انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

98 1067 100 1

uncontrollably

تلفظ uncontrollably
تلفظ uncontrollably به آمریکایی تلفظ uncontrollably به انگلیسی

واژه uncontrollably در جمله های نمونه

1. I started shaking uncontrollably and began to cry.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]شروع به لرزیدن کردم و شروع به گریه کردم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]من شروع به تکان دادن و کنترل کردم و شروع به گریه کردم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

2. The cart careered uncontrollably down the hill.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]چرخ ارابه بی‌اختیار از تپه سرازیر می‌شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]سبد خرید به طور غیرقابل کنترل به تپه رفت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

3. He started to sob uncontrollably.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]بی‌اختیار شروع به گریه کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او شروع کرد به کنترل غیر قابل کنترل
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

4. My heart was racing and my knees shook uncontrollably.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]قلبم به شدت می‌لرزید و زانوهایم بی‌اختیار لرزید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]قلبم مسابقه بود و زانوهایم بدون کنترل بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

5. He began sobbing uncontrollably .
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]بی‌اختیار هق‌هق کنان شروع به گریستن کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او شروع به گریستن کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

6. I began to tremble uncontrollably.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]بی‌اختیار شروع به لرزیدن کردم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]من شروع کرد به بی حرمتی لرزیدن
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

7. I arrived home to find him sobbing uncontrollably on the doorstep.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]به خانه برگشتم تا او را پیدا کنم که بی‌اختیار در آستانه در گریه می‌کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]من به خانه رسیدم تا او را در آستانه غرق شدن قرار دهم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

8. I found myself shaking uncontrollably with cold.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]خودم را در حالی یافتم که بی‌اختیار از سرما می‌لرزیدم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]من خودم را با سردی غوطه ورانه تکان دادم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

9. I sensed his wavering and I began sobbing uncontrollably.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]لرزش او را حس کردم و بی‌اختیار شروع به گریستن کردم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]من حیرت زده شدم و شروع کردم به غرق شدن
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

10. He began to sob uncontrollably.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]بی‌اختیار شروع به گریه کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او شروع کرد به کنترل غیر قابل کنترل
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

11. My body was arching and bucking uncontrollably beneath him.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]بدنم به شدت خم شده بود و در زیر او جست و جو می‌کردم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]بدن من قوام ناپذیر و بی حرکتی بود که زیر آن بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

12. His grandmother was weeping uncontrollably.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]مادر بزرگش بی‌اختیار می‌گریست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]مادربزرگش غم انگیز گریه میکرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

13. Her heart raced uncontrollably.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]قلبش بی‌اختیار حرکت کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]قلبش غیرقابل کنترل بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

14. The voluntary muscles begin to twitch uncontrollably and eventually die off.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]ماهیچه‌های داوطلب به تدریج منقبض می‌شوند و در نهایت می‌میرند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]عضلات داوطلبانه شروع به حرکت غیرقابل کنترل می کنند و در نهایت از بین می روند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

معنی کلمه uncontrollably به انگلیسی

uncontrollably
• in an uncontrollable manner, ungovernably, unmanageably, wildly, irrepressibly

uncontrollably را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

فرهاد سليمان‌نژاد ١٣:١٦ - ١٣٩٨/٠٣/١٢
بي‌اختيار، بي‌اراده
|

Gh ١٤:٥٠ - ١٣٩٨/٠٧/٢٠
غیر قابل کنترل
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر



آیا معنی uncontrollably مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 98% )