برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1187 100 1

آبدار

/'AbdAr/

مترادف آبدار: آبکی، باطراوت، پرآب، رقیق، شاداب، مایع، آبدارچی، ایاغچی، ساقی، شربتدار، قهوه چی، آبدیده، برنده، تیز، سخت، تند، زننده، نیشدار، آبخیز، آبزا، رسا، روان، فصیح، گویا

متضاد آبدار: بی آب، خشک

معنی آبدار در لغت نامه دهخدا

آبدار. (نف مرکب ) شربت دار. ساقی. ایاغچی. و در این زمان خادمی که بکار تهیه ٔ چای و قهوه و غلیان است :
بیوسف چنین گفت پس آبدار
که ای مایه ٔ علم و گنج وقار.
شمسی (یوسف و زلیخا).
ز یوسف پذیرفت پس آبدار
که گر بازخواند مرا شهریار...
شمسی (یوسف و زلیخا).
بپرسید از او پیشتر آبدار
که ای چون خرد پاک و پرهیزکار.
شمسی (یوسف و زلیخا).
همی بود غمگین دل شهریار
قضا را فراز آمد آن آبدار.
شمسی (یوسف و زلیخا).
یکی بود خواندار شاه جهان
ملک برخرسطوس روشن روان
یکی داشتی کار بیت الشراب
شراب او برِ شاه بردی و آب
قضای خداوند را آبدار
شبی دید در خواب خوش آشکار...
شمسی (یوسف و زلیخا).
|| میوه ٔ پراز شیره ٔ نباتی. طری. شاداب. پرآب. رطب. ریّان :
همچو انگور آبدار بدی
نون شدی چون سکج ز پیری خشک.
لبیبی.
بنگر که چو شنبلید گشته ست
آن لاله ٔ آبدار و رنگین.
ناصرخسرو.
بسان پرستاره آسمان گردد سحرگاهان
ز سبزه ی ْ آبدار و سرخ گل وز لاله بستانها.
ناصرخسرو.
و مجازاً، شعر آبدار؛ فصیح و روان. || و سخنی یا دشنامی آبدار؛ سخت و صعب و پرمعنی در نوع خویش و زننده و نیش دار. || تیغ و خنجرو آهن برنده و جوهردار. حدید. حاد :
چو با او ندید ایچ جای درنگ
همان آبداری که بودش بچنگ
بزد بر سر ترگ آن نامدار
تو گفتی تنش سر نیاورده بار.
فردوسی.
بیک زخم دو دو بیفکند خوار
بیک تن بدان آهن آبدار.
فردوسی.
بجست از در کاخش اسفندیار
بدست اندرون خنجر آبدار.
فردوسی.
آتش مرگ جان دشمن تو
زخم شمشیر آبدار تو باد.
مسعودسعد.
پادشاه کامران آن باشد که... بضربت شمشیر آبدار خاک از زاد و بود دشمن برآرد. (کلیله و دمنه ).
عروس مملکت آن در کنار گیرد تنگ
که بوسه بر لب شمشیر آبدار دهد.
ظهیر فاریابی.
شمع سحرگهی اگر لاف ز عارض تو زد
خصم زبان دراز ش ...

معنی آبدار به فارسی

آبدار
( اسم ) ۱- ماموری که موظف بود آب برای نوشیدن یا شست و شو بامیران و بزرگان دهد. ۲ - خادمی که مائ مور تهیهی مشروبات بود شربت دار ساقی ایاغچی . ۳ - خادمی کهمامور تهی. چای و قهوه و قلیان است عضو آبدارخانه . ۴ - گیاه و میو. پر از شیر. نباتی شاداب پر آب طری . ۵ - ( در شمشیر و خنجر و مانند آن ) جوهر دار برنده تیز . ۶ - صاحب سامان و مالدار صاحب جاه و جلال . ۷- بسیار سفید و درخشان : دندان آبدار . ۸ - فصیح و روان : شعر آبدار . ۹ - سخت صعب زننده نیش دار : دشنام آبدار . ۱٠ - گیاهی است مانند لیف خرما.
شربت دار ساقی
[hydrated] [شیمی] ویژگی ترکیبی که دارای یک یا چند مولکول آب باشد
[juicy, succulent] [علوم و فنّاوری غذا] ویژگی مادۀ غذایی که در بافت آن آب فراوانی وجود دارد
[ گویش مازنی ] /aab daar/ آبیار - میراب
( صفت اسم ) رئیس آبداران آنکه بر کارکنان آبدارخانه ریاست کند متصدی آبدارخانه .
[hydration] [شیمی] وارد کردن مولکول های آب در یک ترکیب جامد که به صورت مجتمع در کنار آن ترکیب قرار می گیرد
[succulent food] [کشاورزی-زراعت و اصلاح نباتات] مواد غذایی ای که بیش از هفتاد تا نود درصد از وزن آنها را آب تشکیل می دهد
نام کتابخانه بوده است در سمرقند
که حاجب ماورائ نیست . شفاف

معنی آبدار در فرهنگ معین

آبدار
(ص .) ۱ - آبدار باشی ، ساقی . ۲ - گیاه و میوة پرآب . ۳ - تیز، برُنده . ۴ - فصیح و روان . ۵ - سخت ، محکم ، غلیظ . صفتی برای دشنام ، سیلی .

معنی آبدار در فرهنگ فارسی عمید

آبدار
۱. پرآب: میوۀ آبدار.
۲. شاداب، باطراوت.
۳. دارای جلا و برندگی، جوهردار: شمشیر آبدار.
۴. [مجاز] رکیک: فحش آبدار.
۵. (شیمی) هیدراته، آمیخته با آب.
۶. [مجاز] محکم: بوسهٴ آبدار.
۷. (اسم، صفت) متصدی آبدارخانه که شربت، چای، قهوه، قلیان، و مانندِ آن تهیه می کند، آبدارباشی.
۸. (اسم، صفت) [قدیمی] ساقی.

آبدار در دانشنامه ویکی پدیا

آبدار
آبدار یکی از روستاهای استان آذربایجان شرقی است که در دهستان سهندآباد بخش تیکمه داش شهرستان بستان آباد واقع شده است.
برخوردار از : خدمات برق رسانی. خدمات ارتباطات سیار
عکس آبدار
آبدار یک اندیس فلزی است که در حوالی شهر شهر بابک استان کرمان قرار دارد و مادهٔ معدنی موجود در آن، پیریت است.
فهرست اندیس های استان کرمان


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

آبدار در جدول کلمات

آبدار
تر, خیس
آبدار و تر و تازه
خوشاب
خوراک آبدار ایرانی
ابگوشت
سنگی نسبتاً سخت متشکل از کربنات آبدار طبیعی مس به رنگ سبز که در طبقات مختلف زمین ضمن کانیهای دیگر یافت می شود
مالاکیت

معنی آبدار به انگلیسی

rude (صفت)
زشت ، تجاوز به عصمت ، جسور ، ابدار ، گستاخ ، بی ادب ، خشن ، زمخت ، غلیظ ، خشن در رفتار ، نا هموار ، خام ، غیر متمدن
lush (صفت)
الکلی ، ابدار ، پر پشت ، با شکوه ، شاداب ، پر اب
aqueous (صفت)
اب ، ابدار
juicy (صفت)
ابدار ، باطراوت ، بارانی ، شاداب ، پر اب ، شیرهدار
succulent (صفت)
ابدار ، شاداب ، پرطراوت
hydrous (صفت)
ابدار ، نمناک ، محتوی اب
watery (صفت)
ابدار ، رقیق ، ابی ، تر ، ابکی ، پر اب ، اشکبار
humid (صفت)
ابدار ، نمناک ، مرطوب ، تر ، بخاردار ، نمدار
hydr- (پیشوند)
ابزی ، ابدار
hydro- (پیشوند)
ابزی ، ابدار

آبدار را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

تاشبور
در زبان ترکی استانبولی می شود: سولو
رصا
توسن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• ابدار در جدول   • ماچ كردن له خه ودا   • معنی ابدار   • ماچ زن   • مرتضی آبدار   • جمع راوی   • ماچ و بوسه عاشقانه   • ماچ لب   • معنی آبدار   • مفهوم آبدار   • تعریف آبدار   • معرفی آبدار   • آبدار چیست   • آبدار یعنی چی   • آبدار یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی آبدار
کلمه : آبدار
اشتباه تایپی : Hfnhv
آوا : 'AbdAr
نقش : صفت
عکس آبدار : در گوگل

آیا معنی آبدار مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )