برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1336 100 1

UP

/ˈəp/ /ʌp/

معنی: برخاستن، بالا رفتن، ترقی کردن، بالا بردن یا ترقی دادن، در حال کار، جلو، بالا، روی، بالای، بر فراز، در بلندی
معانی دیگر: پیشوند: بالا (معمولا معنی واژه را یا عوض می کند یا تشدید می کند) [upbraid و upbringing]، زبر، بیدار، برخاسته، بیرون از بستر، برپا، رو به بالا، به سوی بالا، بالاسوی، به طرف بالا، برانگیخته، در حال شورش، در حال قیام، در هیجان، افزوده، زیاد شده، بالا رفته، بیشتر، آماده، مهیا، (به ویژه کامپیوتر) دایر، رو به راه، مشغول کار، روشن، در حال روی دادن، در حال انجام، تمام، پایان یافته، در بالا، در صدر، در ترقی، (معمولا با: to یا with) برابر، هم تراز، مثل، همانند، مطلع، آگاه، مسلط بر، (معمولا با: for) در معرض، قرار است که، بلند، فرازین، زبرین، برین، به بالا، به بعد، کنار، یک سو، (با فعل) خوب (انجام دادن و غیره)، کاملا، تماما، درست، (بدون افزودن معنی خاص همراه برخی فعل ها به کار می رود)، سربالایی، زیادی، افزایش، ازدیاد، تزاید، (عامیانه) برخاستن، برپا شدن، بلند شدن، بالا بردن، بلند کردن، زیاد کردن، (خودمانی) داروی مخدر، آمفتامین (upper هم می گویند)، داروی انگیزان، (امتیاز مسابقه و غیره) هریک، هردو، سپری شده، صعود کردن

بررسی کلمه UP

قید ( adverb )
عبارات: up to
(1) تعریف: to, toward, at, or in a higher place or position.
متضاد: below, down
مشابه: aloft

- The kite flew up into the air.
[ترجمه ترگمان] بادبادک هوا را بالا برد
[ترجمه گوگل] کیت به هوا پرواز کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- We climbed up to the fifth floor.
[ترجمه ترگمان] بالا رفتیم و به طبقه پنجم رسیدیم
[ترجمه گوگل] ما صعود کردیم تا طبقه پنجم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to or in a vertical position.
مشابه: upright

- The audience stood up.
[ترجمه ترگمان] تماشاچیان بلند شدند
[ترجمه گوگل] تماشاگران ایستادند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: out of bed.

- I got up early this morning.
...

واژه UP در جمله های نمونه

1. up to now
تاکنون

2. up to that day, she had never set foot inside a hospital
تا آن روز هرگز به درون بیمارستانی گام ننهاده بود.

3. up (or down) one's alley
(عامیانه) مطابق سلیقه یا استعداد شخص

4. up a stump
(عامیانه) گیج،هاج وواج،دستپاچه

5. up against
(عامیانه) در مقابل،رو در روی

6. up against it
(عامیانه) دچار مشکلات (به ویژه مشکلات مالی)

7. up and around (or about)
از بستر (بیماری) برخاسته و دوباره مشغول فعالیت (شده)

8. up and doing
در فعالیت،مشغول،دست به کار

9. up for
1- (انتصاب یا انتخابات و غیره) نامزد،کاندید 2- در حال محاکمه شدن،مورد محاکمه،در دست دادرسی،در دادگاه 3- ( عامیانه)حاضر به شرکت (درکاری)

10. up for grabs
(خودمانی) در دسترس،آماده‌ی استفاده کردن

11. up front
در جلو

12. up hill and down dale
همه جا،اینجا و آنجا،تا کوه قاف

13. up in arms
1- آماده‌ی کارزار،جنگ آماد،به حالت آماده باش 2- برآشفته،خشمگین

14. up in the air ...

مترادف UP

برخاستن (فعل)
up , step up , rise , uprise , arise , get up , levitate
بالا رفتن (فعل)
up , boost , rise , lift , ascend , climb , soar
ترقی کردن (فعل)
up , rise , grow , climb , steepen , remunerate
بالا بردن یا ترقی دادن (فعل)
up , upgrade
در حال کار (قید)
up
جلو (قید)
up , afore , forward , ahead , forth , before , beforehand , along
بالا (قید)
up , atop , overhead , aloft
روی (حرف اضافه)
aboard , on , over , in , upon , up , toward , o'er
بالای (حرف اضافه)
on , over , in , up , above , o'er
بر فراز (حرف اضافه)
over , upon , up , o'er
در بلندی (حرف اضافه)
up

معنی عبارات مرتبط با UP به فارسی

(عامیانه) گیج، هاج وواج، دستپاچه
(عامیانه) در مقابل، رو در روی
(عامیانه) دچار مشکلات (به ویژه مشکلات مالی)
از بستر (بیماری) برخاسته و دوباره مشغول فعالیت (شده)
(امریکا)، رو به ترقی، رو به رونق، در حال رشد، در جهش
در فعالیت، مشغول، دست به کار
بالا و پایین، فراز و نشیب، پست و بلند، متغیر، دگرسان گر، ناثابت، زیر ورو، جلو و عقب، اینجا وانجا
(سازهای زهی) کشیدن آرشه به طرف دسته ی ویولون (و غیره)
ییلاقی، نواحی داخل کشور
راست نشاندن یا واداشتن
1- (انتصاب یا انتخابات و غیره) نامزد، کاندید 2- در حال محاکمه شدن، مورد محاکمه، در دست دادرسی، در دادگاه 3- ( عامیانه)حاضر به شرکت (درکاری)
(خودمانی) در دسترس، آماده ی استفاده کردن
در جلو
سر بالایی
...

معنی UP در دیکشنری تخصصی

up
[کامپیوتر] فعال ؛ در حال کار رو به بلا ؛ بالا ؛ در حال کار
[ریاضیات] بالا
[عمران و معماری] پستی و بلندی
[ریاضیات] بالا و پایین
[برق و الکترونیک] خط رفت و برگشت
[کامپیوتر] آماده برای عملیات کامل
[برق و الکترونیک] شمارنده بالا رونده - شمارنده ی افزایشی شمارنده ی پالسی که از صفر شروع می کند و هربار شمارش خودرا یک واحد تا رسیدن به حد طراحی شده برای آن افزایش می دهد. در نتیجه شمارنده افزایش مدول 16 دودویی ،16 گام از 0000 تا 1111 افزایش می یابد .
[نفت] فراشیب
[برق و الکترونیک] شمارنده افزایشی /کاهشی شمارنده ای که دارای ورودی کنترلی برای تغییر جهت مد شمارش ،بدون تآثیر گذاشتن بر محتویات شمارنده است .
[برق و الکترونیک] تقارن ارتباط مستقیم و معکوس
[کامپیوتر] انتقال یک کپی از یک برنامه
[پلیمر] مسیر بالابر
[نفت] بالا ساخت
[برق و الکترونیک] بر گیر آکوستیکی بر گیری که مدوله سازیهای شی ...

معنی کلمه UP به انگلیسی

up
• rise, ascent; feeling of elation
• raise, increase; get up, rise; do something suddenly
• alert, awake; standing, upright; in a higher position; raised, uplifted; finished, over; elated; increased; under consideration; moving upwards; going on, happening; on trial; aware, knowledgeable; operational, working
• toward a higher point, upward; by way of increasing or advancing; above the horizon; out from the surface; to a larger degree
up a tree
• in trouble, in a difficult situation, in a bind
up against
• face to face; destined to -
up against a stone wall
• in trouble, in a difficult situation, in a bind
up and about
• moving around again, in motion after a time of rest (especially after an illness)
up and coming
• likely to achieve success; becoming more successful; intelligent and industrious; gumptious
• up-and-coming people are likely to be successful in the future.
up and doing
• busy, occupied
up and down
• higher and lower; ascending and descending; back and forth
up bringing
• training and education received while growing up
up for grabs
• available to any person willing to put in the effort to get it
up front
• if you are up front about something, you act openly or publicly so that people know what you are doing or what you believe; an informal expression.
• if a payment is made up front, it is made in advance and openly, so that the person being paid knows they will receive the money; an informal expression.
...

UP را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محمدرضا ایوبی صانع
از خواب بیدار کردن : در داستان همسر شکارچی که در دست ترجمه دارم اینگونه آمده است :
Sometimes all you do is step on twigs outside their dens and they're up."
گاهی اوقات تنها کاری که می کنی این است که روی ترکه ها , بیرون از لانه خرس ها قدم می زنی , اما همین کار هم آنها را بیدار می کند
Haniyeh
بالا ☝️
Mohammad
به معنی تمام شده برای وقت.
مثلا time is up
یعنی وقت تمام است.
Setare
بیدار
are you still up?هنوز بیداری؟
i stay up late
من تا دیرقت بیدار میمونم
Alireza
بلندپروازی
سميرا مدرسي
اماده بودن براي كاري

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی up
کلمه : up
املای فارسی : آاپ
اشتباه تایپی : عح
عکس up : در گوگل

آیا معنی UP مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )