برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1154 100 1

ادب

/'adab/

مترادف ادب: تادیب، تنبیه، ادبیات، فرهنگ، پاس، رعایت، متانت، نزاکت، آیین، رسم، روش، نهاد

برابر پارسی: فرهنگ

معنی ادب در لغت نامه دهخدا

ادب. [ اَ دَ ] (ع اِ) (معرب از فارسی ) فرهنگ. (مهذب الاسماء).پرهیخت. دانش. (غیاث اللغات ). ج ، آداب :
چه جوئی آن ادبی کآن ادب ندارد نام
چه گوئی آن سخنی کان سخن ندارد چم.
شاکر بخاری.
هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد
که آن ادب نتوان یافتن بمکتبها.
مولوی.
پارسا باش و نسبت از خود کن
پارسازادگی ادب نبود.
قرةالعین.
|| هنر. (زمخشری ) (نصاب ) : جمله را اَدَب سلاح و مردی از تیر انداختن و نیزه داشتن و درق و شمشیر و قاروره افکندن و شناو و آنچه مردان را بکار آید. (مجمل التواریخ والقصص ). گفت اگر نه آنستی که تو هنوز خردی و این ادب نیاموخته ای من ترا امروز مالشی دادمی که بازگفتندی. (نوروزنامه ). تیر و کمان سلاحی بایسته است و مر آن را کار بستن ادبی نیکوست. و پیغامبر علیه السلام فرموده است : علموا صبیانکم الرمایة والسباحة. (نوروزنامه ). || چم و خم.حسن معاشرت. حسن محضر. طور پسندیده. (غیاث اللغات ).طریقه ای که پسندیده و صلاح باشد. اخلاق حسنه. فضیلت. مردمی. حسن احوال در قیام و قعود و حسن اخلاق و اجتماع خصال حمیده :
سلطان معظم ملک عادل مسعود
کمتر ادبش حلم و فروتر هنرش جود.
منوچهری.
خواجه عبدالرزاق هژده بخورد و خدمت کرد رفتن را و با امیر گفت : بس ! اگر بیش از این دهند ادب و خرد از بنده دور کند. امیر بخندید و دستوری داد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 672). و ما [ امیرمحمود ] تا این غایت دانی که براستای تو [ امیر یوسف ] چند نیکوئی فرموده ایم و پنداشتیم که با ادب برآمده ای و نیستی چنانکه ما پنداشته ایم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 253). این بی ادبی بنده بفرمان سلطان محمود کرد. (تاریخ بیهقی ص 53)
ای نیاموخته ادب ز ابوان
ادب آموز زین پس از ملوان.
سنائی.
ذرّه ای گر در تو افزونی ادب
باشد از یارت ، بداند فضل رب.
مولوی.
از خدا جوئیم توفیق ادب
بی ادب محروم ماند از لطف رب.
مولوی.
از ادب پرنور گشته ست این فلک
وز ادب معصوم و پاک آمد ملک.
مولوی.
لقمان را گ ...

معنی ادب به فارسی

ادب
( اسم ) ۱ - فرهنگ دانش . ۲ - هنر . ۳ - حسن معاشرت حسن محضر . ۴ - آزرم حرمت پاس ۵ - تائ دیب تنبیه . ۶ - دانشی است که قدما آنرا شامل علوم ذیل دانسته اند : لغت صرف نحو معانی بیان بدیع عروض قافیه قوانین خط قوانین قرائت . بعضی اشتقاق قزض الشعر انشائ و تاریخ را هم افزودهاند .امروزه دانش مذکور را ادبیات گویند . جمع : ادب ( آداب) است . ادب اکتسابی آنچه بدس و حفظ و نظر کسب گردد . یا ادب نفس . ادب طبعی اخق پسندیده صفات نیک . یا ترک ادب . آزرم و پاس را ناچیز انگاشتن شیوه و راه رسم معاشرت را بجا نیاوردن و زیر پا گذاشتن .
نرم رونده تر
( صفت ) فرهیخته فرهنگ یافته تعلیم یافته.
فرهیخته
( اسم صفت ) ۱ - ادیب استاد معلم . ۲ - شاگرد متعلم آنکه ادب فرا گیرد .
ادیب استاد شاگرد
( اسم صفت ) ادب آموز
ادیب استاد
( صفت ) بلند آوازه نامبردار به ادب و فرهنگ .
بلند آوازه
بسیاری آب دریا
( اسم ) ادب النفس
(مصدر) ملتزم شدن و عمل کردن قاضی است بر آنچه که شرع برای او تعیین کرده است از قیبل بسط عدل و رفع ظلم و عدم و منحرف نشدن بریکی ازمتداعین
ملتزم شدن و عمل کردن قاضی است
( اسم ) ادب الدرس
نام کتابی هندی که بعربی نقل شده
تالیف ابن قتیبه دینوری ( ه . ...

معنی ادب در فرهنگ معین

ادب
(اَ دَ) [ ع . ] (اِ.) ۱ - فرهنگ ، دانش . ۲ - هنر. ۳ - معاشرت ، روش پسندیده . ۴ - شرم ، حرمت .
(اَ دَ. دَ) [ ع - فا. ] (مص ل .) ادب شدن ، تنبیه شدن .
( ~.) [ ع - فا. ] (ص فا.)ادب سازنده ، تربیت کننده .
( ~. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص م .) مجازات کردن .
(اَ دَ) [ فا - ع . ] (ص مر.) ۱ - بی دانش . ۲ - بی تربیت . ۳ - گستاخ ، جسور.

معنی ادب در فرهنگ فارسی عمید

ادب
۱. رفتار پسندیده مطابق با هنجارهای جامعه، خوی خوش.
۲. روش مناسب هر کار.
۳. (اسم مصدر) تنبیه، مجازات.
۴. فرهنگ، فضل و معرفت.
۵. = ادبیات
۶. (اسم مصدر) تربیت کردن.
۷. [قدیمی] علمی که با تسلط بر آن شخص می تواند سخن درست و نادرست و خوب و بد را تشخیص دهد. قدما آن را شامل علوم صرف، نحو، لغت، اشتقاق، معانی، بیان، بدیع، عروض، و قافیه و بهره یافتن از هر علمی به قدر حاجت دانسته اند.
* ادب کردن: (مصدر متعدی)
۱. [عامیانه] تنبیه کردن.
۲. [قدیمی] تربیت کردن.
۱. آن که علم ادب درس می دهد، آن که درس ادب و اخلاق می دهد.
۲. استاد، معلم.
۳. کسی که ادب فرامی گیرد، شاگرد، متعلم.
آن که می تواند ادب یاد بگیرد.
آن که ادیبان و اهل ادب را دوست دارد و آنان را تشویق و ترغیب می کند، دوستدار دانش و فرهنگ.
۱. [منسوخ] دبستان، مکتب، مدرسه.
۲. [قدیمی] مستراح.
۱. بی دانش.
۲. بی فرهنگ.
۳. بی تربیت.
۴. گستاخ.

ادب در دانشنامه اسلامی

ادب
ادب (به فتح همزه و باء) به معنای شگفت ، عجب، دانش، معرفت و روش پسندیده است.
ادب در لغت نامه های عربی، تمرین دادن نفس و حسن اخلاق شمرده شده است و ابن منظور، ادب را راهنمای مردم به سوی کار پسندیده، و بازدارنده آن ها از کار زشت می داند.

ادب دراصطلاح
الف) باید دانست که به لحاظ اصطلاحی ادب در طی قرون به دو معنای عمده ادبیات (علوم ادبی) و ادب دینی (اخلاقیات) به کار رفته است ولی مقصود از آن در این بحث، ادب دینی می باشد؛ «حفظ حدّ و اندازه هر چیزی و تجاوز ننمودن از آن را ادب گویند. »
ب) تعاریف مشابه دیگری نیز وجود دارد. از جمله خواجه عبد الله انصاری پیرامون ادب اینگونه بیان می دارند: «ادب آن است که بنده در اثر شناختن ضرر و زیان تعدی از حدود الهی، حدّ میان غلو و جفا را حفظ کند.» و نیز در کتاب ارشاد القلوب دیلمی، می خوانیم: «حقیقت ادب، جمع شدن صفت های نیک و دور کردن صفات زشت است...»
ج)علامه طباطبایی رحمه الله در تفسیر گران سنگ المیزان به بیانی دیگر به تعریف ادب پرداخته و می فرمایند: «ادب، هیأت زیبا و پسندیده است که طبع و سلیقه چنین سزاوار می داند که هر عمل مشروعی چه دینی باشد مانند دعا و امثال آن و چه مشروع عقلی باشد مانند دیدار دوستان بر طبق آن هیأت واقع شود. به عبارت دیگر: ادب عبارتست از ظرافت عمل.»

ادب و تفاوت آن با اخلاق
در تعریف های ارائه شده از ادب، گروهی ادب را اخلاق دانسته و آن را حسن اخلاق تعریف کرده اند. اما با تأمل در این واژه در می یابیم که ادب با اخلاق، تفاوت دارد. در این رابطه شیخ طبرسی به ۶ تفاوت میان اخلاق و ادب اشاره کرده و می فرمایند:
۱ـ اخلاق از مسائل مربوط به روح انسانی بحث می کند ولی آداب مربوط به افعال بدن است.
۲ـ مسائل اخلاقی همیشه و در طول زمان ثابت بوده و تغییر در آن ها راه ندارد ولی آداب در زمان های مختلف متغیر و متفاوتند.
۳ـ مسائل اخلاقی از نظر مکان نیز ثبات داشته و در هر شهری و هر کشوری یکسان می باشند اما آداب در شهرها و کشورهای مختلف تغییر نموده و آداب هر منطقه مخصوص همان مکان است... .
۴ـ اخلاق علت است و آداب، معلول و ثمره آن است.
۵ـ در روایات اسلامی به آداب بیشتر از اخلاق اهتمام داده شده است.
۶ـ مسائل اخلاقی قابل استدلال عقلی می باشند ...


ادب در دانشنامه ویکی پدیا

ادب
ادب به اخلاق و رفتار پسندیده و مطابق با هنجار اطلاق می شود. ادب همچنین به مجموعه دانستنی هایی اطلاق می شود که انسان را از خطا و لغزش بازمی دارند. ادب جمعی از علومی است که با استفاده از عقل و تفکر انسان را در برخوردها مصون از ناهنجاری ها نگاه می دارد و موجب عزت او می شود.
آداب
بی ادبی
ادب درس اکتسابی است و ادب نفس ذاتی.
ادب اغلب به معنی رفتار پسندیده است و می تواند به موارد زیر نیز اشاره کند:
ادبیات
ادب کردن یا تنبیه
ادب (نشریه)
دبیرستان ادب، از دبیرستان های قدیمی اصفهان.
بهاءالدین ادب، نماینده دوره های پنجم و ششم مجلس شورای اسلامی.
ادب الکاتب نوشتهٔ ابن قتیبه؛ کتابی است دربارهٔ نویسندگی و آنچه برای «کاتبان» بایسته است. نگارنده ویژگی ها و خوبی هایی که یک نویسندهٔ اسلامی باید داشته باشد، ذکر نموده است؛ آشنایی نویسنده با زبان و ادبیات عربی و فراگیری نحو و علم لغت را لازم دانسته است. او همچنین آشنایی نسبی یک نویسنده با دانش های روزگار خود را یاد کرده است و برای اخلاق نیز یادآور شده است. دیباچهٔ ادب الکاتب نیز مفصّل است و مثال های گویایی از برخی نویسندگان همروزگار بیان کرده است. پس از دیباچه، کتاب چهار بخش دارد و مجموعاً ۲۰۹ باب را دربرمی گیرد.
حسین بیضایی متخلّص به ادب (۱۳۷۷–۱۳۰۹) شاعر پارسی گوی قرن چهاردهم خورشیدی است.
تواضعی، جابر (۱۳۸۳). سرزدن به خانه پدری. تهران: انتشارات روشنگران و مطالعات زنان. شابک ۹۶۴-۸۵۶۴-۱۰-۸.
ادب، زاده به سال ۱۳۰۹ در کاشان، فرزندِ حسن بیضایی و برادرزادهٔ ادیب بیضایی و ذکایی بیضایی بود. او به رسم خانوادگی شاعری را برگزید و در سال ۱۳۲۵ از زادگاهش به تهران کوچید و از اعضای دائمی انجمن ادبی عمویش ذکائی شد. ادب وارث دفترهای شعر پسرعمویش پرتو بیضایی بود. او سرانجام در ...


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

ادب در دانشنامه آزاد پارسی

واژه ای با معانی مختلف ازجمله فرهنگ، دانش، هنر حسن معاشرت و اخلاق حسنه و غیره. این واژه در صدر اسلام در زبان عربی پدیدار شد. برخی ریشۀ آن را عربی، عده ای یونانی، پهلوی، سُریانی دانسته اند و وجوه اشتقاقی نیز برای آن ذکر کرده اند. معنای اصطلاحی آن در دوره های مختلف متفاوت بوده است. ادب به معنای سنّت ها و آیین ها، رعایت رسم و قاعده و ظرافت زیبایی و اندازه در رفتار و گفتار و کردار دانسته شده است و از این رو در بسیاری از زمینه ها در معنای اصطلاحی خود به کار رفته است، مانند ادب درس، ادب نفس، ادب گفتار، ادب قاضی، ادب کاتب. در معنای اصطلاحی علم ادب به مجموعۀ اصول و قواعدی اطلاق می شد که شخص با استفاده از آن ها کلام خود را از همۀ اقسام خطا مصون بدارد و علم ادب را براساس این تعریف جامع علوم مختلفی دانسته اند که برخی تعداد علوم ادب را دَه علم، برخی دوازده علم یا بیشتر دانسته اند و با اختلافاتی این علوم را برشمرده اند. بعضی نیز علوم ادب را به دو دستۀ اصول و فروع تقسیم کرده اند. به هرحال علم ادب از این نظر شامل اکثر علوم ادبی بود و علم هایی چون نحو، لغت، تصریف، عروض، قافیه، صنعت شعر، تاریخ، شرع، انساب، معانی، بیان، بدیع، اشتقاق را دربر می گرفت و ادیب به کسی گفته می شد که در جمیع علوم فوق مهارت داشت.

نقل قول های ادب

این نوشتار دربارهٔ ادبِ اجتماعی-اخلاقی است نه ادبیات
• «از خدا جوییم توفیق ادب/بی ادب محروم گشت از لطف رب//بی ادب تنها نه خود را داشت بد/بلک آتش در همه آفاق زد.» -> مولوی
• «مردمان سخن بسیار گفته اند در ادب، و نزدیک من ادب شناختن نفس است.» -> بایزید بسطامی

ارتباط محتوایی با ادب

ادب در جدول کلمات

ادب آموختن
تادب
ادب آموخته
مودب
ادب و اخلاق نیکو
انسانیت
استان ادب پرور
فارس
استان ادب پرور ایران
فارس
انجمن بزرگان علم | ادب و دانش
فرهنگستان
مربوط به ادب است
ادبی

معنی ادب به انگلیسی

manner (اسم)
راه ، رفتار ، طرز عمل ، عنوان ، قسم ، سیاق ، فن ، نوع ، سبک ، چگونگی ، تربیت ، ادب ، روش ، رسوم ، طرز ، طریقه ، طریق ، سان ، طور ، مسلک ، سلیقه
politeness (اسم)
خوشخویی ، نزاکت ، ادب ، خوش معاشرتی
complaisance (اسم)
خوشخویی ، خوش خدمتی ، ادب
curtsey (اسم)
تعظیم ، ادب ، احترام
curtsy (اسم)
تعظیم ، ادب ، احترام
gentilesse (اسم)
نجابت ، نزاکت ، ادب
decorum (اسم)
ادب ، اداب دانی ، رفتاربجا
politesse (اسم)
نزاکت ، ادب
pleasance (اسم)
شادی ، خوشی ، ادب ، عیش ، مطبوع بودن

معنی کلمه ادب به عربی

ادب
اسلوب
تصرف
مجاملة
ادب
عاقب
قشرة
محترم , مهذب , مودب
بربري , خشن , عديم الاحترام , عنيف , فظ , وقح

ادب را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

کوثر
این واژه عربی است و پارسی آن اینهاست:
سیتاچ، سیستاچ، سیتاژ (سنسکریت: سیستاچارَ)
داژین (سنسکریت: داکشیناتیا)
شهریار آریابد
در پارسی" فره " از بن فرهیختن که آنرا با " خره = فره= فر به معنای شکوه " نباید یکی پنداشت ، از واژه " فره " فرهنگ و فرهیخته ساخته شده است .
بافره = با ادب
فرهی = ادبی
جلیل
ادب را به این گونه ها شرح داده اند بمانند:
فرهنگ آگاهی، عقلانیت، تدبیر، کاردانی، بینش، خردورزی، اندیشمندی، مدبری، کرنش، فروتنی، تواضع، حرمت گذاری، نزاکت، تمدن و پیشرفت، مدنیت.
ادب را در سمت مخالف نیز به این گونه ها میتوان شرح داد و آن نیز گونه دگری از ادب است و لازم نمی باشد که نام مخالف ادب به آن بگذاریم:
نیرنگ، خدعه، سیاست، دوروئی، دروغ گوئی، فساد، دزدی، شهوت رانی قدرت، شهوت رانی تجاوز از حدود خود، شهوت رانی تجاوز به حقوق دیگران، شهوت رانی و تجاوز جنسی (چه ماده و زشت تر آن به جنس نر)،
فر کیانی
واژه ی ادب از پارسی به اربی رفته است و همچنین لغت های دبیره،دبیر و دبیرستان از ادب گرفته شده اند! ولی ارب واژگان مدبر و تدبیر را جعل کرده است! پیرس(منبع): فرهنگ واژگان سره_ فرهنگستان زبان پارسی چاپ ۱۳۹۰

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• ادب چیست   • ادب داشتن   • ادب در قرآن   • ادب در اسلام   • حدیث ادب   • تحقیق درباره ادب   • انشا در مورد ادب   • ادب مدرسه   • معنی ادب   • مفهوم ادب   • تعریف ادب   • معرفی ادب   • ادب یعنی چی   • ادب یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی ادب
کلمه : ادب
اشتباه تایپی : hnf
آوا : 'adab
نقش : اسم
عکس ادب : در گوگل

آیا معنی ادب مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )