برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1190 100 1

از

/'az/

معنی از در لغت نامه دهخدا

از. [ اَ ] (حرف اضافه ) زِ (مخفف آن ). مِن. (منتهی الارب ). عن :
اگر از من تو بد نداری باز
نکنی بی نیاز روز نیاز
نه مرا جای زیر سایه ٔ تو
نه ز آتش دهی بحشر جواز
زستن و مردنت یکی است مرا
غلبکن درچه باز یا چه فراز.
ابوشکور بلخی.
نه آن زین بیازرد روزی بنیز
نه او را از این اندهی بود نیز.
بوشکور.
که هر کس برد نام کُک بر زبان
زبانش برون آورم از دهان.
فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ج 6 ص 45).
نهان از همه مردمان ، شاه رفت
رها کرد ره را و بیراه رفت.
فردوسی.
چو بشنید نوش آذر از پهلوان
بر آن باره ٔدژ برآمد دوان.
فردوسی.
نبینی که موبد بخسرو چه گفت
بدانگه که بگشاد راز از نهفت.
فردوسی.
میانش بخنجر کنم بر دونیم
نباشد مرا از کسی ترس و بیم.
فردوسی.
جهانداراز استاد برگاشت روی
بدان تا ندید از بهی رنگ و بوی.
فردوسی.
که پیچیده بد رستم از شهریار
بجائی خود و تیغزن ده هزار.
فردوسی.
سند و هند از بت پرستان کرد پاک
رفت ازینسو تا بدریای روان.
فرخی.
زن از شوی و مردان بفرزند شاد.
اسدی.
از آن خواسته گفت دارم خبر
که در طنجه بنهادی از پیشتر .
اسدی.
از تنش بوی دشمنی آید
چون بود دوست آشنای دو تن.
خاقانی.
عمرش دراز باد که بر قتل بیگناه
وقتی دریغ گفت که تیر از کمان برفت.
سعدی.
پیش که برآورم ز دستت فریاد.
؟
- امثال :
از خرس موئی .
از من بتو امانت .
|| علامت ابتدا (در مکان )، مقابل تا: از اینجا تا آنجا. از شهر تا شمران :
بگامی سپرد از ختا تا ختن
بیک تک دویداز بخارا بوخش.
شاکر بخاری.
مهر دیدم بامدادان چون بتافت
از خراسان سوی ...

معنی از به فارسی

از
حرص وطمع، آرزووخواهش بسیار، افزون خواهی هرچیزی
۱ - عمت مفعول غیر صریح یا با واسطه : ( میانش به خنجر کنم بر دو نیم نباشد مرا از کسی ترس و بیم .) (فردوسی ) ۲ - عمت ابتدا و آغاز زمانی و مکانی مقابل تا: ( از آغاز اسم تا دو قرن ایران زیر تسلط تازیان بود.) ۳ - ب به : ( فرسته چو از پیش ایوان رسید زمین بوسه داد آفرین گسترید .) ( فردوسی ) ۴ - با : ( دیدم وقتی در تاریخ هندوستان که از پشت پیل شکار میکردی وروی پیل را از آهن بپوشیده بود . ) ( تاریخ بیهقی . ) ۵ - بر : ( یکی همچون پرن بر اوج خورشید یکی چون شایور از گرد مهتاب . ) ( پیروز مشرقی ) . ۶ - در اندر : ( و حدود بخارا دوازده فرسنگ است اندر دوازده فرسنگ و دیواری بگرد این همه در کشیده بیک باره ... و همه رباطها و دهها از اندرون این دیوار . ) ( حدودالعالم ) . ۷ - را : ( مفعول صریح ) : سپاس از خداوند خورشید و ماه که دیدم ترازنده بر جایگاه . ) ( فردوسی ). ۸ - برای بهر بعلت بسبب بجهت : ( زمین از زلزله فرو رفت . ) ۹ - عمت اضافه بجای (ا) ( ) : ( خدای عزو جل پس از مکان و زمان (پس مکان و زمان ) و لوح و قلم گوهری را بیافرید سبز... ) ( تفسیر کمبریج ) . ۱٠ - در سالهای اخیر بتقلید از زبانهای اروپایی بمعنی : اثر نوشت. ساخت. بکار میرود : بوف کور از هدایت .
موضعی در کیاکلا ساری
[ گویش مازنی ] /oz/ روستایی در نور
پر شدن شکم چندانکه گران شود و جنبش نتواند
بانگ کردن و غریدن شیر
خسته را کشتن
بکراهت بر کاری داشتن
۱ - از چیز معهود یا مذکور از مشارالیه . ۲ - از آن جهت بدان سبب : از آن گریستم که .... (بیهقی ) . ۳ - از آن مردی است که در شهر چین میان چند تن خیق در میدان فرزند من قابض را بکشت و بیامد و ریش من بگرفت ...) ( سمک عیار . ) ۴ - از آن جمله از جمله : و وی ( مائ الشعیر ) آن چیزی است که بیست و چها ...

معنی از در فرهنگ معین

از
( اَ) [ په . ] (حراض .)۱ - علامت مفعول غیر - صریح یا باواسطه . ۲ - علامت ابتدا و آغاز. ۳ - در، اندر. ۴ - برای ، بهر، به سبب . ۵ - نسبت به ، در مقایسه با. ۶ - به دلیل ، به علت . ۷ - در، اندر. ۸ - از سویی ، از طرف . ۹ - به جای ، در عوض .
دیده و دندان (اَ. دِ. وَ. دَ)(ق .) با کمال میل و رغبت .
( اِ ) (اِ.)(عا.) گریه ، زاری . معمولاً با ترکیب اِز و جِز می آید.
پای درآوردن ( ~. دَ. وَ دَ) (مص م .) ۱ - شکست دادن ، از بین بردن . ۲ - بی نهایت خسته کردن .
(اَ. دَ. مَ دَ) (مص ل .) نتیجه دادن ، مشخص شدن نتیجة نهایی کار یا عملی .
(اَ. بَ رِ) (ق .) بالای ، برفرازِ.
(اَ. بَ) (اِ.) ۱ - از حفظ ، از حافظه . ۲ - به یاد سپرده شده .
( ~. بُ نِ دَ) (ق .) به رضا و رغبت .
( ~. بُ نِ) (ص .)نهایت کمال اطاعت ، فرمانبرداری .
( ~. دَ. مَ دَ) (مص ل .) ۱ - شکست خوردن ، تسلیم شدن . ۲ - به نهایت خسته شدن .
( ~. پَ. ک دَ)(مص ل .) پشت - سر نهادن .
( اَ. دَ. رَ تَ)(مص ل .) خشمگین شدن ، عصبانی شدن .
( ~. شُ دَ) (مص ل .) متغیر گشتن ، خشمگین شدن .
( ~. گُ ذَ تِ) (ص مر.) آن که برای مردن و کشته شدن آماده است .
(اَ. خِ. اُ دَ) (مص ل .) متولد شد ...

معنی از در فرهنگ فارسی عمید

از
۱. نشان دهندۀ ابتدای مکان: از دور به دیدار تو اندرنگرستم / مجروح شد آن چهرۀ پرحسن و ملالت (ابوشکور: شاعران بی دیوان: ۸۳)، از تهران تا اصفهان.
۲. نشان دهندۀ ابتدای زمان: من از آن روز که در بند توام آزادم / پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم (سعدی)، از صبح تا شام، خرِ ما از کرگی دم نداشت.
۳. نشان دهندۀ آغاز و مبدٲ چیزی (شخص، حیوان، شیء، حالت، عدد، و مانند آن).
۴. اثرِ، تٲلیف: گرشاسب نامه از اسدی طوسی است.
۵. نسبت به: فرزند شما از بقیهٴ همکلاسی هایش زرنگ تر است.
۶. از مردمِ.
۷. دربارۀ، درموردِ، در خصوصِ، راجع به: از مدرسه چه خبر؟.
۸. به سبب، به علتِ، به جهتِ: چون جامه ها به وقت مصیبت سیه کنند / من موی از مصیبت پیری کنم سیاه (رودکی: ۵۱۰)، گریهٴ او از خوشحالی است.
۹. برای بیان نوع، جنس، صنف، طبقه، و مانند آن به کار می رود: پیراهنی از پارچهٴ اعلا.
۱۰. متعلق به، مالِ: این کتاب از من است.
۱۱. به وسیلۀ، با کمک، با: این وسیله از بهترین مواد اولیه ساخته شده است.
۱۲. از جملۀ، جزءِ، درشمارِ: سعدی از بزرگان شیراز است.
۱۳. از سویِ، از جانبِ، از طرف.
۱۴. نشان دهندۀ منشٲ چیزی: تو را عدل نوشیروان است و از تو / غلامانْت را تاج نوشیروانی (فرخی: ۳۷۱)، کارون از ارتفاعات زردکوه سرچشمه می گیرد.
۱۵. نشان دهندۀ تفکیک، تمایز، یا تشخیص: پس از قبولی در آزمون سر از پا نمی شناخت.
۱۶. از جهتِ، از حیث، از لحاظِ، از نظرِ: از شما دو چشم یک تن کم / وز شمار خرد هزاران بیش (رودکی: ۵۰۴).
۱۷. نشان دهندۀ جزئی از یک کل: دو سال از دوران حبس می گذشت.
۱۸. [قدیمی] به.
۱۹. [قدیمی] در، اندر: توانگر به نزدیک زن خفته بود / زن از خواب شَلپوی مردم شنود (ابوشکور: شاعران بی دیوان: ۱۰۰).
۲۰. [قدیمی] در قبالِ، درمقابلِ، در برابرِ.
۲۱. [قدیمی] بر.
۲۲. [قدیمی] به جای کسرۀ اضافه به کار می رفت: رودکی استاد شاعران جهان بود / صد یکی از وی تویی کسائی پرگست (کسائی: صحاح الفرس: ۴۲و۴۳).
۲۳. [قدیمی] از روی، از سرِ، به حکمِ.

از در جدول کلمات

از غول های آلومینیومی کانادا
الکان
از فامیلها
برادر زاده
از فرآورده های شیری
خامه
از فرآورده های گوشتی
کالباس
از فرآورده های لبنی
کره
از فراعنه مصر
کفرن
از فراعنه مصری
خیوپس
از فرزندان آدم (ع)
هابیل
از فرزندان چنگیز
جوجی
از فرزندان چنگیز خان
تولوی

معنی از به انگلیسی

avarice (اسم)
از ، طمع ، حرص ، خست ، زیادهجویی
greed (اسم)
از ، طمع ، حرص
avidity (اسم)
از ، اشتیاق ، طمع ، حرص ، پر خوری ، ازمندی
esurience (اسم)
از ، حرص ، پر خوری ، جوع ، گرسنگی ، ولع
rapacity (اسم)
از ، درنده خویی ، یغماگری
in (حرف اضافه)
از ، روی ، توی ، با ، نزدیک ، بالای ، بر حسب ، به ، بطرف ، در توی ، هنگام ، در ظرف ، اندر ، نزدیک ساحل
from (حرف اضافه)
از ، از روی ، در نتیجه ، بواسطه ، از پیش
of (حرف اضافه)
از ، در باره ، بوسیله ، از طرف ، از لحاظ ، ز ، در جهت ، از مبدا ، از منشا ، در سوی
by (حرف اضافه)
از ، با ، نزدیک ، پهلوی ، بواسطه ، توسط ، بوسیله ، بدست ، بتوسط ، از کنار ، از پهلوی
ab- (پیشوند)
غیر ، از ، جدایی ، دور از
abs- (پیشوند)
از ، دور از ، غیر از

معنی کلمه از به عربی

از را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

مبینا
From of
محمد کرمی
from

وقت هایی که میخواهیم ۲ جمله را به هم ربط دهیم
مهدی مرتضوی
نشانه آغاز
هومن دبیر
در برخی گویش ها همچون کردی"اژ" گفته می شود.بهتر است بگوییم که در گویش پارسی هم اکنون بند واژه " ژ" در بسیاری از واژ ها به رویه "ز" گفته میشود .همچون روژ
نازنین کهنگی
از همریشه با aus آلمانی و deدرزبان فرانسه بنظرمی رسد.
ریحانه رشوند
since, than out of
علی سیریزی
هَجا یک حرف ربطی در ایران باستان بود و به معنای از است
(( از ))

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• سایت بانک ملی ایران   • ورود به سامانه بام بانک ملی   • دانلود همراه بانک ملی   • دانلود نرم افزار بام بانک ملی   • همراه بام ملی   • همراه بانک ملی برای آیفون   • دانلود بام بانک ملی   • موبایل بانک ملت   • معنی از   • مفهوم از   • تعریف از   • معرفی از   • از چیست   • از یعنی چی   • از یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی از
کلمه : از
اشتباه تایپی : hc
آوا : 'az
نقش : حرف اضافه
عکس از : در گوگل

آیا معنی از مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )