برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1289 100 1

wound

/ˈwaʊnd/ /wuːnd/

معنی: خستگی، ضرر، زخم، جراحت، جریحه، خلیدن، زخم زدن، مجروح کردن
معانی دیگر: ریشی، ولانه، زخم کردن یا زدن، زخمی کردن یا شدن، ریش شدن، افگار شدن یا کردن، (مجازی) جریحه دار کردن، دلریش کردن، صدمه زدن، آسیب رساندن، (پوست درخت و غیره) زخم، بریدگی، زمان گذشته و اسم مفعول: wind، پیچانده، پیچ خورده، کوک شده، رزوه شده

بررسی کلمه wound

اسم ( noun )
(1) تعریف: an injury to living tissue, usu. involving penetration or cutting of the external surface.
مترادف: cut, injury, laceration
مشابه: bruise, contusion, gash, harm, hurt, lesion, scrape, scratch, slash, sore, stab, trauma

- She accidentally cut her finger, and the wound was deep and painful.
[ترجمه RM] او به طور تصادفی انگشتش را برید و زخم عمیق و دردناک بود
|
[ترجمه ترگمان] او تصادفا انگشتش را قطع کرد و زخم عمیق و دردناک بود
[ترجمه گوگل] او تصادفا انگشت خود را قطع کرد و زخم شدید و دردناک بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The police officer received a number of gunshot wounds.
[ترجمه A.A] افسرپلیس از تعدادی زخم گلوله صدمه دید
|
[ترجمه Sj4] پرستاران بیشتری برای پوشاندن زخم سربازان نیاز داشتند
...

واژه wound در جمله های نمونه

1. he wound up the meeting with a short speech
جلسه را با یک نطق کوتاه به پایان رساند.

2. homa wound the thread off the bobbin
همان نخ را از دور ماسوره باز کرد.

3. i wound my arms around my child's neck
بازوانم را دور گردن فرزندم حلقه کردم.

4. stab wound
زخم چاقو

5. the wound became inflamed and festered
زخم متورم شد و چرک کرد.

6. the wound had been inflicted with a blunt object
زخم توسط آلت سرپهنی وارد آورده شده بود.

7. the wound has closed
سر زخم بسته شده است.

8. the wound healed over
زخم کاملا التیام یافت.

9. the wound is still weeping
از زخم هنوز خون می‌تراود.

10. the wound was inflicted with a sharp object
جراحت را با یک شی لبه تیز وارد آورده بودند.

11. a bullet wound
زخم گلوله

12. a deep wound
زخم عمیق

13. a deep wound
یک زخم عمیق

14. a fatal wound
...

مترادف wound

خستگی (اسم)
weariness , lassitude , ennui , tedium , illness , sickness , languor , fatigue , boredom , exhaustion , tiredness , wound
ضرر (اسم)
loss , evil , forfeiture , hurt , damage , harm , prejudice , disadvantage , injury , detriment , wound
زخم (اسم)
sore , ulcer , gash , lesion , trauma , scotch , wound
جراحت (اسم)
sore , lesion , stricture , wound , suppuration , lymph
جریحه (اسم)
wound
خلیدن (فعل)
prick , sting , pierce , wound
زخم زدن (فعل)
gash , slash , hack , stab , wound
مجروح کردن (فعل)
sore , wound , lacerate

معنی عبارات مرتبط با wound به فارسی

غیرمجروح، زخمی نشده، بی جراحت
زخم سطحی، زخم گوشتی، زخم جزئی
زخمی که گوشت نوبالانیاورده باشد، زخم تازه
زخم تیر، زخم گلوله
دارای سیم پیچ مغناطیسی انحرافی
نمک روی زخم پاشیدن، بر عذاب کسی افزودن

معنی wound در دیکشنری تخصصی

wound
[برق و الکترونیک] سیم پیچ دار
[فوتبال] زخم –جراحت
[برق و الکترونیک] هسته سیم پیچ دار
[نساجی] ماسوره پر - ماسوره نخ دار
[برق و الکترونیک] دوبار پیچیده شده
[برق و الکترونیک] سیم پیچ-شنت اتصال موازی سیم پیچهای آرمیچر ومیدان ، مانند ژنراتور یا موتور DC .

معنی کلمه wound به انگلیسی

wound
• spin; twist; bend; wrap around; be wrapped around; be bent; change direction
• injury; lesion; offense
• injure; offend
• a wound is a cut in part your body, especially one caused by a weapon or a sharp instrument.
• if someone wounds you, they damage your body using a weapon.
• if you are wounded by what someone says or does, you feel hurt and upset; a literary use.
• wound is also the past tense and past participle of most senses of the verb wind.
• see also wounded.
wound dressing
• placing bandages on injuries
wound up
• brought to a condition of immense tension
• if someone is wound up, they are very tense and nervous, often because they have been under too much pressure..
dress a wound
• medically treat an injury, bandage a wound
fatal wound
• mortal injury, deadly injury, lethal damage
flesh wound
• superficial injury, slight injury
fresh wound
• recent injury, injury that has not yet begun to heal
head wound
• injury to the head, head trauma
leg wound
• injury on the leg
open wound
• wound that has not yet coagulated, rapid flow of blood; painful memory, painful scar
rub salt into the wound
• place salt on an injury, make a matter worse than it already is
small wound
• small injury, minor injury
stab wound
• a stab wound is a wound that is caused by stabbing with a knife.
surface wound
...

wound را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Aylar
An injury to your body that is made by a weapon such as a knife.
فرزاد
wound up = تمام کردن-پایان رساندن

wound در حالت اسمی:زخم -جراحت-خستگی-ضرر-بریدگی-خراش-صدمه-آسیب-
درحالت فعل متعدیVt:زخمی کردن.مجروح کردن.صدمه زدن به.آسیب رساندن به.جریحه دار کردن(احساسات)مجروح کردن.زخم کردن.جریحه دار کردن.صدمه زدن

wound در حالت فعل : اسم مفعول یا قسمت سوم فعل wind میباشد.
1) فعل لازم: پیچیدن.پیچ خوردن.پیچ و تاب خوردن.
2)فعل متعدی:{نخ و سیم و ...} گلوله کردن.پیچیدن.حلقه کردن. // {دسته و ...} پیچاندن.چرخاندن.گرداندن//{ساعت و...}کوک کردن
3)اسم:پیچ.پیچ و خم.

wind
1)درحالت اسمی: باد-بو-نفس-نفخ-حرف مفت و چرت و پرت-سازهای بادی.نشانه-علامت(درجمع:علایم)
2)در حالت فعل متعدیVt: ازنفس انداختن.نفس ... را بند آوردن.بوکشیدن.رد بوی...را گرفتن.
3)فعل لازمVide infra:پیچیدن-پیچ خوردن-پیچ و تاب خوردن-چرخاندن-کوک کردن-کوک شده
Matin
جراحت، زخم
متین خدایی
جراحت

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی wound
کلمه : wound
املای فارسی : ووند
اشتباه تایپی : صخعدی
عکس wound : در گوگل

آیا معنی wound مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )