقب دیگری را پیچید و آن را کنار گذاشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

13. Olive Twist was serialised on television.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]Olive تویست در تلویزیون serialised بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]پیچ خورده زیتون در تلویزیون پخش شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

14. The story took a surprise twist today with media reports that the doctor had resigned.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]این داستان امروز با خبرهای رسانه ای که دکتر استعفا داده است، پیچیده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

15. Twist your hips towards your opponent as you punch.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]همین طور که مشت می‌زنی به رقیبت ضربه بزن
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]همانطور که پانچ می کنید، بافت خود را به طرف حریف خود بچرخانید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

16. Don't get your knickers in a twist ! It's not the end of the world.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]شورت پات رو با یه پیچ در نیار! این پایان دنیا نیست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]دستکش های خود را در پیچ و تاب قرار ندهید! این آخر دنیا نیست
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

17. The roads twist round hairpin bends.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]جاده پیچ تندی پیچ می‌خورد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]جاده ها پیچ و تاب دور پیچ خاردار
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف twist

پیچیدگی (اسم)
crank , swathe , crankle , twist , labyrinth , warp , elaboration , clubfoot , complexity , complication , convolution , intricacy , complicacy , furl , contortion , crankiness , intorsion , plexus , knotting , refractile
تاب (اسم)
swing , sway , glow , tolerance , patience , twist , insinuation , kink
پیچ خوردگی (اسم)
turn , screw , twist , rick , torsion , kink
پیچ (اسم)
loop , turn , curve , ramp , vortex , knee , bolt , screw , twist , twine , buckle , convolution , furl , rick , wimple , crisping , embroglio , insinuation , involution , kink , meander , vis , whorl , winder
نخ یا ریسمان تابیده (اسم)
twist
خم کردن (فعل)
bow , incline , bend , curve , crank , leant , crook , flex , wry , limber , inflect , hunch , twist
پیچاندن (فعل)
intricate , wind , turn , waggle , wrest , flex , contort , bolt , screw , twist , distort , twitch , wring , tweak , wimble
پیچ دار کردن (فعل)
twist , make threads
تاب خوردن (فعل)
swing , sway , oscillate , twist
چرخیدن (فعل)
roll up , turn , twirl , whirl , swing , reel , pivot , rotate , wheel , wry , twist , trundle , revolve , trill , spin , troll , slue
تاب دادن (فعل)
swing , swag , twist
پیچیدن (فعل)
envelop , impact , twinge , fake , wind , resonate , tie up , fold , roll , swathe , wrap , muffle , screw , twist , nest , involve , swab , wattle , reverberate , enfold , complicate , furl , convolve , lap , infold , enwrap , tweak , kink , trindle
تابیدن (فعل)
glow , radiate , fold , shine , eradiate , twist , coruscate , sun , glint , glitter
پیچ دادن (فعل)
strain , flex , screw , twist , hurtle , wrench , tweak , gnarl

معنی عبارات مرتبط با twist به فارسی

1- دور انگشت خود تاباندن یا پیچاندن 2- کاملا تحت تسلط خود درآوردن، ملعبه کردن
به آسانی (شخص دیگری را) مهار کردن، به آسانی تحت نفوذ خود در آوردن
مته ی آهن کاو، مته ی ژرف شیار، پارچه راه راه مارپیچی
تردستی، استادی
وادار کردن، قبولاندن
نمک روی زخم پاشیدن، بر عذاب کسی افزودن
(دم شیر را پیچاندن) با دم شیر بازی کردن
(آرایش گیسوی زنانه) مد خیاری
انرا پیچ بدهید

معنی twist در دیکشنری تخصصی

twist
[عمران و معماری] تاب - پیچیدن - تابیدن - پیچش - تاب برداشتن
[برق و الکترونیک] پیچش 1. نسبت دامنه زوجی است تون های چند بسامدی تون -دوتایی . ممکن است زوج تون هایی که دامنه ی اولیه ی آنها برابر است به دلیل ارتعاشات تجهیزات و خطوط انتقال با اختلاف دامنه قابل توجهی دریافت شوند. 2. بخشی از موجبر که سطح مقطع آن به طور تدریجی حول محور طولی موجبر گشته است . - پیچش ، تاب
[نساجی] تاب - تاب دادن - تاب نخ - نخ تابیده شده
[پلیمر] تاب
[نساجی] تاب روی تاب - تاب متقابل الیاف
[نساجی] تاب گسیختگی ( تعداد تابی که باعث گسیختگی نخ گردد )
[شیمی] شکل قایق تابدار
[نساجی] ثابت تاب - فاکتور تاب
[نساجی] ماشین اندازی گیری تاب نخ
[نساجی] تکسچره کردن نخ به کمک تاب
[نساجی] جهت تاب ( جهت تاب دادن نخ که به حروف S راست تاب و Z چپ تاب نشان داده می شود )
[عمران و معماری] مته حلزونی - مته مارپیچ
[زمین شناسی] مته حلزونی
[نساجی] ضریب تاب - فاکتورتاب
[نساجی] تاب دهنده
[عمران و معماری] زاویه پیچش
[نساجی] تاب متعادل در نخ
[نساجی] تاب محافظ
[نساجی] تاب گسیختگی - تاب پارگی
[نساجی] ریسمان یا طنابی که با تاب های مخالف هم تهیه شده اند
[عمران و معماری] مرکز پیچش
[نساجی] نخ زنجیره شده - شل پیچیده شدن یک نخ به دور نخ دیگر در قسمتی از نخ چند لا
[نساجی] تاب چپ یا S
[نساجی] جهت تاب نخ ( به صورت Z یا S که به ترتیب تاب چپ و راست نامیده می شود )
[نساجی] اعمال کشش بر فتیله تابدار

معنی کلمه twist به انگلیسی

twist
• instance of twisting; result of twisting; curve, bend, spin, turn, coil; interlacing (rope); deviation from the standard; spiral form; strong silk thread; sprain (in a muscle or joint); type of bread; abrupt change of course; odd tendency; variation
• coil, curl, spin, turn; rotate opposite ends of an object in opposing directions; entwine; distort, pervert; sprain (ankle, etc.); produce a spiral shape
• when you twist something or when it twists, you turn one end of it in one direction while holding the other end still or turning it in the opposite direction. verb here but can also be used as a count noun. e.g. he gave one short twist to its neck.
• when something twists or when you twist it, it moves, bends, or turns into a strange, uncomfortable, or distorted shape or position, especially as a result of force, damage, or an unpleasant feeling.
• if you twist part of your body such as your head or shoulders, you turn it while keeping the rest of your body still.
• if you twist your ankle or wrist, you injure it by turning it too sharply or in an unusual direction.
• if a road or river twists, it has a lot of sharp bends.
• if you twist what someone has said, you repeat it in a way that changes its meaning; used showing disapproval.
• a twist is also the shape of something that has been twisted.
• a twist in the aims, attitude, or nature of something is a significant or important change in it.
• a twist in a story or film is an unexpected development.
• see also twisted.
• if you twist someone's arm, you use strong methods to persuade them to do something; an informal expression.
• if you can twist someone round your little finger, you can persuade them to do anything; an informal expression.
twist bread
• loaf of bread that is braided or twisted
twist of fate
• changes of destiny, events which alter the present reality in an unexpected manner
twist round one's little finger
• control someone, dominate someone
twist someone round one's little finger
• control someone, dominate someone
the twist
• rock and roll dance popular in the 1960s that involves a twisting movement of the body

twist را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی twist

roya ١٤:٤٧ - ١٣٩٧/٠٥/١٢
Change
تغییر
|

Melika ١٦:٢٣ - ١٣٩٨/٠٢/٠٨
پیچ خوردن
|

فرهاد سليمان‌نژاد ١٨:٥٦ - ١٣٩٨/٠٢/٢٢
twist and turn : پيچ و تاب
|

shadi ١٦:٣٨ - ١٣٩٨/٠٣/٠١
چرخش(بدن،دست و...)
|

آرش ٢٣:٤١ - ١٣٩٨/٠٣/١١
پیچ و تاب خوردن
|

پیشنهاد شما درباره معنی twist



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی twist
کلمه : twist
املای فارسی : تویست
اشتباه تایپی : فصهسف
عکس twist : در گوگل


آیا معنی twist مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )