برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1190 100 1

use

/ˈjuːs/ /juːz/

معنی: عادت، استفاده، تمرین، سود، منفعت، فایده، کاربرد، استعمال، خاصیت، مصرف، اطلاق، استفاده کردن، بهره برداری کردن از، مصرف کردن، بکار بردن، استعمال کردن، بکار انداختن
معانی دیگر: هوده، به کاربری، به کارزنی، اعمال، کاربری، به درد خوردن، خوگیری، مروسیدگی، به کاربردن، به کار زدن، طی کردن، گذراندن، سو استفاده کردن، نارواگری کردن، استثمار کردن، بهره گیری کردن، (حقوق) انتفاع، بهره بری، رفتار کردن، قدرت استفاده، اجازه ی استفاده، نیاز، احتیاج، (به صورت: used to) عادت (داشتن یا کردن)، خو (گرفتن)، مروسیدن، (به ویژه کلیسا) روش، رسم، رویه، روال، سودمندی، تکرار، ممارست

بررسی کلمه use

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: uses, using, used
(1) تعریف: to bring into service; employ, esp. habitually.
مترادف: employ, utilize
مشابه: apply, avail oneself of, bestow, ply, wield, work

- They've used a computer to store their data since the 1980s.
[ترجمه ترگمان] آن‌ها از کامپیوتر برای ذخیره داده‌های خود از دهه ۱۹۸۰ استفاده کرده‌اند
[ترجمه گوگل] آنها از یک کامپیوتر برای ذخیره اطلاعات خود از دهه 1980 استفاده کرده اند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Please use a black pen to fill out the form.
[ترجمه ترگمان] لطفا از یک خودکار سیاه برای پر کردن فرم استفاده کنید
[ترجمه گوگل] لطفا برای پر کردن فرم از یک قلم سیاه استفاده کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to expend; consume.
مترادف: consume, expend, spend
مشابه: apply, bestow, burn, deplete, devour, eat, occupy

- He used his last dollar to buy some bread.
[ترجمه ترگمان] او از آخرین دلار خود برای خرید مقداری نان استفاده کرد
[ترجمه گوگل] او از آخرین دلار خود برای خرید نان استفاده کر ...

واژه use در جمله های نمونه

1. use a paper towel to soak up the spilled oil
برای جذب روغن ریخته شده یک حوله‌ی کاغذی به کار ببر.

2. use and occupation
انتفاع و تصرف

3. use can almost change the stamp of nature
(شکسپیر) عادت تقریبا می‌تواند اثر طبیعت را دگرگون کند.

4. use care and discretion in your choice of an assistant!
در گزینش معاون خود دقت و احتیاط به کار ببر.

5. use plenty of sugar; don't skimp
خیلی شکر مصرف کن‌; خسیس بازی در نیار

6. use this exit door only in emergencies
فقط در مواقع اضطراری از این در خروجی استفاده کنید.

7. use your brain!
فکرت را به کار بگیر! (مغزت را به کار بیانداز!)

8. use your head!
فکرت را به کار بیانداز!

9. use up
(تا آخر) مصرف کردن،به کار بردن،بهره برداری کردن،تحلیل بردن

10. don't use big words!
لغت‌های قلمبه سلمبه به کار نبر!

11. don't use dirty language in front of the kids
جلو بچه‌ها حرف رکیک نزن‌!

12. don't use foul language!
کلمات رکیک به کار نبرید!

13. don't use slang expressions in front of strange ...

مترادف use

عادت (اسم)
attainment , addiction , wont , acquirement , habit , practice , custom , tradition , use , consuetude , rule , rut , habitude , praxis , folkways
استفاده (اسم)
gain , acquisition , use , usage , utilization , application , benefit , avail , beneficiary
تمرین (اسم)
task , practice , use , action , exercise , workout , drill , rehearsal , drilling , exercitation
سود (اسم)
gain , increment , use , benefit , advantage , profit , interest , dividend , avail , utility , behoof , fruit , lucre
منفعت (اسم)
gain , use , benefit , advantage , profit
فایده (اسم)
gain , use , advantage , profit , avail , usefulness , utility , fruit
کاربرد (اسم)
use , usage , application
استعمال (اسم)
use , usage , application
خاصیت (اسم)
nature , character , use , cachet , property , feature , trait , peculiarity
مصرف (اسم)
expenditure , use , utilization , expense , consumption , waster , expenditures , expenses
اطلاق (اسم)
use , predication
استفاده کردن (فعل)
use
بهره برداری کردن از (فعل)
use , exploit
مصرف کردن (فعل)
use , waste , consume , eat , expend , use up
بکار بردن (فعل)
use , exploit , handle , put , apply , exert
استعمال کردن (فعل)
use , exercise , handle , apply , employ
بکار انداختن (فعل)
agitate , use , exploit , operate , exercise , activate , actuate , put on

معنی عبارات مرتبط با use به فارسی

استفاده بانام
استفاده با ارزش
(تا آخر) مصرف کردن، به کار بردن، بهره برداری کردن، تحلیل بردن، مصرف کردن، مورد استفاده قرارگرفتن، ازنفس افتادن
درست تشخیص بدهید، درست داوری کنید
نیاز داشتن، احتیاج داشتن
مورداستفاده قرار گرفتن، کاربرد پیدا کردن، معمول شدن
دستوراستعمال
قابل استفاده، سودمند
بد رفتاری کردن، نامهربانی کردن، سو رفتار داشتن، بد استعمال کردن، سوء استفاده
مورد استفاده، اشغال، در حال کارکردن
از کار افتاده، بی مصرف، تعطیل
به کار گرفتن، استفاده کردن، به کار بستن
دم دستى علوم دریایى : اماده مصرف
(تا قبل از پروتستان شدن انگلیس) برخی از مراسم کلیسای کاتولیک که در انگلیس هم رواج داشت

معنی use در دیکشنری تخصصی

use
[برق و الکترونیک] استفاده کردن
[حقوق] استفاده، انتفاع، مصرف، استعمال
[ریاضیات] استفاده کردن، بکاربردن، کاربرد، مصرف شدن، استعمال
[ریاضیات] استهلاک ناشی از استفاده
[ریاضیات] ضریب استفاده
[حسابداری] ارزش استفاده، ارزش کیفی
[ریاضیات] ارزش استعمال، ارزش استفاده
[آب و خاک] استفاده مفید
[عمران و معماری] آب مصرفی سودمند
[عمران و معماری] ضریب استفاده
[عمران و معماری] بهره برداری تلفیقی
[عمران و معماری] نیاز مصرفی - مصرف آبی - مصرف کل - آب مصرفی
[زمین شناسی] کاربرد مصرفی خروج آب از محیط آبی بوسیله تبخیر، تعریق به درون محصولات یا محصولات کشاورزی یا مصرف توسط انسان یا حیوانات اهلی (دام)، (سولی و همکاران – 1983).
[آب و خاک] آب مصرفی
[عمران و معماری] آب مصرفی
[عمران و معماری] آب مصرفی موثر
[نساجی] مصرف نهایی - کاربرد
[ریاضیات] کاربرد
...

معنی کلمه use به انگلیسی

use
• function; utilization; benefit, advantage; consumption; occasion or need to use; ability to use; practice of using
• utilize, take advantage of; practice; employ; exploit; treat; consume
use badly
• apply badly, make bad use of
use force
• do something with excessive strength, cause something to work by applying strength
use of force
• performing an action strongly
use one's brains
• think, use one's intelligence
use one's ears
• hear, listen, open one's ears
use one's eyes
• look, gaze, observe, see
use one's legs
• walk, move oneself by the legs
use up
• finish; run out, end
use violence
• use force, take by means of strength
articles in use
• objects being used
be of no use
• be useless, have no purpose, have no function
be of use
• be useful, have a function, have a purpose
certified for use
• approved for use
dual use
• explosive that is used for both civil and military applications
easy to use
• user friendly; easy and comfortable in using and learning (said of computer program or instrument)
end use
• final application for which a product has been formed and intended
fall out of use
• cease to be used
...

use را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

ماری
استفاده کردن
...
استفاده کردن
مهدیار
عادت کردن
مریم
مصرف ( as a noun)
soren
سلام این تلفظ دو حالس دارد :
اگر use در جمله فعل باشد به صورت /juːz/تلفظ می شود .
و اگر در حالت اسم باشد به صورت /juːz/تلفظ می شود.
لطفا این قسمت را تصیح کنید .
استناد:https://en.oxforddictionaries.com/definition/use
asadi
استفاده یا استفاده کردن
امیررضا فرهید
استفاده کردن ,,,, مصرف کردن
ضحا
از آنجا که آفریدگار همه این کلمات زیبا خداست پس همین که بنده یقین داشته باشهکه معنی اش هم دست خداست بسه چون بیشتر از این باعث میشه بنده ترش کنه
امیر
استفاده کردن بهره بردن😌
شایان حسینی
مورد استفاده،،استفاده کردن
hosein 110
استفاده کردن
فیروزه اهوازی
استفاده کردن ،بهره بردن از
هادی
تمرین/سود/منفعت/استفاده/عادت
محدثه فرومدی
use : به کار گرفتن
used : به کار رفتن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی use
کلمه : use
املای فارسی : یوز
اشتباه تایپی : عسث
عکس use : در گوگل

آیا معنی use مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )