انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 898 100 1

معنی آش در لغت نامه دهخدا

آش. (اِ) آنچه پزند از طعام. یا طعام رقیق آشامیدنی. مَرَق :
رزق تن پاک همه باطل و ناچیز شود
گر نیاید پدر تاش تکین بر دم آش.
ناصرخسرو.
این آشها را مدبران ملائکه از سرای بهشت دست به دست کرده اند و این آشها را می فرستند و دو تن فرشته برهر خوان ایستاده اند و محافظت می کنند. (کتاب المعارف ). و از تو هم بخورند از کژدم و مار و پرنده و بر آش جهان ترا نواله کنند. (کتاب المعارف ).
تا تو در بند قلیه و نانی
کی رسی در بهشت رحمانی
خوردن اینجا روا نمیدارند
در بهشت آش و سفره کی آرند
در بهشت ار خوری جو و گندم
هم ّ آدم کنی پی خود گم.
اوحدی.
هرچه در وجه آش و نان تو نیست
بفشان و بده که آن تو نیست.
اوحدی.
|| طعامی خاص که باقسام پزند روان و با برنج و غالباً با سبزی و حبوب و دانه ها و ترشی ها و چاشنی ها. و این همان ابا و با و وا باشد :
نه همچو دیگ سیه رو شوم ز بهر شکم
نه دست کفچه کنم از برای کاسه ٔ آش.
ابن یمین.
در حجره نشسته بودیم و آش کدو می پختیم. (انیس الطالبین بخاری ) . حلق های شما را گرفتیم تا نتوانید آش خوردن. آن درویشان بذوق تمام آش را بخدمت خواجه حاضر کردند. (انیس الطالبین بخاری ). چون چهار دانگ راه آمدم آش را از دیگ کشیدید. (انیس الطالبین بخاری ). [ مقصود از این آش شیربرنج است ] آن مقداری که آش پخته گردد آن درویش ابراهیم بر همان صفت بود. (انیس الطالبین بخاری ).
مطبخی را دی طلب کردم که بغرائی پزد
تا شود زآن آش کار ما و مهمان ساخته.
کاتبی ترشیزی.
- آش آب غوره ، آش آب لیمو، آش آب نارنج ؛آبغوره با و آب لیموبا و آب نارنج با است که آچار آن ازافشره ٔ غوره و لیموی ترش و نارنج کنند.
- آش آلو ؛ آلوباست که چاشنی آن آلوست و عرب آن را اجاصیه گوید.
- آش آلوچه ؛ آلوچه با :
آش آلوچه خوش و معتدل آمد بمزاج
ای دل از آش چنین دست مداری زنهار.
بسحاق اطعمه.
- آش آلوزرد ؛ آشی که چاشنی آلوزرد دارد.
- آش ابودردا ؛ آشی که برای شفای دردمندان و بیماران پزند و بمستحقان دهند، و نسبت آن به ابوالدرداء عویمربن مالک صحابی کنند و بی شک حروف درد در ابودردا و مشابهت آن با درد به معنی بیماری در فارسی منشاء این نسبت شده است.
- آش ارزن . رجوع به آش الم و آش گاورس شود.
- آش الم ؛ آشی است که بجای برنج گاورس دارد :
قوت کردان چه بود نان بلوت آش الم
میخورند این دو غذا در سربند کلبار.
بسحاق اطعمه.
- آش اُماج ؛ آشی که اماج (خمیرهای ریز است چندِ عدسی ) در آن کنند.
- آش امام زین العابدین ؛ آشی که در آن انواع سبزیها و گوشت کنند و آن را بنذر پزند و بفقرا بخشند. و آن را شله قلمکار نیز گویند.
- آش انار ؛ آشی که آچار آن آب انار است. ناربا.
- آش برگ ؛ آشی که اسفناج یا برگ چغندر سبزی آن است. و آش رشته را نیز گویند.
- آش بغرا ؛ آشی بوده که در آن گوشت و دنبه می کرده اند و خمیری چون اماج یا رشته نیز داشته است ، و گویند آن منسوب به بغراخان پسر قدرخان است :
مطبخی را دی طلب کردم که بغرائی پزد
تا شود زآن آش کار ما و مهمان ساخته
گفت لحم و دنبه گر یابم که خواهد داد آرد
گفتم آنکو آسیای چرخ گردان ساخته.
کاتبی ترشیزی.
- آش پشت پا، قفابا ؛ آشی که پس از مسافرت کسی بروز سوم پزند و آن را بشگون دارندصحت و سلامت مسافر و کوتاهی سفر او را.
- آش ترخنه ؛ آش جو مقشر.
- آش ترخنه دوغ ؛ آشی که جو مقشر در دوغ تر نهاده وسپس خشک کرده در آن ریزند.
- آش ترش ؛ هر آش که در آن قسمی ترشی کرده باشند :
فصل رابعهمه از آش ترش خواهم گفت
ای که صفرات گرفته ست ز پار و پیرار.
بسحاق اطعمه.
- آش تره جعفری ؛ آشی که سبزی آن تره و جعفریست. و آن را شوربا نیز گویند.
- آش تمر ؛ آشی که آچار آن تمر هندیست.
- آش جو ؛ آشی که دانه اش بلغور و جریش جو است.
- آش جو نعمّه ؛ آشی که قطعات خمیر بشکل لوزی در آن کنند، و تتماج همانست.
- آش حلیم ؛ آشی است که از گندم و گوشت و نخود پزند و سخت بورزند تا اجزاء آن در هم پیوندد. و آن را گندم با و کشک با نیز گویند، و عرب هریسه خواند، و این آش سبزی ندارد.
- آش خلو ؛ آش آلو یا قسمی از آلو :
در آش خلو کوفته دیدم که بدعوی
برد آن گرو از میوه که با هیئت بِه ْ بست.
بسحاق اطعمه.
- آش خلیل ،آش خلیل اﷲ ؛ آشی که دانه ٔ آن عدس است.
- آش درهم جوش ؛ آشی که سبزیها و حبوبات گوناگون در آن ریخته باشند و از آنرو نامطبوع شده باشد: مثل آش درهم جوش ؛ مخلوطی از بسیار چیزهای نامتناسب.
- آش دوغ ؛ آشی که آچار آن دوغ ماست یا دوغ کشک است و در آن گاهی گوشت بره نیز ریزند :
ساعد و ران بره و آش دوغ
میکشد از ساق چغندر بلا.
بسحاق اطعمه.
- آش رشته ؛ آشی که در آن رشته ٔ خمیر ریزند. و در تداول اطفال به معنی حجامت است.
- آش زرشک ؛ آشی که چاشنی آن زرشک است :
صفت آش بنا کردم و عقلم می گفت
لوحش اﷲ دگر از آش زرشک خوشخوار.
بسحاق اطعمه.
- آش زیره ؛ آش شوربا که از ابازیرْ زیره دارد. زیره با. زیرباج :
چنان آش زیره ز کرمان براند
کز او یلغز کوفته بازماند.
بسحاق اطعمه.
- آش ساده ؛ آش بی ترشی.
- آش ساک ؛ آشی که سرکه و اسفناج دارد.
- آش سرخ حصار ؛ آش قجری.
- آش سرکه ؛ آش که در آن به آچار سرکه کنند. سرکه با. سکبا :
چار ارکان مختلف در دیگ آش سرکه هست
روپیاز و مس چغندر، دنبه سیم و گوشت زر.
بسحاق اطعمه.
- آش سماق ؛ آشی که آچار آن سماق است :
سر میسره گشته آش سماق
که بود از چغندر بدستش چماق.
بسحاق اطعمه.
- آش شلغم ؛ آشی که در آن شلغم مُقشر و خردکرده ریزند. شلغم شوربا. لفتیه.
- آش شُلّه زرد ؛ آشی که تنها از برنج و شکر کنند و ابازیر زعفران بدان زنند و خلال پسته و بادام نیز در آن ریزند.
- آش شُلّه قلمکار ؛ آش امام زین العابدین :مثل آش شله قلمکار؛ مخلوطی از چیزهای نامتناسب.
- آش شله ماش ؛ آشی ازبرنج و ماش ، تنک تر از کته ٔ ماش و ستبرتر از آش ماش.
- آش شوربا ؛ آشی که از تره و جعفری و برنج و کمی لپه کنند.
- آش عدس ؛ آشی که از حبوب ْ عدس دارد.
- آش غوره ؛ آشی که آچار آن غوره ٔ تازه است. غوره با. حِصرمیه.
- آش قارا ؛ آشی که درآن قره قوروت کنند. مصلیه. رخبین با.
- آش قجری ؛ آشی که سلاطین قاجار سالی یک بار در ییلاق شمیران می پختند و زنان شاه و رجال و اعیان و زنانشان در پاک کردن حبوب و بُقول و پختن آن همدستی می کردند، و آن را گاهی در قریه ٔ سرخ حصار طبخ میکردندو از آنرو آش سرخ حصار نیز نامیده میشد. مثل آش قجری یا مثل آش سرخ حصار؛ تشبیهی مبتذل است مخلوطی از بسیار چیزهای نامتناسب.
- آش کدو ؛ شوربائی که کدو نیز بر آن مزید کنند.
- آش کرَم ، آش کلم ؛ کرنبیه.
- آش کشک ؛ آشی که ترشی آن دوغ کشک است و آن را در قدیم پینوئین می گفته اند.
- آش کشکاب ، کشکاب ؛آش جو :
در زمانی که چنین نعمت هر جنس خوری
آش کشکاب در آن حال بخاطر میدار.
بسحاق اطعمه.
- آش کلم ؛ آشی که در آن کلم مُقشر خردکرده ریزند و به عربی کرنبیه گویند.
- آش گاورس ؛ آش الم.
- آش گوجه ؛ آشی که آچار گوجه ٔ تر دارد.
- آش گوجه برغانی ؛ آشی که در آن گوجه ٔ برغانی خشک که نوع بهتر و درشت تر گوجه ها است ریزند.
- آش لخشک ؛ آش جو نعمه.
- آش ماست ؛ آشی که ترشی آن ماست است.
- آش ماش ؛ آشی که دانه ٔ آن ماش است.
- آش میویز ؛ آشی که در آن مویز یعنی انگور خشک ریزند. مویزوا :
بتعجیل آمد روان زاصفهان
بسر آش میویز با ناردان.
بسحاق اطعمه.
- آش ناردان ، آش ناردانگ ؛ آشی که در آن اناردانه ٔ خشک بستانی یا جنگلی کنند.
- آش ویشیل ؛ بلهجه ٔ بعض ولایات آش بی ترشی.
- آش یا ولی اﷲ ؛ فیرنی. و در بعض جاها بکلمه ٔ آش معنی پلاو (پُلَو) دهند.
- امثال :
آش دهن سوزی نبودن ؛ بسیار مطلوب نبودن.
آشی برای کسی پختن ؛ کسی را در نهانی بایذاء کسی برانگیختن.
این آش و این نقاره ؛ با کار و عملی صعب مزدی اندک.
کاسه ٔ از آش گرمتر ؛ مرادف دایه ٔ از مادر مهربانتر :
کیسه ٔ بیشتر از کان که شنید
کاسه ٔ گرمتر از آش که دید؟
جامی.
هرجا آش است کَل فرّاش است ؛ هرجا طعامی یا سودی هست او در آنجاست.
همان آش در کاسه است ،همان آش است و همان کاسه ؛ هیچگونه بهبودی درامر نیست.

آش. (اِ) آهر. آهار. بت. پت.شوی و شو که بجامه کنند. || ترکیبی مایع که پوست خام در آن آغارند پیراستن و دباغت را. خورش. || لعاب که بر ظروف سفالین و فلزین دهند. || لعابی که به پشم زنند نمد ساختن را.
- آش کردن ؛ دباغت و پیراستن ادیم. آغاردن پوست در خورش. رجوع به آشدار شود.

آش. (اِخ ) نام قریه ای بخراسان. و از آنجاست محمدبن احمد ملقب به ابوبکر الخبازی خطیب و او بمرو بوده و در 503 هَ.ق. دیواری بر او افتاده ودرگذشته است. || وادی آش. رجوع به وادی آش شود. || قصر آش ؛ نام موضعی به اندلُس.

معنی آش به فارسی

آش
( اسم ) ۱ - طعام رقیق طعامی که پزند. ۲ - طعام رقیق که از حبوب و روغن و سبزی و مانند آن درست کنند با وا. ۳ - آهار آهر شوی که بجامه کنند . ۴ - ترکیبی مایع که پوست خام را برای دباغی در آن فرو برند .۵ - لعابی که بر ظروف سفالین و فلزین دهند. ۶ - لعابی که برای ساختن نمد به پشم زنند .
آنچه پزند از طعام
[ گویش مازنی ] /aash/ آش
[ گویش مازنی ] /aash enaar o/ آب انار رقیق که جهت چاشنی نوعی آش استفاده شود انار آش
[ گویش مازنی ] /aash o/ آش و آب
قسمی آش منسوب به ابیورد
( اسم ) جند بید ستر گند بید ستر خای. سگ آبی .
جند بیدستر قند قیرس
احتفالی زنانرا برای پختن آش برگ
[ گویش مازنی ] /aash ben/ له شده له و لورده
[ گویش مازنی ] /aash pati kaa/ نوعی بازی کودکانه که در آن از روی مجاز برای هم آش پخته و میهمانی دهند
[ گویش مازنی ] /aash paji/ آشپز
( مصدر ) پختن و آماده کردن آش یا آش پختن برای کسی . توطئه ای برای او ترتیب دادن کسی را برای اذیت کردن وی برانگیختن : آشی برایت بپزم که خودت حظ کنی .
[ گویش مازنی ] /aash peshte paa/ آش پشت پا
[ گویش مازنی ] /aash telook/ پخته شده میوه ای که زیاد رسیده باشد
نام خره به خراسان نزدیک
آشغال افکندنی
[ گویش مازنی ] /aash Kher/ آش پشت پا
( اسم ) ۱- ظرفی گود که در آن آش خورند. ۲ - کفچه ای که بدان آش گیرند .
ظرفی گود
نام محلی میان ایلیجا و مشاورک در راه تبریز
[ گویش مازنی ] /aash geliak/ نوعی نسترن وحشی
[ گویش مازنی ] /aashmaal/ ظاهرساز چاپلوس متملق
[ گویش مازنی ] /aash maali/ ظاهرسازی چاپلوسی

معنی آش در فرهنگ معین

آش
[ سنس . ] ( اِ.)۱ - غذای آبدار که از حبوبات و روغن و سبزی و مانند آن درست کنند. ۲ - آهار و مایعی که برای دباغی پوست حیوانات ب ه کار برند. ، ~برای کسی پختن توطئه ای برای کسی ترتیب دادن . ، همان ~ُ همان کاسه وضع به همان منوال است که بود، هیچ تغییر نکر
(ش ِ یا شُ دَ) (مص ل .) کنف شدن ، خجالت زده شدن .
دردا (ش ِ اَ. دَ)(اِمر.) آشی که به نیت شفای بیماری درست می کنند و به مستحقان می دهند.
(ش ِ پُ تِ) (اِمر.) آشی که پس از رفتن عزیزی به مسافرت درست می کنند و به فقرا می دهند.
(ص مر.) ۱ - کنایه از: کسی که تازه به سربازی رفته . ۲ - تازه کار.
هم جوش (ش ِ دَ هَ) (اِمر.)۱ - آشی که از سبزی ، گوشت و حبوبات درست می کنند. ۲ - کنایه از: وضعیت پیچیده و نامعلوم .
( ~ِ دَ هَ) (ص مر.) هر چیز با اهمیت ، مطلوب .
قلمکار (ش ِ شُ لِ قَ لَ) (اِمر.) ۱ - آشی که از حبوبات و گوشت لِه شده درست می شود و بیشتر برای نذر و در ایام محرم و صفردرست می کنند. ۲ - کنایه از: هرمجموعه ای که در آن نظم و ترتیب و قاعده ای به کار نرفته باشد.
(شُ شُ دَ) (مص ل .) ۱ - از هم پاشیدن . ۲ - عفونی شدن زخم .
(کَ دَ) (مص م .) دباغی کردن ، پیراستن چرم .

معنی آش در فرهنگ فارسی عمید

آش
۱. غذای آبکی که به اقسام مختلف با برنج و روغن و سبزی یا آرد و حبوبات و گاه با گوشت طبخ می کنند. هرگاه چیزی، از قبیل آلو، انار، کدو، کشک، ماست، و ماش، اضافه در آن بریزند، به نام آن خوانده می شود: آش آلو، آش انار، آش کدو، آش کشک، آش ماست، آش ماش.
۲. مایعی که برای دباغی کردن پوست حیوانات به کار ببرند، آهار.
* آش ابودردا: آشی که با خمیر آرد گندم به نیت شفای بیمار می پزند و به مستحقان می دهند.
* آش پشت پا: [مجاز] آش رشته که در روز سوم یا پنجم یا هفتم حرکت مسافر به نیت صحت و سلامت و شگون سفر او می پزند.
* آش دادن: (مصدر متعدی) دباغت کردن پوست حیوانات و عمل آوردن آن ها.
* آش رشته: آشی که با رشته های خمیر آرد گندم و حبوبات و سبزی می پزند می کنند و اغلب کشک هم به آن می زنند.
* آش شله قلمکار: آشی که با حبوبات و گوشت له کرده درست می کنند و بیشتر در ایام محرم و صفر نذری می دهند.
= جند۱ * جند بیدستر
آشپزخانه، مطبخ.
۱. [عامیانه] متلاشی، ازهم پاشیده.
۲. [عامیانه] مرداری که از هم پاشیده و متلاشی شده.
۳. زخم و جراحت که پر از چرک شده باشد.
۴. مضطرب، بسیارناراحت.

آش در دانشنامه ویکی پدیا

آش
آش یکی از از غذاهای اصیل ایرانی است که تقریباً در تمام ایران پخته می شود. آش چندین نوع است از جمله آش رشته، آش ماست، آش شله قلمکار، آش جو، آش دوغ و... ساده ترین آن آش رشته است و از سبزیجات، حبوبات و رشته و کشک تشکیل شده و از سیر داغ، پیاز داغ و نعناع داغ برای تزیین آن استفاده می کنند.
آش دارای معانی و کاربردهای زیر است.
آش یکی از غذاهای ایرانی است.
آش نام روستای کوچکی است از توابع بخش مرکزی شهرستان خمیر در شهرستان خمیر در استان هرمزگان واقع در جنوب ایران.
آش روستایی است در خراسان.
قصر آش جایی است در اندلس اسپانیا.
وادی آش (قادس) یک محل و یک رود است در گرانادای اسپانیا.
آش یا آهار مایعی است که در دباغی به پوست می زنند.
آش لعابی است که به ظروف سفالی یا فلزی می زنند.
آش یا آس نام روستای کوچکی است از بخش مرکزی شهرستان خمیر در شهرستان خمیر در استان هرمزگان واقع در جنوب ایران. آس دوسنگ گرد و مسطح روی هم نهاده و سنگ پائینی در میان میلی آهنین و یا چوبین از سوراخ میان سنگ پائینی در گذشته و سنگ زبَرین به نیروی آب می چرخد و دانه ها را خرد می کند وآرد می سازد. «آس» به گویش محلی « آش » گفته می شود.
آش آبغوره یکی از غذاهای سنتی استان همدان است. مواد این آش را بلغور، برنج، لپه، گوجه فرنگی، رب گوجه فرنگی، پیاز، سیر، گوشت چرخ شده، سبزی آشی و آبغوره تشکیل می دهد.
آش ارده
آش ارده (ماش پلو) یکی از غذاهای محبوب شهرستان دزفول است. این غذا با برنج، ماش، ارده، سیلون (شیره خرما) و نمک درست می شود. مردم دزفول بیشتر این خوراک کامل را در روزهای بارانی صرف کنند. آش ارده برخلاف اسمش، آش نیست و یک نوع پلو هست.
آش اماج یکی از آش های سنتی استان همدان است که با لوبیا چشم بلبلی، عدس، سبزی شامل تره، پیازچه، تخم مرغ و اماج تهیه می شود. اماج، خود نیز خمیری است که در اشکال نامنظم تهیه و در حرارت خشک شده و در آش ریخته می شود.
آش ها جزء غذاهای سنتی ایرانیان هستند. آش بادنجان نیز از غذاهای محلی استان همدان، به خصوص شهرستان ملایر می باشد. مواد تشکیل دهنده این آش معمولاً گوشت قرمز، کشک، سیر، بادنجان و حبوباتی مانند بلغور گندم، نخود و گاهی اوقات از برخی از انواع لوبیا مثل لوبیا سفید، لوبیا قرمز ویا لوبیا چیتی استفاده می شود.
این آش به دلیل داشتن حبوبات و گوشت منبعی سرشار از پروتئین است و کالری بالایی دارد.
آش برنج یکی از آش های سنتی استان همدان است. این آش که شامل برنج، گشنیز، عدس و آب قلم می شود، بسته به سلیقه با ماست یا آبغوره صرف می شود.
آش بلغور یکی از غذاهای سنتی استان همدان است که با بلغور، عدس، لپه، سبزیجات شامل گشنیز، تره، جعفری و نعنا پخته می شود. این آش به زبان ترکی یارما آشی نامیده می شود و از غذاهای محلی استان آذربایجان غربی است.
آش بی بی سه شنبه یکی از آش های رایج در شهر اراک است که بیشتر جنبه نذری دارد و در سر سفره بی بی سه شنبه می گذارند و حاجت می گیرند. سفره بی بی سه شنبه سفره ای فقیرانه که وسائل را با تهیه از هفت خانه که فاطمه نام در آنها باشد تهیه می کنند. این سفره برای گرفتن حاجات مهم نذر می شود. برگزاری آن به این ترتیب است که سه سه شنبه می باید این سفره پهن شود. دو عدد آن قبل از برآوردن شدن حاجت و سومی بعد از برآورده شدن پهن می شود. با آردی که از خانه های یاد شده گرفته اند حلوای کم رنگی پخته شده و در بشقاب می گذارند. در کنار آن بشقاب ها که در سفره گذاشته می شود مقداری هم نان گذاشته می شود. بر سر این سفره دعایی مانند دعای توسل خوانده می شود.
مواد اولیه این آش شامل سبزی آش،نخود،عدس،لوبیا،کشک،سیر داغ،پیاز داغ،ادویه،رشته آش و کوفته ریزه است.
آشِ پشتِ پا نام گونه ای آش و سنتی ایرانی بین عامه است به این ترتیب که خانوادهٔ شخص مسافر، سه روز پس از رفتن او این آش را می پزند و به خویشاوندان، همسایگان و یا فقیران می دهند و اعتقاد دارند برای مسافر شگون می آورد. به آئین و رسم پختن آش پشت پا، «پشت پاپزان» گفته می شود.
این آش اغلب از حبوبات و سبزیجات مرسوم آش به همراه ادویه و معمولا کشک تهیه می شود.
آش ترخینه یکی از غذاهای سنتی ایرانی است. این آش با مایع ترخینه (ترکیب بلغور، دوغ و سبزی پخته- تیغ دوراب کوهی)، حبوبات نظیر نخود و لوبیا، سبزی آش پخته می شود که در برخی مناطق بادمجان و پیاز سرخ شده نیز به آن افزوده می شود. این آش در میان مردم لر و کرد و برخی شهرها مانند همدان و اراک پخته می شود.
آش ترش یکی از غذاهای سنتی استان همدان و مخصوص ملایری هاست. این آش با کشمش سرخ شده، نخود و لوبیا، سبزی، پیاز داغ، ترشی یا سرکه و شیره انگور پخته می شود.
آش ترشی یکی از غذاهای سنتی استان همدان است که معمولا با بلغور، نخود، تره و برگ زردآلو، آلو و آلبالو پخته می شود.
آش جودوغ از جمله غذاهای سنتی ایرانی است که در استان مرکزی تهیه می شود.
مواد اولیه ای آش شامل جو پوست کنده،نخود،لوبیا،سبزی آش،کشک،نعناداغ،ادویه،گل زرد است.
آش جوش پره یا آش جوشواره آشی است که در خراسان بویژه در جنوب خراسان از پختن سمبوسه دارای حبوبات و ادویه در آب درست می شودو نیازی به گوشت ندارد .
آش خشکبار یکی از غذاهای محلی در استان همدان است. مواد این آش را سبزی آش یا سبزی تره کوهی، گوشت با استخوان یا قلم، برگهٔ زردآلو، برگهٔ هلو، آلبالوی خشک، آلوی ترش خشک، نخود، لوبیا، عدس سرکه، رشتهٔ آش، شیره انگور، نمک، فلفل، ادویه و پیاغ یا نعنا یا سیر داغ برای تزیین تشکیل می دهد.
آش خیارچنبر یکی از غذاهای سنتی استان همدان است که با بلغور، خیارچنبر و پیاز داغ پخته شده و در نهایت با کشک صرف می شود. همچنین این آش یکی از آش های سنتی استان مرکزی است.
برای تهیه آش خیار چنبر باید تخم های خیار چنبر را درآورده و سپس خیارها را خرد کرده و به آش اضافه نمود. آش خیار چنبر را می توان با گوشت پخت یا تنها از قلم یا عصاره گوشت برای طعم دار کردن آن استفاده کرد. این آش معمولاً کمی زرد رنگ است که بخاطر وجود زردچوبه در آن می باشد.
آش دوغ یکی از غذاهای سنتی استان فارس،همدان،چهارمحال وبختیاری، قزوین، آذربایجان، اردبیل، کردستان است. این آش با حبوباتی همچون نخود و لوبیا، سبزیجات، تره و انواع سبزی های کوهی و محلی پخته شده و در نهایت از دوغ برای مزه دار کردن آن استفاده می شود.
آش دوغ خوشمزه اردبیل در این آدرس میتوان یافت که سنتی و خانگی می باشد
آدرس: اردبیل ، سه راه دانش، روبه روی مسجد نواب صفوی، کوچه معطری، جنب پاساژ معطری آش دوغ مخصوص مادر با کوفته
آش دوغ قزوین از انواع آش و مختص منطقه قزوین است. این آش بر خلاف آش دوغ آذربایجان دارای حبوبات بوده و رنگی مایل به سبز دارد.
آش دوغ اردبیل و قره داغ این پیش غذا ریشه در اعصار اردبیل و قره داغ دارد. به تبعیت از این آش، آش های دیگری همانند آش دوغ قره داغ در دیگر مناطق ایران با ذائقه متناسب با آن منطقه نیز پخته می گردد. آش دوغ از پیش غذاهایی است که در بیشتر خانواده های قره داغ و اردبیل مورد استفاده قرار میگیرد. تجربه در درست کردن این آش از مهمترین فاکتورها می باشد. در بیشتر موارد آش دوغ با آش ماست اشتباه گرفته می شود. آش دوغ صرفا با دوغ محلی یا دوغ پاستوریزه درست میگردد.
اکتاش، آش (به لاتین: Aktash, Osh) یک منطقهٔ مسکونی در قرقیزستان است که در استان اوش واقع شده است.
تپه تیکمه آش مربوط به دوران پیش از تاریخ ایران باستان است و در شهرستان سقز، روستای زلفیله واقع شده و این اثر در تاریخ ۲۵ اسفند ۱۳۸۰ با شمارهٔ ثبت ۵۱۰۳ به عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.
تپه دره میر آش مربوط به هزاره ۱-اوایل دوره هخامنشی است و در شهرستان طالقان، روستای میرآش واقع شده و این اثر در تاریخ ۱۲ بهمن ۱۳۸۱ با شمارهٔ ثبت ۷۰۷۹ به عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

نقل قول های آش

آش یکی از از غذاهای اصیل ایرانی است که تقریباً در تمام ایران پخته می شود. آش چندین نوع است از جمله آش رشته، آش ماست، آش شله قلمکار، آش جو، آش دوغ و… ساده ترین آن آش رشته است و از سبزیجات، حبوبات و رشته و کشک تشکیل شده و از سیر داغ، پیاز داغ و نعناع داغ برای تزیین آن استفاده می کنند.
• آشپز که دوتا شد آش یا شور می شود یا بی نمک
• آشِ دهان سوزی نیست
• آشِ خوب باشد کاسه اش چوب باشد
• آش کشک خالته بخوری پاته نخوری پاته
• آشِ نخورده و دهان سوخته
• نخود هر آش بودن
• هر چه پول بدهی همانقدر آش می خوری
• کاسه داغ تر از آش

آش در جدول کلمات

آش
با
آش آرد
اگرا, اوماج
آش اماج
ارددوله
آش انار
ناربا
آش برنج
شله
آش پختنی قبل از نوروز
پیکر
آش حلیم
هریسه
آش خرده خمیر
تتماج
آش خورده خمیر
تتماج
آش زیره
زیربا

معنی آش به انگلیسی

potage (اسم)
ابگوشت غلیظ ، اش
pottage (اسم)
شوربای ارد جو دو سر ، شوربا ، اش

آش را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی آش

مجتبی عیوض صحرا ١٤:٣٣ - ١٣٩٦/٠١/١٢
آچ-در گویش ترکی:
بازکردن،گُسترش دادن،گُشادن-ایجاد،بنا کردن-بِستر لازم را فراهم کردن،مُرتفع ساختن-روشن ساختن،تشریح کردن. مثل:داداش
|

تاشبور ١٩:٢٢ - ١٣٩٧/٠٢/٢١
در زبان ترکی استانبولی می شود: چوربا
|

کوثر رضوانی ٢٠:١٣ - ١٣٩٧/٠٦/٢٨
با
|

شهریار آریابد ١٤:٣٠ - ١٣٩٧/١١/٢٧
در پهلوی " باگ " برابر فرهنگ کوچک زبان پهلوی از مکنزی و برگردان بانو مهشید میرفخرایی.
سپیدباگ " آش دوغ
باگ خور =آش خور
|

نامور ٢١:١٢ - ١٣٩٧/١٢/١١
آش کلمه ای است ترکی و به معنی غذا است این کلمه در کتیبه اورخون (1400 سال قبل) نیز آمده است.
ایچره آشیز تاشرا تُونسوز= در داخل [خانه] بدون غذا و در بیرون بدون لباس
در میان ترکها تنها بوزارتما (خاکستری کردن یا پختن با آب یا بخار) رایج بود و سرخ کردنی (قیزارتما) را از فرهنگ رومی شام یاد گرفتند. همسایگان فارس آنها به همین دلیل به سوپ که تا آن زمان بانگ یا باگ می گفتند کلمه آش را بکار بردند. در حالیکه آشپز را همانند آشچی ترکان به پزنده تمامی غذاها اطلاق کردند.
|

پیشنهاد شما درباره معنی آش



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• انواع آش ها   • اش جو   • آش در جدول   • اش گوجه   • آش سبزی   • اش گندم   • آش برنج   • معنی آش   • مفهوم آش   • تعریف آش   • معرفی آش   • آش چیست   • آش یعنی چی   • آش یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی آش
کلمه : آش
اشتباه تایپی : Ha
آوا : 'AS
نقش : اسم
عکس آش : در گوگل


آیا معنی آش مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )