برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1285 100 1

typical

/ˈtɪpəkl̩/ /ˈtɪpɪkl̩/

معنی: نوعی
معانی دیگر: عادی، معمولی (typic هم می گویند)، مونه ای، مونی، وابسته به نوع یا سنخ، نمونه، نمادین، ویژه، مخصوص، خاص

بررسی کلمه typical

صفت ( adjective )
مشتقات: typically (adv.), typicality (n.), typicalness (n.)
(1) تعریف: displaying the distinctive qualities of a particular type of person or thing.
مترادف: classic, exemplary, illustrative, paradigmatic, representative, typal
متضاد: aberrant, abnormal, anomalous, atypical, untypical
مشابه: demonstrative, emblematic, model, peculiar, sample

- a typical inner city neighborhood
[ترجمه ترگمان] یک محله شهری معمولی
[ترجمه گوگل] یک محله شهر معمولی درون شهر
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: characteristic or usual.
مترادف: average, characteristic, ordinary, regular, standard, usual
متضاد: aberrant, abnormal, atypical, exceptional, strange, untypical, unusual
مشابه: common, commonplace, conventional, customary, distinctive, natural, normal, orthodox, particular, peculiar, routine, run-of-the-mill, singular, special, stock

- a typical American breakfast
[ترجمه ترگمان] یک صبحانه معمولی آمریکایی
[ترجمه گوگل] یک صبحانه معمولی آمریکایی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

واژه typical در جمله های نمونه

1. The sinister character in the movie wore a typical costume, a dark shirt, loud tie, and tight jacket.
شخصیت شرور در فیلم، لباسی نمادین به تن داشت، پیراهنی تیره، کراواتی بلند و یک کت تنگ

2. The horse ran its typical race, a slow start and a slower finish, and my uncle lost his wager.
اسب در مسابقهای که ویژه او بودبا شروعی کند و پایانی کندتر شرکت کردو عمویم شرط خود را باخت

3. It was typical of the latecomer to conceal the real cause of his lateness.
پنهان کردن دلیل واقعی تاخیر، از خصوصیات فردی بود که دیر می آمد

4. a typical summer day
یک روز تابستانی عادی

5. the draft of a typical horse in each day
بار ترابری شده توسط یک اسب معمولی در هر روز

6. The villagers displayed the typical narrow-mindedness of a small community.
[ترجمه ترگمان]روستائیان کوته فکرانه یک جامعه کوچک را به نمایش گذاشتند
[ترجمه گوگل]روستائیان نوعی بیتوجهی یک جامعه کوچک را نشان دادند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. It was typical of her to forget.
[ترجمه Amin] فراموش کردن کار معمول او بود
...

مترادف typical

نوعی (صفت)
generic , typical

معنی typical در دیکشنری تخصصی

[سینما] نمونه وار
[عمران و معماری] وضعیت نمونه - سرمشق بارز - نمونه نوعی
[برق و الکترونیک] نوعی ، نمونه ، متعارف
[نساجی] نوبتی - برجسته - شاخص
[ریاضیات] نوعی، نمونه ای
[عمران و معماری] جزئیات نمونه
[شیمی] نمونه نوعی
[آب و خاک] توالی نمونه، توالی شاخص
[زمین شناسی] مقدار نوعی
[آمار] مقدار نوعی
[برق و الکترونیک] مقادیر نوعی
[ریاضیات] ارزش های نمونه

معنی کلمه typical به انگلیسی

typical
• characteristic, representative, conforming to the expected, standard, classic
• something that is typical of a particular thing or way of behaving shows the most usual characteristics of that thing or behaviour.
• if you say that something is typical of a person, situation, or thing, you are criticizing or complaining about them, expressing the fact that they are as bad or as disappointing as you expected them to be.
typical behavior
• characteristic manner of acting

typical را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

behnam92
متداول
Ayda
Usuall
be to cheh
of a kind
M...
عادی
Having the usual qualities of particalar
Elena
average and normal
Sara
معمولی
reza
سمبولیک
ساره مصلایی
بارز، مشخص
A.A
کلیشه ای
طبق روال معمول
مسبوق به سابقه
عشقم
مخصوص
سدن
معمول
Niloofar
They throw tomatoes at each other in a frenzy only atypical
اونها گوجه فرنگي هارا به شوخي به هم ديگر پرت ميكردند
سردین تبریزی
پلیمر: نمونه
Reza
نمونه‌ی بارز
لللل
معمول

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی typical
کلمه : typical
املای فارسی : تیپیکال
اشتباه تایپی : فغحهزشم
عکس typical : در گوگل

آیا معنی typical مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )