انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 1103 100 1

worth

تلفظ worth
تلفظ worth به آمریکایی/ˈwɜːrθ/ تلفظ worth به انگلیسی/wɜːθ/

معنی: قیمت، بها، ثروت، ازرش، با ارزش
معانی دیگر: ارج، اخش، والایی، (با فعل -ing دار) ارزش (داشتن)، ارزشمند (بودن)، قابل (بودن)، به ارزش، به قیمت، به بهای، (با فعل to be) ارزیدن، دارای، به ثروت، به دارایی، دارایی، مال، اجرت، مقدار، میزان، اندازه، به اندازه ی، (قدیمی) شدن، برازیدن، مناسب بودن، سزاوار

بررسی کلمه worth

حرف اضافه ( preposition )
(1) تعریف: good, valuable, or important enough to warrant.

- The excellent cinematography makes this a film worth seeing.
ترجمه کاربر [ترجمه A.A] هنر فیلمبرداری عالی باعث میشه فیلم ارزش دیدن داشته باشد
|

ترجمه کاربر [ترجمه Fateme ho3eini] فیلم برداری عالی به این فیلم ارزش دیدن می دهد
|

ترجمه کاربر [ترجمه 007] فیلمبرداری عالی به این فیلم ارزش دیدن می دهد
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] فیلمبرداری عالی این فیلم را به ارزش دیدن می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] فیلمبرداری عالی این فیلم را ارزش دیدن دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The car was in such bad condition that it wasn't worth repairing.
ترجمه کاربر [ترجمه زهیر صادقی] ماشین در چنان شرایط بدی بود که ارزش تعمیر نداشت
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اتومبیل در شرایط بدی قرار داشت که تعمیر آن ارزش تعمیر نداشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ماشین در شرایط بدی بود که ارزش آن را نداشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- This problem really isn't worth your attention.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این مشکل واقعا ارزش توجه تو رو نداره
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این مشکل واقعا ارزش توجه شما را ندارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: successful in compensating for.

- It was a tough match but winning the competition made all the practice worth the effort.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این یک مسابقه سخت بود اما برنده شدن رقابت باعث شد که همه اعمال ارزش تلاش را داشته باشند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این یک مسابقه سخت بود، اما پیروزی در رقابت باعث شد تمام تمرینات ارزش تلاش داشته باشد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: having a monetary value of.
مشابه: going for, priced at, selling for, valued at

- We thought the ring was worth at least a thousand dollars, but the jeweler told us that the stone wasn't real.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ما فکر می‌کردیم که حلقه حداقل هزار دلار ارزش دارد، اما جواهر به ما گفته که سنگ واقعی نیست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما تصور می کردیم که حلقه ارزش حداقل یک هزار دلار بود، اما جواهر فروشی به ما گفت که سنگ واقعی نیست
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- They sold the property for much less than it was worth.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن‌ها ملک را خیلی کم‌تر از آنچه که ارزش داشت فروختند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها اموال را برای خیلی کمتر از ارزش آن فروختند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: having wealth and property amounting to.
مشابه: valued at

- He is worth at least three million dollars.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دست‌کم سه میلیون دلار ارزش دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او ارزش حداقل سه میلیون دلار دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
عبارات: worth it
(1) تعریف: inherent excellence or importance.
مترادف: merit, value, worthiness
مشابه: account, character, consequence, distinction, eminence, excellence, goodness, greatness, honor, importance, quality

- The publisher recognized that she was an author of true worth.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ناشر تشخیص داد که او نویسنده ارزش واقعی است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ناشر متوجه شد که نویسنده نویسنده ارزش واقعی است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The worth of this idea was immediately apparent to all of us.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ارزش این فکر بلافاصله بر همه ما آشکار شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ارزش این ایده بلافاصله برای همه ما آشکار بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- They wanted their daughter to marry a man of worth.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن‌ها دختر خود را می‌خواستند که با مردی ثروتمند ازدواج کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها می خواستند دخترشان با یک مرد ارزشمند ازدواج کنند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: value or usefulness.
مترادف: use, usefulness, utility, value
متضاد: worthlessness
مشابه: account, advantage, avail, benefit, caliber, good, importance, meaning, merit, significance

- He could see that his worth to the company was increasing, so he decided to ask for a raise.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او می‌توانست ببیند که ارزش او برای شرکت در حال افزایش است، بنابراین تصمیم گرفت درخواست اضافه‌حقوق کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او می تواند ببیند که ارزشش برای این شرکت افزایش می یابد، بنابراین تصمیم گرفت که برای بالا بردن تقاضا کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: a number or amount that can be purchased with particular sum.

- I bought forty dollars worth of gasoline.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] من چهل دلار برای بنزین خریدم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من 40 دلار بنزین خریدم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: material or monetary value.
مترادف: valuation, value
مشابه: asking price, cost, market, price

- The diamond's worth is about two thousand dollars.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ارزش الماس در حدود دو هزار دلار است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ارزش الماس حدود دو هزار دلار است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه worth در جمله های نمونه

1. worth one's (or its) weight in gold
ترجمه بسیار پرارزش

2. worth one's salt
ترجمه دارای ارزش کافی (در مقابل مزدی که می‌گیرد یا در برابر هزینه‌ی آن)

3. worth one's salt
ترجمه مستحق حقوق و مزایایی که می‌گیرد،زبده،کارآمد

4. worth one's while
ترجمه مفید،به درد خور،چیزی که به وقتش می‌ارزد

5. worth one's while
ترجمه سودمند،قابل صرف وقت

6. his worth is estimated anywhere from ten to twelve million dollars
ترجمه ثروت او را بین ده تا دوازده میلیون دلار تخمین می‌زنند.

7. his worth is warrant for his welcome hither
ترجمه (شکسپیر) ارجمندی او ایجاب می‌کند که در اینجا به او خوش‌آمد گفته شود.

8. ideas worth fighting for
ترجمه عقایدی که ارزش جنگیدن را دارند

9. the worth of a canadian dollar
ترجمه ارزش یک دلار کانادا

10. woe worth the day
ترجمه اندوهی که برای آن روز مناسب بود

11. (be) worth an effort
ترجمه ارزش جد و جهد را داشتن،به کوشش ارزیدن

12. anything worth doing is worth doing well
ترجمه هر کاری که ارزش انجام شدن را دارد ارزش آن را دارد که خوب انجام شود

13. not worth a continental
ترجمه (امریکا) ارزش یک پول سیاه را نداشتن،یک غاز نیرزیدن

14. not worth a damn
ترجمه (عامیانه - ناپسند) بی‌ارزش،خیلی بد

15. not worth a damn (or a straw etc. )
ترجمه کاملا بی‌ارزش

16. not worth a fig
ترجمه کاملا بی ارزش

17. not worth a red cent
ترجمه یک غاز هم نیارزیدن،یک پول سیاه هم ارزش نداشتن

18. not worth a shit
ترجمه (خودمانی) بی‌ارزش،بی‌مصرف،اصلا به درد نخور

19. not worth a whoop
ترجمه (امریکا - عامیانه) کاملا بی‌ارزش

20. not worth the paper it's written on
ترجمه (قرار داد یا دست نوشته) بی اعتبار،بی ارزش

21. a dollar's worth of apples
ترجمه سیب به اندازه‌ی یک دلار

22. a man worth half of million
ترجمه مردی که نیم میلیون دارایی دارد

23. a man's worth does not depend on his office; rather the worth of his office depends on him
ترجمه نه به منصب بود بلندی مرد / بلکه منصب شود به مرد بلند

24. an hour's worth of hard work
ترجمه به اندازه‌ی یک ساعت کار سخت

25. any teacher worth his salt knows that
ترجمه هر معلم واقعی آن (چیز) را می‌داند.

26. it isn't worth my while to go to that meeting
ترجمه رفتن به آن جلسه برای من صرف نمی‌کند.

27. it isn't worth the bother
ترجمه به دردسرش نمی‌ارزد.

28. it's not worth a hill of beans!
ترجمه اصلا ارزش ندارد!

29. it's not worth a hoot
ترجمه یک پشیز هم نمی‌ارزد.

30. it's not worth shucks
ترجمه یک غاز هم نمی‌ارزد.

31. it isn't worth a bean
ترجمه (خودمانی) یک شاهی نمی‌ارزد،یک غاز هم نمی‌ارزد

32. one's money's worth
ترجمه به اندازه‌ی میزان پول صرف شده،به قدر ارزش پولی که داده شده

33. it is not worth a tinker's damn
ترجمه یک غاز هم نمی‌ارزد.

34. this book is worth reading
ترجمه این کتاب ارزش خواندن را دارد.

35. to estimate the worth of a gold watch
ترجمه قیمت یک ساعت طلا را تخمین زدن

36. (a game) not worth the candle
ترجمه کاری که به زحمتش نمی‌ارزد

37. for all one's worth
ترجمه (خودمانی) با تمام قوا،با همه‌ی انرژی یا نیرو

38. for what it's worth
ترجمه به هرچه که بیارزد،به هر بهایی،به هر قیمتی

39. a hat that is worth $50
ترجمه کلاهی که 50 دلار می‌ارزد

40. a suggestion that is worth considering
ترجمه پیشنهادی که قابل ملاحظه است

41. ending the war was worth any concession
ترجمه پایان دادن به جنگ ارزش هرگونه گذشتی را داشت.

42. his opinion is not worth a straw
ترجمه عقیده‌ی او یک پول سیاه هم نمی‌ارزد.

43. his promise is not worth a fig
ترجمه قول او یک پول سیاه هم ارزش ندارد.

44. i failed but it's worth another try
ترجمه موفق نشدم ولی ارزش یک بار کوشش دیگر را دارد.

45. it is not even worth a farthing
ترجمه حتی ارزش یک پول سیاه را هم ندارد.

46. it is not even worth a picayune
ترجمه یک پشیز هم نمی‌ارزد.

47. javad proved to be worth his salt
ترجمه در عمل معلوم شد که بودن جواد به صرفه است (کارش از حقوقی که می‌گیرد بیشتر ارزش دارد).

48. this contract is not worth the paper it is written on
ترجمه این قرارداد ارزش کاغذی را که روی آن نوشته شده است،ندارد.

49. this hat is not worth a whoop
ترجمه این کلاه یک غاز نمی‌ارزد.

50. this job is not worth a damn!
ترجمه مرده شور این شغل را ببرد! این شغل یک غاز نمی‌ارزد!

51. this radio is not worth a straw
ترجمه این رادیو یک پشیز هم نمی‌ارزد (به کفر ابلیس نمی‌ارزد).

52. it was the only book worth reading
ترجمه آن تنها کتابی بود که ارزش خواندن را داشت.

53. none of those books is worth reading
ترجمه هیچیک از آن کتابها ارزش خواندن ندارد.

54. this old bicycle is not worth keeping
ترجمه این دوچرخه‌ی قراضه ارزش نگهداشتن را ندارد.

55. your friendship is of great worth to me
ترجمه دوستی تو برای من بسیار ارزش دارد.

56. put in one's two cent's worth
ترجمه نظر خود را ابراز کردن،عقیده‌ی خود را گفتن

57. a bird in the hand is worth two in the bush
ترجمه سیلی نقد به از حلوای نسیه

58. in an emergency a good car is worth its weight in gold
ترجمه در مواقع اضطراری یک اتومبیل خوب ارزش طلا را دارد.

59. and this is my opinion, for what it's worth
ترجمه و این نظر بنده است،تا چه قدر ارزش داشته باشد.

60. i chased the thief for all i was worth
ترجمه با تمام نیرویم آن دزد را تعقیب کردم.

61. according to the experts' appraisal, this house is not worth more than ten million
ترجمه طبق ارزیابی خبرگان این خانه بیش از ده میلیون ارزش ندارد.

62. hiring a taxi costs a little more but it is worth it
ترجمه کرایه‌ی تاکسی کمی بیشتر است ولی می‌ارزد.

مترادف worth

قیمت (اسم)
estimate , value , bourse , worth , price
بها (اسم)
value , valuation , cost , worth , price
ثروت (اسم)
wealth , possession , money , worth , treasure , weal , fortune , riches , gold , mammon , moneybag
ازرش (اسم)
worth
با ارزش (صفت)
noteworthy , big-ticket , valuable , worth , valorous , chi-chi , chichi

معنی عبارات مرتبط با worth به فارسی

بسیار گران بها
دارای ارزش کافی (در مقابل مزدی که می گیرد یا در برابر هزینه ی آن)، مستحق حقوق و مزایایی که می گیرد، زبده، کارآمد
بسیار پرارزش
مفید، به درد خور، چیزی که به وقتش می ارزد، سودمند، قابل صرف وقت
گران، به بهای زیاد
(خودمانی) با تمام قوا، با همه ی انرژی یا نیرو
به هرچه که بیارزد، به هر بهایی، به هر قیمتی
شهر فورت ورث (در ایالت تگزاس ـ امریکا)
برابر پول، بهای پول، پول بها، چیزی که بپول بیزرد
به اندازه ی میزان پول صرف شده، به قدر ارزش پولی که داده شده
ی نچه برابر یک پنی میتوان خرید، ارزش یک پنی، سودا، معمله، بها، مقدارکم
نظر خود را ابراز کردن، عقیده ی خود را گفتن
این کتاب چقدرارزش دارد؟ یاچندمی ارزد ؟

معنی worth در دیکشنری تخصصی

[صنعت] ارزش ، بها - عبارتست از حداقل هزینه ای که برای انجام یک عملکرد ، لازم است.
[ریاضیات] ارزش ویژه ی کنونی، ارزش کنونی خالص
[حسابداری] ارزش ویژه
[حقوق] ارزش ویژه
[ریاضیات] ارزش ویژه، ارزش خالص
[آب و خاک] ارزش حال،ارزش فعلی
[حسابداری] صورت مغایرات ارزش ویژه
[حسابداری] بازده ارزش ویژه
[حسابداری] روند ارزش ویژه

معنی کلمه worth به انگلیسی

worth
• town in missouri (usa); county in georgia (usa); village in illinois (usa)
• price; value; importance
• eligible; advantageous; valued at -; having a value of -; worthwhile to -; suited for -; whose assets are valued at -
• if something is worth an amount of money, it can be sold for that amount or has that value.
• you use worth to indicate that the value of something is equal to a particular amount of money. for example, fifty dollars' worth of equipment can be bought for fifty dollars.
• someone's worth is their value, usefulness, or importance; a formal use. uncount noun here but can also be used as a predicative adjective. e.g. no man can say what another man is worth.
• you can use worth to say how long something will last. for example, a week's worth of food is the amount of food that will last you for a week.
• you use worth to say that something is so enjoyable or useful that it is a good thing to do or have.
• if an action or activity is worth your while, it will be helpful or useful to you.
worth a fortune
• very valuable, can't be measured by gold or money, priceless, one of a kind, cannot be exchanged
worth a million
• very valuable, very expensive, highly significant
worth nothing
• with a value of zero, has no value
worth the money
• worth the price, of appropriate quality for the cost
worth while investment
• staking money and in the end receiving a significantly larger sum of money in return
for all one's worth
• wholeheartedly, with all that is in him
for what it's worth
• for whatever help it may provide; for whatever its value may be
fort worth
• city in texas (usa)
future worth
• how much an amount of money will be worth once compound interest has been added
get one's money's worth
• receive full return for one's investment
have one's money's worth
• receive full return on an investment
self worth
• sense of one's own value

worth را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

gh.h ٢٠:٥٧ - ١٣٩٦/٠٢/١٣
شایستگی
|

عليرضا كريمي وند ١٠:٣٦ - ١٣٩٧/٠٥/٢٩
با ارزش
|

مهدی حسینی نژاد ١٥:١٧ - ١٣٩٧/٠٥/٣١
شایسته
|

پژمان ١٨:٠٥ - ١٣٩٨/٠١/٢١
جواهر
|

عباس پیریان ٠٠:٣٥ - ١٣٩٨/٠٢/١٧
It was not worth saying that being a boy is not a boy
ارزش نداشتی بگم مرد بودن به پسر داشتن نیست
|

امیر حسین ١٩:٠٨ - ١٣٩٨/٠٣/٢٢
با ارزش
|

سیما ١٦:١١ - ١٣٩٨/٠٤/٢١
ارزیدن be worth sth or doing sth
|

محمد قلی پور ٠٩:٣٦ - ١٣٩٨/٠٦/١٠
معادل (از نظر قیمت)
|

معصومه نصرتی ١٥:٣٤ - ١٣٩٨/٠٦/٢٠
It's worth 10 dollars
ارزشش ده دلاره
|

Nazanin2000 ١٩:٥١ - ١٣٩٨/٠٨/١٩
ارزش داشتن
|

محدثه فرومدی ١١:٣٤ - ١٣٩٨/٠٨/٢٣
درخور،فراخور، برازنده، شایان، شایگان،مستحق، لایق
|

Hossein ١٩:٥٤ - ١٣٩٨/٠٨/٢٣
به ارزش
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی worth
کلمه : worth
املای فارسی : ورث
اشتباه تایپی : صخقفا
عکس worth : در گوگل


آیا معنی worth مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )