انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

97 718 100 1

آماده

/'AmAde/

مترادف آماده: آراسته، بسیجیده، پرداخته، تامین، تهیه، حاضر، روبراه، ساخته، فراهم، مجهز، مرتب، مهیا، چالاک، سازمند، مستعد

متضاد آماده: نامهیا

معنی آماده در لغت نامه دهخدا

آماده. [ دَ / دِ ] (ن مف / نف ) حاضر. مستعد. مُعدّ. مهیا. مُشمر. عتید. (دهار). مُمهّد. موجود. ساخته.آراسته. بسیجیده. فراهم کرده. برساخته. حاضر. شکرده.سیجیده. (فرهنگ اسدی ). بسغده. آسغده. سغده. (اوبهی ). چیره. بسامان. ساخته و پرداخته. تیار :
خود تو آماده بدی برخاسته
جنگ او را خویشتن آراسته .
رودکی.
یکی بدسگال و یکی ساده دل
سپهبد بهر کار آماده دل.
فردوسی.
چون همی شد بخانه آماده
دید مردی بره براستاده.
عنصری.
حاجب گفت که همه قوم با وی [ امیر محمدبن محمود ] خواهند رفت و فرزندان بجمله آماده اند. (تاریخ بیهقی ). چون این مکار غدار بباید ساخته و آماده باید بود. (کلیله و دمنه ).
گفتم ای گوسفند کاه بخور
کز علفها همینت آماده ست
گفت جو، گفتمش ندارم ، گفت
در کدیه خدای بگشاده ست (کذا).
انوری (از صحاح الفرس ).
تو داری بدل گنج آماده را
تو کردی بلند آدمیزاده را.
امیرخسرو.
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد بگزاف
مگراسباب بزرگی همه آماده کنی.
حافظ.
|| در اصطلاح بنایان ، گچی روان تر از بوم.

معنی آماده به فارسی

آماده
( اسم ) ۱ - حاضر مهیا مستعد. ۲ - گچی روانتر از بوم . ۳ - هنگام شروع مسابقه داور پس از ذکر ( بجای خود ) ( آماده ) گوید و سپس با شلیک تیر یا دمیدن در سوت مسابقه شروع میشود . گاه بجای آماده ( حاضر ) گویند . یا آماده بودن . مهیا بودن مستعد بودن .
[stand-by] [رایانه و فنّاوری اطلاعات، مهندسی مخابرات] وضعیتی که در آن دستگاه آمادۀ استفاده باشد، ولی از آن استفاده نشود
[mise en place] [گردشگری و جهانگردی] آماده کردن وسایل و مواد خوراکی قبل از شروع آشپزی
[preparation] [علوم دارویی] فرایند ساخت و ترکیب دارو متـ . تهیه
[site preparation] [مهندسی منابع طبیعی- محیط زیست و جنگل] عملیاتی که برای تجدید نسل موفق جنگل صورت می گیرد
[food preparation] [تغذیه] آماده کردن مواد غذایی برای مصرف
( مصدر ) حاضر شدن مهیاگردیدن بسیجیدن .
[ گویش مازنی ] /aamaada gerdeyan/ آماده شدن حاضر شدن
( مصدر) حاضر کردن مهیاکردن آمادن .
( اسم ) معد مهیا.
معد مال خواسته ساخته
[stock music, music library] [سینما و تلویزیون] موسیقی ضبط شده و موجود که مجدداً مورد استفاده قرار گیرد
[off-the-shelf item] [علوم نظامی] وسایلی که مطابق با استانداردهای تجاری ساخته شده است و برای مصارف نظامی نیاز به تغییر کاربری ندارد
ساخته و با تمام رسیده
( صفت ) نامهیا نامستعد مقابل آماده.
[مهندسی مخابرات] ← خط آمادۀ واگذاری
[readymeal] [علوم و فنّاوری غذا] غذای از پیش تهیه شده ای که پس از کمی حرارت دادن می توان آن را مصرف کرد
[library shot] [سینما و تلویزیون] نما یا نماهایی که برای استفادۀ بعدی در بایگانی مرکز فیلم سازی یا ایستگاه تلویزیونی نگهداری می شود

معنی آماده در فرهنگ معین

آماده
(دِ) (ص .) حاضر، مهیّا.

معنی آماده در فرهنگ فارسی عمید

آماده
مهیا، ساخته، بسیجیده.

آماده در جدول کلمات

آماده
مهیا
آماده | با استعداد
مستعد
آماده باش
هان
آماده بهره برداری
دایر
آماده بودن و توانایی داشتن
امادگی
آماده حمله شدن
خیز برداشتن
آماده سازی
تدارک
آماده سازی زمین
ایش
آماده سازی سپاه
بسیک
آماده شدن برای کاری
استین بالا زدن

معنی آماده به انگلیسی

able (صفت)
توانا ، قابل ، مستعد ، لایق ، شایسته ، اماده ، با استعداد ، صلاحیت دار ، دارای صلاحیت قانونی ، خلیق
apt (صفت)
قابل ، مستعد ، شایسته ، اماده ، مناسب ، زرنگ ، متمایل ، در خور
ready (صفت)
اماده ، حی و حاضر ، فراهم ، مهیا ، موجود
provided (صفت)
اماده
present (صفت)
اماده ، فعلی ، حاضر ، موجود ، اکنون
stock (صفت)
اماده ، حاضر ، موجود
handy (صفت)
اماده ، قابل استفاده ، دم دستی ، ماهر ، چابک ، چالاک ، سودمند ، سریع ، موجود ، روان ، دستی ، مقتدر ، بسهولت قابل استفاده ، سهل الاستعمال ، بادست انجام شده ، استاد در کار خود
beforehand (صفت)
اماده ، راحت
presentient (صفت)
اماده ، گوش بزنگ ، در انتظار ، قبلا متوجه ، قبلا مستعد
fresh (صفت)
اماده ، جسور ، با روح ، سرد ، خنک ، زنده ، شیرین ، پر رو ، خرم ، سبز ، تر و تازه ، تازه ، باطراوت ، تازه نفس ، با نشاط
prompt (صفت)
اماده ، چالاک ، سریع ، بی درنگ ، فوری ، عاجل

معنی کلمه آماده به عربی

آماده
علي استعداد ، علي أهبة الاستعداد
استنفر
استعداد علي قدم وساق
استعد ، استعدّ ل
استعدّ ل
استعداد علي قدم وساق
اِجْتَلَبَ
استنفر
استنفار الشّعب

آماده را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی آماده

فرزان توانگر ١٦:٢٩ - ١٣٩٦/٠٩/٢٦
تیار
|

پیشنهاد شما درباره معنی آماده



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی آماده در جدول   • اماده در حل جدول   • آماده و مهیا در جدول   • معنی زین ویراق اسب   • معنی اماده و مهیا   • معنی کلمه محیا   • معنی شراره اتش   • معنی بدشکل   • مفهوم آماده   • تعریف آماده   • معرفی آماده   • آماده چیست   • آماده یعنی چی   • آماده یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی آماده
کلمه : آماده
اشتباه تایپی : Hlhni
آوا : 'AmAde
نقش : صفت
عکس آماده : در گوگل


آیا معنی آماده مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 97% )