برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1285 100 1

unnecessary

/ənˈnesəˌseri/ /ʌnˈnesəsri/

معنی: غیر ضروری، غیر واجب، بیش از حد لزوم، غیر لازم، نالازم
معانی دیگر: نابایسته، نبایست

بررسی کلمه unnecessary

صفت ( adjective )
مشتقات: unnecessarily (adv.)
• : تعریف: not required or essential; needless.
مترادف: inessential, needless, superfluous, unessential, unneeded
متضاد: essential, necessary
مشابه: dispensable, expendable, extraneous, nonessential, otiose, supernumerary, surplus

- It's unnecessary to buy a new one if there's nothing wrong with the old one.
[ترجمه زیبا] اگه هنوز قبلیه مشکلی ندازه، لازم نیست یه دونه جدیدشو بخری.
|
[ترجمه ترگمان] اگه با اون پیر هیچ مشکلی نداشته باشه، لازم نیست یه جدیدش رو بخریم
[ترجمه گوگل] لازم نیست که یکی از آنها را خریداری کنید، اگر با یک پیرمرد هیچ مشکلی نداشته باشید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The more expensive models have unnecessary features.
[ترجمه ترگمان] مدل‌های گران‌تر دیگر ویژگی‌های غیر ضروری دارند
[ترجمه گوگل] مدل های گران تر ویژگی های غیر ضروری دارند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

واژه unnecessary در جمله های نمونه

1. unnecessary precautions
اقدامات احتیاطی غیر ضروری

2. the unnecessary and costly junkets by high-ranking officials
سفرهای غیرضروری و پرهزینه‌ی کارمندان عالی‌رتبه

3. it is unnecessary for you to come
آمدن شما لازم نیست.

4. don't task your mind with unnecessary details
با جزئیات غیر ضروری به مغز خودت فشار نیاور.

5. to penalize a team 10 yards for unnecessary roughness
به خاطر خشونت بی‌مورد تیم را 10 یارد جریمه کردن

6. he doctored the play by cutting out the unnecessary scenes
او با حذف بخش‌های غیرضروری نمایشنامه را اصلاح کرد.

7. I don't want to encumber myself with unnecessary luggage.
[ترجمه ترگمان]نمی‌خواهم با وسایل غیر ضروری دست و پا بزنم
[ترجمه گوگل]من نمی خواهم خودم را با چمدان های غیر ضروری محکم کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. They were found guilty of causing unnecessary suffering to animals.
[ترجمه ترگمان]آن‌ها به خاطر ایجاد مزاحمت غیر ضروری برای حیوانات گناهکار شناخته شدند
[ترجمه گوگل]آنها مجرم شناخته شدند و باعث درد و رنج غیر ضروری برای حیوانات ...

مترادف unnecessary

غیر ضروری (صفت)
useless , irrelevant , dispensable , unessential , undue , unnecessary , inessential , uncalled-for
غیر واجب (صفت)
dispensable , unnecessary , inessential
بیش از حد لزوم (صفت)
unnecessary , supererogatory
غیر لازم (صفت)
unnecessary
نالازم (صفت)
unnecessary

معنی unnecessary در دیکشنری تخصصی

unnecessary
[ریاضیات] غیر ضروری، غیر لازم، نابایسته

معنی کلمه unnecessary به انگلیسی

unnecessary
• excessive, redundant, superfluous
• something that is unnecessary is not needed or does not have to be done, and is undesirable.
unnecessary arrest
• arrest that was not required
unnecessary burden
• load that is more than needed, burden that is not needed
make unnecessary
• make redundant; avoid unnecessary use or expenditure, save; do unnecessary effort

unnecessary را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

امیر
بیخودی
لیلی موسوی
نابه‌جا

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی unnecessary
کلمه : unnecessary
املای فارسی : یوننکسری
اشتباه تایپی : عددثزثسسشقغ
عکس unnecessary : در گوگل

آیا معنی unnecessary مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )