برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1331 100 1

Work

/ˈwɜːrk/ /wɜːk/

معنی: عملیات، چیز، وظیفه، سعی، ساخت، استحکامات، زحمت، شغل، زیست، کارخانه، فعل، کار، نوشتجات، موثر واقع شدن، اثار ادبی یا هنری، عمل کردن، کار کردن، زحمت کشیدن
معانی دیگر: رنجبری، عمل، حرفه، پیشه، اشتغال، کار (که باید انجام شود)، مقدار کار، کاردستی، ورزه، - کاری، (معمولا جمع - هنری و غیره) اثر (آثار)، کلیات، (جمع) استحکامات، دژ، (معمولا در ترکیب) کارخانه، کارگاه، - سازی، (در ترکیب) ساختار، ساختمان از نوع بخصوص، (ماشین و غیره) اجزای متحرک، بخش های جنبا، چرخ و مهره، (جمع) انجام وظایف مذهبی یا اخلاقی، عمل خیر، نیکوکاری، فعالیت کردن، کوشیدن، (موتور و غیره) به کار افتادن، اثر کردن، موفقیت آمیز بودن، نتیجه بخش بودن، به کار انداختن، به کار گرفتن، کار کشیدن، راه انداختن، بهره برداری کردن، انجام دادن، - کردن، - زدن، (با: for یا against) اقدام کردن، ورزیدن، به عمل آوردن، - کاری کردن، (با: into) تبدیل کردن، (قیافه یا اعضای صورت و غیره) کج و معوج شدن، درهم شدن، تکان خوردن، (به تدریج) داخل یا خارج شدن، نفوذ کردن، (کم کم) انجام دادن، عملی بودن، سوزن دوزی، ملیله دوزی (needlework هم می گویند)، کار ساختمانی (به ویژه سد و پل و اسکله)، رجوع شود به: work of art، سبک کار، میزان کار، روش کار (workmanship هم می گویند)، (مکانیک) تغییر مکان در جهت فشار نیرو، کارانجام، وسیله ی انتقال نیرو، درجمع کارخانه، عملی شدن

بررسی کلمه Work

اسم ( noun )
(1) تعریف: physical or mental effort directed toward achieving some result; labor.
مترادف: exertion, labor, toil
متضاد: leisure, play
مشابه: action, drudgery, effort, elbow grease, grind, industry, moil, service, struggle, travail, trouble

- It required a lot of work to renovate that old house.
[ترجمه ترگمان] کاره‌ای زیادی برای نوسازی آن خانه قدیمی لازم بود
[ترجمه گوگل] این کار بسیار زیادی را برای بازسازی خانه قدیمی انجام داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I just relaxed over the weekend and didn't do any work.
[ترجمه ترگمان] من فقط آخر هفته اروم شدم و هیچ کاری نکردم
[ترجمه گوگل] من فقط برای تعطیلات آخر هفته آرام شدم و هیچ کاری انجام ندادم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a task or project that uses such effort; undertaking.
مترادف: job, project, task, undertaking
مشابه: activity, assignment, charge, chore, commission, duty, endeavor, exercise, function, mission, office, stint

- The work on the highway is not finished yet.
[ترجمه ترگمان] کار روی بز ...

واژه Work در جمله های نمونه

1. work ethic
وجدان کار

2. work on the bridge is moving more quickly than was expected
کار ساختمان پل از آنچه که انتظار می‌رفت تندتر جلو می‌رود.

3. work that requires skill and patience
کاری که مستلزم مهارت و شکیبایی است

4. work the screw into the hole!
پیچ را (کم‌کم) داخل سوراخ کن‌!

5. work which is not equal to his status
کاری که در خور شان او نیست

6. work without respite
کار بدون وقفه

7. work in (or into)
1- داخل کردن،وارد (چیزی) کردن،(به تدریج) جا دادن،جاسازی کردن 2- (به تدریج) جا گرفتن یا داخل شدن

8. work like a beaver
سخت کوشیدن،بسیار کار کردن

9. work off
1- (با ورزش و غیره) تحلیل بردن (خوراک پرکالری و غیره) 2- (قرض یا منت یا وظیفه) با کار جبران کردن یا پرداختن

10. work on (or upon)
1- تحت تاثیر قرار دادن یا اثر کردن 2- ترغیب کردن

11. work out
1- (به تدریج) شل شدن،درآمدن 2- (معدن و غیره) تا ته بهره‌برداری کردن،هیچ چیز باقی نگذاشتن 3- رجوع شود به: 4 work off-انجام دادن،نایل شدن 5- (مسئله و غیره) حل کردن 6- حساب کردن،محاسبه کردن 7- انجام شدن،به نتیجه رسیدن

12. work over
...

مترادف Work

عملیات (اسم)
work , activities , operations , processes , proceedings
چیز (اسم)
article , matter , object , thing , stuff , work , effects , res , nip , odds and ends , thingummy , widget
وظیفه (اسم)
assignment , service , function , office , task , work , duty , obligation , role , incumbency , taskwork
سعی (اسم)
work , labor , purpose , effort , eagerness , endeavor , conation
ساخت (اسم)
make , performance , operation , work , job , construction , structure , workmanship , manufacture , making , manufacturing , craftsmanship , production , fabrication , framing , yielding , throughput
استحکامات (اسم)
work , defense , defence , rampart
زحمت (اسم)
pain , work , labor , difficulty , trouble , discomfort , torment , tug , inconvenience , discomfiture , discommodity
شغل (اسم)
post , office , profession , work , job , situation , position , employ , vocation , occupation , trade , metier
زیست (اسم)
life , inhabitancy , work , subsistence , existence
کارخانه (اسم)
firm , work , mill , studio , workhouse , plant , factory , manufactory , housework
فعل (اسم)
act , action , verb , deed , work
کار (اسم)
service , function , thing , office , task , act , action , deed , work , job , labor , karma , activity , ploy , affair , duty , shebang , appointment , workmanship , avocation , vocation , proposition , laboring , fist , concave , opus , kettle of fish
نوشتجات (اسم)
work , writing , literature
موثر واقع شدن (اسم)
work
اثار ادبی یا هنری (اسم)
work
عمل کردن (فعل)
function , do , practice , execute , act , work , operate , exercise
کار کردن (فعل)
function , act , work , get on , go
زحمت کشیدن (فعل)
work , labor , toil , peg , plod , labour

معنی عبارات مرتبط با Work به فارسی

به کوب کار کردن
(به ویژه خیاطی و وصله کاری) سبد سوزن و نخ
رجوع شود به: prison camp، اردوی کار، محل کار زندانیان
day working روز کار، ساعت کار روزانه
نقشه یاتفصیل مشخصات فنی که بکارخانه ای فرستاده میشود
وجدان کار، دلبستگی به انجام کار به بهترین وجه
اردوگاه کشاورزی تبهکاران، اردوی کار اجباری زندانیان
برای روز مبادا کار کن
(تعداد کل کارگران) نیروی کار، شمار کارگران، نیروی کار، تعداد کارگر
1- داخل کردن، وارد (چیزی) کردن، (به تدریج) جا دادن، جاسازی کردن 2- (به تدریج) جا گرفتن یا داخل شدن، با فعالیت و کوشش راه باز کردن، مشکلات را از میان برداشتن
سخت کوشیدن، بسیار کار کردن
کاربار، ظرفیت کار، مقدار کاری که یک کارگر در زمان معین انجام میدهد
اثر هنری، کار هنری
work off ...

معنی Work در دیکشنری تخصصی

work
[برق و الکترونیک] کار حاصل ضرب نیرو در جا به جایی ، و راستای نیرو . - کار ، حرکت
[صنعت] کار ، شغل ، وظیفه
[ریاضیات] کار
[آب و خاک] کار ،اقدام
[کامپیوتر] ناحیه کاری
[نفت] دوبه ی همه کاره
[آب و خاک] سکوی کار
[ریاضیات] جدول زمانی تقسیم کار
[کامپیوتر] ساختار تفکیک کار
[صنعت] ساختار شکست کار - یک گروه بندی از عناصر پروژه مبتنی بر اقلام قابل تحویل که تمامیت محدوده کاری پروژه را سازماندهی و تعریف می نماید. هر سطح پایین تر، یک تعریف تفصیلی فزاینده از کار پروژه ارائه می نماید (انجمن مدیریت پروژه)
[برق و الکترونیک] سلول کار
[حسابداری] کار گواهی شده
[عمران و معماری] شرایط کارگاه
[برق و الکترونیک] جریان کار
[عمران و معماری] کارهوایی
[عمران و ...

معنی کلمه Work به انگلیسی

work
• labor; task; profession; occupation; vocation; place of work; creation; deed; action; effort
• labor; act; operate; activate; process; succeed; cause; manage; solve; advance with difficulty
• of labor
• people who work have a job which they are paid to do.
• people who have work or are in work have a job.
• when you work, you do the tasks which your job involves, or a task that needs to be done.
• work is also the tasks which your job involves, or any tasks which need to be done.
• something produced as a result of an activity, job, or area of research is also called work.
• if you work the land, you cultivate it.
• if you work an area, you travel around that area in order to do the tasks there that are your job.
• if you work a machine or piece of equipment, you use it or control it.
• if a machine or piece of equipment works, it operates and performs its function.
• if an idea, method, or system works, it is successful.
• if a drug or medicine works, it produces a particular physical effect.
• if something works against you, it causes problems for you. if something works in your favour, it helps you.
• if you work on an assumption or idea, you make decisions based on it.
• if something works into a particular position, it gradually moves into that position.
• if you work your way somewhere, you manage to get there with difficulty.
• a work is something such as a painting, book, or piece of music.
• a works is a place where something is made or produced by an industrial process. the form works is both the singular and the plural.
• works are activities such as digging the ground or building on a large scale, especially in order to install systems of pipes or wires, or to construct roads, bridges, or buildings.
• see also working, social work.
• if someone is at work, they are doing their job or are busy doing a particular activity.
• if you have you ...

Work را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محمدرضا خسروی
(تلاش، خط مشی، پیشنهاد و...) ثمر داشتن، به ثمر رسیدن، راه به جایی بردن
محمدرضا خسروی
اداره کردن، کنترل کردن
رز
کار کردن در اصل در انگلیسی work به معنای کار کردن است به جملاد زیر توجه کنید Im going to work for give some money my father is going to work in the morning
mahdi
کار
هلیا
شغل ، کار ، پیشه
مینا
به معنی شغل، کار ،حرفه
آسا
work one's way
برای حرکت کردن به آرامی و به سختی به موقعیتی خاص
.I worked my way to the center of the crowd
مقداد
Working Interest
سهم از کار یا پروژه
معادل
Stake
صادق
اثر
javad
کار یا وضیفه
صالحی
کارایی داشتن ـ قابل اجرا بودن
مثال: This paradigm has been shown to work in many parts of the world
ثابت شده است که این الگو، در بسیاری از نقاط جهان کارایی دارد (قابل اجراست).
عبدالخلیل قوطوری

wɜːk- Work-En- وُک - wɜːrk وُرک= عملیات، چیز، وظیفه، سعی، ساخت، استحکامات، زحمت، شغل، زیست، کارخانه، فعل، کار، نوشتجات، موثر واقع شدن، اثار ادبی یا هنری، عمل کردن، کار کردن، زحمت کشیدن
معانی دیگر: رنجبری، عمل، حرفه، پیشه، اشتغال، کار (که باید انجام شود)، مقدار کار، کاردستی، ورزه، - کاری، (معمولا جمع - هنری و غیره) اثر (آثار)، کلیات، (جمع) استحکامات، دژ، (معمولا در ترکیب) کارخانه، کارگاه، - سازی، (در ترکیب) ساختار، ساختمان از نوع بخصوص، (ماشین و غیره) اجزای متحرک، بخش های جنبا، چرخ و مهره، (جمع) انجام وظایف مذهبی یا اخلاقی، عمل خیر، نیکوکاری، فعالیت کردن، کوشیدن، (موتور و غیره) به کار افتادن، اثر کردن، موفقیت آمیز بودن، نتیجه بخش بودن، به کار انداختن، به کار گرفتن، کار کشیدن، راه انداختن، بهره برداری کردن، انجام دادن، - کردن، - زدن، (با: for یا against) اقدام کردن، ورزیدن، به عمل آوردن، - کاری کردن، : into) تبدیل کردن، (قیافه یا اعضای صورت و غیره( کج و معوج شدن، درهم شدن، تکان خوردن، (به تدریج) داخل یا خارج شدن، نفوذ کردن، (کم کم) انجام دادن، عملی بودن، سوزن دوزی، ملیله دوزی (needlework هم می گویند)، کار ساختمانی )به ویژه سد و پل و اسکله)، رجوع شود به: work of art، سبک کار، میزان کار، روش کار (workmanship هم می گویند(، )مکانیک) تغییر مکان در جهت فشار نیرو، کارانجام، وسیله ی انتقال نیرو، درجمع کارخانه، عملی شدن
Work-Turk-وُرک(وُرکَ)= عملیات، فعالیت، زحمت وتلاش، ضربه خورده (صورت لت وپار شده و کج و معوج شدن)
وُر از افعال : وُرماق=انجام دادن، کردن، زدن، بستن، قفل کردن، راه را سد کردن، مبارزه کردن، کوبیدن (چکش وُرماق= چکش کاری، چکش زدن یا کوبیدن) و...-وُرینماق=تکان خوردن و تحرک داشتن ، تلاش و فعالیت کردن، رنج کشیدن و به خود پیچیدن و به دور خود چرخیدن، به این در وآن در زدن، و...- وُرشماق= جنگیدن ، دعوا کردن و... – وُریشمک=دیدار کردن، ملاقات کردن ، دید وبازدید از دیگران ، سلام واحوالپرسی کردن، صله رحم و انجام عمل خیرخواهانه و...-
Work-1=وُرَک=در زننده، زننده، کننده، انجام دهنده، عمل کننده، مبارزه کننده، جنگنده، تلاش و فعالیت کننده، فعالیت وکوشش کننده- وُراک(وُراق)=چکش، چکش زننده(کارگر)، وسیلۀ کوبنده
Work-2=وُرک= بسته، قفل ، راه بسته
Work-3=اورَک= را ه انداخته شده، راه اندازی شده، به حرکت درآورده و...از افعال -اوراماق=حرکت کردن، راه افتادن ، عزیمت کردن- اوراتماق= راه اندازی کردن ، به حرکت در آوردن- اوراک(اوراق)=داس، دروگر(کشاورز، کارگر کشاورزی)
K=کَ (کأ)=کم کم ، غالباً، گاهی اوقات ، به تدریج و کم کم (انجام دادن کاری)
wɜːkɪn- Work In-En- وُکِن- wɜːrkɪnوُرکأن = با فعالیت و کوشش راه باز کردن
معانی دیگر: 1- داخل کردن، وارد (چیزی) کردن، (به تدریج) جا دادن، جاسازی کردن2- (به تدریج) جا گرفتن یا داخل شدن، مشکلات را از میان برداشتن
Work In-Turk- وُرکِن–وُرکأین -وُرک این= فعالیت وکوشش کننده، با فعالیت وکوشش داخل شدن یا جا دادن
Work-1=وُرَک=در زننده، زننده، کننده، انجام دهنده، عمل کننده، مبارزه کننده، جنگنده، تلاش و فعالیت کننده، فعالیت وکوشش کننده
Work-2=وُرک= بسته، قفل ، راه بسته
In=این= فعل امر اینمک= داخل شدن، فرود آمدن، پایین آمدن، پیاده شدن،
ارتباط کلمات فارسی ،انگلیسی با زبان ترکی وبلاکpoladabady@blogfa.com
Erfan
Have the desired effect or result :This medicine seems to work
کارایی داشتن
محدثه فرومدی
۱ کارساز بودن، جواب دادن، کارگر افتادن
this method doesn't work : این روش کارساز نیست/جواب نمی‌دهد/کارگر نمی‌افتد

۲ گهگاه می‌توان آن را به صورت جمع یعنی "کارها" ترجمه کرد

3 وارد عمل شدن
الهیاری
کار کردن
jahanaks.blog.ir
کار
وظیفه
تلاش
عمل
اثر
sakineh
اقدام کردن
tinabailari
کار کردن
you work in a bank , don't you
تو در بانک کار میکنی ، مگه نه ؟📄
Asi
کار، پیشه ،حرفه ،شعل
منصور حلاج
امر، امور

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی work
کلمه : work
املای فارسی : ورک
اشتباه تایپی : صخقن
عکس work : در گوگل

آیا معنی Work مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )