برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1285 100 1

uninhabited

بررسی کلمه uninhabited

صفت ( adjective )
• : تعریف: combined form of inhabited.
مشابه: desolate, lonely, waste

واژه uninhabited در جمله های نمونه

1. He was banished to an uninhabited island for a year.
[ترجمه ترگمان]یک سال بود که او را به یک جزیره غیر مس کون تبعید کردند
[ترجمه گوگل]او برای یک سال به یک جزیره غیرمسلح تبعید شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. The centre is vast and uninhabited.
[ترجمه ترگمان]این مرکز وسیع و خالی از سکنه است
[ترجمه گوگل]این مرکز وسیع و بی قید و شرط است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. The area is largely uninhabited.
[ترجمه ترگمان]این منطقه عمدتا خالی از سکنه است
[ترجمه گوگل]این منطقه عمدتا غیر بومی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. Access to this remote uninhabited Himalayan mountain is via high snow-covered passes.
[ترجمه ترگمان]دسترسی به این کوه هیمالیایی از طریق گذرگاه‌های مرتفع پوشیده از برف است
[ترجمه گوگل]دسترسی به این کوه Himalayan غیر مسکونی از راه عبور از گذرهای با پوشش بالا برف است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

معنی کلمه uninhabited به انگلیسی

uninhabited
• not inhabited, unoccupied, deserted
• an uninhabited place is one where nobody lives.

uninhabited را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

M
کشف نشده
میترا
نا شناخته
The O.S.K
غیر قابل سکونت، دور افتاده
فواد بهشتی
خالی از سکنه، متروکه

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر


آیا معنی uninhabited مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )