برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1357 100 1

Worth

/ˈwɜːrθ/ /wɜːθ/

معنی: قیمت، بها، ثروت، ازرش، با ارزش
معانی دیگر: ارج، اخش، والایی، (با فعل -ing دار) ارزش (داشتن)، ارزشمند (بودن)، قابل (بودن)، به ارزش، به قیمت، به بهای، (با فعل to be) ارزیدن، دارای، به ثروت، به دارایی، دارایی، مال، اجرت، مقدار، میزان، اندازه، به اندازه ی، (قدیمی) شدن، برازیدن، مناسب بودن، سزاوار

بررسی کلمه Worth

حرف اضافه ( preposition )
(1) تعریف: good, valuable, or important enough to warrant.

- The excellent cinematography makes this a film worth seeing.
[ترجمه A.A] هنر فیلمبرداری عالی باعث میشه فیلم ارزش دیدن داشته باشد
|
[ترجمه Fateme ho3eini] فیلم برداری عالی به این فیلم ارزش دیدن می دهد
|
[ترجمه 007] فیلمبرداری عالی به این فیلم ارزش دیدن می دهد
|
[ترجمه mohammad] هنر خوب فیلم برداری باعث میشه فیلم ارزشدیدن داشته باشد|
[ترجمه ترگمان] فیلمبرداری عالی این فیلم را به ارزش دیدن می‌کند
...

واژه Worth در جمله های نمونه

1. worth one's (or its) weight in gold
بسیار پرارزش

2. worth one's salt
دارای ارزش کافی (در مقابل مزدی که می‌گیرد یا در برابر هزینه‌ی آن)

3. worth one's salt
مستحق حقوق و مزایایی که می‌گیرد،زبده،کارآمد

4. worth one's while
مفید،به درد خور،چیزی که به وقتش می‌ارزد

5. worth one's while
سودمند،قابل صرف وقت

6. his worth is estimated anywhere from ten to twelve million dollars
ثروت او را بین ده تا دوازده میلیون دلار تخمین می‌زنند.

7. his worth is warrant for his welcome hither
(شکسپیر) ارجمندی او ایجاب می‌کند که در اینجا به او خوش‌آمد گفته شود.

8. ideas worth fighting for
عقایدی که ارزش جنگیدن را دارند

9. the worth of a canadian dollar
ارزش یک دلار کانادا

10. woe worth the day
اندوهی که برای آن روز مناسب بود

11. (be) worth an effort
ارزش جد و جهد را داشتن،به کوشش ارزیدن

12. anything worth doing is worth doing well
هر کاری که ارزش انجام شدن را دارد ارزش آن را دارد که خوب انجام شود

13. not w ...

مترادف Worth

قیمت (اسم)
estimate , value , bourse , worth , price
بها (اسم)
value , valuation , cost , worth , price
ثروت (اسم)
wealth , possession , money , worth , treasure , weal , fortune , riches , gold , mammon , moneybag
ازرش (اسم)
worth
با ارزش (صفت)
noteworthy , big-ticket , valuable , worth , valorous , chi-chi , chichi

معنی عبارات مرتبط با Worth به فارسی

بسیار گران بها
دارای ارزش کافی (در مقابل مزدی که می گیرد یا در برابر هزینه ی آن)، مستحق حقوق و مزایایی که می گیرد، زبده، کارآمد
بسیار پرارزش
مفید، به درد خور، چیزی که به وقتش می ارزد، سودمند، قابل صرف وقت
گران، به بهای زیاد
(خودمانی) با تمام قوا، با همه ی انرژی یا نیرو
به هرچه که بیارزد، به هر بهایی، به هر قیمتی
شهر فورت ورث (در ایالت تگزاس ـ امریکا)
برابر پول، بهای پول، پول بها، چیزی که بپول بیزرد
به اندازه ی میزان پول صرف شده، به قدر ارزش پولی که داده شده
ی نچه برابر یک پنی میتوان خرید، ارزش یک پنی، سودا، معمله، بها، مقدارکم
نظر خود را ابراز کردن، عقیده ی خود را گفتن
what is this book wort ...

معنی Worth در دیکشنری تخصصی

[صنعت] ارزش ، بها - عبارتست از حداقل هزینه ای که برای انجام یک عملکرد ، لازم است.
[ریاضیات] ارزش ویژه ی کنونی، ارزش کنونی خالص
[حسابداری] ارزش ویژه
[حقوق] ارزش ویژه
[ریاضیات] ارزش ویژه، ارزش خالص
[آب و خاک] ارزش حال،ارزش فعلی
[حسابداری] صورت مغایرات ارزش ویژه
[حسابداری] بازده ارزش ویژه
[حسابداری] روند ارزش ویژه

معنی کلمه Worth به انگلیسی

worth
• town in missouri (usa); county in georgia (usa); village in illinois (usa)
• price; value; importance
• eligible; advantageous; valued at -; having a value of -; worthwhile to -; suited for -; whose assets are valued at -
• if something is worth an amount of money, it can be sold for that amount or has that value.
• you use worth to indicate that the value of something is equal to a particular amount of money. for example, fifty dollars' worth of equipment can be bought for fifty dollars.
• someone's worth is their value, usefulness, or importance; a formal use. uncount noun here but can also be used as a predicative adjective. e.g. no man can say what another man is worth.
• you can use worth to say how long something will last. for example, a week's worth of food is the amount of food that will last you for a week.
• you use worth to say that something is so enjoyable or useful that it is a good thing to do or have.
• if an action or activity is worth your while, it will be helpful or useful to you.
worth a fortune
• very valuable, can't be measured by gold or money, priceless, one of a kind, cannot be exchanged
worth a million
• very valuable, very expensive, highly significant
worth nothing
• with a value of zero, has no value
worth the money
• worth the price, of appropriate quality for the cost
worth while investment
• staking money and in the end receiving a significantly larger sum of money in return
for all one's worth
• wholeheartedly, with all that is in him
for what it's worth
• for whatever help it may provide; for whatever its value may be
...

Worth را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

gh.h
شایستگی
پژمان
جواهر
عباس پیریان
It was not worth saying that being a boy is not a boy
ارزش نداشتی بگم مرد بودن به پسر داشتن نیست
امیر حسین
با ارزش
سیما
ارزیدن be worth sth or doing sth
محمد قلی پور
معادل (از نظر قیمت)
معصومه نصرتی
It's worth 10 dollars
ارزشش ده دلاره
Nazanin2000
ارزش داشتن
محدثه فرومدی
درخور،فراخور، برازنده، شایان، شایگان،مستحق، لایق
سزاوار بودن، خوب بودن
Hossein
به ارزش
میثم علیزاده
●ارزش، به میزان
● be worth sth
یعنی ارزیدن، قیمت داشتن
علی
ارزش.گران بها

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی worth
کلمه : worth
املای فارسی : ورث
اشتباه تایپی : صخقفا
عکس worth : در گوگل

آیا معنی Worth مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )