برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1357 100 1

Upset

/əpˈset/ /ˌʌpˈset/

معنی: واژگونی، شکست غیر منتظره، نژند، ناراحت، اشفته، اشفته کردن، اشفتن، مضطرب کردن، بر گرداندن، واژگون کردن، چپه کردن
معانی دیگر: یک وری کردن یا شدن، چپه کردن یا شدن، واژگون کردن یا شدن، (به پهلو) انداختن، آشکوخیدن، وارونه کردن، ناراحت کردن، حواس کسی را مختل کردن، نگران کردن، رنجاندن، برزخ کردن یا شدن، رنجیدن، عصبانی کردن یا شدن، دلخور کردن یا شدن، پکر کردن یا شدن، شکست (به ویژه شکست غیر مترقبه)، (به طور غیر منتظره) شکست دادن یا خوردن، مختل کردن، به هم زدن، نابسامان کردن یا شدن، به هم خوردن، اختلال، نابسامانی، زیر و رو شدگی، خرابی، به هم خوردگی (دل)، دل آشوبه، (معده) زیر و رو شدن، دچار دل به هم خوردگی شدن، موجب اختلال مزاج شدن، به هم خورده، رنجیده، آزرده، درواژ، چپه شدگی، یک وری شدگی، آشکوخیده، برگردانده، (در اصل) افراختن، افراشتن، قائم کردن، برپاکردن، ناراحتی، رنجش، رنجیدگی، دلخوری، پکری

بررسی کلمه Upset

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: upsets, upsetting, upset
(1) تعریف: to tip over; overturn.
مترادف: overthrow, overturn, tip over, topple, upend
متضاد: steady
مشابه: capsize, tip

- The cat upset the vase.
[ترجمه علیرضا حامدی] گربه گلدان را انداخت
|
[ترجمه ستایش آریا] گربه گلدان را واژگون کرد
|
[ترجمه محمدرضا] گربه گلدان را انداخت
|
[ترجمه پویا جمشیدی] گربه گلدان را انداخت
|
...

واژه Upset در جمله های نمونه

1. upset victory
پیروزی ضعیف بر قوی،پیروزی غیر مترقبه

2. an upset table
میز واژگون

3. she upset the cup of tea and ruined my painting
فنجان چای را واژگون کرد و نقاشی مرا خراب کرد.

4. the upset of price and wage standards
به هم خوردن معیارهای قیمت و دستمزد

5. to upset a vase
گلدان را انداختن

6. to upset the balance of power between germany and france
توازن قوا میان آلمان و فرانسه را به هم زدن

7. to upset the apple cart
کارها را خراب کردن،نقشه را به هم زدن

8. a stomach upset
دل به هم خوردگی

9. my words upset her
حرف‌های من او را رنجاند.

10. some foods upset children's stomachs
برخی خوراک‌ها مزاج کودکان را مختل می‌کند.

11. the rain upset our plans
باران نقشه‌های مارا به هم زد.

12. she was so upset with me that she wouldn't talk to me for two days
آنقدر از من رنجیده بود که تا دو روز بامن حرف نمی‌زد.

13. the children were upset by the break-up of their parents' marriage
...

مترادف Upset

واژگونی (اسم)
overset , upset , reversal , eversion , overturn
شکست غیر منتظره (اسم)
upset
نژند (صفت)
upset , dejected , sad , neurotic
ناراحت (صفت)
uneasy , upset , disturbed , fidgety , unhandy , distraught , inconvenient , tense , uncomfortable , fretful , incommodious
اشفته (صفت)
upset , disturbed , disordered , berserk , messy , disheveled , frenzied , frenetic , phrenetic , turbulent , garbled , frantic , vexatious , tumultuary
اشفته کردن (فعل)
confuse , flummox , dishevel , upset , puzzle , harrow , mess , put out , entangle , embrangle , roil , embroil
اشفتن (فعل)
fluster , agitate , trouble , shake , disquiet , disturb , flurry , frazzle , upset , perturb
مضطرب کردن (فعل)
fluster , agitate , distress , alarm , upset
بر گرداندن (فعل)
evoke , upset , turn , avert , regurgitate , refract , return , replicate , reverse , rebut , blench , reflect , distort , convert , vomit , translate , evert , repay
واژگون کردن (فعل)
upset , reverse , overturn , topple
چپه کردن (فعل)
upset , whelm

معنی عبارات مرتبط با Upset به فارسی

(در حراج های رسمی) حداقل قیمت، کمترین بها، کمترین بهای مقطوع در هراج
پیروزی ضعیف بر قوی، پیروزی غیر مترقبه

معنی Upset در دیکشنری تخصصی

upset
[عمران و معماری] واژگونه
[مهندسی گاز] برآمدگی ، واژگون کردن ، بهم خوردن
[ریاضیات] جا زدن، فرو بردن
[ریاضیات] سر به سر جازده
[نفت] لوله ی دو سر تقویت شده
[نفت] لوله ی استخراج دو سرچاق
[بهداشت] آشفتگی هیجانی
[نفت] تقویت خارجی
[نفت] تقویت داخلی
[برق و الکترونیک] آشفتگی تک موردی واژه ای برای اشاره به پاسخ مدار مجتمع به تک تابشی مانند ذره ی آلفا یا پرتو کیهانی که می تواند خطای موقتی در مدار مجتمع ایجاد کند . این اتفاق معمولاً در کاربردهای فضایی پیش می اید و می تواند ناشی از حوادثی مانند فورانهای خورشیدی باشد .

معنی کلمه Upset به انگلیسی

upset
• disturbance, disruption; disagreement
• worry, cause concern; overturn; be overturned; disrupt
• concerned, worried
• if you are upset, you are unhappy or disappointed because something unpleasant has happened.
• if something upsets you, it makes you feel worried or unhappy.
• to upset something such as a procedure means to cause it to go wrong.
• to upset something also means to turn it over accidentally.
• an upset in a competition or election is the defeat of the person, team, or organization that was expected to win. count noun here but can also be used as a verb. e.g. sabatini upset two-time defending champion steffi graf at the us open tennis championship yesterday.
• a stomach upset is a slight illness in your stomach caused by an infection or by something that you have eaten. count noun here but can also be used as an adjective. e.g. i've got an upset stomach.
upset a government
• depose a government, overthrow a government, carry out a coup d'etat
upset his apple cart
• ruined his plans, frustrated his program
upset plans
• ruin a schedule, frustrate a program
upset stomach
• problem with the digestive system
upset the apple cart
• confuse the order of events, cause chaos
upset the balance
• destabilize the equilibrium
upset the balance of force
• undermine the balance of power, offset the balance of force
upset the status quo
• change the existing situation

Upset را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

پوریا
چاق کردن ( در علوم مهندسی )
mostafa
ناراحت
Fatemmd
افسرده
محمد علی کریمی
مشوش،مضطرب،پریشان
سجاد گلثومی
آشفتگی
امین
(پزشکی)درد کم
ROYA
ناراحتی
Negar
کلافگی
armin
ضعیف،بی ارزش
shiva_sisi‌
واژگونی، شکست غیر منتظره، نژند، ناراحت، اشفته، اشفته کردن، اشفتن، مضطرب کردن، بر گرداندن، واژگون کردن، چپه کردن
faTTTTTT♥
اذیت(زبان نهم)
Love kia
واژگون،چپه کردن،برگرداندن
امیر
دلپیچه
Ghost
ناراحتworried; unhappy
احمد رضا علوی بختیاروند
مضطرب ونگران،unhappy and angry
ستایش آریا
اختلال/نابسامانی
مهدی عباسی زاده
به هم زدن
آشفته کردن
پریشان کردن
ومترادف آن نیزdisturb
LM10
نگران
Yekta
Worried or unhappy
amin
have slightly cold or illness
داشتن کمی سرما یا مریضی
((در پزشکی))
*---*
ناراحت،مضطرب،آشفته
*بیشتر از همه:ناراحت
فاطمه
معده ناجور ،شکم درد
امیررضا فرهید
Unhappy or worried
tinabailari
for the stomach : phone and tel them that you have an upset stomach
فریبا
دلخور
علی
معنی: واژگونی، شکست غیر منتظره، نژند، ناراحت، اشفته، اشفته کردن، اشفتن، مضطرب کردن، بر گرداندن، واژگون کردن، چپه کردن
معانی دیگر: یک وری کردن یا شدن، چپه کردن یا شدن، واژگون کردن یا شدن، (به پهلو) انداختن، آشکوخیدن، وارونه کردن، ناراحت کردن، حواس کسی را مختل کردن، نگران کردن، رنجاندن، برزخ کردن یا شدن، رنجیدن، عصبانی کردن یا شدن، دلخور کردن یا شدن، پکر کردن یا شدن، شکست (به ویژه شکست غیر مترقبه)، (به طور غیر منتظره) شکست دادن یا خوردن، مختل کردن، به هم زدن، نابسامان کردن یا شدن، به هم خوردن، اختلال، نابسامانی، زیر و رو شدگی، خرابی، به هم خوردگی (دل)، دل آشوبه، (معده) زیر و رو شدن، دچار دل به هم خوردگی شدن، موجب اختلال مزاج شدن، به هم خورده، رنجیده، آزرده، درواژ، چپه شدگی، یک وری شدگی، آشکوخیده، برگردانده، (در اصل) افراختن، افراشتن، قائم کردن، برپاکردن، ناراحتی، رنجش، رنجیدگی، دلخوری، پکری
یاسمن سعیدی
دلپیچه
Fateme
حسرت خورده
محمد جواد
ناراحت، مأیوس ، نگران
يار دلواري
If you upset me one day, don't expect
me to jump in your arms
But because I love you so much
forgivable
اگه روزي منو ناراحتم كني انتظار نداشته باش بپرم بغلت
اما چون خيلي عاشقتم ميبخشمت
Mahdi Sayadpour
ناراحت
farinam
در کانون زبان به معنای worried and un happy
پیمان
معکوس و برگردان .برعکس .تصویر آینه.تصویر مشابه بازاویه صدوهشتاد درجه
👈A.m👉
غم گین
امیررضا فرهید
احساس بیماری کردن🙀
shiva_sisi‌
پریشان،سـردرگــممم
سیامک
واژگونی، سرنگونی، واژگون ساختن، سرنگون کردن
مانا
Upset with somebody :از کسی ناراحت شدن، از دست کسی ناراحت شدن
People might be upset with you for... مردم ممکنه ازتون ناراحت بشن(از دستتون ناراحت بشن) برای...
Parvajooon
افسردگی
بهاره
پریشان
beiranvand
اشفته..دل نگران

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی upset
کلمه : upset
املای فارسی : یوپست
اشتباه تایپی : عحسثف
عکس upset : در گوگل

آیا معنی Upset مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )