انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

99 1048 100 1

Up

تلفظ up
تلفظ up به آمریکایی/ˈəp/ تلفظ up به انگلیسی/ʌp/

معنی: برخاستن، بالا رفتن، ترقی کردن، بالا بردن یا ترقی دادن، در حال کار، جلو، بالا، روی، بالای، بر فراز، در بلندی
معانی دیگر: پیشوند: بالا (معمولا معنی واژه را یا عوض می کند یا تشدید می کند) [upbraid و upbringing]، زبر، بیدار، برخاسته، بیرون از بستر، برپا، رو به بالا، به سوی بالا، بالاسوی، به طرف بالا، برانگیخته، در حال شورش، در حال قیام، در هیجان، افزوده، زیاد شده، بالا رفته، بیشتر، آماده، مهیا، (به ویژه کامپیوتر) دایر، رو به راه، مشغول کار، روشن، در حال روی دادن، در حال انجام، تمام، پایان یافته، در بالا، در صدر، در ترقی، (معمولا با: to یا with) برابر، هم تراز، مثل، همانند، مطلع، آگاه، مسلط بر، (معمولا با: for) در معرض، قرار است که، بلند، فرازین، زبرین، برین، به بالا، به بعد، کنار، یک سو، (با فعل) خوب (انجام دادن و غیره)، کاملا، تماما، درست، (بدون افزودن معنی خاص همراه برخی فعل ها به کار می رود)، سربالایی، زیادی، افزایش، ازدیاد، تزاید، (عامیانه) برخاستن، برپا شدن، بلند شدن، بالا بردن، بلند کردن، زیاد کردن، (خودمانی) داروی مخدر، آمفتامین (upper هم می گویند)، داروی انگیزان، (امتیاز مسابقه و غیره) هریک، هردو، سپری شده، صعود کردن

بررسی کلمه Up

قید ( adverb )
عبارات: up to
(1) تعریف: to, toward, at, or in a higher place or position.
متضاد: below, down
مشابه: aloft

- The kite flew up into the air.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بادبادک هوا را بالا برد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کیت به هوا پرواز کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- We climbed up to the fifth floor.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بالا رفتیم و به طبقه پنجم رسیدیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما صعود کردیم تا طبقه پنجم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to or in a vertical position.
مشابه: upright

- The audience stood up.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] تماشاچیان بلند شدند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] تماشاگران ایستادند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: out of bed.

- I got up early this morning.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] امروز صبح زود بیدار شدم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من صبح زود بلند شدم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: above the horizon.

- The sun came up at six o'clock.
ترجمه کاربر [ترجمه Faranak] خورشید در ساعت ۶صبح بالا آمد
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آفتاب ساعت شش رسید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] خورشید در شش ساعت ظاهر شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to or at a higher degree, level, or amount.
متضاد: down

- He quickly moved up in rank.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] به سرعت به طبقه بالا رفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او به سرعت در رتبه بالا رفت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The price of shoes is going up.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] قیمت کفش بالا می‌رود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] قیمت کفش بالا می رود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: entirely; completely.

- I filled up my glass.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] لیوانم رو پر کردم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شیشه من رو پر کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Button up your coat.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] لباست رو ببند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دکمه کت خود را فشار دهید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: from below a surface.

- A few flowers came up.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] چند گل سرخ آمدند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] چند گل آمد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: at or to an equal point or level; equally advanced.

- I ran up to her.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] به طرفش دویدم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من به او زدم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(9) تعریف: in or toward a higher position.
متضاد: down

- The painting was too low, so we moved it up.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] نقاشی خیلی پایین بود واسه همین تکونش دادیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] نقاشی خیلی کم بود، بنابراین ما آن را حرکت کردیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(10) تعریف: to or with more intensity, loudness, or pitch.

- Could you turn the music up?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] میشه موزیک رو خاموش کنی؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] می توانید موسیقی را به نوبه خود تغییر دهید؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(11) تعریف: into view, consideration, or existence.

- A new topic came up at the meeting.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک موضوع جدید در جلسه مطرح شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] موضوع جدیدی در جلسه آمد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(12) تعریف: in or into a state of activity, operation, or readiness.

- We set up a row of chairs.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک ردیف صندلی‌های ردیف کردیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما یک ردیف صندلی را راه اندازی کردیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(13) تعریف: into pieces.

- He tore up the papers.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کاغذها را پاره کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او مقالات را پاره کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(14) تعریف: used to intensify the action of a verb.

- We cooked up some soup.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یه مقدار سوپ درست کردیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما بعضی از سوپ ها را طبخ کردیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(15) تعریف: in a northerly direction.
متضاد: down

- We drove up to Vancouver.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ما به \"ونکوور\" رفتیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما به ونکوور رفتیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
حرف اضافه ( preposition )
(1) تعریف: to, at, or toward a higher point on or in.
متضاد: down

- The train headed up the hill.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] قطار از تپه بالا رفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] قطار به سمت تپه رفت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: at or toward a point further ahead on or in.

- The children skipped up the path.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بچه‌ها از کوره راه افتادند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بچه ها مسیر را ترک کردند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: in a contrary direction to; against.

- Salmon swim up the flow of the waterfall.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ماهی‌های سالمون در جریان آبشار شنا می‌کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ماهی قزل آلا شنا کردن جریان آبشار
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: toward the source of.

- They went exploring up the river.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] از رودخانه بالا رفتند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها رفتند تا رودخانه را کشف کنند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
صفت ( adjective )
(1) تعریف: going or directed upward.
متضاد: down
مشابه: erect

- He mistakenly jumped onto the up escalator.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون به اشتباه از پله برقی بالا پرید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او به اشتباه روی پله برقی پرید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: higher than previously.

- Stocks are up today.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سهام امروز بالا هستند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] سهام امروز بالا می رود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The child's temperature was up this morning.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دمای بدن بچه امروز صبح بالا رفته بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دمای کودک این صبح بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: finished; concluded.

- He'll pay me when the week is up.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] هر وقت که این هفته تم وم می شه به من پول می ده
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او وقتی به هفته می رسد به من پول می دهد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: in a vertical position or placement.
مشابه: erect

- The new wallpaper is up.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کاغذدیواری جدید اومده
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] تصویر زمینه جدید بالا است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: (informal) taking place; happening.

- What's up at the office?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] تو دفتر چه خبره؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] در دفتر چه خبر است؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: above ground.

- The summer crops are up.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] محصولات تابستانی در میان است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] محصولات تابستانی بالا می روند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: in a state of activity, operation, or readiness.
متضاد: down
مشابه: awake

- I've been up since five o'clock this morning.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] امروز صبح از ساعت پنج بیدار بودم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من از ساعت پنج صبح تا کنون بوده ام
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The art show will be up all week.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] نمایش هنری تمام هفته بالا خواهد رفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] نمایش هنری تمام هفته است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: in the air.

- The kite is up.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بادبادک بیدار می‌شود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بادبادک بالا است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(9) تعریف: under consideration; in view.

- The decision has been made, and the issue is not up for discussion.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این تصمیم گرفته شده‌است و این مساله برای بحث مطرح نیست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] تصمیم گرفته شده است و موضوع برای بحث نیست
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(10) تعریف: over; finished.

- Your time is up.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] وقتت تموم شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] وقتت تمام شده
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(11) تعریف: (slang) elevated in spirit; euphoric.
متضاد: down

- We were so up after the game that we all went out to celebrate.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بعد از بازی همه رفتیم بیرون تا جشن بگیریم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما پس از بازی که همه ما برای جشن گرفتن برگشته بودیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
(1) تعریف: an upward course or movement.

(2) تعریف: an upward slope; ascent; rise.
متضاد: down
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: ups, upping, upped
(1) تعریف: (informal) to increase; raise.

- They upped the prices.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن‌ها قیمت‌ها را بالا بردند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها قیمت ها را افزایش دادند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to improve.

- What will up our chances of winning?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] چه چیزی باعث پیروزی ما خواهد شد؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شانس ما برنده شدن چیست؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
• : تعریف: (informal) to move or act suddenly or without warning.

- He just upped and left home never to come back again.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون فقط گفت رفت و رفت خونه و دیگه هیچ وقت برنگشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او فقط بالا رفت و خانه را ترک کرد تا هرگز دوباره بیفتد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
پیشوند ( prefix )
• : تعریف: upward; up.

- uplift
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بربلندی
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بالا بردن
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- upgrade
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ارتقا
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ارتقاء
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه Up در جمله های نمونه

1. up to now
ترجمه تاکنون

2. up to that day, she had never set foot inside a hospital
ترجمه تا آن روز هرگز به درون بیمارستانی گام ننهاده بود.

3. up (or down) one's alley
ترجمه (عامیانه) مطابق سلیقه یا استعداد شخص

4. up a stump
ترجمه (عامیانه) گیج،هاج وواج،دستپاچه

5. up against
ترجمه (عامیانه) در مقابل،رو در روی

6. up against it
ترجمه (عامیانه) دچار مشکلات (به ویژه مشکلات مالی)

7. up and around (or about)
ترجمه از بستر (بیماری) برخاسته و دوباره مشغول فعالیت (شده)

8. up and doing
ترجمه در فعالیت،مشغول،دست به کار

9. up for
ترجمه 1- (انتصاب یا انتخابات و غیره) نامزد،کاندید 2- در حال محاکمه شدن،مورد محاکمه،در دست دادرسی،در دادگاه 3- ( عامیانه)حاضر به شرکت (درکاری)

10. up for grabs
ترجمه (خودمانی) در دسترس،آماده‌ی استفاده کردن

11. up front
ترجمه در جلو

12. up hill and down dale
ترجمه همه جا،اینجا و آنجا،تا کوه قاف

13. up in arms
ترجمه 1- آماده‌ی کارزار،جنگ آماد،به حالت آماده باش 2- برآشفته،خشمگین

14. up in the air
ترجمه 1- معلق،نابسامان،بلاتکلیف 2- (عامیانه) خشمگین،هیجان زده

15. up one's sleeve
ترجمه پنهان ولی آماده برای استفاده

16. up the creek
ترجمه (امریکا ـ خودمانی) در مهلکه،دچار دردسر

17. up the river
ترجمه (امریکا) به زندان،به ندامتگاه،در زندان

18. up the spout
ترجمه (انگلیس - خودمانی) 1- (قدیمی) در گرو 2- ورشکسته،مفلس 3- آبستن

19. up to
ترجمه (عامیانه) 1- درصدد،مشغول

20. up to date
ترجمه (مطابق) آخرین روش یا مد،امروزی،باب روز،نو آگاه (به جدیدترین رویدادها و پیشرفت‌ها)

21. up to par
ترجمه طبق معمول،مانند همیشه

22. up to scratch
ترجمه 1- آماده‌ی آغاز کردن 2- در حد مورد قبول

23. up to snuff
ترجمه (عامیانه) 1- در سطح یا میزان طبیعی (از نظر سلامتی یا خاصیت و غیره)،به حد نصاب 2- (انگلیس) هشیار،زیرک،گول نخور

24. up to the ears
ترجمه تا بناگوش،(قرض یا گرفتار یا کار و غیره) تا خرخره

25. up to the elbows
ترجمه (عامیانه) تا خرخره گرفتار،بسیار مشغول

26. up to the minute
ترجمه تا آخرین لحظه،تا همین دقیقه،آخرین مد

27. up to their old trick
ترجمه دوباره مشغول حیله بازی‌های همیشگی،دوباره مشغول دغلکاری

28. up with. . .
ترجمه زنده باد. . . ،مرحبا به . . .

29. add up the final totals
ترجمه جمع‌های نهایی را به هم بیافزایید.

30. bind up an extra belt around the suitcase
ترجمه تسمه‌ی دیگری دور چمدان ببند.

31. chock up against the wall
ترجمه کاملا نزدیک به دیوار،چسبیده به دیوار

32. drawing up a family pedigree
ترجمه تدوین یک تبار نامه

33. ease up on this student, his mother died yesterday
ترجمه با این شاگرد سخت گیری نکن،مادرش دیروز فوت کرد.

34. get up and drink of the fresh morning air!
ترجمه برخیز و هوای تازه‌ی بامدادی را تنفس کن‌!

35. he up and left
ترجمه برخاست و رفت.

36. hush up or i'll call your father!
ترجمه ساکت می‌شوی یا پدرت را صدا کنم‌!

37. jumped up and cut its ears off
ترجمه برجست و از او دو گوش ببرید.

38. keep up the good work!
ترجمه آن کار نیک را ادامه بده‌!

39. put up your dukes!
ترجمه مشت‌های خود را آماده (ی مشت‌زنی) کن‌!

40. ring up beforehand to reserve a table
ترجمه برای رزرو کردن میز از پیش تلفن بزنید.

41. the up escalator
ترجمه پلکان برقی بالا سوی

42. to up prices
ترجمه قیمت‌ها را بالابردن

43. (be) up to one's ears in something
ترجمه کاملا درگیر چیزی بودن

44. act up
ترجمه (عامیانه) 1- لوس شدن،شیطانی کردن 2- ملتهب و دردناک شدن

45. add up
ترجمه 1- سرجمع کردن،به هم افزودن 2- درست درآمدن

46. add up to
ترجمه 1- معنی دادن 2- بالغ شدن بر 3- رسیدن به،حاکی بودن 4- قابل قبول بودن

47. ante up
ترجمه (عامیانه) پرداختن،سهم خود را دادن،دانگ دادن

48. back up
ترجمه 1- کمک کردن،پشتی کردن،تایید کردن

49. bag up
ترجمه در پاکت یا کیسه قرار دادن

50. ball up
ترجمه (خودمانی) گیج کردن،سردرگم کردن

51. balls up
ترجمه (انگلیس - خودمانی) بد انجام دادن،ناشیانه انجام دادن

52. bang up
ترجمه صدمه زدن به،ضربه زدن یا خوردن

53. bank up earth (etc. )
ترجمه انباشته کردن،پشته کردن خاک و غیره

54. bark up the wrong tree
ترجمه عوضی گرفتن،بیهوده کوشیدن

55. bash up
ترجمه سخت زدن،خرد کردن (اشخاص یا اشیا)،صدمه زدن

56. bear up
ترجمه تحمل کردن،دوام آوردن،روحیه‌ی خود را حفظ کردن

57. beat up (or on)
ترجمه (خودمانی) 1- کتک زدن 2- اذیت کردن

58. beef up
ترجمه تقویت کردن،افزودن بر

59. belly up
ترجمه جلو پیشخان (مغازه) یا گیشه ایستادن،نزدیک نرده رفتن،شکم به شکم ایستادن

60. belt up
ترجمه (خودمانی - گستاخانه) کمتر حرف بزن،خفه شو

61. bid up
ترجمه قیمت بیشتری پیشنهاد کردن،(در حراج) رو دست دیگری رفتن

62. blaze up
ترجمه (ناگهان) شعله زدن،زبانه کشیدن،اخگر افشانی کردن

63. block up
ترجمه 1- (متن یا فضا و غیره را) به طور مسدود کننده‌ای پر کردن 2- (توسط قطعات چوبی یا فلزی و غیره) بلند کردن

64. blot up
ترجمه در آشامیدن،(با حوله و غیره) جمع کردن

65. blow up
ترجمه 1- باد کردن،نفخ کردن،پف دار شدن 2- ترکیدن،منفجر شدن،پکیدن 3- (در مورد توفان و غیره) شدیدتر شدن،فرارسیدن 4- (عکس‌و غیره را) بزرگ کردن 5- غلو کردن،(رویدادی را) بزرگ کردن 6- از جا در رفتن،بدخلق شدن

66. bob up
ترجمه ناگهان ظاهر شدن،ورجهیدن،ورجه زدن

67. boil up
ترجمه جوشاندن

68. bolster up
ترجمه تحکیم کردن،(به منظور بهسازی) حمایت کردن،تقویت کردن

69. booked up (or fully booked)
ترجمه (رستوران و هتل و هواپیما و غیره) پر

70. booze up
ترجمه (انگلیس - خودمانی) مهمانی که در آن مشروب الکلی زیاد نوشیده شود

مترادف Up

برخاستن (فعل)
up , step up , rise , uprise , arise , get up , levitate
بالا رفتن (فعل)
up , boost , rise , lift , ascend , climb , soar
ترقی کردن (فعل)
up , rise , grow , climb , steepen , remunerate
بالا بردن یا ترقی دادن (فعل)
up , upgrade
در حال کار (قید)
up
جلو (قید)
up , afore , forward , ahead , forth , before , beforehand , along
بالا (قید)
up , atop , overhead , aloft
روی (حرف اضافه)
aboard , on , over , in , upon , up , toward , o'er
بالای (حرف اضافه)
on , over , in , up , above , o'er
بر فراز (حرف اضافه)
over , upon , up , o'er
در بلندی (حرف اضافه)
up

معنی عبارات مرتبط با Up به فارسی

(عامیانه) گیج، هاج وواج، دستپاچه
(عامیانه) در مقابل، رو در روی
(عامیانه) دچار مشکلات (به ویژه مشکلات مالی)
از بستر (بیماری) برخاسته و دوباره مشغول فعالیت (شده)
(امریکا)، رو به ترقی، رو به رونق، در حال رشد، در جهش
در فعالیت، مشغول، دست به کار
بالا و پایین، فراز و نشیب، پست و بلند، متغیر، دگرسان گر، ناثابت، زیر ورو، جلو و عقب، اینجا وانجا
(سازهای زهی) کشیدن آرشه به طرف دسته ی ویولون (و غیره)
ییلاقی، نواحی داخل کشور
راست نشاندن یا واداشتن
1- (انتصاب یا انتخابات و غیره) نامزد، کاندید 2- در حال محاکمه شدن، مورد محاکمه، در دست دادرسی، در دادگاه 3- ( عامیانه)حاضر به شرکت (درکاری)
(خودمانی) در دسترس، آماده ی استفاده کردن
در جلو
سر بالایی
همه جا، اینجا و آنجا، تا کوه قاف، دردره وماهور، درهمه جا
(عامیانه) 1- لوس شدن، شیطانی کردن 2- ملتهب و دردناک شدن، خودسری کردن
1- سرجمع کردن، به هم افزودن 2- درست درآمدن
(عامیانه) پرداختن، سهم خود را دادن، دانگ دادن
1- کمک کردن، پشتی کردن، تایید کردن، 2- عقب عقب رفتن، به قهقرا رفتن (back away و back out هم می گویند) 3- انباشته شدن (در اثر انسداد)
ورزش : مدافع
در پاکت یا کیسه قرار دادن
ایستادن دراختیارغارتگر
(خودمانی) گیج کردن، سردرگم کردن
(انگلیس - خودمانی) بد انجام دادن، ناشیانه انجام دادن
صدمه زدن به، ضربه زدن یا خوردن، (عامیانه) خیلی خوب، عالی
(بدون علاقه) کاری را انجام دادن، سخت زدن، خرد کردن (اشخاص یا اشیا)، صدمه زدن
(عامیانه) احمق بودن
تحمل کردن، دوام آوردن، روحیه ی خود را حفظ کردن

معنی Up در دیکشنری تخصصی

up
[کامپیوتر] فعال ؛ در حال کار رو به بلا ؛ بالا ؛ در حال کار
[ریاضیات] بالا
[عمران و معماری] پستی و بلندی
[ریاضیات] بالا و پایین
[برق و الکترونیک] خط رفت و برگشت
[کامپیوتر] آماده برای عملیات کامل
[برق و الکترونیک] شمارنده بالا رونده - شمارنده ی افزایشی شمارنده ی پالسی که از صفر شروع می کند و هربار شمارش خودرا یک واحد تا رسیدن به حد طراحی شده برای آن افزایش می دهد. در نتیجه شمارنده افزایش مدول 16 دودویی ،16 گام از 0000 تا 1111 افزایش می یابد .
[نفت] فراشیب
[برق و الکترونیک] شمارنده افزایشی /کاهشی شمارنده ای که دارای ورودی کنترلی برای تغییر جهت مد شمارش ،بدون تآثیر گذاشتن بر محتویات شمارنده است .
[برق و الکترونیک] تقارن ارتباط مستقیم و معکوس
[کامپیوتر] انتقال یک کپی از یک برنامه
[پلیمر] مسیر بالابر
[نفت] بالا ساخت
[برق و الکترونیک] بر گیر آکوستیکی بر گیری که مدوله سازیهای شیار ضبط گرامافون را مستقیماً به صدا تبدیل می کند . سوزن گرامافون به صورت مکانیکی به یک دیافراگم انعطاف پذیر متصل شده است .
[برق و الکترونیک] بالابر فعال
[ریاضیات] جمع کردن
[حسابداری] آفزایش قیمت فروش
[نفت] تزاید تدریجی شیب (در چاه انحرافی)
[کامپیوتر] پشتیبانی کردن ، کپی پشتیبان تهیه کردن .
[ریاضیات] حمایت، زاپاس، پشتیبانی کردن، اضافی، یدکی، پشتیبان، پشت بند
[نفت] گرفتن
[کامپیوتر] پشتیبان گیری .
[کوه نوردی] تنوره کردن ، صعود تنوره ای ، تلاش دو طرفه
[نساجی] راه اندازی بد ماشین بافندگی - راه اندازی نا درست ماشین بافندگی
[عمران و معماری] گل گرفتگی
[زمین شناسی] گل گرفتگی
[برق و الکترونیک] باتری پشتیبان 1. سیستم فرعی تغذیه ی تجهیزات الکترونیکی در شرایط افت توان خط 2. باتری یا مجموعه پیل واقع بر روی تخته مدار که مانع از دست رفتن اطلاعات حافظه های پاک شدنی ( ال دی رم ها) در شرایط قطع یا نقض تغذیه می شود.

معنی کلمه Up به انگلیسی

up
• rise, ascent; feeling of elation
• raise, increase; get up, rise; do something suddenly
• alert, awake; standing, upright; in a higher position; raised, uplifted; finished, over; elated; increased; under consideration; moving upwards; going on, happening; on trial; aware, knowledgeable; operational, working
• toward a higher point, upward; by way of increasing or advancing; above the horizon; out from the surface; to a larger degree
up a tree
• in trouble, in a difficult situation, in a bind
up against
• face to face; destined to -
up against a stone wall
• in trouble, in a difficult situation, in a bind
up and about
• moving around again, in motion after a time of rest (especially after an illness)
up and coming
• likely to achieve success; becoming more successful; intelligent and industrious; gumptious
• up-and-coming people are likely to be successful in the future.
up and doing
• busy, occupied
up and down
• higher and lower; ascending and descending; back and forth
up bringing
• training and education received while growing up
up for grabs
• available to any person willing to put in the effort to get it
up front
• if you are up front about something, you act openly or publicly so that people know what you are doing or what you believe; an informal expression.
• if a payment is made up front, it is made in advance and openly, so that the person being paid knows they will receive the money; an informal expression.
up hill and down dale
• all over an area; with vigor and perseverance
up in arm
• armed as allowed, lawfully armed
act up
• malfunction, operate abnormally; behave strangely or abnormally; behave in a disorderly manner, behave disobediently; show off, behave in a way that draws attention to oneself
add up
• have a sum of, sum up; make sense, form an understandable conclusion
afraid to wake up
• scared to awaken
all up
• break, destroy the completeness of; remove a part from; destroy the arrangement of; shatter to pieces; reduce to pieces (e.g., "she broke the set of dishes all up")
back up
• accumulate; cause to accumulate; provide support; substantiate; move backwards; move a vehicle in the reverse direction; support or confirm someone's testimony; make a copy of an original to have in case the original gets damaged or lost (esp. about computer files)
• backing, support, aid
• back-up is extra help from people or machines which you need in order to be able to achieve something.
• if you have something such as a second set of plans as back-up, you have arranged for them to be available for use in case the first one does not work.
backed him up
• supported him, stood behind him
backed up
• reinforced, having backing, having support or assistance
ball up
• jumble up, tangle up; close up; confuse, bewilder
balled up
• tangled up; rolled up into a ball; confused, bewildered
balls up
• (british slang) mess; bungle; confusion as a result of mistake
• if you make a balls-up of a task or activity, you do it very badly, making a lot of mistakes or doing it without any skill; an informal word that some people find offensive.
bang up
• damage, beat someone badly; damage badly (e.g., "he banged up his car")
banged up
• bruised and battered, injured, damaged
be tied up
• be occupied with a particular obligation, be committed to something
bear up
• endure, stand up to, hang in there, suffer through; support, reassure

Up را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

محمدرضا ایوبی صانع ١٢:٣٢ - ١٣٩٧/٠٦/١١
از خواب بیدار کردن : در داستان همسر شکارچی که در دست ترجمه دارم اینگونه آمده است :
Sometimes all you do is step on twigs outside their dens and they're up."
گاهی اوقات تنها کاری که می کنی این است که روی ترکه ها , بیرون از لانه خرس ها قدم می زنی , اما همین کار هم آنها را بیدار می کند
|

Haniyeh ١٩:٠٦ - ١٣٩٨/٠١/١٤
بالا ☝️
|

Mohammad ١٧:٢٧ - ١٣٩٨/٠١/٢٣
به معنی تمام شده برای وقت.
مثلا time is up
یعنی وقت تمام است.
|

Setare ١٩:٥٧ - ١٣٩٨/٠٥/٠٩
بیدار
are you still up?هنوز بیداری؟
i stay up late
من تا دیرقت بیدار میمونم
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی up
کلمه : up
املای فارسی : آاپ
اشتباه تایپی : عح
عکس up : در گوگل


آیا معنی Up مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 99% )