انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 1048 100 1

Use

تلفظ use
تلفظ use به آمریکایی/ˈjuːs/ تلفظ use به انگلیسی/juːz/

معنی: عادت، استفاده، تمرین، سود، منفعت، فایده، کاربرد، استعمال، خاصیت، مصرف، اطلاق، استفاده کردن، بهره برداری کردن از، مصرف کردن، بکار بردن، استعمال کردن، بکار انداختن
معانی دیگر: هوده، به کاربری، به کارزنی، اعمال، کاربری، به درد خوردن، خوگیری، مروسیدگی، به کاربردن، به کار زدن، طی کردن، گذراندن، سو استفاده کردن، نارواگری کردن، استثمار کردن، بهره گیری کردن، (حقوق) انتفاع، بهره بری، رفتار کردن، قدرت استفاده، اجازه ی استفاده، نیاز، احتیاج، (به صورت: used to) عادت (داشتن یا کردن)، خو (گرفتن)، مروسیدن، (به ویژه کلیسا) روش، رسم، رویه، روال، سودمندی، تکرار، ممارست

بررسی کلمه Use

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: uses, using, used
(1) تعریف: to bring into service; employ, esp. habitually.
مترادف: employ, utilize
مشابه: apply, avail oneself of, bestow, ply, wield, work

- They've used a computer to store their data since the 1980s.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن‌ها از کامپیوتر برای ذخیره داده‌های خود از دهه ۱۹۸۰ استفاده کرده‌اند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها از یک کامپیوتر برای ذخیره اطلاعات خود از دهه 1980 استفاده کرده اند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Please use a black pen to fill out the form.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] لطفا از یک خودکار سیاه برای پر کردن فرم استفاده کنید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] لطفا برای پر کردن فرم از یک قلم سیاه استفاده کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to expend; consume.
مترادف: consume, expend, spend
مشابه: apply, bestow, burn, deplete, devour, eat, occupy

- He used his last dollar to buy some bread.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او از آخرین دلار خود برای خرید مقداری نان استفاده کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او از آخرین دلار خود برای خرید نان استفاده کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to employ for selfish motives; exploit.
مترادف: exploit, take advantage of
مشابه: impose upon, manipulate, play

- He used his friends to get what he wanted.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون از دوستاش برای گرفتن چیزی که می‌خواست استفاده می‌کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او از دوستانش برای کسب آنچه که می خواست، استفاده کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to partake of (drugs).
مترادف: take
مشابه: abuse, partake of

- Some members of the band used heroin in addition to other drugs.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] برخی از اعضای گروه از هروئین علاوه بر دیگر مواد مخدر استفاده کردند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بعضی از اعضای گروه علاوه بر داروهای دیگر هروئین نیز استفاده می کردند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: use up
• : تعریف: used in the past tense in order to show a former habitual practice or state (fol. by "to" and a verb in the infinitive form).
مشابه: would

- I used to smoke, but I quit five years ago.
ترجمه کاربر [ترجمه زوزاو] من قبلا سیگار میکشیدم اما پنج سال پیش ترک کردم.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] من قبلا سیگار می‌کشیدم اما ۵ سال پیش استعفا دادم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من دود کردم، اما من پنج سال پیش ترک کردم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Didn't you use to live in the apartment next door?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] مگه تو در آپارتمان بغلی زندگی نمی‌کردی؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آیا شما در آپارتمان در کنار خانه زندگی نمی کنید؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- She used to visit her grandmother every week, but she's been too busy lately.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او هر هفته به دیدن مادربزرگش می‌رفت، اما این اواخر خیلی سرش شلوغ بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او هر هفته برای دیدار با مادربزرگش، اما اخیرا بیش از حد مشغول به کار بوده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Gasoline used to be much cheaper than it is now.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بنزین بسیار ارزان‌تر از الان است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بنزین بسیار ارزان تر از آن است که در حال حاضر است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
عبارات: make use of, put to use
(1) تعریف: the act or practice of using.
مترادف: application, employment, usage, utilization
مشابه: exercise

- The use of wood for heating one's home has increased recently.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] استفاده از چوب برای گرم کردن خانه به تازگی افزایش‌یافته است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] استفاده از چوب برای گرم کردن خانه به تازگی افزایش یافته است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: the fact or condition of being used.
مترادف: employment, operation
متضاد: disuse
مشابه: service, wear

- The radio is always in use.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] رادیو همیشه مورد استفاده قرار می‌گیرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] رادیو همیشه در حال استفاده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: way of using; usage.
مترادف: handling, usage
مشابه: application, employment, style

- I enjoy this writer's use of words.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] از کلمات این نویسنده لذت می‌برم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من از این نویسنده از کلمات استفاده می کنم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: ability or permission to use.
مشابه: enjoyment, functioning, operation, run

- She lost the use of her thumb after the accident.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بعد از تصادف انگشت شستش را از دست داد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او پس از حادثه از انگشت شست استفاده کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- While we're renting the apartment, we have the use of the swimming pool.
ترجمه کاربر [ترجمه 😜😜😜😋😝😜😛😜😝😋] با‌اینکه‌ما‌آپارتمان‌مان‌را‌اجاره‌دادیم‌ولی‌حق‌استفاده‌از‌استخرمان‌راداریم
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] در حالی که ما آپارتمان را اجاره می‌کنیم، استفاده از استخر را داریم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] در حالیکه ما آپارتمان را اجاره می کنیم، از استخر شنا استفاده می کنیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: benefit; usefulness.
مترادف: advantage, benefit, profit, usefulness
مشابه: account, avail, behoof, gain, good, point, service, value, worth

- There's no use in fighting.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] جنگیدن فایده‌ای ندارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] هیچ مبارزه ای در استفاده از آن وجود ندارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: purpose; function.
مترادف: function, purpose
مشابه: account, application, capacity, role

- This machine has many uses.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این ماشین کاربردهای زیادی دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این دستگاه دارای کاربردهای فراوانی است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: occasion or need to use.
مشابه: necessity, need, requirement

- I no longer have any use for this typewriter.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] من دیگر احتیاجی به این ماشین‌تحریر ندارم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من دیگر برای این ماشین تحریر استفاده نمی کنم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه Use در جمله های نمونه

1. use a paper towel to soak up the spilled oil
ترجمه برای جذب روغن ریخته شده یک حوله‌ی کاغذی به کار ببر.

2. use and occupation
ترجمه انتفاع و تصرف

3. use can almost change the stamp of nature
ترجمه (شکسپیر) عادت تقریبا می‌تواند اثر طبیعت را دگرگون کند.

4. use care and discretion in your choice of an assistant!
ترجمه در گزینش معاون خود دقت و احتیاط به کار ببر.

5. use plenty of sugar; don't skimp
ترجمه خیلی شکر مصرف کن‌; خسیس بازی در نیار

6. use this exit door only in emergencies
ترجمه فقط در مواقع اضطراری از این در خروجی استفاده کنید.

7. use your brain!
ترجمه فکرت را به کار بگیر! (مغزت را به کار بیانداز!)

8. use your head!
ترجمه فکرت را به کار بیانداز!

9. use up
ترجمه (تا آخر) مصرف کردن،به کار بردن،بهره برداری کردن،تحلیل بردن

10. don't use big words!
ترجمه لغت‌های قلمبه سلمبه به کار نبر!

11. don't use dirty language in front of the kids
ترجمه جلو بچه‌ها حرف رکیک نزن‌!

12. don't use foul language!
ترجمه کلمات رکیک به کار نبرید!

13. don't use slang expressions in front of strangers
ترجمه جلو غریبه‌ها اصطلاحات خودمانی به کار نبر.

14. don't use your time idly!
ترجمه وقت خودت را به بطالت نگذران‌!

15. i use a knife to cut the meat
ترجمه برای بریدن گوشت چاقو به کار می‌برم.

16. physicians use the prefix "dr. "
ترجمه پزشکان از عنوان "دکتر" استفاده می‌کنند.

17. students use the building evenings for recreation
ترجمه دانشجویان شب‌هاساختمان را برای امور تفریحی مورد استفاده قرار می‌دهند.

18. the use of certain drugs is harmful
ترجمه استعمال برخی داروها زیان آور است.

19. the use of defoliants in warfare
ترجمه به کار بردن مواد برگریز در جنگ

20. the use of superstition for the purpose of intimidating the mob
ترجمه استفاده از خرافات برای ایجاد واهمه میان توده‌ها

21. the use of the wrong stamp invalidated the contract
ترجمه به کار بردن مهر اشتباهی قرارداد را از اعتبار انداخت.

22. the use of this computer
ترجمه کاربرد این کامپیوتر

23. the use of this drug is very widespread in africa
ترجمه مصرف این دارو در افریقا بسیار رایج است.

24. they use chalk to write on a blackboard
ترجمه با گچ روی تخته‌ی سیاه می‌نویسند.

25. they use flint and steel in making fire by percussion
ترجمه آنان برای ایجاد آتش از کوبیدن سنگ چخماق به پولاد استفاده می‌کنند.

26. they use the label "traitor" for all their opponents
ترجمه آنها به همه‌ی مخالفان خود برچسب ((خائن)) می‌زنند.

27. they use various means to keep prices down
ترجمه آنها برای پایین نگاهداشتن قیمت‌ها از روش‌های گوناگون استفاده می کنند.

28. to use an a-bomb as trigger for an h-bomb
ترجمه یک بمب اتمی را به عنوان واکنش‌انگیز بمب هیدروژنی به کار بردن

29. to use an invented name
ترجمه نام دروغین به کار بردن

30. to use blankets for coats
ترجمه به جای پالتو پتو به کار بردن

31. to use faulty logic
ترجمه غلط استدلال کردن

32. to use force in dispersing a mob
ترجمه برای متفرق کردن جمعیت به زور متوسل شدن

33. to use force in opening a door
ترجمه برای باز کردن در زور به کار بردن

34. to use friends badly
ترجمه با دوستان بدتا کردن

35. to use makeup
ترجمه بزک کردن

36. we use a mattock to dig a hard soil
ترجمه برای کندن زمین سفت از کلنگ استفاده می‌کنیم.

37. can use
ترجمه نیاز داشتن،احتیاج داشتن

38. in use
ترجمه مورد استفاده،اشغال،در حال کارکردن

39. make use of
ترجمه استفاده کردن (از)،به کار بردن،غنیمت شمردن

40. do you use sugar in your coffee?
ترجمه آیا قهوه‌ی خود را با شکر شیرین می‌کنید؟

41. if you use a larger aperture, the picture will come out better
ترجمه اگر دریچه دوربین را بازتر کنی عکس بهتر در خواهد آمد.

42. some groceries use canvas canopies in summertime
ترجمه برخی بقالی‌ها در تابستان سایبان کرباسی می‌زنند.

43. some students use narcotics
ترجمه برخی از دانشجویان مواد مخدر استعمال می‌کنند.

44. some tribes use fungibles instead of money
ترجمه برخی قبایل از کالاهای پایاپا به جای پول استفاده می‌کنند.

45. the calculated use of violence and torture to achieve their goals
ترجمه کاربرد حسابگرانه‌ی خشونت و زجر برای دستیابی به هدف‌هایشان

46. the emotive use of language
ترجمه استفاده عاطفی از زبان

47. the extravagant use of the country's natural resources
ترجمه مصرف بی‌رویه‌ی منابع طبیعی کشور

48. the peremptory use of force
ترجمه به کار بردن مصممانه‌ی زور

49. the right use of their native language
ترجمه کاربرد صحیح زبان مادری آنها

50. they could use more help
ترجمه اگر به آنها کمک بیشتری می‌شد بد نبود (به کمک بیشتر نیاز دارند).

51. to make use of an opportunity
ترجمه فرصت را غنیمت شمردن

52. we must use reason to solve our problems
ترجمه برای حل مسایل خود باید از منطق استفاده کنیم.

53. you can use a pencil, pen (or) whatever
ترجمه می‌توانید از مداد یا قلم و غیره استفاده کنید.

54. you can use either hand
ترجمه می‌توانی هر یک از دو دستت را به کار ببری.

55. come to use
ترجمه مورداستفاده قرار گرفتن،کاربرد پیدا کردن،معمول شدن

56. have no use for
ترجمه 1- نیاز نداشتن (به)،مصرف نداشتن 2- بد آمدن (از)

57. out of use
ترجمه از کار افتاده،بی‌مصرف،تعطیل

58. put to use
ترجمه به کار گرفتن،استفاده کردن،به کار بستن

59. complaining is no use
ترجمه شکایت فایده ندارد.

60. don't let them use you!
ترجمه نگذار از تو سو استفاده کنند!

61. he does not use the title "doctor" in front of his name
ترجمه او عنوان ((دکتر)) را جلو اسم خود بکار نمی‌برد.

62. he fathered the use of computers in medicine
ترجمه او کاربرد کامپیوتر در علم پزشکی را پی‌ریزی کرد.

63. i have little use for those old newspapers
ترجمه آن روزنامه‌های قدیمی به دردم نمی‌خورند.

64. i have no use for lazy students
ترجمه از شاگرد تنبل خوشم نمی‌آید.

65. in china they use human manure
ترجمه در چین کود انسانی به کار می‌برند.

66. the house can use a new coat of paint
ترجمه خانه نیاز به یک رنگ تازه دارد.

67. they criminalized the use of marijuana
ترجمه آنان مصرف ماری جوانا را غیرقانونی (اعلام) کردند.

68. to decriminalize the use of marijuana
ترجمه مصرف ماری‌جوانا را قانونی کردن

69. we should not use force to settle our difference
ترجمه نباید برای حل اختلافات خود به زور متوسل شویم.

70. what is the use of begging him?
ترجمه التماس کردن به او چه فایده‌ای دارد؟

مترادف Use

عادت (اسم)
attainment , addiction , wont , acquirement , habit , practice , custom , tradition , use , consuetude , rule , rut , habitude , praxis , folkways
استفاده (اسم)
gain , acquisition , use , usage , utilization , application , benefit , avail , beneficiary
تمرین (اسم)
task , practice , use , action , exercise , workout , drill , rehearsal , drilling , exercitation
سود (اسم)
gain , increment , use , benefit , advantage , profit , interest , dividend , avail , utility , behoof , fruit , lucre
منفعت (اسم)
gain , use , benefit , advantage , profit
فایده (اسم)
gain , use , advantage , profit , avail , usefulness , utility , fruit
کاربرد (اسم)
use , usage , application
استعمال (اسم)
use , usage , application
خاصیت (اسم)
nature , character , use , cachet , property , feature , trait , peculiarity
مصرف (اسم)
expenditure , use , utilization , expense , consumption , waster , expenditures , expenses
اطلاق (اسم)
use , predication
استفاده کردن (فعل)
use
بهره برداری کردن از (فعل)
use , exploit
مصرف کردن (فعل)
use , waste , consume , eat , expend , use up
بکار بردن (فعل)
use , exploit , handle , put , apply , exert
استعمال کردن (فعل)
use , exercise , handle , apply , employ
بکار انداختن (فعل)
agitate , use , exploit , operate , exercise , activate , actuate , put on

معنی عبارات مرتبط با Use به فارسی

استفاده بانام
استفاده با ارزش
(تا آخر) مصرف کردن، به کار بردن، بهره برداری کردن، تحلیل بردن، مصرف کردن، مورد استفاده قرارگرفتن، ازنفس افتادن
درست تشخیص بدهید، درست داوری کنید
نیاز داشتن، احتیاج داشتن
مورداستفاده قرار گرفتن، کاربرد پیدا کردن، معمول شدن
دستوراستعمال
قابل استفاده، سودمند
بد رفتاری کردن، نامهربانی کردن، سو رفتار داشتن، بد استعمال کردن، سوء استفاده
مورد استفاده، اشغال، در حال کارکردن

معنی Use در دیکشنری تخصصی

use
[برق و الکترونیک] استفاده کردن
[حقوق] استفاده، انتفاع، مصرف، استعمال
[ریاضیات] استفاده کردن، بکاربردن، کاربرد، مصرف شدن، استعمال
[ریاضیات] استهلاک ناشی از استفاده
[ریاضیات] ضریب استفاده
[حسابداری] ارزش استفاده، ارزش کیفی
[ریاضیات] ارزش استعمال، ارزش استفاده
[آب و خاک] استفاده مفید
[عمران و معماری] آب مصرفی سودمند
[عمران و معماری] ضریب استفاده
[عمران و معماری] بهره برداری تلفیقی
[عمران و معماری] نیاز مصرفی - مصرف آبی - مصرف کل - آب مصرفی
[زمین شناسی] کاربرد مصرفی خروج آب از محیط آبی بوسیله تبخیر، تعریق به درون محصولات یا محصولات کشاورزی یا مصرف توسط انسان یا حیوانات اهلی (دام)، (سولی و همکاران – 1983).
[آب و خاک] آب مصرفی
[عمران و معماری] آب مصرفی
[عمران و معماری] آب مصرفی موثر
[نساجی] مصرف نهایی - کاربرد
[ریاضیات] کاربرد
[کامپیوتر] استفاده منصفانه
[کامپیوتر] پرسشهای همیشگی علامت اختصاری frquently asked questions و به معنای ( پرسشهای همیشگی ) FAQ فایلی از پرسشهای همیشگی است . که داوطلبان ارتباط با یک گروه خبری usenet از آن نگهداری می کنند . این فایلها توسط برنامه ی FTP از rtfm. mit edu قابل دسترس است .

معنی کلمه Use به انگلیسی

use
• function; utilization; benefit, advantage; consumption; occasion or need to use; ability to use; practice of using
• utilize, take advantage of; practice; employ; exploit; treat; consume
use badly
• apply badly, make bad use of
use force
• do something with excessive strength, cause something to work by applying strength
use of force
• performing an action strongly
use one's brains
• think, use one's intelligence
use one's ears
• hear, listen, open one's ears
use one's eyes
• look, gaze, observe, see
use one's legs
• walk, move oneself by the legs
use up
• finish; run out, end
use violence
• use force, take by means of strength
articles in use
• objects being used
be of no use
• be useless, have no purpose, have no function
be of use
• be useful, have a function, have a purpose
certified for use
• approved for use
dual use
• explosive that is used for both civil and military applications
easy to use
• user friendly; easy and comfortable in using and learning (said of computer program or instrument)
end use
• final application for which a product has been formed and intended
fall out of use
• cease to be used
for personal use
• for private use, for one's own use
in use
• being used, occupied, taken; in operation, in service; operational, functional
instructions for use
• directions which describe how something is to be used
it's no use
• there is no point, it is useless, it is futile, it's no good
legitimate use
• legal use, lawful usage
made use
• used
making use
• using, utilizing, taking advantage of -

Use را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

ماری ١٧:٠٧ - ١٣٩٧/٠٥/٠٨
استفاده کردن
|

... ١٩:١٥ - ١٣٩٧/٠٧/١٤
استفاده کردن
|

مهدیار ١٦:٣٨ - ١٣٩٧/٠٩/١٤
عادت کردن
|

مهدیار بیات ١٦:٤٧ - ١٣٩٧/٠٩/١٤
عادت
|

مریم ١٤:٣٨ - ١٣٩٧/١١/٠٧
مصرف ( as a noun)
|

soren ٠٩:١٠ - ١٣٩٧/١١/١٨
سلام این تلفظ دو حالس دارد :
اگر use در جمله فعل باشد به صورت /juːz/تلفظ می شود .
و اگر در حالت اسم باشد به صورت /juːz/تلفظ می شود.
لطفا این قسمت را تصیح کنید .
استناد:https://en.oxforddictionaries.com/definition/use
|

asadi ٢٢:٠٤ - ١٣٩٧/١١/٢٩
استفاده یا استفاده کردن
|

امیررضا فرهید ١٨:٢٣ - ١٣٩٨/٠١/٢٩
استفاده کردن ,,,, مصرف کردن
|

ضحا ٠٠:٤٤ - ١٣٩٨/٠٣/٠٧
از آنجا که آفریدگار همه این کلمات زیبا خداست پس همین که بنده یقین داشته باشهکه معنی اش هم دست خداست بسه چون بیشتر از این باعث میشه بنده ترش کنه
|

امیر ٢٢:٠٩ - ١٣٩٨/٠٤/١٥
استفاده کردن بهره بردن😌
|

شایان حسینی ١٦:٤٢ - ١٣٩٨/٠٥/١٩
مورد استفاده،،استفاده کردن
|

محدثه فرومدی ١٨:٥٦ - ١٣٩٨/٠٧/١١
be of no use = بیفایده/بیهوده/بلااستفاده/بیمصرف/باطله/عبث/غیرسودمند/به دردنخور بودن
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی use
کلمه : use
املای فارسی : یوز
اشتباه تایپی : عسث
عکس use : در گوگل


آیا معنی Use مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )