برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1295 100 1

whip

/ˈwɪp/ /wɪp/

معنی: شلاق، تازیانه، ضربهیا تکانشلاقی، ضربهناگهانی و شدید، حرکت تند و سریع و با ضربت، شلاق زدن، تازیانه زدن
معانی دیگر: دوال، ضربه ی شلاق، حرکت شلاقی، (با: off یا out یا up و غیره) ناگهان درآوردن یا انداختن یا کشیدن، (به ویژه با تازیانه) راندن، مجبور کردن، (گویی با شلاق) زدن، (به ویژه خامه یا سفیده ی تخم مرغ) زدن، هم زدن، کف آلود کردن، (عامیانه - مسابقه و غیره) شکست دادن، بردن از، (به سرعت یا ناگهان) حرکت کردن، (شلاق وار) تکان خوردن، (انگلیس - خودمانی) دزدیدن، (کسی که شلاق می زند: مثلا به اسب کالسکه) تازیانه زن، سورچی، شلاق دار، رئیس فراکسیون حزب در پارلمان (party whip هم می گویند)، (انگلیس) فراخوان اعضای حزب (که نماینده ی مجلس هستند) برای حضور در جلسه ی پارلمان و رای دادن، حرکت شلاق وار، هر چیز شلاق مانند (از نظر شکل یا کاربرد)، آنتن میله ای (whip antenna هم می گویند)، آنتن اتومبیل، (با انتقاد و غیره) حمله کردن به، تاختن بر، (خیاطی) کوک زدن، شلاقی انجام دادن

بررسی کلمه whip

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: whips, whipping, whipped
(1) تعریف: to strike or beat with quick, repeated strokes with a long slender strap, rod, or the like; lash.
مترادف: flagellate, lash, scourge, strap, switch
مشابه: belt, birch, cane, flail, flog, horsewhip, lather, thrash, thresh

(2) تعریف: to punish or chastise in this manner.
مترادف: chastise, flagellate, lick
مشابه: hide, punish, scourge, thrash

(3) تعریف: to drive or direct in this manner.
مشابه: drive, flagellate, goad, prod, spur, urge

- The jockey whipped his horse down the backstretch.
[ترجمه ترگمان] اسب اسبش را شلاق زد
[ترجمه گوگل] جکی شلدون اسب خود را به پایین بریده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to strike with the motion or force of a whip.
مشابه: agitate, flap, flutter, wave

- The wind whipped the sheets on the clothesline.
[ترجمه ترگمان] باد ملافه‌ها را بر طناب رخت clothesline شلاق می‌زد
[ترجمه گوگل] باد ورقه ها را بر روی تی شرت ها شلاق زد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه whip در جمله های نمونه

1. whip graft
پیوند انگلیسی

2. whip in
گرد آوردن،جلسه تشکیل دادن (به‌ویژه توسط رییس فراکسیون حزب در پارلمان)

3. whip into shape
(عامیانه) با شدت عمل به‌صورت دلخواه در آوردن

4. whip up
1- انگیزاندن،برانگیختن،تحریک و تهییج کردن،شورانیدن 2- (عامیانه - با سرعت و مهارت) تهیه کردن،آماده کردن،مهیا کردن

5. the whip of the wire that was suddenly cut
حرکت شلاق‌وار سیمی که ناگهان بریده شد.

6. the whip swished and hit the water with a splash
تازیانه در هوا وژ کرد و با صدای شپلق خورد به آب.

7. to whip up enthusiasm
سر اشتیاق آوردن

8. a riding whip
شلاق سواری‌کاری

9. to snap a whip
تازیانه را با صدا حرکت دادن

10. he was trying to whip up the old mare
می‌کوشید که مادیان پیر را به حرکت در بیاورد.

11. the butt of a whip
دسته‌ی شلاق

12. the crack of a whip
صدای برخورد تازیانه

13. the stock of a whip
دسته‌ی تازیانه

14. two str ...

مترادف whip

شلاق (اسم)
lash , stick , switch , whip , whiplash , flagellum , scourge , knout , horsewhip
تازیانه (اسم)
lash , whip , flagellum , scourge , rawhide
ضربهیا تکانشلاقی (اسم)
whip
ضربهناگهانی و شدید (اسم)
whip , yank
حرکت تند و سریع و با ضربت (اسم)
whip
شلاق زدن (فعل)
flog , beat , belt , thong , baste , whip , thrash , whiplash , wallop , flail , belabor , belabour , leather , horse , cat , flagellate , horsewhip , scutch , welt
تازیانه زدن (فعل)
flog , whip , lambast , lambaste , stripe , lick , flagellate , scourge , knout , rawhide

معنی عبارات مرتبط با whip به فارسی

پیوند انگلیسی
دستی که با آن کالسکه چی (و غیره) شلاق را نگه می دارد، دست شلاق، دست شلاق موقعیت برتر، دست بالا
گرد آوردن، جلسه تشکیل دادن (به ویژه توسط رییس فراکسیون حزب در پارلمان)
(عامیانه) با شدت عمل به صورت دلخواه در آوردن
(جانور شناسی) عنکبوت دمدار (تنندوهای راسته ی uropygi که دم آنها نیش ندارد)
(جانورشناسی) تسمه مار (انواع مارهای استوایی و درخت زی از تیره ی colubridae)
1- انگیزاندن، برانگیختن، تحریک و تهییج کردن، شورانیدن 2- (عامیانه - با سرعت و مهارت) تهیه کردن، آماده کردن، مهیا کردن
(با دسته یاپهنه ی هفت تیر) کتک زدن، ضربه زدن (به ویژه به سروصورت)، با تپانچه بر بدن کسی زدن
(جانورشناسی) تازیانه ی دریایی (انواع gorgonian ها)

معنی کلمه whip به انگلیسی

whip
• switch, rod; lash of a whip; object resembling a whip; one who keeps the order in a legislative body; call to vote; instrument for whipping eggs; dish made of whipped egg whites; quality of flexibility (sports)
• strike with a whip, lash, flog; cause to become frothy, beat (of egg whites, cream, etc.); snatch; move suddenly, jerk; defeat; bind
• a whip is a piece of leather or rope fastened to a handle which is used for hitting people or animals.
• if you whip a person or animal, you hit them with a whip.
• if the wind whips something, it strikes it sharply.
• if someone or something whips somewhere, they go there quickly and suddenly.
• if you whip something out or off, you take it out or remove it very quickly and suddenly.
• if you whip cream or eggs, you stir them very quickly to make them thick and frothy.
• a whip is a member of a particular party in parliament, who is responsible for making sure that party members are present to vote on important issues.
• when a political party issues a three-line whip , the mps in that party are ordered to attend parliament and vote in a particular debate. mps can be disciplined if they disobey a three-line whip without good reason.
• if you whip up a strong emotion, you deliberately make people feel that emotion.
whip antenna
• antenna that is used mainly for vehicles and mobile communications devices
whip hand
• hand that strikes, hand that beats; control
whip off
• abduct, kidnap; remove by abduction
whip out
• take out quickly; leave quickly
whip round
• when a group of people have a whip-round, money is collected from each person so that it can be used to buy something for all of them or for someone they a ...

whip را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

sara
(غذا)هم زدن
محمد خ1
a piece of leather or rope that is fastened to a stick, used for hitting animals or people
علی اکبر منصوری
حرکت شلاقی یا شلاق وار!
Shine
خیلی خودمانی : تکون بده ...
مثال :
Kelly whip
کیلی تکون بده (برقص)
حمیرا باجلان
در علم آشپزی از این کلمه تحت عنوان هم زدن یاد میشود.
هم زدن با هر وسیله ای مانند قاشق، همزن دستی و برقی همه به معنی Whip هستند.
البته کلمه هایی مانند beat, stir هم از دیگر معانی هم زدن در زبان انگلیسی هستند.

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی whip
کلمه : whip
املای فارسی : وهیپ
اشتباه تایپی : صاهح
عکس whip : در گوگل

آیا معنی whip مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )