انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

97 1073 100 1

اسکندر

/'eskandar/

معنی اسم اسکندر

اسم: اسکندر
نوع: پسرانه
ریشه اسم: یونانی
معنی: (تلفظ: eskandar) (معرب از یونانی) به معنی یاوری کننده مرد، (در اعلام) نام شاه مقدونی که ایران را تسخیر کرد و نام عده ای از پادشاهان - یاری کننده مرد، نام پادشاه معروف یونان بنا به روایت شاهنامه فرزند داراب پسر بهمن و ناهید دختر فیلقوس قیصر روم

معنی اسکندر در لغت نامه دهخدا

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (از یونانی ، اِ) (از یونانی الکساندرس ، مرکب از الکس ُ بمعنی یاری کرد + آندرس و آنر بمعنی مرد؛ جمعاً یعنی یاور و یاری کننده ٔ مرد) اصل آن الکسندر است ؛ عرب الف و لام آنرا تعریف شمرده الاسکندر گفته است. (تنقیح المقال ج 1 ص 124). جوالیقی گوید: و قرأت علی ابی زکریاء، یقال «اَسکندر» و «اِسکندر» بکسر الهمزة و فتحها و قال : هکذا ذکره ابوالعلاء فقال لی : هی کلمة اعجمیة، لیس لها فی کلام العرب مثال. (المعرب چ احمد محمد شاکر ص 41). نام گروهی از مردان یونانی و رومی و مسلمان.

اسکندر. [اِ ک َ دَ ] (اِ) مؤلف مؤیدالفضلاء گوید رستنی که برای دفع بخر کار بندند و آنرا اسکندروس نیز گویند و چنان تسامع است که رومیان اسکندروس سیر را گویند و آنهم بخر را دور میکند کذا فی الشرفنامه :
شبی خفته بد ماه [ دختر فیلقوس ] با شهریار
پر از گوهر و بوی و رنگ و نگار
همانا که برزد یکی تیز دم
شهنشاه از آن دم زدن شد دژم
بپیچید و در جامه سر زو بتافت
که از نکهتش بوی ناخوب یافت...
پزشکان داننده را خواندند
بنزدیک ناهید [ دختر فیلقوس ] بنشاندند
یکی مرد بینادل و نیک رای
پژوهید تا دارو آمد بجای
گیاهی که سوزنده ٔ کام بود
بروم اندر اسکندرش نام بود
بمالید بر کام او [ناهید] بر پزشک
ببارید چندی ز مژگان سرشک
بشد ناخوشی بوی ، کامش بسوخت
بکردار دیبا رخش برفروخت.
فردوسی.

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) نام حکیمی از مفسرین کتب قدیمه. (ابن الندیم ). وی بعضی مقالات کتاب الجدل ارسطو را تفسیر کرده است. (کشف الظنون ).

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) کتابی در قرعه با سهام بدو منسوب است. (ابن الندیم ).

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) یکی از علمای صنعت کیمیاء و او راست : کتاب فی الحجر.

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ )یکی از اعضای شورائی که بر پطرس و یوحنا اجرای حکم کردند. (کتاب اعمال رسولان 4:6) (قاموس کتاب مقدس ).

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) یهودئی از اهل افسس که بیهوده قصد کرد هجوم عامی را که بواسطه ٔ پولس (حواری ) برپا شده بود ساکت کند. (کتاب اعمال رسولان 19:33) (قاموس کتاب مقدس ).

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) منکری که از دین عیسوی مرتد گشت. (رساله ٔ اول تیموتاوس 1:20؛ رساله ٔ دوم تیموتاوس 4:14) (قاموس کتاب مقدس ).

اسکندر. [ اِ ک َ دَ] (اِخ ) قاتل میرزا جهانشاه از لشکر امیر حسن بیک.

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) برادر المپیاس زن فیلفوس (فیلیپ ). فیلفوس وی را پادشاه مُلُس کرد. (ایران باستان ج 2 ص 1200).

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) پادشاه اِپیر، خال اسکندر مقدونی. (ایران باستان ج 2 ص 1732).

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) ابن آمینتاس . پادشاه مقدونیه. هردوت گوید (کتاب هشتم ، بند 133 - 144): زمانی که یونانیان در جزیره ٔ دِلُس بودند، مردونیه پس از گذرانیدن زمستان در تسالی ، قشون خود را حرکت داد. قبل از حرکت ، میس نامی را که از مردم اروپا بود، نزد غیب گوهای آن زمان بهر طرف فرستاد... بعد میس به تسالی برگشت و مردونیه ، پس از آنکه از جواب غیب گویان آگاه شد، اسکندر پسر آمینتاس راکه پادشاه مقدونی بود به آتن فرستاد. انتخاب او از دو جهت بود، اولاً اسکندر با پارسیان قرابت داشت توضیح آنکه گی گه خواهر اسکندر، یعنی دختر آمین تاس ، زن یک تن پارسی بنام بوبارِس بود و از این ازدواج پسری داشت آمین تاس نام که در آسیا میزیست و شاه پارسی شهر آلاباند واقع در فریگیه را برای سکنی باو داده بود. ثانیاً اسکندر دوست آتنی ها محسوب میشد و مردونیه تصور میکرد که بتوسط چنین شخصی بهتر میتواند آتنی ها را بطرف خود جلب کند و چون شنیده بود که عدم بهره مندی پارسیها (جنگهای خشیارشا) دردریا از جدّ آتنی ها روی داد، گمان میکرد که اگر آنان را با خود همراه کند در دریا و خشکی برتری با او خواهد شد. شاید غیب گویان نیز باو پیشنهاد کرده بودند که آتن را با خود همراه کند. رسول مردونیه به آتنی هاچنین گفت : «آتنی ها! مردونیه میگوید حکمی از شاه باورسیده که مضمونش این است : من آتنی ها را از آنچه بر ضد من کرده اند عفو و ترا مأمور میکنم که تمام اراضی آنها را بخودشان رد کنی و اگر اراضی دیگری نیز بخواهند میتوانند تصاحب و مستقلاً زندگانی کنند. ثانیاً اگر حاضرند با من متحد شوند معابد آنها را که من آتش زده ام تعمیر کن ». چون چنین حکمی رسیده من مأمورم درصورتی که ممانعتی از طرف شما نباشد، آنرا اجرا کنم.بنابراین لازم است بشما بگویم که آیا برخلاف عقل نیست شما باز با شاه جنگ کنید؟ زیرا شما نمیتوانید فاتح باشید و نمیتوانید دائماً با او بجنگید. شما عده ٔ سپاهیان او و شجاعت آنها را دیدید و عده ٔ سپاهیان من نیز بسمع شما رسیده. اگر بالفرض شما اکنون فاتح شدید،و حال آنکه چنین امیدی نباید داشته باشید، قشون دیگر می آید پس این خیال را از سر بیرون کنید که با شاه مساوی باشید و برای اینکه اراضی خود را از دست ندهیدو دائماً خود را در خطر مشاهده نکنید آشتی کرده دست از ستیزه بردارید. شما میتوانید با افتخار از این جنگ بیرون آئید، زیرا اراده ٔ شاه چنین است. لذا آزاد بمانید و فقط با ما اتحاد رزمی منعقد کنید، ولی اتحادی که مبنی بر تزویر و تقلب نباشد. بعد اسکندر چنین گفت : آتنی ها! این است آنچه مردونیه بمن گفته از شما تمنی دارم که سخنان مردونیه را گوش کنید چه برای من روشن است که شما نمیتوانید دائماً با خشایارشا بجنگید. اگر برای من این وضع روشن نبود با این مأموریت نزد شما نمی آمدم. قدرت خشایارشا فوق قدرت بشری است و دست او بی اندازه دراز است. اگر حالا با او متحد نشوید، شما در خطرید، زیرا بیش از دیگر یونانیان در وسط راه نظامی واقع شده از متحدین جدا هستید، و ولایات شمادر موقع جنگ بین اردوهای متحارب واقع خواهد شد پس سخنان مردونیه را گوش کنید و قدر بدانید که شاه قادر از میان تمام یونانیان فقط گناهان شما را میبخشد و میخواهد با شما اتحاد رزمی منعقد کند». بعد از ورود اسکندر مقدونی بآتن ، خبر به لاسدمونیها رسید که اسکندربآتن آمده ، تا آتنی ها را متمایل بانعقاد نظامی با شاه کند و در این موقع فوراً بخاطرشان آمد که غیب گویان گفته بودند: مادیها (یعنی پارسیها) با آتنی ها هم دست شده لاسدمونی ها و سایر مردم دریانی را از پلوپونس اخراج خواهند کرد لذا بر اثر وحشتی که بر آنها مستولی شد، تصمیم کردند فوراً سفرائی بآتن فرستاده مانع ازاتحاد آتنی ها با شاه پارس شوند و چنین پیش آمد که اظهارات لاسدمونیها در مجلس ملی آتن با اظهارات اسکندردر همان مجمع تصادف کرد. جهت تصادف از اینجا بود که چون آتنی ها میدانستند خبر ورود اسکندر به آتن زود به لاسدمونیها خواهد رسید مذاکرات خود را با اسکندر بدرازا کشانیدند، تا رسولان لاسدمونیها رسیده احوال روحی آتنی ها را مشاهده کنند. بنابراین وقتی که نطق اسکندر خاتمه یافت سفرای اسپارت به آتنی ها چنین گفتند: «ما را لاسدمونیها نزد شما فرستاده اند تا خواهش کنیم ضرر بیونان نرسانید و تکالیف خارجی را نپذیرید، اگر چنین کنید ظلم و جنگی بزرگ برای یونان و مخصوصاً برای خودتان روا داشته اید. این جنگ را شما باعث شدید، و حال آنکه ما نمیخواستیم جنگ کنیم. در ابتداء منازعه در سر مستعمرات شما بود و حالا در سر تمام یونان است. گذشته از این مسئله بهیچ وجه قابل تحمل نیست ، آتنی هائی که باعث آنهمه بلیات برای یونان شده اند حالا بخواهند یونانیها را اسیر بیگانه ها کنند و این اقدام از طرف مردمی بشود که از دیرزمانی معروف اند از این حیث که مردمانی بسیار آزاده اند. ما از وضع فلاکت بار شما و اینکه دو سال است از محصول زراعت خودتان محروم مانده اید و خانه های شما مدتی است مخروبه مانده متأسفیم و در ازای آن لاسدمونیها و سایر متحدین بشما اعلام میکنند که حاضرند زنان شما و اقربای ناتوان آنها را در مدت جنگ نگهداری کنند. احوال اسف آور شما نباید باعث شود که بحرفهای اسکندر مقدونی که میخواهد تکالیف مردونیه را بشما بقبولاند، گوش دهید. او مجبور است چنین کند، زیرا خود جبار است و جبار به جبار کمک می کند ولی اگر شما عاقلید، نباید چنین کنید، زیرا البته میدانید که بربرها (یعنی خارجیها) نه راستند و نه درست ».
پس از اینکه نطق لاسدمونیها بپایان رسید آتنی ها باسکندر چنین گفتند: «ما میدانیم که قشون خشایارشا بسیار است و از این حیث ما را بی اطلاع مدان ، ولی ما به آزادی خود علاقه مندیم و در این راه تا میتوانیم مبارزه خواهیم کرد. با ما از اتحادبا خارجیها سخن مران ، حرفهای تو هرگز اثری در ما نخواهد کرد به مردونیه بگو که تا آفتاب در مدار خود میگردد ما اتحادی با خشیارشا نخواهیم کرد و با او بیاری خدایان و پهلوانانی ، که معابد آنها را خشایارشا خراب و مجسمه ٔ آنان را طعمه ٔ آتش کرده ، خواهیم جنگید. تو هم من بعد با چنین پیشنهادهائی نزد آتنی ها میا و تصور مکن که با تحریک کردن ما بکار بد، تو در صلاح ما میکوشی. این اخطار را بخاطر بسپار، زیرا ما نمیخواهیم بتو که دوست ما هستی ، از ما وهنی وارد آید». پس ازآن به رسولان اسپارتی آتنی ها چنین گفتند: «طبیعی است که لاسدمونیها بیمناک بودند، از اینکه مبادا ما با خارجی متحد شویم ، ولی تصوری که کرده اید شرم آور است زیرا شما از احوال روحی آتنی ها بی اطلاع نبودید چیزی در عالم یافت نمیشود که ما در ازای آن یونان را باسارت بیفکنیم ، اگر هم بخواهیم این کار کنیم جهات زیادی مارا از این اقدام بازمیدارد، اولاً از خراب کننده و آتش زننده ٔ معابد و مجسمه های خدایانمان ، باید انتقام بکشیم ، نه اینکه با او متحد شویم ، ثانیاً وحدت خون ما با خون سایر یونانیها و یکی بودن زبان ، امکنه ٔ مقدسه ، اعیاد، آداب و اخلاق مانع از این کار است. پس بدانید که تا یک نفر آتنی باقی است ما با خشایارشا متحد نخواهیم شد. تأسفات شما را از بلیات وارده ٔ بر ما و خانه های خراب خود قدر میدانیم و از اظهار همراهی سپاسگزاریم ، ولی ما تصمیم کرده ایم که هرچه بر ما وارد آید تحمل کنیم و باری بر دوش شما نگذاریم. در این موقع بهترین کمک این است که زودتر قشون بفرستید، چه همین که خارجی اطلاع یافت که پیشنهاد او قبول نشده است ، به آتیک خواهد تاخت و بر شماست که برای جلوگیری به ب ِاُسی درآئید. (ایران باستان ج 1 صص 830 - 834). وی بعداً یکی از سرداران سپاه خشیارشا گردید و در جدال پلاته (479 ق.م.) شرکت کرد. مردونیه امر کرد تدارکات لازم را ببینند و چنان پندارند که فردا در طلیعه ٔ صبح جدال شروع خواهد شد. بعد شب دررسید و بجاهای لازم قراول و کشیک گذاشتند. چون پاسی از شب گذشت و در هر دو اردو همه غرق خواب شدند، اسکندر پسر آمین تاس پادشاه مقدونی ، که یکی از سرداران لشکر پارس بود، سوار اسب شده خود را به پیش قراول سپاه یونانی رسانید و گفت : میخواهم با سرداران قشون یونان مذاکره کنم. خبر بسرداران دادند و آنها بمحل پیش قراول شتافتند. پس از آن اسکندر به آنان چنین گفت : «آتنی ها! میخواهم سرّی را بروز دهم که اگر بجز پوزانیاس بکس دیگر بگوئید، باعث فنای من خواهد شد. اگر من دوست مهربان نبودم ، این سرّ را بروز نمیدادم. من یونانی ام و نیاکان من از زمانی بودند، که بسیار قدیم است ، و نمیخواهم یونان را اسیربینم. پس از این مقدمه بشما میگویم که قربانی ها و تفألها نسبت بمردونیه مساعد نیست و اگر چنین نبود تاحال جنگ شده بود، ولی او تصمیم کرده که اعتنائی به نتیجه ٔ تفأل ها نکرده فردا در طلیعه ٔ صبح جنگ را شروع کند بنابراین حاضر جنگ باشید. اگر احیاناً مردونیه جنگ را بتأخیر انداخت ، محکم در جاهای خود بمانید، زیرا آذوقه ٔ قشون او برای چند روزی بیش نیست. هرگاه کارهای موافق آرزوی شما انجام یافت ، عدالت اقتضا میکند در فکر شخصی هم باشید که خود را بخطر انداخته شمارا از مکنونات مردونیه آگاه کرد تا خارجیها ناگهان بشما حمله نکنند من اسکندر مقدونی هستم ». اسکندر این بگفت و بجای خود در اردوی ایران بازگشت. (ایران باستان ج 1 ص 849).

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) ابن اِروپ. کنت کورث گوید (کتاب 2 بند 10) آسی سی ِنِس نامی را داریوش سوم ظاهراً نزد آتی زی یِس والی فریگیه فرستاده بود، ولی باطناً او مأموریت داشت باسکندر لَن سِسْت برساند که اگر او وعده ٔ خود را بجا آرد، داریوش او را پادشاه مقدونیه کرده هزار تالان طلا بوی خواهد داد. آریان این شخص را اسکندر پسر اروپ نامیده. این سردار مقدونی با آمین تاس مقدونی که فرار کرده بدربار ایران پناهنده شده بود، وعده کرده بودند اسکندربن فیلفوس پادشاه مشهور مقدونیه را بقتل برسانند. جهت دشمنی او را با اسکندر از این قضیه میدانند که اسکندر هِرومِنِس و آرابِه ، دو برادر وی را بظن ّ اینکه در کشتن فیلیپ دست داشتند، کشته بود. اگرچه پس از آن اسکندر لن سست نزد اسکندربن فیلفوس مقرب شد، ولی کینه ٔ او خاموش نگشت. اسکندر درین زمان که فصل زمستان دررسیده بود، باستراحت و تعیش مشغول بود ولی بزودی خبری از پارمِنیُن رسید که او را بهوش آورد. سردار مزبور، آسی سی نس را توقیف کرده بود. پس از شنیدن خبر مذکور اسکندر با دوستان خود مشورت کرد که چه باید کرد. آنان گفتند قبل از اینکه سردار مزبور بداند که نقشه ٔ او افشاء شده و با سواره نظام ممتازی که دارد، یاغی شده دیگران را با خود همداستان کند، باید اقدام کرد. درین موقع دوستان اسکندر قضیه ٔ پرستوک را بخاطر او آوردند و این قضیه چنین بود: روزی که اسکندر استراحت میکرد، پرستوکی داخل اطاق او شده ، نزدیک تخت خوابش پرشی کرده روی اسکندر نشست و او از خواب بیدار شده مرغ مزبور را براند. بعدآریستاندر کاهن و هاتف اسکندر این قضیه را چنین تعبیر کرد که کسی از نزدیکان اسکندر خواهد خواست باو خیانت کند، ولی خیانت کشف خواهد شد (معلوم است که این تعبیر و امثال آنرا بعد از وقوع قضیه کرده و بعدها بقبل از آن نسبت داده اند) اسکندر بر اثر این سخنان و تعبیر غیب گو بخاطر آورد که مادرش نیز باو در نامه اش توصیه کرده بود از اسکندر لن سست برحذر باشد. بنابراین فوراً قاصدی نزد پارمن ین فرستاده امر کرد سردار مزبور را که با سواره نظام تِسّالی بکمک پارمن ین رفته بود، توقیف کند. پس از توقیف از جهت مقام بلندی که این سردار در خانواده ٔ اسکندر داشت مدتها در اعدام او تعلل داشت تا پس از سه سال بعد از کشتن فیلوتاس و همدستان او چنانکه در جای خود بیاید، این سردار را بامر اسکندر کشتند. (آریان کتاب 1 فصل 6 بند 1، کنت کورث کتاب 2 بند 11) (ایران باستان ج 2 صص 1276 - 1277).

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) ابن اسکندر، معروف باسکندر چهارم. وی پسر اسکندربن فیلفوس مقدونی ، فاتح مشهور بودو مادر او رُکسانه نام داشت. پس از مرگ اسکندر کبیردو تن را بپادشاهی برداشتند: نخست آریده فیلیپ برادر اسکندر و دیگر اسکندر صاحب ترجمه ، این دو آلت دست سرداران بزرگ بودند. اوری دیس زن اَرّیده فیلیپ در مقدونیه مورد احتراماتی بود که نسبت بمقام نیابت سلطنت مرعی داشتند. بنابراین همین که شنید که المپیاس در تدارک است که بمقدونیه درآید، رسولی نزد کاساندر فرستاد و از او کمک طلبید و مقدونیهای فعال را با هدایاو مواعید بطرف خود جلب کرد، ولی پولیس پرخون لشکری جمع کرده المپیاس را با اسکندر پسر اسکندر بمقدونیه آورد و نزدیک بود جدالی بین لشکر پولیس پرخون و سپاه اَرّیده فیلیپ درگیرد که مقدونیهای اَرّیده به اخترام نام اسکندر دست از جنگ کشیده و او را گرفته بپولیس پرخون تسلیم داشتند. اما اوری دیس فرار کرده به آمفی پولیس رفت و در آنجا توقیف شد. در نتیجه ٔ این وضع المپیاس بتخت نشست ولی نتوانست این اقبال را با اعتدال و میانه روی تلقی و تحمل کند. المپیاس آگاه گردید که کاساندر با لشکری نیرومند بمقدونیه میرود، آریستونوئوس را سردار قشون پادشاهی کرده به او دستور داد راه بر کاساندر ببندد و خود، اسکندر پسر اسکندر را با مادر او رُکسانه برداشته به پیدنا که شهری بود در مقدونیه رفت ، اشخاص دیگر هم از خانواده ٔ سلطنت و اقربای آنان و درباریان بسیار که وجودشان بکار جنگ نمیآمد، با المپیاس حرکت کردند. کاساندر موفق شد المپیاس را نابود کند و سپس خواست تخت و تاج مقدونیه را تصاحب کند و برای اینکه قرابتی با خانواده ٔ سلطنت بیابد، تِسّالونیک دختر فیلیپ دوم و خواهر اسکندر را گرفت. بعد در جلگه ٔ پاِّلن شهری بنا کرد موسوم به کاساندریا، که در مقدونیه از حیث جمعیت و خوبی اراضی و غیره اول شهر گردید. پس از آن کاساندر، که از دیرگاه بقصد نابود کردن اسکندر پسر اسکندر و مادر او رکسانه بود، خواست خیال خود را اجرا کند ولی قبلاً لازم دید قدری تأمل کرده ببیند کشته شدن المپیاس چه اثری در مردم میکند و نیز کارهای آن تی گون در آسیا بکجا میکشد.
بنابراین مقتضی دید که عجالةً اسکندر پسر اسکندر را که طفلی بود با مادرش در جائی مطمئن نگاه دارد تا موقع قتل هر دو برسد. با این مقصود او شهر آمفی پولیس را انتخاب کرده حاکم آنرا گلوسیاس نامی از دوستان خود قرار داد. هم درین وقت اطفالی را که با اسکندر تربیت میشدند، از دور او پراکند و دستور داد با او چنان رفتار کنند که با طفل شخصی از سواد مردم میکنند. آنتی گون مجلسی در آسیای صغیر تشکیل داد و کاساندر را مقصر دانست ، از اینکه المپیاس را کشته ، با اسکندر پسر رکسانه بسیار بدرفتاری میکند و تسالونیک را مجبور کرده زن او شود تا تاج و تخت مقدونیه را بدست آرد، اُلنتیان بدترین دشمنان مقدونیه را در شهری که ساخته (مقصود شهر کاساندریاست ) جا داده و شهر تِب را که مقدونیها خراب کرده بودند، از نو بنا میکند. این مجلس که مرکب از سربازان و مسافرین خارجه بود، فرمان صادر کرد که اگر کاساندر شهرهائی را که بنا میکند خراب نکند و اسکندر پسر رکسانه را بمقدونیها ندهد و مطیع آن تی گون که نایب السلطنه است ، نگردد، دشمن وطن است و همه ٔ یونانیها از هر ساخلو خارجی آزادند و استقلال کامل دارند (215 ق.م.). این فرمان در همه جا انتشار یافت و مقصود آن تی گون این بود که در یونان طرفداران بسیار پیدا کند و در آسیای علیا همه را به اشتباه اندازد که او بر ضد اسکندر پسر اسکندر نیست ، زیراولات عقیده داشتند که آن تی گون میخواهد او را از سلطنت خلع کند، پس از کشمکشهای بسیار کاساندر و بطلمیوس و لیزیماک در 311 ق.م. عهد صلحی با آن تی گون منعقد کردند و پس از آن کاساندر چون دید که اسکندر پسر اسکندر، بزرگ شده و در مقدونیه گفتگو ازین است که او را از محبس بیرون آورده بر تخت بنشانند، از عاقبت این کار ترسید و هلاک خود را در آن دید. بنابراین به گلوسیاس رئیس محبس نوشت که سر رکسانه و اسکندر را ببرد و تن آنها را پنهان دارد و چنان کند که اثری از این دو قتل نماند. این امر مجری گردید و کاساندر و لیزیماک و بطلمیوس و آن تی گون از این واقعه خوشنود شدند، چه آنها همواره نگران بودند که مبادا اسکندر پسر اسکندر بزرگ شده بر تخت نشیند و ملک پدر را از آنها بخواهد.از این زمان کسان مذکور امیدوار شدند که بر ممالکی که در تصرف آنان بود، بی منازع سلطنت خواهند کرد (311ق.م.). رجوع به ایران باستان ج 3 ص 1989، 1993، 2004،2023، 2027، 2032، 2044 و 2055 شود.

اسکندر. [ اِ ک َدَ ] (اِخ ) ابن انتونیوس رومی. پس از ارته و زده ٔ اول در آذربادگان حکومت کرده. (ایران نامه ج 3 ص 549).

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) ابن (سلطان ) بایقرا (میرزا...) چون سلطان بایقرا میرزا درگذشت ، سلطان حسین میرزا چند روز به لوازم سوگواری و تعزیت داری اقدام فرمود و بعد از اطعام فقراء و ایتام وختمات کلام ذی الجلال و الاکرام اولاد امجاد سلطان مرحوم ، سلطان ویس میرزا و اسکندر میرزا و سایر متعلقان و منتسبان آن حضرت را خِلَع گرانمایه پوشانیده از لباس تعزیت بیرون آورد. (حبیب السیر جزو3 از ج 3 ص 263).

اسکندر. [ اِ ک َ دَ] (اِخ ) ابن پولیس پرخون. کاساندر از سرداران مقدونیه آنگاه که قدرتی بدست آورد و قشون نیرومند جمع کردبقصد اسکندر پسر پولیس پرخون بطرف یونان راند، زیرایگانه کسی که لشکری داشت او بود و کاساندر میخواست منازعی نداشته باشد. او از تِسّالی به آسانی گذشت و تنگه ٔ ترموپیل را، که اتولیان دفاع میکردند، شکافته وارد ب ِاُسی گردید. کاساندر بطرف پلوپونس میراند و دانست که اسکندر پسر پولیس پرخون تنگ کُرَنت را دفاع میکند و برای اینکه در این جای تنگ قوای خود را تلف نکند، به مِگار رفته کشتی هایی ساخت و قشونش را با فیل ها بکشتی ها نشانده به اِپیدور واقع در پلوپونس درآمد و از آنجا به آرگس رفته ، اهالی را مجبور کرد از اسکندر برگشته طرفدار او گردند. بعد در ولایت مسنی شهرهایی را گرفت و چون اسکندر پسر پولیس پرخون نمیخواست جنگ کند، ساخلوی در تحت ریاست مولیکوس در گرانی گذارده بمقدونیه برگشت (316 - 315 ق.م.). اسکندر مزبورو پدر وی سپس با آن تی گون متحد شدند ولی در پلوپونس فقط چند محل را در دست داشتند و کاساندر بسیار قوی بود. بعد آریستودَم مأمور آن تی گون در پلوپونس ، با اسکندر مذکور عقد اتحاد بست. بطلیموس لاگُس حکمران مستقل مصر نیز پس از اتحاد با آساندر پادشاه کاریه ، در پلوپونس درصدد جنگ با اسکندر پسر پولیس پرخون برآمد. از طرف دیگر کاساندر به پلوپونس رفته و بهره مندیهایی یافت و پس از آن باسکندر پسر پولیس پرخون که شکست خورده بود، تکلیف کرد که اگر طرفدار او شود ریاست قشون خود را در پلوپونس باو خواهد داد. اسکندر، که از ابتدا برای همین مقصود با کاساندر جنگ میکرد، این پیشنهاد را پذیرفت و رئیس قشون پلوپونس گردید (314 ق.م.). اسکندر صاحب ترجمه را آلِکسیُن نامی که نقاب دوستی بروی داشت ولی باطناً دشمن او بود، در سی کیُن واقعدر پلوپونس کشت. (ایران باستان ج 3 صص 2027-2033).

اسکندر. [ اِ ک َدَ ] (اِخ ) ابن جانی بیک بن خواجه محمد. نهمین از امرای ازبک شیبانی ماوراءالنهر که از 968 تا 991 هَ. ق. حکومت کرده است. (طبقات سلاطین اسلام ص 242 و 244).

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) ابن حاج محمد. او راست جُنگی ، نسخه ٔ آن بخط خود او که در سالهای 1088 تا 1091 هَ. ق. نوشته در نجف موجود است. (الذریعه ج 2 ص 421).

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) ابن دُربیس بن عُکْبُر الوَرشَندی الخرقانی الهمدانی. شیخ منتجب الدین در فهرست خود (چاپ ملحق ببحارالانوار) او را یاد کرده گوید: امیر زاهد صارم الدین از فرزندان مالک بن حارث اشتر نخعی مردی صالح و وَرِع بود. علامه ٔ حلی در ایضاح الاشتباه او را در عنوان هارون بن موسی تلعکبری یاد کرده گوید: بخط صفی الدین بن معد دیدم که فضل اﷲ راوندی میگفته است : عکبر از امیران ورشند همدان است و از فرزندان او در آنجا امیر اسکندربن دربیس بن عکبر است که از امیران نیکوسیرت بود. (تنقیح المقال ج 1 ص 124).

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) ابن (شاه ) رستم. خوندمیر آرد: محمد زمان میرزا (تیموری ) شاه اسکندربن شاه رستم بن سید حمزه ای صدر را همراه شاه میر حسین به آستان سلطنت آشیان (سلطان حسین میرزا) ارسال داشته پیغام فرمود که بنابر فقدان یراق مناسب و عدم استطاعت ترتیب پیشکش عجالةالوقت میسر نشد که بملازمت شتابد انشأاﷲ تعالی بعد از آنکه بلخ را ببنده عنایت فرمایند و موکب عالی بصوب کابل نهضت نماید یراق کرده شرف ملاقات خدّام بارگاه عالم پناه حاصل خواهد کرد و پس از فرستادن شاه حسین و شاه اسکندر، محمد زمان میرزا عازم تسخیر شبرغان گشت... بعد از وصول بسر پل امیرنعمةاﷲ نیمشبی خبر رسید که آتش غضب حضرت پادشاه فریدون فر پس از ملاقات شاه اسکندر اشتعال یافته و بر جناح استعجال عنان یکران بصوب قرایغاج تافته بنابر آن میرزا محمد زمان به راه کوه که نزدیکتر بود عازم قرایغاج شد... رجوع بحبیب السیر جزء 3 از ج 3 ص 319 شود.

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) ابن سیمون سایرینی. (انجیل مرقس 15:21). وی یکی از معروف ترین عیسویان قدیم بود. (قاموس کتاب مقدس ).

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) ابن شاه غازی. فخرالدین و الدولة ناسوربن شهرآگیم ، ملقب بشاه غازی از استنداران و ملوک رستمدار پس از سی سال حکومت در سنه ٔ احدی و سبعمائة (701 هَ. ق.) متوجه عالم باقی گردید و ازو پسری ماند اسکندر نام ، مؤلف تاریخ طبری (ظ: طبرستان ) گوید که این اسکندر جد مادری ملوک زمان ماست. (حبیب السیر جزء 2 از ج 3 ص 105).

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) ابن عمرشیخ بن امیر تیمور (میرزا...). وی نواده ٔ تیمورلنگ و پسر معزالدین عمر شیخ است و در سنه ٔ در 806 هَ. ق. عنفوان جوانی مأمور فتوحات در ترکستان شد. جد او در این زمان در قشلاق قره باغ مقیم بود. اسکندر نوجوان بتاخت تا ختن و کاشغر پیش رفت و بعد از نیل بفتوحات مطلوبه عودت کرد و در این حال بولایت همدان و نهاوند منصوب گردید. آن زمان قره یوسف ترکمان در همدان بود و چون از واقعه مطلع گردید بترسید و چاره را درآن دید که شهر را ترک کرده پیش برادر خود پیرمحمد که در فارس بود برود و بعد از ورود بفارس برادر وی رابحکومت یزد فرستاد و اسکندر پس از قتل پیرمحمد، اول شیراز و سپس اصفهان را ضبط کرده مقر خود ساخت. در 817 بزعم خود شاهرخ طاغی و یاغی شد و کار بجنگ و جدال کشید و او باسارت افتاد. بعدها با برادر خود میرزا بایقرا به نیت ضبط اصفهان ببرادر دیگر خود رستم میرزا حمله و هجوم کردند. این بار هم کاری پیش نرفت و باز باسارت افتاد و مقتول گردید. (قاموس الاعلام ترکی ).
خوندمیر گوید: امیرزاده اسکندر بعد ازفوت خضر خواجه اغلان لشکر بولایت مغولستان کشیده و بسیاری از قلاع و بلاد آن حدود را مفتوح گردانیده سالماًغانماً به اندکان بازگردید. از استماع این اخبار صاحبقران کامکار (امیر تیمور) بغایت مبتهج و مسرور گشت. (حبیب السیر جزو 3 از ج 3 ص 156). در جنگ تیمور با ایلدرم بایزید پیرمحمد عمر شیخ و برادر او امیرزاده اسکندر با گروهی از امراء در هراول قرار داشتند. (حبیب السیر، ایضاً ص 163). سلطان معتصم بن سلطان زین العابدین شاه شجاع مظفری که حکومت عراق داشت در سال 812 قاضی احمد صاعدی بعزم تسخیر اصفهان و استرداد عراق از میرزا اسکندر نواده ٔ امیر تیمور بحوالی اصفهان آمد در حالیکه جماعتی از ارکان و اعیان فارس و عراق باو گرویده بودند. در حوالی آتشگاه اصفهان سپاهیان او و میرزا اسکندر بهم رسیدند لشکر سلطان معتصم شکست یافت و خود او بشهر اصفهان فرار کرد. در نزدیکی اصفهان درحالیکه اسب از جوی بجهانید چون مرد گرانی بود خود را نتوانست در پشت زین نگاه دارد از عقب بزمین افتاد،جماعتی که در تعقیب او بودند باو رسیده سر او را بریدند و باین نحو روزگار خاندان آل مظفر که قریب یک قرن در ممالک فارس و کرمان و یزد و عراق بکامرانی و سلطنت و عزت گذرانیدند منقضی گردید. (تاریخ عصر حافظ،غنی ص 445 و 449). اسکندر میرزا در شیراز کتابخانه ای دایر کرده و ملا معروف خوشنویس در آنجا بنوشتن اشتغال داشته و روزانه تا 1500 بیت مینوشته است. (حبیب السیر جزو3 از ج 3 صص 127 - 128). و رجوع بحبیب السیر همان جزء ص 176، 181، 182، 184 - 186، 190، 191، 193، 200، 205 شود.

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) ابن فیلبس الماقذونی. رجوع به اسکندر مقدونی و فهرست تاریخ الحکمای قفطی و فهرست امتاع الاسماع شود.

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ](اخ ) ابن فیلپوس. رجوع به اسکندر مقدونی و حبیب السیر جزء 1 از ج 1 ص 58 و جزء 2 از ج 1 صص 72 - 74 شود.

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) فیلفوس. رجوع به اسکندر مقدونی شود.

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) ابن فیلقوس. رجوع به اسکندر مقدونی شود.

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) ابن فیلیپ. رجوع به اسکندر مقدونی شود.

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) ابن فیلیقوس رومی. شارح من لایحضره الفقیه گوید: گاهی او را اخسندروس می گفته اند. او از فرزندان فلطیسانوس بن سام بن نوح است و صدوق در خصال گوید: حضرت صادق گوید نام او عیاش بود و سی وشش سال بر شرق و غرب حکومت کرد. (تنقیح المقال ج 1 ص 124). اخسندروس مصحف الکساندرس یونانی است. رجوع به اسکندر مقدونی شود.

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) ابن قابوس بن وشمگیربن زیار، ملقب بشرف المعالی خوندمیر گوید: امیر کیکاوس اسکندربن قابوس. وی بعد از فوت عم زاده (امیر باکالنجار ) در آن کوهستان (طبرستان ) حاکم گشت و او مؤلف کتاب قابوس نامه است. وفاتش در سنه ٔ اثنین و ستین و اربعمائة (462 هَ. ق.) اتفاق افتاد، بعد از آن پسرش گیلان شاه تاج ایالت بر سر نهاد. (حبیب السیر جزو 4 از ج 2 ص 160). مؤلف کتاب قابوسنامه امیر عنصرالمعالی کیکاوس بن اسکندربن قابوس بن وشمگیربن زیار،و کیکاوس نیز نام عنصرالمعالی پسر صاحب ترجمه است وبرای تصحیح قول خوندمیر سین «امیرکیکاوس » را در عنوان ترجمه باید بکسر خواند تا افاده ٔ بنوت کند. رجوع به کیکاوس بن اسکندر و مقدمه ٔ قابوسنامه چ نفیسی ص «د» ببعد و سفرنامه ٔ مازندران و استراباد رابینو ص 141 بخش انگلیسی و رودکی تألیف نفیسی صص 771-782 شود.

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) ابن قرایوسف ، از سلسله ٔ قراقویونلو (839-841 هَ. ق.) بعد از وفات قره یوسف قراقویونلو لشکری که بجلوگیری شاهرخ میرفت پراکنده گشت و پیشروان سپاه شاهرخ به فرماندهی بایسنقر پسرش وارد تبریز شده بنام شاهرخ سکه زدند.شاهرخ زمستان را در قره باغ گذرانیده و پس از دو ماه به تبریز وارد شد و بعزم سرکوبی پسران قرایوسف باخلاط و اطراف دریاچه ٔ وان رفت و بعد از جنگ سختی آنان را شکست داد (824) و خود از راه تبریز به خراسان مراجعت کرد، اسکندر پسر قره یوسف موقع را مغتنم شمرده آذربایجان را مجدداً بدست آورد. در سال 832 شاهرخ بار دیگر لشکر به آذربایجان برد و پیش از رسیدن امیرتیموربسلطانیه اسکندر آن شهر را ترک کرد شاهرخ ماه رمضان آن سال را در سلطانیه بسر برد و در سلماس (شاهپور) اسکندر را شکستی فاحش داد (832). اسکندر به اناطولی گریخت و شاهرخ آذربایجان را به پسر دیگر قرایوسف ابوسعید نام سپرد و بهرات بازگشت. در زمستان سال 835 اسکندر به آذربایجان رو نهاد و برادر را بقتل رسانیده و بتخریب قلاع اران و شروان پرداخت. در 838 شاهرخ بارسوم بدفع لشکر او لشکر کشید، زمستان را در ری گذرانید. در این وقت جهانشاه برادر دیگر اسکندر بخدمت او آمد و اسکندر آذربایجان را ترک کرد. سال بعد شاهرخ حکومت آنجا را به جهانشاه تفویض کرد، پس از بازگشتن شاهرخ به خراسان اسکندر با میرزا جهانشاه به جنگ پرداخت و از برادر شکست خورده بقلعه ٔ النجق نخجوان پناه برد و در آنجا در 25 شوال 841 بدست پسر خود قباد نام کشته شد. رجوع بحبیب السیر جزو 3 از ج 3 ص 64، 178، 197، 198، 200 - 202، 204، 227، 229 و مرآت البلدان ج 1ص 401 و ترجمه ٔ طبقات سلاطین اسلام لین پول ص 226 شود.

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) ابن (ملک ) کیومرث ، ملقب بجلال الدین. پس از مرگ ملک کیومرث بسال 857 هَ. ق. رستمدار بین دو پسر او کاوس و اسکندر، تقسیم شد و اسکندر مؤسس بنی اسکندر یا حکام کجور است. رجوع بسفرنامه ٔ مازندران و استرآباد رابینو ص 144، 146 و 154 بخش انگلیسی و حبیب السیر جزو 2 از ج 3 ص 106 و اسکندر رستمداری و اسکندر جلال الدولة شود.

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) ابن نماور، برادر ملک حسام الدولة اردشیربن نماور است. وی پس از مرگ برادر خویش بسال 640 هَ. ق. در ناتِل (طبرستان ) و نواحی مجاوره ٔ آن بحکومت برخاست و نام او بر منبر مسجد «کدیر» که درآن زمان «کویر» نامیده میشد حک گردیده است. (سفرنامه ٔ مازندران و استرآباد رابینو ص 154 بخش انگلیسی ).

اسکندر. [ اِ ک َدَ ] (اِخ ) ابن یعقوب بن آبکار. ادیب و تاریخ دان ارمنی الاصل. مولد او بیروت است و هم بدانجا در سنه ٔ 1303هَ. ق. در گذشته است. او راست : نهایةالارب فی اخبارالعرب. روضةالارب فی طبقات شعراءالعرب. نزهةالنفوس درادب. نوادرالزمان فی وقایع لبنان. دیوان شعر. مناقب ابراهیم باشا الخدیوی. (اعلام زرکلی ج 1 ص 100-101).

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) اغلان. یکی از اعیان امرای الیاس خواجه خان که در محاربه ٔ با امیرحسین و امیرتیمور مقید گردیده بقتل رسید. (حبیب السیر جزو 3 از ج 3 ص 127).

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) بطلمیوس ، معروف به اسکندر دوم. رجوع به اسکندر دوم شود.

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ](اِخ ) بطلمیوس نهم. از بطالسه ٔ مصر. پس از فوت بطلمیوس هفتم زن وی زمامدار گردید. او میبایست یکی از دوپسر خود را همکار خویش قرار دهد و چون ملکه پسر بزرگتر را که به بطلمیوس هشتم سوتَر دوم لاتیرا موسوم بود، دوست نمیداشت و او را در زمان سلطنت شوهر خود بقبرس فرستاده بود، پسر کوچکتر را که موسوم به بطلمیوس نهم اسکندر بود برای همکاری برگزید. مردم درین موقع دخالت کرده از ملکه خواستند که پسر بزرگتر را از قبرس برای معاونت در زمامداری بخواهد و پسر کوچکتر را بسمت والی بقبرس بفرستد. او راضی شد ولی قبلاً پسر بزرگتر را مجبور کرد زن و خواهر خود را که کلئوپاتر نام داشت طلاق بدهد، زیرا این زن را بسیار جاه طلب میدانست. پس از آن ، ملکه با لاتیرا امور دولت بطالسه را اداره میکرد، تا آنکه لاتیرا برخلاف میل مادر به آن تیوخوس سیزیکی کمک کرد و این قضیه باعث شد که ملکه قشون رابپسر بزرگتر شورانیده پسر کوچکتر را بتخت نشانید. لاتیرا که والی قبرس شده بود پس از چندی بنابر دسائس ملکه مجبور گردید از قبرس بیرون رود و پس از آن اعلان جنگ بمادر داد. در ابتداء اسکندر میخواست از سلطنت استعفا کند، ولی ملکه مانع شده گفت محکم در جای خود بنشین بعد طولی نکشید که اسکندر مادر خود ملکه را کشت و از جهت نارضامندی مردم فرار کرد و خواست بقبرس برود ولی در راه درگذشت (89 ق.م.) و لاتیرا را از قبرس خوانده بر تخت نشانیدند. (ایران باستان ج 3 ص 2157).

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) جلال الدوله. در اواخر سال 743 هَ. ق.، امیر وجیه الدین مسعود از سلسله ٔ سربداران از استرآباد بقصد تسخیر مازندران و رستمدار و فیروزکوه لشکر کشید و امرای معتبر مازندران در اطاعت او درآمدند. استندار یعنی امیر رستمدار در این تاریخ جلال الدوله اسکندر (744 - 761) بود و برادر او شاه غازی فخرالدوله که بعد از جلال الدوله به امارت رسید پس از شور، مصلحت چنین دیدند که برای دفع شر امیر وجیه الدین مسعود بعضی از ولایات مازندران را به او واگذارند و همین که سربداران در اعماق جنگلها و دره های رستمدار داخل شدند بر سر ایشان تاخته کارشان رابسازند. امیر مسعود در 18 ذی القعده ٔ سال 743 به آمل وارد گردید و در دشت اطراف آن شهر اردو زد. لشکریان جلال الدوله و شاه غازی شروع به دستبرد به اردوی او کردند و بر اثر تاخت و تازهای متوالی امیر سربداری رابستوه آوردند. امیر مسعود از ناچاری پس از نه روز اقامت در آمل بطرف رستمدار حرکت کرد و در آنجا نیز دچار همین مضیقه شد و سپاهیان وی گرفتار تعرض لشکریان مازندران گردیدند و او عاقبت رو بفرار گذاشت و همراهان او مقتول یا متفرق شدند و خود او نیز بچنگ مازندرانیان گرفتار آمده در آخر ربیعالاول 745 بقتل رسید. (تاریخ مغول صص 471 - 472). || اسکندر جلال الدولةبن زیار از پادوسبانان طبرستان. وی پس از تاج الدوله زیاربن کیخسرو بحکومت رسید (744) و در 761 درگذشت. (سفرنامه ٔ مازندران و استرآباد رابینو ص 145 و 152بخش انگلیسی ). و رجوع به اسکندر رستمداری... شود.

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) جلال الدین. رجوع به اسکندربن کیومرث شود.

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) چهارم. رجوع به اسکندربن اسکندر شود.

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) دوم. پادشاه مقدونیه. پس از آمین تاس سوم پسراو اسکندر دوم جانشین او شد و خواست سیاست تعرض نسبت باهالی تسالی اختیار کند، ولی تبی ها از آنها حمایت کرده با قشونی وارد مقدونیه گردیدند. در این احوال جنگ داخلی در این مملکت درگرفت. توضیح آنکه بطلمیوس که دختر آمین تاس را داشت بر اسکندر یاغی شد، بعد منازعه بدین ترتیب خاتمه یافت که در مقدونیه هر دو حکومت کنند، ولی اسکندر بزودی کشته شد و بطلمیوس تنها مالک الرقاب مقدونیه گردید. (ایران باستان ج 2 ص 1193).

اسکندر.[ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) دوّم ، بطلمیوس دوازدهم ، از بطالسه ٔ مصر (جلوس 80 ق.م.). (ایران باستان ج 3 ص 2185).

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) ذوالقرنین. رجوع به ذوالقرنین و اسکندر مقدونی شود.

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) رستمداری ، جلال الدولةبن تاج الدوله زیاربن کیخسروبن اسپندار [ ظ: استندار ] شهراکیم بن نام آوربن بی ستون . خوندمیر گوید: وی پس از فوت پدر (734 هَ. ق.) تاج اقبال بر سر نهاد، ولایت آمل و رستاق را ببرادر خود فخرالدوله شاه غازی عنایت فرمود و در ایام دولت جلال الدوله ، سلطان ابوسعید بهادرخان وفات یافت ، و امیر مسعود سربدار در سبزوار قوی شده ، در اواخر سنه ٔ 743 لشکر بمازندران کشید و در آنجا بدست لشکر اسکندر بقتل رسید، وغنیمت بی نهایت از جهاز و یراق سربداران بدست اهالی مازندران و رستمدار افتاده تجمل و حشمت و مکنت و عظمت جلال الدولة اسکندر بدرجه ٔ کمال رسید، و لشکر بحدود ری کشیده چند قلعه ٔ معتبر مفتوح گردانید. در تاریخ سید ظهیر سمت تحریر یافته که عادت اکثر مردم رستمدار و گیلان و مازندران چنان بوده است که موی سر می گذاشتند و دستار نمی بستند، اما بعد از قتل امیر مسعود سربدار، جلال الدوله و برادران سر تراشیدند و دستار پیچیدند، و جلال الدولة در صباح روز شنبه 21 ذیحجه ٔ 746 قلعه و شهر کجور را طرح انداخت و به اندک زمانی آن عمارت عالی را به اتمام رسانید و چون مدت ملکش به بیست و هفت سال رسید ناگاه بحسب اقتضای قضا در 761 بزخم خنجر یساولی متوجه عالم عقبی گردید. مفصل این مجمل آنکه جلال الدوله مسخره ای که قزوینی بود پیوسته در مجلس عیش و طرب احضار میکرد و بصیقل سخنان هزل آمیزش زنگ ملال از آئینه ٔ خاطر میزدود، در اثناء شبی یکی از اهل صحبت آن مسخره را سخنی درشت گفت و قزوینی از کمال نادانی خود را بر آن داشت که کاردی از میان کشیده برخاست که بر آن شخص زند و بدین جهت مردم بهم آمده ، غضب اوفروننشست و خوف بر ملک جلال الدولة غلبه کرد برجست که از خانه بیرون رود، قضا را کارد مسخره بی اختیار بر دستش خورده ، رستمداری فریاد برآورد که [ ملک را بزونه ] یعنی ملک را بزدند، در آن حال ملک پای از خانه بیرون نهاده یساولی که حاضر بود تصور کرد که او شخصی است که جلال الدوله را کارد زده است و میخواهد بگریزد، بنابراین خنجری بر پهلویش فروبرد، جلال الدوله در ساعت افتاد و بمرد. (حبیب السیر جزء 2 ج 3 ص 105). و نیز رجوع بهمان جزء ص 112 و 114 و اسکندر جلال الدوله شود.

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) (سد...) سدّ یأجوج و مأجوج. مؤلف مجمل التواریخ والقصص آرد: جایگاه آن ورای شهرهای خزرانست نزدیک مشرق الصیف ، چنانک درشکل عالم ظاهر کرده شده است. و میان آن جایگاه و خزر هفتاد و دو روزه راه است و از سلام الترجمان روایت است که امیرالمؤمنین الواثق باﷲ در خواب چنان دید که سد یأجوج و مأجوج گشاده شده بودی. پس مرا فرمود تا برگ بسازم و آن جایگاه روم تا معاینه ببینم ، و پنجاه مرد مرا داد و پنجاه هزار دینار و ده هزار درم دیت ،و هر مردی را هزار درم فرمود، و یکساله روزی و دویست استر داد تا زاد کشند، و مرا نامه فرمود باسحاق بن اسماعیل صاحب ارمنیه و آنجا رفتیم ، و اسحاق مرا نامه کرد بصاحب سریر و آنجا رسیدیم. او ساز کرد و دلیل ونامه فرستاد بملک الان و او ما را بفیلان شاه فرستاد و از آنجا ما را نامه نوشتند بملک طرخون و آنجا رفتیم و روزی و شبی بماندیم و پنجاه مرد با ما بفرستاد وساز کرد و بیست و پنج روز برفتیم تا بزمینی سیاه رسیدیم و بوی مردار و ناخوش می افتاد سخت عظیم و ما ساخته بودیم بویهای خوش دفع آنرا بهدایت خزریان و بیست و نه روز بر این صفت برفتیم و از آن حال و جایگاه پرسیدیم. گفتند درین زمین جماعتی بی قیاس مرده اند. بعد از آن بشهرهای خراب رسیدیم و بیست روزه راه برفتیم [ و از آن شهرهای خراب پرسیدیم ]، گفتند اینهمه شهرها آنست که از یأجوج و مأجوج خراب گشته است از سالها باز، بعد از آن بحصن ها بسیار رسیدیم نزدیک [ کوهی که ] سدّ بر شعبی از آن [ کوه بود ] و آنجا قومی بودندمسلمان و قرآن خوان و مسجد و کتاب [ داشتند ] برعادت [ دیگر مسلمانان ] و به تازی و پارسی سخت فصیح [ سخن گفتندی ]. پس از ما احوال پرسیدند، ما گفتیم رسولان امیرالمؤمنین ایم. ایشان خیره شده بتعجب یکدیگر راهمی گفتند: امیرالمؤمنین ؟ پس گفتند جوانست یا پیر،و کجا باشد؟ گفتیم جوانست و بشهر سامره باشد از ناحیت عراق و گفتند ما هرگز نشنیده ایم. پس سوی دربند و کوه رفتیم. یافتیم کوهی املس بی هیچ نبات ، سخت عظیم و کوهی بریده بوادئی عرض آن صد و پنجاه گز و برابر دو عضاده ٔ بنا کرده از هر دو روی وادی ، عرض هر یکی آنچ پیدا بود بیست و پنج گز و ده رش بزیر اندر خارج برسان خوان ، همه از خشت های آهنین و ملاط روی گداخته کرده ، و پنجاه گز بالای آن ، و دربندی آهنین ساخته و گوشهای آن برین [ دو ] عضاده نهاده درازا صد و بیست گز، برین عضاده ها بر سر هر یکی ازین دربند در مقدار ده رش اندر پنج ، و بالای این دربند هم ازین خشت آهنین همچند دیوار بود بصر را بر ارتفاع تا سر اصل کوه ، و شرفه ها بالای آن ساخته و قرنهای آهنین درهم گذاشته و دری از آهن بدو پاره بر وی آویخته ، هر یکی از عرض پنجاه [ گز ] در پنجاه گز، و پنج گز ستبری آن [ و ] قایمها بر مقدار دربند، و برین در بر بالا [ به ] پانزده رش بر، قفلی نهاده هفت من و یک گز پیرامونش ، و بالای این قفل [ به ] پنج رش حلقه ساخته درازتر از قفل و قفیرهای سخت عظیم بزرگ ، و کلیدی یک گز و نیم با دوازده دندانه ساخته هر یکی چندانک دسته هاونی قوی تر اندر سلسله ٔ هشت گز و چهار بدست دور آن آویخته اندر حلقه ٔبزرگتر از آن منجنیق در سلسله و آستانه در ده گز بطول اندر بسط صد گز راست میان هر دو عضاده ، و آنچ پیدا بود [ پنج گز بود و این ] همه بذراع سواد [ بود ] و رئیس این حصنها هر آدینه بر نشستی با ده سوار و هریکی پتکی آهنین بوزن پنجاه من داشتندی و سه بار بر آن قفل زدندی سخت تا آن جماعت که بنزدیک دربند بودندی آواز بشنیدندی بدانستندی که آنرا هنوز نگاهبانان اند و [ چون پتک بر قفل زدندی گوش بر در نهادندی و ] آواز و غلبه ٔ ایشان شنیدندی و اندر نزدیک این کوه حصنی بزرگ بود ده فرسنگ در ده فرسنگ فضاءِ آن و بر حدّ این دربند [ دو ] حصن دیگر بود [ فراخی هر یکی صد گزدر صد گز و بر در هر دو حصن دو درخت و اندر میان این دو حصن ] چشمه ٔ آب و اندر یکی حصن بقیت آلت عمارت نهاده از عهد ذوالقرنین دیگهای بزرگ از جهت گداختن روی را [ و بر هر دیگدانی چهار دیگ ] مانند دیگ صابون و مغرفها از آهن ، و خشتهای آهنین بملاط نحاس بر هم بسته هر خشتی یک گز و نیم بطول و همین قدر عرض و چندِیک بدست سمک آن ، بعد از آن پرسیدیم که شما کس را ازایشان دیده اید؟ گفتند وقتی بسیار بر سر شرفها آمدندهر شخصی چندِ بدستی و نیم بیش نبودند، بعد از آن بادی سیاه برآمد و بازپس افکندشان و نیز کس را ندیدم ، چون ما را بر آن اطلاع افتاد قصد بازگشتن کردیم و ما را دلیلان دادند و زاد و بناحیت مشرق بر هفت فرسنگی سمرقند بیرون آمدیم و سوی عبداﷲبن طاهر آمدیم مرا صدهزار درم داد و هر مردی را که با من بودند پانصد درم بداد، و از آنجا بسامره بازآمدیم پیش امیرالمؤمنین واین قصه بگفتیم و اندر آمدن و شدن ما بیست و هشت ماه روزگار گذشته بود و از این خبر نزدیک تر بدیدار سدّاسکندر هیچ روایت نیست ، واﷲ اعلم. (مجمل التواریخ والقصص صص 490 - 493). مراد از سدّ اسکندر را سد قفقازدانسته اند. رجوع بذوالقرنین در همین لغت نامه شود.

اسکندر. [اِ ک َ دَ ] (اِخ ) سوّم. رجوع باسکندر مقدونی شود.

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) (شاه...) والی کشمیر در زمان امیرتیمور گورکان. چون تیمور از کنارآب عزیمت جانب سمرقند کرد و بنواحی قریه ٔ مایله رسید در آن مرحله ایلچی شاه اسکندر والی کشمیر به پایه ٔ سریر سلطنت مصیر رسیدند و اظهار اطاعت و خدمتگذاری کرده نوازش یافتند. (حبیب السیرجزو 3 از ج 3 ص 154). و رجوع به اسکندر بت شکن شود.

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) (شاه...) یکی از ملوک هند که مهراج شادان وزیر او بود، و از این وزیر دیوانی در دست است. رجوع بفهرست کتابخانه ٔ مدرسه ٔ عالی سپهسالار ج 2 ص 615 شود.

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) کبیر. رجوع به اسکندر مقدونی شود.

اسکندر. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) گُجَسْتَک یا ملعون. لقبی است که ایرانیان به اسکندر مقدونی داده اند لکن پس از اسلام ، آنگاه که بغلط مفسرین لقب ذوالقرنین کورش بزرگ را به اسکندر دادند، در ادبیات ایران ناگزیر او را چون پیامبر می نمودند و صفاتی را که قرآن کریم بکورش میدهد بوی نسبت کردند. رجوع بذوالقرنین و اسکندر مقدونی در همین لغت نامه شود.

اسکندر. [ اِ ک َدَ ] (اِخ ) لَن سِسْت. رجوع به اسکندربن اروپ شود.

اسکندر. [ اِ ک َدَ ] (اِخ ) مقدونی ، مشهور به اسکندر گُجَسْتَک (ملعون ) یا کبیر (مولد 356، جلوس 336 و وفات 323 ق.م.). اسم این پادشاه مقدونی الکساندر بود و مورخین عهد قدیم هم چنین نوشته اند ولی مورخین قرون اسلامی او را اسکندر یا اسکندر الرومی و یا اسکندر ذی القرنین نامیده اند و بعضی هم اسکندر المقدونی (روم را باید بمعنی یونان یا مقدونی فهمید زیرا بیزانس یا روم شرقی را در زمان ساسانیان و قرون اولیه ٔ اسلامی روم میگفتند). اگر رعایت ترتیب تاریخ را بکنیم او در میان پادشاهان مقدونیه اسکندر سوم است زیرا چنانکه در جای خود ذکر شده است دو اسکندر نام دیگر قبل از او بر تخت مقدونی نشسته بودند، ولی مورخین عهد قدیم او را غالباًاسکندر پسر فیلیپ نامیده اند (در عهد قدیم معمول نبود که پادشاهان هم اسم را با اعداد ترتیبی ذکر کنند) و مورخین جدید اسم او را عموماً اَلِکساندر مقدونی یا آلکساندر کبیر نوشته و مینویسند. در داستانهای ما او را اسکندر گفته اند، ولی از کتب پهلوی مانند کارنامه ٔ اردشیر بابکان و بعضی دیگر دیده میشود که در ایران قدیم او را اَلِکسندر یا اِلِکساندر مینامیدند.
نَسَب : چنانکه گذشت پدرش فیلیپ دوم بود و مادرش اُلمپیاس دختر نه اوپ تولم پادشاه مُلُس ها . ملس ها مردمی بودند یونانی که در درون اپیر نزدیک دریاچه ٔ اِپئوم بوتی یا ژانین کنونی سکنی گزیده بودند و پادشاهان این مردم از خانواده ٔ اِآسیدها بشمار میرفتند و این خانواده هم نسب خود رابه آشیل پهلوان داستانی یونان در جنگ تروا میرسانید. بنابراین چون پادشاهان مقدونی عقیده داشتند که نژادشان به هرکول نیم رب ّالنوع یونانی میرسد مورخین یونانی نسب اسکندر را از طرف پدر به نیم رب ّالنوع مزبورو از طرف مادر به آشیل پهلوان داستانی میرسانند. (پلوتارک ، اسکندر، بند2). تولد اسکندر در شهر پِلا در ژوئیه ٔ (20 خرداد - 20 اَمرداد ) 356 ق.م. بود و در سن 20 سالگی بتخت نشست. زائد نیست گفته شود که در داستانهای ما اُلمپیاس مادر اسکندر را ناهید نامیده اند.
افسانه هائی راجع بنژاد او: چنانکه عادت مردمان است که در اطراف نام اشخاص فوق العاده داستانها یا افسانه هائی بگویند درباره ٔ اسکندر هم چیزهائی گفته اند. بعض مورخین عهد قدیم مانند دیودور این نوع گفته ها را بسکوت گذرانیده وفقط نسب او را ذکر کرده اند چنانکه مورخ مذکور گوید (کتاب 17 بند1) نسب اسکندر از طرف پدر به هرکول (نیم رب النوع یونانی ) و از طرف مادر به اِآسیدها میرسد ولی برخی دیگر مانند پلوتارک و کنت کورث این داستانها را ذکر میکنند بی اینکه بصحت آن عقیده داشته باشند و مقصود ما هم از ذکر افسانه ها فقط این است که احوال روحی معاصرین او را بنمائیم. کنت کورث گوید (اسکندر، کتاب 1 بند1): از این جهت که تقدیر همواره مطیع میل و شهوات اسکندر بود کامیابیهای او باعث شد که نه فقط پس از اینکه کارهایش را بانجام رسانید بلکه از ابتداء سلطنتش در نسب او تردیدکرده بگویند که آیا صحیح تر نیست بجای اینکه او را پسر هرکول و از اعقاب ژوپیتر بدانیم ، باین عقیده باشیم که او پسر بلافصل خود ژوپیتر است. بنابراین اشخاص زیاد بدین عقیده شدند که ژوپیتر بشکل ماری در رختخواب مادر اسکندر داخل شد و از این ارتباط اسکندر بدنیا آمد پس از آن خوابهائی که دیدند و جوابهائی که غیب گویان دادند تماماً مؤید این معجزه بود وقتی که فیلیپ از معبد دِلف سوءالی کردغیب گوی معبد مزبور یا پی تی به او گفت که باید بیش از همه برای ژوپیتر (آم من ) نیایش داشته باشد (معبد آم من چنانکه بالاتر ذکر شده نزدیک اُآزیس در همسایگی مصر بود) بعد مورخ مذکور گوید: دیگران این روایت را افسانه تصور میکنند ولی باز راجع به ارتباط غیرمشروع اُلمپیاس چنین گویند: وقتی که نکتانب پادشاه مصر بواسطه ٔ قشون کشی اخس ، شاه پارس ، از تخت و تاج محروم شد، بحبشه نرفت بل برای استمداد به مقدونیه آمد زیرا از فیلیپ بیش از دیگران میتوانست چشم داشت همراهی در مقابل قدرت پارسیها داشته باشد و در این وقت که میهمان فیلیپ بود با سحر دل اُلمپیاس را ربود و بستر میزبان خود را بیالود. از این زمان فیلیپ از ملکه ظنین گردید و همین قضیه بعدها باعث طلاق دادن زنش گردید (این داستان از منشاء مصری است و مقصود مصریها این بود که بگویند اسکندر پسر فرعون مصر است چنانکه درباره ٔ کبوجیه گفتند که چون او از شاهزاده خانم مصری زاده بودتخت مصر را از آمازیس غاصب انتزاع کرد)، سپس مورخ مذکور حکایت خود را چنین دنبال می کند: روزی که فیلیپ کلئوپاتر زن جدید را بقصر خود درآورد آتالوس عموی این زن (بقول دیودور برادرزاده ٔ او) اسکندر را از جهت قضیه ٔ ننگین مادرش سرزنش کرد زیرا اظهارات خود فیلیپ که اسکندر پسر او نیست او را تشجیع کرده بود، بالاخره قضیه ٔ اُلمپیاس در تمام یونان و حتی در نزد ملل مغلوبه شیوع یافت و تکذیب نشد اما قضیه ٔ اژدها دروغ بود و از این جهت آنرا از افسانه های قدیم اقتباس کرده بودند که با آن ننگ این خیانت را بپوشانند. بعد کنت کورث راجع بروابط نکتانب با المپیاس گوید: «زمان فراراو از مصر با این گفته موافقت نمیکند زیرا وقتی که نکتانب از مصر بواسطه ٔ استیلای اُخس از تاج و تخت موروثی محروم شد اسکندر شش ساله بود ولی کذب قضیه ٔ مراوده ٔ نکتانب با المپیاس صحت آنچه را هم که راجع به ژوپیتر گویند بهیچ وجه تأیید نمیکند حتی خود المپیاس بدعوی اسکندر که میخواست همه او را پسر ژوپیتر بدانندمی خندید و روزی بپسرش نوشت که بیجهت باعث تحریک خشم ژونن نسبت باو نگردد (موافق عقاید یونانیها ژونن زن ژوپیتر بود). در این مراسله المپیاس شایعه ای را دروغ دانست که مکرر آنرا اساساً تأیید کرده بود چه در موقع حرکت اسکندر بطرف آسیا او بپسرش گفته بود «فراموش مکن که نژاد تو از کیست و خودت را لایق چنان پدری که تو داشتی نشان ده ». چیزی که متفق علیه همه میباشد این است : چون نطفه ٔ اسکندر بسته شد تا زمانی که او بدنیا آمد معجزه های گوناگون و علاماتی دلالت میکرد که مردی فوق العاده بدنیا خواهد آمد، مثلاً فیلیپ در خواب دید که بر شکم اُلمپیاس مهری خورده که نقش شیری را مینماید و بعدها اسکندر این شایعه را شنید و از این جهت بود که در ابتداء اسم اسکندریه یعنی شهری را که در مصر بنا کرد لئون توپولیس نامند زیرا خواب فیلیپ را آریستاندر یعنی تردست ترین غیب گوئی که بعدها رفیق پادشاه جوان و کاهن او گردید چنین تعبیر کرد: «پسر فیلیپ دارای روحی بزرگ خواهد شد». شبی که اُلمپیاس زائید آتش معبد دیان را در اِفِس که معروفترین معبد آسیا بود بسوخت (این معبد یکی از عجائب هفتگانه ٔ عالم قدیم بشمار میرفت و دیوانه ای چنانکه نوشته اندآنرا آتش زد تا اسمش در تاریخ جاویدان بماند. اِفِس چنانکه مکرّر گفته شده از مستعمرات یونانی در آسیای صغیر بود) مُغهائی که در آن زمان در اِفِس بودند (مقصود مورخ از مُغها در اینجا باید سحره باشد نه کاهنان مذهب زرتشت ) گفتند در جائی مشعلی روشن شده که شعله های آن روزی تمام مشرق را فروخواهد گرفت و باز چنین اتفاق افتاد که در این زمان فیلیپ که تازه پوتی ده مستعمره ٔ آتنی را تسخیر کرده بوداز پیشرفتهای دیگر خود خبر یافت ، توضیح آنکه ارابه های او در بازیهای اُلمپ گوی سبقت ربودند و پارمِن ْیُن والی او در ایلریه فتح نمایانی کرد بعد در حینی که او غرق شعف و شادی بود خبر دادند که زن او اُلمپیاس فارغ شده و پسری آورده و نیز شیوع دارد که در شهر پِلا بر خانه ای که اسکندر در آنجا زاد دو عقاب جا گرفته تمام روز را در آن محل بماندند، دو عقاب را علامت دو امپراطوری اروپا و آسیا دانستند و چنین تعبیری پس از حدوث واقعه آسان بود و من در کتبی خوانده ام که درموقع تولد اسکندر زمین لرزه روی داد و رعد مدتی غرّید و برق بکرّات بزمین افتاد، فیلیپ از خوش بختی های پی درپی ترسید که مبادا خدایان بر او رشک برده درصدد کشیدن انتقام از او برآیند، این بود که از نِمِزیس درخواست کرد که در موقع کشیدن انتقام درازای عنایتهائی که از طرف طالعش شامل او شده است از بی عنایتی خود نسبت باو بکاهد» (یونانیهای قدیم عقیده داشتند شخصی که خیلی سعادتمند است مورد حسد خدایان واقع میشود و نمزیس که اِلهه ٔ انتقام است برای او بدبختیهائی تدارک میکند. بنابراین فیلیپ درخواست میکرده ربةالنوع مزبوره در کفاره ٔ او تخفیفی دهد).
چنین است افسانه ها و روایاتی که در اطراف اسم اسکندر گفته شده و پلوتارک هم در کتاب خود (اسکندر، بند1، 5) این گفته ها را ذکر کرده. از نوشته های کنت کورث هویداست که این روایات را باور نداشته ولی باید گفت که خود اسکندر چنانکه از کارهای او دیده میشود و پائین تر بیاید، عقیده ای راسخ داشته که او پسر خدای بزرگ یونانیها بوده.
کودکی و جوانی اسکندر: فیلیپ دوم که مردی عاقل و مآل بین بود میدانست که بزرگ شدن مقدونیه و حفظ ولایات و شهرهائی که به این مملکت افزوده فرع داشتن خلف اهلی است که باید پس از او بتخت نشیند بنابراین توجهی مخصوص به تربیت اسکندر کرد و با این مقصود لئونیداس نامی را که از اقربای اُلمپیاس بود مربی او قرار داد، در انتخاب طبیب و دایه و غیره نیز دقت های وافی کرد تا همه از خانواده های ممتاز و دارای اخلاق حسنه باشند، این اشخاص مراقبت کامل در تربیت جسمانی او کردند و بعد وقتی که اسکندر بزرگ شد فیلیپ به ارسطو فیلسوف معروف یونان که در این زمان بمکتب افلاطون میرفت نامه ای نوشت که تقریباًمضمون آن چنین بود: خدایان بمن پسری اعطا کرده اند ومن از تولد او در زمان شخصی مانند تو پیش از بدنیا آمدنش شادم زیرا امیدوارم که اگر مربای تربیت تو شودپسری ناخلف نگردد و بتواند پس از من بار گران این اندوخته های بزرگ را بدوش گیرد من عقیده دارم که نداشتن اولاد بمراتب بهتر از داشتن خلفی که درباره اش مقدر باشد پس از من باز افتضاحات و رسوائیهای نیاکان خود را مشاهده کند (مقصود فیلیپ احوال بد مقدونیه در زمان پادشاهان قبل از او بوده ). ارسطو سمت آموزگاری اسکندر را پذیرفت و مدتها بتعلیم و تربیت او پرداخت. (کنت کورث ، کتاب 1 بند2).
صفات جسمانی اسکندر: اعضای بدنش قوی و متناسب ، قامتش پست و خودش عصبی تر از آن چه مینمود، پوستی داشت سفید، بجز گونه ها و سینه که بسرخی میزد، دماغی مانند بینی عقاب و چشمانی برنگهای مختلف : چشم چپ سبزفام بود و چشم راست سیاه. از اثر چشمانش کسی نمیتوانست در آنها بنگرد بی اینکه در خود احترامی یعنی محبتی که با ترس آمیخته است نسبت به اسکندر احساس کند، در حرکات و رفتار چست و چالاک بود و چون این صفت را در سفرهای جنگی خیلی بکار میبرد میکوشید که در زمانهای عادی هم آنرا با ورزشهای گوناگون حفظ کند، در سختی ها و شدائد به اعلی درجه بردبار بود واز پرتو این صفت مکرّر خود و لشکرش را از خطرات بزرگ رهانید. از زمان طفولیتش قریحه و هوش فوق العاده دراو مشاهده میشد و از همین اوان گفتار و کردارش توجه اطرافیان او را جلب میکرد، فوق العاده جاه طلب و جویای نام بود چنانکه درباره ٔ او نوشته اند هر زمان پدرش فیلیپ شهر بزرگی را تسخیر میکرد و مقدونیها غرق شادی و شعف میشدند، اسکندر در میان رفقای خود اظهار افسردگی کرده میگفت «برای ما وقتی که از کودکی پا بیرون نهیم پدر من چیزی باقی نخواهد گذاشت ». (پلوتارک ، اسکندر، بند6) در عقاید مذهبی محکم بود و قربانیهای زیاد برای آلهه ٔ یونانی میکرد، مزاجش تند بود و خشم زودبر وی غلبه میکرد، بی اندازه میخواست که نقاشها و مجسمه سازها شکل و مجسمه ٔ او را چنان بکشند یا بسازند که شکیل و با صباحت منظر باشد. (همانجا، بند2). اگرچه اسکندر طبیعتاً صفات عالی داشت ولی توجه فیلیپ هم در تربیت او بسیار مؤثر افتاد زیرا فیلیپ هیچگاه فراموش نمیکرد که مصاحبتش در ایام کودکی با اپامی نونداس تا چه اندازه در تربیت او مؤثر بود بهمین جهت چنانکه ذکر شد ارسطاطالیس فیلسوف معروف یونانی را بدربار خواست تا او را تعلیم کند و اسکندر نحو و صرف زبان یونانی را نزد حکیم مزبور آموخت ، بعد فیلیپ معلمین دیگر برای اسکندر تهیه کرد و مخصوصاً اسب سواری و تیراندازی و ورزشهای گوناگون به او آموخت. پس از اینکه اسکندر بزرگ شد و بسنی رسید که میتوانست با علوم دیگر آشنا شود فیلیپ ارسطاطالیس را که در می تی لین میزیست برای تعلیم اسکندر باز بدربار خود خواست و حکیم مزبور چند علم دیگر و بخصوص طبیعیات را باو آموخت و دردربار مقدونی بماند تا اسکندر بتخت نشست و به آسیا برای جنگ گذشت. مورخین اسکندر نوشته اند که چون او علوم طبیعی و طب را دوست میداشت بعدها هشتصد تالان به ارسطو داد تا به مخارج تحقیقات در این علم صرف کرده کتاب خود را به اتمام برساند. و نیز نوشته اند (پلوتارک ، اسکندر، بند9 و کنت کورث ، کتاب 1 بند3): اسکندر مایل نبود که ارسطو چیزهائی را که باو آموخته بود منتشر کند چنانکه در نامه ای خطاب به ارسطو اسکندر از حکیم مذکور مؤاخذه میکند که چرا مقام علم آکروآماتیک را پست و کتابهائی در این باب منتشر کرده (از فحوای کلام مورخین مذکور چنین مستفاد میشود که مقصود فلسفه ٔ ماوراءالطبیعه بود)، ارسطو جواب داد که هرچند کتابهائی منتشر کرده اما کسی تااین علم را نیاموزد نخواهد توانست مفاد کتابهای او را بفهمد، بعد اسکندر کتاب ارسطو را راجع به رتوریک خواست و اکیداً قدغن کرد که این کتاب را بغیر از او بکسی ندهد زیرا میخواست از حیث دانش هم برتر از دیگران باشد. اسکندر در اوایل سلطنتش احترامی زیاد نسبت به ارسطاطالیس میورزید و میگفت که اگر فیلیپ بمن حیات داده ارسطاطالیس مرا تعلیم کرده که با شرافت و نام زندگانی کنم. برای فهم مطلب باید در نظر داشت که اسکندر فوق العاده جاه طلب بود و ارسطاطالیس هم با این صفت ذاتی او مساعدت میکرد چنانکه میگفت که در میان تمام فیوض زندگانی شرف و نام بالاتر از هر چیز است. تعلیمات ارسطاطالیس اثراتی خلل ناپذیر در دماغ اسکندر گذاشت و باعث شد که او حدّی برای جهانگیریهای خود قرار ندهد، این بود که پس از جنگی بجنگی میپرداخت و بالاخره جاه طلبی را بجائی رسانید که خواست او را خدا بدانند و چنانکه بیاید کالیستن ، مورّخ خود را کشت از این جهت که این داعیه ٔ اسکندر را استهزاء میکرد و نیز همین جاه طلبی اسکندر باعث شد که او بعدها مورد ملامت ارسطو گردید، فیلسوف مزبوراسکندر را از داعیه ای که داشت و خود را بالاتر از بشر میدانست علانیه در میان پیروان خود انتقاد میکرد و همین انتقادات اسکندر را از او سرد کرد بحدّی که ارسطو را دشمن خود پنداشت. از صنایع مستظرفه اسکندر موسیقی را خیلی دوست میداشت و خودش هم درس میگرفت ولی روزی پدر به او گفت «آیا تو شرم نداری که چنین خوب میخوانی ؟» از این زمان اسکندر از این صنعت دل سرد شد و الحان نغز بزمی را بیک سو نهاده فریفته ٔ آهنگهائی گردید که مردانگی را تحریک میکرد، بعد تی موته نامی موافق ذوق اسکندر خود را رزمی کرده نزد وی مقرّب گردید. از صنایع دیگر، اسکندر بفصاحت و بلاغت اهمیت میداد و از آناکسیمن که از اهل لامپ ساک بود پیروی میکرد، این شخص روزی باعث نجات وطنش شد، توضیح آنکه اسکندر میخواست شهر لامپ ساک را از این جهت که طرفدار ایرانیهابود خراب کند و چون دید که آناکسیمن از شهر خارج شده بطرف قشون اسکندر میرود و یقین کرد که برای درخواست عفو و اغماض درباره ٔ شهرش بنزد اسکندر روانه است قسم خورد که درخواست او را نخواهد پذیرفت ولی آناکسیمن چون از قسم اسکندر آگاه شد وقتی که او را دید درخواست کرد که اسکندر وطنش را خراب کند و پادشاه مقدونی چون قسم خورده بود خواهش او را نپذیرد از خراب کردن لامپ ساک بازداشت. (کنت کورث ، کتاب 1 بند 3). اسکندر از نقاشان زمان خود فقط آپ پل را بخود راه میداد و از مجسمه سازها لی سیپ و پولی کلت مورد توجه او بودند و از شعرای قدیم یونان اسکندر هیچکدام را بر همر ترجیح نمیداد و میگفت از تمام شعراء فقط همر توانسته درنوشته های خود تمام چیزهائی را که باعث قدرت دولتی میشود بیان کند، بنابراین اسکندر در سفر و حضر کتاب شاعر مزبور را با خود داشت و این کتاب را با خنجری زیر بالش خود میگذاشت و میگفت «این دو چیز در سفرهای جنگی توشه ٔ راه من است ». (پلوتارک و کنت کورث ). از قضایائی که به ایام جوانی اسکندر نسبت میدهند و جرئت و شجاعت او را مینماید قضیه ٔ ذیل است : در آن زمان اسبهای تِسّالی از حیث زیبائی معروف بودند، روزی اسبی برای فیلیپ از این ولایت یونانی آورده بودند و چون سرش بسر گاو شباهت داشت آنرا بوسه فال می نامیدند، اسب مزبور بقدری تندخوی و سرکش بود که از دوستان و مستحفظین فیلیپ کسی نتوانست بر آن بنشیند، در این حال در اطراف فیلیپ مذاکره شد که این اسب وحشی بی مصرف را رها کنند در جلگه آزاد باشد، اسکندر آهی کشیده گفت اسب به این زیبائی را بواسطه ٔ ترس و کم دلی از دست میدهند، فیلیپ برگشته به او گفت اشخاصی را که از تو در این فن ماهرترند بیجهت توهین مکن ، او جواب داد اگر اجازه دهید من او را رام میکنم ،فیلیپ گفت : «اگر نکردی چه ؟» اسکندر گفت : «قیمت اسب را میپردازم »، فیلیپ خندید و بالاخره قرار بر این شد که اگر او اسب را رام کرد از آن او باشد و قیمت آن را فیلیپ بپردازد والاّ خودش قیمت آن را بپردازد بی اینکه صاحب اسب گردد، اسکندر پس از تحصیل اجازه اسب را رو به آفتاب داشت تا سایه ٔ خود را نبیند زیرا ملتفت شده بود که اسب از سایه ٔ خود رم میکند، بعد از این کار چند دفعه دست بیال اسب کشیده او را بنواخت و پس از اینکه از حرارت اسب قدری کاست چابکانه جست و بر اسب نشست ، اسب بر دو پا ایستاد بعد لگد انداخت و تلاش کرد که از قید دهنه برهد و چون موفق نشد اسکندر را برداشت و در جلگه ای هموار تاخت ، اسکندر جلو او را رها کرد تا هر قدر میخواست دوید و گاهی هم با مهمیز او را بدویدن تحریک کرد، بالاخره اسب خسته شد و رام گردیدولی اسکندر او را راحت نگذاشت و چندان دوانید تا بالاخره اسب بکلی از نفس افتاد و ایستاد، در این وقت که اسکندر نزد فیلیپ برگشته بود پیاده شد و فیلیپ که از شادی در پوست نمی گنجید باطراف خود نگریست و بعد روبه اسکندر کرده گفت : «اسکندر! مقدونیه برای تو کوچک است در فکر مملکتی وسیعتر باش ». (پلوتارک ، بند8 و کنت کورث ، کتاب 1 بند3). فیلیپ چون جلادت و رشادت اسکندر را میدید همین که پسرش به رشد رسید او را در جنگهادخالت داد، بنابراین در محاصره ٔ بیزانس و جنگ فیلیپ با آتنیها چنانکه گذشت اسکندر شرکت کرد. در احوال اسکندر نوشته اند که از تزیینات و البسه ٔ فاخر احتراز داشت و میگفت : «استعمال تزیینات و جواهر حق زنان است زیرا زیبائی از لوازم آنان می باشد اما زیبائی مرد در فضائل اوست ». در ایام شباب از معاشرت با زنان بقدری گریزان بود که مادرش میترسید عنّین باشد ولی پس ازفتوحات خود در آسیا دارای 360 زن بود. شراب را در ابتداء دوست میداشت ولی بحدی که باعث مستی نگردد اما بعدها که فتوحات زیاد کرد چنانکه مورخین او نوشته اندصفاتی را که ذکر کردیم فاقد گردیده سادگی و بی آلایشی را از دست داد، پس از هر فتح ضیافتها میکرد و بمیگساری و مستی میپرداخت و در عیش و عشرت بقدری غوطه ور میگشت که چنانکه بیاید بالاخره از عیش و عشرت و ناپرهیزی بسیار درگذشت. این است اجمالاً آنچه مورخین یونانی و رومی در باب کودکی و جوانی اسکندر نوشته اند اما اینکه رفتار او پس از فتوحاتش چه بود در ضمن وقایع ایران بیاید. حالا مقتضی است که از کارهای او در یونان و نیز در اطراف مقدونیه بقدری که با تاریخ ایران ملازم است صحبت کرده بعد بذکر وقایع ایران بپردازیم. دانستن کارهای او قبل از قشون کشی به ایران از این حیث لازم است که اگر کارهای مزبور انجام نمیشد نمی توانست پا به آسیا بگذارد، پس دربار ایران آن زمان چنانکه می بایست به امور یونان اهمیت نداده.
کارهای اسکندر در بدو سلطنت : اسکندر در 335 ق.م. بتخت نشست و نخستین کار او تنبیه اشخاصی بود که در قتل پدرش دست داشتند، پس از آن به مراسم دفن پدر پرداخت و بعد زمام امور را بدست گرفت ، در ابتداء درباریان از جهت کمی سن ّ اسکندر وقعی به او نمیگذاردند ولی او توانست در اندک مدتی بواسطه ٔ نطق های ملایم و عاقلانه دل مردم را برباید، او همواره میگفت «با مرگ پدرم جز اسم شاه چیزی تغییر نکرده ، اداره ٔ امور بهمان نحو که درزمان پدرم بود دوام خواهد یافت ». رسولانی که نزد او می آمدند مورد ملاطفت میشدند و به یونانیها پیغام میداد نسبت به من با همان نظر عنایت بنگرید که بپدرم مینگریستید. اسکندر توجه مخصوصی نسبت بقشون داشت و غالباً به سان دیدن آن و مجبور کردن سپاهیان بورزشهای گوناگون اوقات خود را میگذرانید و از این جهت قشون مقدونی سپاهی شد ورزیده و دارای اطاعت نظامی. کلئوپاتْرزن دوم فیلیپ چندی قبل از مرگ او پسری آورده بود و آتّالوس که از اقربای نزدیک این زن بود کنگاشها بر ضد اسکندر میکرد تا او را از تخت دور کند بنابراین اسکندر از او بیمناک گردید بخصوص که آتالوس قبل از فوت فیلیپ بعزم جنگ با ایران بهمراهی پارمِن یُن به آسیارفته بود و اسکندر میترسید که مبادا او سربازان را با خود همراه و یونانیها را اغوا کند که پادشاه جوان را از تخت بزیر آرند، بر اثر نگرانی مذکور هِکاته یکی از دوستان خود را با قشونی به آسیا فرستاد تا آتالوس را دستگیر کرده نزد او آورد و باو دستور داد که اگر بگرفتن آتّالوس موفق نشد در اولین وهله او را بکشد. هِکاته به آسیا گذشت و قشون خود را سپاهیان پارمِن یُن و آتّالوس ملحق کرده منتظر موقع شد تا نقشه ٔ خود را انجام دهد. در این احوال آتنی ها که از برتری و ریاست مقدونیها در یونان بسیار ناراضی بودند از خبر فوت فیلیپ مشعوف گشتند وبتحریک دِموستن آتنی درصدد برآمدند که با مقدونیها مخالفت ورزند، با این مقصود رسولانی نزد آتالوس به آسیای صغیر فرستادند تا با همراهی او نقشه ٔ خود را اجرا کنند، در همین وقت شهرهای دیگر را محرّک شدند که آنها هم بر مقدونیه بشورند، بر اثر این تحریکات اِاُلیانها قرار دادند تبعیدشدگان زمان فیلیپ را برگردانند، تبی ها خواستند که ساخلو مقدونی از شهرشان خارج و مقدونیه فاقد برتری در یونان گردد آمْبْرسیت ها ساخلومقدونی را از دیار خود اخراج کردند، اهالی پلوپونس اعلام کردند که میخواهند موافق قوانین خودشان زندگانی کنند، بعض شهرهای ساحلی مقدونیه علم طغیان بیفراشتند و باین هم قانع نشده مردمان همجوار را که مقدونی نبودند بشورش و یاغیگری تحریک کردند، بر اثر خبرهای مذکور اسکندر متوحش و مقدونیها مضطرب گشتند که مبادا پادشاه جوان در مقابل اینهمه مشکلات درماند و دولت مقدونی از بیخ و بن براُفتد، ولی اسکندر بزودی از وحشت بیرون آمده چنین کرد: در ابتداء او اهالی تِسّالی را بطرف خود جلب کرده به آنها گفت که نژاد من و شما بیک نفر که هِرکول میباشد میرسد و در نتیجه تِسّالیان با وی همراه گشته قرار دادند که اسکندر مانند پدرش سپهسالار یونان باشد، پس از آن اسکندر از راه تسالی بطرف مردمان سواحل دریا رهسپار گردیده آنها را جلب کرد بعد به ترموپیل رفت و در آنجا شورای آم فیک تیون ها را منعقد داشته این مجلس را مجبور کرد که بموجب فرمانی او را از نو سپهسالار کل یونان بدانند، بعد او با آمبرسیت ها کنار آمد بدین ترتیب که وعده داد آنها را بزودی آزاد بگذارد تا موافق قوانین خودشان زندگانی کنند و پس از این کار با قشونی داخل ب اُسی شده و اردوی خود را در کادمه زده وحشت و اضطراب زیاد در تِبی ها ایجاد کرد، در این احوال آتنی ها مضطرب شدند و آنهائی که اسکندر را حقیر میشمردند از عقیده ٔ خود برگشتند، بالاخره آتنی ها تصمیم کردند که رسولانی نزد اسکندر فرستاده معذرت بخواهند از اینکه او را بسپهسالاری یونان نشناخته اند، دموستن آتنی نیز جزو رسولان بود ولی او نزد اسکندر نرفت یعنی تا سی ترون رفته از آنجا به آتن برگشت ، جهت این اقدام نطاق مزبور را مختلف توجیه کرده اند: بعضی تصور میکنند که چون همیشه بر ضد مقدونیه بود ترسید که مبادا خطری برای حیات او باشد، برخی گویند که خواست صداقت خود را بشاه ایران نشان دهد، زیرا از او برای ضدّیت باآتن مبالغی بسیار دریافت میکرد. عقیده ٔ آخری شاید بر نطق اسخین مبتنی باشد چه او به دموستن گوید «هرچند اکنون طلای شاه سراپای تورا گرفته ولی این زر تو را کفایت نخواهد کرد زیرا اندوخته ٔ غیرمشروع هیچگاه کافی نیست ». (دیودور، کتاب 17 بند 4 و آریّان ، کتاب 1 فصل 1 بند 1 و ژوستن ، کتاب 11 بند2). اگر این اسناد را صحیح بدانیم تردیدی نیست که دموستن کمک ایران را در این زمان در صلاح آتن میدید، نه اینکه برای گرفتن پول بایران نزدیک شده باشد. اسکندر رسولان آتن را با ملایمت پذیرفته آتنی ها را از وحشت بیرون آورد بعد بطرف کرنت رفت و در آنجا نمایندگان یونان را جمع و نطق مؤثری در آن مجمع کرد و در نتیجه مجمع مزبور اسکندر را بسپهسالاری کل یونان برقرار داشت و رأی داد که سفر جنگی بر ضدّ پارسیها از جهت وهن و آزارهائی که سابقاً درباره ٔ یونانیها روا داشته اند شروع شود و شهرهای یونانی به اسکندر کمکهای سپاهی و پولی کنند. (دیودور، کتاب 17 بند 42 و آریان ، کتاب 1 فصل 1 بند 1 و کنت کورث ، کتاب 1 بند 11 وژوستن ، کتاب 11 بند 2).
در این وقت قضایای آسیا چنین بود: پس از مرگ فیلیپ آتالوس با آتنی ها همداستان شده درصدد برآمد بر اسکندر یاغی شود ولی پس از چندی پشیمان گشته نامه ای را که دموستن باو نوشته بود نزد اسکندر فرستاد و خواست باو نزدیک شده سؤظن وی را رفع کند ولی در این احوال هِکاته برحسب مأموریتی که داشت او را بقتل رساند و تخم شورش از قشون مقدونی در آسیابرطرف گردید. سردار دیگر مقدونی پارمِن یُن پس از این قضیه مورد اعتماد اسکندر و یکی از سرداران نامی و مقرب اسکندر گردید. (دیودور، کتاب 16 بند 5). زمانی که اسکندر در کرنت بود خواست دیوژن معروف یونانی را که پیرو فلسفه ٔ کلبی بود ملاقات کند. اسکندر به کرانه رفته با دبدبه ٔ سلطنتی بر دیوژن ورود کرد و در موقعی که او در آفتاب گرم میشد اسکندر روبروی او ایستاده گفت : «دیوژن از من چیزی بخواه و هرچه خواهی میدهم »، حکیم مزبور جواب داد: «از آفتابم رد شو». این جواب بقدری در اسکندر اثر کرد که در حال فریاد زد: «اگراسکندر نبودم هرآینه میخواستم که دیوژن باشم ». از پلوپونس اسکندر به معبد دِلف رفت تا از غیب گوی آن (پی تی ) راجع بجنگی که در پیش داشت سئوالی کند. پی تی گفت در این روزها نمی توان بخدا نزدیک شد. اسکندر زن غیبگو را گرفته بزور بطرف معبد کشید، در این حال پی تی دید که در مقابل جبر چاره جز تسلیم و رضا و صرفنظر کردن از آداب مقدسه ندارد، این بود که به راه افتاد، گفت «پسرم ، بر تو نمیتوان غالب آمد»، پس از شنیدن این جواب اسکندر از آن زن دست بازداشته گفت «جوابی را که میخواستم شنیدم » و بعد از معبد بیرون رفت (کنت کورث ، کتاب 1 بند10 و پلوتارک ، اسکندر، بند 8 - 9).
اسکندر در تراکیه : از یونان اسکندر به مقدونیه برگشت و درصدد تنبیه تراکیهابرآمد، با این مقصود از آمفی پولیس به تراکیه رفته باقوام کوچک آزادی که در تراکیه میزیستند پرداخت و ده روز راه پیمود تا بپای کوه اِموس رسید، اهالی بقله ٔ کوه پناه برده ارابه های زیادی در آنجا جمع کردند، تا در موقع حمله ٔ اسکندر آنها را از بالا بزیر پرتاب کنند و سپاهیان مقدونی در زیر آنها خرد شوند، اسکندر نقشه ٔ اهالی را دریافت و بسپاهیان خود دستور داد صفوف خود را بگشایند تا ارابه ها رد شود و اگر دیدند وقت برای این کار ندارند بخوابند و تنشان را با سپرها بپوشانند، آنها چنین کردندو از پائین آمدن ارابه ها اگر چه صدای مهیبی برخاست ولی آسیبی به سپاهیان اسکندر نرسید، پس از آن مقدونیها قله ٔ کوه را گرفته دشمن را هزیمت دادند و اسرا و غنائمی برگرفتند. (آریّان ، کتاب 1 فصل 1 بند2 و کنت کورث ، کتاب 1 بند11).
جنگ اسکندر با مردم تری بال : بعد اسکندر با مردم تری بال طرف شد و پادشاه آن سیرموس نام به آن طرف رود ایستر که دانوب کنونی باشد گذشت ، اسکندر چون سفاین بقدر کفایت نداشت از رود مزبور نگذشت و مراجعت کرد ولی پس از آنکه با مردم گت طرف شد در قایقهائی سپاهیانی به آن طرف رود دانوب عبور داده با این مردم جنگ کرد، آنها عیال و اطفال خود را برداشته عقب نشستند و عدّه ای از آنها اسیر گشتند. پس از آن از سیرموس و نیز از طوایف ژرمنی رسولانی نزد اسکندر آمده هدایائی از طرف پادشاهان خود برای او آوردند و خواستار صلح و روابط دوستانه شدند (ژرمنها از رود دانوب تا دریای آدریاتیک منتشربودند). بلندی قامت آنها و حرارتی که نشان میدادند باعث تعجب اسکندر شد و از رسولان پرسید از چه بیش از هر چیز میترسند و تصور میکرد که خواهند گفت از قدرت او ولی آنها جواب دادند از هیچ چیز مگر از اینکه آسمان بسر ما بیفتد، اسکندر لحظه ای در فکر شد و گفت ژرمنها جسورند و بعد با آنها عقد اتحادی بست و با سیرموس و دیگران نیز صلح کرد زیرا دید جنگ در اینجاها سخت و بیفایده است چه این صفحات مملکتی است فقیر ولی مردمانی دارد دلیر، این بود که مصمم شد زودتر به ایران حمله برد زیرا ثروت شاهان ایران و آبادی ممالک تابعه ٔ آن در این زمان معروف آفاق بود. (کنت کورث ، کتاب 1بند 6 - 7). آریان سفارت مزبور را از طرف مردم سلت و راجع بمردمان کنار دانوب چنین گوید: رود دانوب از میان ممالکی میگذرد که اکثراً سلتی اند، در انتها کادها و مارکومان ها سکنی دارند، بعد یک خانواده ٔ سارمات که به ایازیژ موسوم اند، بعد گت ها که بجاویدان بودن روح معتقدند، سپس سارماتها و بعد سکاها. (همانجا، کتاب 1 فصل 1 بند 3 - 4).
عزیمت اسکندر به ایلیریه : بَردیلیس پادشاه قسمتی از ایلیریه که در زمان فیلیپ با او جنگ کرده مغلوب و مطیع شده بود در سن نودسالگی درگذشت. پسرش کلیتوس از اشتغال اسکندر بجنگ بامردمان آن طرف دانوب استفاده کرده علم مخالفت بیفراشت و با گلوسیاس پادشاه قسمت دیگر ایلیریه که معروف بایلیریه ٔ تلان تیانی بود متحد شد. در این احوال به اسکندر خبر رسید که اتاریاتها که در سر راه او واقع بودند نیز شوریده اند ولی لانگاروس پادشاه آگریان از اسکندر خواهش کرد که مطیع کردن این مردم را باو گذارد، اسکندر او را نواخت ووعده کرد خواهر خود سینا نام را باو بدهد (این دختر فیلیپ از زن ایلیری او بود و او را به آملیناس به زنی داده بود). لانگاروس مردم مزبور را شکست داد ولی قبل از اینکه خواهر اسکندررا ازدواج کند بمرد. بعد که راه اسکندر مصفا گشت بطرف ایلیریها روانه شد و از معبر تنگی که بین کوه و دره ٔ رودخانه واقع است در ابتدا بحیله ٔ جنگی و بعد جنگ کنان گذشت ، پس از آن چون شنید که دشمن در جائی بی اینکه سنگرهائی ساخته یا قراولانی گماشته باشد اردو زده اسکندر شبانه باین اردو حمله برده ناگهان بدان شبیخون زد و تقریباً نصف دشمن را کشت. کلیتوس بشهر پلیون پناه برد و بعد از ادامه ٔ جنگ با اسکندر منصرف شده نزد تلان تیان رفت. (آریان ،کتاب 1 فصل 1 بند5 و کنت کورث ، کتاب 1 بند 12). قابل ذکر است که آریان گوید ایلیریها قبل از اینکه شروع بجنگ کنند برای فتح سه نوجوان و سه دختر و میشی سیاه قربان کردند.
قیام تبی ها بر اسکندر: در این احوال که اسکندر با مردمان همجوار مقدونیه مشغول گیرودار بود در یونان خبری منتشر شد که اسکندر درجنگ با تری بال ها کشته شده و چون یونانیها باطناً اسکندر را دوست نمیداشتند دشمنان او فرصت یافتند که این خبر را با جعلیاتی تأیید کنند؛ یکی میگفت : «من خودم دیدم که او را احاطه کرده بودند»؛ دیگری انتشار میداد «من بچشم خود دیدم که زخم برداشته بود». در این موقع شادی و شعف تبی ها را حدی نبود و قیام بر اسکندر از این شهر شروع شد. توضیح آنکه تبعیدشدگان زمان فیلیپ جرئت یافته در تحت ریاست فنیکس و پروتیت بساخلو مقدونی در کادمه که از ارک بیرون آمده بود حمله بردند ارک را محاصره کردند و بعد رسولانی بتمام شهرهای یونانی فرستاده برای آزادی یونان کمک خواستند. دموستن که کینه ٔ مقدونی ها در سینه اش شعله ور بود موقع را مغتنم دانسته مجاهدت کرد که آتنی ها به تبی ها کمک کنند و بعد که دید کمکی از طرف آتنی ها نشد پولی برای تبی ها فرستاد و اسلحه به آنها رسانید، آریان گوید که رسولان ایران سیصد تالان به او داده بودند که به این مصرف برساند، از طرف پلوپونسی ها نیز جنبشی شد یعنی قشون زیاد در ایستم جمع کردند ولی آن تی پاتر که قائم مقام اسکندر در مقدونیه بود از پلوپونسی ها خواهش کرد با تبی ها همداستان نشوند، با وجود این لاسدمونیها رسولان تب را پذیرفتند، سپاهیان پلوپونسی ببدبختی تبی ها رقت آورده به جنگ مایل بودند ولی فرمانده آنها آستیلوس که از اهل آرکادی بود حرکت قشون را بتأخیر میانداخت تا تبی ها در موقع سخت تری واقع شده پول بیشتر بدهند، توضیح آنکه او ده تالان میخواست. تبی ها نمی توانستند این مبلغ را بپردازند از طرف دیگر کسانی که در یونان از طرفداران مقدونیه بودند سردار مزبور را بمسامحه و مماطله تشویق و باو وعده هائی میکردند در این احوال باز دِموستن پولی به پلوپونسی ها غیر از آرکادیها داد تا بکمک تبی ها حرکت کنند و بر اثر این اقدام دِموستن باز گفتند که شاه ایران سیصد تالان به دموستن داده تا اشکالاتی در یونان برای اسکندر تولید کند، همین که اسکندر از قیام تبی ها آگاه شد از شهر پلیون بسرعت بطرف یونان حرکت کرده پس از هفت روز بشهر پلن واقع در تسالی رسید، از آنجا پس از شش روز وارد ب ِاُسی گردید و بلادرنگ خود را بیک فرسنگی تِب رسانید، تبی ها که بواسطه ٔ بی احتیاطیشان از حرکت اسکندر بی خبر بوده گمان میکردند که او در ماوراء ترموپیل است از بودن اسکندر در یک فرسنگی تِب غرق حیرت شدند و در ابتداء پنداشتند این شخص یکی از سرداران پادشاه مقدونی میباشدکه اسکندر نام دارد و پسر اروپ است نه خود پادشاه مزبور، اسکندر بدروازه ٔ تب که در سر راه آتن بود نزدیک شد ولی نخواست فوراً جنگ کند زیرا امیدوار بود که تبی ها پشیمان شده پوزش خواهند خواست ، ولی تبی ها جمع شده تصمیم کردند که تا آخرین نفس بجنگند و حال آنکه میدانستند برتری با قشون اسکندر است زیرا سپاه او مرکب بود از سی هزار پیاده وسه هزار سوار که تماماً ورزیده بودند و اسکندر این عده را برای حمله بایران حاضر کرده با کمال بیطاقتی منتظر بود که در یونان آرامشی برقرار گردد تا بتواند به آسیا برود، سپاه تِبی از ده هزار تجاوز نمیکرد و این عدّه را هم مردم شهرآماده کرده بودند زیرا اولاً آتنی ها جز فرستادن اسلحه کمکی نکردند و لاسدمونیها در ایسْتم منتظر بودند که ببینند عاقبت کار چه میشود. اسکندر با وجود فزونی قوه ٔ خود چون میخواست بکار یونان زودتر خاتمه دهد جارچیانی فرستاد جار زنند که هر کس از تبی ها به اردوی او بیاید پناه خواهد یافت ، در مقابل این کار اسکندر تبی ها هم جارچیانی ببالای دیوارهای شهر فرستاده اعلام کردند که هر کس با شاه بزرگ (یعنی شاه ایران ) و تبی ها بر ضد جبار متحد شود تبی ها اورا پناه خواهند داد، وقتی که اسکندر خبر این رفتار تبی ها را شنید از شدت خشم مانند آتش برافروخت و حمله را بشهر شروع کرد جنگ خونین بود و تبی ها با کمی ِ عده در مقابل قشون کثیرالعده و ورزیده ٔ مقدونیها سخت پا فشردند و پس از آنکه تیرهاشان تمام شد با شمشیر جنگیدند و تیراندازان کرتی را رانده تا نزدیک اسکندر تعقیب کردند. در این حال چون اسکندر دید مقدونیها از دلاوری تبی ها خسته و فرسوده شده اند امر کرد قشون تازه نفس او که در ذخیره مانده بود، یعنی آخرین قسمت قشون او وارد کارزار شود. مقدونیهای تازه نفس بر تبی ها تاختند با این امید که آنهارا هزیمت خواهند داد، ولی برخلاف انتظار اسکندر و آنها تبی ها باز مقاومت کردند و کشتاری مهیب درگرفت ، تبی ها جنگیهای خود را تشجیع میکردند، جنگهای نامی گذشته را بخاطر آنها می آوردند و بمقدونیها میگفتند اذعان کنید که مغلوب شده اید. در این احوال که اسکندر از عاقبت کارزار نگران بود ناگاه دید که یکی از دروازه های کوچک تِب نیمه باز است بی اینکه مستحفظ داشته باشد، و فوراً به پردیکاس امر کرد با عده ٔ خود داخل شهر گردد، و اوامر اسکندر را اجرا کرد، اما تبی ها که فالانژاوّل مقدونی را از کار انداخته بودند و به فالانژ دوّم پرداخته آنرا سخت عقب مینشاندند، و نزدیک بود شاهد فتح را بآغوش کشند ناگاه خبر یافتند که دشمن داخل شهر شده و بر اثر آن تصمیم کردند عقب نشسته در درون دیوارهای شهر بجنگند. ولی این عقب نشینی بواسطه ٔ فشاردشمن بنحوی صورت گرفت که باعث شکست تِبی ها گردید توضیح آنکه در میان گیرودار سوارهای تِبی با پیاده نظام تِب در یک وقت داخل شهر شدند پیاده های زیاد در زیر سم ّ ستوران لگدمال گشتند و عدّه ٔ کثیری هم از تبی ها معابر را گم کرده با اسلحه بخندقها افتاده مردند، ازطرف دیگر قشون مقدونی که در کادمه محصور شده بود ازاین موقع استفاده کرده ، بیرون آمد و به تبی ها حمله برده کشتاری زیاد کرد، پس از اینکه مقدونیها شهر را گرفتند باز تبی ها دست از جنگ نکشیدند. دیودور گوید (کتاب 17 بند 13): یک نفر تبی از مقدونیها امان نخواست بلکه جلو مرگ رفته با مقدونیها درآویخت ، کینه ٔ تبی ها بقدری بود که با وجود اینکه زخم برداشته و در حال نزع بودند مقدونیها را گرفته خفه میکردند یونانیهائی مانند تس پیان اهالی پلاته و غیره که در قشون مقدونی بودند و کینه ٔ تبی ها را از دیرگاه در دل داشتند؛ حالا موقع کینه توزی بدست آوردند و کمتر از مقدونیها شقاوت نکردند و حال آنکه شقاوتهای مقدونیها را حدّی نبود. کنت کورث که فریفته ٔ کارهای اسکندر است در این موقع نمیتواند خودداری کند و گوید (کتاب 1 بند 18): شقاوتی نبود که این شهر میدان آن واقع نشده باشد، کشتاری مهیب درگرفت و مقدونیها زن را از مرد و کوچک را ازبزرگ تمیز ندادند. دیودور گوید (کتاب 17 بند 13): زنان و اطفال بمعابد پناه بردند و مقدونیها آنها را به بدترین شکلی راندند، یونانی یونانی را میکشت ، پدر و مادر را اقوام آنها نابود میکردند. بالاخره شب دررسید و حکم غارت داده شد، و پانصد نفر مقدونی در موقع غارت بدست تبی ها معدوم گشتند، پس از اینکه شش هزار تبی بقتل رسیدند فاتح امر کرد دست از کشتار بردارند و از اهالی شهر آنچه باقی مانده بود بعدّه ٔ سی هزار نفراسیر شدند و این عدّه را اسکندر بمزایده گذاشته برده وار بفروخت. کنت کورث از قول کلی تارک گوید: مقدار غنائمی که نصیب اسکندر شد چهار صد و چهل تالان بود ولی برخی گفته اند که تنها از فروش تبی ها این مبلغ عایدگردید. شرح این جنگ را سایر مورخین بطور وحشت آور نوشته اند (پلوتارک ، اسکندر، بند 11،12 و آریان ، کتاب 1فصل 2 بند2،3 و کنت کورث ، کتاب 1 بند 13 و ژوستن ، کتاب 11 بند 3، 4). تسالیان چون به اسکندر کمک کرده بودند پاداش یافتند، اسکندر قرض آنها را بشهر تب که صد تالان بود بخشید و بعد در شهر تِب بعدّه ٔ کمی از اهالی آن که در میان شهر چند نفر کاهن بودند آزادی داد، در میان این اشخاص اسم زنی را تی موکله نام ذکر میکنند، قضیه ٔ او چنین بود: یکی از سرکردگان اسکندر این زن را اسیر و بی سیرت کرد وبعد از او پرسید که نفیس ترین اشیاء خود را کجا پنهان داشته ای ؟ تی موکله اشاره بچاهی کرده گفت در این چاه و چون سرکرده ٔ مزبور بلب چاه رفته خم شد تا در درون چاه بنگرد زن از پشت دو پای او را کشید بچاه سرازیرش کرد و در حینی که سرکرده ٔ مزبور بیهوده تلاش میکرد تا مگر از چاه بیرون آید تی موکله چند سنگ بسرش نواخته کار او را بساخت بعد کسان سرکرده او را گرفته نزد اسکندر بردند و او پرسید تو کیستی ؟ زن جواب داد «خواهر ته آژن یعنی آن کسی که رئیس تبی ها بود و برای آزادی یونان کشته شد. چون خواستم از دست بردی که بناموس من شده بود انتقام بکشم راهزنی را که شرف مرا ربوده بود کشتم اگر تو میخواهی روح سرکرده ات را با کشتن من راضی کنی بدان که برای زن عفیفه پس از اینکه عصمت او لگدمال شد ناچیزتر از همه چیز زندگانی است و هر قدر تو در ریختن خون من شتاب کنی باز دیر است زیرا من شرف خود و آزادی وطنم را بخاک سپرده و با وجود این هنوز زنده ام ». اسکندر ازین سخن بخود آمده گفت تقصیر با سرکرده ٔ من بوده و پس ازآن زن را ستود و امر کرد آزادش کنند و اقربایش را نیز از قید برهانند. اما شهر تب که در تاریخ یونان نام بزرگی داشت و مردان نامی از خود بوجود آورده بود از این زمان نیست و نابود شد زیرا اسکندر بشورای نمایندگان یونانی رجوع کرد تا معلوم دارند که با شهر تب چه باید کرد و چون مردمان ب ِاُسی و فوسه از اهالی تِب کینه ها در دل داشتند و تصور می کردند تا شهر تب بپاست دشمنی آنان برطرف نخواهد شد، برای نابود کردن تب گفتند تبی ها به خشیارشا در موقع لشکرکشی او به یونان کمک کردند شاهان پارس آنها را متحدین خود خواندند وسفرای آنها را شاهان مذکور حتی به خودشان مقدم میداشتند. بر اثر این حرفها معلوم است بنا بمیل اسکندر شورای مزبور رأی داد که دیوارها و عمارت این شهر را خراب و خاک تِب را بین فاتحین تقسیم کنند بنابراین مقدونیها در حالی که نی زنان آنها مینواختند شهر تب رادر یک روز از بیخ و بن برافکندند فقط بحکم اسکندر معابد و مجسمه های خدایان یونانی سالم ماند. و شهر تب پس از هشت قرن از زمان بنایش از صفحه ٔ یونان محو شد،بعدها پس از فوت اسکندر کاساندر پسر آنتی پاتر خواست برای لکه دار کردن اسم اسکندر شهر تب را از نو بسازد و با این مقصود دیوارهای قدیم این شهر را از نو بساخت ولی شهر مزبور مقام و مرتبه ٔ دیرین خود را دیگرنیافت : از این زمان ببعد تب شهری بود کوچک و گمنام که پیوسته دستخوش حوادث میشد و به فلاکت امرار زندگانی میکرد. (کنت کورث ، کتاب 1 بند14). آریان پس از اینکه شقاوتهای اسکندر و مقدونیها را شرح میدهد میگوید: این بدبختی که دامن گیر تب شد مجازاتی بود که خدایان از جهت سازش تبی ها با پارسیها برای این شهر تهیه کرده بودند. (کتاب 1 فصل 2 بند3). بعد مورخ مذکور گوید اثرات وحشت انگیز این واقعه در یونان چنان بود که نظیر آن هیچگاه دیده نشده بود.
تقاضای اسکندر از آتن : اسکندر پس از اینکه کار تِب را بساخت رسولانی به آتن فرستاده خواست آن شهر از ناطقین خود اشخاصی که برضد اسکندر بودند و عده شان به ده میرسید به او تسلیم کند، در میان ناطقین دِموستن و لیکورگ از همه نامی تر بودند و اسم دموستن را مخصوصاً رسولان ذکر کردند. برای فهم مطلب باید بخاطر آورد که دموستن سخت تر و بدترین دشمن فیلیپ و اسکندر بود و بقدری نسبت به مقدونیها کینه میورزید که هیچ امیدوار نبود در صورت تسلیم شدن مورد عفو و اغماض گردد. راجع به او نوشته اند که پس از کشته شدن پیشنهاد کرد برای جاویدان کردن اسم پوزانیاس معبد کوچکی بیاد او بسازند و بشکرانه ٔ این واقعه خدایان را نیایش کنند و جشنها گیرند، نسبت به اسکندر هم بد میگفت. توضیح آنکه گاه او را بچه و گاهی بی حمیت میخواند، و نیز بالاتر ذکر شد که با آتّالوس همداستان بود و پیوسته او را بقیام بر ضد اسکندر ترغیب میکرد. امّا کینه ٔ اسکندر نسبت به آتنی ها از اینجا بود که آنها مجسمه ٔ فیلیپ را شکسته و بی احترامی های دیگر به اسکندر کرده بودند و بعد هم نه فقط تبی های فراری را پذیرفتند بلکه آتن بمناسبت واقعه ٔ زیر و زبر شدن تب عزادار شد و عید باکوس را نگرفت ، این را هم باید در نظر داشت که دشمنان دموستن همواره انتشار میدادند که او با شاه بزرگ روابطی دارد و از او برای برانگیختن یونان بر اسکندر پول میگیرد معلوم است که اسکندر از جهت شتابی که برای لشکرکشی بایران داشت تا چه اندازه از این انتشارات بخود می پیچید زیرا میدید که تحریکات دموستن نزدیک است نقشه ٔ او را عقیم گذارد باری رسولان اسکندر واردمجمع آتنی ها شده تقاضای اسکندر را بیان کردند و همین که این خبر در شهر انتشار یافت مردم آتن در موقع مشکلی واقع شدند از طرفی نمیخواستند اهانتی بشهر خود وارد آرند، از طرف دیگر رفتار اسکندر با تب برای آنان درس عبرت شده بود و میترسیدند که مبادا او با آتن هم همان معامله کند که با تِب کرد. بالاخره فوسیون که لقب پاکدامن داشت و با رفتار دموستن مخالف بود برخاسته گفت : این اشخاص باید نجات وطن را بر مرگ خود ترجیح دهند و اگر چنین نکننداشخاصی هستند ترسو و بی حمیت ولی مردم از این نطق برآشفته ناطق را از مجلس راندند. پس از آن دموستن بکرسی نطق برآمده گفت : «هان ای مردم ، فریب مخورید و تصورمکنید که با تسلیم کردن چند نفر از هموطنان ، اسکندراز شما دست باز خواهد داشت. مقدونیه کینه ٔ کسانی راکه بیدار و جسورند بدل دارد و درصدد افنای آنهاست. او همین که محافظین آزادی ملت را از میان شما براند بر آتن بی مدافع و بر مردم بی یار و یاور بتازد چنانکه گرگ همین که سگ را دور دید به میش حمله میکند». دراین وقت دِماد نطق دموستن را تأیید و پیشنهاد کرد فرمانی صادر شود بدین مضمون : ناطقین مذکور را نمی توان به اسکندر داد ولی آنهاموافق قوانین محاکمه خواهند شد و اگر مقصر باشند محکوم خواهند گردید (دیودور گوید: دِماد را طرفداران دموستن با پنج تالان پول بطرف خود جلب کرده بودند) مردم این پیشنهاد را پذیرفته دِماد را با پنج رسول دیگرنزد اسکندر فرستادند تا این پیشنهاد را به اسکندر قبولانده خواهش کند که اسکندر مانع نشود از اینکه آتن فراریان تب را بپذیرد، دماد سابقه ٔ خوبی با دربار مقدونی داشت و مورد توجه فیلیپ بود بنابراین و بواسطه ٔحسن محاوره موفق شد با بهره مندی مأموریت خود را انجام دهد. (دیودور، کتاب 17 بند 15 و آریان ، کتاب 1 فصل 2 بند3 و کنت کورث ، کتاب 1 بند 14). باید در نظر داشت که اسکندر هم مایل نبود خود را گرفتار کارهای یونان کند زیرا با کمال بیطاقتی انتظار موقعی را میکشید که بتواند به آسیا رهسپار گردد بنابراین راضی شد که دموستن و لیکورگ و دیگران در آتن بمانند و فقط یک نفر را استثناء کرد این شخص خاری بم نامی بود که تبعید شده بدربار ایران رفت چنانکه در جای خود بیاید. در این موقع کسان دیگر هم که از اشخاص مبرز آتن بودند از کینه ای که نسبت به اسکندر میورزیدند بصرافت طبع از آتن خارج شده بدشمنان اسکندر پیوستند، پس از این بهره مندیها از قسمتهای یونان مانند پلوپونس ، آرکادی ، مگار، اِلِیان و غیره رسولانی نزد اسکندر رفته بعضی تبریک گفتند و برخی اظهاراتی مبنی بر چاپلوسی و تملق کردند و او اینگونه اظهارات را با روی خوش پذیرفت و ظاهراً وانمود که این سخنان را کاملاً باور دارد ولی در همان حال اقدامات احتیاطیه را راجع به لاسدمون وغیره فراموش نکرد، بعدها وقتی که از اسکندر میپرسیدند بچه وسیله او توانست یونان را مطیع کند میگفت : «بدین وسیله که وقت را گم نکردم ». این جواب صحیح است زیرا چنانکه گذشت او هیچگاه بدشمن فرصت نمیداد که قوای خود را جمع یا تکمیل کند.
شور برای لشکرکشی به ایران : اسکندر پس از آن بمقدونیه برگشت و مجلسی از سرداران و دوستان خیلی نزدیک و معتمد خود تشکیل داده نقشه ٔ جنگ ایران را مطرح کرد، مقصود او چنین بود که در مجلس مزبور زمان قشون کشی به آسیا و نیز این مسئله که چگونه باید این جنگ بشود مورد مباحثه گردد. آن تی پاتر و پارمن ین که از رجال مبرز مقدونیه بودندعقیده داشتند که قبل از اقدام به این امر باید اسکندر وراثی بدنیا آرد تا در صورت وقوع حادثه ای مقدونیه بی پادشاه نماند و جنگهای داخلی برای تاج و تخت از نو تولید نگردد. برای فهم مطلب لازم است تذکر دهیم که از فیلیپ جز اسکندر کسی باقی نمانده بود که لایق تاج و تخت باشد زیرا اسکندر پس از اینکه بتخت نشست به اغوا و تحریک مادرش المپیاس اولاد فیلیپ را از کلئوپاتر نابود کرد، او فقط یک برادر ضعیف العقل داشت که او را آریده می نامیدند و مادر این پسر رقاصه ای بود آرین نا نام از اهل لاریس که از زنان بدعمل بشمار میرفت ، اسکندر رأی آن تی پاتر و پارمن ین را نپسندید و چنین گفت «نطق شما از روی صداقت و حبّی است که بوطن دارید شکی نیست که این قشون کشی کاری است بسیار مشکل و اگر ما موفق نشویم پشیمانی سودی نخواهد داشت پس قبل از حرکت باید فکر و شور کنیم که باید در اینجا بمانیم یا بطرف مقصدی که در نظر داریم روانه شویم زیرا بعد که خودمان را بامواج و بادها سپردیم تابع این عناصر خواهیم بود ولی لازم است قبلاً اصول و اساس رفتار خود را بیان کنم و ازبرای من محقق است که چیزی مانند تأخیر مخالف نقشه ٔ من نیست پس از اینکه ما سکوت و آرامش در اطراف مقدونیه برقرارکرده آتش غوغا و شورش را در یونان خاموش کردیم آیا سزاوار است که بگذاریم قشون شجاع ورزیده ٔ ما در راحتی و بیکاری صفات جنگی خود را از دست داده سست شود؟ آیا مناسبتر نیست که این سپاه جنگی و جنگجو را به آسیا بریم و غنائمی که از صفحات پرثروت آن و ترکه ٔ پارسی بتصرف او خواهد آمد پاداش مشقات و مرارتهایی باشد که این قشون دلیر در زمان پدرم و از چندی قبل در تحت فرماندهی من متحمل شده ؟ سلطنت داریوش جدید است قتل باگواس یعنی شخصی که داریوش را بتخت ارتقا داد اطرافیان او را ظنین خواهد کرد و در نتیجه ٔ این اقدام او را قسی و حق ناشناس خواهند دانست و شما میدانید که قساوت و حق ناشناسی چه کینه هایی در دلها تولید و اشخاص را دلسرد و حتی یاغی میکند آیا سزاوار است که ما در انتظار باشیم تا اساس شاهی داریوش محکم گردد و او بسر فرصت نظمی بامور ایران داده آنگاه جنگ را بخانه ٔ ما آرد، سرعت عمل هزاران مزیت دارد که اگر تأخیر کنیم تمام این مزایا از آن ِ دشمن ما خواهد بود در این نوع کارها اثرات اولیه مهم است و این اثرات مساعد با طرفی است که حمله میکند زیرا مردم سعی دارند همیشه مورد عنایت اقویا گردند و شکی نیست که در افکار عامه قوی طرفی است که حمله میکند نه طرفی که بدفاع میپردازد دیگر اینکه تأخیر در اجرای نقشه و ماندن در مقدونیه بنام من سکته وارد خواهد کرد آیا مجلس شورای آم فیک تیون ها مرا برای آن سپهسالار کل یونان کرد که در مقدونیه نشسته بعیش و عشرت بپردازم و توهین و هتاکیهایی را که سابقاً و لاحقاً بیونان کرده اند در طاق نسیان بگذارم و در ازای آزارهایی که درباره ٔ یونانی ها رواداشته اند از خارجی های گستاخ و متکبر حساب نخواهم ؟ آیا لازم است راجع به یونانیهایی که در آسیا سکنی دارند و در تحت حکومت جور و ستم پارسی میباشند سخن برانم ؟ در این باب اکتفا میکنم بهمین یک نکته که آنها همین که لوای ما را بینند در تحت آن جمع شده از تحمل هیچگونه سختی و مرارت کوتاهی نورزند تا به آزادکنندگان خود کمک کنند و از آقایان ظالم خود انتقام بکشند، اگر من از کمک دیگران برای غلبه بر دشمن حرف میزنم و این نکته را که ما چه هستیم و دشمن چیست فراموش میکنم از این جهت است که اگر ما فتح را دیرتر از آنچه مترصدیم بدست آریم این فتح نه فقط باعث افتخار ما نخواهد بود بل موجب شرمساری ماست ، در زمان پدران ما یک مشت لاسدمونی به آسیا گذشت و اردوهای دشمن نتوانستند از عهده ٔ آن برآیند چنانکه لاسدمونی ها فریگیه ، لیدیه وپافلاگونیه را در خون و آتش غرق کردند و اگر هم اردوهای دشمن خواستند مقاومت کنند شکست های خونین خوردند تا آنکه آژزیلاس بوطن خود احضار شد و اغتشاشاتی که دریونان پدید آمد دشمنان ما را از حال وحشت و اضطراب بیرون آورد، چند سال پیشتر را بیاد آریم که ده هزار نفر یونانی از درون ممالک پارس عقب نشسته بطرف وطن خود رهسپار گردید و از میان مردمان مخاصم راه خود را باز کرده در هر جا که با قشون دشمن مواجه شد فاتح بیرون آمد و اکنون که ما آقای یونان هستیم و همین یونانیهای فاتح را در جنگها ریزریز کرده ایم آیا باید از آسیا بترسیم و حال آنکه همین آسیا را عده ٔ قلیلی از یونانیها غالباً بطور شرم آور شکست دادند و بعد همان یونانیها در مقابل ما شکست خوردند». پس از این نطق تمام سرداران با اسکندر در باب شروع جنگ متفق شدند و حتی آنهائی که پیشنهاد کرده بودند جنگ بتأخیر افتد از اسکندر تمنی کردند جنگ را تسریع کند پس از آن اسکندر نُه روز را بتشریفات مذهبی بعده ٔ نُه موز (نه ربةالنوع یونانی ) اختصاص داده جشنها گرفت و چادری که یکصد تختخواب در آن میگنجید برای دوستان و صاحب منصبان و نمایندگان شهرهای یونانی برپا کرد، ضیافتها داد، قربانیها کرد و چون سپاه او کاملاً بیاسود در بهار 334ق. م. بطرف هلس پونت روانه شد. (دیودور، کتاب 17 بند16 و کنت کورث ، کتاب 2 بند1، 2. پلوتارک و آریان در باب این مجلس و نطق اسکندر ساکت اند). اگر در نطق اسکندر دقت کنیم معلوم است که بعض استنادات او مبنایی نداشته ، سپهسالاری کل یونان را یونانیها بطیب خاطر باونداده بودند بل بفشار این سمت را از آنها گرفته بودو اصلاً یونانیهای این زمان جویای دوستی ایران بودندنه طالب جنگ و ستیز و دیگر سخن راندن اسکندر از توهیناتی که ایرانیان به یونانیان در ازمنه ٔ گذشته کرده بودند مورد نداشت زیرا سوختن سارد و معبد آن بدست آتنیها بر سوختن آتن بدست ایرانیها مقدم بود و دیگر رفتار بی رویه ٔ ایرانیان در یونان هر چه بود باز بدرجه ٔ قساوتهایی که اسکندر در تب کرد نمیرسید. ایرانیها نه شهری را برانداختند و نه اهالی را برده وار فروختند. روشن است که این استدلالات ظاهرسازیهایی بود تا صورت حق بجانبی به لشکرکشی اسکندر به ایران داده شود و جهات اصلی جنگ را از ثروت ممالک ایران و ضعف دولت آن باید دانست ، معلوم است که شخصی جاه طلب و جویای نام مانند اسکندر نمیتوانست از این موقع استفاده نکند و چون از نظر اسکندر و منافع او بنگریم حق با او بوده زیرا چون شهوت جهانگیری غلبه کرد منطقی نبود که اسکندر بگذارد قشون کارآزموده و ورزیده ٔ مقدونی راحت طلب ، سست و فاقد روح جنگی گردد و داریوش هم فرصتی یافته بکارهای ایران سر و صورتی بدهد.
لشکرکشی اسکندر بایران ، جنگهای ایران و مقدونی ، قسمت اول - از داردانل تا کیلیکیه (334 - 333 ق.م.)
امور ایران : داریوش سوم چندی قبل از کشته شدن فیلیپ بتخت نشست و درصدد تدارک جنگ با او برآمد، به این معنی که میخواست جنگ را بمقدونیه برد. (دیودور، کتاب 17 بند 7). ولیکن همین که شنید فیلیپ درگذشته و پسر جوانش بتخت نشسته خیالش از طرف مقدونیه راحت شد زیرا هیچ گمان نمیکرد که اسکندر خطری برای ایران داشته باشد. حال چنین بود تا خبر فتوحات اسکندر در اطراف مقدونیه در ایران منتشر شد و نیز خبر رسید که اسکندر را یونانیها «سپهسالار کل ّ یونان برای جنگ با ایران » کرده اند، پس از آن داریوش فهمید که خواهی نخواهی باید در تدارک جنگ باشد بنابراین دربار ایران اشخاصی بیونان فرستاد تا از یونانیها سپاهیان اجیربگیرند و آنها موفق شدند پنجاه هزار نفر استخدام کنند، در همین وقت کشتی ها و تری رِمهای زیاد به امر شاه ساخته شد. از سردارانی که داریوش برگزید مورخین یونانی اسم مِمْنُن را ذکر کرده اند، این یونانی اصلاً از اهل رودِس و برادر مِن ْتور بود که در مصر به اردشیر سوم خدمات نمایان کرد و چنانکه از وقایع برمی آید ممنن شخصی بوده هوشمند، دلیر، فعال و ماهر در فنون جنگ سوق الجیشی. داریوش او را بسرداری پنج هزار نفر یونانی اجیر منصوب داشت و امر کرد شهر سیزیک را که شهر معروف میسیه بود تسخیر کند. ممنن با سپاه خود از کوه ایدا بلندترین کوه نواحی هِلس پونت که بین تروآد و فریگیه ٔ قدیم واقع است گذشته ناگهان بشهر سیزیک حمله برد بعد آنرا تسخیر و حومه های این محل را غارت کرد و غنائم زیاد برگرفت ، دراین احوال پارمِن یُن سردار مقدونی که در آسیا بود وانتظار آمدن اسکندر را داشت شهر گری نیوم را با یورش گرفته اهالی را برده کردو پس از آن به محاصره ٔ پی تان پرداخت ولی همین که ممنن نزدیک شد مقدونیها متوحش شده محاصره را ترک کردند، در همین اوان کالاس با قشونی مرکب از مقدونیها و سپاهیان اجیر در تروآد با ایرانیها مصاف داده شکست خورد بعد تا رثیوم عقب نشست و تسلط ایران در این جاهابرقرار شد. (کنت کورث ، کتاب 2 بند 1). این بهره مندیها زمانی روی داد که اسکندر در مقدونیه یا یونان بود (یعنی در حوالی 335 ق. م.). و باید گفت که چنانکه ازوقایع برمی آید دربار ایران بواسطه ٔ اغتشاش داخلی یااز جهت اینکه اهمیت شایان بامور مقدونیه نمیداد بطوری که می بایست با یونانیها بر ضد اسکندر مساعدت نکرده و الا ممکن بود اسکندر را چنان مشغول امور یونان بدارد که او نتواند به این طرف هِلس پونت قدم نهد. مقاومت تبی ها در مقابل سپاه اسکندر که عده ٔ نفراتش بمراتب بیشتر بود بخوبی نشان میداد که اگر لاسدمونیها و سایر یونانیها با پول ایران بموقع تجهیز میشدند مقدونیها بهره مند نمیگشتند بخصوص اگر بخاطر آریم که عدم بهره مندی تبی ها هم با اینکه تنها بودند بالاخره از غفلت آنان و بازگذاردن در دروازه ٔ تب روی داد نه از شکست در دشت نبرد. در این جا بعکس مزیت و برتری با تبیهای قلیل العدّه بود. راست است که دربار ایران پولهائی به دموستن میرسانید ولی از آنجا که درد بزرگ را درمانی بزرگ باید با سیصد یا ششصد تالان دِموستن چه میتوانست بکند و حال آنکه خزاین ایران در تخت جمشید، شوش ، همدان و بابل ، چنانکه بیاید از زر و سیم انباشته بود، بنابراین باید عقیده داشت که غفلت دربار ایران از امور یونان و مقدونیه یاندادن اهمیت به آن چنانکه می بایست و می شایست یکی ازجهات عمده ٔ غلبه ٔ اسکندر بشمار می آید.
عبور اسکندر از هِلس پونت : اسکندر پس از اینکه تدارکات خود را برای سفر جنگی به آسیا تکمیل کرد آنتی پاتر مقدونی را با دوازده هزار نفر پیاده و هزار و پانصد سوار در مقدونیه گذاشت تا امورآن مملکت را در غیاب او اداره کند و همواره سپاهیان جدید گرفته بکمکش بفرستد، بعد اراضی و املاک بسیار بین دوستان خود تقسیم کرد. در این موقع چنانکه نوشته اند به پردیکاس مقدونی هم قسمتی رسید و او از اسکندر پرسید برای خودت چه باقی گذاشته ای ؟ اسکندر جواب داد «امید را»، سردار مزبور گفت چون ما هم در تحت لوای تو جنگ خواهیم کرد همان را برای خود نگاه میداریم. (پلوتارک ، اسکندر، بند 19). ولی اشخاص کمی از پردیکاس پیروی کردند و بعضی بقدری طماع بودند که از اسکندر پرسیدند خزانه اش در کجاست و اسکندر جواب داد «نزد دوستانم »، اسکندر میخواست بگوید که من تمام هستی و دارایی خود را بمعرض بخت آزمایی گذاشته ام هرگاه فاتح شدم که این خزانه در مقابل خزانه ٔ دیگران چیزی نیست و اگر مغلوب که هر دو را باخته ولی خدمتگذارانی صادق و باوفا برای خود ذخیره کرده ام ، ولی حقیقت مطلب اینست که با دادن اراضی و املاک به این و آن اسکندر میخواست در غیاب خود از وضع ثابتی در مقدونیه مطمئن باشد و ضرری هم بخود نمیزد زیرا عایدات این اراضی و املاک پس از مدتها وصول شدنی بود اما نقود را اسکندر برای مصارف جنگ با خود حمل کرد. پس از فوت فیلیپ ذخیره ٔ نقدی خزانه ٔ مقدونی بگفته ٔ مورخین یونانی عبارت بود از شصت تالان مسکوکات نقره و چند جام طلا و نقره و حال آنکه قرض پادشاه مذکور بپانصدتالان بالغ میگشت ، فقر خزانه از این جهت بود که فیلیپ هر قدر عایدات دولت را از محصول معادن طلا و غیره زیاد میکرد تماماً بخرج قشون کشیهای پی درپی او میرسید،خود اسکندر هم پس از فوت پدر هشتصد تالان قرض کرد و وقتی که بطرف ایران رهسپار میشد ده یک این مبلغ را نداشت. پلوتارک از قول انس کریت گوید که اسکندر دویست تالان برای قشون کشی بایران قرض کرده بود.
اسکندر از مقدونیه رهسپار گشته سواحل دریا را متابعت کرد تا دور از بحریه ٔ خود نباشد، بحریه ٔ او قوی نبود زیرا مقدونیه دولت دریایی بشمار نمیرفت و بر دریاها تسلطی نداشت ، وقتی هم که از یونانیها کشتی میخواست با اکراه و کم میدادندزیرا میترسیدند که مقدونیها کشتی های آنها را بر ضد خود آنها بکار برند، بحریه ٔ اسکندر از دریاچه ٔ سرسی نیت گذشته به رود ستریمون درآمد و از آن سرازیر شده به آمفی پولیس رسید بعد راه خود را طی کرده به مارونه وارد شد، از اینجا اسکندر حرکت کرده و از هبر گذشته به په تیک که ولایتی ازتراکیه بود درآمد و بعد از رود ملانه گذشته روز بیستم حرکت از مقدونیه به سس تس که در کنار بوغاز هلس پونت واقع و انتهای قاره ٔ اروپا از آن طرف بود وارد شد. (آریان ، کتاب 1 فصل 3 و کنت کورث ، کتاب 2 بند 3). اگرچه بالاتر بمناسبت قشون کشی خشیارشا بیونان و موارد دیگر کراراً از جغرافیای این حدود ذکری شده باز برای اینکه محلهای مزبور خوب در نظر باشد توضیح میدهیم ، اروپا را از آسیا دو بوغاز و یک دریا جدا میکنند: بوغاز بوسفور تراکیه (بوسفور کنونی ) و هلس پونت (داردانل )، در میان دو بوغاز مذکور دریای مرمره است که یونانیها آنرا پروپونتید مینامیدند و در سواحل آن بی تی نیه و پنت واقع بودند، پائین تر از بی تی نیه بطرف درون قاره میسیه ، فریگیه ، لیدیه و بعد کاریه و ولایات دیگر امتداد می یافتند و حاصلخیزی این ولایات و ثروت اهالی این سرزمینها معروف بود. همین که اسکندر به سس تس رسید بیشتر قشون خود را بفرماندهی پارمن ین به آبیدوس که در مقابل سس تس در قاره ٔ آسیا واقع بود فرستاد و برای این کار 160 کشتی جنگی و عده ٔ بسیاری از کشتیهای حمل و نقل بکار رفت. خوداسکندر با بقیه ٔ سپاهیانش به اِل انت که با داستانهای یونانی راجع بجنگ تروآ ارتباطی دارد رفته در سر قبر پروتِزیلاس قربانی کرد بعد با سپاهش به پنجاه کشتی دراز نشسته بطرف آسیا روانه شد و وقتی که در بندر آخ یانی پیاده شد گفت : «بفضل خدایان من آسیا را بوسیله ٔ جنگی که حق است و مقدس تصرف میکنم ». جهت اینکه بحریه ٔ ایران در این موقع بیکار مانده و با بحریه ٔ ضعیف مقدونی مصاف نداده معلوم نیست و حال آنکه کنت کورث گوید که بحریه ٔ ایران قوی تر و ملاحان آن کارآزموده تر بودند، از آنجا اسکندر بدشت ایلیون قدیم درآمد.
بسر قبر آشیل (اخیلوس ) پهلوان داستانی یونانیها در جنگ تروآ، تاج گلی گذاشت و برهنه با دوستانش دور این قبر دوید. هفس تیون سردار اسکندر همین کار رادر سر قبر پاتروکل دوست داستانی آشیل کرد یعنی خواست نشان دهد که او نسبت باسکندر همان مقام را دارد که پاتروکل نسبت به آشیل داشت (باید بخاطر آورد که اسکندر آشیل را یکی از نیاکان خود میدانست ). بعد اسکندر بسر قبر سایر پهلوانان داستانی جنگ تروآ رفته بقبر پری یام پادشاه ایلیون رسید و در آنجا قربانی کرد، پس از آن بمعبد می نرو ربةالنوع یونانی درآمد، در این جا کاهن اسکندر بمعبد رفته و برگشته به اسکندر مژده داد که فتحی در فریگیه خواهد کرد و سردار بزرگی از دشمن کشته خواهد شد زیرا در مدخل معبد دیده که مجسمه ٔ آری برزن والی سابق ایران در فریگیه بزمین افتاده ، اسکندر از این پیشگویی شاد شد و باز قربانی کرد و بعد اسلحه ٔ خود را در آنجا گذاشت و اسلحه ای را که میگفتند از زمان جنگ تروآ در آنجا حفظ شده است برداشت (این اسلحه را در جنگ گرانیک که شرح آن بیاید استعمال کرد). در باب جنگ تروآ بالاتراز قول هرودوت ذکری شده .مقصود اسکندر از زیارت قبور پهلوانان داستانی یونان و قربانیها و غیره این بود که برای تحریک حسیات ملی یونانیها این فکر را در مغز آنان بپروراند، چنانکه جنگ مزبور برای رفع توهینی بود که آسیا بیونان کرده بود این جنگ هم در دومین مرتبه همان معنی را دارد و برای کشیدن انتقام توهینی است که ایرانیان به یونان کرده اند، پس از آن اسکندر بدست آریس په یعنی معسکر قشون مقدونی که در تحت فرماندهی پارمن ین بود رفت و از آنجا حرکت کرده و از رود پراکتوس گذشته وارد کلون که در وسط اراضی لامپ ساک بود گردید. مردمانی که در سر راه اسکندر بودند چنانکه معمول ِ این نوع مواقع است برای محفوظ ماندن جان و مالشان تسلیم میشدند یا نمایندگانی فرستاده اظهار انقیاد میکردند. بعد اسکندر قشون خود را سان دید، عده ٔ نفرات را مورخین عهد قدیم چنین نوشته اند: پیاده نظام ترکیب یافته بود از دوازده هزار نفر مقدونی ، هفت هزار نفر از متحدین مقدونی و پنج هزار سپاهی اجیر، تمام این عده را پارمن ین فرمان میداد، به این سپاه پنج هزار نفر از اهالی ادریز ، تری بال ، ایلیریه و هزار تیرانداز از آگریانیان علاوه شده بود، بنابراین عده ٔ تمام پیاده نظام به سی هزار نفر میرسید، سواره نظام مرکب بود از هزار و پانصد سوار در تحت فرماندهی فیلوتاس پسر پارمن ین و هزار و پانصد نفر از تسالیها در تحت امر کالاس پسر هارپالوس و ششصد سوار یونانی در تحت فرماندهی اریگیوس و نهصد نفر تراکی و په اونیانی در تحت امر کاساندر ، بنابراین عده ٔ سواره نظام به 4500 نفر میرسید. (دیودور، کتاب 17 بند17 و آریان ، کتاب 1 فصل 3 و کنت کورث ، کتاب 2 بند3).
شور سرداران ایران : سرداران ایران یعنی ولات لیدیه و فریگیه و کاپادوگیه (یا بعقیده ٔ آریان ولات لیدیه ، یونیه ، فریگیه ) که می بایست در کنار هلس پونت قوای خود را بکار برده نگذارند اسکندر بطرف آسیا بگذرد چون دیر رسیدند این موقع فوت شد و حالاجمع شده مشورت کردند که بچه نحو باید جنگید. مِمنن یونانی عقیده داشت که باید عقب نشست ، شهرها و دهات را آتش زد و آنچه آذوقه در سر راه اسکندر است معدوم کرد تا او نتواند بدرون قاره داخل شود و از طرف دیگر جنگ را باید به اروپا برده قشون برّی و بحری ایران را در مقدونیه بکار انداخت. مِمنن برای تأیید عقیده ٔخود میگفت که مقدونیها بیش از یک ماه آذوقه و پول ندارند، وقتی که دیدند آذوقه نیست و ما تمامی آنچه را که بکار آنها می آید با خود برده یا معدوم کرده ایم چاره جز عقب نشینی ندارند ولی اگر جنگ کنیم از دو حال خارج نیست هر گاه مغلوب شدیم که تمام صفحات دریائی بدست اسکندر خواهد افتاد و اگر غالب آمدیم بیش از آنچه داریم نخواهیم داشت اما برای جنگ وضع دشمن بمراتب بهتر از ماست زیرا اولاً سپاهیان مقدونی بواسطه ٔ ورزیدگی از ما قوی ترند ثانیاً خود پادشاه مقدونی در رأس آنهاست و حال آنکه داریوش اینجا نیست و شکی نیست که در حضور پادشاه سپاهیان بیشتر فداکاری میکنند بالاخره این اصل مسلم است که جنگ در مملکت دیگری بهتر از جنگ در مملکت خودی است و بنابراین وضع ما در مملکت مقدونی بهتر از وضع کنونی ما خواهد بود. و حال آنکه سرداران ایرانی رأی مِمنن را نپسندیده گفتند این نقشه برای مِمنن خوب است زیرا جنگ بطول میانجامد و او بیشتر پول و عطایا از شاه خواهد گرفت ولی برای ایرانیان این نوع جنگ شرم آور است زیرا در این صورت ما باید مردمانی را که نگاهداری آنان بر عهده ٔ ماست بخودشان واگذاریم و این خیانتی است که جواب آنرا در پیشگاه شاه نتوانیم داد زیرا خود شاه نقشه ٔ جنگ را طور دیگر ریخته. یکی از جهات رد شدن عقیده ٔ مِمنن این بود که آرسیت والی فریگیه گفت من اجازه نمیدهم حتی یک کلبه را در ایالت من بسوزانند. (آریان ، کتاب 1 فصل 4 بند2 و دیودور، کتاب 17 بند 18 و کنت کورث ، کتاب 2 بند4). آریان سرداران ایرانی را چنین نامیده : آرسامِس ، رِئومیترس ، پ ِتن ، نیپرات ، سپیتریدات . عقیده ٔ سرداران ایرانی که عقب نشینی باعث تطویل جنگ خواهد بود و اشاره بنقشه ای که دربار کشیده ونیز این نکته که سرداران بموقع در کنار هِلس پونت حاضر نشدند نشان میدهد که دربار و سرداران ایران اهمیت زیاد بحمله ٔ اسکندر نمیداده اند و تدارکات متناسب بااهمیت موقع نبوده نقشه ای که مِمنن پیشنهاد کرده بوداگر اجرا میشد راست است که مردم زیادی را از هستی ساقط میساخت ولی نیز باید گفت که ضربت مهلکی بقشون اسکندر وارد میکرد، چون نمیخواهیم از وقایع پیش افتیم در جای خود به این نکته رجوع خواهیم کرد. بهر حال عقیده ٔ مِمنن رد شد و لشکر ایران در کنار رود گرانیک صفوف خود را بیاراست (این رود بدریای مرمره میریزد)، از طرف دیگر مفتشین اسکندر به او خبر دادند که ایرانیها کنار رود مزبورند و اسکندر سرداران خود را خواسته در باب گذشتن از رود مزبور شور کرده ، بیشتر سرداران به این عقیده بودند که گذشتن از چنین رود عمیقی که آب آن جریانی تند دارد ومجرای آن دیواره های بلند با بودن هزاران نفر پیاده و سوار دشمن در ساحل راست آن کاری است بس خطرناک ، بعضی هم گفتند که این ماه بتقویم مقدونی دِزیوس نام دارد و برای هر کار شوم است. اسکندر گفت : اسم ماه را عوض میکنیم و آنرا بنام ماه قبل آرتمیزیوس دوم مینامیم. بعد چون دید که ممکن است این تطیر در افکار سپاهیان اثر کند به آریستاندر کاهن خود گفت قربانی کن تا عقیده ٔ خدایان را در باب فتح یا شکست بدانیم ، و مخفیانه باو دستور داد عملیاتی کند که جواب خدایان چنین باشد: «خدایان فتحی به اسکندر اعطا کرده اند». کاهن مزبور چنین کرد و چون این خبر در اردوی اسکندر منتشر شد شادی و شعف مقدونیها را حدی نبود و این جواب مصنوعی خدایان مقدونی چنان دل سپاهیان را قوی کرد که فریاد میزدند: «شور لازم نیست ، چون ما فاتحیم ، زودتر حمله بریم ». در این موقع اسکندر لازم دید که از احوال روحی قشون خود استفاده کرده فرمان عبور بقشون مقدونی بدهد ولی پارمن ین باز عقیده داشت که باید تأمل کردو عبور را لااقل بروز دیگر محول داشت ، در این وقت اسکندر به پارمن ْیُن گفت : «اگر چنین کنم هِلس پونت از شرمساری سرخ خواهد شد که مقدونیها از آن بی تأمل گذشتند و در کنار این رود ایستادند». (کنت کورث ، کتاب 2 بند5).
آریان گوید: پارمِن ین عقیده داشت که چون پیاده نظام پارسی از پیاده نظام مقدونی ضعیف تر است شبانه عقب خواهد نشست و ما روز دیگر بآسانی از رود میگذریم ، مورخ مزبور اشاره ای هم به کاهن اسکندر و جواب مصنوعی خدایان مقدونی نمیکند. (کتاب 1 فصل 4 بند3): از جواب اسکندر معلوم است که ایرانیها با داشتن بحریه ٔ قوی و سپاه بسیار و اینکه گذاشته اند اسکندر بسهولت از بوغاز داردانل بگذرد چه خبط بزرگی کرده اند.
جنگ گرانیک (334 ق.م.): اسکندر چون اطلاع یافت که قشون ایران در کنار راست رود گرانیک است بسرعت پیش رفته اردوی خود را در مقابل دشمن زد چنانکه فقط مجرای رود بین متخاصمین حائل بود، ایرانیها که پایه ٔ کوهی را اشغال کرده بودند حرکتی نکردند زیرا مناسب تر میدیدند که بدشمن در حالیکه میخواهد از رود بگذرد حمله کنند بخصوص که در این موقع صفوف دشمن خواهی نخواهی مختل میشد. ولی اسکندر در طلیعه ٔ صبح عبور را شروع کرد و فوراً سپاه خود را بحال «حاضرجنگ » درآورد (این عقیده ٔ دیودور است اما پلوتارک و آریّان گویند که اسکندر در حوالی عصرعبور را شروع کرد)، ایرانیها در این حال سواره نظام خود را در مقابل مقدونیها بیاراستند تا جنگ را شروع کنند، ترتیب و عده ٔ قشون ایران را چنین توصیف کرده اند: جناح چپ سپاه در تحت فرماندهی ممنن یونانی و آرسامن والی ایرانی بود هر کدام از آنها به دسته های خود ریاست داشتند (آرسامن را آریّان ارسامِس نوشته و این باید صحیح باشد زیرا یونانی شده ٔ ارشام است )، پشت سر آنها آرسیت بود که بسواره نظام پافلاگونی فرمان میداد، بعد از او سپیتردات والی ولایات ینیانی که ریاست سواره نظام گرگانی را داشت. (دیودور سپیتربات و آریان سیتردات نوشته ، دومی بنظر صحیح تر می آید زیرا بپارسی کنونی سپهرداد گوئیم نه سپهرباد).
قلب قشون ترکیب یافته بود از سواره نظام ملل گوناگون که همه شجاع و دلیر بودند. عده ٔ تمام سواره نظام را دیودور ده هزار نوشته (کتاب 17 بند20)ولی آریان گوید به بیست هزار میرسید (کتاب 1 فصل 4 بند3). پیاده نظام حرکتی نمیکرد گوئی عقیده داشته که سواره نظام برای جنگ کافی است. عدّه ٔ سپاه پیاده را مورخین یونانی مختلف نوشته اند: دیودور آن را صدهزار دانسته (کتاب 17 بند19)، کنت کورث همانقدر (تاریخ اسکندر کبیر، کتاب 2 بند5) آریان گوید که بیست هزار نفر بود، پلوتارک که یکی از مورخین صحیح نویس یونانی است در این باب ساکت است. بنابر آنچه گفته شد باید باین عقیده بود که عدّه ٔ قشون ایران در کنار رود گرانیک از سوارو پیاده بین سی و چهل هزار نفر بوده.
نوشته های مورخین در باب جنگ : روایت دیودور: وقتی که جنگ شروع شد سواره نظام تسالی که جزو جناح چپ قشون اسکندر و در تحت فرماندهی پارمِن یُن بود، زودتر از همه مورد حمله ٔ سواره نظام ایران گردید و در این حال اسکندر که با سواره نظام زبده ٔ مقدونی در جناح راست بود خود بشخصه بسواره نظام ایران حمله برد، صف آنراعقب نشاند و کشتاری زیاد کرد. مورخ مذکور گوید (کتاب 17 بند 20) «با وجود این خارجیها دلیرانه جنگیدند ودر مقابل حرارت و فشار مقدونیها جسارت و جرئتی تزلزل ناپذیر ابراز کردند، گوئی که دست تقدیر دلیرترین جنگیهای زمان را طلبیده بود، تا دست و پنجه با یکدیگر نرم و این مسئله را، که نسیم فتح به پرچم کدام طرف خواهد وزید، حل کنند». در این حال سپیتریدات پارسی داماد داریوش ، که والی ولایت ینیانی و از حیث شجاعت ممتاز بود با سپاهی نیرومند و چهل نفر از اقربایش ، که تماماً اشخاص جنگی بودند، حمله به مقدونیها کرده و عده ای زیاد از دشمن مقتول و مجروح ساخت. کسی نتوانست در مقابل این حمله مقاومت کند و اسکندر چون حال را بدین منوال دید، اسب خود را بطرف والی راند و پیش او درآمد، والی که یقین داشت خدایان خواسته اند، او در چنین روزی دلاوری خود را نشان داده با یک نبرد تن به تن صلح آسیا را تأمین و بقوت بازوانش دلاوری اسکندر را که نامش آنقدر در جهان پیچیده بود، پست کند و کاری انجام دهد که درخور نام پرافتخار پارس باشد، زوبین خودرا بطرف اسکندر پرتاب کرد. ضربت چنان سخت و شدید بود که آهن از سپر گذشته به بالای شانه ٔ اسکندر رسید و آنرا شکافت. اسکندر زوبین را بیرون کشید و مهمیزهای خود را به پهلوهای اسب فروبرده چنان ضربتی با نیزه بسینه ٔ والی زد که آهن نیزه جوشن او را دریده بسینه اش نشست و همانجا بماند. در این وقت صدای آفرین از صفوف هر دو سپاه برآمد والی ! والی که نیزه ٔ اسکندر بجوشنش آمده خرد گشته بود، درحال شمشیر خود را کشیده به اسکندر حمله کرد و اسکندر، قبل از آنکه سپیتریدات برسد، ضربت مهلکی به پیشانی او زد. همین که والی افتاد برادر او رزاسس بر اسکندرتاخت و چنان ضربتی بفرق اسکندر نواخت که کلاه خود اسکندر پرید و دستش مجروح شد (کنت کورث اسم این دلاور را رزاس نوشته و گوید که قمه ٔ رزاس کلاه خود را شکافت و دم قمه بموهای اسکندر رسید؛ کتاب 2 بند5)، رزاس میخواست ضربتی دیگر فرود آورد که کلیتوس ملقب بسیاه دررسید و دست او را قطع کرد (مورخین کلیتوس را منجی اسکندر میدانند زیرا اگر نرسیده بود، جان اسکندر در خطر حتمی بود). اقربای این دو برادر دور نعش آنها جمع شده بر اسکندر باران تیر بباریدند، بعد هر گونه خطر را بهیچ شمرده بجدال پرداختندتا مگر اسکندر را بکشند. ولی او از کثرت حمله کنندگان نهراسیده و با وجود اینکه دو تیر بجوشن و کلاه خود و سه تیر بسپر او (سپری که از معبد می نرو برداشته بود) آمد، بواسطه ٔ قوت قلبی که داشت از میدان درنرفت. در این جدال پارسیها نامی ترین سرداران خود را فاقد شدند و معروفترین آنها آتیزیِس بود و فارناسس برادرزن داریوش و میتربرزن سردار کاپادوکیها. پس از اینکه اکثر سرداران پارس کشته شدند و صفوف قشون پارسی بواسطه ٔ فشار مقدونیها شکست ، آنهائی که در مقابل اسکندر پا فشرده بودند، اول فرارکردند و بعد هزیمت بسایر قسمتها سرایت کرد. بعد دیودور گوید: «پس از فرار سواره نظام پارسی پیاده نظام پارس داخل جنگ شد، ولی این جدال طولی نکشید، زیرا پیاده نظام بواسطه ٔ شکست سواره نظام قوت قلب نداشت و بنابراین پا نیفشرد».
روایت آریّان : چنان است مضامین نوشته های دیودور که ذکر شد ولی آریان چنین گوید (کتاب 1 فصل 4 بند4): «چون عبور از گرانیک شروع شد، اسکندر چابک سواران را باپئون ها فرستاد، تا گدار را امتحان کنند و دسته هایی از پیاده و سوار از پیش روانه کرد، بعد خودش در سر جناح راست داخل رود گردید، در این وقت شیپورچیها دم اندر دم شیپورها کردند و فریاد مقدونیها برآمد. پارسیها چون دیدند امین تاس با دسته ٔ پیاده و سکرات با سوارها نزدیک میشوند، باران تیر بر آنها باریدند. بعضی از ساحل رود تیر بر آنها باریدند و برخی پائین آمده تا لب آب پیش میرفتند. دراین جا تصادم فریقین روی داد، طرفی میخواست بساحل برسد و طرف دیگر آن را دفاع میکرد. پارسیها تیر و زوبین بکار میبردند و مقدونیها نیزه. در ابتداء مجبور شدند عقب نشینند، زیرا اینها در آب و در جای پست و لغزنده جنگ میکردند و پارسیها در مواقعی بلند که سواره نظام زبده و ممنن و پسرش اشغال کرده بودند. جدال صفوف اولیه ٔ مقدونیها با پارسیها وحشت انگیز بود و با وجود شجاعت های حیرت آور تمام مقدونیها کشته شدند بجز آنها که بطرف اسکندر عقب نشستند، در این وقت اسکندر در رأس جناح راست بسواره نظام دشمن که بفرماندهی سرداران پارسی مشغول جنگ بودند حمله کرد و گیرودار خونین در اطراف پادشاه درگرفت. با وجود اینکه هر دو طرف سوار بودند، چنین بنظر می آمد که هر دو طرف پیاده میجنگند، چنان بود فشار اسب باسب و سوار بسوار، زیرا مقدونیها میخواستند دشمن را بجلگه برانند و پارسیها میکوشیدند که مقدونیها را به آب بریزند. بالاخره سربازان اسکندر بواسطه ٔ اینکه کارآزموده تر بودند و نیزه هایشان محکمتر بود فایق آمدند. در این وقت سرنیزه ٔ اسکندر شکست و چون او خواست از آرس نیزه را بگیرد، او گفت «از دیگری بگیرید» و نیزه ٔشکسته ٔ خود را نشان داد. دمارت کرنتی نیزه ٔ خود را به او داد و اسکندر مهرداد، داماد داریوش را نشان کرده چنان ضربتی بصورت او نواخت که او از اسب افتاد، در این احوال رزاسس حمله به اسکندر برد و با قمه ضربتی بسر اسکندر وارد کرد، که بکلاه خود او آمد و از آن نگذشت. سپهرداد میخواست ازعقب ضربتی باسکندر بزند که کلیتوس دست او را قطع کرد، پس از آن قسمتی از سواره نظام مقدونی از رود گذشته خود را به اسکندر رسانید و پارسیها بواسطه ٔ نیزه های مقدونی و فشاری که از هر طرف از سواره نظام و از زوبین اندازانی که داخل صفوف آنها شده بودند به آنها وارد می آمد، عقب نشستند و همین که قلب سواره نظام چنین کرد، جناحین آن شکست خورد و بزودی همه رو بفرار گذاردند، پس از آن اسکندر سواره نظام خود را از تعقیب دشمن بازداشت و بپیاده نظام حمله برد. این قسمت گوئی از حیرت بجائی چسبیده حرکت نمیکرد، سواره ها و پیاده های مقدونی به اینها حمله کرده همه را باستثنای آنهایی که در زیر اجساد کشتگان پنهان شده بودند از دم شمشیر گذرانیدند و دوهزار نفر اسیر شدند. از پارسی ها سردارانی که کشته شدند اینها بودند: نلیفاتس ، پ تن ، سپهرداد والی لیدیه ، میتربرزن والی کاپادوکیه ، مهرداد داماد داریوش ، آربوپالس پسر داریوش و نوه ٔ اردشیر دوم (بعضی تصور کرده اند که این اسم آرت ُبارس بوده و آریان تصحیف کرده )، فرناس برادرزن داریوش ، امار سردار سپاهیان اجیر (یونانی )،آرسیت والی فریگیه ، که از جنگ سالم بیرون رفت و چون خود را نخستین جهت شکست پارسیها میدانست بخودکشی اقدام کرد». بین روایت دیودور و آریان راجع ببعض کیفیات این جدال اختلافاتی دیده میشود و چون روایات پلوتارک (اسکندر، بند22) و کنت کورث (کتاب 2 بند 5) بیشتر با روایت دیودور موافقت میکند، باید گفت که نوشته های دیودور صحیح تر است ، زیرا پلوتارک ، گذشته از آنکه دو قرن از آریان باین وقایع نزدیک تر بود در درست نویسی یکی از بهترین مورخین یونان بشمار میرود. اما راجع بعده ٔ پیاده نظام ایران ، چنانکه بالاتر گفته شد، روایت آریان صحیح تر بنظر می آید. این که ما نوشته های مورخین مزبور را روایت میدانیم ازاین جهت است که هیچ کدام در این جنگ نبوده اند و نوشته های نویسندگان معاصر را نقل ، یا از کتب استفاده کرده اند.
روایات پلوتارک و کنت کورث را چون در زمینه ٔ روایت دیودور است ، ذکر نمیکنیم ولی مقتضی است گفته شود که کنت کورث راجع برفتاری که اسکندر با پیاده نظام اجیر یونانی کرده ، چنین گوید (همانجا): بعد اسکندر بقشون اجیر ایران که بفرماندهی امارس یک بلندی را اشغال کرده بود پرداخت ، این یونانیها در ابتدا حاضر شده بودند بشرایطی تسلیم شوند، ولی چون اسکندر نپذیرفت سخت مقاومت کردند و از این جهت عده ٔ کثیری از مقدونیها کشته شده خود اسکندر که در صفوف اول جنگ میکرد بواسطه ٔ درخشندگی کلاه خود و جوشنش و نیز از این جهت که فرمان میداد و نمایان بود در مخاطره واقع شد و اسبش را با تیری از پای درآوردند، اسکندر از مقاومت یونانیها سخت خشمگین گشت و امر کرد سواره نظام از هر طرف آنها را احاطه کند و بعد جنگ سختی درگرفت که تمام این سپاهیان بجز دوهزار نفر بخاک افتادند و این عده بلاشرط تسلیم شد. (کتاب 2 بند5).
مورخ مذکور گوید (همانجا): از سرداران ایران فقط ممنن ، ارزاسس ، رئومیترس و آتی زی یس جان بسلامت دربردند، باقی همه از زخمهائی که بشرافتمندی برداشته بودند درگذشتند. (راجعبه آتی زی یس روایت کنت کورث و دیودور متباین است ، اولی گوید به سلامت جان دربرد و حال آنکه دومی او را کشته میداند). آرسیت که بطرف فریگیه عقب نشسته بود، وقتی که دید همه این شکست را بحق از او میدانند نتوانست ادامه ٔ زندگی خود بدهد و خود را کشت. عده ٔ کشتگان و مجروحین مقدونی را مورخین یونانی کم نوشته اند ولی گویند بهترین جنگیهای اسکندر بعده ٔ 25 نفر که به هتر معروف بودند در این جدال کشته شدند. آریان گوید که بجز این 25 نفر عده ٔ کشتگان مقدونی 60 نفر سوار و 30 پیاده بود - دیودور عده ٔ مقتولین ایرانی را ده هزار پیاده و دوهزار سواره نوشته (کتاب 17 بند2)، ولی نوشته های آریان و کنت کورث با روایت مورخ مذکور موافقت نمیکند. پلوتارک عده ٔ مقتولین قشون ایران را 20 هزار نفر پیاده و 25 هزار سواره دانسته. راجع باین اعداد باید گفت که هیچکدام بنظر صحیح نمیآید، زیرا اگر سواره نظام ایران چنان مقاومتی نشان داد، که از قول مورخین یونانی ذکر شد باورکردنی نیست که تلفات مقدونیها اینقدر کم و عده ٔ مقتولین ایران باین اندازه بسیار باشد بخصوص که مقدونیها از رودی مانند گرانیک میگذشتند، این را هم باید در نظر داشت که بعض مورخین معاصر اسکندر مانند اریستوبول سعی داشته اند از عده ٔ تلفات مقدونیها کاسته و بر عده ٔ مقتولین دشمن بیفزایند. اسکندر برای تشویق سربازان خود بآنهائی که جلادت خود را نموده بودند، پاداش داد و امر کرد اجساد مقتولین را با طمطراق و دبدبه بخاک سپارند و خود بمجروحین سرکشی کرده آنها را بنواخت و به مجسمه ساز معروف خود لیسیپ گفت برای 25 نفری که در جزو قشون آمیس دلیرانه جنگ کرده و تماماً کشته شده بودند، مجسمه بسازد. این مجسمه ها در نزدیکی شهر دیوم واقع در مقدونی بود و پس از آنکه استقلال مقدونی بدست رومیها زوال یافت مِتِلوس رومی آنها را بروم برد. (آریان و کنت کورث ). آریان نوشته که اسکندر اجساد سرداران پارسی و حتی یونانیهائی را که در خدمت ایران بودند بخاک سپرد. کنت کورث گوید: باعث مهم این فتح خود اسکندر بود زیرا او صفوف قشون مقدونی را در موقع عبور از رود بطور معوج بیاراست ، تا در حین بیرون آمدن از آب مورد فشار دشمن واقع نشود و در موقعی که در تحت فشار سواره نظام ایران مقدونیها مرعوب و مضطرب گشته در حال آشوب و اختلال بودند، اسکندر آنها را تشجیع کرده گفت : «یک بار دیگر باجرئت و جلادت حمله برید»، و دیگر اینکه چون خودش جنگ میکرد و سپاهیان زیاد از دشمن با نیزه و شمشیر میکشت ، ابتدای هزیمت ، از آن قسمت سواره نظام ایران شروع شد که در مقابل اسکندر واقع شده بود. جهت رفتار سخت اسکندر با یونانیهای اجیر که در قشون ایران بودند، ازاینجا بود که اینها را خائن میدانست و میگفت با وجود اینکه یونانیها او را بسپهسالاری کل یونان معین کرده اند، اینها طرفدار استیلای خارجه بر یونان میباشند، بهمین جهت به آنها امان نداد و اسرای آنها را بمحابس مقدونی تقسیم کرد ولی نسبت به تبی ها با ملایمت رفتارکرد، زیرا عقیده داشت که سختیهای او نسبت بشهر تب آنها را بچنین رفتاری داشته. اسکندر پس از جنگ گرانیک سیصد سپر بمعبد می نرو آتن با این کتیبه فرستاد: «تقدیمی اسکندر پسر فیلیپ و تمام یونانیها باستثنای لاسدمونیها بسان علامت فتحی که نسبت به بربرهای آسیا کرده اند».
بالا ذکر شده که یونانیها غیریونانی را بربر میگفتند ولی اسکندر در این موقع فراموش کرده یا سیاست این فراموشی را اقتضا میکرده که همان یونانیها مقدونیها را نیم بربر میخواندند. آمدن او به آسیا هم از طرف یونانیها نبود بل بفشار سپهسالاری ، یونان را از آنها گرفته بود و با وجود این بعضی سپاهیان اجیر داخل قشون ایران گردیده و برخی مثل لاسدمونیهاخود را از این سفر جنگی کنار گرفته بودند. نوشته اندکه اسکندر برای مادر خود که خیلی دوست میداشت سهمی از غنائم مانند البسه ٔ ارغوانی ، جامها و تزئینات قیمتی فرستاد.
جهات شکست قشون ایران در جنگ گرانیک : سواره نظام ایران دلیرانه جنگیده زیرا بیانات دیودور بخوبی این معنی را میرساند و مورخین دیگر یونانی هم همین گفته ها را با عبارات دیگر تأیید کرده اند و خوب دیده میشود که تا سرداران ایرانی کشته نشده اند بهره مندی برای مقدونیها حاصل نگشته و اکثر سرداران هم چنانکه مورّخ رومی گوید با شرافتمندی مجروح گشته و مرده اندیعنی در حال حمله زخم برداشته اند نه در حین گریز، پس شکست از کجا بوده ؟ جهات آن ، چنانکه از نوشته های مورخین یونانی برمی آید اینست : 1- قبل از جنگ سرداران ایران تصور کرده اند که سواره نظام برای قلع و قمع قشون اسکندر کافی است و پیاده نظام را بکار نینداخته اند، بعد که مقاومت سواره نظام درهم شکسته پیاده نظام بکار افتاده ولی درحالیکه مرعوب بوده. 2- قشون اجیر یونانی هم چنانکه استنباط میشود بکار نیفتاده یعنی در ذخیره مانده و پس از فرار سپاهیان ایران سپاهیان اجیر مزبور یک بلندی را اشغال کرده و راجع بشرایط تسلیم شدن با اسکندر داخل مذاکره شده بعد مجبور گشته اند که بجنگند و پافشاری آنها در این موقع برای قشون شکست خورده نتیجه نداشته ، این هم خبطی بود بزرگ زیرا از جنگهای سابق که بالاتر گذشت روشن است که یونانیها جنگیهای خوبی بودند و در موقع خطر پافشاری داشتند، بنابراین باید گفت که ایرانیها چون اعتماد به یونانیها نداشته اند مسئولیت جنگ را بتنهائی بعهده گرفته اند و نیز چون پیاده نظام در آخر جنگ داخل کارزار شده و پس از دخول هم استقامت نورزیده در واقع امر فقط سواره نظام جنگ کرده. 3- چنانکه دیده میشود آرسیت بیموقع عقب نشسته و بعد که دیده باعث شکست شده انتحار کرده. 4- پافشاری مقدونیها از این جهت بود که در این طرف رود گرانیک جنگ میکردند و این موقع، اثری بزرگ در جنگ داشته چه مقدونیها دیده اند که اگر فرار کنند در عقب قشون ایران و در پیش رود گرانیک را خواهند داشت و خیلی مشکل است جان بدر برند، اسکندر هم وقتی که وحشت و اضطراب آنها را دید همین نکته را بآنها گوشزد کرده خواسته است «یک بار دیگر» حمله برند، بنابراین اگر قشون ایران از رود گرانیک گذشته در آن طرف رود با مقدونیها مصاف میداد دو مزیت برای او حاصل بود: اولاً همان خطردر این صورت ایرانیها را تهدید میکرد و بیشتر پا فشرده این یک بار حمله را هم دفع میکردند، ثانیاً مقدونیها چون راه فرار بر ایشان باز بود به پافشاری مجبور نمیشدند و همان وحشت و اختلال کار خود را میکرد امادر صورت شکست برای ایرانیها با آنچه در این طرف رودروی داد تفاوتی نمیداشت بجز اینکه عده ٔ کشتگان بیشتر میبود، موقعی را که ایرانیها در این طرف رود گرفته بودند برای جنگ دفاعی مناسبت داشت نه حمله و معلوم است که قوت قلب حمله کننده بیش از مدافع است. از آنچه گفته شد به این نتیجه میرسیم که در این جدال ده هزارسوار ایرانی (بقول دیودور) یا بیست هزار (بقول آریان ) یا سی وپنج هزار سوار و پیاده ٔ مقدونی جنگیده اند، جهتی برای این وضع نمیتوان تصور کرد جز آنکه ایرانیهااهمیت شایان به اسکندر و قوای او نداده اند و غرور سواره نظام و کنار گذاشتن یونانیهای اجیر و غیره از همین معنی ناشی شده.
نتیجه ٔ جنگ گرانیک : پس از این جنگ تقریباً تمام قسمتهای آسیای صغیر که در آن طرف کوههای توروس واقع بود بی سر و سالار ماند و مردمان این قسمتها از وحشت و اضطرابی که داشتند یکایک به اسکندر تسلیم شدند، ازجمله فریگیه بود که پس از خودکشی آرسیت بی سر ماند و اسکندر کالاس نامی را که سردار تسالی بود بحکومت آن ولایت بگماشت. نمایندگان اهالی را اسکندر، با ملایمت پذیرفت و گفت همان مالیات را که بدربار ایران میدادند من بعد هم بدهند، این رویه ٔ اسکندرکه بعدها هم تکرار می یابد از این جهت بود که او عقیده داشت اگر مالیات را کمتر هم کند باز اهالی او را خارجی دانسته با چشم بد به او خواهند نگریست و هرگاه زیاد کند که تحمل ناپذیر خواهد بود، بنابراین وقتی که اطرافیان اسکندر به او میگفتند ممکن است بیش از این از اهالی پول گرفت ، او جواب میداد: «من خوش ندارم که باغبان سبزی را از بیخ برآرد و حال آنکه باید آنرابچیند».
در این احوال به اسکندر خبر رسید که داس کی لیون را ساخلو ایرانی دارد و او پارمن ین را برای تسخیر آن فرستاد ولی بعد معلوم شد که ساخلوی نیرومند در اینجا نبوده و عده ای از ایرانیها همین که از نزدیک شدن مقدونیها آگاه شده اند ازشهر بیرون رفته اند. این شهر به تصرف مقدونیها درآمدو بعد اسکندر بطرف شهر سارد والی نشین لیدیه رفت. درهفتاداِستادی (تقریباً در دوفرسنگی ) شهر، حاکم ایرانی میثرن نام با اعاظم شهر به استقبال اسکندر آمده شهر را با خزاین آن تسلیم کرد. اسکندر غرق شعف گشت و حاکم را با ملاطفت پذیرفت ،بعد وقتی که به رود هرموس رسید (بمسافت بیست اِستاد از شهر) اردوی خود را در کنار آن زده آمین تاس پسر آندرومِن را فرستاد تا ارگ شهر را تصرف کند. راجع باین حکم باید گفت که بیدلی نشان داده و خیانت کرده زیرا ارگ شهر بر بلندی واقع و دست یافتن بر آن بسیار مشکل بود. سابقاً این ارگ سه دیوار محکم داشت ولی نمیتوان گفت که در این زمان این دیوارها وجود داشته یا نه ، اگر هم وجود نداشته باز ارگ مزبور بواسطه ٔ موقع نظامی خود میتوانست هر سپاه عظیم را مدتها معطل کند باید بخاطر آریم که آتنی ها در زمان داریوش اول بر سارد دست یافتند ولی نتوانستند ارگ آنرا تسخیر کنند، بی جهت نبود که چون اسکندر از نیت حاکم آگاه شد از طالع خود خوشنود گشت و بشکرانه ٔ دست یافتن بر ارگ ساردبی هیچ زحمت یا معطلی فوراً امر کرد در آنجا معبدی برای زئوس (خدای بزرگ یونانیها) بسازند و برای این مقصود جایی را که محل قصر سابق پادشاهان لیدیه بود انتخاب کرد. دیودور اسم والی خائن را میثرین نوشته ولی آریان و کنت کورث چنانکه بالاتر نوشته ایم ، گفته اند اسکندر پس از تسخیر سارد، پوزانیاس را دژبان ارگ آن کرد و اخذ مالیات را بعهده ٔنی سیاس محول داشت ، ایالت لیدیه را که سابقاً با سپهرداد دلاور جنگ گرانیک بودبه آرساندر پسر فیلوتاس اعطا کرد و مهرن را از جهت تسلیم کردن سارد بسیار بنواخت تا وُلات و حکام دیگر ایران را نیز بخیانت تشویق کرده باشد، بعدها مهرن حاکم ارمنستان گردید.
قابل ذکر است که اسکندر در ارگ سارد نوشته هائی یافت راجع بمخارج ولات ایران در صفحات دریائی و پولهائی که آنها برای پیشرفت سیاست ایران خرج میکردند، در میان این نوشته ها چنانکه نوشته اند اسنادی مینمود که دِموستن ناطق معروف آتن پولهای زیاد برای برانگیختن آتنیها بر اسکندر دریافت میکرده ، نامه هائی هم از او در این جا یافتند، اسکندر در بادی امر میخواست این اسناد را بر ضد دِموستن بکار برد ولی چون دید که با آتن صلح کرده و بعلاوه ناراضی کردن آتن و یونان در این موقع صلاحش نیست از این اقدام صرف نظر کرده مصمم شد به اینکه نسبت به آتنی ها بیشتر مراقب باشد. (کنت کورث ، کتاب 2 بند5). و هم در این وقت فوسیون ناطق معروف آتنی بیش از سابق مورد توجه و اعتماد او گردید زیرا اسکندر او را طرفدار صمیمی خود میدانست.
پس از آن اسکندر بطرف افس رفت ، ساخلو ایرانی آن پس از شنیدن خبر شکست ایران در جنگ گرانیک این شهر را تخلیه کرده بود. در جزو ساخلو ایرانی آمین تاس پسر آتیوخوس نامی بود که چون اسکندر را دوست نمیداشت و از او میترسید فرار کرده بدینجا آمده بودکه چون اسکندر پس از ورود بشهر مزبور اعلام کرد که این شهر در امور داخلی خود آزاد است و در این موقع دسته ای که طرفدار مِمنُن بود مورد حمله ٔ دسته ٔ دیگر واقع شد و چند نفر را از دسته ٔ اولی از معبد دیان بیرون کشیده سنگسار کردند و بعد دامنه ٔ کینه توزی داشت وسعت مییافت که اسکندر از لجام گسیختگی رجاله جلوگیری کرد و گفت که دیگر با گذشته ها کاری نداشته باشند، بعد اسکندر پارمن یُن را با پنج هزار پیاده و دویست سواربرای تصرف ماگِنزی و ترال فرستاد و آل سی مال را با قشونی بولایت ینیانها و ِااُلیدها روانه کرده دستور داد که در شهرهای این ولایت حکومت مردم را بجای حکومت عده ای قلیل برقرار کند، زیرا حس کرد که طرفداران حکومت مردم طرفدار او نیز میباشند و حکومت قلیل را ایرانیها برای جلوگیری از اثر این نوع حسیات برقرار کرده بودند. در اِفس چنانکه بالاتر گفته شد معبدی بود که از عجایب هفتگانه ٔ قدیم بشمار میرفت و هرسترات دیوانه برای جاویدان کردن اسم خود آنرا آتش زده بود، اسکندر قرار داد که مالیات شهر اِفس خرج تعمیر این معبدگردد و مصونیت بستی های این معبدیان را چنانکه از قدیم بود شناخت. راجع باین معبد بی موقع نیست گفته شود که چون اسکندر در ایران فتوحات دیگر کرد و خزانه های معمور داریوش بدست او افتاد باهالی افس نوشت : «حاضرم آنچه را که برای مرمت معبد خرج شده به اهالی پس بدهم و باقی مخارج را هم بعهده میگیرم به این شرط که درکتیبه ٔ معبد بنویسند آنرا اسکندر ساخته ». اهالی افس میخواستند این شرف برای خود آنها ذخیره شود، ولی چون اسکندر پس از فتوحاتش دیگر پادشاه سابق مقدونیه نبود و از هر جواب منفی خشمناک میگردید میترسیدند جواب رد بدهند، بالاخره پس از اندیشه ٔ زیاد متفق شدند جوابی بدهند تملق آمیز که اسکندر را خوش آید (او در این وقت چاپلوسی را بسیار می پسندید) و ضمناً پیشنهادش هم رد شده باشد، بنابراین جواب دادند: «چون اسکندر خداست شایسته نیست خدائی برای خدائی معبد بسازد». نوشته اند که مخارج تعمیر معبد گزاف بوده زیرا فقط یک پرده ٔ نقاشی آن که بقلم استاد معروف آن زمان آپل ّ یونانی ساخته میشد می بایست به بیست تالان طلا تمام شود. پرده ٔ مزبور اسکندر را مینمود که ایستاده و بیرق را بدست دارد (چنانکه بالاتر گفته شده بعقیده ٔ یونانیها بدست داشتن بیرق از خصایص خدای بزرگ آنان بود). راجع به این نقاش معروف کنت کورث گوید: اسکندر زمانی که در اِفس بود بکارگاه او میرفت و بقدری با او دوست شده بود که چون فهمید این استاد عاشق پانکاستا یکی از زنان غیرعقدی اسکندر است با وجود علقه ای که به این زن زیبا داشت او را بنقاش مزبور بخشید. (کتاب 2 بند6). از وقایع زمان توقف اسکندر در اِفس بنای شهر ازمیر بود، توضیح آنکه این شهر در چهار قرن قبل بدست لیدیهاخراب و مردم آن متواری شده بود، در این زمان اسکندربر اثر خوابی که دیده بود امر کرد در بیست اِستادی ازمیر قدیم شالوده ٔ شهر جدیدی بریزند و اهالی ازمیر قدیم در این جا جمع شوند.
تسخیر می لِت : پس از جنگ گرانیک باقیمانده ٔ قشون ایران بقوای مِمنُن ملحق و در شهر می لِت جمع شد. در ابتداء هِژزیسترات حاکم این شهر میخواست آنرا بتصرف اسکندر بدهد ولی پس از اینکه شنید بحریه ٔ ایران در نزدیکی شهر است از خیال اولی منصرف گردید و اسکندر از اِفس بقصد شهر مزبور حرکت و بعد از ورود این شهر را محاصره کرد ولی ساخلو و اهالی شهر قوت قلب داشتند زیرا مِمنُن پس از جنگ گرانیک قسمتی از قوای خود را بکمک ساخلو فرستاده بود و دیگر اینکه اهالی می پنداشتند که بحریه ٔ ایران به آنها از طرف دریا کمک خواهد کرد ولی بزودی نیکانور فرمانده سفاین مقدونی که عده اش به یکصد و شصت فروند میرسید از طرف دریا نیز این شهر را در محاصره گذارد و بحریه ٔ ایران که در دماغه ٔ میکال لنگر انداخته بود و عده اش به چهارصد کشتی می رسید مانع از محاصره ٔ می لِت از طرف دریا نگردید. با وجود این شهر مزبور برای جنگ حاضر شد و حملات مقدونیها را در ابتداء شجاعانه دفع کرد. بعد گلوسیپ یکی از معروفین شهر را، نزد اسکندر فرستاد، که اهالی و ساخلو حاضرند دروازه های شهر و بندر آن را برای هر دو طرف ، یعنی پارسیهاو مقدونیها باز کنند بشرط اینکه اسکندر محاصره ٔ شهررا موقوف بدارد. اسکندر جواب داد که خوشتر دارد در شهر با اهالی جنگ کند و پس از آن ماشین های قلعه کوبی خود را بکار انداخت. چون سوراخهائی در دیوار قلعه ایجاد شد مقدونیها بشهر داخل شده بکشتار پرداختند و اهالی را غارت کردند. سیصد نفر از یونانیهای این شهر، چون وضع را چنین دیدند خودشان را بجزیره ٔ کوچکی که در حوالی می لِت بود رسانیده مصمم گشتند تا آخرین نفس بجنگند. اسکندر همین که آنها را باین اندازه بجنگ و دفاع عازم دید کس نزد آنها فرستاد گفت در امانید، امابا شهر چنین رفتار کرد: اهالی یونانی آنرا بخشید و وعده کرد با آنها کاری نداشته باشد، ولی اهالی غیریونانی را برده وار بفروخت. مقدونیها از شدت حرصی که بغارت داشتند حتی بمعبد سرس داخل شدند ولی بقول کنت کورث (کتاب 2 بند7) از درون معبد شعله ای بیرون آمده چشمان غارت کنندگان را کور کرد. پس از آن کشتیهای ایران ببندر می لِت نزدیک شده کشتیهای مقدونی را، که در بندر مزبور بود، بجنگ تحریک کردند ولی بحریه ٔ مقدونی چون برتری قوای بحریه ٔ ایران را حس میکرد از جنگ دریائی احتراز جست.
بالاخره اسکندر قوه ای مرکب از پیاده و سواره فرستاد که کوه میکال را اشغال کرده نگذارندسفاین ایران به خشکی درآمده آذوقه و لوازم دیگر بدست آرند. پس از آن بحریه ٔ ایران به سامس رفته آذوقه برگرفت و بطرف بندر می لِت رهسپار شد ولی جنگی در اینجا روی نداد، زیرا چون اسکندر میدانست که مقدونیها نمیتوانند در دریا با بحریه ٔ ایران مصاف دهند نگاه داشتن سفاین مقدونی را در می لِت امری بی نتیجه میدانست وعقیده داشت که بحریه اش بمقدونیه برگردد تا از مخارج این سفر جنگی بکاهد. در این موقع پارمن ین چنین گفت :«بهتر است که مقدونیها جنگی در دریا بکنند، هر گاه فاتح شدند مزایای زیاد از آن بدست خواهند آورد و اگرمغلوب شدند چیزی گم نخواهند کرد، چه دریا حالا هم دردست پارسیها است ، اما من امیدوارم که فاتح خواهیم شد زیرا چند روز قبل دیدم عقابی بر ساحل و در پشت سفاین مقدونی نشست و این خواب را بفال نیک باید گرفت »، اسکندر جواب داد: تو درست حساب نکرده ای ، عده ٔ سفاین ما کم است و بحریه ٔ ما نمی تواند با چنین بحریه ای قوی که از آن ِ دشمنست مصاف دهد. نه این است که من راجع برشادت و جلادت مقدونیها در تردید باشم ، ولی در جنگ دریائی امواج دریا و وزش بادها خیلی مؤثر است و برای جلوگیری از مضار آن مهارتی لازم ، عمال کشتیهای دشمن مجرب و ماهرند، زیرا سالها کارشان دریانوردی بوده ولی مقدونیها فاقد این فن و مهارت میباشند، بعلاوه ساختمان کشتیها اهمیت دارد و از این حیث هم برتری با کشتیهای دشمن است. بنابراین در موقع جنگ دریائی کوششهای ما بیفایده است. اگر پارسیها دیدند پیشرفت با ماست ،میتوانند به آسانی از جنگ احتراز کنند و اگر پیشرفت با آنها شد، آسیب زیاد بما برسانند و شکست در دریا برای ما اثراتی بسیار بد خواهد داشت زیرا این شکست دل مردمان آسیا را قوی خواهد کرد و چون در اول کار هستیم آنرا بفال نیک خواهند گرفت ، اگر هم تصور کنیم که در آسیا این شکست اهمیتی نخواهد داشت ، آیا میتوان مطمئن بود که یونان راحت خواهد نشست ؟ من بخوبی میدانم که اگر یونان مرا محترم می دارد فقط از جهت بهره مندی های من است و روزی که ما بهره مند نباشیم آنها هم بر ضد ما خواهند بود، اما راجع به عقاب باید در نظر داشت که مرغ مزبور بر خشکی نشسته بود نه بر سفاین و این قضیه نشان میدهد که بهره مندی ما در خشکی است نه در دریا و از راه بهره مندیهای خود در خشکی خواهیم توانست قوه ٔ دریائی دشمن را هم متزلزل و نابود کنیم زیرا از خشکی بخوبی میتوانیم تمام ممالک دریائی را متصرف شویم و وقتی که بحریه ٔ دشمن جائی نیافت که آذوقه برگیرد و فاقد پناهگاه گردید خودبخود معدوم خواهد شد، ماباید کاری را که شروع کرده ایم دنبال کنیم ، بگذاریم آن پیشگوئی که شده است واقع گردد زیرا شنیده ام چندی قبل چشمه ای واقع در لیکیه یک لوحه بیرون انداخته ، که بر آن این عبارت کنده شده : «جهانبانی پارسیها بزودی خاتمه خواهد یافت »، اسکندر پس از این جواب امر کرد کشتیهای او بمقدونیه برگردند و فقط یک عده کشتی برای حمل و نقل ماشینهای قلعه کوب نگاه داشت.
جهت این اقدام اسکندر را مورخین قدیم مختلف توجیه کرده اند، گرچه از بیانات اسکندر روشن است که او جنگ دریائی را با بحریه ٔ ایران امری بی نتیجه بلکه مضر میدانسته و میخواسته صرفه جوئی در مخارج جنگ کند، زیرا خزانه ٔ مقدونی تهی بود و چنانکه گذشت ، اسکندر برای مخارج قشون کشی به ایران بیش از 200 تالان نداشت ، ولی اسکندر از این اقدام مقصود دیگری نیز داشت ، او تصور میکرد که جنگی قریباً بین او و داریوش روی خواهد داد و میخواست مقدونیها هیچگونه امیدی بعقب نشینی یا فرار نداشته باشند، تا از جان گذشته و جنگ کرده فاتح شوند. این همان تدبیری است که اسکندر درجدال گرانیک هم بکار برد و یکی از علل شکست ایرانیها گردید، بعدها اگاتوکل پادشاه سیراکوز همین کار را در لیبیا کرد یعنی کشتیهای خود را سوزانید و نسبت بقشون قرطاجنه که عده ٔ نفراتش بسیار بود، فاتح گردید. (دیودور، کتاب 17 بند22، 23 و آریان ، کتاب 1 فصل 5 بند1-3 و سترابون ، کتاب 14 و کنت کورث ، کتاب 2 بند7، 8). پس از شرح مذکور جای حیرت است که با داشتن چنین بحریه و سواره نظام زبده ، ایرانیها هیچگونه ممانعتی از عبور اسکندر به آسیا نکردند و باین عذر متعذر شدند که «دیر رسیده اند».
تسخیر هالیکارناس : اسکندر پس از آنکه بکارهای خود تمشیت داد، گرفتن پونت را بسرداران خود محول کرد و خود بکاریه رهسپار شد، کرسی این ولایت را چنانکه بالاتر کراراً گفته ایم هالیکارناس مینامیدند و علاوه ٔ بر موقع طبیعی که باعث استحکام آن بود این شهر دو ارک محکم داشت ، بنابراین و نیز از این جهت که داریوش ممنن را والی تمام صفحات دریائی کرده و تمام بحریه ٔ ایران را باختیار او گذاشته بود و او با جدی حیرت آور تدارکات دفاعیه میدید، اهالی هالیکارناس حاضر نگشتند به اسکندر تسلیم شوند. ممنن سرداری بود قابل و سائسی ماهر، اوضاع را روشن میدید و قضایا را خوب میسنجید ولی چون یونانی بود و وقتی در دربار مقدونی مانند میهمانی میزیست ، دربارایران نسبت به او سؤظن داشت که مبادا به ایرانیها خیانت کند، ممنن وقتی که این نکته را حس کرد زن و اطفال خود را به دربار ایران فرستاد، ظاهراً به این بهانه که اینها در نزد او امنیت ندارند ولی باطناً برای اینکه گروی به دربار داده نگرانی های آنرا رفع کرده باشد. پس از آن داریوش او را والی صفحات دریائی آسیای صغیر کرد و تمام بحریه را به اختیار او گذاشت امااسکندر شهرهای یونانی را که بین می لت و هالیکارناس بود تصرف کرد و در همه جا سیاست دیرین خود را بکار برد، توضیح آنکه بشهرهای مزبور اعلام کرد که آزادی و امتیازات خود را دارا باشند و حتی گفت که برای این کار به آسیا آمده است. در این وقت ادا، ملکه ٔ سابق کاریه که بدست پک سودار از تخت محروم شده بود نزد اسکندر آمده درخواست کرد که مجدداً بتخت برگردد و اسکندر چون میخواست پادشاهان و امراء آسیای صغیر را که دست نشانده ٔ ایران بودند، رو بخود کند با او همراهی کرد و وعده داد پس از تسخیر هالیکارناس او را بتخت کاریه بنشاند (برای فهم مطلب باید بخاطر آورد که موافق عادات کاریه پادشاهان آن که دست نشانده ٔ ایران بودند خواهرشان را ازدواج میکردند وپس از فوت پادشاهی زنش جانشین او میشد ولو اینکه پادشاه اولاد ذکور میداشت. نوشته اند که ادا طعام های لذیذ و شیرینی ها و حلویات ممتاز برای اسکندر میفرستاد، تا مشمول عنایت او گردد. اسکندر چون دید این نوع طعام با احوال ایام جنگ موافقت نمیکند، روزی در ضمن تشکر گفت «بخود اینقدر زحمت مدهید زیرا لله ٔ من لئونیداس برای من آشپزهای بهتری تهیه کرده بود: حرکت صبح ناهار من بود و ناهار ساده و کم شام من ). اسکندر چون دید شهر هالیکارناس مقاومت میکند ماشینهای قلعه کوب خود را خواست و در پنج اِستادی شهر اردو زد. پس از آن ساخلو هالیکارناس بیرون آمده با مقدونیها جنگید و بشهر برگشت. بعد اسکندر با این تصور که میتواند شهر میندوس را که در نزدیکی هالیکارناس واقع بود بواسطه ٔ خیانت اهالی آن تسخیر کند، شبانه با قسمتی از قشون خود بدیوار شهر نزدیک شده امر کرد دیوار را خراب کنند. مقدونیها باین کار پرداخته برجی را خراب کردند، ولی مقصود اسکندر حاصل نشد زیرا برج طوری افتاد که اَنقاض آن راه مقدونیها را بشهر سد کرد. از طرف دیگر اهالی شهر از افتادن برج بیدار شده بدفاع کوشیدند و ممنن هم قسمتی از ساخلو هالیکارناس را بکمک آنها فرستاد. پس از آن اسکندر باز متوجه هالیکارناس گردید و چون این شهر خندقی داشت که عرض آن 30 و عمقش 15 ارش بود مقدونیها نمیتوانستند از آن بگذرند مصمم شد این خندق را پر کند، مقدونیها با زحمات زیاد خندق را پر کردند و بعد ماشینهای قلعه کوب را بکار انداختند و رخنه ای در دیوار پدید آورده خواستند داخل شهر شوند، ولی مدافعین سخت مقاومت کردند، زیرا حضور مم نن دل آنها را قوی کرده بود و دیگر اینکه کمک تازه نفس دم بدم به آنها میرسید. تمام روز بجنگ گذشت و مقدونیها بهره مندی نیافتند. بعد ممنُن با این خیال که چون مقدونیها خسته شده اند، قراولان کشیک بیدار نیستند شبانه از شهر با سپاهیان بیرون آمده بناهائی را که مقدونیها برای عملیات محاصره و قلعه کوبی ساخته بودند آتش زد. وقتی که حریق درگرفت مقدونیها برای خاموش کردن آن شتافتند و چون طرفی آتش را تیزتر و طرف دیگر آنرا خاموش میکرد، جنگی سخت بین آنها شروع شد، این جنگ که تقریباً در پای دیوار شهر روی داد بسیار خونین بود، مقدونیها چون ورزیده تر بودند، جلادت و جسارت بسیار نشان دادند ولی ممنن موقع بهتری داشت و از ادوات جنگی که روی خاکریزها قرار داده بود استفاده کرده تگرگ تیر و سنگ بر مقدونیها میبارید، غوغا و همهمه ٔ جنگها، فریاد مردان که یکدیگر را بجنگ و پافشاری ترغیب میکردند و ناله و ضجه ٔ مجروحین فضا را فروگرفته در اطراف طنین میانداخت ، بالاخره مقدونیها با حملات پی درپی ساخلو شهر را عقب نشاندند و این قوه پس از دادن 160 نفر کشته و مجروح بشهر برگشت ولی مقدونیها 316 نفر مقتول و مجروح داشتند، پس از آن باز جنگی بین مقدونیها و اهالی شهر روی داد، این جنگ را دو نفر مقدونی باعث شدند و بعد دامنه ٔ آن وسعت یافت و خوداسکندر هم با قوه اش داخل جنگ شد. شرح قضیه چنین است : دو نفر مقدونی در حین مستی بشجاعت خود می بالیدند وهر یک خود را رشیدتر میدانست ، در این اثنا یکی از آنها بدیگری گفت ، لاف زدن چه فایده دارد، آیا بهتر نیست بجای اینکه نشان دهیم زبان کی بهتر است بنمائیم بازوان کی قویتر است ؟ پس از آن هر دو اسلحه برداشته بدیوار شهر نزدیک شدند. مستحفظین چون جسارت آن دو نفر را دیدند بیرون آمده بدفع آنها پرداختند و خردخرد افرادی از هر دو طرف بکمک متحاربین آمدند و بعد بالاخره جنگ دو گروه درگرفت و خود اسکندر هم داخل جنگ شد ولی مقدونیها این دفعه هم نتوانستند وارد شهر شوند و حال آنکه چون ساخلو شهر مشغول جنگ بود بعض قسمتهای دیوار شهر مستحفظین کافی نداشت و دو برج بواسطه ٔ ماشین قلعه کوب خراب شده بود و برج سوّم میرفت که بیفتد، پس از آن اسکندر از شهر هالیکارناس درخواست کرد متارکه منعقد گردد تا اجساد مقدونی هائی را که در زیر دیوار شهر کشته شده بودند دفن کنند، افی یالت و تراسی بول دو نفر از آتنی ها که طرفدار ایرانیها و دشمن سخت مقدونیها بودند با این پیشنهاد اسکندر مخالفت کرده گفتند بدشمنی که اینقدر حرارت در جنگ نشان داده نباید چنین رخصتی داد، ولی مِمنُن گفت ما با زنده ها جنگ میکنیم نه با مرده ها و بنابراین توهین آنان یا کینه توزی نسبت به آنها بما نمیزیبد (راجع به این سردار مورخین یونانی نوشته اند که هیچگاه از حد اعتدال خارج نمیشد و دشمن را دشنام نمیداد بل ساعی بود که با شجاعت و مهارت بر دشمن قوی و فکور دست بیابد، بنابراین چون روزی شنید که یکی از سپاهیان اجیر او اسکندر را دشنام میدهد با چوب نیزه اش او را زد و گفت : «من تو را اجیر کردم تا با اسکندر بجنگی نه برای اینکه او را دشنام دهی ). اهالی شهر همت کرده دیواری. از درون شهر بشکل هلال پشت دیوار خراب شده ساختند و چون کار را بین کارگران زیاد تقسیم کرده بودند این دیوار زود ساخته شد، روز دیگر اسکندر با این تصور که چون این دیوار تازه ساخته شده خراب کردن آن سهل تر است از این طرف فرمان یورش داد، ساخلو شهر هم برای دفاع بیرون آمد و ببعض برجهای چوبین مقدونیها و اسباب و آلات محاصره آتش زد، اسکندر چون وضع را چنین دید خود بکمک مقدونیهاآمد و جنگ درگرفت ، پس از آن ساخلو بطرف سنگرهای خوددر شهر عقب نشسته بدفاع پرداخت ، در این مدافعه هم بهره مندی با ساخلو شهر بود زیرا علاوه بر خوبی مواقع شهریها دیوار مذکور بشکل قوس ساخته شده بود و مقدونیها از هر طرف که حمله می آوردند از جبهه و جبین تیر و زوبین بر آنها میبارید. در این احوال ایرانیها و یونانیهائی که با آنها بودند در شهر مجلسی برای مشورت آراستند تا در باب اوضاع و کاری که باید کرد شور کنندزیرا در این تردیدی نبود که محاصره هر قدر طول بکشداسکندر از تصرف شهر منصرف نخواهد شد. اِفی یالت که روحاً و جسماً قوی بود گفت : محاصره ٔ طولانی ضررهائی دارد، که جبران پذیر نیست ، بجای اینکه ما در شهر نشسته بدفاع بپردازیم و خردخرد از قوای ما بکاهد بهتر این است که عدّه ای از سپاهیان اجیر شجاع را برداشته بیرون رویم و نبردی مردانه با دشمن کنیم تا مگر فتح را از چنگ دشمن بربائیم. اجرای این پیشنهاد ظاهراً سخت ومشکل ولی در واقع امر بس آسان است زیرا مقدونیها انتظار هر چیز را دارند جز اینکه من پیشنهاد میکنم. و وقتی که سیل مردان جنگی بجانب آنها جاری شد آنها را با خود خواهد برد». مِمنُن هرچند مردی باحزم بود و نقشه های تهورآمیز را نمی پسندید ولی در این موقع با افی یالت مخالفت نکرد زیرا امید نداشت کمکی به آتیه ٔ نزدیک برسد و نیز معلوم بود که محصورین بر اثر محاصره بالاخره در موقع بسیار بدی واقع خواهند شد، بنابراین تصور میکرد شاید جرئت و جلادت کاری بکند (بی قیدی و اهمال رجال ایران ِ آن روز واقعاً حیرت آور است ، در می لت بحریه ٔ قوی ایران بکار نیفتاد و در اینجا قوّه نرسانیدند). باری افی یالت دوهزار نفر از میان سپاهیان اجیر یونانی انتخاب کرده به آنها گفت که هزار مشعل تهیه کنند و اسلحه برگرفته در طلیعه ٔ صبح منتظر امر او باشند. در طلیعه ٔ صبح اسکندر مقدونیها را باز مأمور کرد دیوار جدید را خراب کنند و آنها با جدّی هر چه تمامتر به این کار پرداختند، در این وقت افی یالت امر کرد دروازه را گشودند، هزار نفر با مشعل های افروخته از شهر بیرون کرد و خود با هزار نفر دیگر از پی مشعل دارها روانه شد تا اگر مقدونیها بخواهند از آتش زدن اسباب و ادوات محاصره ممانعت کنند با آنها بجنگند، اسکندر همین که ازین قضیه آگاه شد بی درنگ قشون خود را بحال «حاضرجنگ » درآورد و سربازان کارآزموده بکمک سپاهیان تازه کار فرستاد و در حالیکه قسمتی از مقدونیها مشغول خاموش کردن حریق بودند خود با قشون بسیار بجنگ اِفی یالت آمد ولی این سردار شیردل هر که را که با او طرف میشد بخاک میانداخت و با آواز رسا و اشارات و سرمشقی که عملاً مینمود سپاهیان خود را بجنگ تشویق میکرد. مقدونیهائی که مأمور خراب کردن دیوار بودند کمتر از قسمتی که با اِفی یالت جنگ میکردند کشته و مجروح نمیدادند زیرا محصورین برجی به بلندی صد ارش ساخته و بر آن ماشینهائی قرار داده تگرگ تیر و سنگ بر مقدونیها میباریدند. مقدونیها در گیرودار جنگ بودند که ناگاه ممنن با قسمت دیگر سپاهیان ساخلو از محله ٔ دیگر شهر موسوم به تری پی لون بیرون شده در جایی در پیش مقدونیها سر برآورد که کمتر از هر جای دیگر انتظار او را داشتند، در این وقت اردوی مقدونی بوحشت و اضطراب افتاد و فکر خود اسکندر هم دچار اختلال گردید ولی بزودی بخود آمد و مقدونیها مشعل دارها را عقب زده با تلفات زیاد دفع کردند و بعدمِمنُن با بطلمیوس پسر فیلیپ که سرکرده ٔ قراولان مخصوص اسکندر بود و دو سردار دیگر مقدونی آدِّه و تی ماندرا نامان مصاف داد ولی بهره مندی نیافت ، با وجود این در میان گیرودار بطلمیوس آدِّه و نیز کل آرخ رئیس تیراندازان مقدونی با عدّه ٔ زیادی از مقدونیها تلف شدند، بعد عقب نشینی ساخلو شهر با شتاب شروع شد، پل باریکی که روی خندق ساخته بودند تاب جمعیت کثیر را نیاورده شکست و عده ای در خندق افتادند و چون دروازه ها را هم زود بستند تا تعقیب کنندگان داخل شهر نشوند عده ای از ساخلو بیرون دروازه ها مانده از دم تیغ مقدونیها گذشتند. اما اِفی یالت دلیر دست از کارزار نکشید و چنان بی باکانه و ازجان گذشته جنگ میکرد که نزدیک بود مقدونیها شکست خورده فرار کنند، ولی در این حال یک واقعه ٔ ناگهانی به مقدونیها قوت داد، توضیح آنکه سربازان پیر مقدونی که در زمان فیلیپ در جنگها کارآزموده شده بودند و در این زمان بواسطه ٔ کِبَر سن و سالخوردگی در جنگها شرکت نمیکردند از سختی موقع هراسیده دم سپرهای خودشان را بهم فشردند و بکمک رفقای جوان شتافته به نبرد پرداختند، پس از آن جدالی درگرفت که موحش و خونین بود، هر یک از طرفین جدّ داشت که گوی سبقت را از حیث رشادت برباید و پیر و برنا با یکدیگر درآویخته بودند، بالاخره بواسطه ٔ برتری عده ، بهره مندی با مقدونیها گردید. افی یالت رشید با عده ای بسیار از سپاهیان دلیر خود کشته شد و باقیمانده ٔ این دسته بطرف شهر عقب نشست ، عده ای از مقدونیها در تعقیب آنها داخل شهر شدند ولی در این حین اسکندر امر کرد شیپور بازگشت بدمند زیرا شب دررسیده بود و او بیم داشت از اینکه مبادا بواسطه ٔ تاریکی مقدونیها جاها را تشخیص نداده در دام هایی افتند. پس از آن ممنن و نیز ارن توبات ایرانی که حاکم شهر بود با رؤساء دیگر شور کرده قرار دادند شهر را تخلیه کنند واز خاموشی شب استفاده کرده برج چوبین و انبار و مهمات و نیز بناهایی را که مجاور دیوار شهر بود آتش زدند، حریق فوراً درگرفت و باد آتش را تیز کرده شعله های آنرا خیلی دور برد، در این احوال از اهالی آنهائی که رشید بودند و نیز سپاهیان ساخلو شهر را ترک کرده به ارگی که در جزیره ٔ کوچکی واقع بود رفتند و عده ای در ارگ دیگر که سالماسید نام داشت (باسم چشمه ای که در درون ارگ روان بود) جمع شدند، بقیه ٔ اهالی را بحریه ٔ ایران بجزیره ٔ گس با آنچه اشیاء قیمتی داشتند حمل کرد، اسکندر از مشاهده ٔ حریق بر قضیه آگاهی یافت و دسته ای را از مقدونیها فرستاد که داخل شهر شده اشخاصی را که آتش را تیز میکردند بکشند. روز دیگر اسکندر دید که ایرانیها و سپاهیان اجیر یونانی هر دو ارگ را اشغال کردند، در ابتدا خواست بمحاصره ٔ این دو قلعه بپردازد ولی بعد دریافت که محاصره بطول خواهد انجامید و برای گرفتن ارگ ها صلاح نیست معطل گردد، این بود که امر کرد شهر هالیکارناس را خراب کند و دور ارگهای مزبور دیواری کشیده خندقی حفر کنند، پس از آن بطلمیوس را حاکم کاریه کرده سه هزار سپاهی و دویست سوار به او داد که مراقب این دو قلعه باشد. چندی بعد بطلمیوس قوای آساندر حاکم لیدیه را بکمک خود طلبید و هر دومعاً بمحاصره ٔ ارگها پرداختند. سپس جنگی شد که مقدونیها بر ارن توبات فایق آمدند و چون مقدونیها از دوام محاصره خسته شده بودند جد و جهد کرده بالاخره ارگها را گرفتند، اما ممنن قبل از دخول مقدونیها بشهر بکشتی نشسته از هالیکارناس رفت و بعد کارهائی کرد که پائین تر بیاید. (دیودور، کتاب 17 بند 24، 27 و آریان ، کتاب 2 بند9). مقاومت هالیکارناس نشان میدهد که تسلیم شدن سارد با آن استحکامات متینی که داشته ، چقدر بیمورد بوده و جز بیدلی مهرن و خیانت او محملی بر آن نمیتوان قرار داد. راجع به افی یالت باید در نظر داشت که او یکی از یونانیهایی بود که اسکندر تسلیم او را از آتن خواسته بود.
فرستادن قشون به فریگیه : پس از تصرف کاریّه اسکندر به فریگیه متوجه شد و پارمن ین را به سارد فرستاد تا از آنجا با سواره نظام تسالی که در تحت فرماندهی الکساندر لَن سست بودو با دسته های آمیس ناگهان به فریگیه حمله برده آذوقه برای حرکت اسکندر بدرون ممالک ایران تهیه کند. در این وقت او بعض سربازان مقدونی را که تازه زن گرفته بودند و از دوری زنان سخت مینالیدند در تحت ریاست بطلمیوس پسر سلکوس بمقدونی فرستاد تا زمستان را با آنها بگذرانند. هم در این اوان اسکندر بسرداران خود در مقدونیه امر کرد که سپاهیان جدید از پیاده نظام و سوار گرفته در بهار به آسیا بفرستند. بعد چون دید که فحشاء در اردوی او زیاد شده از ترس اینکه مبادا مقدونیها سست شوند امر کرد کسانی را که مرتکب فحشاء میشدند گرفته به جزیره ٔ کوچکی که در خلیج سرامیک بود روانه دارند.
پس از این کارها اسکندر همان نقشه ٔ اولی را که تصرف تمام صفحات و ولایات دریایی بود تعقیب کرد و مقصودش این بود که بحریّه ٔ ایران نتواند تکیه گاهی بیابد، بنابراین داخل هی پارنس شد و ساخلو این محل که سپاهیان اجیر بودند مقاومت نکردند. از اینجا اسکندر بطرف لیکیه رفت و در آنجا هم مقاومتی ندید چنانکه در اندک مدتی شهر کسانت و پی نارا و پاتارا و سی شهر و قلعه ٔ کوچک این ولایت را بتصرف درآورد و بعد به میلیاد رفت. این محل قسمتی از فریگیه ٔ بزرگ محسوب میشد ولی در این زمان دربار ایران آن را به لیکیه ضمیمه کرده بود. پس از آن نمایندگان شهر فازه لیت نزد اسکندر آمده اظهار انقیاد کردند و تاجی از زر برای او آوردند، اسکندر بشهر آنها رفت و بعد از ورود او اهالی این شهر بکمک مقدونیهاقلعه ای را که پی سیدیان در خاک آنها ساخته بودند تصرف کردند، هم در این موقع لیکیه ٔ سفلی بتصرف اسکندر درآمد، پس از آن چون زمستان دررسیده بود اسکندر باستراحت و تعیش پرداخت ولی بزودی خبری از پارمن ین رسید که او را بهوش آورد: سردار مزبور شخصی را توقیف کرده بود که آسی سی نس نام داشت ،کنت کورث گوید (کتاب 2 بند10): او را داریوش ظاهراً نزد آتی زی یس والی فریگیه فرستاده بود ولی باطناً مأموریت داشت به اسکندر لن سست برساند که اگر او وعده ٔ خود را بجا آرد داریوش او را پادشاه مقدونیه کرده هزار تالان طلا به وی خواهد داد (آریان او را اسکندر پسر اروپ نامیده ). این سردار مقدونی با آمین تاس مقدونی که فرار کرده به دربار ایران پناهنده شده بود وعده کرده بودند اسکندر را بقتل برسانند. جهت دشمنی او را با اسکندر از این قضیه میدانند که اسکندر هرومِنِس و آرابه دو برادر وی را بظن اینکه در کشتن فیلیپ دست داشتند کشته بود، اگرچه پس از آن اسکندر لن سست نزد اسکندر مقرب شد ولی کینه ٔ او خاموش نگشت ، پس از شنیدن خبر مذکور اسکندر با دوستان خود مشورت کرد که چه باید کرد، آنها گفتند قبل از اینکه سردار مزبور بداندنقشه ٔ او افشا شده و با سواره نظام ممتازی که دارد یاغی گشته دیگران را هم با خود همداستان کند باید اقدام کرد. در این موقع دوستان اسکندر قضیه ٔ پرستوک را بخاطر او آوردند و این قضیه چنین بود: روزی که اسکندر استراحت میکرد پرستوکی داخل اطاق او شد نزدیک تخت خوابش پرش کرده روی اسکندر نشست و او از خواب بیدار گشته مرغ مزبور را براند بعد آریستاندر کاهن و هاتف اسکندر این قضیه را چنین تعبیر کرد که کسی از نزدیکان اسکندر خواهد خواست باو خیانت کند ولی خیانت کشف خواهد شد (معلوم است که این تعبیر و امثال آنرا بعد از وقوع قضیه کرده و بعدها بقبل از آن نسبت داده اند).اسکندر بر اثر این سخنان و تعبیر غیب گو بخاطر آورد که مادرش نیز باو در نامه ای توصیه کرده بود که از اسکندر لن سست برحذر باشد، بنابراین فوراً قاصدی نزد پارمن ین فرستاده امر کرد سردار مزبور را که با سواره نظام تسالی بکمک پارمن ین رفته بود توقیف کند. پس از توقیف از جهت مقام بلندی که این سردار در خانواده ٔ اسکندر داشت مدتها در اعدام او تعلل شد تا پس از سه سال بعد از کشتن فیلوتاس و همدستان او چنانکه در جای خود بیاید این سردار را هم به امر اسکندر کشتند. (آریان ، کتاب 1 فصل 6 بند1 و کنت کورث ، کتاب 2 بند11). قبل از اینکه از لیکیه خارج شویم مقتضی است قضیه ای را که دیودور نوشته ولی سایر مورخین یونانی از آن ذکری نکرده اند بیان کنیم. مورخ مذکور گوید (کتاب 17 بند 28):در حدود لیکیه کوهی بود که آنرا مردمی موسوم به مرمریان اشغال و محکم کرده بودند، وقتی که اسکندر به این محل نزدیک شد مردم مزبوربیرون آمده به پس قراول مقدونیها حمله کردند، عده ای کثیر از آنها کشتند و جمعی را اسیر کرده مال و بنه ٔ زیاد بغنیمت بردند. اسکندر در خشم شده خواست این قلعه را بگیرد و در تهیه ٔ لوازم محاصره گردید، پس از آن مقدونیها در مدت ده روز پیوسته به این موقع محکم یورش بردند و بر مرمریان ثابت شد که اسکندر از تسخیر این مکان منصرف نخواهد شد، در این حال پیرمردان این قوم بجوانان نصیحت کردند که دست از مقاومت بردارند و داخل مذاکره با اسکندر شده کوشش کنند که حتی القوه باشرایطی بهتر با او کنار آیند ولی جوانان این پند رانشنیدند و گفتند که تا آخرین نفس برای آزادی وطن خواهیم جنگید. در این حال پیرمردان پند دیگری به آنها داده پیشنهاد کردند که جوانان ، زنان و اطفال قوم را کشته پس از آن خودشان را بدشمن زده از میان صفوف آن بگذرند و بکوههای مجاور پناه برند، این پیشنهاد را جوانان پذیرفتند و همه در خانه های خودشان جمع شده بعداز صرف بهترین مأکول و مشروبی که داشتند بقتل زن واطفال پرداخته و فقط 600 نفر از جوانان از قتل والدینشان امتناع کرده گفتند ما دستهای خود را بخون پدر و مادر نیالائیم. پس از آن خانه ها را آتش زده شبانه از وسط اردوی مقدونی گذشته خودشان را بکوههای مجاور رسانیدند.
عبور از پامفیلیه و پی سیدیه :از لیکیه اسکندر از کنار دریا عازم پامفیلیه شد و در این ولایت با مردم آسپاندیان که در ابتداء تمکین کرده و بعد شوریده بودند جنگیده ، بهره مند گردید. پس از این واقعه اسکندر بشهر پرگا درآمده راه فریگیه راپیش گرفت ولی برای ورود بفریگیه لازم بود از تل میس بگذرد، این شهر تعلق به پی سیدیان داشت و راه آن از تنگی بسیار باریک که بدربندی شبیه بود میگذشت. اسکندر چون شنید که اهالی در تنگ جمع شده اند تا راه را حفظ کنند اردوی خود را در دهانه ٔ این معبر زد با این تصور که اهالی تل میس خیال خواهند کرد اسکندر از عبور منصرف شده و متفرق خواهند شد. پیش بینی اسکندر صائب بود، اهالی بگمان اینکه اسکندر حمله نخواهد کرد معبر را رها کرده رفتند و فقط معدودی از اهالی در آنجا ماندند، در این وقت اسکندر ناگهان به معبر حمله برده از آن بگذشت ، بعد قلعه ٔ ساگالاس را که جوانان پی سیدیان دفاع میکردند پس از مجاهدات مقدونیها و یونانیهای آگریانی گرفت و سایر قلاع و شهرهای پی سیدیه را تصرف کرد، یکی از سرداران مقدونی کل آندر نام در این جنگ کشته شد. پس از آن اسکندر بشهر تل میس رسید، در اینجا اسکندر از مقاومت اهالی در خشم شده پس از تصرف آن امر کرد شهر را از بیخ و بن برافکندند و اهالی را برده دانست. از اینجا اسکندر عازم فریگیه شده بطول دریاچه ٔآسکانیوس بدان ولایت رهسپار گردید. (آریان ، کتاب 1 فصل 6 بند2،3 و کنت کورث ، کتاب 2 بند12).
کارهای مِمنُن : در این احوال که اسکندر صفحات دریایی را یکایک تصرف میکردمِمنن باقیمانده ٔ قشون ایران را جمع کرده درصدد بودکه اسبابی فراهم آرد تا اسکندر آسیا را ترک کرده بمقدونیه برگردد. او میخواست جنگ را به یونان و مقدونیه برد و چنانکه مورخین یونانی نوشته اند تمام امیدواری داریوش در این زمان بکفایت و کاردانی او بود. بالاتر گفته شد که داریوش او را والی تمام صفحات دریایی کرد و پول وافی برای او فرستاد، پس از آن ممنن از هر جا که توانست قشون اجیر بگیرد گرفت و با سیصد کشتی که در اختیار او بود بلامانع در دریاها سیر میکرد و اوضاعی را که موافق یا مخالف نقشه ٔ پر عرض و طول او بود بدقت میسنجید. در ابتداء او بقلاعی حمله برد که مانند لامپ ساک چندان خوب حفظ نمیشد، بعد به تسخیر جزائری پرداخت که بین دو قاره ٔ آسیا و اروپا واقع بود و هرچند مقدونیها سواحل هر دو قاره را داشتند ولی چون بحریه نداشتند نمیتوانستند این جزائر را تصرف کنند، دراین جاها مِمنُن از نفاقی که بین اهالی بود استفاده کرد، توضیح آنکه بعض اهالی طرفدار اسکندر بودند و برخی طرفدار ایران. متنفذین حکومت ایران را بر مساواتی که از طرز و شکل حکومت مردم حاصل شده بود رجحان میدادند و بعلاوه در ابقای حکومت ایران از این حیث نیز ذی نفع بودند که وجوه زیاد از خزانه ٔ ایران دریافت میکردند. برای مثل جزیره ٔ خیوس را ذکر میکنیم ، در اینجا دو نفر از متنفذین که آتناگوراس و آپّولونید نام داشتند پس از اینکه با اشخاص دیگر دسته ٔ خود هم عهد شدند کس نزد مِمنُن فرستاده او را به تسخیر این جزیره دعوت کردند و سردار مزبور همین که این جزیره را تصرف کرد ساخلویی در آنجا گذارده حکومت را به آپّولونیدو دوستان او سپرد. پس از آن ممنن عازم لس بس شد، محلهائی را مانند آن تیس ، پیرا و اِرس بی جنگ گرفت ، شهر مِتیمن را نیز بتصرف آورد و آریس تونی کوس را در اینجا حاکم کرد. بدین نحو تمام جزیره ٔ لس بس به استثنای شهر نامی می تی لن مطیع ایران گشت. بعد ممنن خواست این شهر را تصرف کند، و چون سکنه ٔ آن مقاومت کردند، سردار مزبور شهر را از خشکی و دریا محاصره و برای تسخیر آن عملیاتی کرد و بناهایی ساخت ، ولی در این احوال بمرضی مبتلا شد که از آن درگذشت ، فرناباد معاون ممنن و اوتوفرادات رئیس بحریه شهر را مجبور کردند به این شرایط تسلیم شوند: 1- ساخلو شهر در امان خواهد بود و سالماً از شهر خارج خواهد شد. 2- ستونی را که برپا کرده بر آن معاهده ٔ خود را با اسکندر کنده اند باید برافکند. 3- به داریوش بقید قسم بیعت کنند (آریان گوید: «عهد آنتالسیداس را تجدید خواهند کرد»). 4- نصف تبعیدشدگان خود را مجدداً خواهند پذیرفت (اینها بواسطه ٔ طرفداری از ایران تبعید شده بودند)، پس از تسخیر شهر، ایرانیها ساخلوی در اینجا گذاشته لی کومد رُدسی را فرمانده آن کردند و دیوژن را که از اهل همین شهر بود و بواسطه ٔ طرفداری از ایران سابقاً تبعید شده بود برگردانیده بحکومت می تی لن منصوب و مالیاتی هم برای این شهر مقرر داشتند. (دیودور، کتاب 17 بند29 و کنت کورث ، کتاب 2 بند12 و آریان ، کتاب 2، فصل 1 بند 1، 2).راجع بفوت ممنُن باید گفت که زمان آن محققاً معلوم نیست. از نوشته های دیودور چنین استنباط میشود که او در 333 ق.م. در تسخیر می تی لن درگذشته. بعضی مورخین فوت او را قبل از سقوط شهر مزبور دانسته اند. بهر حال دیودور درباره ٔ او چنین گوید (کتاب 17 بند29): «آواز بهره مندیهای او در اطراف و اکناف پیچید و بیشتر جزائر سیکلاد رسولانی نزد او برای اظهار انقیاد فرستادند واین خبر که ممنن میخواهد بزودی با بحریه ٔ خود بجزیره ٔ او برود در یونان منتشر شده اهالی جزیره ٔ مزبور را متوحش ساخت و یونانیها و بخصوص اسپارتیها، که به ایرانیها متمایل بودند، فوق العاده امیدوار شدند زیرا میپنداشتند که قریباً اوضاع تغییر خواهد کرد، ممنن با پول ایران عده ٔ کثیری از یونانیها را بطرف ایران جلب کرد ولی مقدر نبود که این شخص نامی در اجرای نقشه ٔ خود دورتر برود، او از مرضی سنگین درگذشت و فوتش باعث فنای داریوش گردید چه او میخواست میدان نبرد را از آسیا باروپا ببرد».
اثر فوت ممنن در دربار ایران : وقتی که خبر فوت ممنن بدربار ایران رسید، داریوش بسیار مغموم شد و مجلسی برای مشورت آراست ، تا درباب نقشه ٔ جنگ شور کند، اول این مسئله طرح شد که آیا باید لشکری بفرماندهی سرداری بصفحات دریایی فرستاد یا خود داریوش سپهسالاری قشون را اختیار کند. بعض رجال ایران عقیده داشتند که باید خود شاه فرماندهی را عهده دار باشد تا سپاهیان بیشتر فداکاری کنند. خاری دِم آتنی سردار ماهر یونان که بقول دیودور در جنگهای فیلیپ نامی بلند داشت و دست راست و مشیر و مشاور او بشمار میرفت و چنانکه بالاتر ذکر شد، از آتن بواسطه ٔ خصومت با اسکندر خارج شده در این زمان در دربار ایران اقامت گزیده بود این رأی را نپسندید و گفت نباید تمام ممالک ایران را بخطر انداخت. داریوش بار سنگین اداره کردن آسیا را بر دوش دارد و بنابراین باید در مرکز مانده سرداری کارآزموده بجنگ مقدونیها بفرستد. درباب عده ٔ نفرات عقیده ٔ سردار مزبوراین بود، قشونی مرکب از صدهزار نفر، که ثلث آن از سپاهیان اجیر یونانی باشد برای جلوگیری از اسکندر کافی است و خود او حاضر است فرماندهی این عده را بعهده بگیرد. داریوش در ابتداء این رأی را پسندید ولی دوستان و درباریان او با این نقشه مخالفت کرده باشاره رسانیدند که خاری دِم چنین پیشنهادی میکند تا تمام ایران را یکباره بتصرف اسکندر بدهد، در این موقع خاری دِم عنان بردباری را از دست داده پارسیها را مردمی فرومایه و ترسو خواند و ضمناً دشنامی بداریوش داد. شاه از سخنان او غضبناک گشته کمربند او را گرفت (مورخین یونانی گویند، وقتی که شاه کمربند کسی را میگرفت این رفتار علامت صدور حکم قتل بود)، پس از آن خاری دِم را بطرف مقتل بردند و هنگامی که میخواستند حکم شاه را اجرا کنند او فریاد زد: «شاه بزودی ازین حکم خود پشیمان خواهد شد و از جهت این سیاست غیرعادلانه ممالکش را از دست خواهد داد». دیودور راجع به این مورد گوید: «چنین بود عاقبت خاری دِم که فدای تصورات واهی و صمیمیت بی موردش گردید. شاه از کرده ٔ خود بزودی پشیمان شد و آن را یکی از بزرگترین خطاهای خود دانست اما با تمام اختیارات سلطنتی که داشت عاجز بود از اینکه این خطا را ترمیم کند؛ زیرا پس از آن در خواب همواره خوابهای موحش از شجاعت مقدونیها میدید و در بیداری پیشرفتهای اسکندر را در پیش چشم داشت. بالاخره چون کسی را نیافت که جانشین مِمنُن و فرمانده قشون گردد خودش فرماندهی را اختیار کرد». (کتاب 17 بند30). راجع به خاری دِم لازم است توضیح دهیم که دیودور او را از دوستان و بلکه از محارم فیلیپ دانسته ولی آریان در این باب ساکت است. (کتاب 1 فصل 2 بند1).
مورخین دیگر یونانی این قضیه را طور دیگر ذکر کرده اندو چون میخواهیم وقایع را بترتیب تاریخ ذکر کنیم ، درجای خود باین قضیه رجوع خواهیم کرد. چنانکه از گفته ٔ دینارک برمی آید خاری دِم بطیب خاطر بدربار ایران آمده بود تا بدین وسیله خدمتی بیونان کند، یعنی آزادی آنرا محفوظ بدارد.
اسکندر در فریگیه و پافلاگونیه : اسکندر پس از اینکه بکارهای لیگیه و پامفیلیه تمشیت داد عازم شهر سه لن شد. اهالی شهر را تخلیه کرده در ارگ آن جمع شدند، اسکندر رسولی نزد آنان فرستاد که تسلیم شوند ولی چون موقع ارگ محکم بود اهالی جواب رد دادند، بعد که دیدند مقدونیها از هر طرف آنرا احاطه کرده اند و از آذوقه ٔ اهالی روز بروز میکاهد با اسکندر قرار دادند که در مدت دو ماه متعرض آنها نشود و اگر در این مدت کمکی از طرف داریوش نرسید تسلیم خواهند شد، پس از آن چون کمکی نرسید تسلیم گشتند، بعد نمایندگان آتن نزد اسکندر آمده خواستند آتنی هائی را که در جنگ گرانیک اسیر کرده بود رد کند. اسکندر جواب داد که پس از خاتمه ٔ جنگ ایران آنها را رد خواهد کرد، در این موقع اسکندر منتظر داریوش بود و میدانست که جنگی بزرگ در پیش دارد، بنابراین سعی داشت که قوای خود را جمع و آذوقه و لوازم دیگر چنین جنگی را تهیه کند. چون در این زمان قشون اسکندر از فریگیه میگذشت او شنید که در این ولایت شهری است موسوم به گردیوم که سابقاً مقر پادشاهی بود میداس نام. شهر به یک مسافت از دریای سیاه و کیلیکیه واقع بود و رودی از آن میگذشت که سانگاریوس نام داشت ، در اینجا ارابه ٔ کوچکی از زمان گردیوس باقی مانده و قید آن ترکیب یافته بود از گره هائی که ماهرانه یکی را روی دیگری زده بودند و کسی نمی توانست این گره ها را باز کند. غیب گویی گفته بود که هر کس این گره ها را باز کند آسیا از آن او خواهد بود. اسکندر داوطلب شد این کار را انجام دهد و دور او جمعی از فریگیها و مقدونیها جمع شدند، مقدونیها نگران بودند از اینکه اسکندر نتواند گره ها را باز کند و این قضیه باعث تطیراتی گردد، اسکندر گره ها را نگاه کرد و هر چند کوشید که سر یا ته رشته ها را بیابد بهره مند نشد، بالاخره چون از گشودن گره ها عاجز ماند شمشیر خود را کشیده رشته ها را ببرید وگفت تفاوت نمیکند، این هم یک نوع گشودن است. (پلوتارک ، کتاب اسکندر، بند24 و آریان ، کتاب 2 فصل 2 بند1 و کنت کورث ، کتاب 2 بند1). این قضیه ضرب المثل شده و در مواردی که کسی مسئله ٔ غامض و لاینحلی را حل نکند ولی زود با تردستی آنرا از میان بردارد گویند: «گره گردیوس را برید». بعد اسکندر چون همواره نقشه ٔ خود را که جنگ با داریوش بود تعقیب میکرد بتأمین پشت سر خود پرداخته سفاین مقدونی را در هلس پونت به امفوتروس سپرد و به هژلوخ امر کرد بجزائر لس بس ، خیوس و گس رفته ساخلوهای ایران را از آن جزایر بیرون کند. ششصد تالان برای آن تی پاتر جانشین خود در مقدونیه و اشخاص دیگر فرستاد تا نگذارند شهرهای یونان بشورند و موافق عهدی که با یونانیها بسته بود تقاضا کرد سفاین متحدین هلس پونت را حفظ کنند. تمام این اقدامات و کارهای دیگر اسکندر در این وقت برای آن بود که یونان و مقدونیه رااز حمله ٔ ممنن محفوظ بدارد زیرا از فوت او هنوز آگاه نشده بود و چون ممنن را رقیب ماهر و زبردست خود میدانست ، یگانه نگرانی که از پشت سر خود داشت از طرف او بود بخصوص که آوازه ٔ بهره مندیهای ممنن در بحرالجزائر و اینکه او میخواهد با سیصد کشتی بمقدونیه حمله کند به اسکندر پی درپی میرسید. بعد اسکندر به پافلاگونیه رفت ، مردم این ولایت که از هنت ها بودند بی مقاومت مطیع گشته و چون دربار ایران این مردم را از دادن مالیات معاف داشته بود اسکندرنیز آنها را معفو داشت ولی گرویهایی از آنها گرفت وکالاس را حاکم این ولایت کرده کمکی را که از مقدونیه بدو رسیده بود برداشت و عازم کاپادوکیه گردید. آریان گوید: پافلاگونیه مطیع گشت با این شرط که قشون مقدونی وارد این ولایت نشود، و اسکندر این ولایت را جزو ایالت فریگیه دانست و بعد به کاپادوکیه رفته سابیکتاس را والی آن ایالت کرد. (کتاب 2 فصل 2 بند2). ولی کنت کورث والی جدید را آبیس تامن نامیده. (کتاب 3 بند4).
عبور اسکندر از دربند کیلیکیه : اسکندر پس از ورودبه کاپادوکیه شنید که ممنن درگذشته و از این خبر بسیار مشعوف گردید و آنرا بفال نیک گرفت ، زیرا چنانکه گفته شد اسکندر او را حریف زبردست خود میدانست و در یونان هم خبر بهره مندیهای او یونانیها را برای شورش حاضر کرده بود. پس از آن اسکندر عازم کیلیکیه گردید و بجایی رسید که آنرا «اردوگاه کورش » می نامیدند زیراکورش بزرگ وقتی که با سپاهش به لیدیه میرفت در اینجا اردو زده بود (این روایت کنت کورث است ولی روایت آریان میرساند که مقصود از کوروش ، کوروش کوچک است و کزنفون در اینجا به او رسیده ، معلوم است که کنت کورث اشتباه کرده زیرا کوروش بزرگ از این راه به لیدیه نرفته بود). این محل بمسافت پنجاه اِستاد (تقریباً یک فرسنگ و نیم ) از معبری است که پس از آن داخل کیلیکیه میشدند، این معبر را در آن زمان پیل یا دروازه میگفتند زیرا تنگی بود شبیه سنگرهایی که بدست انسان ساخته شده باشد و دروازه ای داشت. برای فهم مطلب لازم است توضیح دهیم که کیلیکیه بین کوههایی واقع شده که زنجیره ٔ آن از ساحل دریای مغرب شروع و تقریباً بشکل قوس دور زده باز بساحل دریای مزبور منتهی میشود و در جائی که این زنجیره از ساحل دور شده بدرون قاره میرود، فقط سه معبر تشکیل میدهد که تماماً تنگ و صعب العبورند و یکی از معابر سه گانه ٔ این دربند است که بدرون کیلیکیه ٔ عهد قدیم هدایت میکند. در این موقع که اسکندر میبایست از چنین تنگی بگذرد ارسان از طرف دربار ایران حاکم این ولایت بود. حاکم مزبور میتوانست بموقع بلندیهایی را که بر تنگ مزبور مشرف است اشغال کند و بابهره مندی از عبور قشون اسکندر مانع شود، چه سپاهیان اسکندر میبایست از پای کوه و معبر چنان تنگی که ذکرشد بگذرند و این امری بود محال مگر اینکه مقدونیها بلندیها را از دست سپاهیان ارسان گرفته باشند و گرفتن این بلندیها نیز کاری بود بس مشکل و مستلزم دادن تلفات زیاد و صرف وقت ممتدی ، زیرا این کوهها مانند دیوارهایی که بآسمان رفته باشد تنگ مزبور را احاطه کرده و خود معبر هم بقدری تنگ است که چهار نفر نمیتوانست پهلوی هم از آن عبور کند بخصوص که جویبارهای زیاد از دامنه ٔ کوه بیرون می آید و زمین معبر را پست و بلند ساخته دره هایی در آن به وجود می آورد، بنابراین با داشتن عده ٔ کمی از سپاهیان رشید ممکن بود مدتها تمام قشون اسکندر را در این محل معطل کرد. ارسان بجای اینکه این کار کند بکاری پرداخت که موقعش گذشته بود، یعنی در این موقع نقشه ای که مِمنن در گرانیک پیشنهاد کرده بود بخاطرش آمد و با این مقصود با آتش و آهن کیلیکیه را مبدل به ویرانه ای کرد تا اسکندر و قشون او آذوقه و لوازم دیگر در این جا نیابند و بعد چند نفر در تنگ مزبور گذاشته خود با کسانش از کیلیکیه بیرون رفت ، آن چند نفر هم بااینکه باز میتوانستند اسکندر رامعطل کنند چون دیدند که والی حرکت کرد و رفت این رفتار را بخودشان خیانت دانسته و معبر را ترک کرده متفرق شدند، وقتی که اسکندر از معبر مزبور یعنی دربند یاچنانکه یونانیها گویند دروازه ٔ کیلیکیه گذشت در طالع خود بی اندازه مشعوف گردید و گفت «اگر دستهایی میبود که این سنگها را بغلطاند لشکر من مضمحل میشد». (کنت کورث ، کتاب 3 بند4). بالاتر بمناسبت قشون کشی کوروش کوچک توصیف این دربندها شده و همانجا تذکر دادیم که اسکندر راه کوروش کوچک را پیمود، با وجود اینکه بلندیها را کسی نداشت باز اسکندر نگران بود مبادا دشمن در کمین گاهی پنهان شده باشد، و با این مقصود سپاهیان تراکی را مأمور کرد پیش رفته راه را بشناسند و دسته ای از کمانداران را فرستاد قله ٔ کوه را اشغال کنند و به آنها گفت که این کار با وجود اینکه دشمنی در پیش ندارند برای آنها در حکم جدال است و باید در هر آن حاضرجنگ باشند، بدین ترتیب اسکندر از دربند مزبور گذشته وارد شهر تارس که کرسی کیلیکیه بود گردید. ایرانیها این شهر را تازه آتش زده رفته بودند، ولی اسکندر پارمِن ْیُن را فرستاده بود که از حریق شهر ممانعت کندو خودش هم بزودی پس از آن دررسید و از حریق جلوگیری کرد.
مرض اسکندر: در اینجا رودی جاری است که در آن زمان سیدنوس نام داشت و آب آن از حیث صافی و پاکی معروف بود.این رود از کوه سرازیر شده در جلگه روان است تا بدریا میریزد و چون این رود در سایه ٔ درختانی که در طرفین رود رسته اند جاری است آب آن در تابستان هم خیلی خنک است ، اسکندر پس از اینکه از راه دررسید از شدّت گرمای تابستان و از جهت گرد و غباری زیاد که بروی او نشسته بود میل کرد در این رود آب تنی کند ولی همین که داخل رود شد از جهت خنکی آب حالی یافت نزدیک بمرگ و خدمه اش او را از آب بیرون کشیده بخیمه اش بردند، بر اثر این قضیه اردوی اسکندر در اندوه بسیار فرورفته این پیش آمد را مصیبتی بزرگ پنداشته زیرا همه تقریباً یقین داشتند که اسکندر از این مرض جان بدر نخواهد بردو نیز مطمئن بودند که پس از او کسی نخواهد توانست کارهای او را دنبال کند و قشون مقدونی باید از ولایاتی که فتح کرده راه بازگشت را پیش گیرد و حال آنکه داریوش را با قشونی عظیم در پس دارد. میگفتند این ولایاتی که بدست ما یا بدست ایرانیها خراب شده چگونه آذوقه ٔ ما را خواهند داد و بر فرض اینکه آذوقه یافته ، خودمان را به هلس پونت رسانیدیم کدام بحریه ما را به اروپا خواهد برد. بعد بر اسکندر و اینکه در عنفوان جوانی میمیرد و آن هم از آب تنی در رودی نه از تیر یا ضربت دشمن در جنگی ، نالیده بیکدیگر میگفتند خوشا بحال داریوش که هنوز با دشمن خود مواجه نشده فاتح گردیده. چنین بود حال اردوی اسکندر و دوستانش که دور او جمع شده با کمال بی صبری منتظر فرجام این واقعه بودند امااسکندر پس از ساعتی آزادتر نفس کشید و چشمان خود راباز کرده از شدت درد نالید، از این حال اسکندر همه خوشنود شدند چه بخود آمدن اسکندر و نالیدن او از دردنشان میداد که از شدت مرض کاسته ولی در همین حال مجبور بودند باو بگویند که داریوش پنج روز دیگر وارد کیلیکیه خواهد شد و اگر اسکندر بدین حال باشد باید دست وپابسته به داریوش تسلیم شود، پس از شنیدن این خبر،اسکندر دوستان و اطبای خود را خواسته به آنها گفت : «شما می بینید که تقدیر چه اوضاع غیرمترقبی برای من پیش آورده. الاَّن پندارم که صدای اسلحه ٔ دشمن در گوشهای من طنین انداز است. من که جنگ را بدین جا آورده ام حالا باید مرا بجنگ بطلبند. بی جهت نبود که داریوش چنان نامه ٔ شاه دستوری بمن نوشته بود، معلوم میشود که او با تقدیر بر ضد من مواضعه دارد اوضاع اجازه نمیدهد که اطبای محتاط مرا معالجه کنند یا دواهای ملایم بکار برم زیرا برای من مرگ سریع به از بهبودی دیر است پس اگر باید از صنعت اطباء انتظار چاره ٔ درمانی داشت آنها نیز باید بدانند که من بنجات دادن نامی که روی این جنگ گذارده ام بیش از حفظ جان خود علاقه مندم ». پس ازاین نطق بر نگرانی و اضطراب دوستان اسکندر افزود زیرا با شتابی که او ببهبودی داشت اطباء می بایست دواهای تازه و غیرمجرّب استعمال کنند و این کار از دو حیث مشکل بود، اولاً معلوم نبود که دواها چه اثری خواهد داشت و ثانیاً طبیبی حاضر نبود چنین دواهایی در این مورد استعمال کرده مورد سؤظن واقع شود، در میان اطباء طبیبی بود ماهر از اهل آکارنان که فیلیپ نام داشت ، از زمان کودکی اسکندر طبیب او بود و او را مانند طفل خود دوست میداشت ، طبیب مزبور گفت می تواند یک آشامیدنی باسکندر بدهد که شدید نیست ولی کاری است و قوّت مرض را برطرف میکند. از رجال اسکندر کسی این پیشنهاد طبیب را نپسندید ولی اسکندر آن را پذیرفت زیرا عقیده داشت اگر نتواند در صفوف اول سپاهیان خود حاضر شود جنگ را خواهد باخت. برای خوردن دوا، موافق دستور طبیب ، لازم بود اسکندر سه روز تأمل کند. در این احوال از پارمن ین نامه ای باو رسید که نوشته بود از فیلیپ برحذر باشد زیرا داریوش وعده کرده که اگر شما را کشت خواهر خود را (پلوتارک گوید دختر خود را) باو بدهد. اسکندر بر اثر این نامه در تردید افتاد که چه کند، آیا دوا را نخورد و در خیمه ٔ خود منتظر داریوش باشد یا اهمیت باین خبر نداده دوا را بیاشامد؟ بالاخره گفت اگر دوا را بخورم و بمیرم خواهند گفت قربانی بی احتیاطی خود شد و اگر نخورم ونتوانم در جنگ حاضر باشم خواهند گفت شکست خورد، پس شق اولی بهتر است پس از این تصمیم نامه ٔ پارمن ین را زیر بالین خود گذاشته منتظر روز آشامیدن دوا گردید. در روز مزبور فیلیپ با تمام اطباء بخیمه ٔ اسکندر درآمد و برای قوت قلب مریض تمجید زیاد از اثر این دوا کرد بعد کاسه ٔ آشامیدنی را بدست اسکندر داد و او چانکه پلوتارک گوید با یک دست کاسه را گرفته بسر کشید و با دست دیگر نامه ٔ پارمن ین را بطبیب داد که بخواند. وقتی که طبیب نامه را خواند و بی اینکه تغییر در حال او روی دهد دستهای خود را به آسمان بلند کرده قسم یاد کرد که این خبر افترای محض است. بعد بپای اسکندر افتاده گفت جان من همیشه در دست تو بود ولی امروز جان من بسته بنفس تو است ، بی تقصیری ِ مرا بهبودی تو ثابت خواهد کرد و یک زندگانی نوین بمن خواهد بخشید. دغدغه و نگرانی را از خود دور کن تا دوا در عروق تو جاری شده کاملاً اثر خود را ببخشد. اثر دوا در ابتداء چنان بود که حال اسکندر خیلی بدترشد و تنفس او مشکل تر گردید. اطرافیان اسکندر گفتند معلوم میشود که مفاد نامه ٔ پارمن ین صحیح بوده ولی فیلیپ جِدّ کرد که اسکندررا بهوش آرد و پس از آنکه او بخود آمد با او صحبت هایی راجع بمادر و خواهرانش داشت و بعد از جنگ و فتوحات او سخن راند، پس از آن حال اسکندر بمرور رو ببهبودی رفت و چندان قوت گرفت که توانست پس از سه روز خود را بسپاهیانش نشان دهد. (آریان ، کتاب 2 فصل 3 بند1 و دیودور، کتاب 17 بند31 و پلوتارک ، کتاب اسکندر، بند25 و کنت کورث ، کتاب 3 بند 5). در خاتمه لازم است گفته شودکه دیودور در باب نامه ٔ پارمن ین به اسکندر ساکت است.
تصرف معابر دیگر:آریان گوید (کتاب 2 فصل 3 بند2) اسکندر به پارمن ین گفت معابر کیلیکیه را که به آسور هدایت میکند بتصرف درآر و او با پیاده نظام اجیر یونانی و سواره نظام تسالی که در تحت ریاست سیتاکلِس بود و نیز با تراکیها این کار را انجام داد، پس ازآن اسکندر از تارس بیرون رفت و یک روز طی ّ مسافت کرده به آن خیالُن رسید، گویند این شهر را سارداناپال پادشاه آسور ساخته. دیوار و پی ها مینماید که این شهر محکم و بزرگ بوده ، در اینجا مقبره ٔ سارداناپال هنوز نمایان است و مجسمه ٔ شخصی روی بنا مشاهده میشود که دو دست خود را بهم میزند. در این جا کتیبه ایست بزبان آسوری که گویند شعر است ومفادش چنین : «سارداناپال پسر آناسین داراکس شهر آن خیالُن و تارس را در یک روزبنا کرد، ای رهگذرها بخورید بیاشامید و عیش کنید. باقی همه خودنمایی است و بس ناپایدار». (به ایران باستان چ 1 ج 1 ص 208 رجوع شود). از آن خیالن اسکندر به سُل رفت و مردم آن محل رااز این جهت که با پارسیها مساعد بودند بدویست تالان جزای نقدی محکوم کرد.
قسمت دوم - از کیلیکیه تا مصر، تدارکات داریوش : چنانکه بالاتر گفته شد، داریوش از خبر فوت ممنُن در غم و اندوه بسیار شد و مصمم گردید خود فرماندهی سپاه را در جنگ جدیدی ، که با اسکندر در پیش داشت بعهده بگیرد. بر اثر این تصمیم بابل را معسکر قشون جدید قرار داد و بتمام ولات امر کرد سپاه زیاد از پیاده و سوار بدانجا بفرستند. عدّه ٔ افراد قشون ایران را مورّخین یونانی مختلف نوشته اند، دیودور گوید (کتاب 17 بند31): قشونی که در بابل جمع شد، چهارصدهزار پیاده و لااقل یکصدهزار سوار بود. پلوتارک عدّه ٔ نفرات را ششصدهزار نوشته (اسکندر، بند24)، آریان نیز همین عدّه را (کتاب 2 فصل 5 بند1)، کنت کورث عده ٔ سپاهیان را 323 هزار قلمداد کرده و چنین شرح داده (تاریخ اسکندر، کتاب 3 بند2): پارسیها هفتادهزار پیاده و سی هزار سوار بودند، مادیها پنجاه هزار پیاده و ده هزار سوار، برکانیها (باید اهالی برقه باشند) ده هزار از صنف اول و دوهزار دوم ، این ها تماماً به تبرهای دودمه و سپرهای سبک مسلح بودند، ارامنه چهل هزار پیاده و هفت هزار سوار، گرگانیها که شجاعتشان در آسیا معروف است ، ده هزار سوار، دربیکی ها (طایفه ای از سکاها) چهل هزار پیاده ٔ مسلح ، این ها نیزه هایی داشتند که نوک آنها از آهن بود و بعضی بچوب هایی مسلح بودند که نوک آن را در آتش سخت کرده بودند. این قوم ده هزار سوار نیز فرستاده بود. از سواحل بحر خزر هشت هزار پیاده و دویست سوار. ازسایر ملل ، که کمتر معروف اند، دوهزار پیاده و چهارهزار سوار. به این سپاه قوی یونانیهای اجیر را که تماماً جوان بودند و عدّه شان بسی هزار نفر میرسید باید افزود. از باختریها، سغدیها، هندیها و مردمان دیگر، که در سواحل بحر احمر سکنی دارند، و حتی شاهشان این اتباع خودش را نمیشناسد، سپاهی نگرفته بودند، زیرا مدتی لازم بود، تا اینها برسند و دربار عجله داشت ، که زودتر جنگ را شروع کند. عده ٔ صحیح سپاهیان داریوش را نمیدانیم ، ولی باید ارقام کنت کورث بحقیقت نزدیکتر باشد، مورخ مذکور گوید (کتاب 3 بند2): داریوش وقتی که این سپاه عظیم را سان دیده عده ٔ نفرات آنرا معلوم کرد، مشعوف گردید. بعد خاری دِم سردار مجرب آتنی ها را که از جهت خصومت با اسکندر از آتن تبعید شده بود مخاطب قرار داده پرسید که آیا این قوه برای اضمحلال مقدونیهاکافی است ، خاری دِم موقع خود و غرور شاهانه ٔ داریوش را در نظر نگرفته جواب داد: «شاها اگر چه حقیقت ممکن است خوش آیند تو نباشد ولی من مجبورم امروز آنرا بتوبگویم ، زیرا اگر بعد بگویم بیهوده و بی نتیجه است. این لشکر عظیم که از ملل مختلفه تشکیل یافته و هر ملتی را در مملکتی از ممالک شرق از خانه هاشان بیرون کشیده اند، برای همسایگان تو مهیبند. این سپاه از زر و سیم میدرخشد، برق اسلحه اش چشمها را خیره میکند و آن کس که تجملات آنرا ندیده ، هرگز نمیتواند تصورش را هم بکند، ولی قشون مقدونی با آن ظواهر وحشیانه و ژولیده که دارد در پشت سپرها و نیزه هایش گروهان هایی ثابت قدم ، صفوفی تنگ بهم چسبیده و نیز سپاهیانی متهور دارد که واقعاً مردان جنگند، چنین است اردوی پیاده نظام آنهاکه فالانژش نامند. در این فالانژها مرد بمرد و سلاح بسلاح تنگ پیوسته و تمام این قشون با نهایت مراقبت منتظر اشاره ٔ فرمانده خود میباشد. این لشکر آموخته ، که در پس بیرق ها حرکت و صفوف خود را حفظ کند. چون حکمی صادر شود، همه آنرا مجری دارند. با دشمن مواجه شدن ، از پهلوهای آن گذشتن ، بجناح چپ یا راست حمله بردن ، ترتیب جنگ را تغییر دادن ، عملیاتی است که رئیس و مرئوس ، همه با آن خوب آشنا هستند، تصور مکن که طلا یا نقره محرک آنهاست. این اطاعت نظامی را سپاه مقدونیه تا حال در مکتب فقر تحصیل کرده ، وقتی که خسته شوند زمین تخت خواب آنهاست و چون گرسنه گردند هر مأکولی که بدست آنها افتد خوب است و هیچگاه تمام شب را نخوابند. پس از این سپاه باید سواره نظام تسالیان جنگیهای آرکارنانیانی و ِااُلیانی و سایر دسته جات غیرمغلوب را در نظر آورد. آیا تو تصور میکنی که این نوع مردان کارآزموده ٔ جنگی را با سنگهای فلاخن و چوبهایی که سر آنرا در آتش سخت کرده اند، میتوان جواب داد؟ تو باید قوّه ای تهیه کنی ، که با این قوّه مقابلی کند و این قوه را باید از مملکتی تحصیل کنی ، که خود این مردان را بوجود آورده. این طلا و نقره ، که در اینجا میدرخشد باید در این راه صرف شود». داریوش هر چند عادتاً ملایم و خوش رو بود ولی در این موقع از سخنان خاری دِم خشمناک گردید و حکم قتل او را داد.وقتی که خاری دِم را بمقتل بردند، او دست از عقیده ٔ خود برنداشته چنین گفت : «کسی انتقام مرگ مرا از تو خواهد کشید که الاَّن من نصایحی بضرر او به تو میدادم. رفتاری که تو با من کردی از این جهت که مست باده ٔ قدرت و اقتدار گشته ای ، بعدها بمردم خواهد آموخت ، که انسان چون با اقبال دمساز شد، صفات طبیعی را از دست میدهد». این است گفته های کنت کورث راجع به خاری دِم ، ولی ،چنانکه بالاتر گذشت دیودور این قضیه را طور دیگر ذکرکرده .
بهرحال مورخین گویند که داریوش پس از قتل خاری دِم از کرده ٔ خود سخت پشیمان شد و امر کرد نعش او را دفن کنند، هم در این وقت داریوش در ضمن تدارکات خود، تی مودس پسر من تور را، که سرداری جوان و شجاع و مورد اعتماد بود بفرماندهی سربازان اجیر خارجی بگماشت و به فرناباذ امر کرد جای ممنن متوفی را بگیرد. مورخین راجع به این زمان قضایایی ذکر میکنند که اگر هم افسانه باشد باز چون اوضاع آن روز دربار ایران را نشان میدهد بیمورد نیست ذکر گردد، پلوتارک گوید (اسکندر، بند24): داریوش از شوش روانه ٔ معسکر سپاه خود شد و امیدواری او نیز از این جا تأیید می شد که خوابی دیده بود، مغها برای خوش آیندشاه آنرا بنفع او تعبیر کرده بودند، او در خواب دیده بود که فالانژهای مقدونی را شعله هایی احاطه دارد و اسکندر لباسی در بر کرده شبیه لباس داریوش ، زمانی که او آستاند (چاپار مخصوص ) شاه سابق بود، و به او مانند یکی از خدمه اش خدمت میکند، بعد اسکندر همین که داخل معبد بلوس در بابل گردید، نابود شد. پلوتارک گوید که خدا میخواست با این خواب بطور روشن بفهماند، که دولت مقدونیها به اعلی درجه ٔ بلندی خواهد رسید، اسکندر آقای آسیا خواهد شد، چنانکه داریوش وقتی آستاند بود و بعد شاه پارس گردید، ولی پس از آن اسکندر خواهد مرد. کنت کورث قضیه ٔ خواب را طور دیگر نوشته ، او گوید (کتاب 3 بند3): داریوش در خواب دید که اردوی مقدونیها روشن گشت و اسکندر که لباس سابق او را دربرداشت وارد بابل گردیده با اسب خود نابود شد. غیب گوها این خواب را مختلف تعبیر کردند. بعضی گفتند این خواب فنای مقدونیها را میرساند، دیگران آنرا بر ضرر داریوش دانستند. و این موقع بخاطر داریوش آمده ، که تطیری هم در اول سلطنت کرده بودند، توضیح آنکه او پس از جلوس بتخت غلاف قمه ٔ پارسی را بغلاف یونانی تبدیل کرد و کلدانیها گفتند که شاهنشاهی پارسیها بدست ملتی خواهد افتاد که شاه از اسلحه ٔ آن تقلید کرده ، بهر حال داریوش از تعبیری که بر نفع او کرده بودند خوشنود شده حکم کرد آنرا اعلان کنند. راجع به حکایت مزبور دیودور و آریان ساکت اند.
حرکت سپاه ایران : مورخین یونانی حرکت قشون ایران را از بابل بطرف فرات باختصار برگذار کرده اند، ولی کنت کورث بیش از آنان بشرح پرداخته (کتاب 3 بند3) و چون دارای اطلاعاتی راجع بمذهب و عادات ایران قدیم است ، ذکر میکنیم : «عادتی است نزد پارسیها که قبل از طلوع آفتاب از جایی حرکت نمیکنند. بنابراین پس از اینکه روشنایی روز همه جا را فروگرفت شیپورچی ها حرکت را از بارگاه شاه دمیدند، بالای این بارگاه صورت آفتاب را در قاب بلورین بقدری بلند نصب کرده بودند که همه میتوانستند آنرا مشاهده کنند، ترتیب حرکت چنین بود: پیشاپیش قشون در محرابهای سیمین آتشی میبردند، که این مردمان آنرا جاویدان و مقدس میدانند. مغها، که در اطراف آتش بودند، سرودهای ملی میخواندند، در پس مغها بعده ٔ روزهای سال 365 نوجوان در لباسهای ارغوانی حرکت میکردند، بعد ارابه ای می آمد، که اختصاص به ژوپیتر داشت (مقصود هرمز است ، یونانیها و رومیها هرمز را غالباً زئوس یا ژوپیتر نوشته اند، زیرا خدای بزرگ خودشان را باین اسم مینامیدند). این ارابه را اسبهای سفیدمیکشیدند و از پس ارابه اسبی شکیل و قوی هیکل حرکت میکرد، که آنرا اسب آفتاب مینامیدند. ترکه های زرین و لباس سفید جلودارهای این اسب ، آنها را از سایر جلودارها ممتاز میداشت. بمسافت کمی از اسب مزبور ده ارابه که بزر و سیم مزین بود، حرکت میکرد و پس از آن سواره نظام ده ملتی ، که اسلحه و اخلاق هر یک از آنها با همین چیزهای دیگری تفاوت داشت. بعد سواره نظامی که پارسیها آنرا جاویدان مینامیدند، بعده ٔ ده هزار نفر می آمد. تجملات هیچکدام از قسمتهای قشون بتجمل این قسمت نمیرسید.
بعضی از این سوارها طوق های زرین داشتند، برخی جامه های زربفت یا قباهایی که دارای آستین های دراز و مزین بسنگ های قیمتی بود. پس از چند قدم جنگی هایی می آمدند، که عده شان به پانزده هزار میرسید و آنان را «عموزاده های شاه » مینامیدند. اما تمام این جمعیت ، که زینت هایش شبیه زینت های زنان بود از تجملاتش میدرخشید نه از اسلحه اش. سپاهی که پس از آن می آمد دری فور نام داشت ، سپاهیان مزبور پیشاپیش گردونه ٔ شاهی حرکت کرده لباس شاه را میبردند. بعد گردونه ٔ شاهی می آمد. این گردونه از طرفین بصورتهای خدایان ، که از زر و سیم ساخته بودند، مزین بود و شاه در درون ارابه ٔ بلند و شاهانه نشسته بود. قید اسبها بسنگهای قیمتی مرصع بودو منتهی میشد بدو هیکل زرین که قد آنان بیک ارش میرسید. یکی از هیکل ها مجسمه ٔ نینوس بود و دیگری مجسمه ٔ بلوس ، در وسط آن دو هیکل مجسمه ٔ عقابی بود با بالهای گسترده (باز) که از زر ساخته بودند و آنرا، علامت مقدس میدانستند» (این دفعه ٔ سوم است که مورخین قدیم از عقاب زرین با بالهای باز حرف میزنند. گزنفون چنانکه گذشت ، در دو جا یعنی در «تربیت کوروش » و «در سفرجنگی کوروش » از این عقاب ذکری کرده و آنرا بیرق شاه دانسته ، اما درباب بلوس و نینوس باید در نظر داشت که اینها نیاکان داستانی آسوریها بودند و جهت اینکه مجسمه ٔ آنها را ایرانیان قدیم محترم میداشتند معلوم نیست ، اگر این خبر را صحیح بدانیم جهت آن باید افسانه ای باشد که در عالم قدیم رایج بوده ، توضیح آنکه بلوس و نینوس را یونانی های قدیم نیاکان اولی آسوریها میدانستند و موافق افسانه های یونانی زئوس رب النوع بزرگ یونانیها بجسم دانائه دختر کری زیوس پادشاه آرگس حلول کرد و پرسه رب النوع روشنائی متولد شد. افسانه ٔ پرسه خیلی مفصل است ازجمله درباره ٔ او میگفتند به آسیاآمده عاشق آندرومد دختر کفه پسر بلوس گردید و او را گرفت و پارسی ها از نسل پرسه بوجود آمدند. این افسانه از آسیا بجزیره ٔ کرت رفته و از آنجا در یونان منتشر شده ، از نوشته های بعضی مورخین یونانی استنباط میشود پارسیهای قدیم پرسه را سرسلسله ٔ قوم خود میدانستند و چون آتنی ها هم آپلن رب النوع روشنایی و آفتاب را پسر زئوس و سرسلسله ٔ قوم خود و حامی آتن میدانستند در مواقعی که ملاحظات سیاسی نزدیکی ایران را با آتنی ها اقتضا میکرد پارسیها قرابت نژادی خود را با آتنی ها به آنها گوشزد میکردند، مثلاً وقتی که در ایران انتشار یافت که آتنی ها اسکندر را بسپهسالاری کل یونان برای جنگ با ایران انتخاب کرده اند دربار ایران به آتنی ها قرابت نژادی پارسیها را با یونانیان گوشزد و اعلام کرد که دیگر پولی بآنها نخواهد داد ولو اینکه تقاضا کنند ظن ّ قوی اینست که پارسیها واقعاً این افسانه ها را باور نداشته اند ولی ملاحظات سیاسی گاهی آنها را مجبور میکرده که موافق معتقدات یونانیها حرف بزنند). بعد کنت کورث گوید (همانجا):«تزیینات داریوش زینت های دیگران را از خاطرها میزدود، قبای ارغوانی او در وسط با نقره ملیله دوزی شده بود و ردای (شنل ) او که از زر میدرخشید مزین بود بدو قرقی که یکی روی دیگری افتاده با منقار ضربت هایی باو میزد و هر دو را از زر بافته بودند، بالاخره از کمربند زرین او قمه ای آویخته بود که غلافش تماماً مرصع و خود کمربند شبیه کمربند زنان بود. تاج شاهان را پارسیها سی داریس نامند (هرودوت و پلوتارک آنرا تیار نوشته اند) و تاج داریوش دیهیمی بود برنگ آبی و سفید. از پس گردونه ٔ شاهی سپاهی بعدّه ٔ ده هزار نفر حرکت میکرد، نیزه های آنها به نقره مزین بود و نوکی از زر داشت. شاه را از سمت راست و چپ تقریباً دویست و پنجاه نفر از نجبا و اقربای ممتاز او احاطه داشتند. این کبکبه بسی هزار پیاده منتهی میشدو از عقب این عده چهارصد اسب شاهی را حرکت میدادند.دورتر بفاصله ٔ یک اِستاد (185متر) گردونه ای می آید که سی سی گام بیس مادر داریوش در آن بود، در گردونه ای دیگر زن داریوش حرکت میکرد،خدمه ٔ این دو ملکه سواره از عقب گردونه ها میرفتند، پانزده گردونه ٔ دیگر موسوم به آرماماکس اطفال شاه و مربیان و خواجه سرایان آنها را حمل میکرد، بعد زنان غیرعقدی شاه می آمدند، عده ٔاینها 360 و لباسشان مانند لباس ملکه ها بود، گنج شاه را ششصد قاطر و سیصد شتر میبردند و دسته ٔ کمانداران مستحفظین آن بودند، زنان اقربای شاه و نزدیکان او دسته ٔ دیگری تشکیل داده بودند و پس از آنها دسته ٔ پیشخدمتها و خدمه ٔ دربار و بار و بنه حرکت میکردند و در اقصی انتهای این موکب سپاهیان سبک اسلحه با رؤسایشان.
این است توصیفی که از حرکت داریوش در رأس سپاه خود بطرف فرات شده وچقدر شبیه است بتوصیفی که کزنفون از کبکبه ٔ کوروش بزرگ در بابل میکند و در جای خود ذکر شده. حالا باید دید که قشون اسکندر را چگونه توصیف کرده اند، در این باب کنت کورث چنین گوید (تاریخ اسکندر، کتاب 3 بند3): «اگر از این کبکبه نظری بقشون مقدونی میافکندیم میدیدم که منظره بکلی تغییر کرده ، در اینجا نه مردان از زر و سیم و رنگهای گوناگون میدرخشیدند و نه اسبان. تمام درخشندگی آنان از آهن و مس بود، اینها بی زحمت میتوانستند بایستند یا حرکت کنند و از اشکالاتی که از زیادی عدّه و بار و بنه دست میدهد آزاد بودند، اینها نه فقط مراقب صدای شیپورهایی بودند که از طرف فرماندهشان دمیده میشد بل مواظب اشاره ٔ یک چشم او بودند تافرمان او را بجا آرند. اینها در هر جایی جایی می یافتند که اردو زنند و غذایی بخورند، بنابراین سربازان اسکندر در دشت نبرد کوتاه نیامدند، ولی داریوش با وجود اینکه دارای چنان جمعیتی بود بواسطه ٔ تنگی میدان جنگ مجبور شد با عده ٔ کمی جنگ کند و حال آنکه کمی ِ عده ٔ سپاه اسکندر را حقیر میشمرد».
عبور از فرات و وقایع بعد: چون داریوش خبرمرض اسکندر را شنید با کمال عجله قشون خود را بفرات رسانید تا در کیلیکیه ناگهان بر او بتازد. بحکم او بر این رود پل هایی ساخته بودند و قشون شاه در مدت پنج روز از آن گذشت ، چنانکه دیودور گوید (کتاب 17 بند 32): «داریوش زیادی بار و بنه و کسانی را که حضورشان در قشون او لازم نبود بدمشق فرستاد تا بار خود را سبک و حرکت قشون را تندتر کند ولی مادر داریوش ، زن ، پسرو دختران او با او ماندند، بعد چون داریوش آگاه شد که اسکندر دربندها را گرفته عجله کرد زودتر باو برسدزیرا میپنداشت که مقدونیها بواسطه ٔ کمی عده شان در دشت باز جرئت نخواهند کرد با پارسیها مصاف دهند. اهالی محل ها چون شنیدند که عده ٔ مقدونیها بالنسبه کم و قشون ایران عظیم است همه طرفدار شاه گردیدند و بی درنگ آذوقه و لوازم سپاه به آنها رسانیدند». پلوتارک گوید (اسکندر، بند26): «چون شاه با کمال بی طاقتی اصرار داشت زودتر به اسکندر برسد و با این مقصود میخواست از دربندها بگذرد آمین تاس مقدونی که بواسطه ٔ خصومت بااسکندر فرار کرده بدربار ایران آمده بود به داریوش گفت : شتاب مکن و در همین جا بمان تا در دشت وسیع و باز با اسکندر جنگ کنی زیرا عده ٔ مقدونیها بمراتب از عده ٔ سپاه تو کمتر است و میتوانی پشت سر آنها را بگیری ، داریوش جواب داد «میترسم که اسکندر فرار کند» و آمین تاس در جواب گفت : «شاها او کسی نیست که فرار کندمطمئن باش که بجنگ تو خواهد آمد و شاید الاَّن در حرکت است ». داریوش را این سخن مطمئن نکرد و او اردوی خود را حرکت داده بطرف کیلیکیه رفت ».
رسیدن یونانیها باردوی داریوش : بالاتر گفته شد که پس از مرگ ممنن داریوش تیمودس پسر من تور را فرمانده یونانیهای اجیر کرد. پس از آن او این سپاهیان را که تماماً جوان بودند از فرناباذ تحویل گرفته بطرف اردوی داریوش رهسپار گردید و بدان ملحق شد. تمام یونانیها عقیده داشتند که داریوش عقب نشسته در جلگه های بین النهرین با اسکندر مصاف دهد تا از عده ٔ کثیر قشون خود بتواند استفاده کند و اگر این رأی را نپسندد لااقل تمام قوای خود را بکار نبرد زیرا عاقلانه نیست که در یک جنگ تمام قوای مملکت را بخطر اندازد. داریوش با این رأی چندان مخالف نبود ولی درباریان و سرداران او با رای مزبور سخت مخالفت کرده گفتند که یونانیهای اجیر میخواهند خیانت کنند و قسمتی رااز مملکت که بحفاظت آنها واگذار میشود به اسکندر تحویل دهند، بنابراین لازم است که تمام قشون داریوش یونانیها را احاطه کرده از دم شمشیر بگذراند تا خائنین بمجازات برسند. داریوش گفت : «من هرگز چنین خیانتی نکنم ، اینها بامید قول من بدینجا آمده اند و اگر من چنین کنم دیگر کی بقول من اعتماد خواهد کرد؟ و شایسته نیست کسی را از جهت عقیده ای که دارد نابود ساخت. شما همه روزه دور من جمع میشوید، عقاید مختلف اظهار میکنید و خودتان شاهدید که من شخصی را که عقیده اش از عقاید دیگران متین تر است صادق تر و نسبت بخود صمیمی ترین کس میدانم ». پس از این جواب داریوش بیونانیها پیغام داد که از حسن نیت آنها ممنون است ولی صلاح نمیداند عقب بنشیند زیرا عقب نشینی در حکم فرار است و در جنگ شهرت نام بینهایت مهم است ، بخصوص که عقب نشینی جنگ را بتأخیر خواهد انداخت ، و حال اینکه تا زمستان چیزی باقی نمانده تقسیم قوا را هم صلاح نمیداند زیرا عادت نیاکان او چنین بود که در جنگی تمام قوای مملکت را بکار میبردند، وحشت از دشمن نیز جا ندارد زیرا روشن است همین که اسکندر از نزدیک شدن او آگاه شد بگردنه های کوهها پناه برد و تمارض کرد تا سپاهیان خود را فریب دهد (داریوش موافق نوشته های مورخین گمان میکرد که مرض اسکندر تمارض و آن هم از ترس بوده ). بنابراین نبایدجنگ را بتأخیر انداخت و باید بیدرنگ بمحلهایی رفت که اسکندر به آنجاها پناه برده و دشمن ترسو را نابودکرد. (پلوتارک ، کتاب اسکندر، بند26 و کنت کورث ، کتاب 3 بند8).
حرکت اسکندر از کیلیکیه : اسکندر پس از رفع مرض بشهر سل رفته آنرا تصرف کرد و دویست تالان از اهالی گرفته ساخلوی در آنجا گذاشت و بعد چون نذر کرده بود که اگر از مرضی که داشت خلاصی یابد جشنهایی برای خدایان یونانی برپا کند برای اسکولاپ (رب النوع طب بعقیده ٔ یونانیها) و می نرو بازیهایی ترتیب داد، در این موقع خبر رسید که ایرانیها در جنگی در آسیای صغیر شکست خورده و میندیان و کونیان و مردمان دیگر این نواحی بمقدونیان مطیع گشته اند، پس از ختم بازیها اسکندر از رود پیرام که در کیلیکیه جاری است گذشته بشهر مالوس و کاستابال رسید، در اینجا پارمن ین به اسکندر رسیده خبر دادکه قشون او دربند سوریه را گرفته و ایسوس را هم تصرف کرده سپس داخل کوهها شده سپاهیان دشمن را از آنجا رانده و در تمام مخرجهای کوه ساخلو گذارده است. اسکندر بر اثر این خبر از کیلیکیه حرکت کرده و از بند سوریه گذشته به ایسوس درآمد. از این روایت معلوم میشود که ایرانیها دربند سوریه را هم بی مدافع گذارده بودند و حال آنکه این معبر ودربند هم مانند دربند کیلیکیه خیلی صعب العبور بود وبا سپاه کمی میشد مانع از عبور دشمن شده و تلفات زیاد به او وارد آورد. گذشتن مقدونیها از دو بندر مزبور به آسانی ناشی از غفلت دربار ایران بوده ، بخصوص اگر در نظر بگیریم که مقدونیها سفاینی نداشته اند که بتوانند در موردی که بمشکلات این معابر برمیخوردند از دریا به ایسوس و بعد به سوریه درآیند. در این جا اسکندر مجلسی برای مشورت آراست تا بداند باید پیش برود یامنتظر سپاهیانی باشد که از مقدونیه خواسته ، پارمن ین را عقیده این بود که این جا از هر جایی برای جنگ مقدونیها با ایرانیها مناسب تر است و چنین استدلال میکرد:«در این جا لشکرهای هر دو پادشاه مساوی خواهند بود زیرا این معبر که میان دریا (دریای مغرب ) و کوه واقع است بدشمن اجازه نخواهد داد که تمام قوای خود را بکار اندازد و برای مقدونیها چیزی مهمتر از این نیست که از جنگ در دشتی وسیع و باز احتراز کنند، در دشت بازدشمن میتواند به آسانی پشت سر ما را بگیرد و ما در میان دو جبهه ٔ مخاصم واقع شویم ». پارمن ین میگفت : «بیم ما از شجاعت دشمن نیست ولی خطر در اینست که سپاهیان ما خسته شده درمانند زیرا در دشت وسیع و باز دشمن میتواند آن به آن قوه ٔ تازه نفس خود را بطرف ما فرستاده ما را خسته کند». عقیده ٔ پارمن ین را همه پذیرفتندو قرار شد که مقدونیها در گردنه ٔ این معبر منتظر دشمن باشند. از جمله وقایع این زمان قضیه ٔ سی سی نس را ذکر کرده اند و ماحصل آن چنین است (کنت کورث ، کتاب 3 بند7): در اردوی اسکندر یک نفر پارسی بود سی سی نس نام ، این شخص سابقاً بسمت رسالت از طرف والی ایران در مصر نزد فیلیپ رفته بود و بعدوطن خود را ترک کرده در خارجه میزیست. وقتی که اسکندر به آسیا آمد او هم جزو ملتزمین وی بود، بعد بواسطه ٔ تقربی که در نزد اسکندر یافت روزی یک سرباز کریتی بدست او نامه ای داد که سر آن بمهر شخصی مجهول مهر شده بود، او نامه را باز کرد و دید نبرزن نامی که یکی از حکام داریوش است آنرا نوشته و او را تشویق کرده که نظر باصالت و اراده ٔ متین خود خدمتی بشاه کرده مورد عواطف مخصوص او گردد. سی سی نس چون نسبت باسکندر صادق بود خواست نامه را نزد اسکندر برد ولی چون او را مشغول کارهای جنگی دید تعلل باعث سؤظن اسکندر شد زیرا نامه ٔ نبرزن را در ابتداء نزد او برده بودند و او برای آزمایش سی سی نس بمهر شخصی مجهول سر آن را مهر کرده و به سرباز کریتی داده گفته بود آنرا بصاحبش برساند، پس از آن چند روز گذشت و روزی سربازهای کریتی در موقع حرکت این پارسیها را کشتند و چون قضیه دنبال نشد معلوم گشت که قتل بحکم اسکندر روی داده.
تلاقی دو لشکر: بالاتر گفته شد که اسکندر از کیلیکیه حرکت کرده و از دربند سوریه گذشته به ایسوس درآمد، بعد چنین اتفاق افتاد که شبی که اسکندر از دربند سوریه میگذشت همان شب هم داریوش در تعقیب اسکندر از آمان گذشت و در پشت سر اسکندر واقع شد (این دربند را بادربند سوریه در ضمن وقایع لشکرکشی کوروش برای جنگ با اردشیر دوم توصیف کرده ایم )، ایرانیها از این جهت که پشت سر قشون اسکندر را گرفته بودند و قشون مقدونی از پیش دریا و از پس قشون ایران را داشت شک نداشتند که مقدونیها فرار خواهند کرد و چون چند نفر از مقدونیهای مجروح و مریض که از قشون اسکندر عقب مانده بودند اسیر گشتند ایرانیها در این عقیده بیشتر راسخ شدند. موافق گفته ٔ کنت کورث (کتاب 3 بند8) اسرا را ایرانیها ناقص کرده و اردوی داریوش را به آنها نشان داده رها کردند تا بقشون اسکندر ملحق شده آنچه را که از عظمت قشون ایران دیده بودند بیان کنند (آریان گوید که اسرای مریض را کشتند؛ کتاب 3 فصل 3 بند1، ولی پلوتارک ودیودور راجع بناقص کردن این اسراء ساکت اند و بنابراین باید این خبر را با احتیاط تلقی کرد زیرا هر دو مورخ مذکور در قرن اوّل م. میزیستند و بوقایع این زمان نزدیکتر بودند، دیگر اینکه درست نویسی پلوتارک معلوم است ). پس از آن داریوش از رود پی نار گذشته بتعقیب اسکندر پرداخت و اسرای مقدونی که رها شده بودند به اردوی اسکندر رسیده خبر دادند که داریوش با کمال شتاب در تعقیب اردوی مقدونی است ، مقدونیها این خبر را در ابتداء باور نمیکردند واسکندر مفتشینی فرستاد تا بوسیله ٔ تحقیقات معلوم کنند که این سپاه ایران سپاه خود داریوش است یا لشکر یکی از سرداران او، پس از آن قبل از اینکه مفتشین برگردند مقدونیها جمعیت کثیری از دور مشاهده کردند و بزودی آتشها از هر طرف در تمام دشت روشن شد و آتش تمام افق را چنان فروگرفت که پنداشتی تمام دشت میسوزد، اسکندر از این واقعه غرق شعف گردید زیرا میدید که مهمترین آرزوی او یعنی وقوع جنگ در این میدان تنگ وجود خارجی می یابد، ولی در همین حال نگرانی های زیاد و اضطرابی شدید بر او مستولی شد زیرا روشن بود که فقط یک شب فاصله بین حال و فردایی است که در این میدان ، جنگ قطعی روی خواهد داد و هرچند اسکندر بهره مندیهای سابق خود را بخاطر می آورد باز نمی توانست بداند که نسیم فتح و ظفر بپرچم کی خواهد وزید، پس از آن از فکر و تأمل بیرون آمده حکم کرد سپاهیان او به رفع خستگی های خود بپردازند و بعد اسلحه برداشته برای پاس سوم شب حاضربجنگ باشند، سپس با مشعل هایی بقله ٔ یکی از بلندیهای این محل رفته برای خدایی که بعقیده ٔ یونانیها حامی این محل بود قربانی کرد. وقتی که زمان حرکت دررسیدسپاه مقدونی براه افتاد و در طلیعه ٔ صبح وارد گردنه ای شد که می بایست در آنجا مواقع مناسب گیرد، مفتشینی که برای تفتیش رفته بودند در این حال دررسیده خبر دادند که داریوش در سی اِستادی (یک فرسنگی ) قشون مقدونی است. پس از آن اسکندر فرمان توقف به قشون خود داد ولباس خود را تغییر داد، مسلح گردید و بصف آرایی لشکربرای جنگ پرداخت. در این احوال دهقانهایی که از نزدیک شدن قشون مقدونی ترسیده و فرار کرده بودند به اردوی داریوش خبر بردند که قشون اسکندر در ایسوس است ، این خبر باعث تحیر ایرانیها گردید زیرا می پنداشتند که سپاه مقدونی در حال عقب نشینی و فرار است و اکنون دیدند که مقدونیها جنگ را استقبال می کنند بر اثر این قضیه ایرانیها مضطرب گشته با عجله مشغول تبدیل حال حرکت بحال جنگ شدند، چه واهمه داشتند که قشون اسکندر دررسد. پیش از آنکه سپاهیان برای جنگ حاضر شده باشند نقشه ٔ داریوش راجع بجنگی که در پیش داشت چنین بود: خود داریوش میخواست با قسمتی از سپاه ایران بلندی میدان جنگ را اشغال کند و بکوشد که از پهلوهای دشمن گذشته پشت سر آنرا بگیرد، قسمت دیگر سپاه مأمور بود که از طرف دریا یعنی ازطرف مخالف حمله کند تا مقدونیهااز هر طرف در فشار باشند، علاوه بر این اقدامات ، بیست هزار نفر کماندار مأمور بودند که از رود پی نار که بین دو لشکر حائل بود گذشته بمقدونیها حمله برند و اگر نتوانستند از عهده ٔ آنان برآیند بکوه عقب نشسته در نهان حرکت کنند تا از پهلوی آخرین صف دشمن گذشته پشت سر آن را بگیرند، این نقشه خوب بود ولی برای اجرای آن می بایست قشون ایران ورزیده و دارای اطاعت نظامی باشد تا همه مانند فردی فرمان را اجرا کنند. اما موافق آنچه از نوشته های مورخین یونانی دیده میشود این سپاه عظیم که افراد شجاع و دلیر داشت نظم و ترتیب را فاقد بود و دیگر اینکه محل برای جنگ چنین سپاهی عظیم بهیچ وجه مناسبت نداشت زیرا چنانکه گفته شد بواسطه ٔ تنگی جا ایرانیها نمی توانستند از فزونی عده شان استفاده کنند. (دیودور، کتاب 18 بند 33 و آریان ، کتاب 2 فصل 4 بند 1 و کنت کورث کتاب 3 بند8 و پلوتارک ، کتاب اسکندر، بند26).
ترتیبات جنگی طرفین : ایسوس که شهری از کیلیکیه بشمار میرفت کنارخلیج اسکندرون واقع بود و جنگ اسکندر با داریوش در دشتی مجاور این شهر روی داد. دشت مزبور از سمت شمال شرقی به تپه هایی و از طرف جنوب غربی بخلیج اسکندرون محدود میشود و مساحت آن تقریباً دو میل است ، بعضی مانند هلم (کتاب 3 ص 239) این مساحت را سه میل نوشته اند، ولی کالیستن مورخ اسکندر که با او بود عرض این دشت را چهارده اِستاد یونانی (2570متر) دانسته و پیداست که داریوش با سپاه عظیمی که داشته چه جای بدی را برای جنگ انتخاب کرده بود.
ترتیب جنگی طرفین چنین بود: 1- در قشون ایران : نبرزن فرمانده سواره نظام بکمک بیست هزار نفر فلاخن دار و تیرانداز جناح راست را تقویت میکرد و تیمودس یونانی با سی هزار نفر یونانی اجیر با او بود، در جناح چپ آریستومد که نیز یونانی و از اهل تسالی بود پیاده نظامی را بعده ٔ بیست هزار نفر فرمان میداد، از پس آنان برای تقویت عده ٔ مذکور دلیرترین سپاهیان ایرانی را گماشته بودند. خود شاه هم در این جناح میخواست جنگ کند و سپاه او عبارت بود از: قراولان مخصوص بعده ٔ سه هزار نفر، و چهل هزار پیاده ٔ متعارف پهلوی این سپاه سواره نظام گرگانی و مادی ایستاده بودند و در عقب آن سپاهیان ملل دیگر که جناح راست و چپ را تقویت میکردند. کلیه ٔ سپاه ایران پیش قراول داشت بعده ٔ شش هزار نفر که تماماً بزوبین و فلاخن مسلح بودند و ترتیبی که ذکر شد تمام معبر را قشون ایران گرفته بود، چنانکه یکی از جناحین لشکر ایران بکوه تکیه میداد و دیگری بکنار دریا میرسید، مادر و زن داریوش و زنان دیگر را در قلب قشون جا داده بودند.
2- در قشون مقدونی : اسکندر در جبهه ٔ قشون بهترین قسمت سپاه خود یعنی فالانژهای مقدونی را جا داد و نی کانور پسر پارمن ین فرمانده جناح راست یعنی دسته های آژما و هی پاس پیست کرد. نزدیک او، سنوس و پردیکاس بادسته های خود بودند، جناح چپ از قسمتهای مِلِه آگر بطلمیوس و آمین تاس تشکیل یافت ، پیاده نظام در تحت فرماندهی کراتر قرار گرفت و پارمن ین که فرمانده تمام جناح بود دستور داشت از دریا دور نرود زیرا اسکندر میترسید که ایرانیها پشت سر آن را بگیرند. سواره نظام اسکندر چنانکه کنت کورث گوید بین جناحین تقسیم شده بود،بدین ترتیب که سواره نظام مقدونی و تسالی جناح راست را تقویت میکرد و سواره نظام پلوپونسی جناح چپ را، درجلو قشون دسته ای از فلاخن داران که با تیراندازان مخلوط بودند جا گرفتند، تراکیها و سربازان کریتی سبک اسلحه نیز جزو این دسته بشمار میرفتند، در مقابل سپاهی که داریوش مأمور کرده بود بلندیها را بگیرند آگریانهای تازه وارد ایستاده بودند. راجع بعده ٔ نفرات صفوف نوشته اند بواسطه ٔ تنگی جااین عده از 32 نفر تجاوز نمیکرد ولی هر قدر مقدونیها پیشتر میرفتند و معبر کوه گشادتر میشد از تنگنایی میکاست و عده ٔ نفرات صفوف بیشتر میگشت و حتی سواره نظام هم میتوانست حرکت کرده بپهلوهای قشون کمک کند. ترتیب قشون اسکندر در این میدان جنگ موافق نوشته های آریان (کتاب 2 فصل 5 بند1) و کنت کورث (کتاب 3 بند9)، چنین بود، ولی دیودور ترتیب را طور دیگر نوشته ، مورخ مذکور گوید (کتاب 17 بند33): پیاده نظام را اسکندر باقتضای محل در جبهه جا داد، فالانژهای مقدونی را در عقب ، تا در حکم قشون ذخیره باشند و خودش در رأس جناح راست قرار گرفت ، جناح چپ از سواره نظام کارآزموده و رشید تسالی ترکیب شده بود.
نطق های اسکندر: اسکندر قبل از آنکه دو لشکر بمسافت یک تیررس بیکدیگر نزدیک شوند سواره از میان قشون خود گذشت و سپاهیان را بوسیله ٔ نطق های باحرارت بجنگ تشویق و تشجیع کرده بمقدونیها گفت : «شما که در اروپا در آن همه جنگها فاتح شده اید اکنون نوبت جهانگیریهای شما در آسیا رسیده. اینجا مانند تراکیه یا ایلیریه نیست که شما در اطراف کوههای آن قوای خود را بیهوده صرف کنید، این مشرق پرثروت و آباد است که ترکه اش از آن شما خواهد بود». بعد جنگهای فیلیپ و مطیع کردن آتنی ها را بخاطر آنها آورد و فتحی راکه در ب ِاُسی کرده شهر تِب را از بیخ و بن برکنده بودند یادآور شد و عبور آنها را از گرانیک و ولایاتی که در آسیای صغیر تسخیر شده بود یک بیک شمرد، وقتی که بصفوف یونانیها نزدیک شد گفت : «بخاطر آرید جسارت داریوش و خشیارشا را که از نیاگان شما آب و خاک خواستند،معابد شما را خراب کردند شهرهای شما را با یورش گرفتند، سالها شما را برضد یکدیگر برانگیختند و سرنوشت شما منوط بفرمانی بود که از دربار پارس صادر میشد». چون بصفوف ایلیریها و تراکیها که برای غارت با اسکندر آمده بودند رسید گفت : «ای مردان دلیر بروید و طلاهای این زنان را از دست آنان بربایید (اشاره بطوق و یاره ٔ سرداران و تجملات آنها) و قله های سخت و ازیخ پوشیده ٔ کوههای خودتان را با این دشتهای پرثروت و دهات آباد پارس معاوضه کنید». (کنت کورث ، کتاب 3 بند10). آریان گوید (کتاب 2 فصل 4 بند2): اسکندر سفر جنگی ده هزار نفر یونانی و عقب نشینی آنان را بخاطر سردارها و سربازان خود آورده گفت : «آنها نه سواره نظام داشتند و نه سپاه ب ِاُسی و پلوپونس و مقدونیه و تراکیه یا فلاخن داران و یا تیراندازان کنونی را با وجود فقدان تمامی این وسایل در زیر دیوارهای بابل شاه بزرگ و قشون او را شکست دادند و در موقع عقب نشینی تمام مردمانی را که میخواستند راه آنها را بدریای سیاه مسدود کنند مغلوب کردند». اسکندر تمام چیزیهایی را که ممکن بود باعث تشجیع سربازان او گردد بگفته های خود افزود و سپاهیان او بر اثر این نطقها چنان مهیج گشتند که برای به آغوش کشیدن اسکندر با هم در منازعه شدند و بعد او را به آسمان بلند کرده خواستند که جدال زودتر شروع شود.
جدال ایسوس (333 ق.م.): دیودور شرح این جدال را چنین نوشته (کتاب 17 بند33 - 34): وقتی که دو لشکر بیکدیگر بمسافت تیررس نزدیک شدند پارسیها بقدری تیر بر قشون مقدونی باریدند که این تیرها درهوا با هم اصطکاک کرد و بواسطه ٔ سایش از اثر یکدیگرکاست ، بعد شیپورچیها از دو طرف شیپور حمله دمیدند، در این وقت مقدونیها فریاد جنگ برآوردند و پارسیها بی درنگ چنان نعره زدند که پنداشتی کوهها از این نعره بلرزه درآمده ، این فریاد انعکاس یک صدا بود که از حلقوم پانصدهزار نفر برآمد. در این وقت اسکندر نظر خودرا به اطراف افکند تا بیابد که داریوش در کجا قرار گرفته و همین که او را دید با سواره نظام زبده ٔ خود راست بطرف او رفت ، دو سواره نظام بیکدیگر حمله بردند وکشتاری مهیب روی داد، چون هر دو طرف بیک اندازه دلیرانه میجنگیدند مدتی از این تصادم نتیجه ای بدست نیامد، تلفات طرفی را تلفات دیگر جبران میکرد و با برتری طرفی برتری طرف دیگر موازنه می یافت ، ضربتی بخطا نمیرفت ، زیرا سپاهیان هر دو طرف تنگ بهم چسبیده بودند، بنابراین از هر دو طرف مردانی بسیار بخاک افتادند و همه از پیش زخم برداشتند، بعضی بقدری دلیرانه میجنگیدند که تا آخرین نفس شجاعت را از دست نمیدادند، چون فرماندهان قسمتها برای زیردستان خود سرمشق دلاوری بودند. نبرد باشکال مختلف در همه جا دوام داشت و در همه جا طرفین در سر فتح منازعه داشتند - اُکزات رِس برادر داریوش در این روز نام خود را پر از افتخار کرد، توضیح آنکه چون دید اسکندربا ابرام بقصد داریوش است ، خواست در سرنوشت برادرش شریک باشد و در رأس سواره نظام زبده ٔ خود به اسکندر حمله برده در جلو گردونه ٔ چهاراسبه ٔ داریوش جنگ کرد و بواسطه ٔ جرئت و جسارتی که با کارآزمودگی توأم کرده بود توانست عده ای زیاد از دشمن بخاک افکند. چون اسکندر هم از او کم نمیآمد در اطراف گردونه کشته روی کشته میافتاد، هر کس میخواست ضربتی بشاه وارد آرد، کسی از جان خود نمی ترسید، عدّه ای کثیر از سرداران ایران در این جنگ بخاک افتادند، ازجمله آتی زی یس بود و رِئومیترِس و تازیاسس والی مصر (آریان اسم آخری را، ساباسس نوشته و بوباسس را هم علاوه کرده ). از مقدونیها هم عده ای بسیار کشته شد و اسکندر که از هر طرف محصور بود زخمی به ران خودبرداشت. اسبهای گردونه ٔ داریوش از سوزش زخمهائی که برداشته بودند و نیز از وحشتی که از پشته های کشته ها در اطراف اسبان ایجاد شده بود رم کرده و از اطاعت سرپیچیده نزدیک بود گردونه را واژگون کنند و داریوش بزمین افتاده در میان دشمنان محصور شود. در این حال پرمخاطره شاه از مقتضیات مقام شاهی صرف نظر کرده و مراسم درباری پارس را بیک سو نهاده زمام اسبان را بدست خود گرفت و خدمه اش برای او گردونه ٔ دیگری آوردند، ولی وقتی که شاه را از گردونه اش بگردونه ٔ دیگر نقل میکردند بر اختلال افزود و داریوش که در فشار دشمن واقع بود متوحش شد، پارسیها چون وحشت شاه را مشاهده کردند روی بهزیمت گذاردند، بعد این هزیمت بسواره نظام و از آن بسایر قسمتها سرایت کرد و چون فرار در معبر تنگ روی داد فراریان روی یکدیگر میافتادند و بعضی زیر سم ستوران خرد میشدند، افتادگان را در حالی می یافتند که بر پشت خوابیده بودند، بعضی فاقد اسلحه ، برخی کاملاًمسلح و عده ای با شمشیر برهنه در دست. اینها شمشیر را برای کشتن کسانی بکار میبردند که روی آنها میافتادند. بیشتر فراریان توانستند داخل جلگه شده و از آن گذشته خود را بشهرهایی که طرفدار پارس بودند برسانند.با وجود فرار سواره نظام ، پیاده نظام پارس باز مدتی با فالانژهای مقدونی جنگید ولی چون از هزیمت دیگران آگاه شد آن هم رو بفرار گذاشت. هزاران نفر از فراریها داخل تنگهای کوه شدند و اطراف میدان جنگ بزودی پر از نعش مقتولین گردید.
سی هزار نفر یونانی اجیر که بریاست آمین تاس فراری مقدونی در تحت لوای داریوش جنگ میکردند نیز از دشت نبرد خارج شدند ولی نه بطور فرار، اینها وقتی که دیدند فتح با قشون اسکندر است از سایر قسمتهای قشون پارس جدا گشته بطرف کوه رفتند و در آنجا مواقع محکمی گرفتند، بعد چون اسکندر دید که جنگ آنان مشکل است و بدرازا کشیده باعث تلفات زیاد خواهد شد از تعقیب یونانیها صرف نظر کرد. کنت کورث گوید که داریوش هنگامی که از گردونه ٔ خود پائین آمد بر اسبی که برای او حاضر داشتند نشست و وقتی که میخواست از میدان جنگ خارج شود از ترس اینکه مبادا از لباس فاخر و زینت هایش او را بشناسند زینتهای مزبور را کنده دور انداخت. (کتاب 3 بند11). آریان شرح این جدال را طور دیگر نوشته (کتاب 2 فصل 5 بند2)، مورخ مذکور گوید: همین که جنگ شروع شد اسکندر برای اینکه از تیرهای دشمن زودتر برهد با جناح راست حمله برد و بمحض تصادم جناح چپ سپاه داریوش عقب نشست و مقدونیها فاتح گشتند. در این حرکت ِ اسکندر نوک فالانژ مقدونی از صف جناح راست پیروی میکرد، ولی قلب آن بواسطه ٔ سواحل رود و شیب تند آن نمی توانست بهمان سرعت حرکت کند یا جبهه و صفوف خود را محفوظ دارد، یونانیهای اجیر داریوش از این موقع استفاده کرده و بفالانژهای مقدونی حمله بردند و جدالی سخت درگرفت ، پارسیها سعی داشتند که مقدونیها را به رود بیندازند، مقدونیها میکوشیدند که مغلوب نشوند، رقابت یونانیها با مقدونیها گیرودار را سخت ترکرده بود. بطلمیوس (مقصود بطلمیوس پسر سِلکوس است ) پس از شجاعتهای حیرت انگیز که نمود با یکصدوبیست نفر مقدونی ِ نامی کشته شد، ولی در این احوال جناح راست مقدونیها پس از غلبه ٔ بر دشمن برگشت و به یونانیهای اجیر حمله برده آنها را از رود براند و بعد این دسته را محصور داشت و در صفوف آن کشتاری مهیب کرد. سواره نظام پارسی که در آن طرف رود بود تاخت و بسواره نظام تسالی حمله کرد، در این حال جنگی سخت درگرفت ، طرفین پا فشردند و جدال دوام یافت تا زمانی که سواره نظام پارس دریافت که پارسیها فرار کرده و یونانی ها ریزریز شده اند، در این وقت فرار در تمام سپاه دشمن شروع شد.
آریّان درباره ٔ داریوش گوید که او بر گردونه ای قرار گرفته در جلگه می تاخت و پس از اینکه بگردنه های کوه رسید سپر و ردای ارغوانی خود را بیک سو افکنده بر اسب نشست و فرار کرد. کدام یک از دو روایت صحیح تر است معلوم نیست ، ولی روایت دیودور از بعض قرائن صحیح تر بنظر می آید زیرا آریان از حمله ٔ اسکندر بجایی که داریوش در آن محل بر گردونه قرار گرفته بود چیزی نمیگوید و حال آنکه از جدالهای اسکندر معلوم است که او عادت داشته شخصاً بقلب دشمن حمله برده با سردارکل یا سپهسالار سرپنجه نرم کند. بهر حال چیزی که مسلم میباشد و تمام مورخین عهد قدیم تصدیق کرده اند اینست که انتخاب این میدان جنگ برای ایرانیها خیلی مضر بوده. آریان در این باب چنین گوید (کتاب 2 فصل 4 بند1):عقیده ای که هیچ عاقلانه نبود ولی بر تملق و چاپلوسی مبتنی بود داریوش را خوش آمد. شاید قضا و قدر داریوش را بر آن داشت در جایی اردو زند که نمیتوانست به آسانی از سواره نظام خود استفاده کند، نه قشون عظیم سبک اسلحه ٔ خود را بکار اندازد و نه از جناحین دشمن بگذرد زیرا تقدیر میخواست فتحی آسان نصیب یونانیها گردد . واقعاً مقدر بود که امپراطوری آسیا از پارسیها بمقدونیها منتقل شود چنانکه از آسوریها به مادیها و از مادیها بپارسیها رسید.
غارت اردوی ایران : چون شب دررسید مقدونیها دست از تعقیب دشمن برداشته بخیال غارت اردوی ایران و مخصوصاً خیمه و بارگاه داریوش افتادند زیرا میدانستندکه اشیاء نفیسه در آن بسیار است. در نتیجه ٔ غارت ، طلا و نقره ٔ فراوان و لباسهای گوناگون فاخر از خزانه ٔ شاه بیرون کشیدند و از خیمه های اقربا و سرداران داریوش نیز غنائم بسیار ربودند، چون زنان حرم و زنان اقربای شاه اسباب تجملی کثیر با خود بدین جا آورده بودندغنائم بقدری بسیار و سنگین بود که مقدونیها نمیتوانستند آنرا حمل کنند و اشیاء را خوب و بد کرده اسباب گرانبها را برداشته باقی را دور میانداختند. وقتی که مقدونیها داخل خیمه های حرم شدند ضجه و شیون زنها را حدی نبود، اکثر آنها از خیمه ها بیرون دویده به ندبه و زاری پرداختند و مقدونیها لباسهای آنان را از تن آنها کنده زینت هایشان را ربودند چنانکه برای این زنان لباسی جز پیراهن یا اَرخالِقی نماند. دیودور گوید: زنان با دست لرزان زینتهای خود را کنده با موهای ژولیده میدویدند و از رفقای خود که مانند آنان بیچاره بودند کمک میطلبیدند. بعض سربازان مقدونی گیسوان آنهارا گرفته میکشیدند، برخی لباسهای آنها را پاره کرده دست خود را بتن برهنه ٔ آنها میسودند و با چوب نیزه هایشان آنها را میزدند. اقبال به آنها اجازه داده بودتوهین کنند، تمام چیزهایی را که نزد پارسیها آنقدر محترم و باعث نام است مقدونیهایی که خشونتشان کمتر بود بحال زنان که از چنان بلندی باین پستی افتاده بودند رقت می آوردند. این زنان نهایتی برای احوال فلاکت بار خود بجز اسارتی شرم آور که آنها را از هر چیز گرامی و عزیز محروم میداشت نمیدیدند، احوال رقت آور مادر، زن و دختر داریوش و پسر نوجوان او چشمان ناظرین را پر از اشک میساخت (پسر داریوش در این زمان شش ساله بودو دخترهای او تازه بحد بلوغ رسیده بودند). رخت بربستن اقبال و عظمت ادبار ناگهانی هر بیننده را غرق اندوه میداشت. این بیچاره ها نمیدانستند که داریوش زنده است یا مانند آن سپاهیان دیگر کشته شده و وقتی که میدیدند مقدونیها چنان رفتار سبعانه با اسرای خود میکنند میپنداشتند که تمام آسیا باسارت افتاده. اینها چه میتوانستند بگویند بزنانی که زوجات ولات بودند و بزانو درآمده کمک میطلبیدند، زیرا اینها هم مانند آنان بیچاره و بیکس بودند. (کتاب 17 بند 35 - 36). مقدونیها هرچه در اردوی ایران بود غارت کردند، فقط خیمه و بارگاه داریوش مصون ماند زیرا رسم چنین بود که فاتح در خیمه ٔ مغلوب منزل کند، بنابر این خدمه ٔ اسکندر درانتظار بازگشت او از تعقیب داریوش خیمه ٔ شاه را ضبطو حمامی برای او تهیه کردند، میزها را چیدند و مشعل ها را افروختند زیرا اسکندر میخواست همان اسباب و تجملاتی که برای داریوش تدارک میشد برای او هم تهیه شودو آن را بفال نیک برای تسخیر آسیا میگرفت. بنابراین کسانی که در لباسهای فاخر زینت بارگاه داریوش بودند حالا میبایست به اسکندر خدمت کنند چنانکه بآقای سابق خود خدمت میکردند. این بود شرح جنگ ایسوس که اگر از بعض کیفیات آن صرفنظر کنیم موافق نوشته های تمام مورخین یونانی است. اما در باب تلفات این جنگ لازم است گفته شود که دیودور آنرا از طرف ایرانیان صدهزار پیاده و لااقل ده هزار سوار نوشته و از طرف مقدونیها سیصد پیاده و یکصدوپنجاه سوار. پلوتارک درباب عدّه ٔ تلفات ایرانیها با مورخ مذکور موافق است ولی درباب تلفات مقدونیها سکوت اختیار کرده. (اسکندر، بند 27). کنت کورث گوید که مقدونیها پانصد نفر مجروح داشتند و مقتولین آنها بعده ٔ 32 و از سواره نظام 150 نفر بودند. آریان چنانکه گذشت عده ٔ مقتولین فالانژ مقدونی را بیشتر دانسته. ژوستن تلفات ایرانیها را شصت ویک هزار پیاده وده هزار سوار و مقتولین طرف را یکصدوسی پیاده و صدوپنجاه سوار قلمداد کرده. (کتاب 11، بند9). اما اگر نوشته های همان مورخین و مورخین دیگر را درباب سختی جنگ و امتداد آن در نظر گیریم می بینیم که تلفات مقدونیهابا توصیفی که آنها از بسیاری ِ کشتگان طرفین میکنند وفق نمیدهد. ممکن است که کثرت تلفات ایرانیها از فرار و ماندن در زیر پای فراریان و سم ستوران بوده باشد، ولی با وجود این ، تلفات مقدونیها هم نمی بایست چنین کم باشد.
پس از جدال ایسوس : اسکندر پس از هزیمت داریوش و قشون او خواست شاه را تعقیب و دستگیر کند تا یکباره تاج و تخت ایران را بتصرف آرد ولی چون داریوش اسب خود را همواره عوض کرده به بهترین اسبها می نشست چهار یا پنج اِستاد از اسکندر پیش بود، بنابراین همین که شب دررسید اسکندر از رسیدن به داریوش مأیوس شده پس از پیمودن صد اِستاد (سه فرسنگ و نیم ) بازگشت و در نیمه شب به اردو وارد شد دید سپاهیان او مشغول غارت اند ولی خیمه ٔ داریوش را دست نزده بهمان شکل و تجملات سابق نگاه داشته اند. اسکندر وارد خیمه شده اسلحه را کند و گفت «برویم در حمام داریوش عرق جنگ را شست وشو کنیم »، یکی از درباریان او گفت : «بگوئید در حمام اسکندر زیرا دارایی مغلوب از آن فاتح است ». وقتی که اسکندر وارد حمام شد و اسباب حمام و تجملات آنرا که تماماً گرانبها و کار استادان صنعت بود دید و بوی عطریات گوناگون که استعمال کرده بودند بمشامش رسید و نیز وقتی که از حمام بیرون آمده وارد خیمه گردید، بلندی آن و تخت خوابها و میزهای قیمتی و اشیاء نفیسه ٔ خیمه را با حیرت ازمد نظر گذرانید، شام لذیذ و رنگینی که برای او تهیه کرده بودند خورد و در لباس فاخر مستخدمین درباری داریوش که حالا در سر میز به او خدمت میکردند با دقت نگریست ، رو به دوستان خود کرده گفت : «معنی شاه بودن اینست ». (پلوتارک ، کتاب اسکندر، بند27). وقتی که اسکندر در سر میز بود و دوستان و نزدیکان او حاضر بودند ناگاه از خیمه ٔ مجاور صدای شیون و زاری برخاست ، این صدا باعث حیرت حضار گردید و سپاهیان مقدونی که در اطراف خیمه بودند فوراً اسلحه برداشتند زیرا گمان کردندکه این صداها مقدمه ٔ حادثه است ولی بزودی معلوم شد که از شیون و زاری ملکه ها و زن درباری داریوش است ، توضیح آنکه خواجه ای اتفاقاً از دم خیمه ٔ آنها گذشته وچون ردای داریوش را که یافته بود روی دست داشته از دیدن آن مادر و زن داریوش پنداشته اند که شاه کشته شده و شنلش را کنده اند و پس از آن بر اثر این تصور شیون و زاری را شروع کرده اند (پلوتارک گوید چون کمان و گردونه ٔ داریوش را دیدند این حال برای آنها دست داد)، اسکندر پس از اینکه جهت را دانست در ابتداء خواست میثرن حاکم سارد را که به ایران خیانت ورزیده و آن شهر محکم را به اسکندر تسلیم کرده بود نزد ملکه ها بفرستد تا آنها را آگاه کند که داریوش نمرده ولی پس از قدری تأمل بخاطرش آمد که این شخص بایران خیانت کرده و ممکن است که ملکه ها ازدیدن او بیشتر در اندوه و غصه فروروند، بنابراین یکی از درباریان خود را که لئوناتوس نام داشت باین کار مأمور کرد، او با عده ٔ کمی از قراولان بدر خیمه ٔ ملکه ها درآمد و گفت به آنهااطلاع دهند که از طرف پادشاه آمده ، کسانی که در درب خیمه ایستاده بودند همین که قراولان مسلح را دیدند خود را بدرون آن انداخته فریاد برآوردند که آخرین دقایق ملکه ها دررسیده و سپاهیانی آمده اند تا اسرا را بقتل برسانند. ملکه ها چون این بشنیدند اجازه ٔ دخول به لئوناتوس ندادند و در انتظار اجرای امر فاتح خاموشی اختیار کردند. لئوناتوس مدتی منتظر اجازه ٔ ورود گردید وچون خبری نیامد و کسی هم از خیمه خارج نمیشد قراولان را در دهلیز گذارده خود وارد خیمه شد، در این حال باز اضطرابی شدید برای ملکه ها دست داد و از لئون اتوس خواهش کردند که آنها را بقتل نرساند تا نعش داریوش را دفن کنند، لئوناتوس جواب داد که داریوش زنده است وکسی هم درصدد قتل آنها نیست ، بعکس آنها همیشه ملکه خواهند بود و احترامات سابق را خواهند داشت. پس از شنیدن این خبر سی سی گام بیس مادر داریوش اجازه داد که زیر بازویش را بگیرند و برخاست.
روز دیگر اسکندر امر کردجسد مقتولین مقدونی را دفن کنند و از مقتولین ایرانی نعش سرداران را دفن کردند، بعد اسکندر بمادر داریوش اطلاع داد که مختار است نعش هر یک از مقتولین ایرانی را که بخواهد موافق آیین پارسی دفن کند. ملکه عده ٔکمی انتخاب کرد (راجع بدفن اجساد ایرانیها دیودور ساکت است ، پلوتارک نوشته که اسکندر اجازه داد دفن کنند و آنچه برای اجرای مراسم دفن لازم دارند از غنائم بردارند، ولی مترجم پلوتارک در این جا تبصره ای اعلام کرده و گوید: این نوشته ٔ پلوتارک با آئین پارسیهای قدیم وفق نمیدهد زیرا فقط شاهان ایران را میتوانستند دفن کنند، مترجم مزبور بفصل 36 کتاب هید راجع بمذهب ایرانیان قدیم و نیز بکتاب سن کروا راجع بمورخین اسکندر استناد میکند، چون به این مطلب در باب دوم کتاب تاریخ ایران باستان رجوع خواهد شد عجالةً میگذریم ). کنت کورث گوید: «او (یعنی ملکه ) بانتخاب عده ٔ کمی از اجساد اقربای خود اکتفا کرد و با یک سادگی که مقتضی وضع کنونی او بود جسد آنها را بخاک سپرد. او چون میدید که اجساد فاتحین را باچنان تجملات کمی میسوزانند میترسید که مبادا کبکبه ای که پارسیها در موقع دفن تدارک میکنند باعث اشمئزاز ناظرین گردد». از این عبارت صریحاً استنباط میشود که اجساد ایرانیها را بخاک سپرده اند و مراسم دفن هم باقتضای موقع ساده تر از مراسم ایرانی بوده ولی باشکوه تر از مراسم مقدونیها که جسد مردگان را میسوزانیدند. اسکندر پس از دفن کشتگان خواست ملکه ها را ملاقات کند و قصد خود را به آنها اطلاع داده با هفس تیون نزدیکترین محرم خود بخیمه ٔ آنها درآمد. هفس تیون هم سال اسکندر، از او شکیل تر و بلندتر بود و چون لباس هر دو از یکدیگر امتیازی نداشت سی سی گام بیس مادر داریوش (دیودور اسم او را سین سی گامبریس نوشته ) در ابتداء تصور کرد که هفس تیون اسکندر است وتکریماتی موافق مراسم دربار ایران نسبت به او بجا آورد، در این حال خواجه سرایان اسیر اسکندر را باو نشان دادند و او چون اشتباه خود را دریافت زانو بزمین زده از اسکندر پوزش خواست و اسکندر او را بلند کرده گفت : «مادر، اشتباه نکرده ای ، این هم اسکندر است » (آریان این خبر را با تردید تلقی کرده ؛ کتاب 3 فصل 6 بند1)، بعد نسبت به آنها ملاطفت کرد و گفت که تمام شئونات و احترامات آنها چنانکه بود محفوظ است ، و ملکه (مادر داریوش ) جواب داد: «شاها، تو شایان آنی ، که همان دعاهایی که برای داریوش گرامی خودمان میکردیم ، درباره ٔ تو نیز بکنیم. من هم لایق آن مقامی ، که داشتم ، میباشم و بنابراین میتوانم باز مقامی را هم ، که بدان تنزل کرده ام تحمل کنم ، حل این مسئله با تو است که ببینی اکنون که آقای ما هستی ، باید بما رحم آری یا با ما خشونت ورزی ». اسکندر باز ملکه ها را بنواخت و گفت نباید افسرده باشند و وعده کرد در تدارک اسباب راحت آنها بیش از آنچه سابقاً داشتند بکوشد. ملکه ها بگریه افتادند، بعد اسکندر پسر داریوش را به آغوش گرفت و او با اینکه شش ساله بود و برای اولین دفعه اسکندر را میدید نترسید و دست بگردن اسکندر انداخت. اسکندر از این کار شاهزاده که دلالت بر اعتماد او میکرد مشعوف شد و رو به هفس تیون کرده گفت : «چقدر میخواستم که داریوش هم چیزی از این حسیات طبیعی داشته باشد». دیودور گوید که گفت «این طفل از پدرش شجاع تر است ». (دیودور، کتاب 17 بند 37 - 38 و کنت کورث ، کتاب ، 3 بند 12).
راجعبملکه ها و دختران داریوش اغلب مورخین یونانی نوشته اند که مادر داریوش در این زمان پیر ولی زنی با ابهت و شهامت بود. ملکه ٔ جوان در میان زنان ایرانی از حیث وجاهت مثل و مانند نداشت و دختران او هم از زیبایی میدرخشیدند. راجع برفتار اسکندر نسبت به آنها پلوتارک چنین گوید (کتاب اسکندر، بند28): چون این ملکه ها سابقاً بسیار عاقلانه زندگانی کرده و اکنون به اسارت افتاده بودند بهترین و باشرف ترین عنایت درباره ٔ آنها چنین بود که هیچگاه کلمه ای برخلاف پاکدامنی نشنیدند واز چیزی که برخلاف عفت و عصمت بود نه فقط بیم نداشتند بل گمان آنرا هم نمیکردند، در مکانی مانند جاهایی که مخصوص دوشیزگان است بکلی دور از همه مأوا گزیدندو کسی آنها را ندید، و حال آنکه زن داریوش زیباترین ملکه ٔ جهان بود چنانکه خود داریوش هم در میان پادشاهان شکیل ترین آنها بشمار میرفت و دختران آنها هم بپدر و مادرشان شباهت داشتند.
اسکندر چون چنین قضاوت کرد که فاتح بودن نسبت بخود شایسته تر از فتح بر دشمن است هیچگاه به آنها نزدیک نشد و حتی قبل از آنکه زن بگیرد بجز برسین زنی را نشناخت ، این زن زوجه ٔ ممنن بود و پس از مرگ او بیوه گشت و در دمشق اسیر شد. از آنجا که او دختر ارته باذ (والی ایرانی ) و مادرش دختر شاه (یعنی شاه ایران ) بود و ادبیات یونانی را باو آموخته بودند به نصیحت پارمن ین اسکندر دل بستگی باو یافت. بخصوص که پارمن ین باصرار آریستوبول به اسکندر نصیحت داده همواره میگفت : چنین شاهزاده خانم زیبا و بامحبت را از دست مده.اسکندر چون قامت رعنا و زیبایی حیرت انگیز زنان اسیرپارسی را میدید، بطور مزاح میگفت : «زنان پارسی آفت چشمان اند». ولی در مقابل زیبایی آنان خودداری و پاکدامنی را از دست نمیداد، از نزدیک به آنها میگذشت چنانکه از جلو مجسمه های بی روح زیبا میگذرند. پلوتارک درخاتمه چنین گوید: اسکندر از دو چیز خود را فانی میدانست و این دو چیز خواب و عشق بود زیرا او میگفت : «خستگی و شهوت دو علامت بیّنی است از ضعف انسان ».
راجع به سلوک اسکندر با ملکه ها دیودور گوید (همانجا، بند38): «گمان میکنم که هیچیک از کارهای اسکندر بقدر رفتار خوشی که با ملکه ها داشت شایان آن نباشد که در تاریخ ضبط شود، فی الواقع تسخیر شهرها، فتوحات و تمام مزایایی که از جنگها حاصل میشود بسته بقضا و قدر است و دلیل بزرگی روح نیست ولی اگر شخص در ذروه ٔ قدرت دست بدبختان را بگیرد واقعاً عاقل است و دارای روحی بزرگ. اکثر اشخاص وقتی که اقبال بآنها رو می آورد چنان مست باده ٔ نخوت میشوند که فراموش میکنند آنها هم مانند دیگران فانی های ضعیف اند جهت این است که اینگونه اشخاص از کشیدن بار اقبال و سعادت عاجزند».
حرکت اسکندر بطرف سوریه : پس از اینکه اسکندر از خیمه ٔ ملکه های ایران بیرون آمد در کنار رود پی نار سه محراب برای ژوپیتر و می نرو و هرکول برپا کرده عازم سوریه گردید و پارمن ین را از پیش فرستاد تا خزانه ٔ داریوش را که در دمشق بود تصرف کند، سردار مزبور چون شنید که یکی از ولات ایران قبل از او عازم دمشق شده از اسکندر کمک خواست ولی قبل از رسیدن آن مفتشین او شخصی را دستگیر کردند که ازطایفه ٔ مردها بود، این شخص نامه ای از والی مزبور در دمشق برای اسکندر میبرد. سردار مقدونی چون سر نامه راگشود دید والی نوشته که حاضر است خزانه ٔ داریوش را بتصرف اسکندر بدهد ولی برای این کار لازم است که او عده ٔ کمی بکمک وی فرستد، پارمن ین حامل نامه را با مستحفظین نزد والی خائن فرستاد، خودش هم از عقب او روانه شد و بلدهایی از اهل محل گرفته روز چهارم بدمشق رسید. حاکم مزبور در این حال باهالی چنین وانمود که چون استحکامات شهر قابل اعتماد نیست باید خزانه را حمل کند و اگر کسی میخواهد در شهر نماند میتواند با او بیرون رود. پس از آن حاکم قبل از طلیعه ٔ صبح خزانه را حمل کرد و در این موقع هزاران نفر مرد و زن که از نجبای ایران و زنان آنان و اطفال سرداران ایرانی و نمایندگان شهرهای یونانی بودند و داریوش آنها را بشهرمحکم دمشق فرستاده بود تا در امان باشند با او حرکت کردند، بی اینکه بخیالشان هم خطور کرده باشد که والی خائن میخواهد نه فقط خزائن داریوش را به اسکندر تحویل دهد درصدد است که تمام این مردان و زنان را هم به او تسلیم کند. پارمن ین همین که از دور این جمعیت را دید پنداشت که قشون دشمن است و بسپاهیان خود امر کردحمله برند. حاملین خزانه و اشیاء و البسه ٔ نفیسه چون وضع را چنین دیدند هرچه بر دوش یا بدست داشتند انداخته فرار کردند و سپاهیانی هم ، که با آنها بودند نیز گریختند. در این حال حاکم باز چنین وانمود که از این واقعه ٔ غیرمترقبه هراسناک است ، باین طرف و آن طرف دوید و بر اضطراب و وحشت جماعتی که از قصد خائنانه ٔاو آگاه نبودند افزود. سپاهیان مقدونی که حمله میکردند به اشخاصی که قبل از همه فرار کرده بودند رسیدند. در میان اینها زنانی بودند که اطفال خود را در آغوش کشیده میدویدند و نیز سه دختر اردشیر سوم ، زن او ودختر اُکزات رِس برادر داریوش زن ارته باذ که از متنفذات دربار ایران بشمار میرفت ، و پسر او که ایلیونه نام داشت ، زن فرناباذ والی ولایات دریایی آسیای صغیر، زن مِن تور، سه دختر او، زن مِمنُن و پسر او و کسانی بسیار از نجبای دیگر ایران که تماماً اسیر شدند ازاسراء غیرایرانی یونانیهایی بودند که پس از اینکه یونانیان عهدی با اسکندر بستند طرفدار ایران شده جلای وطن کردند مانند آریس توگی تون ، دروپید ، افی کرات آتنی ، پوزیپّوس ، اوناماسترید ، مونیموس ، کالی کراتید ،لاسدمونی که تماماً از معاریف بشمار میرفتند. مقدار پول و ذخائر و اموالی که بدست مقدونیها افتاد چنین بود: مسکوکات نقره معادل دوهزار تالان ، اسباب نقره معادل پانصد تالان ، چهارپایان بنه هفت هزار رأس ، گردونه ها و البسه ٔ فاخر بعده ٔ کثیر. شماره ٔ اشخاصی را که حاکم دمشق فریب داده ناگهان تسلیم مقدونیها کرد تقریباً سی هزار نوشته اند. این حاکم خائن بزودی بکیفر اعمال خود رسید، توضیح آنکه یکی از شرکاء او در این خیانت که بقدر او فاسد نبود وی را کشته و سرش را بریده برای داریوش برد (کنت کورث ، کتاب 3 بند13؛ مورخ مذکور بمناست این روایت گوید که پارسیها حمال را گان گاباس گویند). تسالیانی که در قشون پارمن ین بودند غنائمی زیاد از اینجا بدست آوردند و سپاهیان دیگر مقدونی هم ثروتمند شدند. پلوتارک گوید: مقدونیها که برای اولین دفعه مزه ٔ طلا و نقره و زنان و تجملات مشرق را چشیدنداز این ببعد با شوق و حرارت بهر راهی میرفتند تا اثری از ثروتهای پارس کشف کنند. (کتاب اسکندر، بند32).آریان باختصار نوشته : چون اسکندر شنید خزانه ٔ داریوش که بوسیله ٔ سوفِنِس حمل میشد و حتی مستحفظین آن و آنچه باعث غرور و شکوه شاه بود بتصرف او (یعنی اسکندر) درآمده این غنائم را به پارمن ین سپرد. (کتاب 2 فصل 6 بند5). پس از آنکه اسکندر خزانه ٔ داریوش را به پارمن ین سپرد او را حاکم ایالت سل سیری کرده خودش بکارهای سوریه ٔ پرداخت (این ایالت در زمان جانشینان اسکندر عبارت بود از سوریه ٔ جنوبی که تا حدود مصر و عربستان امتداد می یافت ). اهالی سوریه در ابتداء نمیخواستند تابع اسکندر شوند ولی پس از آنکه دمشق بتصرف آمدشهرها یک بیک سر تمکین پیش آوردند و جزیره ٔ آراد (اَرواد) هم تسلیم شد. در این وقت اِستراتون نامی پادشاه این جزیره و قسمتی از سواحل بود.
نامه ٔ داریوش به اسکندر: بعد اسکندر به مارات رفت ، در این جا نامه ای از داریوش به اسکندر رسید که درباب مضمون آن روایات مختلف است.
روایت آریان : مورخ مذکور گوید (کتاب 2 فصل 6 بند 4): وقتی که اسکندر در مارات بود رسولانی از طرف داریوش با نامه آمدند، مفاد آن چنین بود: داریوش آزادی مادر، زن و اولاد خود را میخواست و بعهدی که بین فیلیپ و اردشیر بسته شده بود اشاره کرده از این جهت که اسکندر بی سبب به آرسس پسر اردشیر حمله کرده بود تقصیر را به اونسبت میداد، بعد داریوش اظهار میداشت که از زمانی که او بتخت نشسته اسکندر سفارتی برای تجدید عهد اتحادقدیمی نفرستاده بل بعکس در رأس قشونی به آسیا گذشته و پارسیها را دشمنان خود دانسته ، در این احوال شاه پارس مجبور بود اسلحه برگرفته از مملکت خود و شرف تخت دفاع کند، نتیجه چنان شد که اراده ٔ خدایان بود، حالا مانند شاهی از شاهی تقاضا میکند، که مادر و زن و اولاد او را، که اسیر شده اند پس بدهد و خواهش میکند رسولانی بفرستد، که با منیسک و آرسیما سفرای او مذاکره و تضمیناتی بیکدیگر راجع باتحاد بدهند. (ازین نامه صریحاً استنباط میشود که عهدی بین دربار ایران و مقدونیه در زمان اردشیر سوم و فیلیپ منعقد بود).
جواب اسکندر بنامه ٔ داریوش : آریان روایت خود را دنبال کرده گوید (همانجا، بند5): اسکندر رسولان داریوش را مرخص کرده بعد ترسیپ را فرستاد که جواب نامه را بداریوش رسانیده بی اینکه توضیحاتی بدهد، برگردد. مضمون نامه ٔ اسکندر چنین بود: «نیاگان شما داخل مقدونیه و یونان شده این ممالک را غارت کردند و حال آنکه از طرف ما آزاری ندیده بودند. اکنون بسمت سپهسالاری کل یونانیان من به آسیا آمده ام ، تا انتقام آنها و خود را از توهینی که شده بکشم. شمابه پرنتی ها، که برعلیه پدر من بودند، کمک کردید و اُخس قشونی به تراکیه ، که جزو مملکت ما بود فرستاد، پدر من بدست کسانی کشته شد، که شما محرک آنان بودید ودر تمام نامه های خودتان شما از این جنایت بخود بالیدید. پس از اینکه آرسیس و باگواس را بقتل رسانیدند، تخت را برخلاف قوانین ایران غصب کردید و در حالیکه درمقابل پارسیها مقصر بودید، بیونان نامه هایی نوشتید،تا آنرا برعلیه من بشورانید. شما سعی کردید که یونانی ها را با پول فاسد کنید و آنها، بجز لاسدمونیها امتناع ورزیدند. شما کوشیدید که بوسیله ٔ اغوای مأمورین خودتان صداقت دوستان و متحدین مرا متزلزل سازید و آرامشی را، که یونان از من دارد، بر هم زنید. من برای کشیدن انتقام از این همه توهینات اسلحه برداشتم و در ابتداء ولات و سرداران شما را مغلوب کرده بعد نسبت بلشکر شما و خودتان فاتح شدم. تفضل خدایان مرا صاحب اختیار ممالک شما کرد. سرداران شما، که از کشتار جان بدر برده ، در اطراف من جمع شده اند، از عنایات من متشکرند، اینها بمیل خودشان در تحت لوای من جمع شده اند نه بر حسب اجبار. من آقای آسیا هستم ، بیائید و مرا به این سِمَت بشناسید. اگر در صداقت من تردید دارید، دوستان خود را بفرستید، تا قول شرف به آنها بدهم. بالاخره وقتی که بمن نامه مینویسید، بخاطر داشته باشید، که بپادشاه آسیا مینویسید، شما با من مساوی نیستید وامپراطوری از آن من است. اگر جز این کنید، آنرا توهینی خواهم دانست و هرگاه خودتان را شاه میدانید در جدال دیگر مگریزید، هر جا باشید من بشما میرسم ».
روایت کنت کورث : مورخ مذکور در این باب چنین نوشته (کتاب 4بند1): وقتی که اسکندر در ماراتوس بود باو نامه ای از داریوش رسید. مضمون آن بقدری گستاخانه بود، که اسکندر را سخت مکدر داشت. اولاً داریوش خود را شاه خوانده بود، بی اینکه اسکندر راپادشاه دانسته باشد و بعد مطالبی را که خواسته بود اسکندر انجام دهد، شکل تقاضا را داشت. مفاد نامه چنین بود: داریوش مادر و زن و اولاد خود را استرداد میکرد و در ازای آن وعده میداد بقدری پول بدهد، که در تمام مقدونیه بیش از آن نباشد. راجع بممالک ایران ، که در تصرف اسکندر بود، داریوش نوشته بود: اگر اسکندر، نظر بمودتی که سابقاً بین دو دربار بوده ، حاضر باشد نصیحت عاقلانه ٔ او را بپذیرد، مقتضی است بمیراث پدران خود قانع شده باروپا برگردد، در این صورت داریوش متحد او خواهد شد و حاضر است با اسکندر در این باب عهدی ببندد. و هر گاه اسکندر نخواهد نصایح او را بپذیرد، منازعه ٔ آنها باید با جنگ حل شود. اسکندر از اسلوب انشاء نامه و مخصوصاً از اینکه داریوش او را پادشاه ندانسته بود، سخت مکدر شده و جوابی نوشته ترسیپ را مأمور کرد نامه را برساند. در این نامه اسکندر کارهای داریوش اول و خشیارشا را در یونان و آسیای صغیر یادآور شده سپس از کمکی ، که ایرانیها به پرنتی ها برضد پدر او فیلیپ کرده بودند، سخن رانده و بکشته شدن فیلیپ بتحریکات دربار ایران اشاره کرده داریوش را شماتت میکرد. از اینکه آرسِس را بدستیاری باگواس خواجه کشت و تخت را غاصبانه ربود و پس از آن یونانیها رابر ضد اسکندر برانگیخت و نیز داریوش را توبیخ میکردکه سر دشمن را بجایزه گذارده هزار تالان وعده میدهد بکسی که اسکندر را بکشد، و حال آنکه آنهمه وسایل و اسلحه و قشون در اختیار اوست ، بعد میگفت که او جنگ رابه آسیا نیاورده بل از تعرض ایرانیها نسبت بیونانیها دفاع میکند و چون خدایان همیشه حامی حق اند، اینست که قسمت اعظم آسیا باطاعت او درآمده. در پایان نامه اسکندر افزوده بود: «من شما را در دشت نبرد مغلوب کردم ، پس موافق قوانین جنگ حق تقاضایی از من ندارید، ولی اگر شما نزد من آیید و بجای تقاضا خواستار شوید، من مادر و اولاد شما را، بی اینکه وجهی بخواهم ، بشما رد میکنم ، زیرا من قادرم که فتح کنم و در همان حال ببدبختی مغلوبین رقت آرم. اگر شما اعتماد ندارید که میان ما آیید، کسی را از دوستان خود بفرستید تا ما قول شرف بشما بدهیم که مخاطره ای برای شما نخواهد بود. بهر حال اگر خواستید بمن نامه بنویسید، بخاطر داشته باشید، که بپادشاهی بل بپادشاه خودتان مینویسید».
روایت دیودور: مورخ مذکور گوید (کتاب 17 بند 39): داریوش با وجود شکست موحشی که خورده بود، مأیوس نگردید و بعد از ورود ببابل مشغول جمعآوری سپاهیانی شد که از ایسوس فرار کرده بودند. او نامه ای به اسکندر نوشته وی را دعوت کرد باینکه اقبال راموافق حسیّات نوع پروری تحمل کند و اسرا را در ازای تأدیه ٔ مبلغی باو پس دهد. ضمناً باو وعده داد، که اگر صلح کند، داریوش تمام ممالک و شهرهایی را که در این طرف رود هالیس (قزل ایرماق امروزی ) است به او واگذار خواهد کرد. وقتی که این نامه به اسکندر رسید، تمام دوستانش را برای مشورت جمع کرد، ولی بجای اینکه اصل نامه را نشان بدهد، نامه ای را که خودش انشا کرده و موافق مقاصدش بود، برای مشاورین خواند. پس از آن رسولان داریوش را روانه کردند، بی اینکه مقصود آنها حاصل شده باشد. این است روایت دیودور و بنظر چنین می آید که این روایت صحیح است زیرا، چون اسکندر میخواسته تمام ممالک ایران را تسخیر کند راضی بصلح نشده است و برای اینکه سرداران او ایرادی نداشته باشند نامه را بطوری که میخواسته ، خشن انشاء کرده یا، چنانکه حالا گویند، ساخته و بعد جوابی داده یا نداده ، بهر حال صلح سر نگرفته است. نظر مذکور نیز از اینجا تأیید میشود که معقول نبوده داریوش به اسکندر چنان نامه ٔ سختی پس از جنگ ایسوس بنویسد، بخصوص که مادر و زن و اولاد اودر اسارت بودند. اما اینکه دیودور گوید «ممالک و شهرهایی که در این طرف رود هالیس است »، مقصود او از این طرف یعنی ممالکی که در طرف غربی رود مزبور واقع است ، زیرا برای او، که یونانی بود، این ممالک همین موقع را داشت ، ولی برای ایرانیان «این طرف » معنای «آن طرف » را دارد. اگرچه این نکته روشن است ، باز برای احتراز از اشتباه توضیح شد. در خاتمه لازم است گفته شود که پلوتارک راجع بنامه ٔ داریوش به اسکندر، زمانی که او در مارات یا ماراتوس بوده ، ساکت است. او گوید که پس از مراجعت اسکندر از مصر، نامه ای از داریوش به او رسید. مفاد آنرا هم چنانکه در جای خود بیاید، طور دیگر نوشته و مخالف روایات آریان و کنت کورث است ، این نکته هم نظری را که اظهار کردیم ، تأیید میکند.
اسکندر در فینیقیه : بعد از این اسکندر راه خود را پیموده به فنیقیه درآمد و بیب لس راتصرف کرده از آنجا به صیدا رفت. اِستراتون در اینجا از طرف داریوش سلطنت داشت و چون بمیل اهالی نسبت باسکندر سر اطاعت پیش آورده بود، نه بطیب خاطر، اسکندر از او ظنین شده ، هفس تیون را والی و او را مأمور کرد از صیداییها کسی را، که از همه اَلیَق باشد، پادشاه کند. هفس تیون این مقام را بمیزبانان خود، که نوجوانانی ممتاز بودند تکلیف کرد و آنها آنرا رد کرده گفتند موافق قوانین صیدایی فقط کسی میتواند این مقام را اشغال کند که از خانواده ٔ سلطنت باشد. هفس تیون را این جواب خوش آمد و آنها را ستوده گفت : شما دارای نظری بلند هستید، زیرا نخستین اشخاصی بودید که درک کردید، چقدر رد کردن سلطنتی عالی تر از قبول آنست. این حسیات را همیشه داشته باشید، ولی حالا میخواهید بمن بگویید، که کی در این شهر ازخانواده ٔ سلطنت است و آن شخص باید بداند که این مقام را از شما دارد. آنها جواب دادند که داوطلبان این مقام زیادند و هر کدام سعی دارند طرف توجه اسکندر شوند، ولی آبدالونیم نامی در این شهر است که اجدادش پادشاه بودند، بعد او دوچارفقر شد و حالا در باغی باغبانی میکند. بر اثر این معرفی هفس تیون او را خواسته لباس ارغوانی بر او پوشاند. پس از آن نزد اسکندر رفته مورد عنایت شد و اسکندر بعض محلهای مجاور صیدا را هم بقلمرو او ضمیمه کرد و قسمتی از غنائم جنگ را باختیار او گذاشت. (کنت کورث ، کتاب 2 بند1). دیودور این قضیه را در ضمن وقایع تسخیرصور ذکر کرده و گوید که : اسم او بالّونیموس بود و بحکم اسکندر پادشاه صور شد. (کتاب 17 بند46). ژوستن اسم او را آبدولونیموس نوشته (کتاب 11 بند10)، پلوتارک آلی نوموس و آریان آزل میکوس نوشته. (کتاب 11 بند10) قبل از اینکه شرح کارهای اسکندر را دنبال کنیم ، مقتضی است چند کلمه از وقایع کوچکی که مقارن این زمان روی داده بگوییم.
کشته شدن آمین تاس در مصر: آمین تاس مقدونی ، که با اسکندر خصومت ورزیده بدربار ایران پناهنده شده بود، بر اثر جنگ ایسوس با چهارهزار نفر یونانی ، که بخدمت ایران اجیر شده بودند، فرار کرده به طرابلس سوریه درآمد و چون نزد اسکندر نمیتوانست برود، و از داریوش هم بواسطه ٔ شکست او مأیوس بود خود را بجریان حوادث سپرده از راه ماجراجویی درصدد برآمد که مصر را تسخیر کند و با این مقصود با قشون خود ببندر پلوزیوم رهسپار شد. چون او انتشار داده بود که پیش آهنگ داریوش است ، ساخلو بندر او را باین سمت پذیرفت. بعد از تسخیر محل مزبور آمین تاس به منفیس پای تخت مصر حمله برد و ساخلو آنجا بیرون آمده جنگ کرد. بعد بقلعه ٔ شهر مزبور پناهنده شد. در این وقت ، چون یونانی ها خودشان را فاتح میدانستند بغارت و خراب کردن نواحی منفیس پرداختند ولی مازاسس رئیس قشون ایران ، پس از آنکه یونانیها را پراکنده وبغارت کردن و یغما بردن مشغول دید، دل ساخلو را قوی کرد و با آن بیرون آمده با آمین تاس و قشون او جنگیدو فاتح شد، توضیح آنکه یونانیها مقاومت کرده تا آخرین نفر کشته شدند و آمین تاس نیز بقتل رسید.
سرداران داریوش در آسیای صغیر: بعض سرداران داریوش ، که درجنگ ایسوس سالم مانده بودند قشون شکست خورده ٔ شاه راجمعآوری کرده درصدد برآمدند که لیدیه را از سردار مقدونی ، که آن تیگون نام داشت ، پس بگیرند. بر اثر این قصد جنگی بین مقدونیها و ایرانیها درگرفت که بنفع مقدونیها خاتمه یافت. هم دراین اوان بحریه ٔ مقدونی ببحریه ٔ ایران که از طرف داریوش مأمور بود سواحل هلس پونت را تسخیر کند برخورد و آنرا شکست داد. فرمانده کشتیهای ایران اریستومن نام داشت ، بعد فرناباذ فرمانده بحریه ٔ ایران بطرف می لِت رفت تا باج از اهالی بگیرد و در جزیره ٔ خیوس ساخلو بگذارد. پس از آن او با صد کشتی بجزیره ٔ آندروس وسیف نوس درآمد و در این جاساخلو گذارد. (آریان ، کتاب 2 فصل 6 بند3). در این احوال لاسدمونیها بپیشقدمی آژیس پادشاه اسپارت بر آن تی باتر نایب السلطنه ٔ اسکندر در مقدونیه قیام کردند، توضیح آنکه هشت هزار نفر لاسدمونی ، که سابقاً بکمک ایران مسلح شده بودند، پس از ورود اسکندر به کیلیکیه از آنجا فرار کرده بیونان برگشتند و لاسدمونیها از این عده استفاده کرده بمقام جنگ با آن تی پاتر برآمدند. جزیره ٔ کریت خواهی نخواهی در این کشمکش داخل شد، زیرا در این جا وقتی مقدونیها و گاهی اسپارتیها قوت می یافتند و بر اثر غلبه ٔ هر یک از آنها ساخلوی از طرف غالب در اینجا گذارده میشد. چنین بود اوضاع آسیای صغیر و یونان و مقدونیه ، وقتی که اسکندر با شهر صور در گیرودار شد (ذکر عاقبت قیام آژیس پائین تر بیاید).
نزاع صور با اسکندر: صور چنانکه بالاتر کراراً ذکر شده ، مهمترین شهر فینیقیه بود و یکی از مراکز تجارتی درجه ٔ اول دولت ایران بشمار میرفت. وقتی که اسکندر به فنیقیه درآمد و شهرهای آن مطیع گشتند، صور هم تمکین کرد، ولی نخواست جزو دولت مقدونیه گردد. توضیح آنکه میخواست مانند شهر متحدی بشمار آید. شهر مزبور با این مقصود رسولانی نزد اسکندر با هدایایی که ازجمله تاجی از زر بود، فرستاد و آذوقه ٔ وافر بقشون اسکندر داد.پادشاه مقدونی رسولان را خوب پذیرفت و ضمناً به آنهاگفت که میخواهد برای هراکل رب النوع صور قربانی کند، زیرا او نژاد خود را از این رب النوع میداند و غیبگویی به او توصیه کرده که چنین کند، سفرای صور گفتند که این رب النوع در بیرون شهر معبدی دارد و اسکندر میتواند در آنجا مراسم قربانی را با طنطنه بعمل آرد. آریان گوید (کتاب 2 فصل 7 بند2): معبد هراکل صور یکی از قدیمترین معابد بود و هراکل صور غیر از هراکل آرگیانی (یونانی ) است. بعد مورخ مذکور افزوده که صوریها باسکندر جواب دادند بیک نفر یونانی یا مقدونی اجازه نخواهند داد بشهرستان داخل شود. اسکندر بر اثر این جواب در خشم شده چنین گفت : «شما بموقع خود مینازید و قشون برّی مرا حقیر میشماریدولی بزودی خواهید دانست که شما جزو قاره اید. بشما اعلام میکنم ، که اگر قشون مرا بشهر راه ندهید، با یورش آنرا خواهم گرفت ». وقتی که رسولان با این اظهارات اسکندر برمیگشتند، بعضی طرفداران اسکندر بآنها توصیه کردند، که صور هم مانند سایر شهرهای فنیقیه دروازه های خود را بروی قشون اسکندر باز کند، ولی اهالی صور این پند را نپذیرفته آماده ٔ جنگ شدند. بقول آریان صوریان این جواب را مناسب اوضاع آن روز دانستند، زیرا نتیجه ٔ قطعی قشون کشی اسکندر به آسیا معلوم نبود.
محاصره ٔ صور: محاصره ٔ صور و جنگ اهالی آن با اسکندر هفت ماه بطول انجامید. صوریها مقاومتی کردند که تاریخ کمتر نظایر آنرا بخاطر دارد. بنابراین مقتضی است نبرد این پهلوانان نامی آن زمان را با فاتح دنیای آن روز مفصل تر شرح دهیم ، تا یک بار دیگرروشن باشد که اتحاد و اتفاق چه میکند و چگونه عده ای از مردان غیور این شهر قشون عظیم اسکندر را، که تا این زمان و پس از آن تا زمان فوتش در همه جا فاتح و دارای همه گونه وسایل بود، در مدت هفت ماه سخت مشغول داشته کار را بجایی رسانیدند، که مقدونیها مکرر به اسکندر پیشنهاد کردند دست از تسخیر این شهر برداشته برود. و خود او هم به یک مرتبه از بهره مندی خود در تردید افتاد و فقط نرسیدن کمک از طرف ایران و خیانت قبرسی ها بالاخره این شهر ویران شده را بتصرف او داد.
موقع شهر صور: این شهر، چنانکه بالاتر گفته شده بواسطه ٔ بوغاز تنگی که عرض آن 4 اِستاد یا تقریباً هفتصد ذرع بود، از ساحل فینیقیه جدا میشد و بنابراین حکم جزیره ای را داشت. وقتی که بادهای افریقا موسوم به آفریکوس وزیدن میگرفت ، آب این بوغاز را عقب زده امواج را روی هم انبوه میکرد و بساحل میریخت. شهر دارای دیوارهای بلند و برجها و باروهای محکم بود و این استحکامات را از هر طرف دریایی عمیق احاطه داشت. علاوه بر این مزایا یک چیز هم صوریها را بجنگ تشویق میکرد، توضیح آنکه رسولان قرطاجنه ، که برحسب معمول بدین شهر برای اجرای مراسم قربانی آمده بودند،اهالی صور را بمقاومت تحریک کرده وعده ٔ کمک و همراهی میدادند، زیرا قرطاجنه را مهاجرین صور در افریقا بنا کرده بودند و قرطاجنه در این زمان مملکت ثروتمند و دولت مقتدری بشمار می آمد (چنانکه بالاتر گفته شد ازمطالعات در کتب بعض مورخین قدیم چنین استنباط میشودکه این دولت مانند مستعمرات فنیقی در دریای مغرب ازدربار ایران یک نوع تمکینی داشته ) . دیودور گوید (کتاب 17 بند40): جهت عمده ٔ مقاومت صور از این جا بود که میخواست اسکندر را معطل کرده وقت به داریوش بدهد که او قشون جدیدی برای نبردبا اسکندر تهیه کند و صوریها امیدوار بودند که با این کار خود طرف توجه دربار ایران گشته پاداشهایی بزرگ خواهند یافت.
جنگهای صور با اسکندر: بهر حال اهالی صور عازم جنگ گردیده بتدارکات آن پرداختند و با این مقصود ماشینهای جنگی روی دیوارها استوار داشتند، بجوانان اسلحه دادند. از عمله ٔ بسیار مقیمین شهر بهره مند شده آنها را بکارگاههاو کارخانه ها تقسیم کردند و جدّاً بساختن ادوات جنگی برای دفاع از دشمن مشغول گشتند. اسکندر چون موقع صور و فقدان بحریه ٔ قوی را در نظر گرفت فهمید که محاصره بطول خواهید انجامید و ممکن است که مدت طولانی محاصره نقشه های دیگر او را عقیم گذارد، بنابراین تصمیم کرد که درِ آشتی با صور بکوبد و با این مقصود رسولانی نزد صوریها فرستاده تکلیف صلح کرد. آنها بقدری از مقدونیها خشمناک بودند که حتی برخلاف عادات بین الملل آن روزی هم ، رسولان اسکندر را کشته جسد آنها را بدریا افکندند. معلوم است که بر اثر این رفتار اسکندر از شدت خشم برافروخت و تصمیم به محاصره ٔ صور کرد.
شرح وقایع این جدال ها چنین است (آریان ، کتاب 2 فصل 7 بند1-7 و پلوتارک ، کتاب اسکندر، بند 34 و دیودور، کتاب 17 بند40-46 و کنت کورث ، کتاب 4 بند2-4 و ژوستن ، کتاب 11 بند10): برای پیشرفت محاصره لازم بود که ساحل با شهر صور بوسیله ٔ یک پل خاکی اتصال یابد و با این مقصود مقدونیها میبایست بوغازی را که بین صور و ساحل حائل بود پر کنند زیرا دریایی عمیق از هر طرف صور را احاطه داشت و این وضع از استعمال ادوات محاصره مانع بود، از طرف دیگر چون بوغاز عمق بسیار داشت وقتی که اسکندر بسپاهیان خود امر کرد آنرا پر کنند یأس غریبی بر آنها مستولی گشت ، میگفتند از کجا میتوان اینهمه سنگ بزرگ یا درختهای بلند تهیه کرد و باید تمام صفحه را عاری از سنگ یا درخت کنیم تا این خیال از قوه بفعل آید. یک اشکال بزرگ هم اجرای این نقشه را محال بنظر می آورد: باد افریقا آب دریا را در این بوغاز روی هم انبوه میکرد و امواجی که باین محل رسیده در بوغاز باریکی بین صور وساحل محبوس میشد بقدری قوت می یافت که هر مانعی را از پیش برمیداشت. اسکندر چون احوال روحی مقدونیها و یأس آنها را دید چنانکه در این موارد عادت او بود اعلام کرد که هراکل در خواب دست اسکندر را گرفت و دروازه های صور را باز کرده او را داخل شهر کرد. پس از این اظهار اسکندر افزود که صوریها برخلاف عادت بین المللی رسولان مقدونی را کشته اند و روا نیست که یک شهر بتواند در مقابل فاتحین پا فشرده بفتوحات دیگر آنها خاتمه دهد. پس از این اظهارات و بعد از اینکه رؤساء قشون مقدونی بدستور اسکندر سپاهیان خود را از جهت یأس سرزنش و توبیخ کردند مقدونیها بکار چسبیدند. در ساحل هزاران سنگ بزرگ وجود داشت که از خرابه های صور قدیم باقی مانده بود. مقدونیها این سنگها را بکار بردند و هر قدر چوب لازم بود از کوه لبنان تحصیل کردند و اهالی شهرهای مجاور را بکار داشتند. عرض پل یا جاده ٔ خاکی را دیودور دو پلِطر نوشته که معادل 60 متر بود. پر کردن دریا از طرف ساحل شروع شد و قدری بالا آمد ولی نه باندازه ای که بسطح زمین رسیده باشد. در این احوال هر چه مقدونیها پیشتر میرفتند کارشان مشکل تر میشدزیرا بر عمق دریا میافزود، از طرف دیگر صوریها در قایقهای سبک نشسته و بمقدونیها نزدیک شده میگفتند شمامقدونیها از سپاهیان بعمله مبدل شده اید و پادشاهتان شما را بحمالی گماشته. این سرزنشها بر حرارت مقدونیها میافزود و بیشتر کار میکردند. باری پس از چندی پرکردن دریا بقدری پیش رفت که خاک از سطح دریا قدری بالا آمد و پل عریض تر و بشهر نزدیک تر شد. در این موقع صوریها دیدند آنچه که محال می پنداشتند شدنی است و برای ممانعت از پیشرفت مقدونیها بر کشتیهای کوچک نشسته و قسمتهای پل را که هنوز بهم اتصال نیافته بود از طرف دریا احاطه کرده بسپاهیانی که عمله را محافظت میکردند باران تیر بباریدند. در این کار پیشرفت با صوریها بود زیرا چون کشتیهای آنها سبک و تندرو بود سپاهیان صور میتوانستند به آسانی پیش یا پس بروند، در نتیجه عده ای بسیار از مقدونیها مجروح گردید بی اینکه به صوریها آسیبی رسیده باشد. برای جلوگیری از این صدمات اسکندر امر کرد در اطراف کارگرها پرده هایی از پوست و پارچه های دیگر بکشند تا تیرهای صوریها بکارگران اصابت نکند و در همان حال به امر او دو برج در منتهی الیه پل برپا کردند و سپاهیانی در برجها قرار گرفته ازبالا بکشتی های صور باران تیر باریدند. صوریها در مقابل این اقدامات سپاهیانی در نهان بساحل آورده عمله وکارگرهای مقدونی را سر بریدند و در جبل لبنان هم اعراب عدّه ای از مقدونیها را کشته جمعی را هم اسیر کردند. اسکندر چون دید محاصره ٔ صور بطول خواهد انجامید قشون خود را بچند قسمت تقسیم کرده و کارهای محاصره را به پردیکاس و کراتر سپرده خود عازم عربستان گردید (مقصود از عربستان در این جا حاشیه ٔ جزیره ٔ عرب نیست زیرا چنانکه تاریخ نشان میدهد فاتحی بدرون آن شبه جزیره داخل نشده مقصود بادیه های مجاور فینیقیه و سوریه است که داریوش بزرگ در کتیبه های خود آنرا اَرَبایه مینامد). صوریها در این وقت دماغه ٔ کشتی بزرگی را پر از ماسه و سنگ ریزه کرده وکشتی مزبور را پس از اینکه با قیر اندودند از مواد محترقه پر کردند، بعد آن را بدم بادهای تند دادند و بادها کشتی را با سرعت حیرت آور بطرف پل برده چنان بخاک زد که دماغه ٔ کشتی در خاک فرورفت. در این حین صوریهایی که در کشتی بودند مواد محترقه ٔ کشتی را آتش زده بیرون جسته و در قایقهایی که قبلاً تهیه شده بود جاگرفته بافکندن مشعل های افروخته بطرف پل و مقدونیها شروع کردند. کشتی قیرآلود همین که آتش گرفت بادها این آتش را در اطراف بپراکند و طولی نکشید که از این آتش شعله هایی تمام پل و اطراف را فروگرفت. برجهای چوبین مقدونی ها و هرچه سوختنی بود طعمه ٔ آتش گردید و دودآن اطراف را تیره و تاریک کرد. مقدونیهایی که در برجها بودند چون دیدند که کاری نمیتوانند بکنند اسلحه را دور افکنده خودشان را بدریا انداخته و صوریها که میخواستند آنها را اسیر کنند دستهای آنها را با چوب و ادوات دیگر مجروح کردند تا نتوانند شنا کنند و یکایک آنها را گرفته و در قایقهای خود نشانده به اسارت به صور بردند. در همین روز بادهای تند در دریا وزیدن گرفت و امواج دریا با قوتی هر چه تمامتر ضربتهایی پی درپی بپل وارد کرد. بالاخره پل نتوانست مقاومت کند واز وسط بدو نیم شد و چون سنگهایی که خاک بر آن قرارگرفته بود در زیر آب از جاها دررفت در یک لحظه پل خراب گردید و از آن باقی نماند مگر ناچیزی. در این احوال اسکندر از بادیه های عرب برگشت و جهت خراب شدن پل را هر یک از سرداران مقدونی بگردن دیگری انداخت. اسکندر امر کرد کار را از نو شروع کنند و این دفعه ساختن پل را در جایی شروع کردند که مستقیماً با باد مواجه بود و عرض آنرا هم بیشتر گرفتند تا برجهایی که دروسط آن ساخته میشود از تیرهای صوریها مصون باشد. بااین مقصود مقدونیها درختان بزرگ را با شاخه های آن بدریا می افکندند و روی آن سنگ میریختند و روی سنگها باز درختانی و روی آن باز سنگهایی و بالاخره یک نوع ساروج کاری تمام این مواد را سخت بهم اتصال میداد. صوریها چون وضع را چنین دیدند تصمیم کردند که نگذارند این کار مقدونیها هم پیشرفت کند و با این مقصود بغوّاصان ماهر خود متوسل شده آنها را حاضر کردند که در جایی که از چشم دشمن پنهان بود زیر آب رفته خودشان را بپل برسانند و در آنجا شاخه های درختها را با داسها بطرف خود بکشند، آنها چنین کردند و در نتیجه باری که روی شاخه ها قرار گرفته بود بدریا میریخت ، بعد که شاخه ها سبک میشد بتنه ٔ درختان میپرداختند و در نتیجه ٔ کشیدن آن هر قدر بار روی درختان بود نیز در دریا فرومیریخت و هرچه مقدونیها میساختند خراب میشد. در این احوال اسکندر دوچار تردید شد که آیا محاصره ٔ صور را رها کرده برود یا پا فشارد؟ بعض سرداران مقدونی هم به او پیشنهاد میکردند که شق اول را اختیار کند ولی دراین حیص و بیص بحریه ٔ مقدونی دررسید و کل آندر با سپاهیان جدیدی از یونانیها بکمک او آمد. بحریه ٔ مقدونی چنانکه بالاتر ذکر شده چندان قوی نبود ولی در این وقت بحریه ٔ قبرس از ایران مأیوس شده بطرف مقدونیها رفت و این قضیه باعث قوت بحریه ٔ مقدونی گردید. این خیانت قبرسیها به ایران برای اسکندر بسیار مهم بود زیراصوریها نمیگذاشتند مقدونیها به اتمام پل موفق شوند و با این حال فقط با بحریه ممکن بود کاری از پیش برد. لذا این واقعه ٔ مساعد اسکندر را دل داد و او بحریه ٔ خود را که مرکب از یکصد و نود کشتی بود بدو جناح تقسیم کرده جناح چپ را به پنی تاگُراس پادشاه قبرس و کراتر سپرد و خود فرماندهی جناح راست را اختیار کرد. فینیقیها هم چنانکه دیودور گوید هشتاد فروند کشتی داشتند ولی بجنگ دریایی مبادرت نکرده کافی دانستند که سه کشتی برای حفاظت دیوارهای خود بکار اندازند. اسکندر با بحریه ٔ خود این سه کشتی را غرق کرد و بعد آلات و ادوات محاصره را بکشتیهای خود سوار کرده به دیوارهای شهر از هر طرف یورش برد. تمام مساعی مقدونیها باین کار مصروف بود که دیوارها را سوراخ کنند و با این مقصود آنچه از ادوات جنگی و محاصره داشتند بکار بردند و سوراخهایی در دیوارهاایجاد کردند، ولی اهالی صور هر دفعه با چابکی و مهارت از درون شهر هر سوراخ را گرفتند و به این کار هم اکتفا نکرده در درون شهر دیواری بلند ساختند تا اگر دیوار بیرونی آسیب یابد دیوار درونی را برای دفاع خود داشته باشند. فاصله ٔ این دیوار از دیوار بیرونی پنج ارش (تقریباً 2 متر و نیم ) بود. مقدونیها چون دیدند که از خراب کردن دیوارها با فعالیت صوریها نتیجه بدست نمیآید چنین کردند، سفائن خود را که دارای چهار صف پاروزن بود از طرف دماغه دو بدو بهم بستند، در فاصله ٔ بین دو کشتی پلی از تیرها و تخته ها ساختند و برچنین پلها سپاهیانی نشانده بطرف دیوارها روانه کردند. عده ٔ چنین دو کشتی که پل داشت بسیار بود و سپاهیان مقدونی در پناه دماغه های کشتی ها باران تیر بر صوریها میباریدند. این کار مقدونیها باعث وحشت صوریها گردید چه با این ترتیب عده ٔ سپاهیانی که جنگ میکردند بمراتب بیش از گنجایش 190 کشتی بود و کار محصورین دشوار میشد. اسکندر همین که شب دررسید امر کرد تمام سفاین او بشکل و ترتیب مذکور از هر طرف به صور حمله برند. مقدونیها چنین کردند و جدالی مهیب درگرفت ولی در این احوال ابرهای مظلم در افق پدید آمده بزودی آسمان را پوشید و تاریکی تمام فضا را فروگرفت ، بعد بادهای تند برخاست ، دریا بهیجان آمد و پس از آن دیری نگذشت که تلاطم دریا رشته های محکم دماغه های کشتی ها را از هم گسیخت. بر اثر این حادثه کشتیها از هم جدا شدند، تیرها و تخته ها به آب ریختند و از پی آنها سپاهیان مقدونی بقعر دریا سرنگون گشته پس از آن باد و امواج دریا کشتیها را به این طرف و آن طرف کشید و بعد آنها رابیکدیگر زد. در این حال مقدونیها دست و پای خود را گم کرده نمیدانستند چه کنند. وحشت و اضطرابی که بر آنها مستولی شده بود هر آن بر بی نظمی و اختلال میافزود. سپاهی نمیگذاشت پاروزن کار کند، پاروزن دست و بال سپاهی را گرفته بود و ملاحان ماهر از ترس خطر و مسئولیت آنچه را که سپاهیان نادان میخواستند میکردند. بالاخره بحریه ٔ مقدونی پراکنده آسیب یافته و تلفات بسیارداده با هزار زحمت و مرارت خود را بساحل رسانید. دراین احوال سفارتی بعده ٔ سی نفر از قرطاجنه به صور وارد شد. اینها اظهار داشتند که قرطاجنه بواسطه ٔ جنگ که با اهالی سیراکوز داردو دشمنش اردوی خود را در نزدیکی دیوارهای پایتخت زده است نمیتواند کمکی بفرستد. این اظهار بااینکه امیدصوریها را بکمک قرطاجنه قطع میکرد باعث یأس آنها نگردید و فقط تصمیم کردند که زنان و اطفالشان را بقرطاجنه بفرستند تا از طرف آنان نگرانی نداشته بهتر و بیشتر مقاومت کنند، ولی نتوانستند تمام زنان و اطفال را بقرطاجنه روانه دارند. هم در این وقت صوریها برای اتلاف مقدونیها وسایل جدیدی اختراع کردند. توضیح آنکه سپرهای مسین و آهنین را در آتش سرخ کرده و بعد آنها را از ماسه ٔ داغ و لایی که میجوشید انباشته بطرف محاصرین پرتاب میکردند، ماسه ٔ داغ همین که از جوشن مقدونی گذشته ببدن او میرسید چنان او را میسوزانید که هیچگونه علاجی برای جراحتها متصور نبود. بعد تیرهایی راکه بآن چنگک ها، داسها، لنگرهای آهنین و بعض آلات قتاله ٔ دیگر نصب کرده بودند با ماشینهای مخصوص بحرکت آورده بطرف سفاین مقدونی پرتاب میکردند و وقتی که این تیرها بسفینه ای فرود می آمد داسهای آن سپاهیان مقدونی را ریزریز کرده خود تیرها آسیب بسفاین میرساند. و نیز چرخی اختراع کردند که پره های متعدد داشت ، این چرخها را بواسطه ٔ ماشینی بحرکت می آوردند و تیرهای مقدونی وقتی که با چرخهای مزبور تصادف میکرد خرد یا کج میشد، بعض این چرخها را از مرمر ساخته بودند.
بر اثر مقاومت دلیرانه ٔ صوریها اسکندر بالاخره خسته شد و تصمیم کرد که محاصره را ترک کرده بمصر برود زیرا میدید که تا این زمان با سرعت پیش رفته و حالا در زیر دیوارهای شهری وقت گرانبهای خود را صرف میکند، ولی از این نظر که بواسطه ٔ عدم فتح صور بنام او سکته وارد می آمد خواست یک بار دیگر به صور یورش برد و با این مقصود بهترین سپاهیان خود را بکشتی ها نشانده فرمان یورش داد. از سرداران اسکندر فقط آمین تاس پسر آندرومد با او هم عقیده بود و سایر سرداران عقیده داشتند که محاصره را رها کرده بمصر بروند. در این احوال بقول دیودور و کنت کورث واقعه ٔ غریبی روی داد که بضرر صوریها تمام شد: یک حیوان عظیم الجثه در دریا پدید آمده بپل خاکی نزدیک گردید و وقتی که بسر پل رسید در آب فرورفت ، بعد گاهی نمایان شد وگاه در آب فرورفته حرکت کرد و در پای دیوار صور ظاهر شد. این واقعه را هریک از طرفین برای خود بفال نیک گرفت. مقدونیها گفتنداین حیوان خواست بمقدونیها بنماید که بکدام سمت پل خاکی یا دنباله ٔ قاره را بسازند. صوریها آنرا چنین تعبیر کردند که چون حیوان عظیم الجثه ٔ مزبور زیر آب رفت این علامت صحیحی است که نپتون رب النوع دریاها پل و تمام کارهای مقدونیها را بقعر دریا خواهد برد تا از تعدیاتی که بعنصر این رب النوع یعنی دریا کرده اند انتقام بکشد. این تعبیر فوق العاده باعث قوت قلب صوریها گردید و بر اثر آن ببهره مندی خود بقدری مطمئن شدند که قبل از وقت جشنی گرفته شادیها کردند، شراب بسیار خوردند و پس از طلوع آفتاب در حال مستی بکشتیهای خود که با گل و ریاحین تزیین کرده بودند نشسته عازم جنگ گردیدند (درباب اثر تعبیرمزبور دیودور و پلوتارک فقط قضیه را ذکر کرده نوشته اند که هر یک از طرفین آن را بفال نیک گرفت. آریان راجع به اصل قضیه هم ساکت است ). اسکندر که از نقشه ٔ آنها آگاه نبود سفاین خود را بجای دیگر مأمور کرده بود، بنابراین صوریها به سی کشتی کوچک مقدونی حمله برده و دو کشتی را گرفته وحشت غریبی در میان سایر کشتیها ایجاد کردند. وقتی که اسکندر فریاد مقدونیها را شنید سفاین خود را بجایی که جنگ میشد روانه کرد و کشتیهای فینیقی پس از قدری زد و خورد با بحریه ٔ مقدونی بطرف بندر صور عقب نشستند و اسکندر آنها را تعقیب کردولی نتوانست وارد بندر شود زیرا از بالای دیوارهای صور باران تیر بر سفاین مقدونی میبارید، اما در حین تعقیب عدّه ای بسیار از سفاین صوری را گرفت یا غرق کرد، پس از آن اسکندر دو روز بسپاهیان خود استراحت داده روز سوم حکم یورش عمومی به بحریه و قشون خود داد و ماشینهای جنگی از هر طرف بکار افتاد. در این یورش خود اسکندر از برجی چوبین که ساخته بودند بوسیله ٔ پل معلق بدیوار شهر برآمد، از آنجا با صوریهایی که دیواررا محافظت میکردند جنگ کرد و عده ای را با نیزه و شمشیر کشته برخی را با سپر تنه زده بپائین انداخت. چون اسلحه ٔ او درخشان بود خود او هم علائم پادشاهی داشت و از یک بلندی فرمان میداد صوریها ایستگاه او را هدف تگرگ تیر قرار دادند ولی از خوشبختی او هیچکدام از تیرها اصابت نکرد (کلیةً چنانکه از وقایع دیگر زندگانی او دیده میشود در موارد بسیار کشته نشدن یا بهره مندیهای او فقط برحسب اتفاق روی داده یا چنانکه مورخین قدیم گفته اند از اقبال او بوده ).
تسخیر صور (332 ق.م.): پس از مجاهدات بسیار مقدونیها از ضربتهای پی درپی و آلات جنگی آنان دیوار شهر رو بانهدام گذارد، بحریه ٔ مقدونی وارد بندر صور گردید و بعض مقدونیها در برجهایی که صوریها تخلیه کرده بودند جا گرفتند. در این وقت احوال روحی صوریها پس از آنقدر پافشاری و مقاومت متزلزل گردید. عده ای کثیر چون دیدند که صور تسخیر خواهد شد بی پروا بدشمن حمله بردند تا اگرکشته میشوند عده ای هم ازمقدونیها کشته باشند. جمعی بخانه های خود رفته بخودکشی پرداختند، برخی هم ببام خانه های خود برآمده سنگ و آنچه بدستشان افتاد بطرف مقدونیها پرتاب کردند. اسکندر در این احوال شقاوتی بروز داد که نظایر آن نادر و بل شاذّ است : او امر کرد تمام سکنه ٔ شهر را باستثنای آنهائی که بمعابد پناه برده بودند بکشند و شهر را آتش زنند. این حکم اعلان شد تا مگر صوریها دست از جنگ کشیده در معابد پناهنده شوند ولی کسی از اشخاص مسلح بمعبد پناهنده نشد، فقط زنان و اطفال صوریها در معابد جمع شدند،باقی صوریها دم درب خانه هاشان ایستاده منتظر ضربتهای مقدونی گردیدند. پس از آن کشتار شروع شد و برای شقاوت و وحشیگری مقدونیها حدّی نبود: شش هزار نفر از اهالی صور در سنگرها کشته شدند، بقول آریان هشت هزار نفر و بروایت دیودور هفت هزار نفر از دم شمشیر گذشتند. دوهزار نفر جوانان صوری را مقدونیها بطول ساحل بدار آویختند. سیزده هزار نفر را اسیر کرده زنان و اطفال را بحکم اسکندر برده وار بمزایده فروختند. آریّان عده ٔ اسرا را سی هزارنفر نوشته ، کنت کورث ساکت است. شهر طعمه ٔ حریق و کلنگ انهدام گردید و از آن جز خرابه هایی چیزی باقی نماند. سفرای قرطاجنه ، که در شهر بودند، مورد عفو اسکندرواقع شدند، ولی اسکندر در همین حال توسط آنها اعلان جنگ بقرطاجنه داد. این اعلان نتیجه ای نداشت ، زیرا اسکندر بواسطه ٔ فقدان بحریه ٔ قوی نمیتوانست با قرطاجنه بجنگد و کارهای دیگر هم باو مجال نمیداد. چنین بود عاقبت این شهر نامی ، که هفت ماه اسکندر و قشون فاتح او را در زیر دیوارهایش معطل داشت و کراراً آنها را دچار افسردگی و یأسی شدید ساخت. این شهر که اول بندرتجارتی آسیای غربی بشمار میرفت و مستعمرات و تجارتخانه های بسیار در سواحل دریای مغرب و سایر دریاها ایجاد کرده ، نامش در تمام عالم پیچیده و کشتیهای آن در دریاها پراکنده بود، بالاخره از شقاوت مقدونیها مبدل بخرابه هایی گردید و از جهت خراب شدن آن بتجارت مشرق با مغرب سکته ای بزرگ وارد آمد. بعدها بخصوص در دوره ٔامپراطوری روم ، صور، از میان خرابه های خود از نو برخاست ، ولی بر رونق سابق برنگشت ، یکی از جهات آباد شدن صور از نو این بود: در موقع قصابیهای مقدونی ها در صور، اهالی صیدا که در قشون اسکندر بودند، عدّه ای کثیر از صوریها را نجات داده در کشتیهای خود به صیدا فرستادند. عده ٔ این نجات یافتگان را بعض مورخین مانند کنت کورث 15 هزار نوشته اند.
مورخین یونانی مانند پلوتارک و دیودور و نیز کنت کورث مورخ رومی راجع بزمان محاصره ٔ صور داستانهایی مثل قضیه ٔ حیوان عظیم الجثه یا نهنگ ذکر کرده اند. ازجمله نوشته اند که در موقع محاصره ٔ مقدونیها، وقتی که نان را می شکستند، رنگی بسان رنگ خون در درون آن مشاهده میشد. در صور شخصی در خواب دید که مجسمه ٔ آپلن رب ّالنوع یونانیها میخواهد از شهر فرار کند، روز دیگر خواب خود را به صوریها گفت و آنها چون دیدند که تعبیراین خواب برای صوریها بد است شخص مزبور را متهم کردند باینکه برای خوش آمد اسکندر این خواب را ساخته و جوانان صوری او را تعقیب کردند، تا وی را گرفته بکشند، ولی او پناه بمعبدی برد و سالم ماند. سپس صوریها مجسمه ٔ این رب النوع را فراری دانسته با زنجیری آنرا بمجسمه ٔ هرکول بستند. بعد که اسکندر صور را گرفت ، زنجیر را برداشته حکم کرد، این را مجسمه ٔ آپلن فیل الکساندر یعنی آپلنی که محب اسکندر است ، بنامند. این مجسمه را بقول دیودور قرطاجنه ای ها از جزیره ٔ سیسیل بصور آورده بودند. (کتاب 17 بند41 و کتاب 13 بند7). پلوتارک نیز گوید (اسکندر، بند 34): سپاهیان اسکندر بقدری از مقاومت صوریها خسته میشدند، که اسکندر بآنها استراحت میداد و عده ٔ کمی بجنگ میفرستاد تا محصورین دائماً در جنگ باشند. روزی غیبگوی اسکندر آریستاندر در موقع قربان کردن گفت شهر حتماً در این ماه تسخیر خواهد شد و حضار همه خندیدند،زیرا آن روز سلخ ماه بود. اسکندر، چون دید که غیبگوی او در موقع بدی واقع شده ، امر کرد آن روز را روز 28 ماه بدانند. سپس یورش سخت و پی درپی بشهر برده مقاومت صوریها را در هم شکست و بعد شهر را گرفت.
جهات سقوط صور: اطلاعات ما بر وقایع محاصره ٔ این شهر نامی و جهات سقوط آن منحصر است بنوشته های مورخین یونانی یا رومی ، چنانکه ذکر شد. بنابراین نوشته ها سقوط صور از این جهات بوده : نرسیدن کمکی بصوریها از خارج ، یعنی از طرف ایران یا اهالی قرطاجنه ، رفتن قسمتی از قوای بحری ایران یعنی کشتیهای قبرس بطرف اسکندر و قوت یافتن بحریه ٔ مقدونی و چون چنانکه بالاتر گذشت ، بحریه ٔ مقدونی نه قوی بود نه دارای ملاحان یاجنگیهای کارآزموده ، رفتن سفاین قبرسی بطرف مقدونیهااهمیتی بسیار برای اسکندر داشت. اگر داستان حیوان عظیم الجثه ٔ دریایی راست باشد، این هم در صورت سقوط صوربی اثر نبوده ، زیرا اهالی این قضیه را بفال نیک گرفته بقدری از فتح خود مطمئن شده اند که بر اثر آن بحریه ٔ صور بیرون آمده ، با مقدونیها جنگیده ، بعد تقریباً نابود شده و در نتیجه بندر صور بدست مقدونیها افتاد و پس از آن اهالی صور دوچار یأس شده اند. بهر حال ، اگر صور در آن زمان از صفحه ٔ روزگار محو شد، نام پرافتخاری از خود در تاریخ گذاشت ، زیرا در تاریخ فتوحات اسکندر این یگانه شهری بود که هفت ماه تمام او را معطل و خود او و سردارانش را کراراً افسرده و مأیوس کرد.
نامه ٔداریوش باسکندر: کنت کورث گوید (کتاب 4 بند 5): مقارن این اوان نامه ای از داریوش به اسکندر رسید، که بالاخره اسکندر را پادشاه خوانده و باو تکلیف کرده بود دخترش استاتیرا را به وی بدهد و جهیز او ممالکی باشد، که بین هلس پونت (داردانل )و رود هالیس (قزل ایرماق حالیه ) واقع است و اسکندر بدین شرایط صلح کند. در این نامه داریوش به اسکندر نوشته بود: اگر این شرایط را نخواهی قبول کنی فراموش مکن ، که کشتی اقبال همه روزه در یک جا لنگر نمیاندازدو انسان بهر بلندی که ارتقاء یابد، همیشه بقدری که محسود است خوش بخت نیست. میترسم مانند مرغانی ، که سبک وار بطرف ستارگان بلند شده اوج میگیرند، تو هم اسیر حسیّات کبر و نخوت گردی ، چیزی مشکل تر از آن نیست که در این اوان شباب چنین بار سنگینی را که اقبال درخشان بر دوشهای تو نهاده ، بکشی. من هنوز قسمتهای بزرگی را از ممالک خود مالکم و تو باید از فرات ، دجله ، سیحون و هی داسب (در هند) یعنی قلاع بزرگ شاهنشاهی ایران بگذری. تو باید در جلگه های وسیع ایران با دشمن مواجه شوی ، و از کمی ِ عده ٔ سپاهیان خود سرخ گردی. من از سغد، رخج و نیز از ممالک مجاور کوههای قفقاز و رود تانائیس (دن امروزی در جنوب روسیه که ببحر آزف میریزد) ذکری نمیکنم ، ولی همین قدر بخاطر آر، که آیا خواهی توانست بماد، گرگان ، باختر و نیز هند، که مجاور اوقیانوس است ، دست بیابی ، و کی این کارها میسر خواهد شد؟ اسکندر به کسانی که نامه را آورده بودند جواب داد: داریوش ممالکی را بمن وعده میدهد که مدتی است گم کرده و دیگر اینکه برحسب قاعده فاتح باید شرایط تکلیف کند، داریوش تنها کسی است که موقع خود و اسکندر را تشخیص نداده و در این صورت میتواند بزودی بجنگ متوسل شده این مسئله را روشن کند. من ، وقتی که از دریا گذشته ، به آسیا آمدم ، برای لیدیه و کیلیکیه نبود. این ممالک ارزش آن همه مجاهدات را نداشت. مقصود من پرس پولیس (تخت جمشید)، همدان ، باختر و سایر ممالک مشرق بوده. داریوش بهر جا که فرار کند، من از دنبال او خواهم رفت. خوب است که مرا از رودها نترساند زیرا من از دریا گذشته ام.
آریان این قضیه راطور دیگر نوشته ، مورخ مذکور گوید (کتاب 2 فصل 7 بند8): در موقعی که محاصره ٔ صور دوام داشت داریوش نامه ای به اسکندر فرستاده باین شرایط تکلیف صلح به اسکندر کرد: دخترش را بزنی باو میدهد، ده هزار تالان برای بازخرید اعضاء خانواده ٔ خود میپردازد و ممالکی را، که از فرات تا دریای بحرالجزایر است به اسکندر وامیگذارد. اسکندر بر اثر این نامه مجلسی از سرداران خود بیاراست و در مجلس مزبور پارمن ین گفت : «اگر من بجای تو بودم این شرایط را میپذیرفتم »، و اسکندر جواب داد: «اگر من هم بجای تو بودم میپذیرفتم ». بعد اسکندر بسفرا گفت : «نه احتیاجی بخزانه های داریوش دارم و نه قسمتی را از ممالک او خواستارم ،تمام خزانه ها و تمام ممالکش از آن من است. دخترش راهم اگر خواستم میگیرم بی اینکه منتظر اجازه ٔ پدرش شوم. اگر میخواهد جوانمردی مرا آزمایش کند بیاید». راجع باین نامه باید در نظر داشت که بعضی در صحت آن تردید کرده اند و چنین بنظر می آید که این نامه ، در این زمان یعنی در موقع محاصره ٔ صور نرسیده است. پلوتارک ودیودور هم ذکری از چنین نامه ای نکرده اند. کلیةً، راجع بنامه های داریوش و جوابهای اسکندر از سنجش روایات مختلف چنین برمی آید که داریوش پس از جنگ ایسوس یک بار پیشنهادی مبنی بر صلح باین شرایط کرده : 1- دختر خود را به اسکندر بدهد. 2- ده هزار تالان بابت خسارت جنگ بپردازد. 3- ممالک غربی ایران را تا قزل ایرماق واگذارد و در ازای این شرایط اسکندر مادر، زن و اولاد اورا پس بدهد و عهد صلحی منعقد گردد. اسکندر چون میل مفرطی بجهانگیری داشته این شرایط را نپذیرفته. باقی گفته ها راجع بمضامین نامه ها و جوابهای اسکندر شاخ و برگهای داستانی بنظر می آید، زیرا نه داریوش بجبران کردن شکست های خود آنقدر امیدوار بوده که نامه های سخت باسکندر بنویسد و نه اسکندر بعد از جنگ ایسوس بقدری پیش رفته بود، که بتواند تا آخر کار از فتوحات خود در آتیه مطمئن باشد و جوابهای شاه دستوری بدهد.
سرداران اسکندر در آسیای صغیر: وقتی که اسکندر شهرهای فنیقیه را بتصرف درمی آورد سرداران او هم در آسیای صغیر قسمتهای آنرا تسخیر میکردند، مثلاً کالاس ، پافلاگونیه را تصرف کرد، آن تی گون ، لی کااونیه را، بالاکر پس از غلبه برایدارنِس سردار داریوش می لت را، آم فوتر و هژلوک جزایری را که بین آخای و آسیا واقع بود. بعد دو سردار اخیر خواستند جزیره ٔ خیوس را تصرف کنند. فرناباذ والی ایران در اینجا پا فشرد و مقدونیها شهر را محاصره کردند. سپس بواسطه ٔ خیانت اهالی که در نهان مقدونیها را دعوت کرده بودند، آنها بهرمند شدند و اهالی بر ساخلو ایران که قلیل العده بود، تاخته سپاهیان را سر بریدند و فرناباذ و دو نفر یونانی را موسوم به آپولونیدس و آثاناگُراس که سرکرده ٔ ساخلو یونانی بودند، گرفته بمقدونیها تسلیم کردند، پس از این واقعه مقدونیها سه هزار نفر یونانی اجیر را اسیر کردند و دوازده کشتی جنگی و سی کشتی سبک را متصرف شدند. بعد مقدونیها بشهر می تی لن پرداختندو چون قوای ایرانی آن بسیار کم بود شهر مزبور هم تسلیم گردیده بشرط اینکه مقدونیها با اهالی کاری نداشته باشند. (کنت کورث ، کتاب 4 بند4).
تحقیقات راجع بداریوش : چنانکه کنت کورث گوید (کتاب 4 بند5): اسکندر پس از جنگ ایسوس بسیار کوشید تا بداند که داریوش کجا رفته ودر کدام یک از ممالک خود اقامت گزیده ، ولی نتوانست این مسئله را حل کند، بعد مورخ مزبور گوید: «این یک عادت پارسی است ، که اسرار شاهشان را با نهایت صداقت حفظ میکند نه با پاداشتی میتوان از آنها این اسرار رابیرون کشید و نه با ترس و تهدید. یکی از قوانین قدیم شاهان آنها خاموشی را در این مواقع بآنها امر کرده و مجازات متخلف را قتل قرار داده. بنابراین سخن چینی در نزد آنها بدترین جنایت است. پارسیها عقیده دارندکه اگر کسی برایش دشوار است رازدار باشد، نمیتواند هیچ کار بزرگی را بر عهده بگیرد، زیرا خاموشی را طبیعت برای انسان از هر چیز آسان تر کرده ». باری چون اسکندر نتوانست کشف کند که داریوش در کجاست ، عازم تسخیرغزه گردید.
عزیمت اسکندر به غزه : اسکندر پس از تسخیر صور بسردار خود هفس تیون امر کرد با بحریه ٔ مقدونی سواحل فنیقیه را طی کند و خود عازم غزه گردید. در این موقع که بازیهای یونانی در ایستم شروع شده بود، یونانیها سفرائی با تاجی از زر از طرف تمام یونان نزد اسکندر برای تبریک بهره مندیهای او فرستادند، ولی باید در نظر داشت که چندی قبل از آن همان یونانیها از عدم پیشرفتهای جنگ مقدونی در صور مشعوف بودند،زیرا امیدوار گشته بودند باینکه بزودی خودشان را ازقید مقدونیه خلاص خواهند کرد.
محاصره ٔ غزه : غزه قلعه ای بود در کنار دریای مغرب بمسافت 150 میل در جنوب صور. این شهر از عمده ٔ شهرهای فلسطین بشمار میرفت و سفاین بسیار و تجارت مهمی داشت. خود شهر بقدر دو میل در ساحل امتداد می یافت و بر تپه ای بارتفاع 60 پا قرار گرفته بود. آریّان گوید: «غزه بمسافت 20 اِستاد(3700 متر) از دریا واقع و ته دریا در اینجا پر از لای بود. برای رسیدن بشهر میبایست از روی ماسه عبور کنند و این کار اشکالاتی داشت ، کوتوال (دژبان ) این قلعه در این وقت خواجه ای بود بتیس نام (آریان او را باتیس ولی پلوتارک و دیودور و غیره بتیس نامیده اند)، این شخص نسبت بشاه خود بسیار صادق و باوفا بود و با ساخلوِ کمی خندق ها و استحکامات وسیع را حفظ میکرد». شرح جنگهای اسکندر را در این جا چنین نوشته اند (آریان ،کتاب 2 فصل 7 بند10 و دیودور، کتاب 17 بند48 و کنت کورث ، کتاب 4 بند6 و پلوتارک ، کتاب اسکندر، بند35): اسکندر پس از آنکه موقع شهر را با استحکامات آن تفتیش کردبر اثر عقیده ٔ مهندسین خود مصمم شد که از بیرون نقبی بطرف قلعه بزنند. جهت این بود که دریا در اینجا ماسه ٔ فراوان بساحل میافکند، خاک سست بود و بعلاوه سنگهای بزرگی در اینجا نبود که مانع از نقب زدن گردد. مقدونیها از طرفی که ایرانیها نمی توانستند مشاهده کنندشروع بزدن نقب کردند و اسکندر برای مشغول داشتن ساخلو دستور داد ادوات محاصره را بدیوارهای قلعه نزدیک کنند و سپاهیان او بجنگ بپردازند. در کار نقب زدن رخوت زمین باعث اشکالاتی برای مقدونیها گردید و چون برجهای چوبین در خاک فرومیرفت و تخته های آن میشکست سپاهیان مقدونی نمی توانستند بآسانی برجها را عقب برند، بنابراین محصورین عدّه ای از مقدونیها را کشتند و اسکندر حکم عقب نشینی داد ولی روز دیگر امر کرد سپاهیان او قلعه را تنگ محاصره کنند. در این موقع بقول پلوتارک کلاغی در هوا پدید آمده خاکی را که در چنگال گرفته بود رها کرد و آن بسر اسکندر ریخت ، بعد کلاغ رفت و بربرجی که آنرا با قیر اندوده بودند نشست و پرهایش بقیر چسبید چنانکه دیگر نتوانست بلند شود و سپاهیان غزه آنرا گرفتند. این قضیه توجه مقدونیها را جلب کرد واسکندر از غیب گوی خود آریستاندر خواست که این قضیه را تعبیر کند، او گفت که قلعه تسخیر خواهد شد ولی ممکن است که اسکندر مجروح گردد. بر اثر این تعبیر اسکندر بلشکر خود فرمان داد عقب نشیند. از این واقعه ساخلو غزه را دل قوی گردید و بر اثر آن ، سپاه از شهر بیرون آمده بمقدونیها حمله کرد ولی همین که مقدونیها برگشتند ساخلو ایستاد. چون جنگ درگرفته بود اسکندر جوشن خود را پوشید (چنانکه نوشته اند ندرةً آنرا میپوشید) و بصفوف اول شتافته مشغول جنگ شد، در این موقع عربی که یکی از سپاهیان غزه بود شمشیر خود را در پشت سپر پنهان کرد، چنین وانمود که از قلعه فرار کرده و میخواهد به اسکندر پناهنده شود و همین که به اسکندر نزدیک شد بزانو درآمد، اسکندر به او گفت بلند شو و در صف سپاهیان من درآی ، ولی او در این حال با تردستی شمشیر را بدست راست گرفته خواست ضربتی بسر اسکندر وارد آرد، اسکندر سر خود را عقب برده ضربت را رد کرد و باشمشیر دست عرب را انداخت. پس از این قضیه اسکندر پنداشت که تعبیر غیب گو واقع شده و دیگر خطری برای او نیست بنابراین با حرارت مشغول جنگ شد ولی در میان گیرودار تیری از طرف ساخلو شهر بجوشن اسکندر آمد که آنرا درید و بشانه ٔ او فرونشست. فیلیپ ، طبیب اسکندر فوراً حاضر شده تیر را از گوشت بیرون کشید و خون فوران کرد زیرا تیر بعمق نشسته بود. این قضیه باعث وحشت و حیرت مقدونیها گردید زیرا تا آن زمان هیچ ندیده بودند که تیری جوشن محکمی را مانند جوشن اسکندر بدرد و اینقدر در گوشت فرورود. بحکم اسکندر جراحتش را بستند ولی دیری نگذشت که خون باز فوران کرد و درد شدّت یافت ، بعد بزودی آماسی در زخم پدید آمد، خون اسکندر سردشد و بر اثر این حال اسکندر از پای درآمد و نزدیکانش او را در آغوش کشیده به اردو بردند. بتیس دژبان غزه چون احوال اسکندر را چنین دید پنداشت که او کشته شده و بشهر درآمده مژده ٔ فتح را منتشر ساخت.
تسخیر غزه : پس از آن اسکندر منتظر التیام کامل زخم خود نشده امر کرد خاکریزی بسازند که بلندتر از دیوار قلعه باشد و بواسطه ٔ نقب هائی که زده بودند از چند طرف بقلعه هجوم آرند. ارتفاع این خاکریز 200 و محیط پایه ٔ آن 1200 پا بود (این وسیله را برای گرفتن قلعه ٔ کلدانیها از عهود قدیمه بکار میبردند). ساخلو غزه نیز برجِدّ خود افزوده استحکامات جدیدی ساخت ولی نتوانست دیوار را بقدری بلند کند که ببلندی برجهائی که مقدونیها روی خاکریزها بنا کرده بودند برسد. بنابراین تیرهای مقدونی ها بدرون قلعه افتاده باعث زحمت محصورین میگردید ولی این قضیه باز چندان در احوال روحی محصورین مؤثر نبود اما وقتی که مقدونیها موفق شدند که با نقب ها قسمتی از دیوار قلعه را خراب کرده معبری بشهر بیابند ساخلو دوچار زحمت و مرارت فوق العاده گردید. اسکندر بشخصه در صفوف اول جنگ می کرد و وقتی که پیش میرفت سنگی بساق پای او خورد، او از این پیش آمد که در محاصره ٔ این شهر دو سانحه برایش روی داده بود خشمناک گردید و تکیه بزوبینی داده بحمله و جدال در صفوف سپاه خود مداومت داد. بتیس با نهایت دلاوری و شجاعت جنگ کرده و با وجود اینکه زخمهای بسیار برداشته بود دست از جدال نکشید. چون حملات مقدونیها شدیدتر شد همراهان بتیس از اطراف او بپراکندند و او با وجود اینکه تنها ماند دست از جدال نکشید. در این حال مقدونیها او را تیرباران کردند و او از کثرت زخمها و خونی که از او میرفت بیحال شده بدست دشمن افتاد، اسیر را بیدرنگ نزد اسکندر بردند و او در حالیکه از شادی در پوست نمیگنجید به کوتوال دلیر چنین گفت : «بتیس تو چنان نخواهی مرد که میخواستی و باید حاضر شوی آنچه را که برای رنج و تعب اسیری میتوانند اختراع کنند تحمل کنی ». کوتوال شیردل در اسکندر خیره نگریسته ساکت ماند و اسکندر در این حال رو بمقدونیها کرده گفت : «ببینید این مرد چقدر لجوج است آیا زانو بزمین زده ؟ آیا کلمه ای که دلالت بر اطاعت کند گفته ؟ اما من بخاموشی او خاتمه خواهم داد و اگر نتوانم بهیچ وسیله او را بحرف آرم لااقل ناله هایش خاموشی او را قطع خواهد کرد». چون بتیس بتهدیدات اسکندر وقعی ننهاد و باز خاموش ماند، خشم اسکندر بزودی بحد دیوانگی رسید و با وجود اینکه میدید اسیرش در حال نزع است حکم کرد پاشنه های پای او را سوراخ کرده تسمه ای از چرم ازین سوراخها گذرانیدند، بعد رشته ها را با ارابه ای و ارابه را باسبهایی بسته دور شهر کشیدند تا بتیس جان داد.
پس از آن اسکندر به این عمل ننگین خود اکتفا نکرده به آن بالید و گفت : «من از آشیل که سرسلسله ٔ نیاکان من است پیروی میکنم » (آشیل پهلوان داستانی یونان است که در جنگ تروا رشادتها ابراز و تقریباً همین رفتار را با هکتور، دلاور تروا کرده بود، اسکندر نژاد خود را ازجمله به او میرسانید). در جنگهای غزه تقریباً ده هزارنفر ایرانی و عرب کشته شدند ولی از مقدونیها هم عده ای بسیار مقتول گشتند زیرا اسکندر پس از تسخیر این شهر آمین تاس را بمقدونیه فرستاده تا سپاهیان جدید برای او آرد. از اینجا نیز معلوم است که او بسپاهیان بومی اطمینان نداشته. محاصره ٔ غزه در تاریخ دارای اهمیت است ولی باید دانست که نه از جهت اهمیت خود شهر، بل از این جهت که اسکندر در این جا دو دفعه زخم برداشت و کوتوال قلعه توانست دو ماه در زیر دیوارهای این قلعه اسکندر و قشون فاتح مقدونی را معطل کرده دو دفعه جان اسکندر را در خطر اندازد و نیز باید در نظر داشت که رفتار اسکندر با بتیس این دژبان وظیفه شناس را نامی تر کرده. بتیس را بعض مورخین عرب دانسته اند و اکثر ساخلویها نیز عرب بوده اند. در خاتمه لازم است بیفزائیم که پلوتارک و دیودور فقط اشاره ای بتسخیر این شهرکرده اند، ژوستن ساکت است ولی آریان و کنت کورث بشرح پرداخته اند و رفتار اسکندر را با بتیس کنت کورث ذکر کرده. پس از تسخیر غزه اسکندر بقول پلوتارک (اسکندر، بند35) قسمت بزرگ غنائم را برای مادر خود اُلمپیاس وکلئوپاتر و سایر دوستان گسیل داشت. برای لئونیداس مربی خود پانصد تالان کندر و صد تالان مُرّ مکّی فرستاد، جهت این بود که اسکندر در زمان کودکی روزی در موقع مراسم قربانی دست خود راپر از کندر کرده آنرا در آتش افکند و مربی او اسکندر را از جهت تبذیر سرزنش کرده گفت هر زمان تو مملکتی را که کندر بعمل می آورد تسخیر کردی میتوانی این قدراز این ماده ٔ معطر استعمال کنی ولی حالا باید صرفه جوئی کرد. این بود که اسکندر پس از تسخیر غزه بمربی خود نوشت : «برای شما این مقدار کندر و مُرّ مکّی میفرستم تا دیگر در مراسم قربانی نسبت بخدایان آنقدر ممسک نباشید» (پلوتارک تصریح نکرده چه تالانی را در نظر داشته ، اگر مقصود او تالان اوبیائی بوده چون هر تالان معادل 27 کیلوگرم یا تقریباً نه من میشده اسکندر 45 خروار کندر بمقدونی فرستاده ، هردوت چنانکه بیاید گوید: خراجی که عربستان سالیانه بخزانه ٔ ایران میپرداخت هزار تالان کندر بود). راجع بشهر غزه نوشته اند که هزاران نفر از اهالی شهر و مدافعین آن از دم شمشیر مقدونیها گذشته و اسکندر تمام زنان و اطفال را برده کرده بفروخت و بجای آنها مردم حول و حوش را نشاند.
رفتن اسکندر بمصر (332 ق.م.): مصر چنانکه در جای خود گفته شده در دوره ٔ هخامنشی مکرر بر ایران شورید و کراراً بر اثر قشون کشیها در زمان خشیارشای اول و اردشیر اول و سوم مطیع گردید ولی کلیةً مصریها از حکومت ایران راضی نبودند، جهت این عدم رضایت مصریها را بالاتر بمناسبت شورشهای مصر ذکر کرده ایم.شقاوتهای اردشیر سوم نیز بر تنفر مصریها از ایرانیها بی اندازه افزود. این بود که مصریها وقتی که خبر فتوحات اسکندر را شنیدند از نو امیدوار شدند که از قیدایران خلاصی خواهند یافت و اسکندر را با آغوش باز پذیرفتند. توضیح آنکه چون شنیدند که اسکندر بمصر روانه شده از همه ٔ طبقات در پلوز جمع شدند تا او را استقبال کنند اما اسکندر پس ازحرکت از غزه هفت روز از خشکی راه پیموده تا بجائی رسید که در قرون بعد موسوم به «اردوی اسکندر» گردید. از اینجا او پیاده نظام خود را به پلوز فرستاد و سفاین مقدونی را از راه نیل بطرف منفیس حرکت داد و خود ساحل شرقی نیل را گرفته باهلیوپولیس درآمد، بعد اسکندر به منفیس پای تخت این مملکت وارد شد و ثروت و آبادی شهر باعث حیرت او گردید. در اینجا اسکندر احترامات بسیار نسبت به معبد پِتاو گاو مقدس مصریها کرد. مازاسس والی ایران در مصر چون از احوال روحی مصریها آگاه بود مقاومت را بیهوده دانسته منتظر ورود اسکندر بپای تخت مصر نشد و باستقبال او شتافته خزانه و اثاثیه ٔ ایران را در مصر تحویل داد. مبلغ وجوه نقدی را کنت کورث (کتاب 4 بند7) هشتصد تالان نوشته (پلوتارک ساکت است ). بعد اسکندر از منفیس بداخله ٔ مصر رفت.
رفتن اسکندر بمعبد آمّون : پس از آن اسکندر خواست بمعبد آمون رفته غیب گوی ژوپیتر را در معبد مزبور ملاقات کند (بالاتر گفته شده که یونانیها غالباًخدای بزرگ هر ملتی را زئوس و رومیها ژوپیتر میگفتند، بدین مناسبت رب النوع بزرگ آمّون را هم ژوپیتر نامیده اند). به او گفته بودند که مخصوصاً برای آمّون قربانی کند و نیاز بدهد و مصریها برای اینکه اسکندر را از این خیال منصرف سازند در توصیف اشکالات راه مبالغه کردند. با وجود این چون اسکندر ژوپیتر را موافق گفته های مادرش اُلمپیاس پدر خود میدانست عزم خود را جزم کرد بمعبد مزبور برود. آریان گوید (کتاب 3 فصل 2 بند1): چون هرکول و پرسه بمعبد مزبور رفته بودند اسکندر نیز میخواست مانند آنها رفتار و راجع به آتیه ٔ خود از کاهن بزرگ معبد سوءالاتی کند. بهر حال اسکندر از رود نیل سرازیر شده بدریاچه ٔ مارِاُتید رسید. در اینجا اهالی سیرن تقدیمی برای او آورده اسکندر را بشهر خود دعوت کردند، اسکندر هدایای آنها را پذیرفته و با آنها عهد اتحادی بسته راه خود را دنبال کرد. مشقات راه را در دو روز اول مقدونیها تحمل کردند ولی همین که داخل صحرا شدند، دیدند دریائی در پیش دارند از ماسه و ریگ روان و این صحرا را نه کرانی است نه چشمه ای نه زراعتی و نه درختی. مشک های آب که بر پشت شترها حمل میشد کافی برای سیرآب کردن اسکندر و همراهان او نبود و آفتاب سوزان میرفت عنان تحمل و بردباری را از دست مقدونیها برباید که دراین حال بگفته ٔ پلوتارک ، دیودور و غیره ابر سیاهی پدید آمده آفتاب را پوشید و پس از آن بارانی بارید که باعث نجات مقدونیها گردید، بعد، از جهت ریگ روان ، مقدونیها راه را گم کردند و چنانکه باز مورخین یونانی نوشته اند دسته ای از کلاغها پدید آمدند و مقدونیها ازدنبال آنها حرکت کرده راه را یافتند (آریان از قول بطلمیوس گوید که دو مار راهنمای اسکندر گشتند؛ کتاب 3فصل 2 بند11).
اسکندر این قضیه و آمدن باران را بفال نیک گرفت ، بعد او چهار روز دیگر راه پیمود تا بمعبد آمون رسید. این معبد چنانکه نوشته اند در واحه ای واقع بود که آنرا اُآزیس مینامیدند.این واحه آب فراوان و درختان بسیار داشت و هوای آن همیشه مانند هوای بهار بوده ، در اینجا در وسط جنگلی ارگی ساخته بودند و این ارگ سه دیوار داشت ، بنابراین قلعه ٔ مزبور بسه محوطه تقسیم میشد، در اولی جبابره ٔواحه منزل داشتند، در دومی زنهای آنان و در سومی قراولان و مستحفظین ارگ. چیزی را که اهالی واحه ٔ آمون میپرستیدند (بقول کنت کورث ، کتاب 4 بند7) هیکلی نبود که شبیه هیکلهای خدایان سایر ملل باشد بل زمردی بود که شباهتی بناف داشت و دور آن جواهر قیمتی نشانده بودند. عادت بر این جاری بود که چون کسی برای استشاره بزیارت این رب النوع می آمد کاهنان این ناف را در سفینه ای میگذاردند که از اطراف آن جامهای نقره آویخته بود و وقتی که هشتاد نفر کاهن این سفینه را حرکت میدادند از عقب کاهنان زنان و دختران راه افتاده سرودهای خشن مذهبی میخواندند تا رب النوع بسوءالی که میشود جواب منجزی بدهد. وقتی که اسکندر وارد معبد شد و هیکل خدای آمون را دید کاهنی که مسن تر از دیگران بود به اسکندر گفت : «درود بر شما پسرم ! این عنوان را از طرف خدا بپذیرید»، اسکندر جواب داد: «پدر! این عنوان را می پذیرم و اگر تو سلطنت روی زمین را بمن بدهی از این ببعد خواهم گفت که مرا پسر تو بخوانند»، کاهن در این موقع داخل معبد شد و در حینی که حاملین هیکل میخواستندبحرکت آیند موافق علامتی که دلالت بر صدای رب النوع میکرد به اسکندر گفت : «خدا استدعای تو را اجابت کرد»، بعد اسکندر گفت : «ای خدای قادر میخواستم از شما بپرسم که آیا من تمام قاتلین پدرم را مجازات کرده ام ؟» کاهن گفت : «کفر مگو شخصی که فانی است نمی تواند سؤقصد بحیات کسی کند که تو را بدنیا آورده اما تمام قاتلین فیلیپ مجازات شده اند، فتوحات تو دلالت میکند بر اینکه تو پسر خدا هستی تا حال کسی تو را مغلوب نکرده و در آتیه نیز مغلوب نخواهی شد». (دیودور، کتاب 17 بند51). کنت کورث همین حکایت را نقل کرده و بعد افزوده کاهن گفت : «تو مغلوب نخواهی شد تا آنکه در میان خدایان قرار گیری ». (کتاب 4 بند7). پلوتارک نیز همین حکایت را ذکر کرده و بعد گوید (اسکندر بند38): «این است آنچه غالب مورخین اسکندر نوشته اند ولی خود اسکندر بمادرش نوشت : از غیب گو جواب اسرارآمیزی شنیدم که پس از مراجعت بمقدونیه بتو خواهم گفت. بعض نویسندگان عقیده دارند که کاهن میخواست اسکندر را بزبان یونانی درود گوید و چون این زبان را درست نمیدانست بجای اینکه بگوید اُپایدیُن گفت اُپایدیُس ، یعنی بجای «پسرم » گفت «ای پسر خدا»، این غلط اسکندر را خوش آمد و چون همه شعف او را دیدند گفتند که کاهن او را پسر خدا خوانده و این خبر در همه جا انتشار یافت.
فیلسوفی پسامﱡن نام به اسکندر گفت که : خدا پادشاه مردمان است و بنابراین هر موجودی که بر مردمان حکم میکند وجود الهی است. اسکندر از این عقیده بسیار مشعوف شد بخصوص که خوداسکندر نیز نظری در این باب داشت که بیشتر فلسفی بود. او میگفت که خدا پدر تمام مردمان است و اشخاصی راکه از دیگران اتقی ̍ باشند او مخصوصاً اولاد خود میداند. سپس پلوتارک گوید (همانجا، بند39): اسکندر با مردمان غیریونانی بسیار متکبر بود و میخواست او را پسرخدا بدانند ولی با یونانیها با احتیاط رفتار میکرد.این گفته ٔ مورخ مذکور را وقایع بعد تکذیب میکند زیرا چنانکه بیاید اسکندر پس از فتوحات دیگرش خواست که او را پسر خدا دانسته بپرستند و مورخ او کالیستن چون این داعیه ٔ اسکندر را استهزاء میکرد بامر او کشته شد (شرح رفتار اسکندر زمانی که در سیستان و آسیای وسطی بود در جای خود بیاید). باری پس از این سؤال و جواب مراسم قربانی و نیاز دادن بعمل آمد و اسکندر بقول کنت کورث بهمراهان خود اجازه داد که اگر سوءالی دارند از غیب گوی معبد آمون بکنند و آنها باین سؤال اکتفا کردند: «آیا شما اجازه میدهید که ما پادشاه خود را مانند خدا بپرستیم ؟» کاهن جواب داد: «بلی این عمل شما پسند ژوپیتر نیز خواهد بود».
ژوستن راجع به این سفر اسکندر به آمون چنین گوید (کتاب 11 بند11): اسکندر بمعبد ژوپیتر آمون رفت تا مقدرات خود و اسرار ولادتش را بداند زیرا مادرش اُلمپیاس به فیلیپ گفته بود که اسکندر پسر او نیست و از ماری است که فوق العاده بزرگ بود. خود فیلیپ هم چندی قبل از مرگش اعلام کرد که اسکندر پسر او نیست و همین سؤظن باعث شد که او زن خود را طلاق داد. پس از آن چون اسکندرمیخواست نژاد خود را بیک موجود غیرفانی برساند و درآن واحد شرافت مادرش را حفظ کند مأمورینی نزد کاهنان معبد آمون فرستاد تا کاهنان را بخرند و به آنها بگویند که بسوءالات اسکندر چطور باید جواب بدهند. بعد ژوستن گفته های دیگران را که بالاتر ذکر شده نوشته و سپس گوید: «از این زمان ببعد نخوت اسکندر را حدی نبودو ملایمتی که از ادبیات یونانی و تربیت مقدونی برای او حاصل شده بود بیک گستاخی که نظیرش دیده نشده است مبدل گردید». (آنچه راجع برفتن اسکندر بمعبد آمون ذکر شد از این مدارک است : آریان ، کتاب 3 فصل 2 بند1-3 و پلوتارک ، کتاب اسکندر، بند37 و 38 و دیودور، کتاب 17بند49 - 51 و کنت کورث ، کتاب 4 بند7 و ژوستن ، کتاب 11 بند11).
بنای اسکندریه : پس از آن اسکندر بمصر برگشت و چون از کنار دریاچه ٔ مارِاُتید میگذشت در ابتداء خواست شهری در جزیره ٔ فاروس در نزدیکی دریاچه ٔ مزبور بسازد ولی بعدچون دید که این جزیره چندان وسعت ندارد شهر را در جایی که اسکندریه ٔ کنونی واقعست بنا کرد. نقشه ای که برای بنای این شهر طرح شد وسیع بود زیرا محیط دیوار شهر میبایست هشتاد اِستاد (تقریباً دو فرسنگ و نیم ) باشد. اسکندر این کار را بمأمورین خود محول کرده بمنفیس رفت و اگرچه میخواست بدرون مصر و بمملکت حبشه برود ولی جنگی که در پیش داشت مانع از این مسافرت شد وبر اثر عجله برای رسیدن به ایران یک نفر مقدونی را موسوم به پوسست و یک نفر یونانی را از جزیره ٔ ردس موسوم به اشیل با چهارهزار نفر سپاهی در مصر گذاشت و پوله مون را بحفاظت مصب نیل برگماشته سی کشتی به او داد. بعد آپّولونیوس را برای امارت ولایات افریقایی که مجاور مصر بودند و کله اُمِن را برای جمعآوری مالیات مصر و ولایات مزبور معین کرده بطرف آسیا رهسپار شد. آریان گوید که اسکندر مصر را بدو ایالت تقسیم کردولی چون یکی از دو والی که پِتی زیس نام داشت این شغل را قبول نکرد، والی دیگر دُل ُآس پیس بتنهایی مدیراین ایالت شد. در خاتمه مورخ مذکور گوید که چون اسکندر اهمیت مصر را دریافت کارهای این مملکت را بین چند نفر تقسیم کرد. (کتاب 3 فصل 3 بند1). راجع به اسکندریه دیودور گوید که این شهر بین دریاچه و دریا واقع است و طوری ساخته شده که بادهای دریا بدان وزیده هوای آن را خنک میدارد کوچه های آن بخط مستقیم یکدیگر را تقاطع میکند و کوچه ٔ عمده ٔ آن که از یک دروازه بدروازه ٔ دیگر ممتد است دارای چهل اِستاد طول (7400 متر) و یک پلِطر (حدود 30 متر) عرض میباشد. بعد شرحی از آبادی و ثروت شهر بیان کرده گوید زمانی که ما در مصر بودیم متصدیان دفاتر نفوس میگفتند این شهر دارای سیصدهزار نفر سکنه ٔ آزاد است (یعنی غیر برده ها) و عایدی پادشاه مصر از شش هزار تالان تجاوز میکند. (کتاب 17 بند 52). چون مصر با لیبیا وبرقه و سیرن بخزانه ٔ ایران بگفته ٔ هرودوت هفتصد تالان نقره و صدهزار کیل غله میپرداخت. از نوشته ٔ دیودورروشن است که مالیات مصر در زمان هخامنشی ها سنگین نبوده. این اطلاعات نظر ما را که بالاتر بمناسبت شورش مصریها اظهار شد تأیید میکند. زمانی که اسکندر پس از مراجعت از آمون در منفیس بود رسولانی از جزائر و شهرهای یونانی برای تبریک نزد اسکندر آمده ضمناً خواهش هایی کردند: جزیره ٔ رودس و خیوس خواستند که ساخلو مقدونی از آنجاها برداشته شود. آتن تقاضا میکرد که اسرای یونانی را اسکندر پس بدهد. می تی لن میخواست که مخارج شرکت این شهر در جنگهای اسکندر بر ضد ایران تأدیه گردد. اسکندر جوابهایی داد که ملایم بود و تا اندازه ای تقاضاها را پذیرفت ، هم در این وقت که اسکندر در مصر بود باو خبر رسید که در سامره آندروماخوس والی مقدونی سوریه را گرفته زنده سوزانیده اند، پس از آن او با عجله حرکت کرد که مرتکبین این عمل را هم ضمناً مجازات کند. وقتی که وارد سوریه شد اهالی مقصرین را گرفته به اسکندر تسلیم کردند و بحکم او اینها با زجرهای بسیار کشته شدند، بعد مِمُنن نامی بجای والی سابق معین گردید. کنت کورث گوید (کتاب 4 بند8) پس از آن اسکندر جبابره را بدست هم شهریهای آنها سپرد و اینها را با زجر بقتل رسانیدند (معلوم نیست که با جبابره ٔ کدام محلها چنین معامله شده ). حرکت اسکندر بعزم فینیقیه در بهار 331 ق.م. بود.
قسمت سوم - از فینیقیه تا اربیل ، فوت ملکه (زن داریوش ): زمانی که اسکندر پس از مراجعت از مصر در فینیقیه بود (قول پلوتارک )، یا از فرات گذشته بطرف قشون داریوش میرفت (قول کنت کورث )، در بین راه یکی از خواجه های حرم سرای داریوش که جزو اسرای اسکندر بود و با زن داریوش که حرکت میکرد آمد و اظهار داشت که ملکه در شُرف مردن است در این حین پیغامبر دیگر دررسید و خبر داد که ملکه از حرکتهای سریع و پی درپی بکلی خسته شده افتاد و در آغوش ملکه مادر داریوش و شاهزاده خانمها جان داد. اسکندر، چنانکه مورخین او نوشته اند از شنیدن این خبر چنان ناله های دردناک برآورد که گفتی مادر او مرده است و اشک ریزان بچادر مادر داریوش بشتافت ، وقتی که بخیمه درآمد دیدنعش ملکه روی زمین افتاده. ملکه مادر داریوش پهلوی نعش نشسته و شاهزاده خانمها را به آغوش کشیده بآنها تسلی میدهد و خودش از حضور آنان تسلی می یابد. نوه اش در پیش ملکه ایستاده و بواسطه ٔ صغر سن هنوز نمیداند چه بدبختی بزرگی برای او روی داده. اسکندر از مشاهده ٔاین وضع بسیار بگریست و از صرف غذا امتناع ورزید. بعد امر کرد تمام احترامات و مراسمی را که پارسیها دراینگونه موارد مرعی میدارند بعمل آرند، یکی از خواجه سرایان ملکه (مادر داریوش ) موسوم به تی ریوتس در این موقع که حواس همه متوجه این قضیه بود از غفلت کشیک چیها استفاده کرده گریخت وخود را به اردوی داریوش رسانید. قراولان اردوی ایران او را در حالیکه اشک میریخت و جامه ٔ خود را چاک زده بود نزد داریوش بردند. کنت کورث گوید (کتاب 4 بند 9-10): وقتی که داریوش او را بدین حال دید گفت : «منظره ٔ تو بیان میکند که برای من بدبختی بزرگی روی داده ، رعایت گوشهای من بدبخت را مکن و بگو آنچه را که واقع شده زیرا من ببدبختی عادت کرده ام و در مواقع ادبار غالباً تسلی در این است که شخص از طالع بد خود بنحو اکمل آگاه گردد. آیا تو آمده ای خبر بی ناموسی خانواده ٔ مرا که برای من و برای آنان بدترین عقوبت است بیاوری ؟» خواجه گفت : «خیر چنین چیزی روی نداده و احتراماتی که تبعه بملکه های خود میکنند از طرف فاتح نسبت به آنها بعمل آمده ولی زوجه ٔ تو الاَّن درگذشت ». بر اثر این خبر صدای ناله و شیون از تمام اردو برخاست و داریوش چون یقین داشت که اسکندر خواسته نسبت بناموس ملکه تعدی کند و او بخودکشی اقدام کرده فریاد برآورد: «اسکندر! آیا چنین جنایتی را من نسبت بتو مرتکب شده بودم ؟ آیا کدامیک از والدین تو را من کشته بودم که تو چنین شقاوتی نسبت به من روا داشتی ؟ تو بمن کینه میورزی بی اینکه من کینه ٔ تو را تحریک کرده باشم. تو میخواهی با من بجنگی بسیار خوب ولی آیا رواست که زنی را مورد حمله قرار دهی ؟» تی ریوتس چون حال داریوش را چنین دید قسم خورد که اسکندر سؤقصدی نسبت بعفت ملکه نداشت و حتی پس از شنیدن خبر فوت او مانند داریوش مغموم و محزون گشت ولی داریوش باور نکرد و بعکس از حزن و اندوه اسکندر چنین استنباط کرد که او بملکه عشق میورزیده ، بنابراین بارگاه خود را خلوت کرده بخواجه چنین گفت : «تی ریوتس ! تو میدانی که نمی توانی مرا فریب دهی. درحال بامر من آلات شکنجه را حاضر خواهند کرد. پس بیهوده منتظر عقوبت مباش و بگو آنچه را که میخواهم بدانم و شرم دارم از اینکه بپرسم ». خواجه گفت برای هر عقوبتی حاضرم ولی حقیقت همان است که گفتم. پس از آن داریوش مطمئن شد که خواجه راست میگوید و پارچه ای بر سر انداخته مدتی گریست ، بعد در حالیکه اشک فراوان ازچشمانش روان بود روی خود را گشوده و دستان خود را بآسمان بلند کرده گفت : «ای خدایان پارس ، دولت مرا تقویت کنید و اگر من محکوم شده ام چنان کنید که آسیا شاهی بجز این دشمن عادل و فاتح جوان مرد نداشته باشد». دیودور در این باب ساکت است فقط در یک جمله ٔ مختصری گوید «در این اوان زن داریوش درگذشت و اسکندر دفن باشکوهی برای او ترتیب داد». اما پلوتارک راجع به این قضیه گوید (اسکندر، بند41): اسکندر هنوز در فینیقیه بود (یعنی پس از مراجعت از مصر) که داریوش باو نامه ای نوشته تکلیف صلح کرد باین شرایط که تمام ایالات ایران را در این طرف (برای ایرانیها آن طرف ِ) فرات به اوواگذارد. ده هزار تالان برای رد کردن اسرا بدهد و دخترش را هم بحباله ٔ نکاح اسکندر درآورد، اسکندر با درباریان خود در این باب مشورت کرد و پارمن ین گفت : «اگرمن بجای تو بودم این شرایط را می پذیرفتم »، اسکندر در جواب گفت : «من هم اگر بجای تو بودم میپذیرفتم ». بعد اسکندر به داریوش نوشت اگر تسلیم شود احتراماتی که درخور مقام اوست درباره اش مراعات خواهد شد والاّ او در نخستین موقع ممکن با داریوش جنگ خواهد کرد. بعد از فرستادن چنین جوابی پشیمان شد زیرا بزودی زن داریوش در سرزا درگذشت ، و اسکندر از اینکه چنین موقعی را برای نشان دادن ملایمت خود از دست داده متأسف گردید و با احترامات بسیار نعش ملکه را دفن کرد. بعد مورخ مذکور گوید: یکی از خواجه سرایان که با شاهزاده خانمهااسیر شده بود و تی ره اوس نام داشت دوان نزد داریوش رفته او را از قضیه آگاه کرد. بر اثر این خبر داریوش بسر خود زده و اشک فراوان ریخته گفت : «آه چه بدبختی بپارسیها روی آورده ! زن وخواهر شاه آنها، در زندگانی خود باسارت افتاد و پس از مرگ هم از مراسم دفنی که شایان مقامش بود محروم گشت ». خواجه گفت : از حیث مراسم دفن و احترامات اطمینان میدهم که درباره ٔ خانم من استاتیرا و ملکه مادر شما چیزی فروگذار نشد و امتیازاتی را که قبل از اسارت داشتند بعد هم دارا بودندبجز اینکه از افتخار دیدن چشمان شما که هرمز همواره درخشان بدارد، محروم بودند (این یکی از موارد بسیارکم است که مورخ یونانی اسم خدای بزرگ ایرانیان قدیم را زئوس ننوشته است ) و حتی دشمنان استاتیرا برای اوگریه کردند زیرا اسکندر بهمان اندازه که در دشت نبرد دلیر است بعد از فتح ، جوان مرد است. داریوش از سخنان خواجه ظنین شده او را بگوشه ای از بارگاه خود طلبیدو گفت : «اگر تو هم مانند اقبال پارسیها مقدونی نشده ای و اگر داریوش را هنوز آقای خود میدانی تو را بروشنائی مهر باین دستی که شاهت بطرف تو دراز میکند قسم میدهم ، راست بگو که آیا بلیه ای برای استاتیرا روی نداده که مرگ در پیش آن کوچکترین بلیه باشد و آیا در زمان زندگانی ما مصیبتی بزرگتر از آن برای ما روی داده ؟ و اگر ما بدست دشمنی میافتادیم که شقی و وحشی بودو ما را در زنجیر میکرد آیا نسبت بحادثه ای که روی داده ما خود را بدین درجه بدبخت میدانستیم ؟ چه باعث شد که پادشاهی جوان نسبت بزن دشمن خود چنین احتراماتی بجا آورد؟» خواجه بیاناتی راجع بعادات و احوال اسکندر کرده با قسم داریوش را مطمئن کرد که آنچه میگوید راست است و پس از آن داریوش از گوشه ٔ خیمه بدرباریان خود نزدیک شد و دستهای خود را بآسمان بلند کرده چنین گفت : «ای خدایانی که بامر شما انسان بدنیا می آید وسرنوشت دولتها بدست شماست ، عنایت خودتان را درباره ٔمن مبذول دارید تا اقبال پارس برگردد و من آنرا چنانکه بمن رسیده است بدست جانشینان خود بسپارم و پس ازفتح خوبیهایی را که اسکندر نسبت بعزیزان من کرده تلافی کنم ولی اگر مقدّر است که دولت پارسیها منقرض گردد اجازه مدهید که کسی جز اسکندر بر تخت سلطنت بنشیند». راجع باین حکایت باید گفت که داستانی بنظر می آید،دلایل این نظر چنین است : اولاً دیودور از مورخینی که کتبشان بما رسیده یکی از نزدیکترین نویسندگان یونانی بزمان اسکندر بوده و او درباب چگونگی فوت زن داریوش ، فرار کردن خواجه ، مذاکراتی که بین او و داریوش شده و دعائی که شاه در بین سرداران خود کرده ساکت است. ثانیاً پلوتارک گوید که زن داریوش در سر زا درگذشت واگرچه مورخ مذکور زمان این واقعه را معین نکرده و فقط گفته زمانی که اسکندر در فینیقیه بود نامه ٔ داریوش باو رسید و بعد از دادن جواب نامه بفاصله ٔ کمی زن داریوش فوت کرد ولی از اینکه قضیه را بزمان بعد از مراجعت اسکندر از مصر مربوط داشته معلوم است که فوت ملکه ٔ ایران در این زمان روی داده ، در این صورت «عبارت در سر زا» عجیب است زیرا با توصیفی که مورخین یونانی از نظر پاک اسکندر بحرم داریوش میکنند باید معتقدباشیم که ملکه قبل از جنگ ایسوس حامله بوده و در این صورت ملکه نمی توانسته پس از یازده ماه بزاید زیرا اسکندر هفت ماه وقت برای تسخیر صور و دو ماه برای گرفتن غزه صرف کرد و رفتن او بمصر و مراجعتش هم لااقل دو ماه طول کشید، بنابراین باید عقیده داشته باشیم که فوت ملکه قبل از رفتن اسکندر بمصر روی داده یا ملکه سر زا از دنیا نرفته و مرگ او جهتی دیگر داشته مانند خستگی یا چیزی دیگر. ثالثاً گریختن خواجه هم بنظر بسیار بعید می آید: اگر مقدونیهایی که در اطراف خیمه ٔملکه ها بودند غفلت ورزیده باشند، مستحفظین اردوی اسکندر البته مراقب بوده اند و خواجه نمیتوانسته از اردو خارج شود. اینجا هم باید حدس زد که اگر خواجه فرارکرده خود مقدونیها او را فرارانده اند یعنی بیم داشته اند که این خبر بداریوش برسد و او تصوراتی کند که بشرف اسکندر یا مقدونیها بربخورد و برای جلوگیری از چنین تصوری خواجه را فرارانده اند تا او داریوش را مطمئن کند که ملکه بمرگ طبیعی درگذشته و احترامات لازمه درباره ٔ او بعمل آمده. اگر این حدس صحیح نباشد باید اصلاً منکر فرار خواجه شد و صحبت داریوش با خواجه ، که مورخین قدیم با آب و تاب ذکر میکنند بخودی خود از میان میرود. رابعاً داریوش پس از حاصل کردن اطمینان که سؤقصد بعفت ملکه نشده است آیا میتوانسته در مقابل درباریان چنان دعائی بکند؟ پذیرفتن این خبر مشکل است. ممکن است که داریوش از اظهارات خواجه که دلالت بر انصاف اسکندر میکرده متأثر شده در دل او را دعا کرده و بخود وعده داده که اگر در جنگ بر اسکندر فایق آمد خوبیهای او را تلافی کند، ولی بعید است که شاهی که با دشمن خود در جنگ است دل درباریان و سرداران خود را با چنین اظهاراتی ضعیف گرداند. بنابرآنچه گفته شد اصح روایات باید همان باشد که دیودور ذکر کرده و در جمله ٔ مختصری گفته : «در این زمان زن داریوش درگذشت واسکندر برای او دفن با شکوهی ترتیب داد». در خاتمه مقتضی است گفته شود که آریان راجع باین روایات ساکت است و چون او ستایش مخصوصی نسبت باسکندر داشت اگر این روایت را صحیح میدانست برای ستودن اسکندر این موقعرا ازدست نمیداد.
پیشنهاد داریوش به اسکندر: پس از ذکر قضیه ٔ مذاکرات خواجه با داریوش پلوتارک بشرح جنگ اسکندر با داریوش میپردازد، چنانکه در ذیل بیاید، ولی کنت کورث قبلاً از رسولان داریوش و مذاکرات آنان با اسکندر شرحی ذکر میکند که لازم است در اینجا بگنجانیم زیرا اگر هم راست نباشد احوال روحی طرفین را نشان میدهد، مورخ مذکور گوید (کتاب 4 بند11): چون داریوش دو دفعه از اسکندر تقاضای صلح کرد و موفق نشد، تمام خیال خود را بجنگ متوجه داشت ولی پس از آنکه مغلوب اعتدال اسکندر شد (مقصود قضیه ٔ فوت ملکه است که بالاتر ذکر شد) ده نفر از میان اقربای خود انتخاب کرده نزد اسکندر فرستاد تا شرایط جدیدی به او پیشنهاد کنند. اسکندر مجلس مشورتی آراسته سفرا را پذیرفت و مسن ترین آنها به اسکندر چنین گفت : «ضرورتی اقتضا نمیکند که داریوش از تو در دفعه ٔ سوم تقاضای صلح کند، اعتدال و انصاف تو او را بدین امر داشته : مادر، زن و اطفال او اسیر تو گشتند و داریوش اگر از این قضیه متأثر است فقط از این جهت است که خود را در میان آنها نمی بیند چنانکه پدری نسبت بشرف اولاد خود علاقه منداست. تو آنها را ملکه میخوانی و به آنها اجازه میدهی که لوازم اقبال سابقشان را حفظ کنند. من در روی توهمان چیز می بینم که در روی داریوش میدیدم ، زمانی که ما از او مفارقت می جستیم و حال آنکه او برای زنش گریه میکند و تو برای دشمنی. اگر مراسم دفن تو را از این کار بازنداشته بود تو حالا در میدان جنگ بودی. پس جای تعجب نیست اگر داریوش از کسی که نسبت باو حسیات دوستانه می پرورد تقاضای صلح میکند. مردمانی که در میان آنها کینه نیست چرا باید جنگ کنند؟ سابقاً داریوش حد مملکت تو را رود هالیس که سرحد لیدیه است معین میکرد، اکنون بتو تمام ممالکی را که بین هلس پونت و فرات است بعنوان جهیز دختر خود میدهد. اخس پسر شاه در اختیار توست ، او را مانند گروی برای انجام امر صلح نگاه دار (اگر این روایت صحیح باشد دلالت میکند بر اینکه اسم پسر داریوش سوم اخس بوده ). مادر و دختر او را رد کن و در عوض سی هزار تالان طلا از داریوش بپذیر. اگر من اطلاع از انصاف و عدالت تو نداشتم نمیگفتم که این موقعی است که تو نه فقط صلح کنی بل آنرا مغتنم بشماری. نگاه کن به ممالکی که در عقب توست و بنظر آر ممالکی را که در پیش داری. دولت بزرگ چیزی است خطرناک زیرا نگاه داشتن چیزی که درمیان دو بازو نمی گنجد مشکل است ، آیا نمی بینی که اداره کردن کشتیهای بزرگ محال است ؟ اگر داریوش اینهمه ممالک را گم کرد شاید از همین جهت باشد که دولتی که بی اندازه وسیع است زیانها در بر دارد. ممالکی هست که تسخیرش آسانتر از حفظ آنهاست چنانکه دستهای ما آسان میگیرد و مشکل نگاه میدارد». اسکندر پس از اصغاء این نطق بسفرا گفت از خیمه ٔ او خارج شوند و عقیده ٔ مشاورین خود را پرسید. در این موقع سکوت ممتدی روی داد زیرا چون کسی عقیده ٔ اسکندر را نمیدانست جرئت نمیکرد اظهار عقیده کند. بالاخره پارمن ین سکوت را قطع کرده چنین گفت : «وقتی که تو در نزدیکی دمشق بودی و داریوش در باب استرداد اسرا مذاکره میکرد من گفتم این پول گزاف را بگیر و برای حفظ این جماعت (یعنی اسرا) بازوهای آنهمه سربازان دلیر را مشغول مدار. حالا بطریق اولی عقیده دارم که یک زن پیر و دو دختر جوان را با سی هزار تالان طلا معاوضه کنی. اینها بچه درد میخورند جز اینکه حرکت قشون را کند میکنند با عقد عهدی تو مملکت باثروتی را بی جنگ بدست خواهی آورد و قبل از تو احدی این ممالک را که بین ایستر (دانوب ) و فرات واقع است نداشته بعقیده ٔ من اگر نظرت را بمقدونیه بیفکنی به ازآن است که بباختر و هند اندازی ». این نطق اسکندر راخوش نیامد و همین که پارمن ین لب فروبست اسکندر دهان بگشاد و چنین گفت : «البته من هم پول را بر افتخار ترجیح میدادم اگر بجای پارمن ین بودم ولی من اسکندر هستم و از فقر نمی ترسم. دیگر اینکه فراموش نکرده ام که من تاجر نیستم ، من شاهم و داد و ستد کار من نیست بخصوص در موقعی که خرید و فروش در سر اقبال من است. اگر لازم باشد که من اسرا را رد کنم افتخار در اینست که من آنها را مانند هدیه ای رد کنم نه اینکه آنها را در ازای وجهی پس بفرستم ». پس از آن اسکندر سفرا را خواسته بآنها چنین گفت : «به داریوش بگوئید اگر من رحم و مروت نسبت باسرا نشان دادم برای دوستی نبود طبیعت من مرا به این کار داشت من نمیتوانم با اسرا یا زنان جنگ کنم. دشمن من کسی است که اسلحه بدست دارد. اگر داریوش با حسن نیت از من تقاضای صلح میکرد شاید می پذیرفتم ولی وقتی که او با نامه هایش سربازان مرا بخیانت نسبت بمن تحریک میکند یا دوستان مرا با پول بر ضد من برمیانگیزد، من کار دیگر جز تعقیب او نتوانم کرد و در این امر او را دشمن درست قول نمیدانم بل او را قاتل یا زهردهنده میشمارم ، اما درباب شرایط صلح که پیشنهاد میکند پذیرفتن این شرایط مانند آن است که فتح را به او تسلیم کرده باشم چون او مردانه ممالکی را بمن میدهد که در این طرف فرات است (از نظر مقدونیها چنین بود ولی از نظر ایرانیان در آن طرف رود مزبور) فکر کنید که امروز در کجا با من حرف میزنید؟ اگر اشتباه نکنم در آن طرف فرات (چون اسکندر بقول کنت کورث از دجله گذشته بود، برای مقدونیها ممالک این طرف فرات آن طرف بود) پس ممالکی را بمن وعده میدهد که اردوی من از آن گذشته است ، لذا اول مرا از اینجا بیرون کنید تامن بدانم که چیزی که بمن میدهید مال شماست ، داریوش با همان سخاوت دختر خود را بمن میدهد و تصور میکند که من نمیدانم او میخواست دختر خود را بیکی از بندگان خود بدهد. چه افتخار بزرگی است که او مرا به «مازه »ترجیح میدهد. بروید شاه خود را آگاه کنید که هر چه گم کرده و آنچه که دارد بهاء جنگ است. با جنگ حدود دو دولت معین خواهد شد و سهم هر یک از ما دو نفر را جنگ فردا مشخص خواهد کرد». سفرا گفتند حالا که بجنگ مصمم شده ای ما را زودتر روانه کن تا بشاه تصمیم تو را اطلاع دهیم زیرا او هم باید در تهیه ٔ جنگ باشد. رسولان همین که وارد اردوی داریوش شدند اعلام کردند که باید جنگ کرد. نوشته های دیودور با آنچه که ذکر شد قدری اختلاف دارد، او گوید (کتاب 17 بند65): داریوش قبل از اینکه حمله کند هیأتی نزد اسکندر فرستاد تا ممالکی راکه در این طرف رود هالیس (برای ایرانیها آن طرف رودمزبور) واقع است به او واگذارد و دوهزار تالان باو وعده دهد، ولی چون این پیشنهاد قبول نشد او هیأت دیگری فرستاد تا از ملاطفت اسکندر نسبت بمادر داریوش و سایر اسرا تشکر کرده این پیشنهاد را باطلاع او برساند:1- هر دو پادشاه با یکدیگر دوست خواهند بود. 2- تمام ممالکی که در این طرف (برای ایرانیها در آن طرف ِ) رود فرات واقع است از آن اسکندر خواهد شد. 3- داریوش دختر خود را به سه هزار تالان باسکندر خواهد داد. 4- داریوش اسکندر را پسر خود دانسته او را در اداره کردن ممالک خود شریک خواهد کرد. اسکندر بر اثر این پیشنهاد مجلسی برای مشورت از دوستان خود آراسته عقیده ٔ هر یک را پرسید. از جهت اهمیت مسئله کسی جرئت نکرد عقیده ای اظهار کند تا اینکه پارمن ین برخاست و گفت : «اگر من اسکندر بودم پیشنهاد را پذیرفته و عهد را امضاءمیکردم ». اسکندر در جواب گفت : «اگر من هم پارمن ین بودم چنین میکردم »، بعد نقشه ٔ خود را با زبانی نخوت آمیز بیان کرده و نام را بالاتر از هدایائی که داریوش پیشنهاد میکرد دانسته پیشنهادات او را نپذیرفت و بسفرا چنین گفت : «چنانکه دو آفتاب (اگر وجود داشت ) باعث اختلال هم آهنگی این دستگاه عالم میشد، زمین هم نمی تواند دارای دو پادشاه باشد، بی اینکه اختلالی در نظم آن روی دهد. بروید و به داریوش بگوئید که اگر او میخواهد پادشاه اول باشد باید با من در سر سلطنت عالم بجنگد ولی اگر بنام اهمیت نداده راضی است که در میان تجملات و عیش و عشرت زندگانی کند در این صورت مرا آقای خود بداند تا من به او اجازه دهم مانند پادشاهی دست نشانده در جایی سلطنت کند». غیر از بعض تفاوتها که راجع بجواب اسکندر بین روایت کنت کورث و دیودور موجود است از فحوای نوشته های کنت کورث چنین برمی آید که این سفارت پس از عبور اسکندر از دجله فرستاده شده ولی از نوشته های دیودور استنباط میشود که این قضیه قبل از آن روی داده و باید این روایت صحیح تر باشد چنانکه پائین تر این نکته روشن خواهد بود.
تدارکات داریوش : داریوش چون دید که نامه های او به اسکندر نتیجه نداد فهمید که جز جنگ چاره ای نیست و درصدد تدارکات جنگی برآمد. با این مقصود بسرداران خود دستور داد در بابل جمع شوند و به بسوس والی باختر امر کرد با قشون خود باو ملحق گردد. باختریها در این زمان یکی از شجاعترین مردمان آسیا بشمار میرفتند زیرا با تجملات زندگانی پارسیها هنوز آشنا نشده بودند و دیگر چون در همسایگی سکاها (سک ها) می زیستند و همواره با آنها در زدوخورد بودند روح سلحشوری در آنها قوی بود، بخصوص که میل مفرطی هم ببردن غنائم داشتند، ولی باید گفت که در این زمان داریوش اطمینانی به بسوس نداشت زیرا اورا آگاه کرده بودند که این والی بسیار جاه طلب است وخیال سلطنت در سر دارد و چون رسیدن به آن بی خیانت ،متصور نبود داریوش همواره از او ظنین بود. و از اصلاحاتی که داریوش در این زمان در قشون خود مجری داشت یکی این بود که شمشیر و تیرهای سپاهیان ایرانی را بلندتر کرد زیرا پنداشت که فتوحات مقدونی ها از بهتری ِ اسلحه ٔ آنها بوده ، دیگر اینکه امر کرد دویست ارابه ٔ جنگی داس دار بسازند. مقصود از استعمال ارابه های مذکوراین بود که در دشمن تولید وحشت کند زیرا مال بند هر ارابه بنیزه ٔ تیز و کوتاهی که بقول دیودور به بلندی سه سپیتام بود منتهی میشد، و بمحورهای ارابه همچنین نیزه های تیز وصل کرده بودند، ولی این نیزه ها بلندتر از نیزه های مال بند بود. پس از اینکه تمام سپاهیان داریوش در بابل حاضر شدند او حرکت کرده از جلگه های کلده ٔ قدیم گذشته بجلگه های نینوای قدیم درآمد و در نزدیکی اربیل اردو زد. مقصود داریوش از انتخاب جلگه ٔ وسیع برای قشون خود این بود که بتواند تمام قوای خود را بکار اندازد و بتنگنائی نیفتد چنانکه در ایسوس افتاد و قسمتی بسیار از قشون او بکار نرفت. چون سپاه داریوش از مردمانی ترکیب شده بود که از ملل مختلف بودند و بزبانهای گوناگون تکلم میکردند داریوش نگران بود از اینکه مبادا در موقع جنگ سپاهیان او از جهت اختلاف نژاد و زبانها فاقد وحدت گردند و این جنگ را ببازد. برای جلوگیری از چنین پیش آمد داریوش همه روزه قشون خود را سان میدید و افراد را بمشق و ورزش میداشت تااطاعت نظامی در سپاهیان محکمتر گردد. وقتی که داریوش شنید مقدونیها نزدیک شده اند یکی از سرداران خود را که ساتروپات نام داشت با هزار سوار پیش فرستاد و بعد شش هزار نفر بیکی از ولات خود مازِه نام داد که از عبور مقدونیها از فرات جلوگیری کنند و ضمناً جلگه های بین النهرین را غارت کرده تمام آذوقه را بسوزاند تا دشمن دوچار گرسنگی گردد. جهت چنین اقدامی این بود که مقدونیها از راه غارت آذوقه بدست می آوردند. داریوش پس از رسیدن به اَربیل قسمت بسیار بار و بنه و آذوقه را در آنجا گذارده خود با قشونش از روی رودی موسوم به لی کوس گذشته بکنار رود دیگر که بوماد نام داشت درآمد. در این محل جلگه ٔ وسیعی بود که تمام قشون داریوش میتوانست در آنجا آزادانه حرکت کند. اگرچه در این جلگه عایقی از هیچ حیث برای عملیات نظامی نبود با وجود این داریوش امر کرد بلندیهای کم را هم هموار کردند.
اسکندر در بین النهرین : وقتی که اسکندر را از بسیاری ِ عده ٔ قشون داریوش آگاه کردند مدتی باور نمیکرد که داریوش توانسته باشد این عده را پس از جنگ ایسوس جمعآوری کند. با وجود این اسکندر از فینیقیه حرکت کرده پس از یازده روز طی مسافت بکنار رود فرات رسید و در اینجا پلی ساخت. پس از آن سواره نظام او و بعد فالانژهای مقدونی از رود گذشتند و سردار ایران مازه که مأمور بود از عبور اسکندر ممانعت کند از جنگ احتراز کرده عقب نشست. اسکندر پس از عبور از فرات چند روز بقشون خود استراحت داده بعد بجنگ داریوش شتافت. جهت این عجله را چنین تعبیر کرده اند که اسکندر میترسید داریوش بداخله ٔ ایران عقب بنشیند و کار مقدونیها در کوهستانها و بیابانهای لم یزرع سخت گردد. با این مقصود اسکندر خود را در ظرف چهار روز بدجله رسانید و دید که در آن طرف رود مزبور دودهای بسیار بلند میشود، توضیح آنکه مازه عقب می نشست و دهات و آبادیها را آتش میزد، چون دود غلیظ هوا راتیره و تاریک کرده بود اسکندر در ابتدا متوحش شد که مبادا دامی برای او گسترده باشند و فرمان توقف بسپاه خود داد. بعد که مفتشین او برگشته گفتند خطری نیست حرکت کرد. از نوشته های مورخین قدیم معلوم است که اسکندر پس از عبور از فرات بطرف بابل نرفته و بطرف دجله رانده. جهات اختیار این راه از این قرار بود: اولاًچنانکه آریان گوید اسکندر خواسته راهی را اختیار کند که هوای آن خنک تر باشد. ثانیاً چون ایرانیها آذوقه را معدوم میکردند اسکندر صلاح دیده بطرف شمال رفته از جاهائی بگذرد که عاری از آذوقه نبود. بالاخره مقتضی بوده در جائی از دجله بگذرد که آبش کمتر است. بنابرتمامی این ملاحظات اسکندر پس از گذشتن از فرات بطرف شمال راند بحدی که بحدود ارمنستان نزدیک شد و بعد درنزدیکی گُردواِن از دجله گذشت. آریان گوید (کتاب 3 فصل 4 بند2): قشون اسکندر در این حرکت کوههای گردواِن را از طرف چپ و دجله را از طرف راست داشت. در این جا بی مناسبت نیست بیفزائیم که چون در نسخه ٔ اصلی نوشته های آریان بجای گردواِن سغدواَن نوشته شده بود بعضی تصور میکردند که در آن زمان در این جا محلی موسوم به سغدیان بوده است ولی بعد معلوم شد که این اشتباه از تصحیف کاتب بوده ، بخصوص که نوشته های استرابون و پلوتارک و کنت کورث تأیید میکند که اسکندر از نزدیکی گردواِن گذشته و کوههای گردواِن همچنانکه معلوم است در شمال اربیل واقع است. این مطلب را یک چیز هم تأیید میکند: موافق عقیده ٔ متخصصین نظامی برای گذشتن لشکری از رود بزرگ ، عمق آن نباید از چهار پا برای سواره نظام و از سه پا برای پیاده نظام بیشتر باشد و چون اسکندر در اول پائیز 331 ق.م.از دجله گذشته میبایست چنین محلی را برای عبور انتخاب کرده باشد.
عبور اسکندر از دجله : مورخین یونانی گویند وقتی که سواره نظام اسکندر وارد دجله گردید در ابتداء آب تا سینه ٔ اسبان و در وسط رود تا گلوی آنها بود (کنت کورث نوشته در آسیا رودی نیست که بتندی دجله باشد و برای استدلال به اسم دجله یعنی تیگر استناد کرده گوید که تیر را بزبان پارسی تیگریس گویند). پیاده نظام بدو قسمت تقسیم شده و درحالیکه جناحین آنرا سواره نظام حفظ میکرد وارد دجله شد. اینها اسلحه را روی سر گذارده بودند و مانند باری آنرا بر دوش داشتند، اسکندر در پیش حرکت کرده گدار را به آنها می نمود، عبور از دجله برای پیاده نظام سخت بود زیرا سپاهیان علاوه برتندی آب با سنگهایی مصادف میشدند که آب میغلطانید واشخاصی که با بنه حرکت میکردند مجبور بودند با آب وبنه ای که آب میبرد همواره کشتی گیرند، در این حال اسکندر فریاد میزد بنه را رها کنید و اسلحه تان را نجات دهید ولی در میان این غوغاو همهمه کسی فریاد او را نمی شنید و اگر هم می شنید وحشت و اضطراب بقدری بود که کسی در فکر اجرای فرمان نبود. بالاخره اسکندر امر کرد که سپاهیان او دست یکدیگر را گرفته سدی تشکیل کنندو بکمک یکدیگر از آب بگذرند و آب در این موقع ببالای سینه ٔ آنها میرسید بدین منوال پس از مجاهدت بسیار قشون اسکندر بجایی رسید که آب رود کمتر و جریان آن ملایمتر بود. چنانکه از نوشته های مورخین برمی آید و اگر هم آنها نمی نوشتند معلوم و مسلم بود دربار ایران در این موقع خبطی بزرگ کرده که قسمتی از قشون خود را برای ممانعت عبور اسکندر و قشونش به این محل نفرستاده والاّ با تندی جریان رود و آب فراوان آن بآسانی ممکن بود عبور را بمراتب مشکل تر کرده تلفات بسیار بلشکر اسکندر وارد آورد و شاید عبور اصلاً ممکن نمیشد. بعضی عقیده دارند که اگر داریوش در این طرف رود ده هزار نفر آماده کرده بود اسکندر موفق نمیشد از دجله بگذرد واین غفلت را مانند غفلتهای دیگر از خوشبختی اسکندر میدانند. عقیده ٔ کنت کورث هم همین است. مورخ مذکور گوید (کتاب 4 بند9): اگر مازِه به مقدونیها هنگام عبور حمله میکرد بواسطه ٔ بی نظمی که در فالانژها در این موقع روی داده بود یقیناً فاتح میشد ولی بجای اینکه این کار کند فقط وقتی سواره نظام او بحرکت آمد که قشون مقدونی بساحل چپ رود گذشته بود و در این موقع هم خبط کرده فقط هزار نفر سوار برای ممانعت از عبور مقدونیها فرستاد. معلوم است که اسکندر باین عده ٔ کم با نظر حقارت نگریسته یکی از سرکردگان خود را موسوم به آریس تن مأمور کرد بدو حمله کند. جنگی در این حین درگرفت که مقدونیها فاتح شدند وآریس تن با نیزه زخمی به ساتروپات وارد و او را تعقیب کرد، بعد او را از اسب بزمین افکنده سرش را برید وآنرا برده بپای اسکندر انداخت.
خوف مقدونیها و اثر آن : پس از عبور از دجله اسکندر دو روزاستراحت بقشون خود داده بعد براه افتاد. شب اول ماه گرفت و بنظر مقدونیها چنین آمد که پرده ای خونین رنگ روی ماه کشیده و از نور آن کاسته این حادثه حسّیات مذهبی آنان را تحریک کرده باعث وحشت گردید، چنانکه بقول کنت کورث بین خودشان چنین صحبت میکردند: «معلوم است که خدایان مایل نیستند ما اینقدر دور رویم. رودها صعب العبور شده از نور ستارگان کاسته بهر جا وارد میشویم آذوقه و علیق را سوزانیده اند و همه جا زمینهای لم یزرع مشاهده میکنیم. اینقدر خونریزی برای چیست ؟ برای اینکه یک نفر جاه طلب چنین میخواهد. این جاه طلب بوطن خود با نظر حقارت مینگرد، فیلیپ را پدر خود نمیداند و بقدری فریفته ٔ خیالات خود و غرق دریای نخوت و تکبر است که میخواهد در میان خدایان قرار گیرد». این زمزمه ها نزدیک بود باعث شورش گردد که اسکندر اهمیت موقع را دریافته سرداران و روساء قسمتهای مهم قشون را بچادر خود دعوت کرده و در همان وقت کاهنان مصری را خواسته عقیده ٔ آنها را راجع بخسوف پرسید زیرا به اطلاعات نجومی آنها عقیده داشت. مورخ مذکور راجع باطلاعات نجومی آنها چنین گوید: «کاهنان مصری میدانستند که تحولاتی در زمان روی میدهد و ماه میگیرد از این جهت که زیر زمین واقع میشود یا آفتاب آنرا پنهان میدارد، ولی آنچه از این حساب معلوم میشود سرّی است که کاهنان از مردم پنهان میدارند، اگر عقیده ٔ آنها را متابعت کنیم آفتاب ستاره ٔ یونان است و ماه ستاره ٔ پارس ، بنابراین هر دفعه که ماه میگیرد این حادثه حاکی است از اینکه بلیه یا انهدامی برای پارسیها در پیش است. کاهنان مصری برای اثبات عقیده ٔ خود بسوابق استناد میکنند و گویند که هر وقت ماه میگرفته این حادثه دلالت میکرده بر اینکه پادشاهان پارس با خدایانی که بر ضد آنها بوده اند میجنگیده اند». بعد مورخ مذکور گوید (کتاب 4 بند 9): «چیزی مانند خرافات و ترهات نسبت به جماعت مؤثر نیست ، جماعت که در موارد دیگر سرکش ، شقی و بی ثبات است ، همین که در تحت اثر موهومات واقع شد نسبت بکاهنانش بیشتر فرمانبردار است تا برؤساء خود. بنابراین همین که جواب کاهنان مصری در اردو انتشار یافت یأس سربازان مبدل بامیدواری و اطمینان گردید» (در اینجا لازم است گفته شود که ایران را با بابل از قدیم الایام جزو اقلیمی میدانستند که کوکب آن آفتاب بود نه ماه. اگر روایت کنت کورث صحیح باشد کاهنان مصری برای خوش آمد اسکندر و بواسطه ٔ خصومتی که با ایرانیان داشته اند ماه را ستاره ٔ ایران گفته اند و اگرچه مورخین قدیم دراین باب ساکت اند ولی از جریان وقایع و سوابق معلوم است که قبلاً اسکندر از آنها خواسته جواب مساعدی برای او تهیه کنند). آریان نوشته (کتاب 3 فصل 4 بند2) که خسوف کلی شد و اسکندر برای آفتاب و ماه و زمین قربانی کرد اما از تطیر کاهنان مصری درباره ٔ ایران ساکت است و فقط میگوید که اریستاندر کاهن اسکندر این حادثه را بفال نیک گرفت و اسکندر چون احوال روحی سپاهیان خود را مساعد دید خواست از موقع استفاده کند و هنوز سپیده ٔ صبح ندمیده بود که امر کرد قشون او براه افتد.در این وقت مقدونیها دجله را از طرف دست راست و کوههای گردیان را از طرف چپ داشتند.
از نوشته های مورخین پیداست که دربار ایران خواسته در این موقع نقشه ٔ ممنن را بموقع عمل بگذارد و با وجود اینکه در این وقت اسکندر از دجله گذشته بود و از دشت نبرد هم دور نبود، فقدان آذوقه اثر غریبی در مقدونیها کرده و نزدیک بوده آنها را بشورش دارد، ولی باید گفت که این نقشه اگر می بایست اجرا گردد موقعش وقتی بود که اسکندر در بین النهرین بود، یا در صورتی که داریوش تصمیم میکرد با قشون خود بدرون ایران عقب نشیند. خبط بزرگ ایرانیهای این زمان همانا عدم ممانعت از عبور اسکندر از دجله است. اگر آنها از عبور قشون اسکندر در اینجا مانع میشدند بهره مند می بودند. بنابراین جای حیرت است که چرا از این موقع مناسب استفاده نکرده اند و چرا با داشتن سواره نظام زبده ، حرکت قشون اسکندر را در بین النهرین کند و مختل نساخته اند. پارتیهای چند قرن بعد نمودند که در این جلگه ها با سواره نظامی که بجنگ و گریز معتاد بود چه کارهای مفید ممکن بود انجام داد. تمامی خبطها از زمان عبور اسکندر از داردانل تا اینجا و آنچه که پائین تر بیاید فقط بر یک چیز دلالت میکند: نه کسی بجز بتیس کوتوال غزه و آری ُبرزَن برای فداکاری حاضر بوده و نه نقشه ای در کار. پارسیهای این زمان پارسیهای زمان کوروش نبودند و حکومتشان بر دنیای آن زمان در مدت دو قرن آنها را پرورده ٔ ناز و نعمت داشته روحاً و جسماً سست کرده بود. این است که در هر جا بهانه ای برای احتراز از زحمات و مشقات مییابند، یک جا دیر میرسند، در جای دیگر بجای ده هزار نفر هزار نفر میگمارند آن هم وقتی که موقع گذشته در اکثر جاها شهرها را بدشمن تسلیم میکنند و تنگها و گردنه ها را بی حفاظ میگذارندو... و... و... این اوضاع نظیر اوضاعی است که بالاتردر مورد آسور، بابل و غیره دیده شد و در این مورد هم یک دفعه ٔ دیگر تاریخ درس خود را تکرار کرد.
حرکت اسکندر بطرف گوگمل : همین که اسکندر براه افتاد در طلیعه ٔ صبح شاطرهای او رسیده خبر دادند که داریوش درمیرسد. بر اثر این خبر اسکندر قشون خود را بترتیب جنگی درآورد و خود در رأس قشون قرار گرفت ولی بزودی معلوم شد که شاطرها اشتباه کرده اند و سپاهی که دیده اند سپاه تفتیشی ایران بوده که بعده ٔ هزار نفر دور از قشون اصلی حرکت میکرده. اسکندر بر اینها حمله برده ، یک عده را کشت ، عده ای را اسیر کرد و مابقی بطرف قشون اصلی عقب نشستند. (آریان ، کتاب 3 فصل 4 بند3). در همین وقت اسکندر قسمتی از سواره نظام مقدونی را مأمور کرد برود عده و مواقع دشمن را معلوم و ضمناً آتش هائی را که ایرانیان بدهات زده اند خاموش کند. این دسته موفق شدکه قسمت بزرگ آذوقه را از حریق نجات دهد زیرا ایرانیها در موقع حرکت آذوقه و خانه ها را آتش زده رفته بودند و هنوز تمام آذوقه آتش نگرفته بود. بر اثر این بهره مندی ، مقدونیها مجبور شدند با سرعت حرکت کنند تا باقیمانده ٔ آذوقه از دستشان نرود و در این حال مازه که عقب می نشست و آبادیها را آتش میزد چون سرعت حرکت مقدونیها را دید مجبور شد تندتر عقب نشیند و دیگر مجال نیافت آبادیها را آتش زند. در این احوال به اسکندر خبر رسید که داریوش با قشونش در 150اِستادی (تقریباً چهارفرسنگ ونیمی ) اسکندر است و چون اسکندر آذوقه ٔ وافر یافته بود بقشون خود چهار روز استراحت داد. کنت کورث گوید: در این موقع نامه ای از داریوش بدست آمد که او سربازان یونانی را بقتل اسکندر تحریک کرده بود،اسکندر در بادی امر میخواست این نامه را علانیه در مقابل سپاهیان خود بخواند ولی پارمن ین مانع شده گفت خردمندانه نیست که وعده های داریوش بگوش سپاهیان تو برسد، زیرا شخصی طماع ممکن است برای هر کار حاضر شود. اسکندر حرف او را شنید، براه افتاد. (پلوتارک ، دیودور و آریان ذکری از نامه ٔ داریوش که در این موقع بدست اسکندر افتاده باشد نکرده اند، بنابراین روایت را بااحتیاط باید تلقی کرد).
مقدمات جدال گوگمل (331 ق.م.): بدواً باید گفت که اکثر مورخین قدیم جنگ سوم و آخری داریوش را با اسکندر جدال اربیل نامیده اند، ولی از چندی به این طرف آنرا جدال گوگمل می نامند و پلوتارک گوید (اسکندر بند43): «جنگ بزرگ اسکندر با داریوش برخلاف آنچه اکثر مورخین نوشته اند در گوگمل روی داد نه در اربیل و این اسم بزبان پارسی بمعنی خانه ٔ شتر است. وجه تسمیه ٔ این محل از اینجاست : یکی از شاهان قدیم پارس ، که بر شتر تندروی سوار بود در این جا از کیددشمن برست. بعد مقرر داشت که این شتر را در اینجا حفظ و حراست کنند و خراج چند ده را برای آسایش این شتر و مستحفظین آن تخصیص داد». اگر چه گمل یا جمل لغت پارسی نیست ولی گفته ٔ پلوتارک راجع باینکه جنگ در گوگمل روی داده باید صحیح باشد والاّ مورخی مانند او البته بی تحقیق و مدرک نوشته های مورخین دیگر را تکذیب نمیکرد. بهر حال این محل بر رود بومادوس در نوزده فرسنگی اربیل از طرف غرب و در پنج فرسنگی موصل از طرف شمال شرق واقع بود و جنگی که در این جا روی داد یکی از وقایع مهم تاریخ بشمار میرود زیرا اگر ایرانیها فاتح میشدند جریان تاریخ تغییر میکرد. ناپلئون اول راجع باین جنگ گوید: «اسکندر لایق نام باافتخاری است که در مدت قرون عدیده جاویدان مانده ولی اگر در گوگمل شکست میخورد با داشتن دجله وفرات و کویرها در عقب و با فقدان قلعه یا استحکاماتی در این نواحی و دور بودن از مقدونیه بمسافت نهصد لیو چه میکرد؟» اگرچه یکی از نویسندگان جواب داده که اسکندر درین موقع همان میکرد که یونانیهای کوروش کوچک کردند ولی این جواب صحیح بنظر نمیآید. در جنگ کوروش کوچک با اردشیر دوم قسمت یونانی قشون او بقول مورخین یونانی شکست نخورده بود، این بود که توانست عقب نشسته خود را بیونان برساند و ایرانیها هم چون آنهارا صحیح و سالم و آماده ٔ جنگ میدیدند، قانع بودند باینکه یونانیها عقب نشسته از ممالک ایران بیرون روند، ولی اگر در گوگمل قشون اسکندر شکست میخورد، چه ملاحظه در کار بود که ایرانیها قشون شکست خورده را تعقیب نکنند؟ با این حال اگر هم مقدونیها موفق میشدند که خودشان را بدجله برسانند می بایست یکی از سه شق را اختیار کنند: تسلیم گردند، یا تماماً کشته شوند، و یا بدجله بریزند. در صورت آخری با بودن دشمن در عقب سر، مقدونیهای کمی میتوانستند جان بدر برند، پس نتیجه همان میشد که ناپلئون اول بدان اشاره کرده. از اینجا باید استنباط کرد که اسکندر وقتی که از دجله میگذشته بفتح خود تقریباً یقین داشته. درباب جنگ سوم و آخری داریوش با اسکندر مضامین نوشته های مورخین قدیم اینست که ذکر میشود (آریان ، کتاب 3 فصل 4 بند4-7 و پلوتارک ، کتاب اسکندر، بند43 - 47 و ژوستن ، کتاب 11 بند13-14 وپولی ین کتاب 4): داریوش پس از اینکه از عقد صلح با اسکندر مأیوس شد مازه را مأمور کرد که با سه هزار نفر سوار راههای عبور اسکندر را بگیرد و اسکندر بار و بنه ٔ سنگین خود را در محوطه ای گذارده و مستحفظین کمی برای حفاظت آن گماشته بطرف اردوی داریوش شتافت. برای این حرکت پیاده نظام خود را بدو قسمت تقسیم کرده پهلوهای آنرا با سواره نظام پوشید. بنه از عقب پیاده نظام حرکت میکرد، بعد مِنیداس را مأمور کرد رفته کشف کند که داریوش کجاست ، ولی سردار مزبور چون به مازه برخورد جرئت نکرد با او جنگ کند و برگشته برای اسکندر فقط این خبر را آورد که آوای مردان و شیهه ٔ اسبان را شنیده. از طرف دیگر مازه چون مفتشین دشمن را دید به اردوی داریوش شتافته خبرداد که دشمن نزدیک است. بمجرد شنیدن این خبر داریوش امر کرد سپاهیان او اسلحه برگرفته صفوف خود را بیارایند. ترکیب سپاه و عده ٔ سپاهیان چنین بود:
روایت آریان : باختریها، سغدیها و هندیهای مجاور باختر بسرداری بسوس والی باختر بودند. ساکها که از سکاهای آسیائی و مستقل اند ولی متحدین داریوش میباشند بسرداری ماباسس . این قسمت تماماً از سوارهای تیرانداز ترکیب شده بود. برسائت والی رخّج هندیهای کوهستانی را فرمان میداد. ساتی برزن هراتیها را و فراتافرن سوارهای پارتی ، گرگانی و تپوری را. مادیها، کادوسیان ، ساکه سینیان در تحت فرماندهی آتروپات بودند (از اسم ساکه سینیان معلوم است که اینهاسکاهای حدود چین بوده اند زیرا اساس یا ساک بمعنی سکائی است و چین را رومیها سینا مینامیدند). سکنه ٔ دریای احمر را ارن توبات و آری ُبرزن و اکسی نس اداره میکردند. بر شوشیها و اوکسیان ، اگزاتر پسر ابولیتاس ریاست داشت و بر بابلیها سی تاکیان و کاریان - بوپار . ارامنه بسرداری ارونت و میثروس تس بودند. کاپادوکیها بسرداری آری آرسس . سل سوریان و بین النهرینی هابفرماندهی مازه (والی بابل ). عده ٔ پیاده نظام به یک میلیون میرسید و سواره نظام بچهارصدهزار نفر. عده ٔ ارابه های داس دار دویست بود. پانزده فیل هم از صفحات این طرف سند آورده بودند.
روایت کنت کورث : عده ٔ سپاهیان و ترتیب حرکت چنین بود: در جناج چپ سواران باختری و دهائی بعده ٔ دوهزار نفر. بعد از آنها سواران رخّجی و شوشی بعده ٔ چهارهزار نفر. از عقب اینها پنجاه ارابه ٔ داس دار و پس از آن بسوس والی باختر با هشت هزار نفر سوار باختری و دوهزار نفر سوار ماساژتی (از این جا باید استنباط کرد که ماساژتها در این زمان مطیع یا متحدین ایران بوده اند)، بعد از سواران مزبور پیاده نظامی که از ملل مختلفه بود حرکت میکرد. این سپاهیان مخلوط نبودند و هر ملت در زیر بیرق خود حرکت میکرد، از عقب پیاده نظام مزبور پارسیها، مادیها و سغدیها بسرداری آری ُبرزن و اربات می آمدند. این دو فرمانده در تحت امر ارسی نس بودند و او نژاد خود را به کوروش بزرگ میرسانید و از اعقاب هفت نفر پارسی بود (باید مقصود رؤساء هفت خانواده ٔ درجه اول پارس باشدکه هرودوت هم ببودن آنها چنانکه گذشت اشاره کرده. ارسی نس ِ کنت کورث همان ارکسی نس ِ آریان است ). آنهائی که بعد از ملل مزبوره می آمدند مردمانی بودند که هویتشان درست معلوم نبود و حتی رفقای جنگی آنان آنها را باشکال می شناختند. بعد پنجاه ارابه ٔ چهاراسبه حرکت میکرد، و در پیشاپیش آن فردات با عده ٔ بسیاری از سپاهیان میرفت ، از پس ارابه ها هندیها و مردمان سواحل دریای احمر می آمدند، بعد از آنها پنجاه ارابه ٔ داس دار باین قسمت از قشون خاتمه میداد. سپس مردمان ارمنستان کوچک ، بابلی ها، به لیت ها و آنهائی که در کوهستان کوسِّه سکنی دارند می آمدند (کوسّی ها، چنانکه بالاتر گفته شده در صفحات لر بزرگ و کوچک سکنی داشتند). اینها را کاسو و کیسّی نیز نامیده اند ولی در این زمان مورخین قدیم آنها را کوسّی مینامند (درباب این مردم پائین تر صحبتی خواهد بود). پس از آن گرتوان ها حرکت میکردند، اینها اصلاً از اهالی اِوبه بشمار میرفتند و از عقب مادیها بایران آمده بودند ولی در این زمان قومیت و اخلاق هموطنان خود را ازدست داده بودند. از پس آنها سپاهیان فریگیه و کاتااونیان حرکت میکردند، و درصفوف آخری پارتیها که اکنون در پارت مسکن دارند و از نژاد سکائی هستند (مورخ رومی اشتباه کرده ، پارتیهااز آریانهای ایرانی بودند. مترجم.) جناح راست مرکب بود از مردمان ارمنستان بزرگ ، کادوسیان ، کاپادوکیان ،مردم سوریه و مادیها. اینها پنجاه ارابه ٔ داس دار داشتند، سپاه داریوش بترتیبی که ذکر شد بقدر ده اِستاد(تقریباً ثلث فرسنگ ) حرکت کرد و بعد بآن امر رسید که توقف کرده در زیر اسلحه منتظر دشمن باشد. عدّه ٔ قشون ایران را در این جنگ مورخین یونانی و رومی مختلف نوشته اند و اگرچه ارقامی که ذکر کرده اند چنانکه در موارد دیگر نظایر آن را تذکر داده ایم اغراق آمیز است باز برای اطلاع از اغراق نویسی آنها روایت هر یک را ذکرمیکنیم. آریان ، چنانکه گذشت گوید: پیاده نظام یک میلیون و سواره نظام چهارصدهزار نفر بود. پلوتارک عده ٔ هردو را یک میلیون دانسته. دیودور پیاده نظام را هشتصدهزار و سواره نظام را دویست هزار نفر. ژوستن پیاده نظام را چهارصدهزار و سواره نظام را صدهزار نفر. کنت کورث : پیاده نظام را دویست هزار و سواره نظام را چهل وپنج هزار گفته. شاید ارقام کنت کورث موافق حقیقت باشد.
وحشت مقدونیها: در این احوال چنانکه مورخ رومی گوید (کتاب 4 بند11) وحشتی بر قشون اسکندر مستولی شد: سربازان مقدونی بی اختیار دوچار اضطراب گشتند و یک ترس نهانی در دل مقدونیها جا گرفت ، اگر مازه که مأمور حفظ راه بود در این موقع بقشون مقدونی حمله میکرد میتوانست شکستی بر آنها وارد آورد ولی او جائی را روی یک بلندی اشغال کرده خوشنود بود که اسکندر باو حمله نمیکند. اسکندر همین که از ترس مقدونیها آگاه شد امر کرد سپاه او توقف و استراحت کند. در موقع استراحت اسکندر بسپاهیان گفت که بیهوده ترس بر آنها مستولی شده زیرا دشمن هنوز دور است. پس از آن اگرچه سپاهیان اسکندر بخود آمده اسلحه برگرفتند ولی با وجود این اسکندر صلاح را در این دید که خندقهائی کنده شب را در آن مکان بسر برد. روز دیگر مازه که با سواره نظام خود بر تپه ای قرار گرفته بود بی اینکه جنگ کند نزد داریوش رفت و معلوم نشد که عدم مبادرت او بجنگ از ترس بوده یا مأموریتی جز دیده بانی نداشته. مقدونیها تپه ای را که مازه تخلیه کرده بود اشغال کردند و این موقع برای آنها بهتر از جلگه بود زیرا از آنجا میتوانستند تمام قشون دشمن را ببینند، ولی مهی که از کوههای همجوار جلگه را فروگرفته بود مانع شد از اینکه قسمتهای سپاه ایران بخوبی دیده شود. همین قدر قشون عظیمی دیده میشد که همهمه ٔ مردان و شیهه ٔ اسبانش در این دشت پهناور چنان از دور طنین میافکند که صدای آن بگوش مقدونیها میرسید. اسکندر در این موقع دوچار اندیشه و اضطراب بسیار گردید. او همواره عقیده ٔ خود و پارمن ین را راجع بصلح با داریوش بخاطر آورده هر دو را میسنجید و بالاخره برای او روشن بود که قشون او فقط در صورت فتح میتواند از انهدام نجات یابد (تأیید نظری که ناپلئون اول اظهار کرده و صحیح نبودن جوابی که بعضی بنوشته های او بعدها داده اند، خود اسکندر میدانسته که در صورت شکست نجات نخواهد یافت ). با وجود این اسکندر تشویش درونی خود را پنهان داشته بدسته های سپاه اجیر پ ِاُنیان امر کرد پیش بروند. در این احوال مه برطرف شد و آفتاب درخشان جلگه را روشن کرد چنانکه تمام سپاه ایران بخوبی دیده میشد. سپاه اسکندر موافق عادت خود فریادی برآورد و سپاه ایران در جواب آن نعره ای زد که وحشتناک بود و در جنگلها و دره های حول و حوش طنین انداخت. پس از آن سپاه مقدونی میخواست بطرف لشکر ایران حرکت کند که اسکندر باز در اندیشه شده صلاح دید روی تپه توقف کند و امر کرد خندقهائی در دور تپه کندند و خودش بخیمه برگشته تمام توجه خود را به اردوی دشمن متوجه داشت.
اضطراب اسکندر، مجلس مشورت : مخاطرات این جدال در پیش چشم اسکندر مجسم شد زیرا میدید که مردان و اسبهای دشمن از برق اسلحه شان میدرخشند و سرداران و سرهنگانی که سواره در حرکت اند با نهایت جِد بتکمیل تدارکات جنگ پرداخته اند همهمه ٔ سپاهیان ، شیهه ٔ اسبان ، درخشندگی اسلحه و چیزهای دیگر باعث نگرانی او گردید و مصمم شد که مجلسی برای مشورت آراسته عقیده ٔ سرداران خود را بپرسد. پارمن ین ، ماهرترین سردار مقدونی عقیده داشت که اسکندر شبیخون بزند و دلایلی که اقامه میکردچنین بود: حمله ٔ ناگهانی بدشمنی که دارای اخلاق و زبانهای گوناگون است آن هم در شب یعنی وقتی که قشون ایران استراحت میکند فتح را بمقدونیها خواهد داد زیرا دشمن نخواهد توانست خود را جمعآوری کند، ولی در روز، نخستین چیزی که نظر مقدونیها را بخود جلب خواهد کرد وجنات وحشت آور سکاها و باختریها و پیکرهای عظیم و موهای دراز آنهاست. این نیز معلوم است که گاهی اثر چیزهای پوچ در سربازان پیش از چیزهایی است که واقعاً باعث وحشت باشد. دلیل دیگر پارمن ین این بود که این میدان نبرد مانند میدان جنگ گردنه های کیلیکیه یا راههای باریک کوهستانها نیست. جنگ در جلگه روی خواهد داد و ممکن است قشون دشمن که از حیث عدّه بیشتر است ، قشون مقدونی را محاصره کند (یعنی از جناحین آن گذشته پشت سر آنرا بگیرد). سایر سرداران هم با عقیده ٔ پارمن ین همراه بودند و مخصوصاً پولی پرکن این نظر را تأیید کرده میگفت فتح در اجرای این نقشه است. اسکندر جواب داد: «این حیله ٔ جنگی را نمی پسندم زیرا نمیخواهم مانند دزدان از تاریکی شب استفاده کرده فتح را بدزدم و دیگر اینکه خارجیها (یعنی پارسیها) خوب کشیک میکشند و شبها هم در زیر اسلحه اندتا مبادا دوچار حمله ٔ ناگهانی دشمن گردند بنابراین خیال شبیخون را از سر بیرون کرده حاضرجنگ شوید». از طرف دیگر داریوش چون پیش بینی میکرد که مقدونیها شبیخون خواهند زد امر کرد لجام اسبان را برنگیرند، شب قسمت بزرگ سپاه را زیر اسلحه دارند و پاسبانان و دیده بانها با نهایت دقت مراقب دشمن باشند. برای اینکه سپاه پارس در مورد شبیخون زدن دشمن درتاریکی خود را نبازد، امر کرد آتشها و مشعلهای فراوان روشن کنند تا روشنائی تمام اردوی او را فروگیرد. پس از این امر داریوش با سرداران و اقربای خود براه افتاده ، از پیش صفوف سپاهیان خود گذشت ، به آنها دل داد و دعا کرد که مهر و آتش مقدس دلاوری و ثبات بسپاهیان او بدهند تا لایق نام و افتخارات اجدادشان باشند. بعد گفت اگر انسان بتواند بواسطه ٔ علائم و آیاتی از آنچه روی خواهد داد آگاه شود خدا با ماست زیرا ترسی که بر مقدونیها مستولی شد و آنها اسلحه ٔ خود را انداخته به این طرف و آن طرف میدویدند آیت آسمانی بود و خدا ممالک پارس را حمایت خواهد کرد. این شب در اردوی اسکندر هم ببیداری گذشت. گوئی که شبانه میخواستند بجنگ شروع کنند. اسکندر همان قَلَق و اضطراب سابق را داشت و چون نگرانی او بدرجه ای رسید که هیچگاه قبل از آن در او دیده نشده بود آریستاندر هاتف خود را خواست و گفت دعاهائی بخواند. و او دعاهائی میخواند اسکندر آنرا تکرار میکرد و از ژوپیتر، می نرو، رب النوع فتح کمک می طلبید. پس ازآن که مراسم قربانی بعمل آمد اسکندر بخیمه ٔ خود برگشت و خواست استراحت کند ولی خیالات گوناگون مانع بود از اینکه بخواب رود، گاهی نقشه میکشید که از بالای تپه بجناح راست پارسیها حمله کند، وقتی در خیال خود بقلب قشون داریوش حمله میکرد، بعد دوچار تردید شده میگفت : نه ، این نقشه بد است بهتر است بجناح چپ حمله کنیم. بالاخره در میان این تفکرات بقدری خسته شد که نزدیک صبح خوابی سنگین او را درربود. روز دیگر در طلیعه ٔ صبح اسکندر بیدار نشد و سربازان او خوشنود بودند از اینکه استراحت میکند ولی چون خواب بطول انجامید تشویش و اضطراب بر آنها مستولی گردید که مبادا دشمن حمله کند و سپاهیان اسکندر بحال «حاضرجنگ » نباشند، بنابراین پارمن ین قشون را به این حال درآورد و بعد چون قدیمتر و نزدیکترین دوست اسکندر بود وارد خیمه ٔ او شده بیدارش کرد و گفت : تو که همیشه دیگران را بیدار میکردی چه شده که امروز تا حال خوابیده ای و حال آنکه دشمن بحرکت آمده و بطرف ما می آید. اسکندر در جواب گفت :«تا وحشت را از خود دور نکردم بخواب نرفتم زیرا مادامی که داریوش مساکن را آتش میزد و آذوقه را نابود میکرد، من مالک خود نبودم ، ولی حالا که او میخواهد با من مصاف دهد چه وحشتی دارم ؟ این اقدام داریوش که تمام قوای خود را در این جنگ بکار انداخته عین آرزوی من بود» (این گفته ٔ اسکندر هم معلوم میدارد که فقدان آذوقه در احوال روحی اسکندر و سپاهش چقدر مؤثر بوده و اگر ایرانیها در بین النهرین آذوقه را نابود میکردند و بعد مانند پارتیهای چند قرن بعد جنگ گریز را پیش میگرفتند چه بهره مندیها میداشتند). پس از آن اسکندراسلحه ٔ تعرضی و دفاعی برگرفته نطقی خطاب بسرداران خود کرد که آریان مضمون آن را چنین نوشته (کتاب 3 فصل 4بند 6): «جنگیهای شجاع ! لازم نیست که من با نطق های خود آتش حرارت را در شما مشتعل دارم. کارهائی که شما کرده اید بآواز بلند دلاوری شما را تحریک میکند. برویدو بسرداران بگوئید که در این جا سخن از تسخیر سل ، سوریه ، فینیقیه یا مصر نمیرود. اینجا حرف در سر امپراطوری آسیاست و این روز باید صاحب آنرا معین کند. این چند کلمه برای شجاعان کارآزموده کافی است. ترتیب مقرر را بخاطر آرید و تا زمانی که لازم است خاموشی را حفظکنید. فریاد عمومی برنیاورید مگر وقتی که لحظه ٔ قطعی دررسد. متوجه فرمان باشید و با سرعت آن را اجرا کنید، هر کس باید بداند که اگر میتوانست بهره مندی را تأمین کند ولی از جهت اهمال باعث اضمحلال شده مسئول است ». آریان گوید که اسکندر این نطق را پس از معاینه ٔ حول و حوش میدان جنگ که در روز قبل از جدال بعمل آورد در حضور سرداران مقدونی کرد ولی از مفاد آن استنباط میشود که این نطق در همان روزِ جدال شده است.
صف آرائی طرفین : آریان از قول آریستوبول گوید:بموجب نقشه ای که پس از جدال گوگمل بدست آمد ترتیب جنگی قشون داریوش چنین بود: در جناح چپ سواره نظام باختری و دهائی و رخّجی صف بسته بودند، و نزدیک آنان سواره نظام و پیاده نظام پارسی که با هم مخلوط بودند صفوف پارسیها، به شوشیها و کادوسیان تکیه داده ، از نوک جناح چپ تا وسط قلب کشیده بود. در جناح راست سل سوریان ، اهالی بین النهرین ، مادیها، پارتیها، سکاها و پس از آنها تپوریها و گرگانیها ایستاده بودند، صفوف آنها بآلبانیان و ساک سی نیان میرسید و اینها بقلب می پیوستند (مقصود از آلبانیان ارانی ها هستند که بین رود ارس و کورا سکنی داشتند). درقلب ، داریوش با تمام خانواده و نجبای ایران قرار گرفته بود و هندیها و کاریان و آناپاستها و تیراندازان مرد در اطراف او بودند. اوکسیان و بابلیها و سی تاک نیان و مردمان سواحل بحر احمر در صف دیگر از پس صف مذکور جا داشتند. داریوش جناح چپ خود را در مقابل جناح راست اسکندر با سواره نظام سکائی و هزار سوار باختری و صد ارابه ٔ داس دار تقویت کرده بود، و پنجاه ارّابه ٔ دیگر با سواره نظام ارمنی و کاپادوکی در جلو جناح راست جا داشت. این عدّه ارابه های داس دار و نیز فیل ها قلب را میپوشیدند، و در اینجا داریوش پیاده نظام اجیر یونانی را بدور خود جمع کرده بود. این یگانه دسته ای بود که او میتوانست در مقابل فالانژهای مقدونی بگمارد.
ترتیب قشون اسکندر را مورخین یونانی چنین نوشته اند: جناح راست را سواره نظامی در تحت ریاست کلیتوس سیاه اشغال کرد. پس از او فیلوتاس پسر پارمن ین در رأس بهترین سواره نظام اسکندر جا گرفت. بعد هفت دسته ٔ دیگر از سواره نظام که در تحت اوامر همان سردار بودند، می آمدند. بعد از آنها، پیاده نظامی که موسوم به اَژیراسپید بود (اینها را بواسطه ٔ سپرهای سفیدشان چنین می نامیدند. دیودور این لفظ را چنین نوشته ولی کنت کورث آرژیراسپید ضبط کرده )، این قسمت رانی کانور پسر پارمن ین فرمان میداد. بعد فالانژهای سپاهیان الی می بسرهنگی سِنوس (الی می شهری بود در مقدونیه ) و سپاهیان ارس تیانی و لین سیس تیانی بسرکردگی پردیکاس جا گرفته بودند. پس از اینها ترتیب سواره نظام چنین بود: دسته ای بفرماندهی مله آگر و پهلوی آنان سپاهیان استیم فیانی بسرداری پولیس پِرْخُن ، پس از آن دسته ای که بسرکردگی فیلیپ پسر بالاکروس بود، و پهلوی آن قسمتی بسرداری کراتر ، این عده را سواره نظام اقوام مختلف مانند پلوپونسی ها، آخیان ، فتیوت ها ، مالیان ، لکریان ، فوسیدیها، که درتحت اوامر اری ژیوس ، می تی لنی بودند تکمیل میکردند. در صف دوم سواره نظام تسالی که از حیث مهارت و زبردستی بر تمام سواره نظام برتری داشت جا گرفته بود و باینها سپرده بودند اگر سپاه داریوش بخواهد از پهلوهای قشون مقدونی بگذرد تغییر جبهه داده بمقام ممانعت برآیند. پس از آنها تیراندازان کریتی و سپاهیان اجیر آخای می آمدند. سواره نظام بدسته هائی تقسیم شده هر یک رئیسی داشت و فرمانده تمام دسته ها فیلوتاس پسر پارمن ین بود.
اسکندر خط جنگ را بشکل هلال درآورد تا بآسانی نتوان آن را محصور کرد و برای اینکه سپاهیان او از حمله ٔ ارابه های داس دار ایرانی مصون بمانند امر کرد سربازان دم سپرهای خود را تنگ بیکدیگر بچسبانند و در حین حمله ٔ ارابه ها نیزه ها را بسپرها بزنند تا اسپان ارابه ها رم کرده بطرف ایرانیها برگردند. چنین بود ترتیب قشون اسکندر وقتی که او در رأس جناح راست قرار گرفت و مصمم شد که مقدرات خود را با این جنگ قطعی معین کند. عده ٔ نفرات قشون اسکندر را چهل هزار پیاده و هفت هزار سواره نوشته اند. (آریّان ).
جدال گوگمل : قشون داریوش و اسکندر از جاهای خود کنده باستقبال یکدیگر شتافتند و همین که دو لشکر در مقابل یکدیگر واقع شدند شیپورچی های طرفین شیپور حمله را دمیدند و از هر دو سپاه نعره ٔ جنگی برآمد. در ابتداء ارابه های داس دار ایرانی بشدت حمله ور شد و باعث وحشت درصفوف مقدونیها گردید، بخصوص که مازه در رأس سواره نظام ایران نیز بمقدونیها حمله برده عملیات ارابه ها را تقویت کرد، ولی مقدونیها چنانکه اسکندر سپرده بود سپرهای خود را تنگ بیکدیگر چسبانده نیزه هاشان را بسپرها زدند، بر اثر آن صدای مهیبی در فضا پیچید و اسبهای ارابه ها بوحشت افتاده برگشتند و در صفوف ایرانی باعث اخلال شدند.
با وجود این بعض ارابه ها بصفوف مقدونی رسیدند و سربازان صفوف خود را گشودندتا ارابه ها بگذرند و بعد عده ای را با ضربتها خراب کردند ولی عدّه ای از ارابه ها با صفوف مقدونی تصادم کرد و تلفاتی بدشمن رسانید، توضیح آنکه دستهای سربازان یا سر آنها را قطع و پیاده ها را از کمر بدونیم میکرد. برش این داس ها چنان سریع بود که دیودور گوید، وقتی که سرهای سپاهیان مقدونی بزمین میافتاد چشمهای آنان باز بود و تغییری در وجنات آنان در وهله ٔ اولی دیده نمیشد (کتاب 17 بند58). پس از آن دو سپاه بقدری بهم نزدیک شدند که تیراندازان و فلاخن داران اسلحه ٔ خود رابکار برده بودند و جنگ تن بتن میرفت که درگیرد، در این مرحله جدالی مهیب بین سواره نظام جناح راست مقدونی با سواره نظام جناح چپ ایرانی که در تحت فرماندهی داریوش بود شروع شد، همراه او هزار نفر سوار ممتاز و رشید بودند که تماماً از اقربای او بشمار میرفتند و حاضر شده بودند در این روز مردانگی و مهر و محبتشان را به داریوش نشان دهند. این دسته ٔ ممتاز سینه ها را در جلو تگرگ تیر که بسمت داریوش میبارید سپر کرده میجنگید و عده ای بسیار از سپاهیان دلیر ملوفور (یعنی سپاهی که نوک نیزه هایشان بسیب طلائی منتهی میشد و از سواره نظام ممتاز پارسی بشمار میرفت ) بدسته ٔ مزبور کمک میکردند، نزدیک این سواره نظام مردها و کوسی ها میجنگیدند و بلندی قامت و دلاوری آنها جالب توجه بود.
دسته ٔ قراولان شاهی و بهترین جنگیهای هندی بکمک اینها آمدند، تمام این سپاهیان فریاد جنگی برآورده با شدت بمقدونیها حمله کردند و از جهت فزونی عدّه ، مقدونیها را در فشار گذاردند. از طرف دیگر مازه در ابتدای جنگ با سواره نظام ایرانی مقدونیها را هدف باران تیر قرار داد و تلفات بسیار به آنها وارد کرد، بعد او دسته ای از سواره نظام ممتاز که مرکب از دوهزار نفر کادوسی و هزار نفر سکایی بود جدا کرده بآنها دستور داد از جناح چپ دشمن دور زده حمله به اردوگاه مقدونیها برده بار و بنه ٔ آنها را تصرف کنند. فرمان مذکور درحال اجرا شد و سکاها بار و بنه ٔ مقدونیها را غارت کردند، این واقعه باعث اختلال در اردوی مقدونیه گردید و اسرائی که در آنجا بودند، جرئت یافته بکمک ایرانیها آمدند ولی سی سی گامبیس مادر داریوش که در جزو اسرا بود از جا حرکت نکرد. دیودور در این موقع گوید: «جهت سکون مادر داریوش آیا از اینجا بود که بتلون اقبال اطمینان نداشت یا حق شناسی واقعی او نسبت به اسکندر از مساعدتش با سکاها مانعگردید؟» سکاها قسمتی از بار و بنه ٔ مقدونیها را غارت کرده نزد مازه شتافتند تا او را از بهره مندی خود آگاه دارند و از طرف دیگر در این احوال سواره نظام ایران که در اطراف داریوش بود مقدونیها را سخت در فشار گذارده مجبور کرد فرار کنند. این بهره مندی دوم ایرانیها بود و اسکندر چون وضع را چنین دید خواست در این جا همان کار کند که در ایسوس کرده بود و در رأس دسته ٔ سواره نظام پادشاهی که بر سایر قسمتهای سواره نظام امتیاز داشت به داریوش حمله برد. شاه این حمله را تحمل کرد و از بالای گردونه ٔ خود زوبینهائی به طرف حمله کنندگان انداخت. جنگیهای بسیاری نیز در اطراف او می جنگیدند. بعد داریوش و اسکندر باستقبال یکدیگر شتافتند، اسکندر زوبینی بطرف داریوش انداخت ولی این ضربت باو اصابت نکرد و بگردونه ران او آمده وی را سرنگون ساخت. از افتادن او، در میان قراولان داریوش همهمه پیچیدو از بعضی صدای شیون برخاست زیرا برخی از پارسیها ومقدونیها پنداشتند که این ضربت بخود داریوش اصابت کرده و سربازانی یقین حاصل کردند که داریوش کشته شده و رو بهزیمت گذاشتند. فرار آنها از یک صف بصف دیگر سرایت کرد و در نتیجه صفوف جنگی در هم شکست. بعد که داریوش دید یک طرف او از مدافعین بکلی خالی است خودش هم در وحشت افتاده رو بفرار گذاشت ، در این حال از هزیمت سپاهیان پارسی و تعقیبی که سواره نظام اسکندر از آنان میکرد گرد زیاد برخاست و فضا را تیره و تاریک ساخت. این ابر مظلم بقدری غلیظ بود که نمیشد دید داریوش بکدام طرف فرار میکند، در این احوال مازه که جناح راست ایرانیان را فرمان میداد و از فرار داریوش خبرنداشت با سواره نظام خود بجناح چپ مقدونیها حمله کردو هر چند پارمن یُن در رأس سواره نظام تسالی و رفقای خود در مقابل مازه پا فشرد، ولی با وجود شجاعتی که سواره نظام او بروز داد مازه مقدونیها را سخت در فشارگذارد و کشتاری مهیب درگرفت. پارمن یُن چون دید از عهده ٔ مازه برنمیآید و چیزی نمانده شکست بخورد کسی نزد اسکندر فرستاده پیغام داد که اگر اسکندر بکمک نیاید شکست او حتمی است. این خبر وقتی به اسکندر رسید که او در تعقیب داریوش از دشت نبرد خیلی دور شده بود. با وجود این او فوراً امر کرد سواره نظامش بایستد و چنانکه نوشته اند در این موقع خشم و غضب او را حدی نبود، چه میدید فتحی را که بچنگ آورده از دست میدهد. ولی در این احوال باز اقبال بطرف اسکندر آمد، توضیح آنکه به مازه خبر رسید که داریوش شکست خورده و فرار کرده. این خبر با وجود بهره مندی او باعث سستی وی گردیدو بر اثر آن از فشار او بمقدونیهایی که در حال اختلال بودند کاست. پارمن یُن از این سستی در ابتداء تعجب کرد ولی بعد فوراً موقع را مغتنم شمرد که از آن استفاده کند و سواره نظام تسالی را نزد خود طلبیده بآنها گفت : «ببینید این مردان که ما را سخت در فشار گذارده بودند چگونه عقب می نشینند، گویی که یخ کرده اند. این از اقبال پادشاه ماست چرا ایستاده اید؟ آیا از عهده ٔاشخاصی هم که میخواهند فرار کنند برنمیآئید؟» تسالیان این سخن را عین حقیقت تصور کرده و جرئت یافته حملات سخت بدسته ٔ مازه کردند و پس از آن عقب نشینی این سردار بزودی مبدل بفرار شد ولی چون سردار مقدونی از جهت این سستی اطلاع نداشت برای تعقیب فراریان نمیکوشید،بنابراین مازه فرصت یافت که از دجله گذشته و با بقیةالسیف دسته ٔ خود مستقیماً بطرف بابل رانده بشهر مزبور برسد. دیودور گوید که چون فرستاده ٔ پارمن یُن برگشته گفت اسکندر را از این جهت که در تعقیب داریوش است نیافته این خبر باعث قوت قلب سردار مزبور شد و او سواران تسالی را جمع و حملات شدید کرد و بر مازه که ازهمان خبر سست شده بود غالب آمد و بالاخره تمام سپاهیان پارس رو بهزیمت گذاردند و مقدونیها آنها را تعقیب کرده عده ای بسیار از فراریان عقب مانده را کشتند. عده ٔ مقتولین ایرانی را دیودور نودهزار و عده ٔ کشتگان مقدونی را پانصد نوشته ، ولی مورخ مذکور گوید که عده ٔمجروحین مقدونی بسیار بود و سردارانی مانند هفس تیون ، سنوس ، مه نیداس ، پردیکاس و بعضی دیگر جزو مجروحین بودند، بسیاری ِ کشتگان ایرانی از آنجا بود که در موقعهزیمت و گرد و خاکی که فضا را فروگرفته بود در زیر سم ستوران فراریان و تعقیب کنندگان می ماندند و بعد ازدم تیغ مقدونیها میگذشتند.
کنت کورث عدّه ٔ مقتولین ایرانی را چهل هزار وکشتگان مقدونی را سیصد نفر نوشته ولی با اینکه مورخین اسکندر اعتراف میکنند که جنگ در ابتدا سخت بود و مقدونیها هزیمت کردند و اسکندر آنها را توبیخ کرده برگردانید و از طرف دیگر پارمن یُن داشت شکست میخورد که خبر فرار داریوش رسید، چگونه میشود قبول کرد که عده ٔ کشتگان مقدونی فقط سیصد نفر بوده باشد؟ بنابراین باید این ارقام را با احتیاط تلقی کرد. آریان عدّه ٔ مقتولین ایرانی را سیصدهزار نوشته و گوید که عده ٔ بیشتری اسیر شدند ولی عده ٔ مقتولین مقدونی را صد پیاده و هزار سوار قلمداد کرده (کلیةً راجع به آریان بایددر نظر داشت که او تاریخ خود را موافق یادداشتهای آریستوبول و بطلمیوس سرداران اسکندر نوشته و مثل این است که یک تاریخ رسمی نوشته باشد). داریوش در گردونه ٔ خود بقدری سریع حرکت کرد که اسکندر نتوانست باو برسد و چنانکه مورخین اسکندر نوشته اند گرد و غبار مانعبود از اینکه مقدونیها بدانند داریوش از کدام طرف میرود. فقط گاهی صدای شلاق گردونه ران آگاهی میداد که داریوش نزدیک است. بدین منوال داریوش به رود لیکوس رسید و پس از عبور خواست پل را براندازند تا مقدونیها نتوانند از رود مزبور عبور کنند ولی بعد از قدری تأمل دید که اگر چنین کند عده ٔ زیادی از فراریان سپاه او نخواهند توانست از رودبگذرند و قربانی مقدونیها خواهند شد. این بود که گفت : «راه مقدونیها را بازگذارم بِه ْ از آن است که راه پارسیها را بربندم ». و صرفنظر از خراب کردن پل کرده بطرف اربیل شتافت و شبانه وارد این محل گردید. اسکندر که داریوش را تعقیب میکرد وقتی که بپل مزبور رسید نخواست که دیگر مقدونیها فراریان را تعقیب کنند. جهت همان بود که بالاتر ذکر شد، در اینجا تقریباً قاصد پارمن یُن به اسکندر رسیده پیغام او را رسانیده بود و اسکندر از شدت نگرانی تعقیب دشمن را کاری بیهوده تصور میکرد، بنابراین او بمقدونیها گفت : امروز شما خسته اید و اسلحه ٔ شما کند گشته و چیزی هم بشب نمانده ، وقت است که برگردیم. پس از آن که مقدونیها براه بازگشت افتادند قاصدی رسید و خبر داد که پارمن ین نیز فاتح شده اسکندر در حین مراجعت ، برخورد به دسته ای از سواره نظام ایران که در ابتداء همین که مقدونیها را دید ایستاد ولی بعد به آنها حمله کرد و در این جا جدال سختی درگرفت ، سپس این دسته از تاریکی شب استفاده کرده عقب نشست. آریان گوید (کتاب 3 فصل 5 بند5) که اسکندر پس از اینکه از فتح قشون خود مطمئن شد دوباره بتعقیب داریوش پرداخت و در کنار رود لیکوس بقشون خود استراحت داده نصف شب روانه شد و روز دیگر به اربیل رسیده دانست که داریوش در این محل نمانده و حرکت کرده. این بودکه پس از طی 600 اِستاد (20 فرسنگ ) برگشت. در این احوال پارمن ین مشغول غارت اردوی داریوش بود. چنین است شرح جدال گوگمل موافق نوشته ها و روایات مورخین عهد قدیم و اگر تفاوتهایی بین نوشته های آنها هست راجع ببعض کیفیات است ، مثلاً پلوتارک گوید که اسکندر قبل از اینکه حمله بقشون داریوش کند با تسالیان و یونانیهای دیگر مدتی حرف زد و بعد زوبین خود را بدست چپ گرفته و دست راست را بسوی آسمان بلند کرده گفت : «ای خدایان ، اگر واقعاً من پسر ژوپیتر هستم ، مرا حمایت و یونانیها را تقویت کنید». بعد کاهن و هاتف او در حالیکه لباسی سفید در بر و تاجی از زر بر سر داشت و روی اسب پهلوی اسکندر راه می پیمود رو بسربازان کرده عقابی را نشان داد که بالای سر اسکندر پرواز و او را بطرف دشمن هدایت میکرد. کنت کورث هم قضیه ٔ عقاب را ذکر کرده ولی دیودور ساکت است. و دیگر موافق روایت پلوتارک ، داریوش وقتی که خواست فرار کند ازبس عده ٔ کشتگان در اطراف گردونه اش بسیار بود چرخهای آن حرکت نکرد و داریوش مجبور شد بر اسب نشسته از میدان خارج شود. و نیز باید گفت که پلوتارک عجز پارمن ین را در مقابل مازه حمل بر سستی و ترس او کرده گوید: نمیتوان دانست که این رفتار پارمن ین از پیری او در این زمان بود یا چنانکه کالیستن عقیده داشت پارمن ین نمی توانست غرور و نخوت اسکندر را تحمل کند و بنام و افتخارات او رشک میبرد. (اسکندر، بند46-47). تعقیب داریوش بقول پلوتارک طولی نکشیده و پیغام پارمن ین به اسکندر که اگر به او کمک نرسد شکست خواهد خورد،اسکندر را مجبور کرد که بسپاه مقدونی فرمان بازگشت دهد بی اینکه جهت را به آنها گفته باشد. دیودور شرح جدال را مختصر نوشته و این نتیجه حاصل میشود که قشون ایران از ابتدا رو بهزیمت گذارده ، ولی این روایت را نوشته های مورخین تأیید نمیکند.
داریوش در اربیل : چنانکه بالاتر گفته شد داریوش در حوالی نصف شب وارد این محل گردید و چون از سرداران و سپاهیان او عده ای کثیر در اینجا جمع شده بودند آنها را خواسته گفت شکی نیست که اسکندر حالا بشهرهای نامی ایران و به ایالاتی که حاصلخیز است خواهد رفت تا غنائم بسیار برگیرد ولی من باید با قشون کم و سبک بار خود بجاهای دوردست ایران روم و در آنجا سپاهی تهیه کرده باز با اسکندر بجنگم. بگذار این ملت حریص (مقدونی و یونانی ) که از دیرگاهی تشنه ٔ خزائن من است در طلا تا گلو فرورود. از این پیش آمد باکی نیست زیرا همین ملت در آتیه طعمه ٔ من خواهد بود. تجربه ثابت کرد که تجملات و زنان غیرعقدی و خواجه سرایان جز بار گران چیزی نیستند و چون این چیزها داخل اردوی اسکندر گردد باعث شکست او خواهد شد چنانکه فقدان همین چیزها باعث غلبه ٔ او گردیده (داریوش درست فهمیده بود، ولی باید گفت که دیر بوده ). این سخنان داریوش در وهله ٔ اولی باعث افسردگی شنوندگان او گردید زیرا برای آنها محقق شد که بابل ، شوش و شهرهای نامی دیگر ایران با تمام خزائن و نفایس بدست دشمن خواهند افتاد ولی داریوش چون حال آنها را چنین دید زبان ملامت و توبیخ بگشاد و شاهانه چنین گفت : «در موقع ادبار کارهای مفید اهمیت دارد نه سخنان زیبا. جنگ را باید با آهن و مردان کاری کرد نه با طلا و خانه ها و شهرها. بالاخره تفوق با کسی است که سرباز دارد. نیاکان من هم در بدو تأسیس دولت پارس وقتی که با ادبار مواجه میشدند با همین وسائل اقبالشان بلند میگردید». پس از این سخنان یأس حضار بامیدواری مبدل گردید و داریوش از اربیل حرکت کرده داخل ماد شد و این شهر (یعنی اربیل ) پس از اندک زمانی بتصرف اسکندر درآمد، چون اینجا را انبار ثروت و ذخایر قشونی قرار داده بودند، غنایم فراوان بدست مقدونیها افتاد، ازجمله چهارهزار تالان پول نقدو لباسهای فاخر و چیزهای دیگر قیمتی بود. آریان گوید (کتاب 3 فصل 4 بند6): داریوش از اربیل از طریق کوههای ارمنستان بماد رهسپار شد زیرا تصور میکرد اسکندر ببابل و شوش خواهد رفت. علاوه بر اعضای خانواده اش و سردارانی که از جنگ بسلامت جان بدر برده بودند دوهزار یونانی اجیر بسرکردگی پارون و گلوکوس او را پیروی میکردند.
از اربیل تا تخت جمشید، حرکت اسکندر بطرف بابل : مقدونیها نتوانستند در اربیل اقامت کنند زیرا بزودی از اجساد کشتگان که در اطراف این محل پراکنده بود تعفن غریبی برخاست و باعث امراض گردید. این بود که اسکندر حرکت کرده بطرف بابل روانه شد و پس از چهار روز بشهر مِنِّس رسید، در اینجا غاری بود که از آن چشمه ٔ قیر بیرون می آمد و بابلیها قیر را برای اندودن دیوارهای شهرستان بکار میبردند. چون مازه شنید که اسکندر بطرف بابل روانه است با اولاد خود باستقبال اسکندر شتافته اظهار انقیاد کرد. این قضیه باعث خشنودی اسکندر گردید زیرا شهر بابل که استحکاماتی متین داشت بی جنگ بتصرف اسکندر درمی آمد، و دیگر چون مازه یکی از سرداران رشید داریوش بشمار میرفت و در جنگ گوگمل هم بر نام نیک خود افزوده بود اسکندر تصورمیکرد که رفتار او سرمشق سایر سرداران شده یکایک اظهار انقیاد خواهند کرد، بنابراین اسکندر خود او و اولادش را با ملاطفت پذیرفت و بعد قشون خود را بحال «حاضرجنگ » درآورده بطرف بابل رفت. مردم این شهر معظم در سر دیوارها برای تماشا جمع شده و جمعی هم از اهالی باستقبال اسکندر بیرون آمده بودند، ازجمله بَغُفَن کوتوال ارگ بابل و مستحفظ خزانه ٔ داریوش بود، این خائن برای اینکه در خدمتگذاری به اسکندر از مازه عقب نمانده باشد راه ورود اسکندررا ببابل با انواع گلها و ریاحین پوشیده با تاج گلها زینت داد و محرابهای سیمین در سر راه او از هر دو طرف بنهاد تا در آن عود و عطریات دیگر بسوزند. دنبال کوتوال اشخاصی که حامل تقدیمی و هدایای گرانبها بودند می آمدند، و پس از آنها حشمی زیاد، اسبان ، شتران وپلنگان را در قفس حرکت میدادند و بعد کاهنان بابل وشعراء و سازنده های بابلی می آمدند، کاهنان می بایست از سیر کواکب و تحولات فصول خبر دهند و چکامه سرایان و سازنده ها مدح اسکندر را بسرایند و بنوازند.
ورود به بابل : اسکندر امر کرد مردم در عقب پیاده نظام او جا گیرند، بعد با مستحفظین خود وارد شهر شده بقصر سلطنتی رفت و از فردای آن روز بمعاینه ٔ خزاین داریوش پرداخت. زیبایی شهر و آثاری که دلالت بر سوابق تاریخی این شهر میکرد بی اندازه جالب توجه اسکندر و مقدونیها گردید. اسکندر بمعبد مردوک ، خدای بزرگ بابلیها که موسوم به اساهیل بود، رفت این همان معبد بود که کوروش بزرگ آنرا تجلیل و تعمیر کرد. چون از چگونگی شهر در جای خود آنچه لازم بوده گفته شده تکرار را جایز ندانسته همین قدر گوئیم که موافق نوشته های مورخین یونانی ، بابل در این زمان دارای دیوارهای متین و محکمی بود که از خشت ساخته و با قیر اندوده بودند، ارتفاع دیوار بصد ارش و قطر آن به 32 پا می رسید چنانکه دو ارابه ٔ چهاراسبی می توانست در موقع تصادف از یکدیگر رد شود. برجهای دیوار 10 پا بلندتر از خود دیوار بود و دور محوطه ٔ شهر را در این زمان 368 اِستاد (68080 مطر) نوشته اند. تقریباً یک ربع شهر را به ساختمان خانه ها و باقی را به زراعت تخصیص داده بودند تا شهر درموقع محاصره بی آذوقه نماند. (کنت کورث ، کتاب 5 بند1). بنابراین اطلاعات باید گفت که اگر گفته ٔ هرودوت راجع بخراب شدن برج و باروهای بابل پس از شورش آن در زمان داریوش اول راست باشد پس در ازمنه ٔ بعد دیوارها واستحکامات آن از نو ساخته شده بود و این فرض هم بنظر غریب می آید زیرا چه باعث شده بود که دیوارها را خراب کنند و بعد آن را بسازند؟ بنابراین صحیحتر باید این نظر باشد که اصلاً آنرا خراب نکرده بودند، در این زمان باغهای معلق که بخت نصر برای ملکه ٔ بابل دختر هووخ شتر، شاه ماد ساخته بود و یکی از عجایب هفتگانه ٔ عالم قدیم بشمار می رفت نیز وجود داشت. این باغها در ارگ بابل واقع و روی پایه های سنگی قرار گرفته بود. روی پایه ها خاک دستی ریخته و در آن اشجار بسیار کاشته بودند. و بمرور اشجار مزبور بقدری برومند شده بود، که هشت ارش قطر و پنج پا ارتفاع داشت. اسکندر در این شهر نسبةً بیش از سایر جاها توقف کرد. و کنت کورث گوید: «جایی به این اندازه برای حفظ اطاعت نظامی مضر نبود، زیرا اخلاق بابلیها بقدری فاسد بود که از هیچ چیزبرای تحریک شهوات نفسانی مضایقه نمی کردند و مردان بابلی در ازای وجهی که به آنها داده می شد، علانیه زنان و دخترانشان را به فحشاء تشویق می کردند. بابلیها درمجالس بزم شراب بسیار می آشامند و در حال مستی مرتکب اعمال قبیحه می شوند. در ابتداء زنان آنها باحجب اند ولی دیری نمی گذرد که شروع بکندن لباس رویی کرده سینه های خود را نشان می دهند و پس از آن بمرور هر گونه حجب و حیا را به یک سو نهاده و برهنه گشته مرتکب کارهای نکوهیده و زشت می شوند. تصور نرود زنان بدعمل دارای چنین اخلاقی می باشند، زنان و دختران خانواده های ممتاز نیز این نوع اعمال قبیحه را از شرایط ادب می دانند.مقدونیها سی وچهار روز در چنین شهری ماندند و بر اثراین توقف قشونی که فاتح آسیا بود، سست گردید چنانکه اگر مخاطره ای روی می داد در مقابل آن ضعیف می بود ولی در این احوال پسر آندرومن از اروپا وارد شده قشونی تازه نفس به عده ٔ شش هزار نفر پیاده نظام و پانصد سوار مقدونی (دیودور گوید ترالیانی ) و ششصد نفر سوار تراکی با خود آورد. با این سردار پنجاه نفر نوجوان مقدونی که از خانواده های درجه ٔاول بودند، نیز آمده بودند و قرار شد که اینها در دربار اسکندر خدمت کنند، تا بعدها دارای مشاغل عمده گردند». پس از آن اسکندر به تهیه ٔ حرکت از بابل مشغول گردید و با این مقصود آگاتن را کوتوال ارگ بابل کرده و ساخلوی مرکب از هفتصدنفر مقدونی و سیصد نفر سپاهی اجیر به وی داد. مه نه تس وآپّولودور را رئیس قوای بابل و کیلیکیه کرده هزار تالان به آنها داد تا هر قدر بتوانند سپاهیان خارجی اجیر کنند و نیز در این موقع مازه را بایالت بابل و آس کل ِپیودور را به ریاست مالیه برقرار کرده و بغفن را که ارگ بابل را تسلیم کرده بود در موقع حرکت همراه خود برد. هم در این موقع ایالت ارمنستان به میثرن ، که سارد را بی جنگ به اسکندر تسلیم کرده بود، رسید. از خزانه ٔ بابل به حکم اسکندر بهر سوار مقدونی 600 و به هر یک از سواران مردمان متحد 500 و به هر کدام از سپاهیان پیاده نظام 200 درهم دادند، بسپاهیان غیریونانی و مقدونی حقوق دوماهه ٔ آنها پرداخته شد (چون موافق ارقامی که مورخین یونانی راجع بعده ٔ نفرات قشون اسکندر ذکر کرده اند و بالاتر گذشته قشون مقدونی در این زمان تقریباً به پنجاه هزار نفر می رسیده از این قرار پولی که از خزانه ٔ بابل بقشون تقسیم شده تقریباً به 12 میلیون و نیم فرانک طلا یا 62 میلیون و نیم ریال بپول کنونی بالغ بوده ). پلوتارک راجع به وقایع این زمان گوید (اسکندر، بند49) اسکندر در ایالت همدان بچاهی برخورد که از آن جویباری از آتش جاری بود و دید چشمه ای از نفت روان است و در نزدیکی چاه مزبور از این مایع دریاچه ٔ بزرگی تشکیل شده. نفت شباهت زیادبه قیر دارد و بقدری زود محترق میشود که قبل از اینکه آتش به آن برسد مشتعل می گردد. خارجیها برای اینکه ماهیت نفت را باسکندر بفهمانند کوچه ای را که بقصر میرفت (باید مقصود یکی از کوچه های بابل باشد) با نفت بیالودند و بعد شبانه همین که آتش را بیک سر کوچه نزدیک کردند، در یک لحظه سرتاسر کوچه را شعله های آتش فروگرفت. در میان خدمه ٔ اسکندر شخصی بود آتنوفان نام که او را در حمام مالش میداد. جوانی هم استفانوس نام جزو خدمه ٔ اسکندر بود که خوب میخواند ولی کریه المنظر و مضحک بود. روزی آتنوفان به اسکندر گفت : بدن این حیوان را نفت بمالیم ، اگر مشتعل شد و نتوانستیم آنرا خاموش کنیم ، معلوم خواهد شد که اثرات آن حیرت انگیز است و چیزی در مقابل آن مقاومت نمی کند. جوان راضی شد چنین کنند و همین که نفت را آتش زدند، مشتعل گشت و جوان آتش گرفت. اسکندر از مشاهده ٔ این قضیه متوحش گردید و اگر چه چند نفر که با ظروفی پر از آب نزدیک بودند، بخاموش کردن نفت پرداختند، با وجود این با زحمت بسیار توانستند آنرا خاموش کنند و این جوان در مدت تمام عمر مریض بود. بعد پلوتارک گوید که قعر زمین های بابل از این آتشها مملو است و غالباً دیده می شود که دانه ٔ جو بخودی خود چند دفعه به هوا می جهد، گویی که به واسطه ٔ تحریک این موجود آتشین زمین دارای چیزی مانند یک نوع نبضی است (افسانه بنظر می آید).
احوال یونان : در این جا مقتضی است موقتاً ذکر وقایع ایران را موقوف و معلق داشته نظری بیونان بیفکنیم. چنانکه بالاتر گفته شد، یونانیان از تسلط اسکندر بر یونان باطناً متنفر بودند، ولی چون نمی توانستند از عهده ٔ او برآیند، توجه خود را بوقایع ایران معطوف داشته همواره انتظار می کشیدند که شکستی باسکندر در ایران وارد آید و یونانیها هم علم مخالفت برافراشته آزادی سابقشان را از نو بدست آرند. وقتی که در ایسوس ، داریوش پشت اسکندر را گرفت و این خبر در یونان منتشر گشت باعث امیدواری یونانیها گردید، چه یقین حاصل کرده بودند که قوای اسکندر در این جا مضمحل خواهد گشت. بنابراین ازفرط شعف نتوانستند حسیات خود را که بر له ایران و بر علیه اسکندر بود پنهان دارند، خود اسکندر هم باین معنی کاملاً پی برده بود و میدانست که یونان تا زمانی ساکت خواهد بود که شکستی برای او در ایران رو ندهد و مکرر این نکته را بسرداران خود گوشزد می کرد. پس ازجنگ ایسوس با وجود شکست قشون داریوش امید یونانیها بیأس مبدل نگشت ، زیرا باین عقیده بودند که با وجود این شکست ، ممالکی که برای ایران مانده بقدری وسیع و پرجمعیت است و خزانه ٔ ایران بقدری معمور، که داریوش میتواند شکست های خود را جبران کند، اگرچه این حسیات یونانیها نسبت بایران در این موقع از منافع مشترک ناشی شده بود، ولی این نکته را نیز باید در نظر داشت ، که یونانیها بهمجواری خود با ایران و روابط خوب یا بدی ، که با آن در مدت دو قرن تمام داشتند، عادت کرده بودند. دربار ایران از زمان مراجعت خشیارشا از اروپا، از تسخیر یونان منصرف شده بود و دول یونانی هم خو کرده بودند به اینکه در امور داخلی خودشان پای ایران را به میان کشیده از خزانه ٔ سرشار آن متمتع گردند. با تسلط اسکندر بر یونان نه استقلال آن محفوظ می ماند و نه فوایدی که یونانیها از ایران حاصل می کردند تأمین می شد. این بود که یونانیها می خواستند به همان وضعسابق برگردند و در انتظار وقایعی بودند که آنها را به مقصودشان برساند. از دول یونانی ، چنانکه معلوم است ، دولت تِب بیش از همه طرفدار ایران بود، بهمین جهت اسکندر این دولت را از بیخ و بن برافکند، پس از آن اسپارت بیش از دول دیگر یونان با نظر بد به تسلط اسکندر در یونان و فتوحات او در مشرق می نگریست ، چنانکه در موقع عزیمت اسکندر به آسیا حاضر نشد سپاهی برای اسکندر تهیه کند و بعد هم از فتوحات اسکندر بیش از همه متألم می شد. بر اثر چنین حسیات بالاخره اسپارت نتوانست مانند سایر دول یونانی ساکت بماند و علم طغیان بر ضد اسکندر برافراشت.
شرح واقعه چنین است : دیودور گوید (کتاب 17 بند 62 - 63): در این سال (یعنی سال سوم از المپیاد صد و دوازدهم ، که مطابق 331 ق.م. میشود) خبر جدال اربیل در یونان منتشر شد و شهرهای بسیار که با نظر بد ببزرگ شدن مقدونیه می نگریستند هنوز امیدوار بودندکه مادامی که کارهای پارس بکلی یأس آور نشده آزادی سابق را از نو بدست آرند. اینها تصور می کردند که داریوش به آنها پول خواهد داد، تا عده ٔ بسیار سپاهی اجیربطلبند و می پنداشتند که اسکندر نخواهد توانست قوای خود را تقسیم کند و نیز یقین داشتند که اگر پارس از پای درآید یونان به تنهایی نخواهد توانست استقلال خودرا محفوظ دارد. در این اوضاع و احوال تراکیه هم شورش و یاغیگری را در یونان تقویت میکرد زیرا ممنن حاکم آن ولایت که جاه طلب و دارای قشونی بود، اهالی تراکیه را بشورش میخواند و همین که مردم بتحریک او علم مخالفت برافراشتند، ممنن لشکری نیرومند بحرکت آورد و به اسکندر اعلان جنگ کرد. آن تی پاتر (نایب السلطنه ٔ مقدونیه در غیاب اسکندر) فوراًبا قشونی بقصد ممنن بتراکیه رفته با او در جنگ شد. در این احوال اسپارتیها، که در انتظار موقعی مناسب بودند تا بر اسکندر بشورند، پنداشتند که موقع پس گرفتن آزادی یونان دررسیده. آتنی ها، چون از تمام یونانی ها بیشتر مورد احترام اسکندر شده بودند، حرکت نکردند،ولی قسمت بیشتر پلوپونسی ها و نیز مردمان دیگر بطرف لاسدمونیها رفته قرار دادند که هر شهر بتناسب جمعیتش سپاه بدهد. بدین طریق سپاهی که از جوانان رشید ترکیب یافت ، عبارت بود از 20 هزار پیاده و 10 هزار سواره.لاسدمونیها در رأس این اتحاد واقع شدند و پادشاه آنها، که آژیس نام داشت فرمانده این قشون گشت. همین که آن تی پاتر خبر اتحاد یونانیها را شنید در تراکیه دست از جنگ برداشته بپلوپونس ملحق شدند و عده ٔ سپاه او بچهل هزار نفر رسید. بعد جنگی بزرگ روی داد و آژیس در حین کارزار کشته شد. لاسدمونیها مدتی با ابرام جنگیدند ولی چون متحدین آنها شکست خوردند، بالاخره آنها هم بطرف اسپارت عقب نشستند. در این جدال تلفات لاسدمونیها و متحدین آنان 5300 نفرو عده ٔ کشتگان مقدونی 3500 نفر بود. مرگ آژیس در احوالی مخصوص روی داد. توضیح آنکه بر اثر دفاع درخشان و جراحتهای بسیار که تماماً از پیش باو وارد آمده بود، سربازانش خواستند او را باسپارت برند. آژیس در ابتدا راضی شد، ولی بعد که دید دشمن او را تعقیب میکندو محال است که بدست دشمن نیفتد، بسربازان خود گفت «زود مرا گذارده بروید و حیات خودتان را برای خدمت بوطن حفظ کنید». پس از آن سلاح خود را پوشید و یک زانو بزمین زده با دشمن جنگید و با نیزه چند نفر را بخاک انداخت تا بالاخره افتاد و جان بداد. مدت پادشاهی او نُه سال بود. کنت کورث اطلاعاتی میدهد که دیودور متعرض آن نشده است. او گوید (کتاب 6 بند1) بعد از مرگ نابهنگام ممنن ، آژیس با فرناباذ و اوتوفردات سرداران پارسی ملاقاتی کرد و از آنها سی تالان نقره و ده تری رِم گرفت و این کشتیها را با برادر خود آژزیلاس بطرف جزیره ٔ کریت فرستاد. اهالی آن بعضی با اسپارتیها و برخی با مقدونیها بودند. در همان اوان او رسولانی بدربار داریوش گسیل داشته خواهش کرد پولی بیشتر با عده ای از سفاین باختیار او بگذارند تا بجنگ ادامه بدهد.
جدال ایسوس که بشکست داریوش منتهی شد لاسدمونیها رامأیوس نکرد زیرا اسکندر چون میخواست دشمن خود را تعقیب کند بیشتر داخل ممالک ایران میشد و از طرف دیگرعده ای از یونانیهای اجیر پس از جدال مزبور دستگیر نشدند، و چون بیونان مراجعت کردند آژیس آنها را بخدمت خود اجیر کرد و بوسیله ٔ آنها غالب شهرهای کریت را بتصرف آورد. بعد مورخ مذکور باغیگری ممنن سردار اسکندر را در تراکیه شرح داده گوید، آن تی پاتر، همین که در تراکیه خبر وقایع لاسدمون را شنید، بنحوی که مقدور بودبا تراکیها کنار آمده بجنگ خاتمه داد و عازم یونان شد و همان وقت قاصدی فرستاد، تا اسکندر را از وقایع یونان مطلع دارد. این قاصد در باختر به اسکندر رسید،یعنی وقتی که جنگ با لاسدمونیها و متحدین آنان خاتمه یافته و آژیس در آرکادی کشته شده بود. توضیح آنکه اسکندر مدتی قبل از آن از قیام لاسدمونیها اطلاع یافته بود به آم فوتر سردار خود نوشته بود، با بحریه ٔ قبرس و فینیقیه بآب های پلوپونس برود و سه هزار تالان پول با خود ببرد، که به آن تی پاتربرای مخارج لازمه برساند، زیرا او میدانست که اگر لاسدمونیها موفق شوند، چه اثراتی این بهره مندی در آتیه خواهد داشت. در جنگ مزبور، در بادی امر لاسدمونیها پیشرفتهایی داشتند زیرا در جدالی با آن تی پاتر در نزدیکی کراژ قلعه ٔ مقدونی لاسدمونیها بهره مند شدند و آواز آن یونانیهای بیطرف را هم بهیجان آورد. فقط شهر مگالوپولیس در پلوپونس نظر بهمراهی هایی که فیلیپ با آن کرده بوده حرکت نکرد. بعد کنت کورث جنگ قطعی آن تی پاتر را با آژیس شرح داده گوید جدالی شد که با وجود فزونی عدّه ٔ مقدونیها مدتی معلوم نبود بهره مندی با کی خواهد بود و حتی در ابتداء، که در معبری جنگ میشد، تفوق با لاسدمونیها بود ولی پس از آن که مقدونیها عقب نشستند و لاسدمونیها آنها را تعقیب کردند و جنگ در دشت دنباله یافت ، مقدونیها از فزونی خود استفاده کردند. با وجود این جنگ بقدری سخت بود که تا آن زمان کسی چنان جدالی را بخاطر نداشت. لاسدمونیها برای حفظ افتخارات گذشته ٔ خود جنگ می کردند و مقدونیها برای افتخارات حاضره. آژیس رشادتهای محیرالعقول کرد، ولی چون بواسطه ٔ اسلحه و قد بلند و نیز از جهت حملات شجاعانه ٔ خودنمایان بود، مقدونیها باران تیر بر او باریدند. در ابتداء او بوسیله ٔ سلاح و مخصوصاً سپرش ضربتها را بی اثر میگذاشت ، تا آنکه بالاخره با نیزه زخمی به ران او زدند و خون فوران کرد. بعد مورخ مذکور روایت دیودور را تکرار کرده گوید، وقتی که آژیس ، با وجود زخمهای بسیار بمقدونیها حمله کرد، اینها از ترس شجاعتهای او جرئت نداشتند به وی نزدیک شوند و از دور او را هدف تیر و زوبین و غیره قرار داده بودند، ولی او این آلات قتاله را گرفته بطرف مقدونیها پرتاب میکرد، تا آنکه بالاخره زوبینی بسینه اش آمد و او آنرا بیرون کشیده لحظه ای سر خود را بر سپرش نهاد و بعد دیری نگذشت ، که ازشدّت فوران خون بیجان گشت. پلوتارک نوشته (آژیس ، بند4) که آژیس پسر آرخی داموس و نوه ٔ آژزیلاس بود (همان آژزیلاس که سفر جنگی به آسیای صغیر در زمان اردشیر دوم کرد) مورخ مذکور او را بسیار ستوده. این شخص بگفته ٔ پلوتارک میخواسته از انحطاط روزافزون اسپارت جلوگیری کرده آنرا باخلاق و عادات و مقام سابقش برگرداند و در جنگی که با آن تی پاتر در نزدیکی مگالوپولیس کرده کشته شده. جنگ مزبور چنانکه مورخین قدیم نوشته اند، قبل از جنگ گوگمل خاتمه یافته و بنابراین باید گفت که مقدمات قیام لاسدمون بر اسکندر قبل از جنگ ایسوس (333 ق.م.) شروع گشته و تقریباً در آبان (نوامبر) 331 ق.م. خاتمه یافته. این معنی مخصوصاً جلب توجه میکند، چه دربار ایران کمکهایی که مقتضی بوده به لاسدمونیها نکرده والاّ به دادن سی تالان نقره (360 هزار ریال تقریباً) و ده کشتی نمی بایست اکتفا کرده باشد. این رفتار هم باعث حیرت است و جهت آن معلوم نیست. اگر کیفیات جنگ را در نظر گیریم ، بخوبی دیده میشود که مقدونیها، با وجود فزونی عده شان وبا وجود اینکه اسکندر سه هزار تالان برای آن تی پاتر فرستاده بود باز با اشکال توانسته اند لاسدمونیها را مغلوب کنند و ظن قوی اینست که اگر پول وافری دربار ایران به اهالی لاسدمون میرساند عدّه ٔ متحدین لاسدمون بیشتر میبود و آن تی پاتر از عهده ٔ آنان برنمیآمد، و چون شورش بتمام یونان سرایت میکرد اسکندر نمیتوانست در آسیا بماند. این خبر، که اسکندر سه هزار تالان برای آن تی پاتر فرستاده ، نیز جالب توجه است زیرا قبل از جنگ گوگمل اسکندر بر خزاین عمده ٔ ایران در بابل و شوش و تخت جمشید (پرس پلیس ) هنوز دست نیافته بود، لذا این وجه قسمتی از ذخایر سارد، دمشق و این نوع شهرهای ممالک ایران بوده.
حرکت اسکندر بطرف شوش : اسکندر از بابل بطرف شوش رهسپار شد و پس از شش روز طی مسافت وارد ولایتی گردید، که بقول کنت کورث ساتراپن نام داشت. دیودور اسم این ولایت را سیت تاس نوشته و این نام مصحف همان سی تاکس یا سی تاس است ، که بالاتر کراراً ذکری از آن شده. چون ولایت مزبور بسیار حاصلخیز و غنی بود، اسکندر در این جا توقف کرد و از ترس اینکه مبادا سپاهیان او در میان وفور نعمت سست شوند، مسابقه هایی برای آزمایش مردانگی و کفایت قرار داد. هر کس مسابقه را میبرد رئیس هزار نفر سپاهی میگشت . از این ببعد تقسیمات قشون مقدونی تغییر کرد، زیرا هر یک از افواج مقدونی تا این زمان مرکب از 500 نفر بود و داشتن ریاست فوج منوط بابراز مردانگی و لیاقت نبود، بعد اسکندراصلاحات دیگری نیز در قشون کرد، توضیح آنکه تا این زمان سواره نظام نظر بقومیت سواران بقسمت هایی تقسیم میشد، قسمت ها از یکدیگر جدا بود و هر کدام رئیسی از خود داشت (ترتیب قوای چریکی ایران در ازمنه ٔ گذشته ). اسکندر اعلام کرد، پس از این رؤساء قسمتها کسانی خواهند بود که او معین میکند، نه اشخاصی که از محل ها آمده اند. سابقاً در موقع حرکت قشون شیپور حرکت میدمیدند، و چون ممکن بود از جهت همهمه یا اضطراب ، صدای شیپور شنیده نشود، اسکندر قرار داد که من بعد مناری از چوب بالای خیمه ٔ او برپا کنند و علامت حرکت در شب آتش باشد و در روز دود. پس از آن اسکندر بطرف شوش رفت و روز بیستم حرکت از بابل بآن شهر رسید. والی آن آبولِت نام ، پسرش را باستقبال اوفرستاد و وعده کرد خزائن این شهر نامی را تسلیم کند. آریان نوشته فیلوکسن نامی هم ، که پس از جدال اربیل بحکم اسکندر بشوش رفته بود، با پسر والی باستقبال او آمد و گفت که خزانه ٔ شوش در اختیار اسکندر است. اسکندر پسر جوان والی را باملاطفت پذیرفت و براهنمایی او بکنار رود خوآسپ رسید. این رود را حالا کرخه نامند. در کنار رود مزبور خود والی با هدایای گرانبها باستقبال آمد و در میان تقدیمیها، هدیه ای که مخصوصاً جلب توجه میکرد شترهای دوکوهانه ٔ تندرو و نیز دوازده فیل بود که داریوش برای جنگ با مقدونیها خواسته بودو حالا نصیب اسکندر شد. در شوش اسکندر خزانه ٔ داریوش را تصرف کرد. روایات درباب مقدار ذخایر آن مختلف است ، دیودور گوید (کتاب 17 بند66): چهل هزار تالان شمش طلاو نقره بود و نه هزار تالان پول مسکوک طلا (دریک ). چون دیودور معین نکرده ، که مقدار شمش طلا چه بود، نمیتوان مقدار ذخایر خزانه ٔ شوش را معلوم کرد. با وجود این ، اگر تمام شمش ها را نقره بدانیم باز مقدار ذخایر مزبوره بپول کنونی به 724 میلیون فرانک طلا یا سه میلیارد و ششصد و بیست میلیون ریال بالغ میشود (این حساب حداقل است )، ولی بعض نویسندگان جدید مقدار ذخایر نقدی خزانه ٔ شوش را هفتادمیلیون لیره ٔ انگلیسی معین کرده اند، که تقریباً نصف مبلغ مذکور میباشد (ر.و. راجرز، تاریخی از ایران قدیم ص 330) . این ذخایر را بقول دیودور از ازمنه ٔ قدیم جمع کرده بودند تا در مواقع بلیات سخت بمصرف برسانند. کنت کورث مقدار ذخایر خزانه را پنجاه هزار تالان نوشته ، که تقریباً همان مبلغ میشود. (کتاب 5 بند2). پلوتارک گوید (اسکندر، بند51) که این ذخیره چهل هزار تالان نقره ٔ مسکوک بود و اشیاء نفیسه و پارچه های ارغوانی اعلی بوزنی معادل پنج هزار تالان. پارچه ها را در مدت 190 سال جمع کرده بودند و با وجود این از درخشندگی آنها نکاسته بود. مورخ مذکور علاوه کرده که رنگ سرخ این پارچه ها را از عسل و رنگ سفید را از سفیدترین روغن ساخته اند (حساب حداقل با روایت پلوتارک موافقت دارد)، بعدپلوتارک از قول دی نن گوید: شاهان پارس برای اینکه نشان دهند که ممالک تابعه ٔ پارس تا کجا کشیده ، آب رودنیل و ایستر (دانوب ) را آورده در خزانه میگذارند. آریان نوشته که فقط مقدار نقره به پنجاه هزار تالان میرسید. (کتاب 3 فصل 6 بند2) .
در شوش اسکندر خواست بر تخت شاهان ایران نشیند و چون قامت او کوتاه و پله های تخت بلند بود، پاهایش به پله ٔ آخری نرسید ویکی از غلام پیشخدمتان اسکندر دویده میزی آورد، تا پاهای او روی آن قرار گیرد. یکی از خواجه سرایان داریوش چون این وضع را دید، زار بگریست و اسکندر جهت آنراپرسید، او جواب داد که روی این میز داریوش غذا صرف میکرد و من وقتی که دیدم این میز مقدس بازیچه شده نتوانستم از گریه خودداری کنم. اسکندر از این سخن خجل شد و گفت میز را برگیرند، ولی فیلوتاس مانع شده چنین گفت : «ای پادشاه ، برحذر باش از اینکه چنین کنی ، بعکس این پیش آمد را که میز غذای دشمنت را در زیر پا داری ، بفال نیک بگیر». دیودور گوید که فیلوتاس گفت : «ای پادشاه ، در این امر توهینی نیست ، زیرا بحکم تو این کار نشده ، بل روح خیری آن را الهام کرده ». اسکندر این گفته را بفال نیک گرفته امر کرد میز را روی پله بگذارند. آریان گوید (همانجا) اسکندر در قصر شوش مقداری بسیار اشیاء گرانبها یافت ، ازجمله دو مجسمه ٔ هارمودیوس و اریستوگی تون بود که از مفرغ ساخته بودند و خشیارشا این مجسمه ها را از آتن فرستاد. راجع باین خبر دیودور و پلوتارک و کنت کورث ساکت اند، چنانکه کنت کورث گوید (کتاب 5 بند2): وقتی که اسکندر در شوش توقف داشت و البسه و پارچه های ارغوانی فراوان از مقدونیه برای او فرستادند و او پارچه ها را با زنهایی که آنرا بافته بودند، نزد سی سی گامبیس مادر داریوش فرستاده پیغام داد که اگر این لباسها پسند او باشد بنوه های خود (یعنی دختران داریوش ) این صنعت را بیاموزد و تعلیم دهد، که این نوع لباسها بافته و ساخته هدیه کنند، ملکه ، همین که این بشنید بگریه افتاد. فرستادگان برگشته قضیه را باطلاع اسکندر رسانیدند و او نزد ملکه رفته چنین گفت : «مادر! لباسی که من در بر دارم ، نه تنها هدیه ٔ خواهران من است ، بل خود آنها این هدیه را بافته اند. عادات ما مرا باشتباه انداخت و تو نباید جهالت مرا حمل بر اهانت کنی. تصور میکنم که اگر من از عادات ملت تو آگاه باشم ، از رعایت آن کوتاهی نکنم ، مثلاً میدانم که موافق عادت شما پسر نمیتواند در حضور مادرش بی اجازه بنشیند و بنابراین هر زمان که من نزد تو آمده ام ، پیش تو ایستاده ام تا تو بمن اشاره کرده ای بنشینم ، چه بسا اتفاق افتاده که تو خواسته ای در پیش من زانو بزمین زنی و من از آن مانع شده ام و تو را هم مانند المپیاس مادر می خوانم ». چنانکه بیاید، وقتی که اسکندر عازم پارس شد، ملکه مادر داریوش و اطفال او را در شوش گذاشت و سپرد که بپسر داریوش زبان یونانی آموزند. جهت اینکه خانواده ٔ داریوش را اسکندر با خود بپارس نبرده پائین تر معلوم خواهد شد. خلاصه آنکه او نخواسته که مادر داریوش شاهد شقاوتهای مقدونیها در پارس باشد. درباره ٔ والی شوش که شهر را با قلعه ٔ محکم آن به اسکندر تسلیم کرد دیودور گوید (کتاب 17 بند65): بعض مورخین به این عقیده اند که او برحسب امر نهانی داریوش این کار کرد و بعد می افزایند که چون داریوش می خواست فرصت یافته قشون جدیدی برای جنگ با اسکندر تدارک کند پنداشت که اگر شهرهای معظم ایران با ذخایر آن به دست اسکندر افتد او پس از یافتن چنین ثروتهایی در عیش و نوش فرورفته از تعقیب شاه منصرف خواهد شد و داریوش به مقصود خود خواهد رسید. پس از توقف چندروزه در شورش اسکندر عزیمت پارس کرد و آرخه لائوس را با ساخلوی مرکب از هزار نفر در شوش گذاشته کوتوالی (دژبانی ) ارگ را به کسِنوفیل داد، کالی کرات مستحفظ خزانه گردید و آبولت که شوش را تسلیم کرده بود بسمت والی خوزستان باقی ماند.
حرکت اسکندر بطرف پارس : پس از حرکت از شوش اسکندر چهار روز راه پیموده به رود پاسی تیگریس رسید. یونانیها نوشته اند که سرچشمه ٔ این رود در کوهستان اوکسیان واقع و طرفین این رود به مسافت پنجاه اِستاد (تقریباً 9250 ذرع ) پر از جنگل است. این رود چون از بلندیها بپستی ها می ریزد، آبشارهایی بوجود می آورد و بعدداخل جلگه شده ملایم حرکت می کند. در اینجا عمق آن بقدری است که قابل کشتی رانی است و پس از آنکه 60 اِستاد طی مسافت کرد بخلیج پارس میریزد. از توصیفی که کرده اند معلوم است که این رود همان رود کارون است. و نیز این اطلاع بدست می آید که پارسیهای قدیم این رود را پَس ِتیگر (یعنی پس دجله ) می نامیدند زیرا چنانکه از کتیبه ٔ بیستون داریوش معلوم است دجله را پارسیهای قدیم تیگر می گفتند (کتیبه های بیستون چ موزه ٔ بریطانیائی ، ستون 1 بند 18) . اگرچه دیودور اسم این رود را تیگر نوشته ولی از روایت آریان (کتاب 3 فصل 6 بند3) و کنت کورث (کتاب 5 بند3) معلوم است که اشتباه کرده و پَس ِ تیگرَ صحیح است. بعد اسکندر با نه هزار نفر پیاده و سپاهیان اجیر یونانی و سه هزار نفر تراکی داخل ولایت اوکسیان شد. محققین این مردم را با خوزها تطبیق و خود ولایت را چنین توصیف کرده اند: از شوش تا پرس پولیس (تخت جمشید)، راه از جلگه ٔ بزرگی که به بلندی پنج هزار پاست میگذرد و در میان شوش وتخت جمشید زنجیره های کوههای بلند واقع است ، در بعض جاها بلندی این کوهها به 14 هزار پا میرسد. چون راه مزبور از معبر تنگی میگذرد که عبور از آن بسیار مشکل است و بعلاوه این راه را دره ها، پرتگاهها و رودهای بزرگ و کوچک قطع میکند، طی کردن این راه خصوصاً در موقع زمستان بسیار دشوار است تا چه رسد باینکه قشونی رادر این موقع از این راه حرکت دهند، ولی از آنجا که اسکندر میخواست خود را زودتر بپایتخت هخامنشی رسانیده خزائن آنرا تصرف کند و بتلافی قشون کشی خشیارشا بیونان انتقام از ایرانیها بکشد این راه دشوار را پیش گرفته فرمان حرکت بقشون خود داد و حال آنکه میتوانست بهمدان رفته از آنجا عازم پارس شود.
باری اسکندر با نه هزار نفر پیاده و سپاهیان اجیر یونانی و سه هزار نفر تراکی داخل ولایت اوکسیان شد . این ولایت در همسایگی شوش واقع است و تا مدخل پارس امتداد مییابد و بین آن و سوزیان (یعنی خوزستان ) معبری است تنگ. ماداتِس (دیودور اسم او را مادِتِس نوشته ) حاکم این ولایت تصمیم کرد خیانت به داریوش نکند و بجنگد ولی کسانی که از محلهای این ولایت اطلاع داشتند به اسکندر راهی نشان دادند که بوسیله ٔ آن ممکن بود مقدونیها بلندیهایی رااشغال کنند و بر دشمن مسلط باشند. بنابراین اسکندر هزاروپانصد نفر سپاهی اجیر و هزار نفر آگریانی به تُرُن داده امر کرد بعد از غروب آفتاب حرکت کند و خود او در پاس سوم شب حرکت کرده از تنگ در طلیعه ٔ صبح گذشت و شهر را محاصره کرد. زمین ناهموار، از سنگهای درشت و ریز پوشیده بود، محصورین تگرگ تیر بر محاصرین می باریدند و سپاهیان مقدونی باشکالات برمیخوردند ولی خردخرد پیش میرفتند و اسکندر که در صف اول بود بمقدونیها میگفت پس از تسخیر آنهمه شهرهای نامی ، آیا سرخ نخواهید شد که در جلو این قلعه ٔ ضعیف مکث کنید؟ در این احوال محصورین اسکندر را هدف تیرهای خود قرار دادند و هرچند سربازانش اصرارکردند که اسکندر از این موقع خارج شود او نپذیرفت ، بالاخره سربازان از سپرهاشان سنگری برای او ترتیب دادند.
محاصره بطول انجامید تا آنکه تُرُن با سپاهیان خود بالای ارگ پدید آمد و پارسیها از پس و پیش بین دو مخاطره واقع شدند، از این زمان پارسیها سست گشتند. مقدونیها قوت قلب یافته حملات سخت کردند و بالاخره بعض پارسیها پا فشرده کشته شدند و عده ای بسیار فرار کرده به ارگ پناهنده گشتند. پس از آن پناهندگان سی نفر انتخاب کرده نزد اسکندر فرستادند تا برای آنها امان بخواهد، اسکندر جواب رد داده گفت امانی برای آنان نیست. در این احوال پناهندگان ارگ کسانی بشوش فرستاده به سی سی گامبیس ، مادرداریوش متوسل شدند که او در نزد اسکندر شفاعت کند، بخصوص که ماداتس ، برادرزاده یا خواهرزاده ٔ ملکه را ازدواج کرده بود و از خویشان داریوش محسوب میشد. ملکه در ابتداء نخواست در این قضیه دخالت کند زیرا ملاحظه داشت از اینکه اسکندر پندارد که ملکه از ملاطفت اسکندر سؤاستفاده میکند، ولی پس از اصرار بسیار از طرف محصورین بالاخره نامه ای به اسکندر نوشته اولاً معذرت خواست از خواهشی که میکند و بعد عفو او را نسبت به ماداتس که خویش ِ ملکه و مورد محبت وی بود درخواست کرد.اسکندر بر اثر این شفاعت نه فقط ماداتس را عفو کرد بل تمام اسراء و محصورینی را که تسلیم شده بودند از دادن مالیات معفو داشت. شهر هم سالم ماند و اهالی اجازه یافتند به زراعت پرداخته از دادن باج بدولت معاف باشند.
شرحی که ذکر شد موافق روایت کنت کورث است (کتاب 5 بند3)، ولی آریان گوید (کتاب 3 بند17): اوکسیان مردمی بودند که بشاهان پارس باج نمیدادند. اینکه سهل است شاهان مزبور وقتی که میخواستند از این معبر تنگ و این کوهها عبور کنند برای حفظ امنیت بروساء این مردم انعام و خلاعی میدادند بنابراین وقتی که اسکندر خواست از این جا بگذرد، کس نزد او فرستاده خواستند که او هم مانند شاهان رفتار کند. اسکندر این پیشنهاد را نپذیرفت و کسی از خود اوکسیان به اسکندر راهنمایی کرد که چگونه پشت دشمن را بگیرد. او چنین کرد یعنی خودش از پیش حمله برد و کراتر از پس ، بدین موال اسکندر از معبر گذشته کشتاری راه انداخت و خود مردم مزبوررا باج گزار کرد. باجشان عبارت بود از صد اسب و پانصد رأس مال بنه و سی هزار گوسفند و میش و غیره. مورخ مذکور راجع به این مردم گوید که نه نقره را میشناسندو نه با زراعت آشنا هستند. آریان در خاتمه از قول بطلمیوس بوساطت ملکه اشاره کرده. دیودور (کتاب 17 بند67) بطور اختصار نوشته که اسکندر جاهایی را که مشرف بر قلعه بود گرفت و محل را تسخیر کرد، دیگر نه بوساطت ملکه اشاره کرده و نه باینکه این مردم بشاهان باج نمیدادند. در خاتمه راجع به اوکسیان باید گفت که بعض محققین مانند آندره آس اوکسیان را یونانی شده ٔ خوزیان میدانند.
اسکندر در دربند پارس : پس از مطیع کردن اوکسیان اسکندر قشون خود را بدو قسمت تقسیم کرد. پارمن ین رااز راه جلگه (یعنی از راه رامهرمز و بهبهان کنونی ) بطرف پارس فرستاد و خود با سپاهیان سبک اسلحه راه کوهستانی را که بدرون پارس امتداد مییابد پیش گرفت ، زیرا میخواست قوه ای که پارسیها در این راه تدارک کرده بودند در پشت مقدونیها سالم نماند. در اینجا اسکندر غارت کنان پیش رفت تا روز سوم وارد پارس شد و روز پنجم بدربند پارس رسید تا اینجا 113 میل یا تقریباً 31 فرسنگ راه پیموده بود. بعض مورخین یونانی این موقع رادروازه ٔ پارس و برخی دروازه ٔ شوش نوشته اند و نویسندگان اروپایی بیشتر دروازه ٔ پارس گویند. بهر حال چنانکه اسم آن مینماید این محل معبری است تنگ که از پارس بشوش هدایت میکند و چنانکه مورّخین یونانی توصیف کرده اند باید کوه گیلویه ٔ کنونی باشد این موقع را آری ُبرزَن رشید با 25 هزار سپاهی اشغال کرده و منتظر بود که اسکندر با قشونش وارد معبر شود تا جنگ را شروع کند. آریان نوشته که سردار مزبور در این تنگ دیواری ساخته بود. از اینجا باید استنباط کرد که این دربند هم مانند سایر دربندها دیوار محکم و دروازه ای داشته.وقتی که مقدونیها پیش آمده بجایی رسیدند که موافق مقصود سردار مزبور بود پارسیها سنگهای بزرگ از بالای کوه بزیر غلطانیدند، این سنگها با قوتی هر چه تمامتر پایین آمده در میان مقدونیها میافتاد یا در راه به برآمدگی یا سنگی برخورده خرد میشد، با قوتی حیرت آور درمیان مقدونیها میپراکند و گروهانی را پس از دیگری میخوابانید.
علاوه بر آن مدافعین معبر از هر طرف باران تیر و سنگ فلاخن بر مقدونیها میباریدند. خشم مقدونیها را در این احوال حدی نبود، چه میدیدند که دردام افتاده اند و تلفات بسیار میدهند بی اینکه بتوانند از دشمنان خود انتقام بکشند، بنابراین میکوشیدند که زودتر خودشان را بپارسیها رسانیده جنگ تن به تن کنند. با این مقصود بسنگها چسبیده و یکدیگر را کمک کرده تلاش میکردند که بالا روند ولی هر دفعه سنگ بر اثر فشار از جا کنده میشد و برگشته روی کسانی که بدان چسبیده بودند میافتاد و آنها را خرد میکرد. در این حال موقع مقدونیها چنان بود که نه میتوانستند توقف کنند و نه پیش روند، سنگری هم نمی توانستند از سپرهای خود بسازند زیرا چنین سنگری در مقابل سنگهای عظیم که از بالابا آن قوت حیرت آور بزیر می آمد ممکن نبود دوام آرد. اسکندر از مشاهده ٔ این احوال غرق اندوه و خجلت گردید. انفعال او از اینجا بود که متهورانه قشون خود را وارد این معبر تنگ کرده و پنداشته که چون از دربندهای کیلیکیه و سوریه بواسطه ٔ بی مبالاتی دربار ایران گذشته بی اینکه یک نفر را هم قربانی بدهد از این دربند هم بآسانی خواهد گذشت و اکنون میدید که باید عقب بنشیند و حال آنکه نمیخواست چنین کند. بالاخره اسکندر چون دید که چاره جز عقب نشینی ندارد حکم آن را داد و سپاهیان مقدونی دم سپرهاشان را تنگ بهم چسبانیده و روی سر گرفته بقدر سی اِستاد (یک فرسنگ ) عقب نشستند (دیودور گوید سیصد اِستاد عقب نشستند). پس از اینکه اسکندر بجلگه برگشت بشور پرداخت که چه باید بکند. بعد آریستاندر، مهمترین غیب گوی خود را خواسته پرسید که عاقبت کار چه خواهد بود؟ آریستاندر چون نمیتوانست جوابی بدهد گفت در غیر موقع نمیتوان قربانی کرد. پس از آن اسکندر مطلعین محل را خواسته درباب راهها تحقیقاتی کرد و آنها گفتند راه بی خطر و مطمئنی هست که از ماد بپارس میرود. اسکندر دید که اگر این راه را اختیار کند کشتگان مقدونی بی دفن خواهند ماند و حال آنکه مقدس ترین وظیفه در موقع جنگ اینست که کشتگان را بخاک بسپارند. بنابراین اسکندر اشخاصی را که سابقاً اسیر شده بودند خواسته باز تحقیقاتی کرد، یکی از آنها که بزبان پارسی و یونانی حرف میزد گفت : «این خیال که قشون را از کوهستان بپارس ببرید بیهوده است زیرا از این سمت جز کوره راهی که از جنگلها میگذرد راهی نخواهید یافت و حال آنکه این کوره راه برای عبور یک نفر هم بی اشکال نیست و راههای دیگر بواسطه ٔ درختان برومند که سربیکدیگر داده و شاخ و برگهای آن بهم پیچیده بکلی مسدود است. پس از آن اسکندر از او پرسید: آیا آنچه میگویی شنیده ای یا خود دیده ای ؟ او جواب داد من چوپانم وتمام این صفحه را دیده و دو دفعه اسیر گشته ام ، دفعه ای در لیکیه بدست پارسیها و دفعه ٔ دیگر بدست سپاهیان تو. اسکندر چون اسم لیکیه را شنید چنانکه نوشته اند در حال بخاطرش آمد که غیب گویی باو گفته یک نفر از اهل لیکیه او را وارد پارس خواهد کرد. بنابراین امیدوار شد و به اسیر لیکیانی وعده های بسیار داده گفت راهی پیدا کن که ما را بمقصود برساند، اسیر در ابتداء امتناع ورزیده اشکالات راه را بیان کرد و گفت که از این راه اشخاص مسلح نمی توانند بگذرند، ولی بعد راضی شد که از کوره راهی قشون اسکندر را بجایی برساند که پشت ایرانیها را بگیرند. پس از آن اسکندر کراتر را با پیاده نظامی که در تحت فرماندهی او بود و سپاهی که مِل ِآگر فرمان میداد و هزار نفر سوار تیرانداز بحفاظت اردو گماشته چنین دستور داد: وسعت اردو را بهمین حال که هست حفظ و عده ٔ آتشها را شب زیاده کنید تا خارجیها تصور کنند که من در اردو هستم. اگر آری ُبرزن خبر یافت که من از بیراهه بطرف مقصد میروم ، و برای جلوگیری قسمتی را از قشون خود مأمور کرد راه را بر من سدکنند، تو باید او را بترسانی تا خطر بزرگتری را حس کند و بتو بپردازد. هر گاه از حرکت من آگاه نشد و من او را فریب دادم همین که صدای اضطراب خارجیها را شنیدی بی درنگ بطرف معبری که ما تخلیه کرده ایم برو، راه باز خواهد بود زیرا آری ُبرزن بمن خواهد پرداخت. در پاس سوم شب در میان سکوت و خاموشی کامل اسکندر بی اینکه شیپور حرکت را دمیده باشند بطرف کوره راه باریک که شخص لیکیانی نشان داده بود رفت. تمام سپاه او سبک اسلحه بود و آذوقه ٔ سه روزه راه را با خود داشت. علاوه براشکالات راه ، باد، برفی فراوان از کوهستانهای همجواردر اینجا جمع کرده بود و مقدونیها در برف فرومیرفتند چنانکه کسی در چاه افتد. مقدونیها دچار وحشتی شدیدشدند زیرا میدیدند شب است و در جاهایی هستند که آنرا هیچ نمی شناسند و راهنمایی دارند که صداقتش معلوم نیست و اگر او مستحفظین خود را در غفلت انداخته فرار کند تمام قشون مقدونیه مانند حیوانات سَبُع وقتی که بدام میافتند نه راه پیش خواهند داشت و نه راه پس. بنابراین در این موقع حیات اسکندر و تمام قشون او بمویی یعنی بدرست قولی رهنما آویخته بود. بالاخره پس از مجاهدات بسیار مقدونیها بقله ٔ کوه رسیدند. از اینجا از طرف راست راهی بود که به اردوی آری ُبرزن هدایت میکرد.
در این محل اسکندر فیلوتاس و سِنوس را با آمین تاس و پولی پرخن و عده ای از پیاده نظام سبک اسلحه گذاشت و بعد بسواران امر کرد که از اسرا بلدهایی برداشته در جستجوی چراگاههای خوب قدم قدم پیش روند. خود اسکندر با اسلحه دارها و دسته ای که آژِما نام داشت راهی را پیش گرفت که خیلی سخت و دورتر از دیده بانان و قراولان دشمن بود. تا روز دیگر حوالی ظهر سپاه اسکندر فقط نصف راه را پیمود ولی بقیه ٔ راه آنقدر دشوار و سخت نبود. چون سپاهیان خسته و فرسوده بودند اسکندر فرمان داد توقف کرده غذایی صرف و رفع خستگی کنند، بعد در پاس دوم شب قشون براه افتاد، بی اشکال راه خود را پیموده ولی در جایی که سراشیبی کوه خردخرد کم میشد مقدونیها بدره ٔ عمیقی رسیدند که از سیل ها آبی فراوان در آنجا جمع شده بود. علاوه بر این اشکال شاخ و برگهای درختان چنان در هم دویده بود که عبور محال بنظر می آمد. در این موقع یأسی شدید بر مقدونیها مستولی گشت چنانکه نزدیک بود گریه کنند، تاریکی بی حّد، اطراف آنها را فروگرفته و درختان چنان سدّی از بالا ساخته بود که روشنایی ستارگان هم باین محل نمیرسید. در همین احوال بادهای شدید سر درختان را بهم میزد و صدای موحش در اطراف مقدونیها طنین میانداخت. بالاخره روز دررسید و از وحشت مقدونیها کاست چنانکه توانستند قسمتی را از دره دور زده بگذرند. بعد مقدونیها بالا رفته بقله ٔ کوه رسیدند و در آنجا بقراولانی از سپاه پارسی برخوردند. پارسیها بی درنگ اسلحه برگرفته حمله بردند، بعد بعضی از آنها مقاومت و برخی فرار کردند و بر اثر چکاچاک اسلحه ضجه و ناله ٔ افتادگان و مجروحین و فرار قسمتی که میخواست باردوی اصلی ملحق شود صدای همهمه و غوغا برخاست و کراتر چون این صداها را شنید بطرف معبر تنگ شتافت. بدین ترتیب بسبب راهنمایی یک اسیر لیکیانی پارسیها دیدند که از هر طرف اسلحه ٔ مقدونیها میدرخشد و هر آن در اطراف آنها بر مخاطرات میافزاید، معلوم بود که محصور شده اند، نه راه پیش دارند و نه راه پس. با وجود این پارسیها تسلیم نشدند و جدالی کردند که خاطره ٔ آن در تاریخ باقی ماند. نبرد دلیران سخت بود و پافشاری پارسیها بحدی که مردان غیرمسلح حمله بمقدونیها کرده آنها را میگرفتندو با سنگینی خود بزیر میکشیدند و بعد با تیرهای خودِ مقدونیها آنها را میکشتند. در این احوال آری ُبرزن با چهل نفر سوار و پنج هزار پیاده خود را بی پروا بسپاه مقدونی زده عده ای بسیار از دشمن بکشت و تلفات فراوان هم داد ولی موفق شد که از میان سپاه مقدونی بگذرد، یعنی از محاصره بیرون جست. او چنین کرد تا بکمک پایتخت بشتابد و آنرا قبل از رسیدن مقدونیها اشغال کندولی قشونی که اسکندر با آمین تاس ، فیلوتاس و سِنوس از راه جلگه بطرف پارس فرستاده بود از اجرای قصد او مانع گردید. این قسمت مأمور بود بر رودی که از دخول بپارس مانع است پلی بسازد. در این وقت او در موقعی پرمخاطره واقع شد: بشهر نمی توانست داخل شود و از طرف دیگر قشون مقدونی او را سخت تعقیب میکرد. با وجود این وضع یأس آور، آری ُبرزن رشید راضی نشد تسلیم شود و از جان گذشته خود را بصفوف مقدونی زد و چندان جنگید تا بالاخره خود و رفقایش شرافتمندانه بخاک افتادند. اینست شرحی که مورخین عهد قدیم نوشته اند (آریان ، کتاب 3 فصل 6 بند4 و دیودور، کتاب 17 بند68 و کنت کورث ، کتاب 3 بند3-4 و پولی ین ، کتاب 4). بعضی اختلافات جزئی بین نوشته های آنها هست که تغییری در اصل واقعه نمیدهد، مثلاً عده ٔ قشون آری ُبرزن را بعضی 25 و برخی چهل هزار نفر نوشته اند و دیگر اینکه آری ُبرزن هیچ منتظر نبوده که اسکندر از پشت سر او درآید و از این جهت ناگهان از پس و پیش مورد حمله واقع شده ، بخصوص که آریان گویداسکندر قراولان اوّل و دوم را کشت و دشمن وقتی خبر یافت از اینکه محصور گشته که سنگرهایش را بطلمیوس گرفته بود. عده ٔ تلفات مقدونیها را مورخین معین نکرده اند ولی مکرر گویند که عدّه ٔ کشتگان و مجروحین بسیار بود. دیودور نیز گوید در دفعه ٔ اولی که اسکندر میخواست از دربند پارس بگذرد عده ای بسیار از مقدونیها کشته یا مجروح شدند.
دربند پارس و معبر ترموپیل : جدال دربند پارس شباهت کامل بجدال ترموپیل دارد و وسیله ای که خشیارشا و اسکندر بدان متوسل شدند نیز همان بود. رشادتی هم که در ترموپیل لئونیداس اسپارتی بروز داد و در اینجا آری ُبرزن پارسی نیز مشابه یکدیگر است ولی در یک چیز تفاوت بیّن دیده میشود. در یونان اسامی دلیران ثبت شد و در تواریخ ماند. روی قبور آنان کتیبه ها نویساندند و نام آنان راتجلیل کردند، ولی در ایران اگر مورخین یونانی ذکری از این واقعه نکرده بودند اصلاً خبری هم از این فداکاری و وظیفه شناسی بما نمیرسید. جهت آن انقراض دولت هخامنشی و نابود شدن اسناد راجعه باین دوره است والاّ چنانکه از ستون چهارم بند18 کتیبه ٔ بیستون دیده میشودو نیز از ذکری که هرودت در چند مورد کرده (ص 747 و 815) شاهان هخامنشی اشخاص فداکار را تشویق میکردند و کارهای آنها را نه فقط شاه معاصر بل شاهان دیگر هم در نظر داشتند و این خود دلالت میکند بر اینکه اسامی آنها در جایی ثبت میشده (کتیبه ٔ بیستون ، ستون 4 بند18و هرودوت کتاب 8 بند90 و کتاب استر، باب 6). باری آری ُبرزن مدافع دربند پارس و بِتیس کوتوال غزه دو سرداری بودند که کاملاً ادای وظیفه کردند و امثال آنان دردوره ٔ هخامنشی و دوره های دیگر تاریخ ایران نادرند.
اسکندر در تخت جمشید: بدواً باید گفت که مورخین یونانی این شهر را پرس پولیس یا پرس پولس (شهر پارس ) نامیده اند (به ایران باستان ص 695 رجوع شود). بعض محققین جدید باین عقیده اند که اسم این شهر در دوره ٔ هخامنشی پارس بوده ولی دلیلی که اقناع کننده باشد ندارند، بهر حال خرابه های این شهر را حالا تخت جمشید نامند و چون نمیدانیم اسم این شهر در زمان هخامنشیها چه بوده باز بهتر است آنرا بهمان اسم کنونی بنامیم. اسکندر پس از آنکه آری ُبرزن را با سپاه او قلع و قمع کرد دیگر مانعی در پیش نداشت و میتوانست بزودی بتخت جمشید درآید ولی چون خندقها و دره هایی در سر راه داشت از ترس اینکه در اینجاها قشون او دچار اشکالات جدیدی گردد امر کرد با تأنی حرکت کنند.
در این احوال نامه ای ازتیری داد ، خزانه دار تخت جمشید باو رسید که نوشته بود چون اهالی شهر خبر یافته اند که اسکندر بزودی وارد خواهد شد میخواهند خزانه راغارت کنند و بنابراین باید عجله کند تا زودتر وارد شود. پس از آن اسکندر با وجود خستگی های عبور از دربند پارس ، پیاده نظام خود را در عقب گذاشته با سواره نظام حرکت کرد و تمام شب را راه رفته در طلیعه ٔ صبح به رود آراکس رسید (مقصود از آراکس رود کور است که بدریاچه ٔ نیریز میریزد). در کنار این رود چند ده بود و اسکندر امر کرد دهات را خراب کرده پلی بسازند، پس از آن او از رود گذشته بطرف شهر روانه شد و در نزدیکی آن چنانکه کنت کورث گوید چهارهزار نفر یونانی که سابقاً اسیر بودند باستقبال اسکندر آمدند. از اینها بعضی بی دست و برخی بی پا و عده ای فاقد گوشها بودند، جمعی را هم با آهن سرخ داغ کرده بودند. از منظره ٔ آنها مقدونیها و یونانیها رقت یافته گریه کردند و اسکندر آنها را تسلی داد باینکه عماقریب وطن و زنانشان را خواهند دید. بعد اسکندر در دواِستادی شهر (بفاصله ٔ 370 ذرع تقریباً) اردو زد. یونانیهای مذکور بین خودشان شور کردند که بیونان برگردند یا در جایی برقرار شده بمانند و پس از قدری مذاکره عقیده ٔ اِتی مون غلبه کرد و نزد اسکندر رفته گفتند که چون ما ناقصیم برگشتن به یونان باعث خجلت ما خواهدشد. بنابراین بهتر است بما جایی بدهی که در آنجا باهم زندگانی کنیم. اسکندر امر کرد بهر یک سه هزار درهم ، ده دست لباس و گاو و تخم و حشم بدهند که در جایی مشغول زراعت گردند. راجع باین قضیه باید گفت که آریان و پلوتارک در این باب ساکت اند. دیودور این قضیه راذکر کرده و گوید که این یونانیها را در زمان اسلاف داریوش ناقص کرده بودند. (کتاب 17 بند69).
روز دیگر اسکندر سران سپاه خود را گرد آورده و خطاب بآنها کرده چنین گفت : «یونان دشمنی بدتر از پایتخت شاهان پارس نداشته. از اینجا بود که اردوهای بیشمار پارس بوطن ما میریخت. از اینجا داریوش و خشیارشا جنگی را که کفر بود باروپا آوردند و لازم است با خراب کردن این شهر ارواح اجداد خودمان را راضی کنیم ». پس از این نطق اسکندر امر کرد فالانژ مقدونی وارد شهر گردد. بیشتر اهالی بواسطه ٔ آمدن اسکندر از شهر خارج شده باطراف رفته بودند. مقدونیها قبل از تسخیر تخت جمشید شهرهای نامی متعددی بجبر یا بمسالمت گرفته و ثروت بسیار در آن شهرها یافته بودند ولی هیچکدام از حیث ثروت و ذخایر به تخت جمشید نمیرسید. طلا و نقره در اینجا روی هم انبوه شده بود. لباسهای گران بها، اثاثیه و ذخایر را شماره نبود، بنابراین وقتی که مقدونیها بامر اسکندر مشغول غارت شدند در میان خود آنها نفاق افتاد زیرا هر کس دشمن کسی میشد که غنیمتی بهتر بدست آورده بود و چون غنائم بقدری فراوان بود که نمیتوانستند تمامی آنرا برگیرند ناچار غنائم را خوب و بد میکردند و در سر چیز گرانبهائی منازعه بین مقدونیها درمیگرفت. بنابراین لباس شاهی بدست چند نفر مقدونی پاره پاره میشد. گلدانها و جامهای گرانبها را با تبر خرد میکردند، پارچه های فاخر و زیبا را میدریدند. در نتیجه چنین شد که چیزی بی عیب بدست سرباز مقدونی نیفتاد. حتی مجسمه ها را شکستند و ظروف را خرد کردند. مقدونیها بامر اسکندر بغارت و یغما اکتفا نکرده بکشتن اهالی شهر و اسراء پرداختند و در نتیجه کشتاری مهیب شروع شد. اهالی چون وضع را چنین دیدند بخودکشی اقدام کردند، توضیح آنکه برای احتراز از شقاوت مقدونیها بسیاری از اهالی البسه ٔ فاخر پوشیده با زنان و اطفال خودشان را ازبالای دیوارها بزیر میانداختند. و برخی از منازل خودرا آتش میزدند. پس از آنکه کشتار اهالی بیگناه مدتها طول کشید بالاخره فاتح مقدونی بخود آمده امر کرد ازاشخاص دست بازدارند و با زینت های زنان کاری نداشته باشند. ذخایر خزانه را مختلف نوشته اند، بقول دیودور و کنت کورث صدوبیست هزار تالان نقره بود . مورخ آخری گوید شش هزار تالان هم از شهر پاسارگاد بتصرف اسکندر درآمد و او خواست این ذخایر را تماماً حمل کند و چون مال بنه بقدر کفایت در محل پیدا نشد بشوش و بابل مأموری فرستاد تا عده ٔ لازم را تهیه کند. پاسارگاد را حاکم آنجا کبارس تسلیم کرد. پلوتارک نوشته طلا و نقره ٔ خزانه ٔ اینجا بقدر ذخایر خزانه ٔ شوش بود. اسکندر پس از این کارها ساخلوی بعده ٔ سه هزار نفر مقدونی بریاست نی کارخید در اینجا گذاشته تیری داد را بشغلی که داشت ابقاء کرده و سایر قسمتهای قشون را با بار و بنه به کراتر و پارمِن یُن سپرده خود عازم درون پارس گردید.
روایت دیودور: از نوشته های مورخ مزبور آنچه با شرح مذکور تفاوت دارد این است (کتاب 17 بند69 - 72): تیری داد به اسکندر نوشت که داریوش قشونی برای حفظ تخت جمشید فرستاده و اگر او زودتر وارد شود بآسانی شهر را خواهد گرفت. اسکندر بر اثر این نامه شتافت و پلی روی آراکس ساخته گذاشت. بعد دیودور آمدن اسرای یونانی را شرح میدهد ولی عده ٔ آنها را هشتصد نفر مینویسد (نه چهارهزار نفر). ژوستن هم همین عدّه را ذکر کرده. (کتاب 11 بند14).
راجع به تخت جمشید دیودور گوید: اسکندر اعلام کرد که این شهر بدترین دشمن یونان است و دستور داد که باستثنای قصر تمام شهر را غارت کنند، در آن زمان شهری در زیر آفتاب بثروت این شهرنبود. خانه های اهالی پر بود از ثروتی که در مدّت سالهای دراز جمع کرده بودند. سربازان مقدونی وارد خانه ها شده اهالی را میکشتند و اموال را غارت میکردند، طلا و نقره و پارچه های ارغوانی و اشیاء نفیسه را کسی نمی توانست شماره کند. این شهر بزرگ و نامی شاهان موردتوهین و غارت و خرابی گردید و یک روز غارت این شهر مقدونیهای حریص را کفایت نکرد. اینها در سر اشیاء غارتی دست یکدیگر را میانداختند و حتی یکدیگر را میکشتند و اشیاء نفیسه را خرد میکردند، زنان را با زینتهامیربودند و بعد آنها را برده وار میفروختند. چنین بود طالع تخت جمشید که بدبختی کنونی اش با عظمت گذشته اش مقابلی میکرد. اسکندر به ارگ وارد شد و خزانه ای که از زمان کورش تهیه شده بود بتصرف او درآمد. مقدار طلا اگر بقیمت نقره تسعیر کنیم 120 هزار تالان بود. او سه هزار شتر و عده ای بسیار قاطر، از شوش و بابل خواست تا این ذخایر را حمل کند زیرا اعتماد به اهالی پارس نداشت و بعلاوه میخواست این شهر را زیروزبر کند. بعد دیودور گوید: بی مناسبت نیست که از قصر عالی این شهر چند کلمه بگوییم. ارگ بسیار بزرگ بود و آنرا سه دیواراحاطه داشت ، اولی که گران تمام شده و بارتفاع 16 ارش بود ببرجهایی منتهی میشد، دومی که مانند اولی بود ارتفاعش به 32 ارش میرسید، سومی که مربع بود 60 ارش ارتفاع داشت. این دیوار را از سنگ خارا ساخته بودند و چنین بنظر می آمد که اعتنایی بزمان ندارد. هر کدام از اضلاع دیوار دارای دروازه ای بود از مفرغ و پهلوی هر دروازه محجری به بلندی 20 ارش در مشرق بفاصله ٔ چهار پلِطر، (120 مطر) کوه شاهی است و مقبره ٔ شاهان در آنجاست. این سنگی است که در درون آن دخمه هایی کنده اند تا تابوتها را در آنجا نهند، هیچگونه معبری که با دست انسان ساخته شده باشد بدرون آن هدایت نمیکند و تابوتها را بوسیله ٔ ماشینی بدرون دخمه سرازیر میکنند.اما درون قصر عبارت بود از منازل عدیده که برای شاهان و سرداران ساخته شده بود و اثاثیه ٔ قیمتی داشت. اطاقهای خزانه را بسیار محکم ساخته بودند. بعد مورخ مذکور گوید: اسکندر جشن فتوحات خود را گرفته قربانیهابرای خدایان کرد و ضیافتهای درخشان داد. زنان بدعمل در این جشن حضور داشتند و بلهو و لعب مشغول بودند. در این وقت که همه سرگرم می گساری بودند و صدای عربده های مستی در اطراف پیچیده بود یکی از زنان مزبور که تائیس نام داشت و در آتیک تولد یافته بود گفت یکی از مهمترین کارهای اسکندر در آسیا که باعث فخر و نام نیکش خواهد بود اینست که با من و رفقایم براه افتاده قصر را آتش زند و در یک لحظه بدست زنان این آثار نامی و معروف پارسیها را نیست و نابود کند. این سخن در مغز جوانان که باداره کردن خود قادر نبودند، اثر غریبی کرد. یکی از آنها فریاد زد: من پیش آهنگ این کار خواهم شد، مشعل ها را باید روشن کرد و از توهینی که بمعابد یونان شده انتقام کشید. دیگران دست زده فریاد برآوردند که فقط اسکندر لایق این کار پرافتخار است. اسکندر برخاست و روانه شد وتمام مدعوین از طالار قصر خارج گشته به باکوس (خداوند شراب بعقیده ٔ یونانیها)وعده کردند که بشکرانه ٔ ظفریابی رقصی برای او بکنند. پس از آن فوراً مشعلهای بسیار حاضر کردند و اسکندرمشعلی بدست گرفته در سر این جماعت مست که هادیش تائیس بود قرار گرفت. حرکت دسته با آوازهای زنان بدعمل و نغمات نی شروع شد. اول پادشاه و بعد از او تائیس مشعلهایی در قصر انداختند و دیگران از آنها پیروی کردند و چیزی نگذشت که تمام قصر یک پارچه آتش شد. در اینجا دیودور گوید: «بسیار غریب است ! توهینی که خشیارشابشهر آتن کرد و ارگ آنرا آتش زد انتقامش را پس از سالهای متمادی زنی که نیز آتنی بود کشید». روایت پلوتارک : مورخ مذکور گوید (اسکندر، بند51) اسکندر در تخت جمشید کشتار نفرت آمیزی از اسرا کرد. او چنانکه خودش نوشته گوید منافعش اقتضا میکرد که چنین کند و امر کرد تمام مردان را از دم شمشیر بگذرانند. اسکندر همان قدر طلا و نقره در اینجا یافت که در شوش تصرف کرده بود. بیست هزار قاطر و پنج هزار شتر خزانه را حمل کردند. وقتی که اسکندر بقصر تخت جمشید وارد شد دید مجسمه ٔ بزرگی از خشیارشا بواسطه ٔ ازدحام مقدونیها بزمین افتاده ، او ایستاد و مانند اینکه مجسمه ٔ مزبور ذی روح باشد خطاب بآن کرده گفت : «آیا باید بگذرم و بگذارم تو بزمین افتاده باشی ، تا مجازات شوی در ازای اینکه بیونان لشکر کشیدی یا تو را باحترام آن روح بزرگ و صفات خوبی که داشتی بلند کنم ؟» اسکندر این بگفت ، لختی در اندیشه فرورفت و پس از آن بگذشت . چون قشون مقدونی میبایست استراحت کند و این فصل هم زمستان بود اسکندر چهار ماه در اینجا بماند. در دفعه ٔ اول که اسکندر بر تخت شاهان پارس نشست و زیر چتر سایه بان قرار گرفت دمارات کرنتی که دوست فیلیپ بود و اسکندر را بسیار دوست میداشت ، مانند پیرمرد خوبی زار بگریست ، از اینکه یونانیهایی که در جنگ کشته شدند، این لذت را نداشتند که اسکندر را بر تخت داریوش ببینند. بعد پلوتارک قضیه ٔ آتش زدن قصر تخت جمشید را حکایت کرده گوید: تائیس زن آتیکی که معشوقه ٔ بطلمیوس بشمار میرفت نطقی کرد که موافق روح وطنش بود ولی فوق احوالی که داشت (یعنی این نطق باین زن بدعمل نمی برازید)، مضمون نطق تقریباً همان است که دیودور نوشته و شرح سوزانیدن قصر نیز همان. پلوتارک فقط این جمله را افزوده : مقدونیها خوشحال بودند از سوزانیدن این قصر زیرا تصور میکردند که اسکندر نمیخواهد در مملکت خارجیها بماند و مایل است بمقدونیه برگردد. بعضی گویند که این عمل اسکندر عمدی بود نه از مستی ، ولی همه گویند که پس از این اقدام او زود پشیمان گردید و امر کرد آتش را خاموش کنند (معنی «همه » مصداق ندارد زیرا دیودور و آریان چنین نمیگویند).
روایت آریان : مورخ مذکور گوید (کتاب 3 فصل 6 بند5): اسکندر فراسااُرْت را والی پارس کرد و قصر شاهان را برخلاف عقیده ٔ پارمِن ْین آتش زد. سردار مزبور میگفت که این کار بی هیچ مزیتی فتوحات اسکندر را خراب می کند زیرا آسیاییها تصور خواهند کرد که اسکندر مقصودی جز غارت و خرابی آسیا ندارد و نمیخواهد آنرا نگاه دارد ولی اسکندر جواب داد: «لشکری از پارس بیونان آمد، آتن را خراب کرد و معابد را آتش زد. من باید انتقام این کردار را بکشم ». اسکندر در اینجا بی احتیاطی کرد زیرا با این کار از پارسیهای سابق که یونان را توهین کرده بودند بهیچوجه انتقامی نکشید. از این روایت چنین برمی آید که اسکندر بواسطه ٔ مستی مرتکب این عمل نکوهیده نشده است. نطق اسکندر خطاب بسرداران خود قبل از ورود بتخت جمشید نیز مؤید این نظر است. روایت کنت کورث : نوشته های این مورخ تقریباً در همان زمینه هاست که بالاتر ذکر شده ، بنابراین فقط اطلاعاتی را که او میدهدو دیگران ذکر نکرده اند درج میکنیم. مورخ مذکور گوید(تاریخ اسکندر، کتاب 5 بند5-7): پس از اینکه اسکندر پارس را غارت و شهرهای بسیار مطیع کرد داخل ولایت مردها شد. این قوم از مردمان جنگی اند و عادات و اخلاقی دارند ورای این چیزهای سایر مردمان پارس. آنها غارهایی در کوه می کنند و در آنجا با عیال و اطفالشان زندگانی میکنند. غذای آنان از گوشت حشمشان یا حیوانات وحشی است. حتی زنان آنان فاقد صفاتی میباشند که از خصایص زنهاست (یعنی ظرافت و لطافت ندارند)، لباس آنان تازانو نمیرسد، موهای سرشان راست ایستاده و فلاخنی بر سر دارند که زینت و هم اسلحه ٔ آنهاست. این قوم هم مانند اقوام دیگر مطیع اسکندر شدند. اسکندر سی روز در خارج تخت جمشید گذرانیده بعد بشهر مزبور مراجعت کرد وهدایای بسیار بدوستان و رفقای خود داد. تقریباً تمام غنائم تخت جمشید تقسیم شد.
پس از آن کنت کورث تمجید بسیاراز اسکندر کرده و صفات او را شمرده گوید: «تمام این صفات از جهت شهوتی که اسکندر بباده نوشی داشت کدر میشد». در این وقت که رقیب او بیش از پیش مشغول جمعآوری قوی ̍ برای جنگ جدیدی بود اسکندر روز روشن در میان مردمانی که تازه مطیع شده بودند مجالس بزم می آراست وضیافتها میداد و در این مجالس زنان هم حضور می یافتند، نه زنان پاکدامن بل زنهایی که عادت کرده بودند آزادانه در میان مردان جنگی زندگانی کنند. یکی از چنین زنان که تائیس نام داشت در حال مستی به اسکندر گفت که اگر او قصر شاهان پارس را آتش بزند یونانیها حق شناسی ابدی نسبت باو خواهند داشت. این قضیه درخور مردمانی است که خارجیها شهرهای آنان را خراب کردند. اسکندر که خود نیز مست بود، گفت : «بسیار خوب ، معطلی برای چیست ؟ انتقام یونان کشیده باد! این شهر را آتش بزنیم ». بعد اسکندر، اول کسی بود که آتش در قصر انداخت وچون قسمت بیشتر قصر را از چوب ِ سدر ساخته بودند، شعله ها زبانه کشید و حریق بجاهای دور سرایت کرد (سقف قصر از چوب ِ سدر بود نه قسمت بیشتر آن ، در جای خود این نکته روشن خواهد بود).
قشون مقدونی ،که در نزدیکی شهر اردو زده بود، بتصور اینکه شهر ازسانحه ای آتش گرفته ، بکمک آمده ، تا حریق را خاموش کند، ولی وقتی که دید خود اسکندر مشعلی در دست دارد آبی را که با خود آورده بود بکنار نهاده مواد سوختنی درآتش انداخت. چنین بود فنای پای تخت تمام مشرق ، فنای شهری که آنهمه ملل برای گرفتن قانون بدانجا میرفتند،وطن آنهمه شاهان و یگانه باعث وحشت یونان ، شهری که هزار کشتی بقصد آن حرکت داد، آنهمه قشون به اروپا ریخت ، پل روی دریا زد، کوهها را سوراخ کرد، تا آب دریارا بدرون کوهها براند. از زمان خراب شدن آن قرنها گذشت و او از میان خرابه ها دیگر برنخاست. پادشاهان مقدونی شهرهایی در اطاعت خود داشتند که امروز جزو دولت پارت است ، ولی ، اگر آراکس از نزدیکی این شهر نامی نمیگذشت از آن اثری هم باقی نمی بود. از جهت این رود است که اهالی محل تصور میکنند (نه اینکه بدانند) که شهر در بیست اِستادی رود بوده. مقدونیها بعدها شرمسار گشتند از اینکه چنین شهری نجیب بدست پادشاهشان در میان عربده های مستی نابود شد. بعد که خواستند خود را راضی کنند، بطور جدی بقضیه نگریسته گفتند مقدر بوده که پرس پلیس بدین نحو زوال یابد. خود اسکندر پس از اینکه بحال طبیعی برگشت چنانکه گویند پشیمان شده گفت انتقام یونان از پارسیها بهتر کشیده میشد، اگر آنها میدیدند، که اسکندر بر تخت خشیارشا نشسته (معلوم میشود که اسکندر بواسطه ٔ سوختن قصر بر تخت ننشسته ).
اسکندرپس از این کارها از پارس حرکت کرده بطرف ماد رفت. در این وقت قشون تازه نفسی از کیلیکیه بعده ٔ پنج هزار نفر و بریاست افلاطون آتنی رسید و اسکندر با این سپاه امدادی درصدد تعقیب داریوش برآمد. این است مضمون نوشته ٔ کنت کورث ، و از آن استنباط میشود که آتش قصر بشهر سرایت کرده و آنرا خراب کرده. این خبر باید صحیح باشد، زیرا چنانکه مورخ مذکور گوید تخت جمشید در قرون بعد دیگر کمر راست نکرد. نه در دوره ٔ سلوکیها از این شهر، چنانکه درخور آن بود، اسمی برده میشود و نه در دوره ٔ اشکانیان و حتی ساسانیان که پارسی بودند، و این خود دلیلی است واضح بر این که شهر چنان ویران و خراب شده بود، که آباد کردن آن مخارج و زحمات بسیار لازم داشته و بهمین جهت از مرمت آن صرف نظر کرده پای تخت را بجای دیگر برده اند. چنین است مضامین نوشته های مورخین یونانی و کنت کورث راجعبکارهای اسکندر و مقدونیها. تمام مورخین مانند پلوتارک و دیودور و آریان و کنت کورث متفق اند (فقط ژوستن ذکری از آن نکرده )، با وجود این بعضی در قرون جدیده در این باب تردید داشتند ولی تحقیقاتی که در خرابه های تخت جمشید اخیراً بعمل آمد، این تردید را هم رفع کرد. چون توصیف خرابه های تخت جمشید در باب دوم کتاب تاریخ ایران باستان آمده است ، شرح این مطلب هم بهمانجامحول است .
نلدکه گوید (تتبعات تاریخی راجع به ایران قدیم چ پاریس 1896 م. ص 128): برخلاف عقیده ٔ عامه من عقیده دارم که سوزانیدن ارگ پرس پلیس عمدی بود و اسکندر خواست بآنها بفهماند که شاهنشاهی آنان بکلی خراب شده و از این ببعد اسکندر یگانه آقای آنهاست. اگر هم مقصود اسکندر چنان بود که عالم مذکور نوشته ، وقایع بعد ثابت میکند که اسکندر بخطا رفته زیرا پس از این واقعه و بعد از فوت داریوش هم ، چنانکه بیاید، مردمان مشرق و شمال شرقی ایران دست از خصومت برنداشتند. از آتش زدن تخت جمشید چنانکه پارمن ین به اسکندر گفته ، مزیتی برای او و یونانیان حاصل نشد، بل میتوان گفت بعکس این کردار ناشایست عواقبی بس وخیم در دنبال داشت. جنگهای اشکانیان با سلوکیها و روم ، مبارزه ٔ ساسانیان با روم و بیزانس عکس العمل آمدن اسکندر بایران و کارهای او بود. بنابراین اگر درست در قضایا بنگریم کارهای اسکندر برای عالم مغرب بسیار گران تمام شد. اما راجع بحرف اسکندر که میگفته ، میخواهد انتقام آتش زدن ارگ آتن را بکشد، باید در نظر داشت که خشیارشا هم میخواست انتقام سوزانیدن سارد و جنگل مقدس آنرا بکشد، شکی نیست ، که خشایارشا و هم اسکندر هر دو بد کردند و نتایج اعمال هر دو برای اعقابشان گران تمام شد، ولی کی بایرانیها آتش زدن محلی را آموخت ؟ خود پارسیهای قدیم میگفته اند که این درس را از یونانیها فراگرفته اند. تاریخ هم همین رامیگوید. یکی از اشخاص فکور گفته : «تاریخ عالم محکمه ٔ عالم است ». این معنی همیشه مصادیق داشته و از این ببعد هم همواره با اعمال بشر صدق خواهد کرد.
قسمت پنجم - از تخت جمشید تا حوالی دامغان. اسکندر در تعقیب داریوش : وقایع روزهای آخر داریوش را مورخین عهد قدیم چنین نوشته اند:
روایت آریان : مورخ مذکور گوید (کتاب 3 فصل 7 بند1): اسکندر چون شنید که داریوش به ماد رفته ، بدان مملکت پرید. عقیده ٔداریوش این بود که اسکندر در شوش و بابل توقف خواهدکرد و او ناظر حوادث خواهد بود. اگر اسکندر او را تعقیب کرد به پارت و گرگان و باختر گریخته این ممالک را عاری از آذوقه میکند تا اسکندر نتواند بتعقیب او بپردازد، بنابراین داریوش زنان و بار و بنه و تمامی تجملاتی که با خود داشت ، بدربند بحر خزر (دروازه ٔ کسپین ) فرستاد و خود با لشکر کمی که میتوانست جمع کند در همدان بماند (دربند بحر خزر تنگی است که ماد را ازپارت جدا میکرد. این جا دیواری ساخته و دروازه ای بناکرده بودند، دروازه ٔ مذکور از آهن بود و مستحفظینی داشت این محل را حالا با سردره ٔ خوار تطبیق میکنند). اسکندر در تعقیب داریوش به پاره تاک درآمده آنرا مسخر و اگزاتر را که والی شوش بود والی این ولایت نیز کرد (مورخین دیگر عهد قدیم این ولایت را پاری تاکِن نامیده اند و بزبان پارسی آن روزی پرتیکان میگفتند و حالا فریدن گویند. این همان ولایت اصفهان است ، زیرا پرتیکان بتمام ولایت اطلاق میشد).بعد آریان گوید (همانجا، بند2): به اسکندر خبر دادند که داریوش باستقبال او می آید و میخواهد یک بار دیگر اقبال خود را بیازماید و سکاها و کادوسیان با پارسیها هستند. پس از آن اسکندر بار و بنه را گذاشته با قشون خود بطرف ماد رفت و روز دوازدهم باین مملکت رسید. در اینجا باو خبر دادند که داریوش فرار کرده ، بر اثر این خبر اسکندر سرعت حرکت را بیشتر کرد و در مسافت سه روز راه تا همدان ، بیستان پسر اُخس که قبل از داریوش شاه بود، باستقبال اسکندر آمده گفت ، داریوش پنج روز قبل از همدان حرکت کرده ، نه هزار مرد با اوست و از این عده شش هزار پیاده است و پولی که با خود برداشته معادل هفت هزار تالان میباشد . اسکندر در همدان سواره نظام تسالی را مرخص کرد، به پارمن ین دستور داد،که تمام خزاین پارس را در این شهر جمع کند و هارپالوس را با شش هزار پیاده ٔ مقدونی و چند نفر بحفاظت این خزانه گماشت ، بعد به پارمن ین امر کرد که از طریق ولایت کادوسیان به گرگان برود (یعنی از راه گیلان باستراباد کنونی ) و به کلیتوس فرمانده دسته های پادشاهی که بواسطه ٔ مرضی در شوش مانده بود، نوشت زودتر به همدان آمده و مقدونیهایی را که در همدان مانده اند برداشته در پارت باسکندر ملحق شود. پس از این کارها با سواره نظام زبده و فالانژ مقدونی و سپاهیان سبک اسلحه بقصد تعقیب داریوش حرکت کرد. اسکندر بواسطه ٔ سرعت حرکت ، بیمارهای بسیار در راه گذاشت و عده ٔ کثیری هم از اسبان او تلف شد. با وجود این بهمان سرعت تاخته روز یازدهم به ری رسید. روز دوازدهم میتوانست بدروازه ٔ بحر خزر برسد، ولی داریوش از این دروازه گذشته بود، در این وقت قسمتی از سپاهیان داریوش بخانه های خود برگشتندو بعضی هم به اسکندر تسلیم شدند. چون اسکندر امید نداشت که به داریوش برسد، پنج روز در ری ماند و استراحت بقشون خود داد. بعد اُگزی داتس را که داریوش گرفته در شوش زنجیر کرده بود، والی ماد کرد، پس از آن اسکندر با قشون خود بطرف پارت راند و منزل اوّل را دروازه ٔ بحر خزر قرار داد. روز دیگر از این دروازه گذشته داخل ولایتی شد که آباد بود و زراعت بسیار داشت ، ولی چون شنید که بعد باید ازبیابان لم یزرع بگذرد سنوس را فرستاد، تا علوفه برای قشون برگیرد.
گرفتار شدن داریوش : آریان روایت خود را دنبال کرده گوید (همانجا، بند3): در این احوال بغستان یکی از معاریف بابل و آنتی بلوس یکی از پسرهای مازه وارد شده گفتند: نبرزن ، که بسرداری هزارسوار با داریوش بود و بسوس والی باختر و برازاس والی رخّج و سیستان داریوش را توقیف کرده اند (در جای دیگر آریان برازاس را برازانت نوشته ). اسکندر بمجرد شنیدن این خبر بهترین سپاهیان خود را برداشته بی اینکه منتظر سنوس گردد حرکت کرد و به کراتروس دستور داد که آهسته باقی قشون را از عقب او حرکت دهد. تمام شب را اسکندر در حرکت بود و فقط ظهر روز دیگر توقف کرد تا استراحتی بهمراهان خود بدهد، بعد عصر براه افتاده فردای آن روز در طلیعه ٔ صبح به اردوگاهی رسید که بغستان از آنجا آمده بود و دید از دشمنان کسی در اینجانیست ، باو گفتند که داریوش را در ارابه ای حرکت میدهند و سواره نظام باختر و سایرین مأمور این کارند، ولی چون ارته باذ و اولاد او و یونانیها نتوانستند از این خیانت مانع شوند و نیز نخواستند از بسوس تمکین کنند بطرف کوه رفتند. خیال کنکاشیان این بود که اگر اسکندر بتعقیب آنها پرداخت داریوش را تسلیم کرده در ازای آن مورد ملاطفت او گردند والاّ ممالک را بین خودشان تقسیم کنند و در حفظ آن ضامن یکدیگر شوند. بسوس موقتاً بر آنها ریاست داشت زیرا او از اقربای داریوش بودو همه در مملکتی بودند که او والی آن بشمار میرفت (در اینجا نوشته ٔ آریّان تناقض دارد زیرا بالاتر گفت که بسوس والی باختر بود و حالا چنین گوید و حال آنکه آنها در پارت حرکت میکردند). این اخبار بر حرارت اسکندر افزود و با وجود خستگی سپاهش ، تمام شب را حرکت کرده بودند. در اینجا باو گفتند که فراریها تمام شب راراه رفته اند، با وجود این اگر او راه کوتاهی را اختیار کند میتواند به آنها برسد اما در این راه آبی نیست ، اسکندر گفت اهمیت ندارد و براه افتاد. چون پیاده نظام گروهانهای مربع تشکیل کرد اسکندر عصر براه افتاد و تاخت بی اینکه در جایی توقف کند. در نتیجه پس از اینکه چهارصد اِستاد (تقریباً سیزده فرسنگ ) راه رفت در طلیعه ٔ صبح بفراریهایی که بی اسلحه و در حال اختلال میتاختند رسید. عدّه ٔ کمی از اینها پا فشرده کشته شدند و مابقی قبل از جدال پراکندند یا بعد فرار کردند. در این احوال بسوس و شرکاء او داریوش را با خودشان میبردند و همین که دیدند که اسکندر در تعقیب آنهاست ساتی برزن و برازانت زخمهای مهلکی باو زده و او را در حال نزع گذاشته با 600 سوار فرار کردند، وقتی که اسکندر دررسید داریوش درگذشته بود. فاتح جسد او را به پارس فرستاد تا مراسم دفن چنانکه درباره ٔ اسلاف او بعمل می آمد مجری گردد. (همانجا، بند4). اینست مضمون نوشته های آریان.
روایت کنت کورث : کنت کورث شرحی راجع بروزهای آخر داریوش ذکر کرده که در روایت آریان نیست ، مورخ مذکور گوید (کتاب 5 بند8-9): داریوش برای اینکه از راه معمول حرکت کند قدری از آن دور شد و خدمه ٔ بار و بنه را پیش فرستاد. بعد مجلسی برای مشورت از سران سپاه خود آراسته چنین گفت : «اگر طالع من مرا در زمره ٔ اشخاصی قرار داده بود که حمیت ندارند و هر نوع زندگانی را بر مرگ باشرافت ترجیح میدهند من لب برمی بستم تا بیهوده سخن نگویم ولی من شجاعت و وفاداری شما را با محک امتحان آزموده ام و باید سعی کنم که لایق چنین دوستانی باشم نه اینکه تردید در ثبات شما داشته از خود بپرسم که آیا شما شبیه خودتان هستید یا نه ؟ در میان هزاران مرد که مطیع من بودند دو دفعه شکست خورده فرار کردم و تنها شما از دنبال من آمدید و بواسطه ٔ پافشاری و وفاداری شما من هنوز خود را شاه میدانم. خائنان و فراریانی که بدشمن پناهنده شده اند در شهرهای من بسیارند ولی امتیازاتی که بآنها داده اند نه از این جهت است که واقعاً آنها شایسته ٔ آن باشند بل برای اینکه با این پاداشها شما را اغوا کنند تا مانند آنها شوید. با وجود این شما ترجیح دادید که مرا پیروی کنید نه اقبال دشمنم را و البته شایسته ٔ آنید که اگر از من پاداشی نیافتید خداوند اجر شما را بدهد و جز این نخواهد شد. این را بدانید که اعقاب ما هر قدر کر و تاریخ بهر اندازه حق ناشناس باشد شما را خواهد ستود و بآسمان خواهد برد، بنابراین اگر هم میخواستم فرار کنم و حال آنکه چنین نیست مردانگی شما مرا دل میدهد که برگشته با دشمن روبرو شوم ، واقعاً تا کی باید از پیش یک پادشاه اجنبی در ممالک وسیعه ٔ خود از اینجا بآنجا، از این مملکت بآن مملکت فرار کنم ؟ و حال آنکه اگر بخت خود را آزموده با دشمن بجنگم میتوانم باخته ها را برگردانم یا با شرافتمندی بروزگار خود خاتمه دهم. اگر چنین نکنم بایدمانند مازه و میثرن از دست دشمنم ریاست موقتی ایالتی را بگیرم آن هم در صورتی که او بخواهد شرافتمندی را فوق کینه جویی قرار دهد. خدا نصیب من نکناد روزی راکه این تاج را از من بگیرند و بعد آنرا از راه عنایت و تفضل بمن بازدهند. نه ، تا زنده ام هرگز دولتم را از دست نخواهم داد و سلطنتم خاتمه نخواهد یافت مگر با حیات من ، اگر شما هم همین حسیات و همین تصمیم را دارید آزادی ما تأمین شده و هیچکدام از شما مورد حقارت یا منظور نظر جسورانه ٔ مقدونیها واقع نخواهد شد. هرکدام از شما میتواند بقوت بازو انتقام بکشد یا بمصیبت های خود خاتمه بدهد، من نمونه ٔ پست و بلندیهای روزگارم و حق دارم متوقع باشم که او باز با نظری بهتر بمن بنگرد ولی اگر خدایان بجنگهایی که حق است و مشروع دیگر عنایتی ندارند لااقل مردن با شرافتمندی برای مردان شجاع آرزوست. شما را بکارهای بزرگ نیاگان من که با آنهمه نام و افتخار در مشرق سلطنت کردند، به آن مردان دلیر که مقدونیها وقتی به آنها باج میدادند، به آن بحریه هایی که بیونان فرستاده میشد، به آن فتوحات شاهان گذشته سوگند میدهم که حسیاتی بپرورید درخور نژاد نجیب خودتان و شایان ملتی که از آن هستید و چنانکه در مواقع آزمایش های گذشته قوی دل بودید در آینده نیز چنان باشید. درباره ٔ خود میتوانم بگویم که حاضرم نام خود را با فتح یا با جدالی پرافتخار بلند کنم ».وقتی که داریوش این سخنان را میگفت مخاطرات نزدیک افکار همراهان او را مشوش کرده بود و نمیدانستند چه جواب بدهند، ارته باذ که از او بالاتر ذکری شد و چندی بدربار فیلیپ پناهنده شده بود سکوت را قطع کرده گفت : بسیار خوب فاخرترین لباسمان را بپوشیم ، درخشنده ترین اسلحه مان را برگیریم و در دنبال شاه بجنگ رویم با این تصمیم که فتح کنیم و از مرگ نهراسیم. تمام مجلس این رأی را پسندید ولی نبرزن و بسوس والی باختر از چندی قبل عهد و پیمان کرده بودند که داریوش را گرفته زنجیر کنند و بعد اگر اسکندر آنها را تعقیب کرد داریوش را باو داده پاداشی بزرگ یابند و اگر بآنها نرسید تاج را تصاحب کرده بجنگ امتداد دهند، بنابراین نقشه سخنان داریوش نبرزن را خوش نیامد و او چنین گفت : «من میدانم عقیده ای که اظهار خواهم کرد بگوشهای تو گران خواهد آمد ولی طبیب هم مرضی را با دواهای تند معالجه میکند و ناخدا در موقع طوفان برای حفظ آنچه عزیز است سایر چیزها را بدریا میاندازد. اگرچه پیشنهادی که میخواهم بکنم فداکاری نیست بل وسیله ای است برای نجات تو و دولتت ، ما داخل جنگی شده ایم که خدا بر ضد آن است ، روزگار با پارسیها و ضربتهای آنان مساعد نیست. باید ما طالع خود را عوض کنیم ، بنابراین حقوق دولتت را بکسی واگذار و تحمل کن که او عنوان شاهی گیرد تا زمانی که دشمن را از آسیا براند و بعد که فاتح شد تاج را بتو پس دهد. انتظار بازگشت اقبال طولی نخواهد کشید زیرا باختر هنوز در دست دشمن نیست. هندیها و ساکها در تحت امر تواَند، چندین نوع مردم با هزاران سوار و پیاده اسلحه شان را حاضرکرده اند که جنگ را از نو شروع کنند، جنگی که بساط آن مهیب تر از دستگاههای سابق خواهد بود. برای چه مانند حیوانات وحشی بیهوده رو بفنا رویم ؟ شجاع حقیقی از مرگ باک ندارد ولی دشمن زندگانی هم نیست. دلیر در مقابل هیچگونه آزمایش عقب نمینشیند و مرگ آزمایشی است برای دست آخر. بس است دیگر که رو بمرگ حتمی رویم ، باید به باختر که بهترین پناهگاه ماست رفت و بسوس که والی آن است شاه شود، بعد وقتی که کارها روبراه شد امانتی را که تو باو سپرده ای بتو رد خواهد کرد».
معلوم است که داریوش از این سخنان در خشم شد و چنین گفت : «ای بنده ٔ پست تو در این وقت موقع یافتی که نقشه های پدرکشی خود را آشکار کنی ؟» این بگفت و قمه اش را کشید تا او را بکشد ولی بسوس و باختریها دور او را گرفتند، در این احوال نبرزن فرار کرد و بسوس هم پس ازچند دقیقه از دنبال او برفت ، بعد هر دو بدسته هایی که در تحت فرمان داشتند امر کردند از قشون داریوش جداشوند تا مجلسی برای مشورت آراسته گردد.
کید بسوس و نبرْزَن : بعد کنت کورث گوید (کتاب 5 بند1-11): پس از بیرون رفتن نبرزن و بسوس ، اَرْته باذ چون داریوش را بی اندازه خشمناک دید برای اسکات او گفت : اینها نوکرهای تو هستند اگر دیوانگی یا اشتباهی برای آنها دست داد بایدبردبار باشی ، بخصوص در این موقع که اسکندر با قوای مهیب خود درمیرسد و قوای تو پراکنده است و ممکن است تو را در میان جدال بگذارند و بروند. داریوش نصایح اَرْته باذ را پذیرفت و چون حواسی جمع از جهت این پیش آمد نداشت امر خود را در باب حرکت تغییر داده افسرده و اندوهناک بخیمه ٔ خود رفت و کسی را نپذیرفت. در این موقع نظم اردو اختلال یافت و هر کدام از رؤسا عقیده ای داشت. پاترون فرمانده یونانیها بسرداران خود امر کرد اسلحه برگرفته منتظر امر او باشند، پارسیها هم بطرف یونانیها رفتند، بسوس که با باختریها بود سعی میکرد پارسیها را بطرف خود جلب کند، با این مقصود از ثروت باختر و اینکه دستخوش جنگ نشده بسیار توصیف کرد و به آنها فهماند که اگر با شاه بمانند در خطری بزرگ خواهند بود ولی تمام پارسیها بیک صدا گفتند جنایت است که در این موقع شاه رارها کنیم و اَرْته باذ هم که در این موقع فرماندهی کل را بعهده داشت پارسیها را تشویق میکرد که نسبت بشاه وفادار باشند، بعد او نزد داریوش رفته او را با اصرار بر آن داشت که غذا بخورد و فراموش نکند که شاه است. در این احوال نبرْزَن و بسوس نقشه ٔ خائنانه شان را دنبال میکردند زیرا میدانستند که تا داریوش زنده است بواسطه ٔ احترامی که پارسیها بمقام سلطنت و خانواده ٔ آن دارند، بهره مندی برای آنان نخواهد بود، بنابراین تصمیم کردند شاه را گرفته حبس کنند و بعد کس نزد اسکندر فرستاده قضیه را باو اطلاع دهند و اگر اسکندر با نظر بد به این کار نگریست داریوش را کشته به باختر روند و بسوس در آنجا دعوی سلطنت کرده با اسکندر بجنگد امیدواری آنها در این نقشه بقوای باختر بود و تصور میکردند که از جوانان دلیر باختر و سکاها میتوانند لشکری عظیم تشکیل دهند. اجرای نقشه با زور امکان نداشت زیرا پارسیها و یونانیها مانع میشدند، این بود که تصمیم کردند بحیله متوسل شده بنمایند که پشیمان شده اند و از شاه پوزش میخواهند، وقتی که مشغول طرح ریزی بودند ارته باذ از طرف شاه نزد آنها رفته گفت که شاه از سر تقصیر آنان درگذشته و میتوانند بمراحم شاه امیدوار باشند. خائنان گریه کرده و از بی تقصیری خود سخن رانده از ارته باذ خواستند که بی تقصیری آنها را بسمع شاه برساند. شب بدین منوال گذشت و روز دیگر نبرزَن و بسوس با سوارهای باختری درب خیمه ٔ شاه حاضر شدند.شاه از خیمه بیرون آمد و فرمان داد که سپاه حرکت کند، در این موقع نبرزَن و بسوس بخاک افتاده پوزش خواستند و اشک ریختند و حال آنکه منتظر فرصت بودند که چند ساعت بعد نقشه ٔ شومشان را اجرا کنند. داریوش پوزش آنها را پذیرفت و حتی چون دید اشک میریزند گریه کرد و سوار گردونه ٔ خود شده براه افتاد. تمام حواس او بطرف اسکندر متوجه بود و باین قضایا اهمیتی نمیداد.
پاترون فرمانده یونانی امرکرد دسته ٔ او اسلحه گرفته متوجه فرمان باشند، وقتی که او از عقب گردونه ٔ شاه میرفت دریافت که بسوس در ظاهر همراه گردونه میرود ولی در واقع مقصودش اینست که شاه را در اختیار خود داشته باشد. بنابراین خواست داریوش را از سؤقصد او آگاه کند و بطرف داریوش آنقدر نگاه کرد تا او دریافت که پاترون میخواهد با او حرف بزند و بتوسط بوباس خواجه پرسید چه میخواهد. پاترون گفت : میخواهم با شاه بی حضور کسی حرف بزنم. شاه اجازه داد نزدیک شود و چون داریوش زبان یونانی را میفهمید پاترون بی مترجم بشاه گفت : «شاها، از پنجاه هزار نفر یونانی فقط ما مانده ایم و در این روز بدبختی ما برای تو همانیم که در زمان عظمت تو بودیم. هر جا تو اقامت کنی همانجا وطن و خانه ٔ ما خواهد بود، ادبارت مانند اقبالت ما را بتو بسته. بنام این وفاداری من از تو استدعا میکنم و تو را سوگند میدهم که خیمه ات را در میان اردوی ما بزن و اجازه بده که ما قراولان تو باشیم ، یونان را ما فاقد شده ایم و باختری هم نداریم که برای ما باز باشد، تمام امید ما بشخص توست ، ایکاش که میتوانستیم بدیگران هم امیدوار باشیم ، بیش از این شایسته نیست چیزی بگویم اگر میدانستم که پاسبانی خودت را بدیگران هم میتوانی بسپاری چون من خارجی هستم تمنا نمیکردم که آنرا بمن بسپاری ». بسوس هرچند زبان یونانی را نمیدانست ولی دریافت که پاترون سؤقصد او را آشکار کرده ، داریوش بی اینکه از سخنان پاترون ترسیده باشد از او پرسید که جهت اندرزش چیست ، او در جواب گفت : بسوس و نبرزن کنکاشی بر ضد تو دارند و بزودی شاید کار از کار گذشته باشد. امروز روز آخر تو یا آخرین روز این خائنان است. داریوش جواب داد «با وجود اینکه نهایت اطمینان را بسربازان یونانی دارم هیچگاه از سربازان ملت خود جدا نخواهم شد، محکوم کردن برای من سخت تر از فریب خوردن است ، هرچه برای من مقدر باشد خوشتر دارم آنرا در میان خودی تحمل کنم تا اینکه پناه بدیگری برم ، اگر سپاهیان من نخواهند که دیگر من زنده باشم هر قدر زودتر بمیرم باز دیر است ». پاترون مأیوس شد از اینکه بتواند شاه را نجات دهد و با این تصمیم بطرف دسته ٔ خود برگشت که برای وفاداری خود با هر خطری که باشد روبرو شود.بسوس که تصمیم کرده بود داریوش را فوراً بکشد بعد از بیم اینکه مبادا اسکندر بگوید چرا زنده او را بدست من ندادی در ثانی تصمیم کرد که گرفتن داریوش را بشب دیگر محول دارد و برای اینکه حرفهای پاترون را بی اعتبار سازد به داریوش گفت : «شاها! واقعاً جای شکر است که با زرنگی و مآل بینی توانستی از دامی که خائنی برای تو گسترده بود بجهی ، این خائن نظرش متوجه اسکندر است و میخواهد بقیمت سر تو مورد عنایت او شود. این قصد جای تعجب نیست زیرا از یک سپاهی اجیر که نه خانواده دارد و نه وطن و ویلان و سرگردان از اینجا بآنجا میرود و حاضر است دوست امروز و دشمن فردا گردد چه میتوان توقع داشت ؟» پس از آن او از وفاداری خود سخن راند و خدا را بشهادت طلبید که نسبت بشاه صمیمی است. داریوش اگرچه در خلاف گویی بسوس تردید نداشت ولی صلاح خودرا هم در این ندید که اظهار عدم اعتماد نسبت به بسوس کند زیرا عده ٔ باختریها و پارسیها سی هزار بود و عده ٔ یونانیها چهارهزار، و اگر داریوش عدم اعتماد به ایرانیها نشان داده خود را بیونانیها تسلیم میکرد، همین اقدام را میتوانستند دست آویز قرار داده بر او بشورند و او را مقصر قرار دهند. لذا داریوش باین عقیده شد که اگر مظلوم واقع شود به از آن است که آلت کید دشمنان گردد و خائنان ، خود را ذی حق جلوه دهند. بعد داریوش به بسوس گفت : «اسکندر چنین شناخته شده که انصافش با شجاعتش مقابلی میکند و بنابراین از او نمیتوان پاداشی در ازای خیانت گرفت بل بعکس خائن را سخت مجازات خواهد کرد». (همانجا، بند 12).
کنت کورث می نویسد: چون شب درمیرسید پارسیها اسلحه شان را موافق معمول کنار گذارده مشغول تهیه ٔ شام شدند ولی باختریها بامر بسوس زیر اسلحه ماندند. داریوش ارته باذ را خواسته سخنان پاترون را باو گفت و ارته باذ جواب داد که برای او تردیدی نیست در اینکه داریوش باید در اردوی یونانیها خیمه زند زیرا همین که پارسیها از خطر آگاه شوند فوراً از دنبال شاه خواهند آمد. با وجود این داریوش بتصمیم خود باقی ماند و ارته باذ را در آغوش کشید مثل اینکه میخواست با او وداع کند بعد گریست و ارته باذ هم اشکهای بسیار ریخت. پس از آن داریوش به ارته باذ گفت مرا بگذار و برو و در حالیکه ارته باذ بامر شاه ندبه کنان از خیمه بیرون آمد داریوش سرش را با پارچه ای پوشیده خوابید و روی خود را بر زمین نهاد. در این احوال قراولان شاه که می بایست حیات او را حفظ کنند چون دیدند خطر نزدیک است و دشمن قوی ، از اطراف خیمه پراکندند و فقط چند خواجه در اطراف داریوش ماندند.داریوش در حالیکه ذکر شد مدتی بماند و بسیار فکر کرد بی اینکه کسی بفهمد چه فکر میکند. بالاخره او بوباس خواجه را طلبیده گفت : «بروید و در فکر خودتان باشید شما وظیفه تان را نسبت بشاه تا آخر انجام دادید من دراینجا خواهم ماند تا آنچه مقدر است بشود، بوباس شاید تو تعجب کنی که چرا من بزندگانی خود خاتمه نمیدهم زیرا میخواهم از جنایت دیگران بمیرم نه از جنایت خود». خواجه چون این بشنید بنای گریه و زاری گذارد، چندان ندبه و شیون کرد که صدای او در تمام اردو پیچید وبزودی دیگران آمدند و رختهای خود را دریده بحال شاه گریستند. پارسیها چون ناله و زاری اطرافیان را شنیدند دچار حیرت شدند که چه کنند، نه از ترس باختریها میخواستند بکمک شاه آیند و نه میتوانستند شاه خود را تنها گذارده شاهد قضایا باشند. در اردو جز صدای همهمه و غوغا چیزی شنیده نمیشد و کسی هم نبود که بتواند فرمان بدهد. در این وقت به بسوس و نبرزن خبر دادند که داریوش بخودکشی اقدام کرده. جهت این خبر شیون و زاری خواجه ها بود. خائنان چون این خبر بشنیدند با اشخاصی که می بایست آلت اجرای مقصود آنها باشند سراسیمه بطرف خیمه ٔ داریوش دویدند و همین که از خواجه ها شنیدندکه داریوش زنده است امر کردند آنها را گرفته در زنجیر کنند و بعد شاه را گرفته در ارابه ٔ چرکین و کثیفی انداخته آنرا از هر طرف با پوستهای حیوانات پوشیدند. پس از آن خزانه و اثاثیه ٔ شاهی را غارت کرده براه افتادند. اَرْته باذ با خدمه ٔ وفادار داریوش و یونانیها تصمیم کردند که از باختریها جدا شوند و راه پارت را پیش گرفتند. پارسیها چون بی سر ماندند فریب وعده های بسوس و نبرزن را خورده در دنبال آنان روانه شدند وسه روز بعد بآنها رسیدند. ترتیب حرکت دادن داریوش چنین بود: او را در زنجیرهای طلا مقید داشتند و برای این که از لباس فاخرش او را نشناسند ارابه اش را با پوستهای کثیف پوشیدند. ارابه ٔ داریوش را اشخاص ناشناس میراندند و مستحفظین آن از دور در دنبال آن میرفتند. (کنت کورث ، کتاب 5 بند12).
اسکندر در تعقیب داریوش : چون اسکندر شنید که داریوش از همدان رفته است راه خود را به ماد تغییر داده شتافت تا بداریوش برسد. درآخر پاره تاکن شهری است تبس نام و در آنجا به اسکندر گفتند که داریوش عزیمت باختر کرده و دورتر، یک نفر بابلی بغستان نام اطلاعات صحیحتری باو داده گفت حیات یا لااقل آزادی داریوش در خطر است. بعد اسکندر سران سپاه خود را خواسته چنین گفت : «کار مهمی که چندان مشکل نیست در پیش داریم ، داریوش از اینجا چندان دور نیست ، سپاهیانش او را رها کرده اند یا قربانی آنها شده ، فتح ما در شخص اوست و سرعت ، جایزه ٔ این فتح ». همه فریاد زدند که حاضرند همه گونه خستگی را تحمل کرده و در دنبال او بشتابند. پس از آن اسکندر بی اینکه استراحت بقشون خود دهد شب و روز با نهایت شتاب راه رفته و پانصد اِستاد (شانزده فرسنگ و نیم ) پیموده به دیهی رسید که بسوس داریوش را در آنجا گرفته بود. ملن مترجم یونانی داریوش که بواسطه ٔ مرض در اینجا مانده بود چون دید اسکندر بدو رسیده باو پناهنده شد و تمام گزارشها را برای او بیان کرد. پس از آن اسکندر بقشون خود استراحت داد و خود باین کار پرداخت که از میان سپاه عده ای را برای تعقیب بسوس انتخاب کند. در این احوال ارسی لوس و میتراسن نامان که از خیانت بسوس نفرت یافته و بطرف اسکندر می آمدند وارد شده گفتند که پارسیها در پانصداِستادی اینجا هستند و راه نزدیک تری به اسکندر نشان دادند. اسکندر از ورود این پناهندگان خوشنود شده براهنمایی آنها با سواران سبک اسلحه حرکت کرد و بفالانژها دستور داد از عقب او بروند. پس از طی سیصد اِستاد به بروکوبولوس ، پسر مازه که سابقاً والی سوریه بود رسید. او گفت که بسوس بطرف گرگان میرود، سپاهیان او غافل و بی نظم حرکت میکنند و اگر اسکندر دویست اِستاد طی کند آنهارا در این حال خواهد یافت. راجع به داریوش گفتند که هنوز زنده است. (کنت کورث ، کتاب 5 بند13).
کشته شدن داریوش (330 ق.م.): پس از آن اسکندر با سپاه خود تاخت تا زودتر بدشمن برسد و بقدری بسپاه بسوس نزدیک شد که همهمه ٔ سوارهای او را می شنید، ولی در این موقع گرد و غبار مانع بود از اینکه سپاه مزبور را مقدونیها ببینند. اسکندر قدری تأمل کرد تاگرد فرونشست و پس از آن سپاه بسوس را دید. در این موقع اگر بسوس جرئت داشت بایستد و با اسکندر جنگ کند تمام مزایا با او میبود زیرا عده ٔ جنگی های او زیادترو سواره نظام او باختری و تازه نفس بود، ولی سپاهیان اسکندر از جهت راهی که شب و روز پیموده بودند خسته وفرسوده بودند. اما نام اسکندر، بسوس و رفقای او را مرعوب ساخت و در نتیجه تصمیم کردند که فرار کنند. بااین مقصود بارابه ٔ داریوش نزدیک شده باو تکلیف کردند که بر اسب نشسته با آنها فرار کند، او ابا کرده گفت من از دنبال پدرکشان نخواهم رفت. خائنان چون این بشنیدند خشمناک گشته چند تیر بطرف او انداختند و دو نفر از غلامان او را کشته زخمهای فراوان باسبان ارابه زدند تا نتوانند حرکت کنند.
پس از این جنایت بسوس بطرف باختر رفت و نبرزن بسمت گرگان شتافت. بر اثر این وقایع سپاه ایرانی بی سروسالار مانده بپراکند و فقط پانصد نفر دور هم جمع شدند بی اینکه بدانند در این حال چه باید کرد.اسکندر که از دور اختلال قوای بسوس را دید در حال ، نی کانور را مأمور کرد شتافته راه فرار را بر دشمن سدکند و خود از دنبال او حرکت کرد، در این گیرودار سه هزار نفر از پارسیها کشته و عده ای اسیر گشتند. اسکندر حکم کرده بود اسرا را نکشند. در میان اسرا کسی نبود که بداند ارابه ٔ داریوش کجاست اما اثری هم نشان نمیداد که داریوش فرار کرده باشد. در این احوال اسکندربا سه هزار نفر سپاهی می شتافت که به نی کانور برسد و چون تند حرکت میکرد عده ای از سپاهیان او عقب می ماند و سپاهیان بسوس که پراکنده بودند باین عقب مانده ها تسلیم میشدند. در این وقت بی سروسالاری ، پارسیها را چنان بی تکلیف و مضطرب و پریشان کرده بود که عده ٔ تسلیم شدگان چند برابر مقدونیها بود. در خلال این احوال اسبان ارابه ٔ داریوش چون بی راننده ماندند ارابه را کشیده بقدر چهار اِستاد (تقریباً 750 ذرع ) از راه بیرون بردند و در نزدیکی چشمه ای از شدت گرما و خونی که بر اثر جراحات از آنها میرفت ایستادند، در این جا یک نفر مقدونی که پولیس ترات نام داشت و برای رفع عطش بسرچشمه آمده بود دید اسبهایی زخم بسیار برداشته تلاش میکنند و نزدیک است تلف شوند، او از اینکه اسبها را زخم زده بودند در حیرت شد و بعدناله ٔ شخصی را که در حال نزع باشد شنید. حس کنجکاوی او را بر آن داشت که بارابه نزدیک شده در درون آن بنگرد، پس از آن که پوستها را باز کرد دید شخصی در لباس فاخر و در زنجیرهای طلا چند زخم برداشته و در حال نزع است. داریوش از دیدن این شخص مشعوف شد و چون زبان یونانی را قدری میدانست گفت : هر کس که تو باشی تو را سوگند میدهم بمقدرات انسان ، مقدراتی که بزرگترین شاهان چنانکه تو الاَّن بینی از آن معفو نیستند این آخرین سخنان مرا باسکندر برسان : «باو بگو، که از محن حتی از این بلیه که بعمر من خاتمه میدهد بدتر این است که در ازای نیکی هایی که او بمادر، زن و اطفال من کردنتوانستم حق شناسی خود را ابراز کنم و میمیرم در حالیکه دشمن او هستم ، ولی اگر راست است که آخرین ادعیه ٔبیچارگان در نزد خداوند مقبول است از او خواهانم که اسکندر را از هر مخاطره محفوظ بدارد، تا بر تخت کوروش زندگانی باافتخاری کند و موافق حسیاتی که ناشی ازمردانگی است بمادر و اطفال من اجازه دهد در نزد او مقامی را که شایان محبت و اطاعت آنها نسبت باسکندر است دارا باشند و نیز خواهانم که کیفر عمل پدرکشان درکنار آنها گذارده شود. البته اسکندر اگر برای کشیدن انتقام یک دشمن بدبخت هم که باشد در ازای جنایتی که مرتکب شده اند و برای اینکه دیگران سؤقصد نسبت بشاهان و خود او نکنند آنها را مجازات خواهد کرد.» بعد داریوش آب خواست و پس از اینکه پولیس ترات آبی برای اوآورد باز لب بگشاد و گفت : «برای آخرین کیفیت بدبختی من لازم بود که من نتوانم پاداشی بتو دهم ولی اسکندراجر تو را خواهد داد و خدا اجر او را». پس از آن داریوش دست خود را بطرف پولیس ترات دراز کرده گفت : «این علامت حق شناسی را به اسکندر برسان و دست خود را در دست او گذاشت و درگذشت ». پس از چند لحظه اسکندر دررسید و بطرف نعش داریوش دوید، بحال دلخراش این شاه مقتدر رقت آورد و بگریست. بعد ردای خود را کنده روی نعش انداخت و امر کرد که با احترامات بسیار نعش شاه را حرکت داده بمقبره ٔ شاهان که در پارس بود ببرند و در آنجا پهلوی قبور نیاگانش دفن کنند. (کنت کورث ، کتاب 5 بند13).
روایات دیگر: مورخین دیگر مانند پلوتارک و دیودور وغیره وقایع روزهای آخر داریوش را مختصرتر از آریان و بخصوص از کنت کورث نوشته اند ولی روایات آنان تفاوتهای بسیار در اصل وقایع با نوشته هایی که مضامین آنها ذکر شد ندارد.
بعض تفاوتها که راجع بکیفیات میباشد چنین است : پلوتارک راجع به نعش داریوش گوید (اسکندر، بند 59): اسکندر امر کرد آن را بَلَسان کردند و نزد مادرش فرستاد. بعدها بسوس را دستگیر و چنین مجازات کرد: چند درخت راست را با زحمت بهم نزدیک داشته هر یک از جوارح بسوس را بدرختی بستند و چون درختان را رها کردند هر یک از درختان عضوی را با خود برد. بعد او گوید که اسکندر، برادر داریوش را که اگزاترس نام داشت از دوستان خود قرار داد. روایت پلوتارک راجع بقتل بسوس موافقت با نوشته های مورخین دیگر نمیکند و چنانکه بیاید بسوس بباختر رفته خود را اردشیر چهارم نامید و چون خبر آمدن اسکندر را شنید بماوراء جیحون فرار کرد و در آنجا دستگیر شد. بعد اسکندر وقتی که از کنار سیحون برگشت در باختر مجلسی از ایرانیها بیاراست تا درباب مجازات قاتل شاه رأی دهند و برحسب رأی مجلس مزبور، او را در همدان بدار آویختند. شرح قضایا در جای خود بیاید. دیودور گوید (کتاب 17 بند73): «وقتی که اسکندر بسر نعش داریوش رسید او درگذشته بود... ولی بعض مورخین گفته اند که او هنوز نفس میکشید و آخرین حرف او این بود که اسکندر قاتل را مجازات کند». ژوستن گوید (کتاب 11 بند15): مقدر بود که داریوش در خاک قومی کشته شود که روزگار امپراطوری هخامنشی را برای آن قوم ذخیره کرده بود (مقصود دولت بزرگ پارت است که بعدها تأسیس شد).
تاریخ واقعه : تاریخ کشته شدن داریوش را آریان «هکاتوم بیان » ماه مقدونی نوشته که چون با نوشته ٔ دیودور بسنجیم مطابق تیرماه (ژوئیه ) 330 ق.م. میشود. محلی که اسکندر در آنجا بسر نعش داریوش رسید باید جایی باشد بین سمنان و شاهرود. موافق نوشته های مورخین قدیم خصوصاً کنت کورث ، ظن قوی میرود که این محل در نزدیکی دامغان بوده و داریوش را مقدونیها در طرف جنوب شرقی سفیدکوه که آبهایش بدهات قومش میرود یعنی تقریباً در شمال حاجی آباد کنونی یافته اند، معلوم است و نیز از نوشته های مورخین قدیم پیداست که اسکندر از فوت داریوش مشعوف گشته زیرا تا وقتی که او زنده بود ایرانیها میتوانستند دور او جمع شوند و چون بکرّات دیده شده که در مواقع اضطرار عدّه ٔ کمی توانستند بیش از لشکرهای بسیار در مقابل دشمن پافشاری و فداکاری کنند، این نکته و امکان اینکه داریوش جاهای محکمی را گرفته مخاطراتی برای مقدونیها فراهم سازد، اسکندر را نگران میداشت. این بود که او جِدّ داشت زودتر بداریوش رسیده نابود یااسیرش کند. در این مورد هم اقبال با او همراهی کرد زیرا دشمن او نابود شد بی اینکه بتوانند این قضیه را باو یا بسپاهیانش نسبت دهند. موافق روایات ایرانی وقتی که اسکندر ببالین دارا رسید او هنوز زنده بود و شاه سه چیز از اسکندر خواست : اول اینکه بیگانگان را بحکومت پارس نگمارد، دوم قاتل او را مجازات دهد، سوم دختر او روشنک را ازدواج کند. معلوم است که گفته های داریوش به پولیس ترات باستثنای ازدواج روشنک در این روایات منعکس گشته. اما درباب روشنک باید گفت که روکسانه مورخین یونانی دختر اِکسیارتس یکی از نجبای سغدبود نه دختر داریوش. دختر شاه را استاتیرا مینامیدند که بعدها اسکندر او را هم ازدواج کرد. بنابراین روایت داستانی ما در این قضیه هم مشوش است. (ایران باستان صص 1212-1446).
تسخیر ممالک شرقی ایران ، اسکندر در پارت ، گرگان وهرات. تذکر: فوت داریوش سوم بدوره ٔ اول پارسی قدیم خاتمه داد و دوره ای شروع شد که وقایع آن بیاید. ممکن است گفته شود که دوره ٔ اول پارسی مشرق قدیم و ایران با جنگ گوگمل خاتمه یافته بود، ولی اندکی تأمل و عطف توجه بوقایع بعد از فوت داریوش و جنگ های اسکندر در آسیای وسطی و مشرق ایران و نیز هند، عدم صحت این نظر را روشن میسازد.
مادامی که داریوش زنده بود، ایران میتوانست باز در مقابل اسکندر بایستد وچون داریوش همچنانکه گذشت ، بخبطهای خود در جنگهای قبل برخورده و حاضر شده بود که کشته شود یا فاتح گردد، این تصمیم و پافشاری او و دور شدن اسکندر از تکیه گاه قشون مقدونی بیش از پیش احوال سلحشور مردمان مشرق ایران و آسیای وسطی ، شرایط جغرافیائی و اقلیمی ، آب و هوای سخت بعضی قسمت های این صفحات و بالاخره امکان معدوم ساختن آذوقه در این صفحات کم ثروت ممکن بود ضربت های شدید و بل مهلک بقشون اسکندر وارد آورده از نو قوتی بدولت هخامنشی دهد. از طرف دیگر این نکته را هم باید در نظر داشت ، که داریوش در حال اضطرار میتوانست با سکاهای ماوراء سیحون یا با پادشاهان هند اتحادی منعقد دارد و اگر چنین پیش آمدی روی میداد ظن قوی این است که بهره مندی اسکندر بسیار مشکوک میگشت (وقایع بعد این نظر را تأیید میکند). اگر هم تصور کنیم که اسکندر با وجود زنده ماندن داریوش ، کمافی السابق همه جابهره مند میشد، چنین تصور گمانی خواهد بود یا ظنی غالب و بهر حال نمیتوان چنین اعتقادی داشت. بنابراین خاتمه ٔ دوره ٔ اول پارسی یا استیلای آریانهای ایرانی رابر مشرق قدیم ، باید تقریباً تیر ماه 330 ق.م. دانست.اگرچه معلوم است ، ولی باز برای احتراز از سؤتفاهم لازم است بیفزائیم چنانکه پایین تر این معنی روشن خواهد بود، با انقراض دولت هخامنشی اوضاع ایران یا مشرق قدیم یکدفعه تغییر نکرد، بل بمرور دهور، خردخرد، آن اوضاع به اوضاعی دیگر مبدل گردید، بنابراین نباید تصور کرد که سال 330 ق.م. حدّی است فاصل بین دو دوره ٔ قبلی و بعدی. در تاریخ حدّ فاصل وجود ندارد چنانکه در جریان رودی بین قطرات آب حدی فاصل نیست ، تحولات و تطورات بمرور انجام مییابد و مدتها وقت لازم است تا اوضاع و احوال دوره ای باوضاع و احوالی دیگر تبدیل یابد.
چنانکه بیاید عمر اسکندر پس از فوت داریوش سوم 6 یا 7 سال بودو این مدت باین کوتاهی مانند سلطنت داریوش پر است از وقایع مهم. این وقایع را بر طبق نوشته های مورخین نامی یونانی و رومی با شرح و بسط ذکر کرده ایم و جهت آن از اینجاست : مورخین یونانی و غیره در کتبی که راجعبزمان قبل از اسکندر نوشته اند بیشتر بوقایعی پرداخته اند که با ایالات غربی ایران هخامنشی مربوط است ، و اگر هم از وقایع صفحات شرقی ذکری کرده اند باجمال برگذار شده ، ولی در قسمت هایی که راجع بقشون کشی اسکندر درایالات شرقی و شمال شرق ایران هخامنشی است برای دفعه ٔ اول بتفصیل قائل شده اند، بنابراین نوشته های مورخین مذکور راجع باین موضوع حاوی اطلاعاتی است که برای دانستن وضع جغرافیایی و شرایط اقلیمی و تشکیلات و ترتیبات صفحات شرقی و شمال شرقی ایران آن روز و عادات و اخلاق مردمان صفحات مزبوره گرانبهاست و چون معلوم است که اوضاع دوره ای در ظرف 6 یا 7 سال تغییر نمی یابد ضمناً اینگونه اطلاعات آگاهی ما را بر اوضاع و احوال ایران هخامنشی و مخصوصاً بر اوضاع قسمت های شرقی و شمال شرقی آن تا اندازه ای تکمیل میکند، و اگر هم بحد کفایت تکمیل نکند از تاریکی گذشته های این صفحات میکاهد،بنابراین بسط مقال در این باب نباید باعث ایراد گردد، بخصوص که ذکر کیفیاتی با تفصیل در موارد بسیار اخلاق اسکندر و عادات مقدونیها را که خودشان را قوم غالب یا فاتح میدانستند، آشکار میسازد و این معنی هم برای تاریخ ایران و فهم وقایعی که بعد از انقراض دولت هخامنشی روی داد بی اهمیت نیست.
عقیده ٔ مقدونیها پس از فوت داریوش : مقدونیها گمان میکردند که با فوت داریوش ،جهانگیری اسکندر خاتمه یافته و قریباً به اوطانشان مراجعت خواهند کرد، ولی بزودی دریافتند که این گمان اساسی نداشته ، توضیح آنکه اسکندر آنها را در جایی جمع کرده گفت : باید ممالک شرقی ایران را تسخیر کنیم ، تا دولت من کمتر از دولت هخامنشی نباشد و دیگر اینکه اگر مردمان ایالات شرقی پارس را مطیع نکنیم بیم آن میرود که بعدها ایالات دیگر پارس هم از اطاعت ما سر بپیچند. بر اثر این نطق مقدونیها مصمم گشتند که اسکندر را پیروی کنند، چنانکه دیودور گوید (کتاب 17 بند74):اسکندر سپاهیان یونانی را که از طرف متحدین یونانی اسکندر در قشون او داخل بودند مرخص کرد تا به اوطانشان برگردند و بهر سوار یک تالان نقره و بهر پیاده ده مین داد و امر کرد تمام جیره و حقوق آنها را بپردازند. از این سپاهیان ، آنهایی که خواستند در قشون اسکندر بمانند، هر کدام سه تالان دریافت کردند.
مقدار غنائم :مورخ مذکور گوید که اسکندر در موقع تعقیب داریوش تمام خزانه های او را تصرف کرد و خزانه داران هشت هزار تالان باو تحویل دادند. غیر از این مبلغ خطیر اشیاء بسیار از قبیل جامهای زرین وچیزهای دیگر نفیس بدست اسکندر افتاد و او این اشیاءرا بسربازان بخشید. قیمت این اشیاء بسیزده تالان بالغ بود. پلوتارک در تخمین مقدار غنائمی که در موقع تعقیب داریوش بتصرف اسکندر درآمده ساکت است ، ولی گوید (اسکندر، بند59) که چون اسکندر با نهایت شتاب قشون داریوش و بسوس را تعقیب میکرد سپاهیان مزبور اشیاءِ بسیار از نقره و طلا در راه افکنده فرار میکردند و اسکندر از میان خرمن زر و سیم و نیز ارابه های کثیر، که پر از زنان و اطفال بود وبی ارابه ران حرکت میکرد، میگذشت. کنت کورث مقدار غنائم را 26 تالان نوشته (کتاب 6 بند2). معلوم است که مقصود مورخین مزبور از غنائم اموالی است که از ری تا حوالی دامغان یا سمنان بتصرف اسکندر درآمده و این غیر از غنائمی است که مقدونیها در همدان تصرف کرده بودندزیرا پولیب گوید (کتاب 10 شماره ٔ 24) که چون اسکندر بهمدان درآمد، قصر آنرا که پر از ثروت و اثاثیه ٔ گرانبها بود غارت کرد. از این روایت باید استنباط کرد که قصر شاهان ماد تا این زمان محفوظ مانده بود و از این ببعد رو بخرابی گذارده.
اسکندر در پارت : پس از آن اسکندر بدرون پارت داخل شد و بشهری رسید که بعدها موسوم به هکاتوم پیلوس یعنی شهر صددروازه بود، درباب این محل عقاید مختلف است ، ولی اکثراً باین عقیده اند که در جنوب غربی دامغان کنونی واقع بوده. چون مقدونیها در این محل آذوقه ٔ فراوان یافتند اسکندر در اینجا چند روز بماند و ضیافت ها داد وبعیش و عشرت پرداخت. کنت کورث راجع بعیش و عشرت های اسکندر گوید (کتاب 6 بند2): اسکندر که در مقابل اسلحه ٔپارسیها غیرمغلوب بود، مغلوب معایب آنها شد. ضیافتهای نابهنگام ، شرب بی حد و حصر، شب نشینیهای بسیار، دسته دسته زنان بدعمل ، همه ٔ این چیزها مینمود که اسکندر عادات خارجی را اتخاذ میکند. با خو کردن بعادات خارجی اسکندر در نظر مقدونیها دیگر پادشاه سابق آنها نبود و بهترین دوستانش ، دشمنان میشدند. چون سازندگان و خوانندگانی که اسکندر از یونان خواسته بود کفاف عیش و عشرت او را نمیدادند امر میکرد از زنان محل خواننده و رقاصه بیاورند. روزی اسکندر در میان زنان زنی رادید که اندوهناک بود و از ظواهر او آثار نجابت هویدا، اسکندر دانست که باید این زن از خانواده ٔ محترمی باشد و بعد که تحقیق کرد زن گفت من از نواده های اُخس (اردشیر سوم ) هستم ، پدر من پسر او بود و شوهرم ، وشتاسپ از اقربای داریوش است. بعد مورخ مزبور گوید: در این وقت هنوز در ته قلب اسکندر ذرّه ای از تقوای سابق او باقی بود و بنابراین نه فقط امر کرد این زن را از میان اسراء بیرون آورده آزاد کنند، بل درصدد برآمدکه شوهر او را بیابد. بنابراین بامر اسکندر اسرای پارسی را بقصر او بردند و او ده نفر که از نجبای پارس بودند از میان آنان برگزید، از آن جمله اُگزاث رِس برادر داریوش بود که از محارم اسکندر گردید و اکسیداتس نامی که بامر اسکندر والی ماد شد.
نطق اسکندر خطاب بسربازان مقدونی : چون پس از ورود اسکندر بمحلی که بعدها بشهر صددروازه موسوم گشت ، از هر طرف بشهر مزبور آذوقه حمل میشد، شایعه ای انتشار یافت که اسکندر میخواهد به مقدونیه برگردد. بر اثر این شایعه مقدونیها دیوانه وار بچادرهای خودشان درآمده اسباب ها را پیچیدند و بار و بنه بستند، همهمه در اردو پیچید و بگوش اسکندر رسید و باعث وحشت او گردید، زیرا میخواست تاانتهای مشرق بجهانگیری خود ادامه دهد. بنابراین سران سپاه و صاحبمنصبان را خواست و اشک ریزان شکوه کرد که پس از آنهمه فتوحات باید بوطن خود برگردد، ولی نه مانند فاتحی بل مثل مغلوبی ، زیرا ترس و سستی سربازان او را مجبور خواهد کرد که از فتوحات خود دست بکشد، بعد اسکندر افزود که این اقدام سربازان بر اثر غضب خدایان است ، که میخواهند موانع برای او ایجاد کنند. آنها بودند که سربازان را دلیر کردند و حالا در قلوب آنها عشق برگشتن را بوطن میپرورند، سرداران و صاحب منصبان گفتند که حاضرند سربازان را باطاعت درآورند ولی لازم است که خود اسکندر در این باب با آنها صحبت کند،ولی وقتی که از چادر اسکندر بیرون می آمدند امیدوار نبودند که او موفق گردد. پس از آن اسکندر سپاهیان خودرا جمع کرده بآنها چنین گفت : «ای سربازان ! چون فتوحاتی را که تا حال کرده اید در نظر گیرید جای حیرت نیست که از اینهمه افتخارات سیر شده خواهان استراحت هستید. لازم نیست از مطیع کردن مردمانی مانند ایلیریها، تری بال ها، تسخیر ب ِاُسی ، تراکیه ، اسپارت ، آتن ، پلوپونس و سایر ممالک که شما در تحت فرماندهی یا در تحت حمایت من مطیع کرده اید سخن برانم. از زمانی که از هلس پونت گذشته ایم اهالی پونیّه و ِااُلیّه را که مانند بندگان از استبداد خارجیها مینالیدند آزاد کرده ایم. کاریّه ، لیدیه ، کاپادوکیّه ، فریگیه ، پافلاگونیه ، پام فیلیه ، پی سیدیّه ، کیلیکیه ، سوریّه ، فینیقیه ، ارمنستان ، پارس ، مادوپارت در تحت تسلط ما واقعاند. ممالکی که من تسخیر کرده ام بیش از شهرهایی است که دیگران مطیعکرده اند، اگر میدانستم که حفظ ممالکی که با آن سرعت تسخیر کرده ام تأمین شده قوه ای نمیتوانست مرا در اینجاها نگاه دارد و من بطرف اجاق خانواده ، مادر، خواهر و سایر هموطنانم برمیگشتم و از این نام و افتخارات که با شما بدست آورده ام بهره برمیداشتم ، ولی راستی مرا مجبور میکند اعتراف کنم که این اوضاع جدید موقتی و بی دوام است زیرا این مردمان خارجی که یوغ تسلط مارا بگردن گرفته اند سرکش اند و وقت لازم است تا آنها احساسات ملایمتری نسبت بما بورزند و با عادات صلح جویی خو کنند. ثمرات زمین در موعد معین میرسد. شما گمان میکنید که اینهمه مردمان که بسلطنت پادشاهی دیگر عادت کرده بودند و با ما هیچگونه علائقی از حیث مذهب و اخلاق و زبان ندارند با یک ضربت مطیع ما گشته اند؟ نی ، آنها در مقابل اسلحه ٔ شما مغلوب شده اند نه اینکه خواسته باشند مطیع شما گردند. اگر حاضر باشید مطیعاند و همین که غایب شدید، دشمنان شما خواهند بود. احوال این مردمان مانند حال حیوانات وحشی است که پس از اینکه بدام افتادند مدتها وقت لازم است تا برخلاف میلشان اهلی گردند. من مانند کسی حرف میزنم که تمام مستملکات داریوش را تصرف کرده باشد و حال آنکه چنین نیست. نَبرْزَن گرگان را دارد. بسوس پدرکش اکتفا بتصرّف باختر نکرده ما را تهدید میکند. سغدیها، داهی ها، ماشارتها،ساکها (سکاها)، هندیها هنوز به اطاعت ما درنیامده اند. تمام این مردمان همین که مشاهده کنند که ما پشت بآنها کرده ایم قدم بقدم از پس ما بیایند، تمام این مردمان یک ملت اند، زیرا برای تمامی آنها ما بیگانه ایم وخارج از نژاد آنان ، و این هم معلوم است که مردم حاضرترند بحکمران بومی اطاعت کنند، ولو اینکه این حکمران بدترین جبار باشد.
پس باید هرچه گرفته ایم از دست بدهیم یا آنچه را که نداریم تسخیر کنیم. ای سربازان ! چنانکه طبیبی از تن مریضی آنچه را که مخرب است بیرون میکشد ما هم باید آنچه را که مانع حکومت ماست از پیش برداریم. گاهی یک جرقه که مورد بی اعتنائی بوده باعث حریقی بزرگ گردیده ، دشمن را نباید حقیر شمرد، از این بی اعتنائی شما او قوی تر خواهد شد.سلطنت پارس میراث داریوش نبود. اعتبار و نفوذ خواجه ای باکواس نام او را بر تخت کوروش نشاند. آیا گمان میکنید که برای بسوس زحمات بسیار لازم است تا ملکی را که صاحب ندارد بدست آرد؟ ای سربازان ! بدانید که تقصیری بزرگ بر ما وارد خواهد بود از اینکه داریوش را مغلوب ساخته ممالک او را بیکی از بندگان او بدهیم. چه بنده ای ؟ بنده ای که روا داشت بدترین جنایت را نسبت بشاهش مرتکب شود، آنهم در چه احوالی ؟ در احوالی که حتی از طرف خارجیها او مستحق ترحم بود چنانکه ما با وجود اینکه فاتح هستیم یقیناً باو رحم می آوریم. این بسوس او را در زنجیرهای آهنین کرد و برای اینکه ما نتوانیم حیاتش را نجات دهیم او را کشت. آیا بچنین کسی میخواهید این ممالک وسیعه را واگذارید؟ من با کمال بیطاقتی منتظر دقیقه ای هستم که او را بچوبه ٔ دار بسپارم و مجازات خیانتش را که قرض من است بتمام پادشاهان ومردمان اداء کنم. من از شما میپرسم : آیا خشم شما راحدی خواهد بود اگر بشنوید که چنین شخصی شهرهای یونان یا سواحل هلس پونت را غارت میکند؟ و چه دلی دردناک خواهید داشت وقتی که ببینید او نتیجه ٔ فتوحات شما را از چنگ شما ربوده ، در این حال شما اسلحه برخواهید گرفت تا فتوحات خودتان را بازستانید. آیا بمراتب بهتر نیست که هم اکنون تا وقتی که او فرصت نیافته قوای خودرا جمعآوری کند و از پریشانی حواس بیرون آید، برویدو او را مضمحل کنید؟ برای پاهای ماها که آنقدر برفها را لگدکوب کرده و از آنهمه رودها و قلل کوههای بلند گذشته فقط چهار روز راه مانده. دریایی را که امواجش راه ما را پوشیده باشد، تنگها و گردنه های کیلیکیه را که عبور ما را سد کند، در پیش نداریم. در جلو ما فقط جلگه ها و راههایی است سهل العبور. بین ما و فتح چند قدمی بیش نیست. دشمنانی که ما داریم منحصرند بچندفراری یا شاه کشان رذل. اگر چنین کنید گویم این کردار نجیبانه در خاطره های اعقاب ما بماند و از زیباترین نامهای پرافتخار شما این خواهد بود که هرچند داریوش دشمن شما بود با وجود این توانستید پس از مرگش خصومت خود را درباره ٔ او فراموش و قاتلین او را مجازات کنید، یعنی شما منتقمی بودید که بخائنی اجازه ندادید از انتقام شما جان بدر برد. آیا حس نمیکنید که پس ازانجام این عهده چقدر پارسیها نسبت بشما مطیعتر خواهند بود زیرا خواهند دید که شما برای اجرای عدالت اسلحه برگرفتید و خشم شما متوجه خیانت بسوس بود نه نام ملت آنها؟» (کنت کورث ، کتاب 6 بند2). پس از این نطق اسکندر، سربازانش با شعف و شادی حاضر شدند با او بهر جا که خواهد بروند. اسکندر از احوال روحی سپاهیان خوداستفاده کرده در حال فرمان حرکت داد.
رفتن اسکندر به گرگان : آریان گوید (کتاب 3 فصل 8 بند2): اسکندر وقتی که به گرگان میرفت قشون خود را سه قسمت کرد: قسمتی را که از همه زیادتر و سبک اسلحه بودبا خود برداشت. قسمت دیگر را با کراتر به مملکت تپوریها فرستاد و قسمت سوم بسرداری اری گیوس مأمور بود با بار و بنه و خارجیها از عقب اسکندر حرکت کند. پس از اینکه اسکندر از معابر گذشته وارد گرگان شد بطرف زادراکرت َ رفت (استرآباد کنونی تقریباً). در اینجا کراتر باو رسید بی اینکه سپاهیان اجیر یونانی را که در خدمت داریوش بودند دیده باشد ولی تمام صفحاتی را که از آن میبایست بگذرد بزور یا با مذاکره و قرارداد باطاعت درآورده بود. بزودی ارته باذ با سه پسر خود که نامشان سوفن و آری ُبرزن و ارسام بود نزد اسکندر آمد. اُت ُفرادات والی تپورستان و نمایندگان یونانیهای اجیر هم با اینها آمده بودند. اسکندر ارته باذ را با احترام پذیرفت و والی تپورستان را بایالت خود ابقا داشت ولی بیونانیها گفت که چون قانون یونان را نقض و بخدمت خارجی بر ضد یونان داخل شده اند باید بلاشرط تسلیم شوند. آنها گفتند کسی را بفرست تا تسلیم شویم و اسکندر آن درونیک و ارته باذ را فرستاد. عده ٔ یونانی به 1500 نفر تقریباً میرسید. کنت کورث اطلاعات بیشتری داده ، چنانکه گوید (کتاب 6 بند4): اسکندر در حالیکه با پیاده و سواره نظام حرکت میکرد پس از پیمودن 150 اِستاد (پنج فرسنگ ) بیک وادی که مدخل گرگان بود رسیدو در آنجا اردو زده باستحکامات پرداخت. در اینجا جنگلی است که بمسافت بسیار امتداد یافته و خاک وادی حاصلخیز است. آبهایی که از بلندیها سرازیر میشود این زمین ها را آبیاری میکند. از پای کوه رودی جاری است که موسوم به زیوبه ریس میباشد. این رود پس از طی سه اِستاد راه بتخته سنگی برمیخورد و از این جهت بدو شعبه ٔ متساوی تقسیم شده بعد درزمین فرومیرود، پس از آن این رود مسافت سیصد اِستاد(ده فرسنگ ) در زیرزمین طی کرده باز ظاهر میشود، ولی این دفعه مجرای آن وسیعتر است. بعد پس از اینکه قدری راه پیمود باز مجرای آن تنگ میگردد زیرا راهش سخت است و بدین منوال میرود تا جایی که به رود دیگر که موسوم به ریداژ است میریزد. اهالی محل گفتند که هرچه در رود زیوبه ریس قبل از فرورفتن آن در زمین بیفکنند، در جایی که رود مزبور آفتابی میشود بیرون می آید. اسکندر برای امتحان امر کرددو گاو نر را در رود مزبور انداختند و اشخاصی که مأمور این امتحان بودند خبر دادند که دو گاو مزبور راآب از زیر زمین بیرون انداخت. لازم است در اینجا تذکر دهیم که دیودور اسم این رود را که بزمین فرورفته پس از طی ده فرسنگ راه بیرون می آید ستی ُب ُتِس نوشته (کتاب 17 بند75). اسکندر دراین جا چهار روز اطراق کرد. در این محل نامه ای از نبرزن (شریک بسوس در قتل داریوش ) به اسکندر رسید و مضمون آن بروایت کنت کورث چنین بود (همانجا، بند4): من هیچگاه دشمن داریوش نبودم و نصایحی که بنظر من مفید بود به بسوس دادم. در ازای این نصایح که بخیر او تمام میشد نزدیک بود بدست وی کشته شوم.
داریوش برخلاف حق و عدالت میخواست حفاظت خود را بسپاهیان خارجی بسپارد و اتباع خود را از جهت بی وفایی مقصر دارد، و حال آنکه صداقت آنها در مدت 230 سال از هر محکی گذشته بود. من در موقعی خطرناک در کنار پرتگاهی واقعشدم و کردم آنچه که برحسب اضطرار مجبور بودم بکنم. داریوش وقتی که باکواس را کشت باتباع خود گفت که او خائن بود و میخواست داریوش را بکشد. ازبرای یک فانی بدبخت چیزی گرانبهاتر از زندگانیش نیست ، من هم آنچه کردم برحسب اضطرار بود و برای نجات خود کردم ، یعنی برای حفظ جان خود برخلاف حسیات قلبی رفتار کردم ولی بالاخره در یک بدبختی عمومی هر کس منافع خود را در نظر دارد. با وجود این اگر اسکندر مرا احضار کند بی ترس درپیش او حاضر میشوم و نمی ترسم از اینکه ممکن باشد اسکندر قول خود را نقض کند، زیرا خدایی هرگز خدایان رافریب نداده. اگر اسکندر مرا لایق این افتخار یعنی دادن قول شرف نداند هست جاهای بسیار که من میتوانم پناه گاه خود قرار دهم زیرا صاحب دل در هر جا که اقامت کند آنجا وطن اوست. اسکندر موافق عادات پارسیها باو قول داد که اگر بیاید آزاری نخواهد دید. در این احوال اسکندر با قشون خود حرکت میکرد و مفتشینی پیش میفرستاد که این مملکت را بشناسند. روح جنگی اهالی و صعوبت راهها اسکندر را بیدار نگاه داشته بود. راه قشون تماماً از یک وادی بود که تا بحر خزر (کسپین ) امتداد مییافت. راجع ببحر خزر دیودور گوید (کتاب 17 بند75): بعضی این دریا را دریای گرگان (هیرکانی ) نامند و گویند که آن مارهای بزرگ بسیار دارد و نیز ماهیهایی که از رنگهای گوناگونند و در جاهای دیگر نیز یافت میشوند.
کنت کورث راجع بدریای خزر گوید (کتاب 6 بند4): بعضی گمان میکنند که دریای پالوس م ِاُتید با این دریا اتصال مییابد و بهمین جهت آب آن چندان شور نیست. از طرف شمال این دریا وسعت بسیار دارد. بعد مورخ مذکور از جزر و مد دریا سخن رانده گوید: بعضی جغرافیون عقیده داشته اند که این دریا دریای کسپین نیست بل دریای هند است که سواحل گرگان را احاطه دارد و شیب کوههای بلند بطرف یک وادی ، چنانکه گفتیم سرازیر میشود. آریان در باب بحر خزر هم ساکت است.
اسکندر در گرگان : پس از آن اسکندر وارد گرگان شد و تمام شهرهای آن را تصرف کرد.
دیودور گوید (کتاب 17 بند75): وقتی که او از این مملکت عبور میکرد بشهرهایی رسید که موسوم بشهرهای خوشبخت اند. این اسم بامسمی است زیرا زمین در اینجاها بقدری حاصلخیز است که نظیر ندارد. هر خوشه ٔ انگور گویند ده پیمانه شراب میدهد. درختانی هست که حاصل آنها ده مدیمن انجیر خشک است.
تخم کاری در اینجا لازم نیست ، دانه های گندم که بزمین میافتد حاصل فراوان میدهد. در اینجا درختی میروید که شبیه بلوط است و از برگهای آن قطره های عسل بیرون می آید. اهالی این قطره ها را جمع کرده مانند غذای مقوی میخورند. مترجم دیودور گوید این درخت از خانواده ٔ افراست .
دیودور باز در همین جا گوید حشره ٔ پرداری در اینجاها هست موسوم به آن تردون که شیره ٔ هر نوع گل را میمکد و در کوهها کندوهایی ساخته نوعی عسل بعمل می آورد که شبیه عسل ماست. بعد اسکندر وارد شهر آرْوِس گردید و کراتر و اریگیوس را در اینجا یافت. آنها فرادات حاکم تپوریها را همراه آورده بودند. اسکندر این اسیر را خوب پذیرفت ، پس از آن مناپیس را که در زمان اخس فرار کرده بدربار فیلیپ پناهنده شده بود، والی گرگان کرد و فرادات را بحکومت تپوریها ابقا داشت.
اسکندرپس از آن حرکت کرده بانتهای گرگان رسید. در اینجا ارته باذ که تا آخر نسبت به داریوش وفادار مانده بود با اولاد خودش و اقربای داریوش و عده ای از سربازان یونانی (اجیر ایران ) نزد اسکندر آمد. چون او در زمان اخس بطور فراری در دربار فیلیپ میزیست و نسبت به داریوش باوفا مانده بود اسکندر باو دست داد. ارته باذ از این توجه اسکندر نسبت بخود رقت قلب یافته چنین گفت : «شاها! سعادتمندی تو پایدار باد، در میان اینهمه اسباب مسرت فقط یک فکر مرا مغموم میدارد و آن اینست که بواسطه ٔ کهولت نخواهم توانست مدتها از ملاطفت های تو برخوردار باشم ». ارته باذ در این وقت 95 سال داشت و 9 پسر او که از یک مادر بودند، همراه او آمده بودند. اوآنها را از طرف دست راست اسکندر پیش برد و گفت : «ازآسمان خواهانم که اینها را تا وقتی که برای اسکندر مفیدند زنده بدارد». اسکندر که غالب اوقات پیاده راه می پیمود پس از آمدن ارته باذ نزد او امر کرد اسب برای او و ارته باذ تهیه کنند، زیرا بگفته ٔ مورخین میترسید که ارته باذ چون اسکندر را پیاده بیند از سوار شدن خود شرمسار گردد.
راجع بسربازان اجیر یونانی نوشته اند (دیودور، کتاب 17 بند76 و کنت کورث ، کتاب 6 بند4) که اسکندر آنها را نزد خود طلبید و سربازان مزبور جواب دادند: اگر اسکندر قول بدهد که با مبعوثین لاسدمونی کاری نخواهد داشت آنها نزد اسکندر خواهند آمد والاّ فلا. این مبعوثین از طرف اهالی لاسدمون بدربار داریوش آمده و پس از قتل او بسپاه اجیر یونانی ملحق شده بودند، اسکندر نخواست قول بدهد و گفت که باید بی شرط تسلیم گردند. پس از رسیدن این جواب یونانیها مدتی در تردید بودند و بالاخره قرار دادند که نزد اسکندر روند فقط دموکرات آتنی که دشمن علنی مقدونیه بود حاضر نشد برود و بخودکشی اقدام کرد، مابقی که عده شان به 1500 نفر میرسید نزد اسکندر رفتند و او عده ای را در قشون خود داخل کرد و بعضی را به اوطانشان مراجعت داد. اما رسولان لاسدمونی را که عده شان به 90 نفر میرسید امر کرد در محبس انداختند.
مطیع کردن مردها: آریان در این باب چنین گوید (کتاب 3 فصل 8 بند3): اسکندر با هی پاس پیست ها و تیراندازان اگریانی و دسته های سنوس و آمین تاس و کمانداران سواره و نیمی از سواره نظام بولایت مردها رفته اسرای بسیار برگرفت و اکثر اشخاصی را که جنگ کردند کشت. چون محلهای این مردم سخت و بعلاوه این ولایت فقیر است هیچ مرد جنگی قبل ازاسکندر باینجا نیامده بود، فاتح ناگهان از ولایت آنها گذشت و قبل از اینکه مطلع شوند بر آنها تاخت ، این مردم بجاهای سخت کوهها پناه بردند و اسکندر در آنجا هم بر آنها فایق آمد. بعد رسولانی فرستاده مطیع گشتند. اسکندر این ولایت را به تپورستان که والی آن ات ُفرادات بود ضمیمه کرد. بعد آریان گوید که اسکندر چون به اردوی خود برگشت سفرائی را که لاسدمون و آتن نزد اسکندر فرستاده بودند در آنجا یافت و آنها را حبس کرد زیرا اینها بعد از تعیین اسکندر بسپهسالاری کل قشون یونان و اعلان جنگ ، بدربار داریوش آمده بودند. بعد اسکندر به زادراکرت رفته در آنجا پانزده روز بقشون خود استراحت بخشید. ضیافتها کرد و بازیها ترتیب داد. کنت کورث اطلاعات بیشتری راجع بمردها میدهد، مورخ مذکور گوید (کتاب 6 بند5): در همسایگی گرگان مردمی میزیست که موسوم به مردها بود. اینها حاضر نشدند رسولانی نزد اسکندر فرستاده تمکین کنند.این قضیه بسیار باسکندر گران آمد و گفت : «بسیار غریب است که یک مشت مردم مرد نمیخواهد مرا فاتح بخواند». پس از آن از قشون خود عده ای از سپاهیان زبده برداشته بقصد مردها حرکت کرد و در طلیعه ٔ صبح در مقابل آنها پدید آمد.
مردها بلندیها را اشغال کرده بودند و اسکندر پس از جنگ آنها رااز مواقعشان براند. بر اثر این احوال آنها بداخله ٔ مملکت خود عقب نشستند و دهات همجوار بدست مقدونیها افتاد، ولی پس از آن حرکت قشون مقدونی بدرون ولایت آنها دچار اشکالات گردید. توضیح آنکه جنگل های وسیع و کوههای بلند در اینجا بسیار بود و بومیها جلگه ها را هم با استحکاماتی سد کرده بودند. این استحکامات را کنت کورث چنین شرح میدهد: تپوریها مخصوصاً درختان را بسیار نزدیک بهم کاشته اند. پس از آنکه این درختها قدری نشو و نما کرد، مردها جوانه های درختان را با دست در خاک فرومیبرند و هر یک از این جوانه ها جوانه های دیگر بیرون میدهد ولی تپوریها نمیگذارند جوانه ها بطور طبیعی برویند بلکه آنها را بیکدیگر نزدیک کرده گره میزنند و بعد که این ترکه ها دارای برگهای ضخیم میگردد تمام زمین را فرومیگیرد، بدین ترتیب از جوانه ها و شاخ و برگهای آنها دامی مانند تور ایجاد شده تمام را مسدود میدارد. برای حرکت قشون اسکندر چاره ای نبود جز استعمال طبر ولی آنهم در مقابل سختی درختان که از گره های بسیار و از شاخه هایی درهم دویده حاصل شده بود بکارنمیآمد. از طرف دیگر تپوریها در پناه استحکامات خودبمقدونیها باران تیر میباریدند، بالاخره اسکندر امر کرد که این جنگل را از هر طرف احاطه کنند و اگر روزنه ای یافتند حمله برند مقدونیها چنین کردند و چون محل را نمیشناختند اغلب مقدونیها راه را گم کردند. در این احوال تپوریها اسب اسکندر را که بوسفال نام داشت ربودند، اسکندر چون این اسب را بسیار دوست میداشت (نوشته اند که اسب بکسی جز اسکندر سواری نمیداد) در خشم فرورفت و جارچی فرستاد و تهدید کرد که اگر اسب اورا پس ندهند به احدی امان نخواهد داد. بعد بزودی اسب را باو رد کردند و با وجود این اسکندر امر کرد درختان را بیندازند و از کوه خاک آورده روی جوانه ها و شاخ و برگها بریزند، مقدونیها باجرای امر پرداختند و تپوریها چون دیدند استحکامات آنها بدین ترتیب خراب خواهد شد مبعوثینی فرستاده تمکین کردند. پس از آن اسکندر فرادات پارسی را حاکم آنها قرار داده به اردوی خود برگشت و ارته باذ را با مهربانی مرخص کرد که بخانه ٔ خود برگردد.
راجع بمردها یا ماردها کراراًبالاتر گفته شده که اینها در همسایگی تپوریها میزیستند و محققین غالباً اینها و تپوریها را از بومیهای مازندران و نواحی آن از زمان قبل از آمدن آریانها بایران میدانند. این مردم را آمرد نیز نامند و بعضی باین عقیده اند که اسم آمل از آمرد آمده (آمرْدْ، آملد، آمل ْ) دیودور سیسیلی همین روایت را ذکر کرده ولی گوید که اسکندر بر اثر فقدان اسب خود که بدست مردها افتاده بود چنان در خشم شد که امر کرد جنگل را بسوزند وبیندازند. این تهدید در مردها اثر کرد و آنها اسب را پس داده پنجاه نفر برای اظهار تمکین فرستادند و اسکندر آنها را مانند گروی نگاه داشت. (کتاب 17 بند76).پس از آن اسکندر بشهری از گرگان رفت که سابقاً داریوش با دربارش در آنجا توقف میکرد (این محل باید همان شهر باشد که آریان آنرا زادراکرت نامیده ، کنت کورث ودیودور این اسم را ذکر نمیکنند). در اینجا بقول کنت کورث نَبرْزَن با هدایایی نزد اسکندر آمد و جزء همراهانش خواجه ای بود باگواس نام. این جوان از حیث صباحت منظر مثل و مانند نداشت.او محبوب اسکندر گشت چنانکه سابقاً محبوب داریوش بود و باصرار او اسکندر نبرزن را عفو کرد.
بعد دیودور (کتاب 17 بند77) و کنت کورث (کتاب 6 بند5) حکایتی میکنند که مضمونش چنین است : در همسایگی گرگان مردمی بودند موسوم بزنان آمازون . اینها در جلگه ای موسوم به تمیس سیر در کنار رود ترمودون سکنی داشتند و ملکه ٔ این مردم تالس تریس نام بر تمام مردمانی که از کوههای قفقاز تا رود فاز منتشر بودند سلطنت میکرد. او خواست اسکندر را ملاقات کند و با این مقصود از مملکت خود حرکت کرد و چون بمقرّ اسکندر نزدیک شد باو پیغام داد که میخواهد از او دیدن کند و او را بشناسد. اسکندر اجازه داد بیاید. پس از آن ملکه سپاه خود را در سرحد گرگان گذارده با سیصد زن تمام مسلح نزد اسکندر آمد و همین که اسکندر را دید از اسب بزیر جست درحالیکه دو زوبین بدست داشت. لباس آمازونها تن آنها را نمی پوشد و پستان چپ آنها پدیدار است. علاوه بر آن دامن لباس آنها تا زانو میافتد. آمازونها یکی از پستانهای خود را حفظ میکنند تا بتوانند اطفالشان را شیر دهند ولی پستان دیگر را میسوزانند تا بهتر بتوانند زه کمان را بکشند. ملکه به اسکندر خیره نگاه کرد و دید ظواهر او با صیت جهانگیریهایش موافقت ندارد (اسکندر قدش پست بود). پادشاه مقدونی از او پرسید چه مقصودی داری ؟ ملکه بی پروا جواب داد آمده ام تا از تو طفلی داشته باشم و من شایان آنم که ولیعهدی برای تو بزایم ، اگر طفل من دختر باشد من او را نگاه خواهم داشت و اگر پسر، آنرا بتو تسلیم خواهم کرد. اسکندر گفت که آیا میل داری جنگ کنی ؟ زن جواب داد نه مملکتم را بی حفاظ گذاشته ام و خواهش میکنم چنان نکنی که من بی اینکه تقاضایم برآورده شده باشد بمملکت خود برگردم. پس از آن اسکندر او را سیزده روز در خیمه ٔ خود نگاه داشت و بعد ملکه بمملکت خود برگشت و اسکندر هم عازم پارت شد. راجع به این حکایت بدواً باید تذکر دهیم که آریان در این باب ساکت است ، ثانیاً توصیفی که دیودور و کنت کورث از مساکن این مردم میکنند موافقت با جغرافیای عالم آن روز هم ندارد زیرا رود فاز (ریون کنونی ) است که در ولایت باطوم جاری است و بدریای سیاه میریزد، بنابراین مردمانی که از کوههای قفقاز تا رود فاز مساکنشان بود چه ربطی میتوانستند با سرحد گرگان داشته باشند؟ اما راجع بخود حکایت باید در نظر داشت که پلوتارک در باب مخاطراتی که برای اسکندر روی میداد ضمناً چنین گوید (کتاب اسکندر، بند61): او بتازگی از رود ارکسارت (سیحون ) گذشته بود و تصویر میکرد که این رود «تاناایس » است (دن کنونی ). پس از اینکه سکاها را براند بیش از صد اِستاد (تقریباً سه فرسنگ ) آنها را تعقیب کرد و حال آنکه بواسطه ٔ اسهال خونی خیلی ضعیف شده بود. در اینجا بود که موافق روایت اغلب مورخین و ازجمله کلی تارک ، پولی کریت ، آن تی گون ، اُنس کریت و ایستر ملکه ٔ آمازونها نزد او آمد ولی آریستوبول ، خارس ، بطلمیوس ، آن تی کلید ، فیلون ِ تِبی ، فیلیپ ِ ته آن ژلی ، هکاته از اهل ارت ری ، فیلیپ ِ کالیسی ، دوریس ِ سامسی اطمینان میدهند که این حکایت افسانه است. چنین بنظر می آید که اسکندر عقیده ٔ اینها را تأیید کرده زیرا خودش در نامه ای به آن تی پاتر که حاکی از وقایع این سفر جنگی بودگوید: پادشاه سکاها پیشنهاد کرد دختر خود را بزنی بمن بدهد و بهیچوجه اشاره بقضیه ٔ آمازونها نمیکند و نیز گویند که چندین سال بعد وقتی که اُنس کریت برای لیزی ماک که در این اوان پادشاه بود کتاب چهارم تاریخ اسکندر یعنی تألیفش را میخواند باین حکایت رسید و لیزی ماک لبخند زده از او پرسید: در این وقت پس من کجا بودم ؟ بعد پلوتارک باین بند کتاب خود چنین خاتمه میدهد: چه این روایت را قبول و چه آن را رد کنیم احترام ما به اسکندر نه از آن بیشتر خواهد شد و نه کمتر. از نوشته های پلوتارک واضح است که این حکایت را افسانه میدانسته و اطلاعی که راجع بعبور اسکندر از ارکسارت میدهد راجع بزمان دیگر است یعنی مربوط باوانی که اسکندر از سیحون گذشته (چنانکه در جای خود بیاید). بنابراین اسکندر زمانی که در گرگان بوده از اترک و بلکه از گرگان به آن طرف تجاوزنکرده. این حکایت ضمناً میرساند که کنت کورث جغرافیای ممالکی را که در شمال ایران آن روزی واقع و از رود دُن تا سیحون ممتد بوده نمیشناخته والاّ دُن را با سیحون یک رود نمیدانست یا مردمان قفقازیه ٔ غربی را با گرگان مربوط نمیداشت.
تغییر اخلاق اسکندر: چنانکه از نوشته های مورخین قدیم دیده میشود اسکندر مقارن این زمان وضع خود را تغییر داد. دیودور گوید (کتاب 17 بند75): چون اسکندر تقریباً بانتهای آمال خود و بذروه ٔ اقتدار رسید وضع خود را تغییر داده تجملات پارسیها و درخشندگی دربار آسیایی را پذیرفت. اولاً او دربانهایی از اهالی آسیا برای خود برگزید و ملتزمین و قراولانی انتخاب کرد که تماماً از مردمان نامی مملکت (یعنی ایران ) بودند و یکی از آنها اُگزاث رس برادر داریوش بود. بعد بزودی تاج پارسی بر سر گذاشت و باستثنای اَناکسی رید (شلوار گشاد) و کاندیس (ردای آستین دار)، کمرچین و سایر البسه ٔ پارسی پوشید. پس از آن او بپسربچه های محبوب خود لباس ارغوانی و به اسبان خود زین و برگ پارسی داد. بالاخره او مانند داریوش ، زنان غیرعقدی بسیار از میان زیباترین زنان تمام ممالک آسیا برگزید. عده ٔ آنها بعدّه ٔروزهای سال بود و هر شب تمام این زنها دور رختخواب او جمع میشدند در این انتظار که اسکندر یکی را از میان آنان برای آن شب برگزیند. با وجود این وضع اسکندراز ترس اینکه مقدونیها از او متنفر نشوند غالباًباخلاق قدیم خود برمیگشت و اگر میدید که عده ٔ بسیاری از آنها رفتار او را انتقاد میکنند میکوشید که اینها رابا هدایا ساکت کند. کنت کورث در این باب چنین نوشته (کتاب 6 بند6): در اینجا (یعنی در پارت ) بود که اسکندر زمام شهوت را از دست بداد، خودداری و اعتدال دو تقوائی که زینتهای خوش اقبال ترین اشخاص است در اسکندر بنخوت و گستاخی مبدل گشت. اخلاق مردم مملکتش ، زندگانی عاقلانه ٔ پادشاهان مقدونی و عادات مردم پسند آنها بنظراسکندر حقیر آمد و اینگونه صفات را درخور مقام بلندخود ندانست. او وضع شاهانه ٔ دربار پارس را که آنرا نماینده ٔ قوی شوکتی خدایان میدانستند اتخاذ کرد. او اجازه داد که مردم در پیش او بخاک افتند. بعد کم کم خواست فاتحین آنهمه ملل را ببندگی دارد و با آنها چنان رفتار کند که با اسرائی میکنند. بزودی دیدند که او مانند داریوش تاج ارغوانی که بسفیدی میزد بر سر داردو قبای پارسی بر تن و فالهای بد که از تبدیل لباس فاتحین به لباس مغلوبین زده میشد در او اثر نمیکند. او میگفت این ترکه ٔ پارسیهاست که بر تن دارد ولی با این ترکه او اخلاق آنها را هم پذیرفت. نامه هایی که باروپا میفرستاد مانند سابق بسنگ انگشترش مهر میشد ولی مراسلاتی که به آسیا میفرستاد بمهر داریوش میرسید. بعد اسکندر امر کرد که سواره نظام آمیس و صاحب منصبان قشون او لباس پارسی پوشند و آنها با وجود تنفری که از اجرای این امر داشتند چون نمیتوانستند از این حکم سربپیچند اطاعت کردند. قصر او پر بود از 360 زن غیرعقدی یعنی از عده ای که داریوش داشت و پس از آنها از دسته دسته ٔ خواجه سرایانی که کردارشان کردار زنان بود. تجملات مسری و اخلاق خارجی بسربازان پیر فیلیپ که دور ازین نوع شهوت پرستی بودند گران می آمد و در تمام اردویک عقیده و یک حرف ورد زبانها بود. میگفتند: «با فتح بیش از آن از دست دادیم که با جنگ گرفتیم زیرا از این ببعد ما مغلوبیم و ماییم که در زیر قید اخلاق خارجی واقعیم ». پس از آن غیبت طولانی از اوطانشان بدانجاتقریباً در لباس اسارت برمیگشتند. برای آنان چه شرمساری بزرگی بود که پادشاهشان بمغلوب بیشتر شباهت داشت تا بغالب و رئیس مقدونیها یکی از ولات داریوش شده بود. اسکندر میدید که نارضامندی شدید در میان دوستان عمده ٔ او و لشکرش پدید آمده. این بود که با هدایا آنها را ساکت میکرد ولی چون برای آزادمردان فروش آزادی ناگوار است ، برای اینکه شورشی در قشون روی ندهد اسکندر مجبور بود ایام بطالت را قطع کرده بجنگ بپردازد،بهانه ای برای جنگ مهیا و در ذخیره بود: بسوس که لباس شاهی در بر کرده بود و خود را اردشیر مینامید سکاها و سایر مردمانی را که در حوالی تاناایس میزیستند بکمک خود می طلبید (مقصود مورخ از تاناایس سیحون است ). این خبر را ساتی برزن داد و به اسکندر بیعت کرده والی ایالتی شد که سابقاً حکمران آن بشمار میرفت. بعدکه اسکندر خواست حرکت کند برای سپاهیان او که بتجملات خو کرده و دارای اموال غارتی فراوان بودند حرکت دشوار گردید، بر اثر این وضع اسکندر امر کرد بار و بنه ٔ خود او و بعد اسباب و اشیاء تمام سپاهیان را باستثنای چیزهایی که برای آنها لازم بود در جایی جمع کردندو خودش اولین آتش را در میان این اموال انداخت و بعد امر کرد تمام این اسباب و اشیاء را بسوزند. در ابتداء سربازان اسکندر مغموم گشتند ولی پس از نطقی که اسکندر خطاب بآنها کرد مشعوف شدند از اینکه اموال را از دست داده اند نه دلاوری و اطاعت نظامی را. پس از آن اسکندر بطرف باختر حرکت کرد ولی درین احوال نیکانور پسر پارمن ین مرد و تمام سپاه عزادار گردید. در ابتدا اسکندر میخواست برای تشییع جنازه و مراسم دفن امر بتوقف قشون کند ولی چون معلوم شد که آذوقه ٔ قشون کم است و توقف خطرناک ، فیلوتاس پسر دیگر پارمن یُن را مأمور کرد با 2600 نفر برای مراسم دفن برادرش در محل بماند و خود با سپاهیان دیگر عازم باختر گردید. پلوتارک راجع بتغییر رفتار اسکندر چنین نوشته (اسکندر، بند61): از گرگان اسکندر به پارت رفت و چون در اینجا فراغت کامل داشت برای نخستین بار لباس خارجی را اقتباس کرد. معلوم نیست این رفتار اسکندر از آن جهت بود که میخواست اهالی مملکت را با خود همراه کند یا اینکه چون میل داشت بخاک افتادن را در حضور خود معمول دارد میخواست که مقدونیها کم کم بعادات خارجیها خو کنند. با وجود این تمام لباس مادی را که بسیار غریب و خارجی بود اتخاذ نکرد، مثلاًشلوار و جامه ٔ بلند را که بزمین کشیده میشد و تیار را نپوشید، بل لباسی پوشید که حدّ وسط لباس مادی و پارسی بود و اگر در تجمل بلباس مادی نمیرسید، بیش از آن بر شهامت دلالت میکرد. اسکندر این لباس را هنگامی میپوشید که میخواست با خارجیها حرف بزند یا در میان دوستان محرم خود بود، بعد او این لباس را در موقع بار حضور میپوشید، مقدونیها از تغییر لباس خوشنود نبودند ولی چون صفات خوب اسکندر را در نظر میگرفتند با اغماض باین رفتار او مینگریستند: اسکندر که بدنش از زخمهای التیام یافته پوشیده بود بتازگی تیری بپایش آمده استخوان کوچک یکی از ساقهایش را انداخت. در موقع دیگر با سنگ چنان ضربتی بگردن او وارد آوردند که بر اثر آن مدتی خوب نمیدید، با وجود این احوال او همواره جان خود را بمخاطرات میانداخت.
حرکت اسکندر به باختر بقصد بسوس :آریان گوید (کتاب 3 فصل 8 بند3): پس از آن اسکندر از زادراکرت حرکت کرده در شهر سوسیا یکی از شهرهای آریان (مقصود هراتی هاست ) بخاک این مردم رسید. ساتی برزن والی آن باستقبال اسکندر آمد و بایالت خود ابقاء شد، اسکندر آناکسیپ را با چهل کماندار سواره مأمور کرد که این ولایت را از آزار قشون مقدونی در موقع عبورش از اینجاها حفظ کند. بعد مورّخ مزبور چنین نوشته (کتاب 3 فصل 9 بند1): پارسیها باسکندر خبر دادند که بسوس لباس ارغوانی در بر کرده خود را اردشیر نامیده و شاه آسیا خوانده ، پارسیهایی که نزد او رفته اند و نیز باختریها باو کمک میکنند و او از سکاها یاری میطلبد. اسکندر تمام قشون خود را جمع کرده بطرف باختر راند، در این احوال فیلیپ از ماد وارد شد و سواره نظام خارجی را که در تحت امر او بود آورد و نی کانور رئیس هی پاس پیست ها درگذشت. بعد به اسکندر خبر رسید که ساتی برزن آناکسیپ و دسته ٔ او را کشته هراتیها را شورانیده و آنها در پایتختشان (مقصود کرسی است ) که آرتاکوان نام دارد جمع شده اند. نقشه ٔ او اینست که با بسوس همدست شده بمحض اینکه اسکندر دور شد با تمام قوا متحداً بمقدونیها حمله کنند. اسکندر قسمتی از لشکرش را با کراتر در محل گذارده خودش بابقیه ٔ لشکر بقصد ساتی برزن بطرف ولایت هرات برگشت. اودر دو روز 600 اِستاد (بیست فرسنگ ) را پیموده و به آرتاکوان رسید. ساتی برزن از سرعت حرکت اسکندر متوحش شده با چند سوار فرار کرد و اغلب سربازان او از وحشت با او همراه نشدند. فاتح همدستان این شورش را تعقیب کرده عده ای را کشت و قسمتی را در زنجیر نگاه داشت. بعد آرزاسس را بجای ساتی برزن بایالت گماشته بقشون خود ملحق شد و بعد بطرف زرنگیان (سیستان ) رفته وارد پای تخت آنها گردید. برزااِنت یکی از قاتلین داریوش همین که از آمدن اسکندر آگاه شد بطرف هند یعنی این طرف رود (مقصود رود سند است )فرار کرد. این مردم او را در زنجیر نزد اسکندر فرستادند و بکیفر خیانتش رسید.
روایت کنت کورث : این مورخ اطلاعات بیشتری میدهد و چنین گوید (کتاب 6 بند6): وقتی که اسکندر بقصد بسوس حرکت کرد در راه نامه هایی از وُلات ایالات مجاور پارت باو رسید که خبر میدادند بسوس با قوه ٔ بسیار او را تهدید میکند و ساتی برزن که از طرف اسکندر والی هرات شده بود یاغی گشته اسکندر نزدیک بود به بسوس برسد ولی چون یاغیگری ساتی برزن را شنید عازم گردید اول کار او را بسازد و با این مقصود پیاده نظام و سواره نظام سبک اسلحه ٔ خود را برداشته و تمام شب را رانده ناگهان بر او تاخت. در این حال ساتی برزن دوهزار سوار برداشته فرارکرد و نزد بسوس بباختر رفت تا از او کمک بطلبد و سپاهیان او در شهر آرتاکاکنا که محکم بود بماندند، ولی اشخاصی که نمی توانستند بجنگند بکوهی پناه بردند. لازم است تذکر دهیم که دیودور اسم این شهر را خورتاکان نوشته. آریان چنانکه گذشت آنرا آرتاکوآن نامیده ولی سترابون این اسم را آرتاکان ضبط کرده باید نوشته ٔ سترابون صحیح تر باشد و کرسی ولایت هرات را ارته کان مینامیده اند که بزبان امروزی اردکان گوئیم ، محیط این کوه 32 اِستاد (تقریباً یک فرسنگ ) بود و از آن چشمه هایی بیرون می آمد.
اسکندر کراتر را مأمور کرد پناهندگان این کوه را محاصره کند و خود بتعقیب ساتی برزن پرداخت ، ولی بزودی خبر یافت که ساتی برزن بسیار دور است واسکندر باو نخواهد رسید. بنابراین برگشت ، که کار پناهندگان را بسازد. چون موقع آنها محکم بود، اسکندر امر کرد که خاک را تا جایی که بسنگ های کوه نرسیده ، ازپیش بردارند ولی اجرای این امر محال بود. اسکندر همواره در فکر فرومیرفت که چه کند و نقشه ای پس از نقشه ای طرح میکرد که ناگاه اقبالش بکمک او آمد. توضیح آنکه بواسطه ٔ وزش بادهای غربی سربازان اسکندر درختهای بسیار از جنگل کوه انداخته ، جمع کرده بودند، تا ضمناً راهی هم برای خود باز کرده باشند. روزهای دیگر بر اثر حرارت آفتاب این هیزم ها خشک شده آتش گرفت و بامراسکندر آتش را تیز کردند چنانکه دیری نگذشت که حریق تمام جنگل را احاطه کرد و آنهایی که در کوه بودند مجبور شدند فرار کنند. بر اثر این وضع بعضی از دم شمشیر مقدونیها گذشتند و برخی در آتش سوختند (دیودور گوید تسلیم شدند). پس از آن اسکندر بکمک کراتر که شهر ارته کاکنا را محاصره داشت شتافت. سردار مزبور اسباب گرفتن شهر را تهیه کرده منتظر اسکندر بود که او شهر را تسخیر کند همین که او ببرجها نزدیک شد سربازان ساخلو شهر دست هاشان را بطرف وی دراز کرده و امان خواسته گفتند که مقصر ساتی برزن یاغی است وگرنه آنها درصدد شورش نبودند. اسکندر به آنها امان داد و محاصره را موقوف داشته نگذاشت اموال شهری ها را غارت کنند، وقتی که اسکندر از این شهر بیرون میرفت سربازان تازه نفسی که خواسته بودند باو پیوستند، اینها عبارت بودند از 500 سوار یونانی بسرکردگی زوایلوس ، 3000 مرد جنگی ایلیری که آن تی پاتر فرستاده بود، 130 سوار تسّالی بسرکردگی فیلیپ ، 2600 سرباز و 300 سوار اجیر لیدیه. اسکندر این سپاه را بقشون خود ملحق داشته عازم درنگیان گردید (درنگیان همان زرنگ است و سیستان را قبل از برقرار شدن سکاها در آنجا، یعنی قبل از نیمه ٔ قرن دوم ق.م. زرنگ مینامیدند) برزن تس والی اینجا که در کشتن داریوش با بسوس همداستان بود همین که خبر آمدن اسکندر را شنید به هند فرار کرد.
اسکندر در سیستان ، کنگاش برضد اسکندر: اسکندر پس از ورود بسیستان بقشون خود استراحت داد و پس از نه روز کنگاشی بر ضد او کشف شد که شرح آن را مورخین قدیم چنین نوشته اند (چون کنت کورث بالنسبه بسایرین مشروح تر کیفیات این قضیه را ذکر کرده اول مضامین نوشته های او را ذکر میکنیم ؛ کتاب 6 بند8): شخصی بود دیم نوس نام که نزد اسکندر چندان مقرب و بهمین جهت هم مورد توجه اطرافیان اسکندر بود. این شخص با جوان بدعملی نی کوماک نام سروسرّی داشت. روزی دیم نوس ، نی کوماک را بمعبدی برده باو گفت که میخواهد راز مهمی را که در دل دارد بمحبوب خود بگوید، ولی بدواً اوباید قول داده قسم یاد کند که این راز را افشاء نخواهد کرد. نی کوماک چون تصور نمیکرد که این راز راجع بحیات اسکندر باشد، پس از قدری تأمل قسم یاد کرد که آنرا بروز نخواهد داد. پس از آن دیم نوس باو گفت که با مردانی شجاع بر ضد اسکندر کنگاشی دارد و تا سه روزدیگر نقشه ٔ خود را اجرا کرده او را خواهند کشت. نی کوماک چون این خبر بشنید به دیم نوس گفت ، من وقتی که قول داده قسم یاد کردم ، نمیدانستم که راز تو اینقدر مهم است و تو میخواهی بپدرکشی اقدام کنی ، ولی حالا که دانستم ، چون نمیتوانم راجع بچنین جنایت بزرگی خاموش باشم قول و قسم خود را پس میگیرم. پس از این اظهار دیم نوس در موقع بسیار بدی واقع شد از یک طرف محبت او به نی کوماک و از طرف دیگر خطر حتمی که برای خود از فاش شدن این سرّ پیش بینی میکرد، او را مجبور ساخت با عجز و الحاح از نی کوماک قول بگیرد که از تصمیم خود درافشاء سرّ برگشته ، پس از مذاکرات بسیار بالاخره نی کوماک ظاهراً قبول کرد که راز او را پنهان دارد و ضمناً فهمید که همدستان دیم نوس کیها هستند.
پس از آن نی کوماک برادر خود سبالی نوس را از این کنگاش آگاه ساخت و دو برادر پس از شور قرار دادند که نی کوماک در چادر مانده نزد اسکندر نرود تا جلب سؤظن کنگاشیان را نکند ولی سبالی نوس مطلب را باسکندر برساند. بنابراین قرارداد او رفت و در دهلیز خیمه ٔ اسکندر قرار گرفت تا موقعی برای ابراز این سرّ بیابد. ازقضا چنین اتفاق افتاد که او فیلوتاس ، پسر پارمن ین را دید و چون این شخص یکی از سرداران نامی و نزد اسکندر مقرّب بود سبالی نوس او را بگوشه ای کشیده قضیه ٔ کنگاش را به وی گفت و خواهش کرد که چون اسکندر را درحال خواهد دید او را از توطئه آگاه کند.
فیلوتاس پس از آن بلادرنگ وارد خیمه ٔ اسکندر شد و مدتی در خلوت با اسکندر صحبت کرد ولی چیزی در این باب نگفت و بعد هم که بیرون آمد در جواب سؤال نی کوماک که آیا مطلب را به اسکندر رسانیده یا نه متعذر شد که بواسطه ٔ کثرت مطالب فراموش کرده قضیه را اطلاع دهد. روز دیگر که فیلوتاس میخواست نزد اسکندر رود، سبالی نوس قضیه را یادآور گردید و او در جواب گفت در این باب اقدام خواهم کرد ولی باز چیزی به اسکندر نگفت ، پس از آن سبالی نوس سؤظن نسبت به فیلوتاس یافته نزد مترون نامی که از خانواده ای نجیب و رئیس اسلحه خانه بود رفت ، راز را باو گفت و او بی درنگ اسکندر را که در حمام بود دیده از قضیه آگاهش کرد. اسکندر فوراً دستور داد دیم نوس را توقیف کردند و بعد باسلحه خانه رفت و سبالی نوس که در آنجا براهنمایی مترون پنهان شده بود چون اسکندر را بدید فریاد برآورد: «شکر خدای راکه پادشاه من نجات یافته ». بعد اسکندر تحقیقاتی از او کرده ضمناً پرسید چند روز است که نی کوماک بتو این راز را گفته ، او جواب داد سه روز است. چون اسکندر از تأخیری که در ابراز سرّ شده بود ظنین گشت امر کرداو را زنجیر کنند، در این حال سبالی نوس گفت تأخیر از طرف من نبوده همان وقت که از مطلب مطلع شدم فیلوتاس را آگاه کردم. اسکندر همین که اسم فیلوتاس را شنیدپرسید آیا صحیح است که تو او را آگاه داشته ای ؟ سبالی نوس گفته های خود را تکرار کرد و اسکندر بگریه افتادو بعد دستهای خود را بآسمان بلند کرده گفت خدایا توشاهدی که عزیزترین دوست من نسبت بمن چگونه رفتار کرده. پس از آن اسکندر دیم نوس را خواست و او چون از احضار خود مطلع شد خواست خودکشی کند ولی قراولان مانع شدند و پس از اینکه او را نزد اسکندر آوردند رو به وی کرده گفت : «دیم نوس ، چه بدی بتو کرده بودم که تو سلطنت فیلوتاس را بر مقدونیه بسلطنت من ترجیح دادی ؟» زبان دیم نوس بند آمد، در این حال روی خود را از اسکندربگردانید و ناله ای برآورده افتاد و بمرد. بعد اسکندر فیلوتاس را خواسته گفت اگر سبالی نوس میخواهد تقصیررا بگردن تو اندازد مستحق شدیدترین مجازات است و من گمان میکنم که چنین مجازاتی برای او تهیه شده. تو در شخص من یک نفر قاضی مساعد داری ، اگر تو برای ارتکاب چنین جنایتی مستعد نبوده ای کافی است که حاشا کنی. فیلوتاس جواب داد این مطلب که سبالی نوس گفته های یک آدم رذل را بمن اطلاع داد راست است ولی من اولاً باین شهادت پست اعتماد نکردم ، ثانیاً ترسیدم که اگر این خبر را بسمع پادشاه برسانم و فاش شود باعث خنده و مضحکه ٔ عموم گردد و بگویند که من بمنازعه ٔ یک نفر جوان پست و بدعمل با رفیقش چنین اهمیتی داده ام. بعد اسکندررا بآغوش کشیده گفت : تمنی دارم نظری بگذشته های من کنی نه باین خطا که هر طور باشد مرا مقصر میدارد ولی تقصیر من از خاموشی است نه از این جهت که خواسته باشم اقدامی کنم. اسکندر دست خود را بطرف او دراز کرده گفت من هم تصور میکنم که سکوت از بی اعتنائی تو بمطلب بود نه اینکه عمداً خواسته باشی آنرا مستور داری. در این وقت معلوم نشد که این حرف اسکندر از ته قلب بود یا مبنی بر مصلحتی. بعد اسکندر مجلسی برای مشورت از دوستان خود آراست و امر کرد نی کوماک را حاضر کنند.او گفته های خود را کلمه بکلمه تکرار کرد. در این مجلس فیلوتاس نبود و کراتر که از دوستان درجه ٔ اول اسکندر بشمار میرفت با فیلوتاس رقابت داشت و میدانست که فیلوتاس چند دفعه رشادتهای خود را در حضور اسکندر ستوده و اسکندر را خودستایی او خوش نیامده ، از موقع استفاده کرده چنین وانمود که در خیر اسکندر حرف میزند. توضیح آنکه تقصیر را برفیلوتاس وارد کرد و ضمناً به اسکندر گفت : «او میتواند هر روز بر ضد تو کنکاشی ترتیب دهد ولی تو نمی توانی هر روز او را ببخشی بخصوص که پدر او شخصی است مانند پارمِن ْین که بر سپاهی قادر فرمان میدهد. آیا این شخص که اینقدر مورد احترام سربازان تو است و از حیث عظمت با تو برابری میکند برای خود موهن نخواهد دانست که تو پسرش را بخشیده ای و عنایاتی هست که برای ما باعث شرمساری است ، زیرا ما شرم داریم اعتراف کنیم که سزاوار مرگ بوده ایم ، بی شک فیلوتاس خیال خواهد کرد که تو او را توهینی بزرگ کرده ای نه اینکه زندگانی باو بخشیده ای. با این رفتار منتظر باش که با چنین اشخاص در سر زندگانی خودت در منازعه شوی آیا دشمنانی که ماباید تعقیب کنیم کم اند؟ بدان که باید جانت را از دشمنان خانگی محفوظ بداری ، اگر در این راه موفق شدی من از دشمنان خارجی باک ندارم ». اشخاص دیگر که در این مجلس حاضر بودند حرفهای کراتر را تأیید کرده گفتند که اگر فیلوتاس در این کنگاش شرکت نداشت چرا اسکندر را از آن آگاه نکرد، این که میگوید باور نکردم ، پوچ است وقتی که جان پادشاه در خطر است باید بهر حرف و خبراهمیت داد. بالاخره رأی دادند که باید فیلوتاس را استنطاق کرد تا مطلب را بروز دهد، اسکندر رأی مجلس را پسندید ولی خواست که موضوع مشورت پنهان بماند و برای اینکه مطلب افشا نشود گفت که باید فردا از سیستان حرکت کرد، بعد فیلوتاس موافق معمول بسر میز اسکندر دعوت شد و او با فیلوتاس صحبت های خودمانی کرد ولی درپاس دوم شب که چراغها خاموش شد در چادر اسکندر هفس تیون ، کراتر ، سنوس ، فریگیوس که تماماً از دوستان اسکندر بودند با چند نفر از ملتزمین خودشان جمع شدندو پردیکاس و لئوناتوس میرآخوران اسکندر نیز اینجابودند.
بامر این اشخاص قراولان میبایستی بهتر کشیک بکشند و مسلح باشند. در همین احوال سربازانی در سر خیابانها گذارده و امر کرده بودند که اگر کسی را از اردو نزد پارمن ین روانه کنند مانع شوند(پارمن ین چنانکه میدانیم با قشون بسیار در همدان برای حفاظت گنجهای اسکندر مانده بود). گذشته از این اشخاص آتاراس با 300 نفر سپاهی در خیمه ٔ اسکندر بود، بعد 100 نفر هم به ابواب جمعی او علاوه کرده مأمورش کردند که برود دسته ٔ کنگاشیان را بگیرد. خود آتاراس مأمور شد فیلوتاس را توقیف کند. بر اثر این حکم هنگامی که فیلوتاس در چادرش در خواب بود، آتاراس بعنف داخل خیمه ٔ او شد و او همین که بیدار گشت و مأمورین را دید گفت : «ای پادشاه من ، معلوم میشود که بدقلبی دشمنانم بر نیکی تو غلبه کرده ». بالحاصل او را زنجیر کرده سر و صورتش را با پارچه ای پوشانیده بچادر اسکندر بردند.
محاکمه ٔ فیلوتاس : بعد مورخ مذکور گوید (کتاب 6 بند8): موافق عادات مقدونی در وقت جنگ بجنایاتی که مجازاتش اعدام بود قشون رسیدگی میکرد. بر طبق این عادت اگر قشون قبلاً تصمیم پادشاه را نپذیرفته بود حکم او در این زمینه بی اثر میماند. بنابراین اسکندر امر کرد افراد قشون که اسلحه دارند در جایی جمع شوند. پس از آن نعش دیم نوس را آوردند، بعد اسکندر با صورتی مغموم حاضر شد. تمام دوستان او هم افسرده و محزون بنظر می آمدند. مدتی اسکندر سر بزیر افکنده ساکت ماند و بعد گفت : «ای سربازان ، کم مانده بود که جنایت چند نفر مرا از میان شما برباید. از تفضل خدایان و رحم آنهاست که من هنوز زنده ام و منظره ٔ محترم مجمع شما بر خشم من نسبت بپدرکشان میافزاید زیرا آنچه باعث زندگانی من و یگانه قیمت آن است این امیدواری است که سعادت اداء حق شناسی یا قرض خود را نسبت بشما مردان جنگی و چاکران صادق دارا باشم ». از این سخنان اسکندر اشک در چشمان سربازان گردید و ناله شان بلند شد. پس از آن اسکندر بنطق خود ادامه داده چنین گفت : «اگر من مبتکرین این سؤقصد را بنامم چقدر بر تنفر شما خواهد افزود، اینها بدبختانی هستند که من هنوز میترسم آنها را بنامم و من از ذکر اسم آنهاهنوز خودداری میکنم ، مثل اینکه نجات آنها هنوز محال نباشد ولی باید یادگاریهای یک محبت قدیمی را فراموش و سؤقصد این اشخاص بی دین را افشاء کرد. آیا در چنین قضیه ٔ نفرت انگیزی برای حفظ سکوت وسیله ای هست ؟ پارمن ین که مورد ملاطفت های پدرم و من بود، پارمن ین قدیمترین دوست ما در این سن در رأس این کنگاش قرار گرفته ،پسر او فیلوتاس اشخاصی را مانند پوک لائوس ، دمتریوس و این دیم نوس که جسدش را در اینجا می بینید و چند نفر دیوانه ٔ دیگر را با خود همدست کرده و آنها را بقصدحیات من بر انگیخته ».
پس از این نطق صداهای مهیب سربازان که علامت تنفر و اشمئزاز بود و در همان حال دلسوختگی آنها را می نمود بلند شد. بعد نی کوماک ومترون و سبالی نوس را برای دادن شهادت حاضر کرد و آنها حرفهای سابق خود را تکرار کردند ولی هیچکدام شهادت نداد که فیلوتاس در این کنگاش شرکت داشته. سربازان در موقعی که شهادت آنها را گوش میکردند خاموش بودند.بعد اسکندر باز شروع بحرف زدن کرد و مفاد سخنش این بود: خاموشی فیلوتاس پس از اینکه از قضیه آگاه شد و راحتی خیال او در مدت سه روز از این جهت بود که میخواست پدرش پارمن ین بسلطنت برسد و حال آنکه تمام اعتبارات پدرش که الاَّن در ماد اقامت دارد از من است. اینها با نظر حقارت بر تخت من مینگرند زیرا من وارثی ندارم ولی فیلوتاس در اشتباه است ، شما اولاد، اقربا و نزدیکان منید و مادام که شما زنده هستید من بی وارث نیستم. بعد اسکندر امر کرد نامه ای را که پارمن ین به دو پسر خود نیکانور و فیلوتاس نوشته بود و آنرا از قاصد گرفته بودند بخوانند. دراین نامه چیزی که دلالت بر تقصیر پارمن ین کند نبود. سردار مزبور به پسر خود نوشته بود: «اول در فکر خودتان باشید بعد در فکر اشخاصی که از شما هستند، با این ترتیب ما بمقصود خواهیم رسید». ولی اسکندر که میخواست او را مقصر بداند گفت : این نامه را چنان نوشته اندکه اگر آن بدست کسانی افتد که از قضیه آگاهند مفهوم باشد والاّ غیرمفهوم. ممکن است بمن گویند که دیم نوس وقتی که کنگاشیان را یک بیک شمرد اسم فیلوتاس را ذکر نکرد این ایراد وارد نیست زیرا فیلوتاس بقدری قوی بود که کنگاشیان جرئت نمیکردند اسم او را ببرند، برای اینکه بدانید این حرف صحیح است زندگانی فیلوتاس را در نظر آرید: او میدید که پسرعموی من در مقدونیه بر ضد من اقدام میکند با وجود این دوست و محرم راز او بود. او خواهرش را به اتال یعنی ببدترین دشمن من داد. فیلوتاس آن کسی است که چون من آنچه را که کاهن ژوپیتر (آرمون ) بمن گفته بود و من نظر بمودت قدیمی برای او نوشتم ، در جواب من نوشت : «تبریک میگویم ، از اینکه تو را بدرجه ٔ اولوهیت ارتقا داده اند ولی دلم میسوزد بحال کسانی که محکوم اند با کسی زندگانی کنند که خود را بالاتر از موجود فانی میداند». آیا این چیزها اماراتی نیست برای اثبات اینکه این شخص از دیرگاه بر ضد من بوده و بنام من رشک میبرده ؟ ای سربازان تا توانستم تمام این چیزها را در دلم پنهان داشتم ولی حالا حرف در سر گستاخی نیست ، کار بخنجر کشیده ، ای سربازان باور کنید که این خنجرها را فیلوتاس بر ضد من تیز کرده و چون او را مقصر میدانم بکجا از این ببعد پناه برم ؟ بدست کی حیات خود را بسپارم ؟ من او را بتنهایی رئیس سواره نظام یعنی قشون زبده ٔ خود کردم و گلهای سرسبدنجبای خود را در تحت اوامر او گذاردم. زندگانی ، امیدواری ، فتوحات و همه چیز خود را بشرافتمندی و صداقت او سپردم. پدرش را تقریباً بمقامی رسانیدم که شما مرا بآن مقام رسانیده اید. ماد را که باثروت ترین مملکت آسیاست با هزاران نفر هموطنان و متحدین ما در تحت فرمان او قرار دادم. نتیجه چه شد؟ این شد: در جایی که تکیه گاه میجستم خطری بزرگ یافتم ، چقدر بر من گواراتربود در جدالی بدست دشمن بمیرم تا بدست هموطنی. از مخاطراتی که میترسیدم رهایی یافتم برای اینکه دچار اشخاصی شوم که از آنان بیمی نداشتم. ای سربازان هزار دفعه شما از من خواسته اید که من حیات خود را بخطر نیندازم حالا بر شماست که بکنید آنچه را که از من میخواستید. من خود را بشما میسپارم و بحمایت اسلحه ٔ شما پناه می آورم. اگر بخواهید من زنده نباشم بزندگانی خود ادامه نخواهم داد ولی اگر میخواهید زنده بمانم این حال برای من بی کشیدن انتقام ممکن نیست. (کنت کورث ، کتاب 6 بند9). بعد اسکندر امر کرد فیلوتاس را حاضر کنند، او را حاضر کردند در حالیکه دستهایش را از پشت بسته بودند و ردایی داشت مندرس. منظره ٔ او اثر غریبی درسربازان کرد: دیروز او در دوره ٔ اقتدار بود، در سر میز اسکندر غذا میخورد و تمام سرداران بر او رشک میبردند، امروز در زنجیر است. او پسر پارمن ین سردار بزرگ و هموطن نامی آنهاست که دو پسرش هکتور و نی کانور در جنگها کشته شده اند و فقط یک پسر دارد که آنهم بدین روز افتاده و او را در غیاب پدرش محاکمه میکنند. در این موقع آمین تاس یکی ازسرداران اسکندر ملتفت شد که منظره ٔ او باعث رقت سربازان گردیده ، این بود که فوراً رو به آنها کرده چنین گفت : «میخواستند شما را بخارجیها تسلیم کنند، اگر چنین میشد شما نه بوطن خود برمیگشتید و نه روی زنان واطفالتان را میدیدید و حال شما حال مردی میبود که سرش را قطع کرده اند و بی روح و بی نام بازیچه ٔ دشمنان گشته ». سخنان آمین تاس برخلاف انتظارش اسکندر را خوش نیامد زیرا او میخواست بجهانگیری های خود ادامه دهد و مناسبت نداشت که خانه و زنان و اطفال سربازان را بخاطر آنها آرند. بعد نوبت حرف زدن به سنوس که خواهر فیلوتاس را بزنی داشت رسید و او شدیدتر از همه به فیلوتاس حمله کرد و فریادزنان چنین گفت : «این خائن مقصر است از این حیث که خواست نسبت بپادشاه و وطن و لشکر پدرکشی کند». این بگفت و سنگی که در زیر پا داشت برداشت تا بطرف فیلوتاس پرتاب کند، همه تصور کردند که سنوس با این اقدام میخواهد چنان کند که فیلوتاس دیگر عقوبتهای زجر را نداشته باشد ولی اسکندر دست او را گرفته گفت اول باید گذاشت که مقصر از خود دفاع کند، من راضی نیستم نسبت باو طوری دیگر رفتار شود. پس از آن به فیلوتاس اجازه داده شد حرف بزند ولی از جهت بار گران بدبختی یا بسببی دیگر او نتوانست سر خود را بلند کند یا دهان بگشاید. پس از آن اشکها از چشمان او سرازیر و ضعف چنان بر او مستولی گشت که افتاد روی کسی که او را نگاه داشته بود. بعد او بمرور بخود آمد و حاضر شد که حرف بزند. در این موقع اسکندر باو گفت : میدانی که مقدونیها قضات تو هستند، آیا بزبان آنها نطق خواهی کرد؟ فیلوتاس جواب داد: «در اینجا غیر از مقدونیها عده ای بسیار از حضار دیگر هم می بینم و گمان میکنم که اگر در همان زبان حرف بزنم که تو سخن راندی بهتر حرفهای مرا خواهند فهمید، مقصود من اینست که بیشتر اشخاص حرفهای مرا بفهمند».
اسکندر رو بسربازان کرده فریاد برآورد: «می بینید که او از همه چیز وطن خود و حتی از زبانش هم متنفر است. این تنها کسی است که نمیخواهد بآن زبان حرف بزند. بهر زبانی که خواهد حرف بزند مختار است ولی بخاطر داشته باشید که او عادات ما را هم ، مانند زبان ما دشمن است ». اسکندر این بگفت و از مجمع بیرون رفت.
نطق فیلوتاس (همانجا، بند10): پس از آن فیلوتاس بدفاع شروع کرده چنین گفت : «برای شخصی بیگناه سهل است که کلماتی برای دفاع خود بیابد ولی برای یک نفر بدبخت حفظ اندازه کاری است دشوار. بنابراین من که درمیان وجدان پاک از یک طرف و ادبار از طرف دیگر واقعشده ام نمیدانم چگونه اطاعت از حسیات روحی خود کنم ودر آن ِ واحد در مقابل اقتضای اوضاع و احوال هم تسلیم شوم. بهترین قاضی محاکمه ٔ من اینجا نیست (اشاره به اسکندر است که خارج شده بود)، چرا او نخواست حرفهای مرا بشنود؟ نمیدانم ، ولی پس از اینکه تقصیرات مرا از دهن دیگران شنید اگر دفاع مرا هم میشنید او بیک اندازه قادر بود مرا محکوم یا تبرئه کند. چون وقتی که حاضر بود مرا محکوم کرد نمی توانم امیدوار باشم باینکه غیبت او باعث تبرئه ٔ من خواهد شد. اگرچه دفاع کسی که در زنجیر است عادةً زائد است و حتی باعث افسردگی و ملال ، زیرا دفاع چندان که متهم را مقصر میدارد فکر قاضی را روشن نمیکند، با وجود این از حق دفاع که بمن داده اند استفاده خواهم کرد و خودم خود را بی کس نخواهم گذارد تا نشان نداده باشم که برأی خود محکوم شده ام.تقصیر من چیست ؟ این اول چیزی است که من نمی فهمم. ازهمقسم های کنگاش هیچکدام اسم مرا نمی برند. نی کوماک چیزی از من نگفته ، سبالی نوس نتوانست چیزی بگوید جز آنچه شنیده بود. با وجود این پادشاه مرا رئیس کنگاشیان میداند. اگر من جزو کنگاشیان بودم آیا دیم نوس برای همدست کردن شخصی که بواسطه ٔ ترس از او دوری میجست ولو بغلط هم که بود اسم مرا نمیبرد و حال آنکه او تمام راز خود را به نی کوماک بروز داد زیرا یقین داشت که راز او پنهان خواهد ماند. نی کوماک همه را بجز من نامید. رفقا! من از شما میپرسم که اگر سبالی نوس بمن گفته دیم نوس را نقل و مرا از کنگاش آگاه نمیکرد و کسی را مقصر نمیدانست ، آیا امروز من مجبور بودم در محضر شما از خود دفاع کنم ؟ فرض کنیم که دیم نوس زنده است ، فرض کنیم که او مصمم گشته اسم مرا نبرد. آیا سایر کنگاشیان حاضر خواهند بود که اقرار بتقصیر خود کرده درباره ٔ من خاموش باشند؟ نه ، بدبختی عاطفه ندارد و غالباً مقصر در زیر شکنجه ها خود را تسلی میدهد که دیگری هم دچار زجر و عقوبت است ، بنابراین باید علت اتهام مرا جستجو کرد. بمن میگویند چرا تو پس از آگاهی خاموش ماندی ؟ چرا تو با بی قیدی این خبر را تلقی کردی ؟ این خطا را هرچه باشد من اذعان کردم و تو ای اسکندر هر جا که حالا باشی این خطای مرا بخشیدی و دستت را بطرف من دراز کردی تا آنرا ببوسم و مرا بسر میز خودت خواندی. اگر تو حرف مرا پذیرفتی پس من تبرئه شده ام ، اگر مرا بخشیدی پس من خارج از این توطئه ام و لااقل قضاوتی را که خودت کرده ای محترم بدار. از دیشب که سر میز تو بودم تا حال چه کرده ام ؟ مرا چه جنایت تازه ای افتاده که تصمیم تو را تغییر داده ، من استراحت میکردم و در کنار درّه ای بخواب رفته بودم که ناگاه دشمنانم مرابیدار و در زنجیر کردند، اگر شخصی پدرکش باشد آیا میتواند چنین خوابی راحت کند؟ جنایت کاران نمی توانند بخوابند زیرا فریادهای وجدان آنها را راحت نمیگذارد. من بعکس در نهایت امنیت بودم اولاً از جهت بی گناهی خود وثانیاً بواسطه ٔ وثیقه ٔ مقدّس دستی که بمن داده شده بود. من نمیترسیدم از اینکه در تو شقاوتهای دیگران بر رحم تو غلبه کند. آیا لازم است بخاطر تو آرم که این خبر را بمن بچه ای داد بی اینکه شهودی اقامه کند یادلایلی داشته باشد، و اگر بشهادت او گوش میدادم انتشار این خبر در همه جا باعث وحشت نمیشد؟ از بدبختی ، خود من گمان کردم که میخواهند مرا محرم دعوای دو نفر عاشق و معشوق قرار دهند و من از صمیمیت فاش کننده ظنین شدم زیرا بجای اینکه خودش خبر بدهد برادرش را پیش انداخت. من ترسیدم از اینکه بعد او گفته های سبالی نوس را تکذیب کند و من از اینکه بی مدرک و مبنی ̍ جمعی از دوستان پادشاه را در مخاطره انداخته ام سرخ شوم و هنگامی که من از بدی نسبت بدیگران خودداری کردم در پیش من اشخاصی پدید آمدند که مرگ مرا بر زنده بودنم ترجیح دادند. اگر من شریک دیم نوس بودم آیا در مدت دو روز او را آگاه نمیکردم که راز ما افشاء شده ؟ من که تنها و مسلح وارد اطاق پادشاه شدم آیا میتوانستم ارتکاب جنایت را بتأخیر اندازم ؟ آیا دیم نوس رئیس کنگاشیان بود و من که بقول دشمنان داعیه ٔ تاج و تخت مقدونیه را دارم در سایه ٔ او پنهان شده بودم ؟ کدامیک از شمارا من با هدایا فاسد کردم ؟ مرا ملامت میکنند که زبان وطنم را خوار میشمارم و از اخلاق مقدونی تنفر دارم. پس من داعیه ٔ حکمرانی مردمی را دارم که خودم او را حقیر میشمارم. زبان مادری ما مدتی است که بواسطه ٔ آمیزش با مردمان دیگر تغییر کرده. فاتح بوده ایم یا مغلوب ، بهر حال مجبور بوده ایم زبان جدیدی بیاموزیم. این ایرادات مرا مقصر نمیدارد چنانکه این افترا که من باآمین تاس بر ضد پادشاه کنگاش داشته ام مرا محکوم نمیکند. من دوست او بودم ، اگر بتوان این رفتار مرا که پسرعموی پادشاه را دوست داشتم جنایتی دانست ، این ایرادرا میپذیرم. اگر تقصیرم اینست که نمی بایست او را محترم بدارم ، اگر تمام دوستان یک نفر جانی هر قدر هم که بی گناه باشند باید با آن جانی بمیرند، اگر عدالت چنین است برای چه تا امروز زنده مانده ام ؟ و اگر این قانون برخلاف عدالت است چرا امروز میخواهند مرا نابود کنند؟ میگویند من نوشته ام که دلم میسوزد بحال اشخاصی که پادشاهشان خود را پسر ژوپیتر میداند. ای اعتماد که نتیجه ٔ دوستی بودی و ای آزادی خطرناک زبان ! شما مرا فریب دادید. شما بمن گفتید فکر خود را پنهان مدار. من اقرار میکنم که این کلمات را به پادشاه نوشته ام ولی نه درباره ٔ او، بدیگری. نوشتن من از این جهت نبود که او را مورد تنفر مردم سازم ، بل میترسیدم که اوبه اثرات بد آن پی نبرد. من گمان میکردم که اگر اسکندر پیش خود، خود را پسر خدا بداند شایسته تر است از آنکه علانیه این عنوان را اختیار کند ولی چون جوابهای کاهن (مقصود کاهن معبد آمون است ) ممکن نیست غلط باشد پس باید خدا قاضی محاکمه ٔ من گردد. مرا در زنجیر نگاه دارید تا آمون عقیده ٔ خود را راجع باین کنگاش اسرارآمیز اظهار بدارد، زیرا خدایی که پادشاه ما را پسر خود دانست بی شک درباره ٔ اشخاصی که کنگاشی بر ضدّ او داشته اند خاموش نخواهد ماند. اگر شما زجر و شکنجه را وسیله ٔ مطمئن تری از جواب کاهن (هاتف ) میدانید، من برای چنین امتحانی حاضرم تا حقیقت را آشکار سازم. عادةً در جنایاتی که مجازات آن اعدام است مقصرین اقربای خود را در پیش شما حاضر میکنند، من بتازگی دو برادر را فاقد شده ام اما پدرم را نمی توانم باینجا آرم از او کمک بطلبم ، چه خود او را در این قضیه ٔ وحشتناک داخل کرده اند. برای شخصی که پدر آنقدر اولاد بوده و حالا تکیه بر یگانه پسر خود داده قطع آخرین امیدش چیزی نیست نسبت باینکه من باید او را از دنبال خود بدرون آتش بکشم. ای پدری که محبوب ترین پدران هستی ، من سبب قتل تو خواهم شد. این منم که حیات را از تو سلب میکنم. منم که پیری تو را خاموش میسازم. من نمیدانم که کدامیک از دو چیز دلخراش تر است : جوانی من یا پیری تو؟ مرا در بحبوحه ٔ جوانی خواهند کشت و تو از دست جلاد حیاتی را فاقد خواهی شد که طبیعت مواظب بود آنرا از تو بازستاند آن هم در صورتی که میخواست لحظه هایی چندمکث کند. وقتی که پارمن ین به اسکندر نوشت از طبیبش فیلیپ برحذر باشد (در زمانی که اسکندر در کیلیکیه ناخوش بود) آیا او وقعی باین آگاهی نهاد یا اعتباری بنامه ٔ او داد؟ هر دفعه که من خبری دادم آیا جز این بودکه بخوش باوری من خندیدند؟ خوب اگر خبردهنده را ملال آور میدانند و از خاموشی ظنین میشوند پس چه باید کرد؟». در این موقع یکی از حضار بصدای بلند گفت : «بر ضدّولی نعمت نباید کنگاش کرد». فیلوتاس جواب داد: «هر کس که تو باشی تو حرف راست زدی. اگر من کنگاش کرده ام مستحق مجازاتم. بنطق خود خاتمه میدهم زیرا بنظرم آخرین کلمات من بگوش شما سنگین آمده ».
پس از آن فیلوتاس را مستحفظین او بردند. نطق بِلون : صاحب منصبی بود بلون نام که مردی رشید ولی خشن بشمار میرفت زیرا از سربازی بدرجه ٔ صاحب منصبی رسیده بود و بکارهای زمان صلح عادت نداشت. او چون دید که پس از نطق فیلوتاس سکوت محض حکمفرماست با جرئتی که در حیوانات سَبُع دیده میشود برخاست و چنین گفت : بخاطر آرید که چند دفعه هرکدام از شما را از خانه ای راندند، از این جهت که آن خانه برای بندگان پست فیلوتاس انتخاب شده بود و این بندگان را بر رفقای جنگی او ترجیح دادند. ارابه های فیلوتاس که مملو از طلا و نقره بود تمام کوچه ها را پرمیکرد. هیچکدام از رفقایش در همسایگی منزل او نمیتوانست جایی بیابد. قراولانی که خواب او را محترم میداشتند همه را دور میکردند تا صدا یا سکوت صحبت آرامشان این زن لطیف را بیدار نکند. او هموطنان خشن خود را استهزاء میکرد و آنها را از اهل فریگیه یا پافلاگونیه میخواند، با وجود اینکه در مقدونیه تولد یافته بود.سرخ نمیشد از اینکه هموطنانش بتوسط مترجم با او صحبت میکردند. او که ژوپیتر را فضول میخواند از این جهت که اسکندر را پسر خود دانسته چگونه حاضر شده که عقیده ٔ غیب گوی آمون را درباره اش بپرسند؟ وقتی که او بر ضد پادشاه خود کنگاش میکرد عقیده ٔ ژوپیتر را نپرسید، حالا میخواهد که چنین کنند تا بپدرش که در ماد است فرصت حرکت بدهند و او با خزانه ای که در حفاظت خود داردتمام اراذل و اوباش این لشکر را با خود همراه گرداند. نزد غیب گوی آمون باید کس فرستیم ولی نه برای اینکه از ژوپیتر چیزی بپرسد که از دهن پادشاهمان شنیده ایم و میدانیم ، بل برای شکرگذاری و برای تقدیم ادعیه که او (یعنی خدا) بهترین پادشاه را بسلامت دارد. پس ازاین نطق ، هیجانی غریب در شنوندگان روی داد و از دسته ٔ قراولان پادشاهی فریاد برآمد که پدرکش را سنگ سار کنند.
فیلوتاس را این فریادها بد نمیآمد زیرا میترسید که بعد ببدترین عقوبتها و زجرها مبتلا گردد، ولی در این حال اسکندر بمجمع برگشت و چون میخواست که فیلوتاس را در زیر شکنجه و زجرهای گوناگون استنطاق کنند تا حقیقت را بگوید، امر کرد ختم محاکمه بروز دیگر بماند و با وجود اینکه شب درمیرسید دوستان خود را احضار کرد تا عقیده ٔ آنان را درباره ٔ فیلوتاس بداند. اغلب آنها عقیده داشتند که باید او را موافق عادات مقدونی سنگسار کرد ولی هفس تیون ، کراتر و سنوس اصرار داشتند که باید با انواع زجرها حقیقت را مکشوف ساخت. بعد دیگران نیز با این عقیده همراه شدند و سه نفر سردار مزبور برخاستند تا ترتیب استنطاق را با زجر مهیا کنند. اسکندر، کراتر را بگوشه ای برده چیزی باو گفت که معلوم نشد چه بود و پس از آن بدرون خیمه ٔ خود رفت و منتظر نتیجه ٔ استنطاق گردید (همانجا، بند11).
استنطاق با انواع زجرها: کنت کورث حکایت خود را دنبال کرده چنین گوید (کتاب 6 بند11): جلادان تمام لوازم شقاوت را آورده پیش چشم فیلوتاس بر زمین گستردند و او در حال گفت : «چرا در اعدام دشمنی که قاتل پادشاه است تأخیر میکنید؟ وقتی که او بجنایت خود اقرار میکند سوءالاتی چه لزوم دارد؟ بلی من درصدد این جنایت بودم واراده ٔ من چنین بود». کراتر گفت این حرفها را در موقع تحمل زجرها تکرار کن. بعد که بکندن لباس و بستن چشمان فیلوتاس شروع کردند او خدایان وطن و حقوق مردمان را بکمک طلبید ولی این حرفها اثری در گوش حضار بی حس نکرد، پس از آن شکنجه و انواع زجرها شروع شد و دشمنان او برای تقرب به اسکندر از چیزی فروگذار نکردند،چنانکه بیرحمانه بدن او را پاره پاره کردند، وقتی آتش بکار میبردند و گاهی شلاق و مقصودشان بحرف آوردن فیلوتاس نبود بل میخواستند او را زجر کنند. در ابتداء او خاموش ماند و حتی ناله هم نکرد ولی وقتی که ضربتهای شلاق باستخوانهای عاری از گوشت او وارد آمد طاقت را از دست داد و گفت آنچه را که میخواهید بدانید میگویم ولی باین شرط که مرا دیگر زجر ندهید و بسر اسکندرقسم بخورید که مطلب را افشا نکنید و جلادان را هم ازاینجا دور سازید. پس از اینکه این شرط قبول شد او به کراتر گفت : «بمن بگو چه میخواهی که بگویم ». کراتر از این سخن در خشم شد و میخواست جلادان را احضارکند که فیلوتاس گفت یک لحظه بمن فرصت دهید تا نفسی تازه کنم ، بعد آنچه را که میدانم خواهم گفت. در موقعی که جلادان بشکنجه و زجر فیلوتاس مشغول بودند خبر استنطاق او در اردو منتشر شد و صاحبمنصبان ممتاز سواره نظام و نیز کسانی که قرابت نزدیک با پارمن ین داشتند متوحش گشتند، زیرا موافق عادات مقدونی اقربای شخصی که کنگاشی بر ضد پادشاه کرده بود میبایست با محکوم یکجا اعدام شوند. بر اثر این وحشت بعضی بخودکشی اقدام و برخی بکوهها و نیز صحراهای لم یزرع فرار کردند و خود این قضیه وحشت غریبی در اردو افکند. چون این خبر به اسکندررسید اعلام کرد که اقربای مقصرین را از این قانون مقدونی مستثنی میدارد.
فیلوتاس بر اثر زجرها حرفهایی زد که معلوم نشد حقیقت داشت یا برای رهایی از شقاوت جلادان اعتراف دروغی کرد. حرفهای او را ذکر میکنیم. او گفت : «شما (یعنی سه نفر مذکور که مأمور استنطاق بودند) البته میدانید که دوستی محکمی بین پدر من پارمن ین و هژلوک بود. من از آن هژلوک حرف میزنم که در جنگ کشته شد. باعث تمام بدبختی ها این شخص بود، همین که اسکندر امر کرد او را مانند پسر ژوپیتر تعظیم و تکریم کنند این قضیه باو گران آمد و چنین گفت : «یعنی چه ؟ما کسی را پادشاه خود خواهیم دانست که نمیخواهد او را پسر فیلیپ بدانند، اگر این توهین را بپذیریم کار ما تمام است. او با این رفتار نه فقط مردم را حقیر میشمارد بل خدایان را توهین میکند زیرا داعیه دارد که یکی از آنهاست. از این ببعد ما فاقد اسکندر شده ایم ،ما پادشاه نداریم ، ما تابع نخوت کسی گشته ایم که نه خدایان از او راضی هستند و نه موجودات فانی. قیمت خونهایی که ریختیم این شد: خدایی ساختیم که ما را ناچیز میداند و با زحمت بجامعه ٔ موجودات فانی نزول میکند. باور بدارید که ما هم اگر شجاع باشیم در ردیف خدایان قرار خواهیم گرفت. آیا اسکندر - جد این پادشاه - و آرخه لائوس و پردیکاس که کشته شدند کسی انتقام آنها را کشید؟ آیا پادشاه قاتلین پدر خود را نبخشید؟»
چنین بود حرفهای هژلوک وقتی که از سر میز برخاست. روز دیگر در طلیعه ٔ صبح پدرم مرا احضار کرد. او مغموم بود و من هم محزون زیرا ما چیزهایی شنیده بودیم که اندیشه آور بود. ما میخواستیم بدانیم که این حرفها از اثر ابخره ٔ شراب است یا دارای عمقی ؟ این بود که عقب او فرستادیم و آمد و بصرافت طبع گفت که اگر ما جرئت داشته باشیم در رأس کنگاشی واقع شویم او پس از ما کاری بعهده خواهد گرفت که در درجه ٔ اول اهمیت باشد و اگر ما چنین جرئتی نداریم مسئله در خاموشی مدفون خواهد ماند. چون داریوش هنوز زنده بود پارمن ین گفت که این کار حالا بی موقع است و ما اسکندر را بنفع دشمن خواهیم کشت نه بنفع خودمان ، ولی همین که داریوش مرد هر کس این کار کند آسیا و تمام شرق برای قاتل ، نازدست ضربتی خواهد بود که فرود آرد. این رأی مقبول افتاد و طرفین اتحاد را با قید قسم محکم کردند. اما در باب کنگاش دیم نوس من اطلاعی ندارم و پس از اقراری که کردم حس میکنم که داخل نبودن در این کنگاش برای من متضمن فایده ای نیست. همین که فیلوتاس این بگفت زجرها از نو شروع شد و حتی آنهایی که مجلس استنطاق را اداره میکردند ضربتهایی با نیزه بصورت و چشمان او زده مجبورش کردندبگوید که در کنگاش دیم نوس هم دخالت داشته. بعد خواستند که او نقشه ٔ کنگاشیان را بیان کند و او گفت چون پیش بینی میشد که باختر در مقابل اسکندر مدتها مقاومت خواهد کرد و پارمن ین که لشکری بزرگ و خزانه ٔ اسکندررا در اختیار خود دارد ممکن است بواسطه ٔ کهولت در خلال این احوال بمیرد، من عجله کردم که تا این وسایل در دست من است اقدام کنم ، این بود حقیقت نقشه و اگر شما نمیخواهید باور کنید که پدرم در رأس این کنگاش نبود، با وجود اینکه هیچ طاقت تحمل زجر را ندارم باز برای کشیدن زجر حاضرم. مستنطقین پس از مشورت با یکدیگر استنطاق را کافی دانسته نزد اسکندر رفتند.
قتل فیلوتاس : روز دیگر اسکندر امر کرد صورت مجلس استنطاق را در مجمعسربازان خواندند و چون فیلوتاس نمیتوانست راه برود او را آوردند. پس از قرائت صورت مجلس فیلوتاس آنچه را که گفته بود تأیید کرد، بعد دمتریوس را حاضر کردند زیرا فیلوتاس او را متهم کرده بود که در کنگاش آخری دست داشته او با قسمهای غلیظ و شدید جداً انکار کرد که هیچگاه خیال سؤقصدی بپادشاه نداشته و حتی حاضر شد که مورد عقوبت و زجر گردد، در این احوال چشم فیلوتاس بشخصی افتاد کالیس نام که بفاصله ٔ کمی از وی بود، او از کالیس خواهش کرد که باو نزدیکتر شود ولی کالیس از ترس امتناع ورزید، پس از آن فیلوتاس باو گفت : «آیا تو تحمل میکنی که دِمتریوس چنین دروغی بگویدو از نو مرا زجر کنند؟» کالیس در این وقت چنان در وحشت افتاده بود که نه خون در بدن داشت و نه میتوانست کلمه ای بگوید. از طرف دیگر مقدونیها ظنین شدند که فیلوتاس میخواهد تقصیر را بر بیگناهان وارد آرد زیرا میدانستند که اسم کالیس را نه نی کوماک برده و نه فیلوتاس (هنگامی که او را زجر میکردند) ولی وقتی که او خود را در میان سرداران اسکندر دید گفت که دِمتریوس و کالیس در کنگاش شرکت داشتند. پس از آن امر صادر شد وموافق عادات مقدونی فیلوتاس و تمام اشخاصی را که نی کوماک نامیده بود سنگسار کردند. (کتاب 6 بند11).
چنین است مضامین نوشته های کنت کورث که چون اخلاق اسکندر و مقدونیهارا مینماید بالتّمام ذکر شد. حالا باید دید که مورّخین یونانی در این باب چه نوشته اند.
روایت پلوتارک : مورخ مذکور گوید(اسکندر 66-67): فیلوتاس از جهت شجاعت و بردباری که داشت در میان مقدونیها بیش از صاحب منصبان دیگر محترم بود و پس از اسکندر او بر تمام همگنان خود از حیث سخاوت و ثبات قدم در دوستی رجحان داشت. روزی یکی از دوستانش از او پولی خواست و او بناظرش گفت بده ، او جواب داد که پول نداریم. بر اثر این جواب فیلوتاس برآشفت و گفت : آیا ظرف نقره یا اثاثیه هم نداریم ؟ ولی او بقدری بلندپرواز بود چندان برای درخشندگی خود خرج میکرد و بر تجملات خود همواره میافزود که بالاخره موردحسد و حقد همکاران خود واقع شد و پدرش پارمن ین که وضع او را میدید روزی باو گفت : «فرزند خودت را کوچکترکن ». همکاران او مدتها بود که از او نزد اسکندر بد میگفتند تا آنکه پس از شکست داریوش در کیلیکیه (مقصود جنگ ایسوس است ) چون غنائم دمشق بتصرف مقدونیها درآمد در میان اسراء زن جوانی یافتند که از حیث زیبایی میدرخشید و آن تی گون نام داشت. این زن در تقسیم اسراء، سهم فیلوتاس گردید و اودلبستگی باین زن یافته او را محرم رازهای خود قرار داد. توضیح آنکه هنگام مستی از اسکندر بد میگفت و تمام فتوحات او را از پدر خود پارمن ین میدانست. این زن حرفهای فیلوتاس را بیکی از رفقایش گفت و او هم بدوستی و این یکی هم به آشنایی ، تا آنکه بالاخره حرفهای فیلوتاس به کراتر رسید و او زن را نزد اسکندر برد تا آنچه شنیده بود بگوید. پس از آن اسکندر باین زن سپردکه من بعد هرچه بشنود باو خبر بدهد و فیلوتاس بی اینکه ملتفت دامی باشد که حسودان برای او گسترده بودند زن را محرم راز خود قرار داده آنچه در دل داشت باو میگفت. از طرف دیگر اسکندر هرچند تمام حرفهای فیلوتاس را بدل میگرفت ولی اقدامی نمیکرد. معلوم نیست که این خودداری از اعتماد او بشخص پارمن یُن بود یا از قدرت و نام نیک پدر و پسر میترسید؟ مقارن این احوال یک نفر مقدونی از اهل خالاسترا که لیم نوس نام داشت (کنت کورث چنانکه گذشت دیم نوس نوشته )، توطئه ای بر ضد اسکندر ترتیب داد و قضیه بواسطه ٔ نیکوماخوس که معشوق او بود کشف شد و سبالی نوس برادر نیکوماخوس دو دفعه از فیلوتاس تمنی کرد او را نزد اسکندر برد تا قضیه را باطلاع او برساند و هر دفعه جواب رد شنید و بعد بتوسط صاحب منصب دیگر این سرّ به اسکندر رسید و باعث خشم او نسبت به فیلوتاس گردید. در این موقع دشمنانش آنقدر بر ضد او در نزد اسکندر سعایت کردند تا بالاخره حکم توقیف و استنطاق او با زجر صادر شد. پلوتارک گوید که در حین استنطاق فیلوتاس ، اسکندر در پس پرده ، اظهارات او را گوش میکرد و چون اوهفس تیون را که در مجلس استنطاق حاضر بود قسم داد باو رحم آرد اسکندر از پس پرده گفت : «با آنهمه بی حمیتی و آن نقشه ٔ جسورانه باز متوقع رحمی ؟»
روایت دیودور: نوشته های مورخ مذکور از حیث مضمون در زمینه ٔ روایت کنت کورث است ولی باختصار کوشیده. یگانه تفاوتی که در روایت دیودور دیده میشود اینست که او دیم نوس را محبوب اسکندر دانسته (کتاب 17 بند79).
روایت آریان : این مورخ که روایاتش مبنی بر یادداشت های آریستوبول و بطلمیوس رجال اسکندر است اینجا هم از قول آنها چنین نوشته (کتاب 3 فصل 9 بند2): کنگاش فیلوتاس را بر ضد اسکندر کشف کردند. آریستوبول و بطلمیوس گویند: از زمانی که اسکندر در مصر اقامت داشت از نیات فیلوتاس آگاه بود ولی از جهت اعتمادی که به پسر و احترامی که بپدر میورزید گفته ها را باور نمیکرد. بطلمیوس گوید که جانیی را در پیش مقدونیها حاضر کردند و اسکندر او را در مجمع عمومی مقصر قرار داد. در ابتداء فیلوتاس خود را بری دانست ولی شهود ثابت کردند که اواز کنگاشها آگاه بود بی اینکه اسکندر را مطلع دارد وحال آنکه روزی دو سه دفعه بخیمه ٔ اسکندر داخل میشد.فیلوتاس و شرکاء او تیرباران شدند. از روایت مذکور معلوم است که آریان بطور رسمی این واقعه را ذکر کرده. کلیةً نوشته های آریان بیک تاریخ رسمی بیشتر شباهت دارد و جهت آن همان است که خودش کراراً گفته : منبع روایات او یادداشتهای یک سردار یا یک نفر درباری اسکندر است. قضایای دیگر: پس از کشته شدن فیلوتاس و پس از اینکه حس کینه ورزی و رقابت تسکین یافت و صفات خوب ،شجاعت و وفاداری فیلوتاس و پدرش نسبت باسکندر بخاطرها آمد کم کم تأسف و غمخواری جای کینه توزی و حقد و حسد را گرفت و بدگویی از اسکندر شروع شد. اسکندر چون وضع را چنین دید فهمید که باید سربازان را مشغول بدارد و چنین کرد: اولاً آفاریاس نامی را تحریک کرد که مجمعی ترتیب داده محاکمه ٔ الکساندر لن سست را بخواهد. این شخص نیز از کسانی بود که در توطئه ٔ پوزانیاس بر ضدّ فیلیپ چنانکه در جای خود گذشت دست داشت ولی چون پس از مرگ فیلیپ این شخص اول کسی بود که باسکندر تعظیم کرد و او را شاه خواند پادشاه مزبور از زجر او صرف نظر کرد ولی از تقصیرش درنگذشت ، بعد چنانکه ذکر شد او را متهم کردند که با داریوش مکاتبه دارد و میخواهد اسکندر را بکشد.
بر اثر این اتهام او را گرفته و بمحبس انداخته در غل و زنجیر نگاهش داشتند ولی در اعدام آلکساندر لن سست از جهت اصرار آن تی پاتر که پدرزن اوبود مسامحه میشد تا در این زمان که اسکندر میخواست مقدونیها را مشغول دارد محاکمه ٔ او شروع گردید.
قتل آلکساندر لن سست : او را بمجلس محاکمه آوردند و اسکندر به وی گفت از خود دفاع کن ، ولی لن سست بحالی افتاد که نتوانست حرف بزند و نطقی را که حاضرکرده بود فراموش کرد و هرچند فکر کرد نتوانست جز کلمه ای چند چیزی بگوید. در این موقع قراولانی که در اطراف او بودند پنداشتند که سکوت و اضطراب او از عذاب وجدانش است و بی محابا حمله برده با نیزه بدن او را سوراخ سوراخ کردند.
محاکمه ٔ آمین تاس : پس از آن اسکندر امر کرد آمین تاس و سیم می آس نامان را بیاورند. این دو نفر با پوله مون نامی سه برادر و از دوستان بسیار نزدیک فیلوتاس بودند و ترقیشان هم بواسطه ٔ حمایت او بود. پس از گرفتار شدن فیلوتاس اسکندر بخاطر آورد که او توصیه ٔ مخصوصی از اینها باو میکرد و پیش خود گفت که یقیناً اینها هم با فیلوتاس همدست بوده اند و باید بمحاکمه جلب و معدوم گردند. پوله مون برادر کوچکتر گریخت ولی آمین تاس نطقی مفصل در مجمع سربازان ایراد و اتهامات را یکایک رد کرده ، ضمناً چنین گفت : «بلی ما دوستان فیلوتاس بودیم ولی ایرادی بر ما از این حیث وارد نیست ». بعد رو به اسکندر کرده گفت : «مگر او پسر پارمِن ْین نبود و تو پارمِن ْین را از همه بخود نزدیکتر نمیدانستی ؟ اگر میخواهی حرف راست بشنوی تو خودت این مخاطره را برای ما تهیه کردی. تو خودت مردم را مجبور میکردی به فیلوتاس نزدیک شده ترقی کنند. او بقدری نزد تو مقرّب و بلند بود که هر کس ملاطفت او را طالب بود و از غضبش اندیشناک میگشت. آیا تو ما را مجبور نکردی قسم یاد کنیم که دوستان تو را دوست و دشمنانت را دشمن بداریم ؟ اگر ما موافق این سوگند رفتار کردیم چه ایرادی بر ماست ؟ اما اینکه گویی ، ما در کنگاش فیلوتاس شرکت داشتیم ، حرفی است که مدرک و مبنا ندارد. اگر دارد بگو. دلیلی که اقامه میکنی این است که مادرت بتو نوشته ما دشمنان تو هستیم ، من میخواستم بدانم که مدرک این حرف چیست ؟هرچند در این احوال خطر خاموشی کمتر از مخاطرات حرف زدن است با وجود این ترجیح میدهم ، مرا یک مدافع بی احتیاط بدانند، تا آنکه بگویند من تقصیر داشته ام. چیزی که خواهم گفت حقیقت را برای تو مکشوف خواهد ساخت : بخاطر آر که چون تو میخواستی مرا بمقدونیه برای گرفتن سرباز فرستی ، بمن گفتی بسیاری از جوانان در خانه ٔ مادرم پنهان شده اند، تو از کسی ملاحظه مکن و سرباز بیاور. من هم چنین کردم و با آنکه برخلاف منافع من بود مانند هِکاته و گرگاتاس سربازانی رشید برای تو آوردم. آیا این عدالت است که چون من امر تو را اجرا کرده وظیفه شناسی را بعنایات زنی ترجیح داده ام حالا مجازات شوم ؟ من شش هزار پیاده و ششصد سوار برای تو از مقدونیه آوردم. اگر من گوش بحرف آنها میدادم آیا قسمت بزرگی از آنها حاضر نبودند سراز امر تو پیچیده در خانه ها بمانند؟ پس باعث خشم مادرت نسبت بمن خودت بوده ای و حالا برتو است که آنرا فرونشانی ».
در این احوال برادر آمین تاس را که فرار کرده بودو قراولان گرفته بودند وارد کردند و سربازان مهیج گشته میخواستند موافق عادات مقدونیه او را سنگسار کنندولی او نترسید و چنین گفت : «من از خودم از این جهت که فرار کرده بودم دفاع نخواهم کرد ولی تمنا دارم که بی گناهی برادرانم را لکه دار مکنید. اگر این کار من جنایتی است غیرقابل عفو، تمام سنگینی آن بدوش من است و ربطی ببرادرانم ندارد». پس از این حرف تمام مجمع مانند یک نفر بنای تحسین و تمجید را گذارد و اشکها ازچشمها سرازیر شد، در یک لحظه چنان انقلابی در مجمع پدید آمد که اشخاصی که چند لحظه پیش بی پروا باین جوان حمله میکردند بهترین مدافع او گشتند. پس از آن تمام مجمع بیک صدا عفو برادران را خواستند و حتی درباریان برخاسته اشک ریزان از اسکندر خواستند که این سه برادر را عفو کند. بعد سکوتی فضا را فراگرفت و اسکندر چنین گفت : «من هم دارای این عقیده ام که باید آمین تاس و برادران او تبرئه شوند و از شما جوانان (یعنی سه برادر) میخواهم که این عنایت را فراموش کنید تا خاطره ٔ مخاطره هم محو گردد. برگردید بطرف من چنانکه من بطرف شما برمیگردم ، اگر من راپورتهایی را که درباره ٔ شما داده بودند کتمان میکردم ممکن بود سؤظن حاصل شودکه من کینه ٔ شما را در دل نگاه داشته ام و برای شما هم بهتر بود تبرئه حاصل کنید تا آنکه مورد سؤظن باشید. بخاطر آرید که مادامی که کسی از خود دفاع نکرده برائت نمی یابد. آمین تاس ، تو هم برادرت را از اینکه فرار کرده بود عفو کن و عفو تو وثیقه ٔ محبت صمیمی تو نسبت بمن خواهد بود». (دیودور، کتاب 17 بند80 و کنت کورث ، کتاب 7 بند1).
قتل پارمن ین : اسکندر پس از قتل فیلوتاس خواست بی درنگ پدر او، پارمن ین را که در همدان با لشکری عظیم خزانه های اسکندر را حفظ میکرد بقتل برساند. شرح قضیه چنین بود : پس از محاکمه ای که ذکرش گذشت اسکندر مجمع سربازان را مرخص کرده خواست پولی داماس نامی را احضار کنند. این شخص بیش از همه مورد محبت و اعتماد پارمن ین بود و در جدالها پهلوی او میایستاد. او چون خود را بی تقصیر میدانست با سکوت خاطر وارد خیمه ٔ اسکندر شد، ولی چون باو گفتند که اسکندر میخواهد برادران او را هم ملاقات کند از آنجا که برادران او بسیار جوان بودند دچار تشویش شد که چه در پیش دارد، بالحاصل وقتی که قراولان او را نزد اسکندر آوردند جسمی بی روح بود. در این حال اسکندر باو گفت نزدیک تر آی و بعد علاوه کرد: «جنایت پارمن یُن بتمام ماها راجع است و مخصوصاً بتو و بمن ، زیرا او در زیر نقاب دوستی هر دوی ما را فریب داده ، حالا من میخواهم بدست تو او را مجازات دهم. ببین درجه ٔ اعتماد من بتو بچه اندازه است که میخواهم دستهای تو را بکار اندازم. برادران تو در نزد من گروی خواهندبود، برو به ماد و نامه هایی را که خواهم نوشت بسرداران من برسان. در این مأموریت سرعت لازم است تا شایعه از تو پیش نیفتد. میخواهم شبانه وارد همدان شوی و روز دیگر موافق دستور رفتار کنی. نامه هایی هم از من برای پارمن ین خواهی داشت ، یکی بمهر من و دیگری بمهر فیلوتاس ، زیرا مهر او نزد من است. پدر او چون مهر پسرش را ببیند سؤظنی بتو نخواهد داشت ». پولی داماس چون سخنان را شنید نظر بوحشتی که داشت فوراً مأموریت را پذیرفته بیش از آنچه اسکندر میخواست وعده داد و بعد لباس خود را کنده لباس عرب بدوی در بر کرده و دو نفر عرب را که زنان و اطفالشان گروی اسکندر بودند با خود برداشته و بر شترهای دوکوهانه سوار شده از راه کویر (باید لوت باشد) بعزم همدان تاخت و روز یازدهم لباس مقدونیه در بر کرده شبانه وارد همدان شد و در پاس چهارم شب بچادر کل ِآندر رفت. پس از رسیدن نامه های اسکندر بسرداران ، آنها شور کرده قرار دادند که روز دیگر در طلیعه ٔ صبح ، همه در منزل پارمِن ْین حاضر شوند. در آن روز همه بطرف منزل پارمن یُن روانه شدند و هنوز بخانه ٔ او نرسیده بودند که خبر ورود پولی داماس به وی رسید و کس فرستاد بدوستش بگویند که چرا بدیدن او نرفته. در انتظار آمدن پولی داماس ، پارمِن یُن در پارک قصر همدان ، که محل استراحت شاهان هخامنشی یا وُلات آنها بود، گردش میکرد و سرداران دیگر، که نامه های اسکندر را دریافت کرده بودند و مأموریت داشتند او را بکشند در اطرافش بودند، اینها بین خود چنین قرار داده بودند که چون پارمِن یُن مشغول خواندن نامه ٔ اسکندر و پسرش گردید، او را بکشند. باری پولی داماس دررسید و چنین وانمود که از دیدن پارمِن یُن غرق شادی است. بعد پارمِن یُن را در آغوش کشید و پس از درود بسیار نامه ٔ اسکندر را درآورده باو داد. سردار مزبور در حینی که نامه را میشگود، از پولی داماس سؤال کرد که پادشاه چه میکند. او جواب داد: الاَّن از نامه خواهی دانست. بعد وقتی که سردار مقدونی نامه را تا آخر بخواند، گفت : «پادشاه در تهیه ٔ یک سفر جنگی بمملکت رخّج (آراخوزیا) میباشد. چه شخصی که هیچگاه خسته نمیشود و نمیداند که استراحت چیست ! پس از آنهمه افتخارات حالا وقت است که دیگر خود را بخطر نیندازد». بعد او نامه ای را که بمهر پسرش فیلوتاس بود، گشوده بخواندن آن پرداخت ، و چنانکه از قیافه اش پیدا بود با لذت این نامه را میخواند ولی در این وقت کل ِآندر شمشیر خود را در بند او فروبرد و پارمِن ین افتاد و بمرد، پس از آن سایر سرداران هم هر یک ضربتی بجسد بی روح او فرود آوردند. در این احوال قراولان درب باغ از قضیه آگاه شده به اردو دویده این خبر را انتشار دادند و بر اثر آن سربازان بباغ هجوم آورده تهدیدکردند که اگر درب باغ را باز نکنند دیوار آنرا خراب کرده داخل خواهند شد و تمام اشخاصی را که در آنجا هستند خواهند کشت. کل ِآندر در این احوال چاره را در این دید که صاحبمنصبان آنها را خواسته نامه های اسکندررا نشان دهد، باین ترتیب شورش فرونشست. بعد سربازان خواستند که نعش پارمِن یُن را با مراسمی دفن کنند، اگرچه سرداران باین امر راضی نبودند ولی بالاخره برای خوابانیدن شورش اجازه ٔ دفن را دادند، ولی سرش را از بدن جدا کردند، تا نزد اسکندر بفرستند. در خاتمه باید گفت که مورخین یونانی و رومی از قتل او اظهار تأسف کرده اند و از نوشته های آنها معلوم نیست که آیا واقعاً او در خیال سلطنت بوده یا فیلوتاس که طاقت زجرهای دیگر را نداشته برای خلاصی خود از عقوبت های شدیدتری و بملاحظه ٔ اینکه زودتر او را بکشند، حرفهای مذکور را زده ؟ بطوریکه پلوتارک گوید (اسکندر، بند66-67): پارمِن یُن یگانه کسی یا یکی از اشخاص بسیار کمی بود که اسکندر را به آمدن به آسیا تحریک میکرد. کنت کورث گوید (کتاب 7 بند2): او بی اسکندر بهره مندیهای بسیار داشت ولی اسکندر بی او کارهای بزرگی نکرد. آریان این قضیه را هم به اختصار برگذار کرده و گوید: معلوم نیست که اسکندر او را شریک فیلوتاس میدانست یا از ترس اورا کشت (کتاب 3 فصل 9 بند 2). بعقیده ٔ دیودور (کتاب 17بند80) خزانه های اسکندر که در تحت نظر پارمن ین در همدان بود به مبلغ 180هزار تالان میرسید. آریان باز گوید که اسکندر بتوسط پولی داماس نامه هایی به کل ِآندر و سی تاک لس و مه نیدس یعنی سردارانی که در تحت فرماندهی پارمن ین در ماد بودند،فرستاد و آنها پارمن ین را کشتند. معلوم نیست که اسکندر از همدستی او با فیلوتاس ظنین بود، یا از انتقام او ترسید. بعد مورخ مذکور از پارمن ین و نفوذ او در قشون اسکندر کلمه ای چند گفته بمحاکمه ٔ سه برادر یعنی پوله مون ، آمین تاس ، سیم میاس و تبرئه ٔ آنان اشاره کرده.
تقسیم فرماندهی سواره نظام :چون سواره نظام عمده ترین قسمت لشکر اسکندر بود و اسکندر بیم داشت از اینکه تمامی این قسمت در تحت فرماندهی یک نفر باشد آنرا بدو قسمت تقسیم کرده اولی را به هفس تیون و دومی را به کلی توس واگذارد.
تشکیل گروهان بی دیسیپلین : پس از قضایای مذکور و قتل هایی که بحکم اسکندر وقوع یافت ، نارضامندی در لشکر او پدید آمد. اسکندر برای جلوگیری از سرایت کردن نارضامندی بسایر افراد قشون ، لازم دید که ناراضی ها را از دیگران جدا کند و برای اینکه بداند اینها کیانند و عده شان چیست ، اعلام کرد که هر کس از افراد قشون بخواهد بخانواده اش کاغذ بنویسد، مجاز است و اگر نامه ها را بقاصدین او بدهند، البته خواهند رسانید.
اسکندر در اگریاسپ (آریاسپ )،
رخج ، پارپامیزاد و باختر
عزیمت اسکندربه اگریاسپ : پادشاه مقدونی پس از آنکه بکارهای سیستان تمشیتی داد و یک نفر والی برای هرات معین کرد بطرف مردمی راند که موافق نوشته های مورخین یونان اِورگت نام داشت ، دیودور گوید (کتاب 17 بند81): این مردم وقتی معروف به آریماسپ بودند و حالا آنها را اورگت نامند. وجه تسمیه از اینجاست که کوروش در موقع لشکرکشی در صحرایی بی آب وعلف دچار قحطی شد، بحدی که سربازان او یکدیگر را میخوردند، در این وقت این طایفه با سه هزار ارابه که مملو از آذوقه بود بکمک کوروش شتافت و در ازای این همراهی غیرمترقب ، کوروش این مردم را از دادن مالیات معفو داشت و هدایای بسیار بآنها داده اسم طایفه را به اِورگت تبدیل کرد (اورگت بزبان یونانی بمعنی خیّر است ) اسکندر هم چون بدین محل رسید، مردم با آغوش باز او را پذیرفتند و او هدایای فراوان بآنها داد. اهالی گدروزیا که در همسایگی مردم آریماسپ سکنی دارند نیز اسکندر را خوب پذیرفتند (گدروزیا را با بلوچستان کنونی تطبیق میکنند). این روایت گفته های هردوت را راجع بلشکرکشی کوروش بمشرق ایران تأیید میکند، ولی زمان این کشورگشایی ها محققاً معلوم نیست. کنت کورث در این باب چنین گوید (کتاب 7 بند3): این مردم را در ابتداء آگریاسپ مینامیدند ولی چون لشکر کوروش در اینجا بواسطه ٔ وفور آذوقه و سخاوت مردم را خطرات قحطی و سرما برست ، از این زمان آنها را اورگت نامیدند. پنج روز پس از ورود باین محل اسکندر شنید که ساتی برزن با سواره نظامی بهرات آمده بر اثر این خبر او قشونی مرکب از 6000 پیاده ٔیونانی و 600 سوار بسرداری کارانوس و اریگیوس و بمعاونت ارته باذ و آندرونی کوس بدانجا فرستاد، خودش شصت روز در مملکت اورگت ها برای تمشیت امور آن ولایت بماند و پول بسیار باهالی در ازای نام نیکی که از همراهیشان با کوروش تحصیل کرده بودند بداد. پس از آن بمملکت رُخّج عازم شد و قبل از حرکت آمِنید نامی را که دبیر داریوش بود والی اورگت ها کرد.
روایت آریان هم نوشته های دیودور و کنت کورث را تأیید میکند. او گوید (کتاب 3 فصل 9 بند3) که اسم این مردم در ابتداء آگریاسپ بود و چون در سفر جنگی کوروش بر ضد سکاها باو کمک کردند از آن زمان به اورگت معروف گشتند.بعد مورخ مزبور از این مردم تمجید کرده گوید که اینها بسایر خارجیها شبیه نیستند، مانند یونانیهای متمدن زندگانی میکنند و با عدالت آشنا هستند. اسکندر بآنها آزادی داد و گفت هر قدر زمین میخواهید انتخاب کنید ولی آنها زمینهای کمی انتخاب کردند.
اینست روایات مورخین قدیم راجع به این مردم ، و از نوشته های آنها چنین برمی آید که مردم مزبور در حوالی گودزرّه یا در جنوب شرقی سیستان میزیستند و به بلوچستان نزدیک بودند امادر باب اینکه اسم این طایفه آریماسپ بوده (دیودور) یا اگریاسپ (آریان و کنت کورث )، چنین بنظر می آید که نه اولی بوده و نه دومی ، این مردم را آریاسپ مینامیده اند و معلوم نیست که کوروش بآنها چه اسمی داده ، زیرااورگت لفظ یونانی است. در اینجا لازم است تذکر دهیم که این حکایت بیکی از داستانهای یونانی بسیار شبیه است. توضیح آن که در داستانهای یونانی راجع بسفر آرگونوتها به کل خید برای بدست آوردن پشم زرین گفته شده که دسته ای از مردم سکایی موسوم به آریماسپ بآنها بسیار کمک کرد و یونانیهای مذکور آنها را اورگت یعنی خیّر نامیدند. شاید بمناسبت این داستان سرداران اسکندر این مردم را همچنین نامیده اند و بعد یادداشتهای سرداران در کتب مورخین مذکورمنعکس شده (موارد این نوع تغییرات در اسامی محلها وغیره کم نیست و پایین تر جهت آن روشن خواهد شد). در خاتمه باید گفت که ژوستن هم از مردم اورگت ذکری کرده ولی از قراین چنین بنظر می آید که اسم سابق این مردم را تروگ پومپه ، آداسپ نوشته بود زیرا ژوستن مردمی را باین اسم ذکر میکند ولی راجع بلفظ اورگت توضیحی نمیدهد. (کتاب 12 بند5). ظن قوی میرود که آداسپ مصحف آراسپ یا آریاسپ است.
اسکندردر رُخّج و پاراپامیزاد: آریان در این باب نوشته (کتاب 3 فصل 9 بند3) که اسکندر از مردم آگریاسپ بقصد بسوس حرکت کرد و در راه مردم دراگوگ و درانگ و رُخّجی ها را باطاعت درآورده این ایالت را به مِمْنُن داد، بعد او با وجود برفهای بسیار و نبودن آذوقه و خستگیها، هندیهای سرحدی را مطیعکرد (مقصود آریّان از مردم درانگ همان سیستانیها هستند. رُخج چنانکه کراراً گفته شده همان مملکتی است که داریوش آنرا هَرخوواتیش نامیده و یونانیها اَرخوزیا (قندهار کنونی ). هندیهای سرحدی هم باید مردمانی باشند که در افغانستان شرقی میزیسته اند). چون اسکندر از شورش ثانوی هراتیها آگاه شد و دانست که بسوس دوهزار سوار بکمک ساتی برزَن فرستاده و او به هرات تجاوز کرده ارته باذ را با اریگیوس و کارانوس برای جلوگیری از او فرستاد و به فراتافرن والی پارت امر کرد که بآنها ملحق گردد. پس از آن بین یونانیها و خارجیها جنگی شد و سپاهیان ساتی برْزَن فقط وقتی فرار کردند که اریگیوس ضربتی بصورت سردار مزبور زده او را بزمین افکند. کنت کورث گوید که او کلاه خود را برداشته اریگیوس رابجنگ تن بتن طلبید و طرفین رشادتها کردند تا بالاخره ساتی برزن افتاد. بعد آریان گوید (همانجا، بند4): در این احوال اسکندر بپایه ٔ کوههای قفقاز رسید و در آنجا شهری بنام خود ساخت ، پس از قربانیهایی که معمول بود از قله ٔ کوه گذشته پراکسس پارسی را والی کرد و نی لوک سنوس را با قشونی ناظر او قرار داد چنانکه آریستوبول گوید قفقاز بلندترین کوه آسیاست و بسیار ممتد. زنجیره ٔ طویل کوهها از اینجا تا توروس که در همسایگی کیلیکیه و پام فیلیه واقع است امتداد مییابد و جزو قفقاز بشمار میرود. کوه قفقاز از نام مردمانی که در حوالی آن سکنی دارند اسامی مختلف دارد. قله ٔ این کوه عاری از گیاه است و در این قسمت فقط درخت سقز و سیل فیوم میروید. با وجود این اینجاها سکنه دارد و آنها حشمی فراوان میپرورند، گله بوی سیل فوم را استشمام کرده گل و ساقه ٔ آنرا تا ریشه میخورد. بهمین جهت است که اهالی سیرن چون این گیاه را گرانبها میدانند دور آن پرچینی میکشند تا از خسارات حشم مصون باشد. اینست روایت آریّان ولی کنت کورث و دیودور قدری مشروح تر راجع باین قسمت ایران آن روز صحبت داشته اند. اولی گویدرُخج تا دریای سیاه پونت اوکسن امتداد مییابد (از این عبارت معلوم است که مورخ مذکور از جغرافیای این صفحات اطلاع نداشته ). اسکندراین مملکت را باطاعت درآورد و بعد در اینجا سپاهیانی که در تحت فرماندهی پارمن یُن در همدان بودند بقشون اسکندر ملحق گشتند. این لشکر از شش هزار مقدونی و پنج هزار یونانی و دویست سوار ترکیب یافته بود. اسکندر مِمْنُن را با ساخلوی مرکب از چهارهزار پیاده و ششصدسوار بایالت رُخج منصوب داشت ، بعد بطرف مملکتی رفت که حتی همسایگانشان آنها را نمی شناختند زیرا مردم مزبور از هرگونه روابطی با مردمان دیگر دوری میجستند، این قوم پاراپامیزاد نام داشت و وحشی ترین مردم این صفحات بشمار میرفت. توضیح آنکه سختی آب و هوا اخلاق آنها را خشن کرده بود. بعد مورخ مزبور صفحه ٔ پاراپامیز را چنین وصف کرده (کتاب 7بند3): حدود این صفحه از طرف شمال منطقه ٔ منجمد بود، از سمت مغرب باختر و از طرف جنوب دریای هند. این مردم کلبه هاشان را از خشت بنا میکردند و چون درخت در اینجاها نیست سقف را هم از خشت میساختند. درب کلبه هادر پایین وسیع است و هر قدر بالا میرود تنگ تر شده بروزنه هایی منتهی میگردد که از آن روشنایی بدرون کلبه میافتاد. عادت آنها چنین است : درختان کمی که دارند ونیز درخت تاک را زیر خاک میکنند و درختها پس از آب شدن برف و یخ نموّ کرده خود را بهوا و آفتاب میرساند. قطر برف و یخ بقدری است که در اینجا نه حیوانات وحشی میتوان یافت و نه پرنده ٔ آسمانی ، که آن را سایه پوشیده و روشنایی روز در آن دیده نمیشود، بقدری تاریک است که انسان چیزهای نزدیک را هم نمی بیند. از این توصیف باید استنباط کرد که مقصود مورخ مذکور جبال هندوکُه بوده اما اینکه کنت کورث گوید این مملکت از طرف شمال با منطقه ٔ منجمد و از سمت جنوب تا دریای هند ممتد است یقیناً اشتباه جغرافیایی است ، یا اینکه او فلات پامیر و کوههای هیمالایا را منطقه ٔ منجمد میدانسته.توصیف آسمان این صفحه هم اغراق آمیز است یا شاید در زمستان چنین باشد، بهر حال از این نوع وصف ها معلوم است که قضیه ٔ رفتن اسکندر پسر فیلیپ بظلمات ناشی از همین نوع تصویرات جغرافیایی بوده.
دیودور سیسیلی درباب این صفحات چنین گوید (کتاب 17 بند82): «پاراپامیزاد زیر دُب ّ اکبر و دُب ّ اصغر است. اهالی درختان را زیر خاک میکنند تا از سرما تلف نشود و در بهار خاک را برمیگیرند. در اینجا جانور یا پرنده ای نیست ». اسکندر با وجود سختی آب و هوای این مملکت بدرون آن راند و قشون مقدونی دچار قحطی و سرمای سخت و درد و محن بسیار گردید. عده ٔ کثیری از سرماتلف شدند، بعضی از درخشندگی برف فاقد بینایی گشتند و برخی از سرمازدگی فاقد پاها. در این حال مقدونیها روی یخ میافتادند و دیری نمیگذشت که بر اثر سرما خشک میشدند. بنابراین سربازان یکدیگر را مجبور میکردند که راه روند. آنهایی که خودشان را بکلبه ها رسانیدند نجات یافتند ولی تاریکی بقدری بود که فقط بواسطه ٔ دود کلبه ها میتوانستند راه را بیابند. بومیها چون خارجی را در مملکت خود ندیده بودند از دیدن مقدونیها بوحشت افتاده آذوقه ٔ فراوان بآنها دادند با این شرط که مصون باشند. پس از رنج و تعب بسیار بالاخره مقدونیها بجایی رسیدند که آذوقه ٔ فراوان داشت و در اینجا جانی گرفتند. بعد اسکندر بکوههایی رسید که مورخین دیگر هم مانند آریان آنرا کوههای قفقاز نامیده اند.
برای اینکه بدانیم مقصود آنها از این اسم چیست نوشته های آنان را ذکر میکنیم ، دیودور گوید (کتاب 17 بند83): اسکندر در مدت 16 روز عرض آنرا طی کرد تا بماد رسید. او در اینجا شهری بنا کرد که آنرا اسکندریه نامند، در این محل کوهی را نشان میدهند که پرومته نام دارد. گویند این کوه آشیانه ٔ عقابی بود و او مأموریت داشت پرومته را زجر کند. آثار زنجیری را که با آن پرومته را بکوه بسته بودند نیز مینمایند (افسانه ٔ پرومته بالاترذکر شده ) و بسیار غریب بنظر می آید که بومیهای این صفحه هم معتقد باین افسانه بوده و باین کوه چنین نامی داده باشند، بنابراین باید گفت که این روایت هم اختراع سرداران اسکندر است ودیودور و دیگران در قرون بعد آنرا از قول نویسندگان معاصر ضبط کرده اند. جهة آن هم از اینجاست که اطرافیان اسکندر از راه چاپلوسی برای خوش آمد او و اینکه کارهای او را مانند کارهای نیم خدایان یا پهلوانان و یااشخاص داستانی یونان جلوه دهند اسامی بعض محلها را باسامیی که در داستانهای یونانی ذکر شده مبدل میداشتند و او هم از فرط جاه طلبی این گفته ها را باور میکرد. در قرون بعد چون تاریخ کارهای اسکندر را موافق نوشته های سرداران و معاصرین اسکندر مینوشتند این نوع گفته های پوچ را هم اقتباس کردند. این معنی روشن است ، والاّ نمی نوشتند که اسکندر پس از 16 روز بماد رسید. این هم معلوم است که افسانه ٔ پرومته با کوههای قفقاز مربوط است نه با سلسله ٔ کوههای هندوکش. (ماد کجا و افغانستان شمالی کجا!). بعد مورخ مذکور گوید: اسکندر شهرهای دیگر نیز در اینجا بنا کرد که بمسافت یک روز راه از اسکندریه ٔ جدید بودند. سکنه ٔ این شهرها از هفت هزار نفر خارجی و سه هزار سپاهی غیرنظامی (یعنی چریک ) و عده ای از سربازان اجیرترکیب شد. کنت کورث درباب این کوهها چنین نوشته (کتاب 7 بند3): کوه قفقاز زنجیره ایست که بی انقطاع امتدادیافته و تمام آسیا را بدو قسمت تقسیم کرده ، یک روی آن بدریای کیلیکیه (یعنی دریای مغرب ) و روی دیگرش بدریای کسپین و رود آراکس ، و صحراهای سکایی است (از فحوای کلام کنت کورث استنباط میشود که مقصود او از آراکس ، اَرَس کنونی نیست. او هم آراکس را بمعنی سیحون استعمال کرده ). شعبه ٔ فرعی این کوهها که به توروس موسوم است به قفقاز اتصال مییابد.
این کوه از کاپادوکیه شروع شده و از کیلیکیه عبور کرده بکوههای ارمنستان اتصال مییابد. بنابراین این قله ها زنجیره ای از کوهها تشکیل میکند و تقریباً تمام رودهای آسیا از این کوهها سرازیر شده ، بعضی بدریای احمر میریزد، برخی بدریای کسپین و عده ای بدریای گرگان و بدریای سیاه. باقی حکایت کنت کورث مانندنوشته های دیودور است و او هم افسانه ٔ پرومته را ذکرکرده. از توصیف کوههای پاراپامیز صریحاً استنباط میشود که مورخین عهد قدیم تصور میکردند کوههای آسیای صغیر و ارمنستان و قفقازیه و شمال ایران و افغانستان یک زنجیره اند و تمامی این زنجیره از متفرعات قفقاز است ، ولی عبارت دیودور که «اسکندر کوه قفقاز (یا پارامیز) را بعرض آن طی کرده به ماد رسید» روشن میرساند که او پنداشته که اسکندر واقعاً کوههای قفقاز را طی کرده ، والاّ ماد با کوههای شمال افغانستان چه مناسبت دارد؟ باری بنابر نوشته های مورخین مذکور و پس از تصحیح آن موافق اطلاعات جغرافیایی کنونی باین نتیجه میرسیم که اسکندر از سیستان بطرف گودزرّه و رُخج رفته بعد بطرف شمال افغانستان که در همسایگی باختر بوده متوجه گشته و از کوههای آن مملکت گذشته تا به باختر درآید. در موقع صعود بکوهها، قشون اسکندر ببرف و یخ بسیار برخورده و عده ٔ کثیری از سپاهیانش تلف شده ، تاریکی هم از مه بوده که مانع میشده سپاهیان یکدیگر را ببینند. احتمال قوی میرود که سرداران اسکندر برای جلب توجه مردمان قدری هم در توصیف این راه و عبور از کوهها مبالغه کرده اند و این اغراق گویی در کتب مورخین قرون بعد انعکاس یافته و سرچشمه ٔ روایات راجع برفتن اسکندر پسر فیلیپ بقطب و ظلمات گردیده. ژوستن پاراپامیزاد را پاراپام من نوشته. (کتاب 12 بند5).
اوضاع باختر: بسوس در باختر خود را اردشیر مینامید و شاه ایران میخواند، پس از چندی او مجلسی آراست تا موافق عادت پارسیها در باب جنگ شور کند، در این مجلس چنانکه کنت کورث گوید (کتاب 7 بند4) او گفت : پیشرفتهای مقدونی ها بیشتر از حماقت داریوش بود، بجای اینکه باستقبال مقدونیها شتافته در جاهای تنگ کوههای کیلیکیه با آنها جنگ کند میبایست عقب نشسته مقدونیها را بجاهای سخت بکشاند و از رودها و تنگهای کوهها چنان استفاده کند که مقدونیها نه راه پیش داشته باشند و نه راه پس (این حرف بسوس کاملاً صحیح بود). بعد گفت بعقیده ٔ من باید به سغد برویم و رود جیحون سنگری در جلو ما باشد تا کمکهای لازم از ملل همجوار یعنی از خوارزمیها، داهی ها، ساکها، هندیها و سکاها بما برسد. اینها جنگهایی هستند که شانه ٔ آنها با تک سر مقدونیها مساوی است. بر اثر باده نوشی همه فریاد کردند که این نقشه برای نجات آنان بهترین وسیله است. در این مجلس شخصی بود کبارس نام (دیودور نوشته باگ ُداراس نام ؛ کتاب 17 بند83) از اهل ماد که میگفت در فن ساحری قوی است ولی در حقیقت چیز بسیاری نمیدانست. او گفت برای خادمی اطاعت به از اظهار عقیده است زیرا در صورت اولی او با مخاطراتی که برای همه کس هست شرکت میکند و در مورد دوم بدست خودش خود را بمخاطره میاندازد. در این وقت بسوس جامی از شراب باو داد و کبارس سخن خود را دنبال کرده چنین گفت : از خطاهایی که طبیعت برای انسان تهیه کرده یکی اینست که ما در کارهای دیگران بیش از کارهای خودمان مآل بین هستیم ، از مشورتی که شخص فقط با خودش بکند نتیجه ای جز اختلال نمیتوان گرفت. گاهی ترس ، وقتی شهوت و در بعض موارد رجحانی که بفکر خودمان میدهیم ما را کور میدارد. بار سنگینی بدوش توست و آن تاج شاهی است. این بار را باید با احتیاط کشید وگرنه خدانکرده این بار تو را خرد خواهد کرد، عقل لازم است نه شتابندگی. بعد چنانکه کنت کورث گوید او این مثل باختری را آورد: سگ ترسو هر قدر بلندتر لای زند همانقدر کمتر میگزد و رود هر قدر عمیق تر است کمتر صدا میکند. پس از این سخنان همه منتظر بودند که او عقیده ٔ خود را بگوید. بالاخره مفاد عقیده ٔ او این بود که جنگ با اسکندر کاری است بیهوده. هر قدر بسوس تند برود اسکندراز او تندتر خواهد رفت زیرا امید تندتر از ترس حرکت میکند، بهر جا برود اسکندر در دنبال او خواهد بود. پس بهتر است برود و تسلیم شود شاید تاجی را که از دست فاتح میگیرد بهتر بتواند حفظ کند. از این سخنان ، کبارس بسوس خشمناک شد و قمه ٔ خود را کشید تا باو حمله کند ولی در این احوال یکی از حضار دست بسوس را گرفت و غوغایی روی داد. بعد بسوس از طالار بیرون دوید و کبارس از بهم خوردن مجلس استفاده کرده بگریخت و نزد اسکندر رفت. لشکر بسوس عبارت بود از هشت هزار باختری مسلح. اینها در ابتداء تصور میکردند که بواسطه ٔ آب و هوای سخت باختر، اسکندر بآن صفحه نخواهد رفت و راه هند را پیش خواهد گرفت ولی بعد که شنیدند اسکندر داردنزدیک میشود از دور بسوس بپراکندند. در این احوال بسوس با مشتی از سپاهیان صادق خویش از آمویه بقصد سغدگذشت و پس از عبور از رود مزبور تمام کشتیها را بسوخت تا بدست اسکندر نیفتد. پس از آن اسکندر از کوههای پاراپامیز گذشت و بطرف باختر راند. در این راه فقدان غله باعث گرسنگی گردید زیرا بومیها در انبارهای زیرزمین آذوقه شان را پنهان کرده و آنها را چنان ساخته بودند که کسی جز سازندگان نمیدانست این انبارها کجاست. کنت کورث گوید این انبارها را بومیها، سی رُس مینامند. مقدونیها علاوه بر گرسنگی از سرما هم سخت در زحمت بودند و برای مداوای جوارح خود روغن کنجد را گرفته ببدن میمالیدند، از این جهت کنجد بقدری گران شد که یک کوزه ٔ کوچک این روغن رابه 240 درهم میخریدند و قیمت همان مقدار عسل به 380درهم رسید. بر اثر قحطی مقدونیها با علف صحرا و ماهی رودها تغذیه میکردند، بعد که این مواد هم تمام شد اسکندر امر کرد مالهای بنه را سر بریده بخورند، بدین حال بالاخره مقدونیها خودشان را به باختر رسانیدند. باختر آن زمان را مورخ مذکور چنین وصف کرده : زمین این صفحه در بعض جاها حاصلخیز است و غله ٔ بسیار میدهد،چراگاهها هم کم نیست و بنابراین اهالی حشم فراوان نگاه میدارند ولی قسمت وسیعی از این صفحه از ماسه و ریگ روان پوشیده و بکلی لم یزرع است. اینجاها نه سکنه دارد و نه محصولی. وقتی که بادهای شمال میوزد ریگ روان را در جاهایی جمع کرده تل هایی میسازد و راهها را میپوشد. از این جهت مسافرین مجبورند مانند دریانوردان شب بهدایت ستاره ها راه را بیابند و مسافرت در روز، عملی نیست ، بخصوص که اگر بادهای شمال بوزد مسافر را در زیر ریگ روان دفن میکند ولی جاهایی که چنین نیست کاملاً مسکون است و اسبهای بسیار دارد، بهترین دلیل این معنی آنکه باختر میتواند سی هزار سوار بدهد. پایتخت باختر، باختر نام دارد و در پای کوه پاراپامیز واقع است ، رودی که باختروس نام دارد از شهر میگذرد و نام ایالت و شهر از اسم همین رود است.
ورود اسکندر به باختر: بقول آریان (کتاب 3 فصل 10 بند1): بسوس با هفت هزار نفر باختری و سوارهای داهی که در این طرف رود تاناایس سکنی داشتند صفحاتی را که پایین کوه قفقاز بود عاری از هر آذوقه میکردند تا اسکندر نتواند در این صفحات حرکت کند (از این عبارت آریان استنباط میشود که او هم سیحون را رود دن میدانسته ولی پایین ترگوید که این تاناایس غیر از تاناایس هرودوت است ، یعنی اگرچه با آن هم اسم است ولی دن کنونی نیست. از اینجا روشن است که مقصود او از این تاناایس سیحون بوده ). اسکندر با وجود برف عمیق و اشکالات حرکت ِ بار و بنه راه خود را دنبال کرد و بسوس چون در فشار واقع شد نواقل خود را آتش زده بمحل نان تاک در سغد عقب نشست و سوارهای داهی و سغد در تحت فرماندهی سپی تامن و اکسیارت از عقب او رفتند ولی سوارهای باختری چون دانستند که او فرار میکند از اوبرگشتند. پس از آن اسکندر استراحتی بقشون خود در دراپ ساک داده بطرف شهر باختر و آاُرْن روانه شد و در یورش اول این دو شهر عمده را گرفت. باقی مملکت باختر پس از آن مطیع گشت. بعد اسکندر ساخلوی در اینجا بریاست آرخه لائوس گذاشته ارته باذ را والی کرد.
کنت کورث گوید (کتاب 7 بند4): زمانی که اسکندر در باختر بود باو خبر رسید که لاسدمونیها از مقدونیها شکست خورده اند (شرح جنگهای آژیس با آن تی پاتر نایب السلطنه ٔ اسکندر در مقدونیه بالاتر ذکر شده ). و نیز خبر آوردند که سکاهای کنار رود تاناایس (سیحون ) بکمک بسوس خواهند آمد. پس از آن اسکندر قشون خود را برای تعقیب بسوس حرکت داد و در این احوال اریگیوس که به هرات برای دفع ساتی برزن رفته بود وارد شد و اسلحه و لباس او را که علامت فتح بود نزد اسکندر آورد.
تسخیر ایالات شمال شرقی ایران ، از باختر تا سغد - حرکت اسکندر بطرف سغد:شرح این قسمت را آریان چنین نوشته (کتاب 3 فصل 10 بند2): اسکندر بطرف اکسوس حرکت کرد. سرچشمه ٔ این رود در قفقاز است و بزرگتر از رودهایی است که اسکندر در آسیا از آنها گذشته بود. فقط رودهای هند از این رود بزرگتر است. این رود در نزدیکی گرگان ببحر کسپین میریزد (حالا بدریای آرال جاری است ). وسیله ای برای گذشتن از آن رود نبود، عرض رود شش اِستاد است (تقریباً 1100 مطر) عمق مجرایش از این هم بیشتر و پر از ماسه است (این گفته ٔ آریان اغراق است زیرا عمق آمویه یقیناً 50 مطر هم نبوده ، این نمونه ایست از اغراق نویسی تقریباً تمام مورخین عهد قدیم وقتی که بارقام میرسند. مترجم.). جریانش بسیار تند میباشد و بسیار مشکل است که در اینجا پایه هایی در آب گذارد، چون چوب بدست نمی آید نمیشد پلی روی این رود ساخت و اگر میخواستند از جای دیگر چوب بیاورند وقت گرانبها از دست میرفت ، بنابراین بدین وسیله متشبث شدند: پوستهایی را که برای چادر سربازان بکار میبردند از کاه و ساقه های خشک گیاهها انباشتند و درزهای آنرا محکم دوختند. بعد این پوستها را سربازان بهم اتصال داده بکمک یکدیگر در پنج روز از رود گذشتند. اسکندر قبل از عبور از آمویه تسالیان و نیز مقدونیهایی را که ازجهت زخمهای بسیار بکار جنگ نمیآمدند مرخص کرد. بعد استازنور را بجای آرزام که بنظر می آمد میخواهد یاغی شود بحکومت هرات گماشت. اینست آنچه که آریان گوید،و معلوم است که راجع بکیفیات حرکت تا آمویه ساکت است. دیودور و پلوتارک و ژوستن نیز در این باب ساکت اند، ولی کنت کورث چنین نوشته (کتاب 7 بند4): «اسکندر ارته باذ را بایالت باختر گماشت و بار و بنه ٔ قشون خود را با ساخلوی در محل گذارده عازم سغدیان گردید و به بیابانهای بی آب وعلف آن مملکت وارد شد. معلوم است که شبها حرکت میکرد. با وجود این بزودی فریاد العطش از سپاهیان او برخاست ، سپاهیان مقدونی فرسنگها راه می پیمودند بی اینکه برودی برسند. اشعه ٔ آفتاب بریگهای روان تابیده انعکاس مییافت و حرارت طاقت فرسا در اطراف ایجاد میکرد، بعد مهی از حرارت زمین متصاعد میگشت و از روشنایی میکاست. سحرگاهان نسیم روح افزا و شب نم ، قدری هوا را خنک میکرد ولی همین که آفتاب برمی آمد درحال هر رطوبتی بخار شده بآسمان میرفت. در این احوال نه فقط امید مقدونیها بیأس مبدل گردید بل بردباری را هم از دست دادند زیرا قوه ای برایشان باقی نمانده بود ولی نه میتوانستند درنگ کنند و نه پیش روند. یک قسمت کوچک قشون بواسطه ٔ هدایت رهنمایان قدری آب یافته رفع عطش کردند ولی چون از شدت حرارت میبایست زودزود آب بیاشامند این مقدار آب کافی نبود و بجای آب شراب و روغن بافراد میدادند، دیری نگذشت که اثرات آشامیدن این دو مایع بروز کرد و سربازان مقدونی بحالی افتادندکه نه میتوانستند اسلحه بردارند و نه قدمی پیشتر گذارند و آنهایی که از این دو مشروب نیاشامیده بودند وقتی که رفقای خود را در این احوال میدیدند شکر میکردند که فقط محنت عطش را تحمل میکنند. بر اثر این وضع اسکندر غرق اندوه بود که ناگاه دو نفر مفتشی که رفته بودند تا محلی برای اردوگاه بیابند با مشکهای مملو از آب برگشتند. اسکندر به اینها برخورد و آنها زود جامی پر کرده باو دادند. اسکندر در حالیکه جام را گرفته بود پرسید این مشکها برای کیست ؟ جواب دادند برای پسران ما که در قشون اند. پس از این جواب چنانکه مورخ مذکور گوید اسکندر جام را پس داده گفت اگر من بیاشامم بدیگران نخواهد رسید و اگر بخواهم با دیگران قسمت کنم کفایت نخواهد کرد، بروید و پسران خود را سیراب کنید».
باری اسکندر پس از محن بسیار شبانه بکنار آمویه رسید ولی قسمت بزرگ قشون عقب مانده بود. بنابراین اسکندر امر کرد آتش هایی روی بلندیها روشن کردند تا عقب ماندگان بدانند اردوگاه دور نیست و نیز اشخاصی را با مشکها و ظروف مملو از آب بکمک آنها فرستاد. اما مقدونیها همین که بآب رسیدند چندان از آن خوردند که ناخوش شدند و مرض بقدری کشتارکرد که اسکندر در جنگی اینقدر تلفات نداده بود. او از شدت نگرانی شب نتوانست بخوابد. روز بعد مشکلی دیگر پیش آمد، توضیح آنکه برای گذشتن از رود آمویه میبایست پلی ساخت و هر دو طرف این رود بکلی عاری از درخت بود. در این احوال چاره را اسکندر در این دید که مشکها را پر از یونجه و علف کنند و سربازان او بر روی مشکها به شناو از رود بگذرند. آنها چنین کردند و قسمتی از لشکر به آن طرف گذشته زیر اسلحه ماند تا قسمتهای دیگر هم یکی پس از دیگری بگذرند. در مدت ده روز مقدونیها از این رود عبور کردند.
بسوس و اسکندر: آریان از قول بطلمیوس که خودش در گرفتار شدن بسوس دخالت داشته چنین گوید: در حالیکه اسکندر میشتافت که زودتر به بسوس برسد چابک سوارانی از طرف سپی تامن و داتافرن دررسیده خبر دادند که آنها بسوس را گرفته اند و منتظرند که اسکندر دسته ای را بفرستد تا او را تسلیم کنند. پس از آن اسکندر حرکت خود را کندتر کرد و بطلمیوس پسر لاگوس را با سه دسته سواره نظام و تمام کمانداران و عده ای پیاده نظام فرستاد تا این کار را انجام دهد.
بطلمیوس در چهار روز راه ِ ده روز را پیموده وبمحلی رسید که خارجیها در آنجا شب قبل با سپی تامن اردو زده بودند. در اینجا او شنید که سپی تامن و داتافرن در تسلیم کردن بسوس تردید دارند. پس از آن بطلمیوس به پیاده نظام امر کرد که از عقب او به ترتیب جنگی حرکت کنند و خود با سواره نظام تاخته بیک قصبه رسید که چند نفر از سربازان سپی تامن در آنجا بسوس را در قید داشتند. سپی تامن با همراهانش رفته بود زیرا بیمناک بود از اینکه خودش بسوس را تسلیم دارد بطلمیوس محل را محاصره کرده باهالی گفت اگر بسوس را بدهند کاری با آنها ندارد. اهالی بطلمیوس را بقصبه داخل کرده بسوس را باو دادند. بعد بطلمیوس کس نزد اسکندر فرستاد تا بداند که چگونه باید بسوس را باو تسلیم دارد، جواب آمد که او را برهنه کنند و با ریسمانی در طرف راست راهی که قشون اسکندر باید بپیماید بمحلی ببندند، پس از آن وقتی که اسکندر در ارابه ٔ خود از این محل میگذشت رو به بسوس کرده پرسید: «آیا تو بپادشاه و دوست و ولی نعمت خیانت ورزیده او را در زنجیر کردی و کشتی ؟» بسوس جواب داد: «این کار را از پیش خود نکردم ، عقیده ٔ تمام کسانی که همراه داریوش بودند چنین بود زیرا میخواستند با این کار مورد عفو شما واقع شوند». اسکندر امر کرد او را چوب زدند و یک نفر جارچی تقصیری را که پادشاه باو وارد میکرد بصدای بلند اعلام کرد. پس از این زجر اولی او را به باختر بردند تا در آنجا اعدام شود. بعد آریان نوشته : این روایت بطلمیوس است ولی آریستوبول گوید که بسوس را با آن وضع فضاحت بار سپی تامن و داتافرن به اسکندر تسلیم کردند (کتاب 3 فصل 10 بند3).
روایت کنت کورث : از مورخین دیگر کسی که مشروح ترین قضیه را ذکر کرده کنت کورث است و او چنین گوید (کتاب 7 بند3): سپی تامن یکی از دوستان بسیار نزدیک بسوس مورد ملاطفت های مخصوص او بود. این شخص همین که شنید اسکندر از آمویه گذشته با داتافرن و کاتن نامان که از محارم بسوس بودند داخل مذاکره شد که او را گرفته باسکندر تسلیم کنند، هر دو آنها این پیشنهاد را پذیرفتند و پس از اینکه هشت نفر جوان پردل را با خود همراه کردند سپی تامن رفته اظهارکرد مطلب مهم محرمانه ای دارم و چون حضار خارج شدند گفت که داتافرن و کاتن بر ضد تو کنگاشی داشتند و میخواستند تو را گرفته به اسکندر بدهند ولی من آنها را توقیف و در زنجیر کردم. بسوس از این گفته شاد شد و پس از سپاسگزاری از سپی تامن فوراً امر کرد آنها را نزد وی آرند. شرکاء دو نفر مزبور آنها را دست بسته آوردند و بسوس در حال برخاست تا آنها را بزند. در این احوال شرکاء نقاب تزویر را از رو برداشته به بسوس حمله بردند و او را گرفته در زنجیر کردند، بعد تاج شاهی را از سر او برداشتند و لباس او را دریده از تنش کندند. بسوس وقتی که خود را مغلوب دید گفت فنای من کار خدایان انتقام است و شما که با من چنین رفتار کردید بر ضد داریوش نیستید زیرا روح او را خوشنود میدارید ولی بدانید که این مساعدتی است که با اسکندر میکنید. دشمنان او همیشه برای فتح او کار کرده اند. کنگاشیان از ترس اینکه اطرافیان بسوس بر آنها قیام بکنند در اردو انتشار دادند که بامر اسکندر چنین کرده اند و بعداو را بر اسب نشانده نزد اسکندر بردند. اسکندر که بطرف رود تاناایس روانه بود به سپی تامن برخورد. او لباس بسوس را کنده و زنجیری بگردنش افکنده میکشید و همین که به اسکندر رسید چنین گفت : چون من خواستم انتقام دو آقای خود را که یکی تویی و دیگری داریوش از او بکشم ، او را گرفته نزد تو آوردم و چنانکه او با داریوش رفتار کرده بود من هم با او همان معامله کردم. کاش داریوش چشمان خود را باز کرده این منظره را تماشا میکرد. کاش این پادشاه که بهیچ وجه لایق آن خاتمه ٔ دهشت ناک نبود از گور بیرون می آمد و این وضع تسلی بخش را میدید. اسکندر او را ستود و بعد رو به بسوس کرده گفت :«کدام حیوان هار زهر خود را در دل تو ریخت که تو جسارت کرده پادشاهی را که ولینعمت تو بوده گرفته اول در زنجیر کردی و بعد او راکشتی ؟ اما با این حال که عنوان شاهی را غصب کردی مزد پدرکشی را گرفتی ؟» بسوس نتوانست در دفاع خود چیزی بگوید ولی راجع بجمله ٔ آخری اسکندر جواب داد: «اگر من عنوان شاهی اختیار کردم ازاین جهت بود که خواستم ایالات خود را بتو تسلیم کنم و هرگاه من این کار نمیکردم دیگری غصب میکرد». اسکندر جوابی به وی نداده امر کرد اُگزاثرس برادر داریوش که جزو قراولان شخصی او بود، نزدیک شود و باو چنین گفت : بسوس را بتو میسپارم تا گوشها و دماغ او را ببری و بعد بدارش آویزی و خارجی ها جسد او را تیرباران کنند، ولی آنها باید مراقب باشند که طیور بجسد او نزدیک نگردند. اگزاثرس گفت چنین کنم و در باب طیور اظهار داشت که این کار از کاتن ساخته است زیرا مهارت او در تیراندازی بقدری بود که مرغ را در حال پرش میزد و با وجود اینکه ایرانیها درتیراندازی معروف بودند او را تیراندازی ماهر میدانستند. بعد اجرای مجازات را بتأخیر انداختند تا بسوس را در همانجا که داریوش را کشته بود بکشند و به اشخاصی که در گرفتن بسوس همراهی کرده بودند جایزه هایی داده شد. (کنت کورث ، کتاب 7 بند5). روایت کنت کورث با نوشته های آریان اختلافاتی دارد و شکی نیست که در این مورد روایت آریان صحیح تراست زیرا او این قضیه را موافق یادداشت بطلمیوس که خودش مأمور گرفتن بسوس بود ذکر کرده.
کشتن برانخیدها: اسکندر که بدرون ایالت سغد میرفت بشهر کوچکی رسید که مسکن برانخیدها بود. اینها مردمی بودند که چون خشیارشا از یونان مراجعت کرد شهر می لت را ترک کرده در اینجا بامر شاه مزبور توطن اختیار کردند. جهت این بود که برای خوش آمد خشیارشا معبد آپولون دی دی میان را توهین کرده بودند و دیگر نمیتوانستند در شهر مزبور بمانند. این مردم هنوز اخلاق یونانی را بکلی فراموش نکرده بودند ولی بزبانی حرف میزدند که مخلوط از زبان مادری آنان و زبان بومی این صفحه بود. اسکندر امر کرد از اهالی می لِت افرادی را که در لشکر او بودند احضار کنند و بآنها گفت : شما را مختار میدارم در اینکه از خانواده ٔ برانخید انتقام بکشید یا نظر باینکه هرچه باشد از نژاد شماها هستند آنها را ببخشید. هرچند اهالی می لِت کینه ٔ این خانواده را در دل داشتند، با وجود این در موقع مشاوره اکثریت آراء حاصل نشد و اسکندر گفت پس بهتر است خودم تصمیمی بگیرم. روز دیگر که اهالی می لِت برای اخذ جواب آمدند اسکندر به برانخیدها گفت همراه من بیایید، و خود با دسته ای از قشون داخل شهر شده امر کرد شهر را محاصره کنند، بعد حکم غارت خانه و کشتن اهالی صادر شد. مقدونیهای وحشی که عاشق چپاول وسفاکی بودند بجان مردم بیچاره ٔ بی مدافع افتاده و شقاوتهای آنان را دیگر حدی نبود، چنانکه کنت کورث گوید (کتاب 7 بند5): «نه وحدت زبان شقاوت جلادان را سکونت بخشید نه لباس مقدسی که درخواست کنندگان برانخیدها پوشیده بودند و نه تضرع و زاری آنها». زن و مرد، کوچک و بزرگ ، پیر و برنا از دم شمشیر گذشتند. بعد اسکندر امر کرد خود شهر را نابود کنند و مقدونیها و یونانیها نه فقط خانه ها را خراب و این محل را تلی کردند بل درختها و حتی درختان مقدس آنرا هم از ریشه درآوردند تا صحرای لم یزرعی بیش در اینجا نماند. باز کنت کورث گوید: «اگر این سختی ها نسبت باشخاصی میشد که خیانت به می لت کرده بودند ممکن بود بگویم که بمجازات خودشان رسیدند و نمی توان آنرا وحشی گری نامید ولی مردمی که مورد این شقاوتها شدند احفاد و اعقاب آنها بودند و کفاره ٔ اجداد خود را میدادند و حال آنکه هیچگاه می لت را ندیده و این شهر را به خشیارشا تسلیم نکرده بودند». (کتاب 7 بند5). آریان در این باب ساکت است. اگرچه نوشته های دیودور راجع بوقایع این زمان تا مدت یک سال گم شده ولی از فهرست یونانی نوشته های او معلوم است که او هم از کشتن برانخیدها ذکری کرده بود. (تبصره ٔ هوفر ، مترجم دیودور ج 3 ص 385).
مجروح گشتن اسکندر: بعد چنانکه کنت کورث گوید (کتاب 7 بند6): مقدونیها که برای تحصیل علیق رفته بودند بپراکندند و ناگهان مورد حمله ٔ مردمی شدند که در کوهستان مسکن داشتند و در جدالی که روی داد عده ٔ بسیاری از مقدونیها اسیر گشتند. اسکندر مساکن اینها را محاصره کرد و در موقع جدال تیری بپای او آمد که نوک آن در گوشت بماند. مقدونیها او را به اردو برده غرق حزن و اندوه شدند ولی بزودی خبر دادند که رسولان این مردم میخواهند اسکندر را ملاقات کنند. اسکندر فوراً زخم خود را باز کرد تا نشان دهد که اهمیت ندارد و رسولان را پذیرفت. آنها به اسکندر گفتند که ما هم مانند مقدونیها از این قضیه مغمومیم زیرا ما بر ضد خدایان نیستیم و چون شجاعت تو را دیده ایم تسلیم میشویم. پس از آن اسکندر قول امان بآنها داده اسرای مقدونی را پس گرفت و این مردم به اطاعت درآمدند. آریان هم این خبر را تأیید کرده ولی درباب آمدن رسولان نزد اسکندر ساکت است (کتاب 3 فصل 10 بند4).
حرکت اسکندر بطرف مرکند : مرکند را بعضی با سمرقند کنونی منطبق میدارند. آریان گوید (همانجا) که پای تخت سغدیان بود. کنت کورث نوشته (کتاب 7 بند6) که چون اسکندر نمی توانست بواسطه ٔ زخم پاسوار شود او را در تخت روان میبردند. در سر این مطلب که تخت روان را کیها ببرند بین سواره نظام و پیاده نظام منازعه درگرفت زیرا هر یک میخواستند این کار را منحصراً عهده دار شوند. بالاخره اسکندر قرار داد که بنوبت سپاهیان هر دو قسمت تخت روان را ببرند. پس از چهار روز اسکندر به مرکند رسید. دور دیوار این شهر هفتاد اِستاد بود (دو فرسنگ و ثلث ) و ارگ دیواری نداشت.اسکندر در اینجا ساخلوی گذارد و دهات و قصبات اطراف شهر را غارت کرد. بعد رسولانی از طرف سکاهای آبیان نزد اسکندر آمدند. اینها مردمی بودند که از زمان فوت کوروش آزاد مانده بودند وحالا میخواستند مطیع گردند. راجع به این مردم میگفتند که از تمام خارجیها عادل ترند و تا مجبور نشوند اسلحه برنمیدارند و چون به آزادی خود خو کرده اند مساوات باعث شده که زیردستان نیز بریاست میرسند. اسکندر اینها را خوب پذیرفت و پریداس یکی از صاحبمنصبان خود را نزد سکاهای اروپایی فرستاد تا بآنها بگوید که بی اجازه ٔ اسکندر از رود تاناایس که سرحد آنهاست به این طرف (یعنی بطرف آسیا) نگذرند. این شخص مأمور بود مملکت سکایی را تا بوغاز بوسفور تفتیش کرده نتیجه ٔ تحقیقات را به اسکندر عرضه دارد.
آریان گوید (کتاب 3 فصل 10 بند4):خارجیها چنانکه آریستوبول نوشته این رود را ارکسانت مینامند و آن غیر از تاناایسی است که هرودوت از آن سخن میراند (یعنی غیر از رود دن است )، این رود (یعنی دُن ) هشتمین رود سکائیه است و از دریاچه ای شروع شده به پالوس م ِاُتید (یعنی دریای آزوو) میریزد. رود مزبور اروپا را از آسیا جدا میکند چنانکه بوغازی که آن طرف گاد است (یعنی بوغاز جبل طارق ) افریقا را از آسیا جدا میسازد (کنت کورث چنین توضیحی نمیدهد ولی چون لااقل دو قرن بعد از آریان میزیسته ، لابد مقصود او هم از تاناایس رود سیحون بوده ). آریان راجع به سکاهای آبیان گوید که بقول هومر این سکاهای آسیایی از تمام مردمان عادل ترند و بواسطه ٔ آزادی و فقر، اخلاقی پاک دارند (هومر شاعر و داستانسرای معروف یونانی است که معلوم نیست کی میزیسته ، بعضی داستانهای ایلیاد و ادیسه را از یک نفر داستانسرا نمیدانند). بعد مورخ مذکور گوید: خانواده های بسیار از سکاهای اروپائی هم رسولانی نزد اسکندر فرستادند. او رسولان مردم اولی را (یعنی آبیان را) مرخص کرد و با آنها چند نفر مقدونی فرستاد تا ظاهراً عهد اتحادی با این سکاها ببندد ولی در باطن درباب ولایت و عده و اخلاق و اسلحه ٔ آنها تحقیقاتی بکنند. (کتاب 4 فصل 1 بند 1). از جملات آخری آریان معلوم است که مردم آبیان خواسته اند عهد مودتی بین اسکندر و آنها منعقد گردد نه اینکه مطیع شوند.
شورش سغد: اسکندر مایل بود در کنار تاناایس (سیحون ) شهری بسازد تادر مقابل مردمانی که میخواست مطیع کند سنگری باشد، ولی در این احوال خبرهای اغتشاش سغد و باختر رسید و اجرای این امر را بتأخیر انداخت. بر اثر این خبرها اسکندر سپی تامن و کاتن را خواست تا آنها را مأمور کند اغتشاش را فرونشانند، ولی چنانکه کنت کورث گوید (کتاب 7 بند6): خود آنها باعث اغتشاش سغد و باختر بودندزیرا انتشار داده بودند که اسکندر میخواهد تمام سواره نظام باختر را نزد خود بطلبد، با این مقصود که تمام آنها را از دم شمشیر بگذراند و حتی این مأموریت بآنها داده شده ولی آنها نمیخواهند بهموطنان خود خیانت کنند و در نظر آنان وحشی گری اسکندر کمتر از جنایت بسوس نیست. در نتیجه ٔ این احوال مردم مسلح گشتند تا بدفاع بپردازند و چون اسکندر از این قضیه و نیز از فرار دو سردار مزبور آگاه شد به کراتر امر کرد برود وشهر کوروش را محاصره کند. خود او بقول آریان شهر غزه را محاصره کرده گرفت. بعد تمام جوانان این شهر را بحکم اسکندر کشتند و باقی اهالی شهر را برده وار درمیان مقدونیها تقسیم کرده خود شهر را از بیخ و بن برافکندند تا برای مردمان مجاور درس عبرت گردد. قومی مماسن نام که قوی بود تسلیم نگشت و خواست در قلعه ٔ خود مانده مقاومت کند (آریان اسم این مردم را ذکر نکرده ). اسکندر پنجاه نفر سوار برگزیده با این پیغام نزد آنها فرستاد، اگر تسلیم شوید امان خواهید یافت وگرنه با کمال سختی با شما رفتار خواهم کرد. مردم مزبور جواب دادند شکی ندارند که اسکندر راستگو و قوی است و بپنجاه نفر مزبور اجازه دادند بیرون سنگرهای آنان اردو بزنند ولی شب پس از اینکه این سوارها مست شدند اهالی بآنها حمله کرده همه را کشتند. اسکندر بر اثر این قضیه در خشم شده شهر را محاصره کرد بقول آریان اسکندر غیر از غزه چهار شهر دیگر را هم گرفت.
تسخیر شهر کوروش و یک شهر دیگر: آریان چنین گوید (کتاب 4 فصل 1 بند3): پس از تسخیر پنج شهر، اسکندر بطرف شهر کوروش رفت. این قلعه را کوروش ساخته بود و دیوارهایی داشت محکمتر و بلندتر از استحکامات سایر شهرها. چون دلیرترین خارجیها در اینجا جمع شده بودند مقدونیها نتوانستند با یورش اول آنرا بگیرند. بحکم اسکندر ماشینهای قلعه کوب را آوردند و او میخواست از سوراخی که ایجاد شده بود داخل شهر گردد که ناگاه دید مجرای رودی که از شهر میگذرد خشک است و از آن راه میتوان بسهولت داخل شهر شد. بنابراین در حالیکه مدافعین شهر در سر دیوارها بودند او با قسمتی از قشون خود وارد شهر گردید و دروازه ها را شکست. خارجیها چون مقدونیها را در شهر دیدند جمع شده سخت با آنان جنگیدند. جدال خونین بود، سنگی بسر اسکندر آمد و کراتر و چند نفر دیگر زخم برداشتند. بالاخره خارجیها را مقدونیها از میدان عمومی بیرون کردند و هشت هزار نفر از آنها کشته شد. ده هزار نفر به ارگ پناه بردند و اسکندر آنها را محاصره کرد. روز دیگر اینها تسلیم شدند و بعد اسکندر شهر دیگر را، که آریان هفتمین گوید، گرفت و بقول اریستوبول مدافعین را کشت. بطلمیوس گوید که اسکندر آنها را مانند اسراء بین سربازان تقسیم کرد و اینها را مقدونیها سخت مقید داشتند زیرا اسکندر نمیخواست یک نفر هم از اشخاصی که در شورش دست داشتند در اینجا باقی یا آزاد بماند. کنت کورث گوید (کتاب 7 بند6) که اسکندر نمیخواست شهر کوروش را خراب کند زیرا او بیش از همه نام کوروش را محترم میداشت و میگفت کوروش و سمیرامیس (ملکه ٔ داستانی آسور) دو کس بودند که روح آنها به اعلی درجه درخشید و کارهایی بدست آنها انجام شد که جاویدان است ، ولی بعد که دید شهر کوروش تسلیم نمیشود خود بمحاصره ٔ آن پرداخته پس از بهره مندی آنرا بیک دسته سپاهی هار مقدونی واگذارد (از اینجا باید استنباط کرد که مقدونیها شهر را غارت و اهالی را از دم شمشیر گذرانیده و آنرا نیز از بیخ و بن برافکنده اند. بودن این شهر در کنار سیحون بخوبی نشان میدهد که کوروش بزرگ در قشون کشی خود بطرف شمال و شرق ایران تا اینجا رانده و این صفحات را مطیع کرده بود. مترجم.).
تسخیر شهر مِماسِن ها: پس از تسخیر شهر کوروش اسکندر بکمک پردیکاس و مِل ِآگر که شهر مِماسن ها را محاصره داشتند شتافت. گرفتن این شهر از تمام شهرها مشکل تر بود زیرا اهالی سخت پا فشردند. بهترین سپاهیان مقدونی در این محاصره تلف شدند و خود اسکندر بخطر بزرگی افتاد. توضیح آنکه سنگی بسرش آمد و این ضربت چنان سخت بود که بر اثر آن پرده ای جلو چشمان اسکندر کشیده شد و او افتاد و بیهوش گردید (این روایت کنت کورث است ، ولی آریان چنانکه ذکر شد گوید این قضیه در شهر کوروش روی داد). سپاه او تصور کرد که کار او خاتمه یافته ولی او بعد بهوش آمد و بی اینکه منتظر التیام زخم خود گردد حمله ٔ سخت برد. نقبی که مقدونیها در دیوار زده بودند یک قسمت آن را خراب کرد و اسکندر داخل شهر گشته دستور داد که آنرا نابود کنند.
شورش مرکند: موافق نوشته ٔ آریان (کتاب 4 فصل 1 بند4): چون خبر شورشها به سکاهای آسیایی رسید قشون آنها تا تاناایس پیش آمد که بمقدونیهاحمله کند و نزدیک بود که اغتشاش بالا گیرد، از طرف دیگر خبر رسید که سپی تامن ساخلو مقدونی را در مرکند محاصره کرده اسکندر منه دم و آندروماک و کارانوس را با شصت هِتِر و هزار و پانصد سرباز اجیر و هشتصد سوار بکمک ساخلو فرستاد. یک نفر لیکیانی که فرنوک نام داشت و زبان خارجیها را میدانست با آنها برای مترجمی رفت و اسکندر امر کرد که سرداران سه گانه ٔ مزبور در تحت فرمان این لیکیانی باشند. کنت کورث نوشته که سپی تامن ساخلو مقدونی را از مرکند رانده بود و اهالی این شهر با یاغی گری او همراه نبودند ولی مقاومت هم نمیتوانستند بکنند. (کتاب 7 بند6).
بنای اسکندریه ٔ اقصی : اسکندر در این وقت بطرف رود تاناایس (سیحون ) رفته در کنار آن اردو زد و بعد امر کرد دور اردوگاه دیواری بسازند. محیط دیوار شصت اِستاد (دو فرسنگ ) بود. تمام سربازان مشغول این کار گشتند و برقابت یکدیگر بر جِدّ خود افزودند چنانکه در 16 روز یا بقول آریان 20 روز دیوار به اتمام رسید و خانه هایی هم ساخته شد. اسکندراین شهر را اسکندریه نامید و برای آنکه آنرا مسکون گرداند اسرایی را که فروخته بود از اربابان آنها بازخرید و در این شهر نشاند و یونانیها و نیز مقدونیهایی که بکار جنگ نمیآمدند در اینجا سکنی گزیدند (نتیجه این شد که شهر کوروش در کنار رود جیحون خراب گشت و شهر اسکندر در کنار همان رود تأسیس شد. این اسکندریه را یونانیها اسکندریه ٔ اقصی نامیده اند و محل را باخجند کنونی منطبق میدارند. شهر کوروش را دورترین شهر کوروش مینامیدند و ظن قوی اینست که محل آن اوراتپه ٔ کنونی بود. مترجم ).
معارضه ٔ سکاها با اسکندر: بعد آریان گوید (همانجا، بند5): وقتی که اسکندر مشغول اجرای مراسم قربانی و بازیها بود دیددر آن طرف رود سکاها جمع شده بواسطه ٔ کمی ِ عرض تاناایس بمقدونیها تیر میاندازند و میگویند «اسکندر، تو جرئت نداری با سکاها طرف شوی ، اگر جرئت می یافتنی میدیدی که بین آنها و خارجیهای آسیایی چقدر تفاوت است ».(این گفته ٔ آریان غریب است زیرا خودش بالاتر گفته که این تاناایس یعنی سیحون غیر از تاناایس هرودوت یعنی دُن میباشد و دُن سرحد اروپا و آسیاست ، ولی در اینجا میرساند که این سکاها، سکاهای اروپایی بوده اند. پایین تر معلوم خواهد شد که مقدونیها تصور میکردند اینها سکاهای اروپایی اند یعنی همان سکاهایی که داریوش بمملکت آنها قشون کشید و آریان نظر آنها را ذکر کرده ).باری اسکندر را این حرف سرِ غیرت آورد و خواست از رود بگذرد ولی چون نتیجه ٔ قربانی مساعد نبود در محل بماند. بعد سکاها باز او را بجنگ طلبیدند و آریستاندرغیب گوی او گفت عبور به آن طرف خطرناک است. در این حال اسکندر جواب داد: «با هر خطر مواجه شدن به از آن است که تقریباً تمام آسیا را مطیع کرده باشیم و سکاها مرا توهین کنند، چنانکه وقتی داریوش را کردند». پس از آن او تدارکات عبور را دید و ماشینهای جنگی را بکار انداخت. بر اثر آن ضربتی بیکی از سکاها در آن طرف رود وارد آمد که سپر و جوشن او را سوراخ کرده از اسب بزمین انداخت ، پس از آن سایر سکاها عقب نشستند.
وقایع بعد را آریان مختصر نوشته (کتاب 4 فصل 1 بند6). ولی کنت کورث همان وقایع را با کیفیات ذکر کرده ، لذا بدواً نوشته های این مورخ را که در کلیات تفاوتی با گفته های آریان ندارد ذکر میکنیم. او گوید (کتاب 7 بند7): پادشاه سکاها که مملکتش آن طرف تاناایس بود از بنای شهر مقدونی در این طرف رود مزبور متوحش گشت و برادرش کارتازس را با سواره نظام بسیار فرستاد آنرا خراب و قشون مقدونی را عقب براند. تاناایس باختریها را از سکاهای اروپایی جدا میکند. این رودبین آسیا و اروپا جاری است. ملت سکایی که همسایه ٔ تراکیه است از مشرق بطرف شمال انتشار یافته و چنانکه گمان میکنند همسایه ٔ سارماتها نیست بل جزو آنهاست (یعنی سکاها و سارماتها از یک ملت اند). از اینجا بخط مستقیم سکاهای آن طرف (برای ایرانیان ، این طرف ) ایستر سکنی دارند و از طرف دیگر با باختر همسایه اند. از سمت شمال اقصی مملکت اینهادر جنگلهای عمیق و جاهای بی سکنه امتداد یافته ولی قسمتهایی که در اطراف تاناایس و باختر است آثاری از تمدن بشر نشان میدهد (از این شرح بخوبی دیده میشود که مورخ مذکور تصور میکرده رود دُن و سیحون یک رودند واین رود نواحی دریای سیاه آزووْ را از باختر جدا میکند. با وجود اشتباهاتی که در این توصیف دیده میشود باز شرح مزبور میرساند که سکاها از درون آسیای وسطی تا رود دانوب و بلکه تا تراکیه (در شبه جزیره ٔ بالخان ) منتشر بوده اند منتها در بعض جاها باسم سکیث ، در برخی بنام سارمات و بالاخره در حدود ایران باسم ساک یا ساس . اما ایرانیها چنانکه مکرر گفته شده از کتیبه ٔبیستون داریوش معلوم است سکاهای آسیایی و اروپایی را سَک َ مینامیدند). بر اثر اقدام مذکور پادشاه سکاها، اسکندر دید که مجبور است با آنها جنگ کند و حال آنکه حاضر نیست ، زیرا زخمی که بر سر داشت هنوز التیام نیافته و بواسطه ٔ درد سر و محروم بودن از غذا ضعیف است. بنابراین دوستان خود را بمشورت طلبید. در این وقت اوضاع برای او نامساعد بود. از یک طرف باختریها ازاطاعت او سر پیچیده بودند. از طرف دیگر سکاها او راتهدید میکردند و خود او نمیتوانست بر اسب نشیند یا قشون را اداره کند و این را هم میدانست که بی او مقدونیها فاتح نخواهند شد زیرا سربازان او با اشکال میتوانستند باور کنند که اسکندر ناخوشی را بهانه نکرده.در این احوال که اسکندر فوق العاده از این پیش آمدها دلتنگ بود و تقصیر را بخدایان نسبت میداد بخاطرش آمدکه از زمان شکست داریوش سوم عقیده ٔ غیب گوها را نپرسیده ، این بود که آریستاندر غیب گوی خود را احضار و امر کرد برای خدایان قربانی کند و بپرسد که عواقب امورچگونه است. در این احوال که آریستاندر قربانی میکردو در روده های حیوان قربانی دقیق میشد تا نتیجه را دانسته باسکندر بگوید، او دوستان خود را که ازجمله هفس تیون و کراتر و اریگیوس بودند پهلوی خود نشاند تا مجبور نشود بلند حرف بزند زیرا میترسید که زخمی که تازه بهم آمده بود از نو سر باز کند، بعد رو به آنها کرده با صدایی که باشکال شنیده میشد چنین گفت : اوضاعی که برای ما پیش آمده برای دشمن ما مساعد است ، با وجود این اگر ما اقدامات سکاها را بی مجازات بگذاریم آنها جری تر خواهند شد و باختریها هم که بر ما شوریده اند قوت قلب خواهند یافت ، در این حال ما باید از نتیجه ٔ فتوحات خود دست کشیده عقب بنشینیم ولی اگر از رودگذشته بمملکت سکاها داخل شویم جنگ را بمملکت دشمن برده ایم و شاید همین جرئت و جسارت باعث شود که پس از فتح آسیا دنیای دیگر هم (مقصود اروپاست ) تابع شود. اینست عقیده ٔ من ، اگرچه میترسم که مقدونیها بمن اجازه ندهند موافق عقیده ٔ خود رفتار کنم ولی من بشما میگویم که اگر حاضرید از عقب من بیایید من چاق شده ام و بقدری توانایی دارم که تحمل این خستگی را بکنم ، اگر هم بانتهای عمرم رسیده ام در چه موقع دیگر میتوانم مرگی باافتخارتر از این موقع بیابم ؟ سرداران اسکندر عقیده ٔ او را نپسندیدند و مخصوصاً اریگیوس در مقابل اصرار اسکندر پا میفشرد و بالاخره برای قبولاندن عقیده ٔ خود به خرافات متوسل شد. زیرا میدانست که اسکندر در مقابل خرافات پافشاری ندارد. توضیح آنکه اریگیوس آریستاندر را دیده و او گفته بود که جواب خدایان مساعد نیست و علائم قربانی شوم است. اریگیوس این گفته ٔ آریستاندر را به اسکندر رسانیده بشهادت خود غیب گو استناد کرد. اسکندر سخن او را بریده خشمگین گشت زیرا نمیخواست دیگران بدانند که او عقیده ٔ غیب گو را پرسیده و ازاینجا ضعف او را استنباط کنند. این بود که آریستاندر را طلبید و چون او حاضر شد باو گفت من بطور خصوصی نه مانند پادشاهی ، بتو گفتم قربانی کن. چرا نتیجه رابدیگری گفتی ؟ بواسطه ٔ این رفتار تو اریگیوس اسرار من و آنچه را که اساس فکرهای من بود دانست و یقین دارم که چون نگرانی و بیمهایی دارد و جواب خدایان را درتحت اثر آن گفته ای ، حالا باید بمن جواب بدهی ، بمن صریحاً بگویی که علائم روده های حیوانات قربانی چیست ؟ واضح بگو تا بعد نتوانی آنرا انکار کنی. فکر آریستاندردر این وقت بقدری مشوش گردید که نتوانست کلمه ای بگوید و بیحرکت ماند، ولی بزودی بیم منتظر گذاردن اسکندر بر ترس و وحشت او غلبه کرد و چنین گفت : «من گفتم که اقدام تو خطرناک است نه آنکه باعث شکست باشد و نگرانی من از علم من نیست بل از وفاداری من نسبت بشخص توست ، چون می بینم که مزاج تو ضعیف است و تو یگانه امید ما هستی ، میترسم طاقت این جنگ را نیاوری ». پس از آن اسکندر او را مرخص کرده با همان سرداران بمشورت پرداخت ولی بزودی آریستاندر برگشته گفت : این دفعه نتیجه ٔ قربانی هیچ شباهت بآن دفعه ندارد. حقیقةً آن بار نتیجه وحشت آور بود ولی حالا مساعد است ». در این وقت خبری باسکندر رسید که بر تکدر او افزود.
جنگ سپی تامن با منه دِم : اسکندر منه دم را فرستاده بود سپی تامن سردسته ٔ شورشیان باختر را محاصره کند اما سردار ایرانی چون شنید که سردار مقدونی بجنگ او می آید از بیم محاصره شدن در جنگلی کمین گاهی یافت و داهیان را که بکمک خود طلبیده بود در آنجا پنهان کرد (داهیان شعبه ای از سکاها بودند و در جوار گرگان سکنی داشتند) عادت داهیان این بود که به هر اسب دو سوار مینشاندند و بعد هنگام جنگ یکی از سواران پایین جسته اختلال در سواره نظام دشمن میافکند. باری همین که منه دم نزدیک شد سپی تامن فرمان حمله داد و از پیش و پس و پهلو دشمن را محاصره کرد. سردار مقدونی پا فشرد ولی چون زخمهای بسیار برداشت و نزدیکی مرگ را احساس کرد بدوست خود هیپ سید گفت تو بر اسب من بنشین وفرار کن. پس از آنکه این بگفت افتاد و مرد و دوستش بر اسب او نشست ولی از شدت خشم و کینه توزی بر دشمن تاخت و بالاخره او هم از کثرت زخمها از اسب افتاد و درگذشت. بعد آن قسمت سپاهیان مقدونی که کشته نشده بودند به یک بلندی پناه بردند و سپی تامن آنها را محصور داشت تا از گرسنگی تسلیم شوند. در این جدال دوهزار پیاده و سیصد سوار مقدونی تلف شدند و اسکندر از بیم آنکه مبادا این خبر در احوال روحی سپاهیان او مؤثر افتد عده ٔ تلفات را پنهان داشت و به اشخاصی که از جنگ سالم برگشته بودند گفت اگر این خبر را افشا کنید معدوم خواهید شد (معلوم میشود که عده ٔ این نوع اشخاص بسیار کم بوده ).
آریان گوید (کتاب 4 فصل 2 بند1-2) که : چون سپی تامن شنید قشون مقدونی بکمک مقدونیهای محصور می آید از مرکند عقب کشید و ششصد سوار سکایی قشون امدادی را در فشار گذارد. اینها بکنار رود پولی تی مت رفتند تا از تیرهای دشمن مصون مانند. کارانوس بی اینکه با آندروماک مشورت کند خواست از رود بگذرد، پیاده نظام هم حرکت کرد و اختلالی روی داد. در این وقت دشمن از موقع استفاده کرده از هر طرف بر آنها تاخت. بعد فرنوک هر قدر التماس کرد که یکی از سایر سرداران فرماندهی را بعهده بگیرد کسی نپذیرفت ، بالنتیجه مقدونیها معدوم شدند و فقط چهل سوار و سیصد پیاده جان بدر بردند.
آمدن رسولان سکایی نزد اسکندر: کنت کورث نوشته های خود را دنبال کرده چنین گوید (کتاب 7 بند8): بالاخره اسکندر از اینکه مجبور بود ظواهر مصنوعی بخود گیرد (یعنی بنماید که مضطرب و مشوش نیست ) خسته شده بدرون خیمه ٔ خود رفت و تمام شب را ببیداری گذراند زیرا افکار گوناگون مانع بود از اینکه چشم بر هم نهد. در این احوال مکرر دامن چادر را بالا برده آتشهای اردوی دشمن را در آن طرف سیحون مینگریست تا مگر عده ٔ افراد دشمن را درست بسنجد. در طلیعه ٔ صبح ، جوشن خود را پوشید و در میان سربازان پدید آمد. از زمانی که زخم بر سر برداشته بود این نخستین دفعه بود که سربازان مقدونی او را میدیدند، در این موقع شادی و شعف آنها چنان بود که بصدای بلند خواهان جنگ گردیدند و حال آنکه تا آن زمان از جنگ استنکاف داشتند. اسکندر جواب داد که پیاده نظام سنگین اسلحه (فالانژ) و سواره نظام را بر طرّاده ها نشانده به آن طرف خواهد برد ولی سربازان سبک اسلحه باید به شناو به آن طرف بگذرند. پس از آن سربازان او مشغول ساختن طرّاده ها شده در مدت سه روز، 12 هزار عدد از آن ساختند. در این احوال بیست نفر رسول از طرف سکاها سواره داخل اردوی اسکندر شده اعلام کردند که مأموریتی دارند. اسکندر آنها را پذیرفت و نشاند. رسولان در این حال چشمانشان را به اسکندر دوخته از سر تا پا صورت و قامت و سایر صفات ظاهری او را می سنجیدند، مثل اینکه خواسته باشند احوال او را از ظواهرش دریابند. بعدیکی از رسولان که مسن تر بود چنین نطق کرد: «اگر خدایان میخواستند که بزرگی بدن تو با حرصت مناسب باشد تمام عالم گنجایش تن تو را نمیداشت ، در این صورت یک دست تو در مشرق و دست دیگرت در مغرب میبود و بعد که باین حدود میرسیدی میخواستی بدانی آتش ستارگان توانا در کجا پنهان میشود. چنین که هستی آن چیز خواهی که نمیتوانی بیابی ، از اروپا تو به آسیا میروی و از آسیا میخواهی رهسپار اروپا گردی. بعد پس از اینکه تمام مردمان روی زمین را مطیع کردی خواهی خواست که با جنگلها و برفها و رودها و وحوش جنگ کنی. خوب آیا نمیدانی که برای درختان بزرگ مدتها لازم است تا نمو کنند ولی فقط یک ساعت کافی است که بکلی ریشه کن شوند؟ فقط دیوانه میتواند طالب میوه ٔ آنها باشد بی اینکه بلندی آنهارا بسنجد. چون خواهی بذروه ٔ درخت برسی برحذر باش که با شاخ آن که بدست گرفته ای نیفتی. خود شیر هم گاهی طعمه ٔ پرندگان ناچیز شده ، آهن را هم زنگ میخورد. نیست وجودی قوی که از وجودی بسیار ضعیف نهراسد. چه در میان تو و ما روی داده ؟ ما هیچگاه پا بخاک تو نگذاشته ایم. آیا در جنگلهای وسیعی که مساکن ماست ما باید بدانیم که تو کیستی و از کجا آمده ای ؟ ما نمیتوانیم بندگان کسی باشیم چنانکه نمیخواهیم بر کسی آقایی کنیم ، اگر میخواهی ملت سکایی را بشناسی بدان که در تقسیم ثروتها سهم او باین چیزها محدود است : گاوآهن ، تیر، نیزه و جام (پیاله ). با وجود این با همین اشیاء ما میدانیم چگونه با دوستان و دشمنان خود رفتار کنیم. بدوستانمان چیزهایی میدهیم که گاوهای ما بعمل می آورند.
جام برای اینست که با دوستان خود بخدایان نیاز بدهیم. اما با دشمنانمان از دور با تیر و از نزدیک با نیزه میجنگیم. بدین منوال ما پادشاهان سوریه و پارس و ماد را مغلوب ساختیم. با این حال ما راه خود را تا مصر باز کردیم. اما تو که بر خود می بالی از اینکه آمده ای راهزنان را دنبال کنی ، برای کدام ملت تو راهزن نبودی ؟ تو لیدیه را ربودی ، بر سوریه استیلا یافتی ، پارس را در تصرف داری ، صاحب باختر هستی و به هند داخل شده ای و حالامیخواهی بطرف حشم ما دستهایی که حاکی از حرص و آز توست دراز کنی ، بچه کار آیدت ثروتی که همواره بر گرسنگی تو میافزاید؟ تو اول کسی هستی که گرسنگیت از سیری پدید آمده ، هر قدر تو جمع کنی بیشتر حریص خواهی بودباینکه بیابی آنچه را که نداری. آیا فراموش کرده ای که از چه وقت تو برای تسخیر باختر معطلی ، باختر را مطیع میکنی ؟ سغد اسلحه برمیدارد برای تو جنگ از فتح برمیخیزد. این خیال تو، که بزرگتر و قوی ترین مرد دنیاباشی خیالی است خام ، زیرا کسی نمیخواهد آقای بیگانه داشته باشد. از تاناایس (یعنی سیحون ) بگذر، آنگاه خواهی دید تا کجا مملکت ما امتداد یافته. هیچگاه تو به سکاها نخواهی رسید. فقر ما چابک تر از اردوهای توست که اموال غارتی آنهمه ملل را بر دوش میکشد. زمانی که تو خواهی پنداشت ما بسیار دوریم ناگهان ما را در اردوگاه خود خواهی دید، با همان سرعت که ما از دشمنان میگریزیم آنها را هم تعقیب میکنیم. بنابراین اقبال را محکم در دست دار، او فراری است که نمیتوان آنرا نگاه داشت ، اگر رو بگرداند. آتیه بهتر از حال بتو خواهد فهماند که این نصیحت من چقدر عاقلانه بوده. لجامی بحرص خود بزن ، تا آنرا بهتر اداره کنی. مثلی است در میان ما، که گوید: اقبال پا ندارد و فقط دست و بال دارد، وقتی که او دستهای خود را بطرف کسی دراز میکند اجازه نمیدهد که بالهای او را بگیرند. بالاخره اگر تو خدایی باید خیر را در روی زمین انتشار دهی نه اینکه هر چه دارند از مردمان بستانی ، و هرگاه انسانی فکر کن که تو چیزی دیگر نیستی. دیوانگی بقدری بر افکار تو غلبه یافته که تو را مجبور کرده خود را فراموش کنی. کسانی که با آنها جنگ نکرده ای میتوانند دوستان صمیمی تو باشند زیرا فقط بین اشخاص مساوی ممکن است دوستی محکم گردد و برابری وقتی موجود است که طرفین نخواسته اند قوای خود را نسبت بیکدیگر بیازمایند. کسانی را، که تو مغلوب ساخته ای برحذر باش که آنها را دوستان خودبدانی. بین آقا و بنده دوستی محال است و بنابراین حتی در زمان صلح بین آنها جنگ است. خیال مکن که سکاهاعقد اتحاد را با قسم امضا میکنند. برای آنها قسم اینست که قولشان را نگاه دارند. این احتیاطها برای یونانیها خوب است که اسناد خود را در مهر میکنند و خدایان را بشهادت میطلبند. ما مذهب را در این میدانیم که بتعهدات خودمان پابست باشیم. کسی که انسان را محترم نمیدارد، خدایان را فریب میدهد. بچه کار آیدت دوستانی که از حسن نیت آنان نسبت بخود در شکی ؟ بعکس تو در ما قراولانی خواهی یافت ، که بر دروازه ٔ آسیا و اروپا جا گرفته ایم. فقط تاناایس ما را از باختر جدا میکند.از آن طرف تاناایس مساکن ما تا تراکیه امتداد دارد و چنانکه گویند تراکیه با مقدونیه هم سرحد است. حالا بر توست فکر کنی که با ما یعنی هم حدّ دو مملکت تو باید دوست یا دشمن باشی ». اسکندر جواب داد که او اقبال خود و نصایح سکاها را در نظر خواهد گرفت و باقبال خود تکیه خواهد داد تا اعتماد خود را بآن نشان دهد. نصایح سکاها را بکار خواهد بست تا چیزی که متهورانه و خطرناک است نکند.
عبور از سیحون : بعد پس از آنکه رسولان را مرخص کرد فرمان داد که قشون او از سیحون بگذرد و بسپاهیانی که در دماغه ٔ طرّاده ها بودند امر کرد که سپرها را بالای سرگیرند و بزانو درآیند تا تیرهای دشمن بآنها اصابت نکند، و در پس آنها سپاهیانی را قرار داد که میبایست ماشینهای جنگی را بکار اندازند. از جلو و از پهلو سربازانی این قسمت را حمایت میکردند. بقیه ٔ سپاهیان از پس ماشینها جا گرفته پاروزنها را مستور میداشتند و خود پاروزنها هم جوشن پوشیده و دم سپرهایشان را بیکدیگر اتصال داده زیر آن پنهان بودند. سواره نظام هم همین ترتیب را داشت و سواران دهنه ٔ اسبان خودرا که در آب شنا میکردند بدست داشتند، اما سپاهیانی که روی خیکها قرار گرفته شنا میکردند در حمایت طرّاده ها بودند. اول اسکندر با سپاهیانی زبده حرکت کرد. سکاها در آن طرف رود ساحل را اشغال کرده بودند تا نگذارند مقدونیها بآن برسند. در ابتداء مقدونیها دوچاروحشت شدند زیرا اولاً قشون سکایی را در مقابل خود دیدند و دیگر اینکه جریان آب مانع بود از اینکه طرّاده ها را خوب اداره کنند و سربازان مقدونی چون میترسیدند واژگون گردند و تمامی حواسشان بحفظ موازنه متوجه بود، نمیتوانستند بطرف دشمن تیر اندازند. سکاها بمقدونیها باران تیر بباریدند و کمتر سپری بود که از تیر آنان در دو سه جا سوراخ نشده باشد. بعد وقتی که طرّاده ها بساحل نزدیک شد مقدونیهایی که زیر سپرهایشان پنهان شده بودند برخاسته زوبین هاشان را بطرف سکاها پرتاب کردند. اسبهای سکایی در این وقت رم کرده عقب نشستند و چون مقدونیها این بدیدند جرئت یافته بخشکی درآمدند و اختلالی در صفوف سکایی پدید آمد. پس از آن مقدونیها و سواران آنها حمله کرده صفوف سکایی را درهم شکستند. بعد قسمتهای دیگر قشون مقدونی که در عقب بودند داخل جنگ شدند و فریادهای مقدونیها و حمله ٔ آنها بالاخره سکاها را از جا کند. اسکندر با قشون خود قدری آنها را تعقیب کرد ولیکن چون بسیار ضعیف بود پس از طی مسافتی برگشت ولی سواره نظام خود را فرستاد سکاها را تعقیب کند. مقدونیها بمسافتی سکاها را دنبال کرده مقارن نصف شب برگشتند و با خود یک هزار و هشتصد اسب که از سکاها گرفته بودند آوردند. درین جنگ تلفات مقدونیها شصت سوار و یکصد پیاده بود، هزار نفر نیز مجروح شده بودند (عده ٔ تلفات سکاها معلوم نیست ، زیرا کنت کورث نوشته بسیار بود، ولی آنرا معین نکرده ).
بعد ازاین جنگ سکاها رسولانی نزد اسکندر فرستادند و خواهان صلح شدند. اسکندر آنها را خوب پذیرفت و اسرای آنها را پس داد. وقتی که رسولان سکایی خواستند برگردند، اسکندر یک جوان مقدونی را که اکس سی پی نوس نام داشت و از حیث صباحت منظر تقریباً مانند محبوب اسکندر، هفس تیون بود، با آنها نزد سکاها فرستاد و خودش زود به این طرف سیحون گذشته عازم مرکند گردید. (کنت کورث ، کتاب 7بند9).
آریان عبور اسکندر را از سیحون مختصرتر نوشته (کتاب 4 فصل 6): اسکندر از اختلال در آن طرف رود استفاده کرده گفت شیپور جنگ را بدمند (اختلال ، چنانکه آریان گفته از بکار انداختن ماشینهای جنگی بود). فلاخن داران و تیراندازان را پیش فرستاد تا باران تیر و سنگ بر سکاها باریده نگذارنددر موقع عبور فالانژها سکاها بآن نزدیک شوند. پس از اینکه تمام قشون از رود گذشت ، اسکندر سواره نظام متحدین و چهار دسته ٔ دیگر را جلو سکاها فرستاد. چون عده ٔدشمن زیاده تر بود مقاومت کرد و تیرهای بسیار انداخت و بعد با ترتیب عقب نشست. در این احوال تیراندازان آگریانی و پیاده نظام سبک اسلحه در تحت فرماندهی بالاکربکمک مقدونیها شتافتند. بعد دسته دسته هِتِر و سواران تیرانداز بکمک اینها آمدند و اسکندر در جبهه ٔ قشون حمله برد. سواره نظام دشمن چون در فشار واقع شد و نمیتوانست مانند سابق عملیات کند فرار کرد، در حالیکه هزار کشته داشت و یکی ازسردارانش ساتراس نام بقتل رسیده بود. مقدونیها 150 نفر اسیر گرفتند. قشون اسکندر که بتعقیب پرداخت از گرما و تشنگی دچار رنجی شدید گشت. خود اسکندر هم که آب بدی خورده بود مریض گردید. در این احوال مقدونیها مجبور شدند توقف کرده برگردند و سکاها نجات یافتند. پس از آن اسکندر را که سخت مریض بود بخیمه بردند. بعد آریان گوید (همانجا، فصل 2 بند1): پس از آن پادشاه سکاها رسولانی نزد اسکندر فرستاده اعلام کرد که جنگ او با دزدانی روی داده که از غارت زندگانی میکنند و او بجنگ مبادرت نکرده است. ازبرای اسکندر شرم آور بود که این حرف را بپذیرد بی اینکه از سکاها انتقام کشیده باشد، ولی چون موقع برای ستیزه مناسب نبود رسولان را با ملاطفت پذیرفت.
از کلیه ٔ این نوشته ها یعنی روایت آریان و کنت کورث بخصوص از روایت اولی آنچه که استنباط میشود اینست : اسکندربه آن طرف رود سیحون گذشته ولی موفق نشده است ، یعنی سکاها قدری جنگ کرده بعد بعادت دیرین خودشان عقب نشسته اند و مقدونیها از عقب آنها تاخته اند ولی بعد از قدری طی مسافت دیده اند که این بیابانها را حدّ و حصری نیست و دشمن هم همواره عقب می نشیند. در این احوال مقدونیها دچار تشنگی شده و از حرارت آفتاب درمانده چاره را در این دیده اند که برگردند و تلفاتشان هم کم نبوده والاّ عبارت آریان که میگوید اسکندر شرم داشت پیغام پادشاه سکایی را قبول کند بی اینکه انتقام کشیده باشد، معنی ندارد. اگر اسکندر موفق و فاتح شده بود دیگر جهتی برای کشیدن انتقام باقی نمیماند و این عبارت نیز که مورخ مذکور گوید «موقع برای جنگ مناسب نبود»، میرساند که اسکندر دیده درافتادن با این مردمان نتیجه ندارد زیرا هر قدر پیش برود آنها عقب خواهند نشست تا اسکندر و لشکرش را به بیابانهای لم یزرع و بی آب بکشانند و در اینجا کار آنها را یکباره بسازند. روایت ژوستن مؤید نظری است که ذکر شد. مورخ مذکور در باب مردمان سکایی گوید (کتاب 2 بند3): «این مردمان داریوش را از مملکت خود راندند، کوروش و لشکر او را نابود کردند، چنانکه زوپی ریون سردار اسکندر را هم با تمام قشونش نابود ساختند، نام پرافتخار اسلحه ٔ روم را شنیدند ولی قدرت آنرا حس نکردند. بالاخره امپراطوری پارتیها و باختریها از کارهای آنان بود» (در آن زمان تصور میکردند که پارتیهاسکایی بوده اند). راجع به زوپی ریون باید گفت که او والی پنت بود و خواست با سکاها بجنگد و در سکائیه با لشکری مرکب از سی هزار نفرمعدوم گشت. (ژوستن ، کتاب 12 بند2).
وقایع سغد و باختر، مراجعت اسکندر به این طرف سیحون : پس از آن اسکندر کراتر را مأمور کرد با قشون مقدونی بتأنی از دنبال او روانه شود و خود از سیحون به این طرف گذشته به مرکند درآمد. همین که خبر نزدیک شدن اسکندر به سپی تامن رسید از مرکند حرکت کرده به باختر رفت. اسکندر پس از طی چهار روز راه بمحلی رسید که منه دم و دو هزار و ششصد نفر مقدونی در آنجا کشته شده بودند. او توقف کرده استخوانهای مقتولین را بخاک سپرد. در این وقت کراتر که از دنبال اسکندر روانه بود باو ملحق شد و پادشاه مقدونی قشون خود را بدسته هایی تقسیم کرده دستور داد تمام دهات را بسوزانند و اهالی را از پیر و برنا بکشند. بعد اسکندر، پوکولائوس یکی از سرداران خود را با سه هزار پیاده نظام مقدونی در سغد گذاشته بطرف باختر روانه شد.
آریان گوید (کتاب 4 فصل 2بند3) که : اسکندر چون از شکست مقدونیها بسیار مغموم بود خود بطرف مرکند رفت و در سه روزهزار و پانصد اِستاد پیموده صبح روز چهارم بشهر مزبور رسید (از این قرار اسکندر میبایست روزی پانزده فرسنگ راه رفته باشد و این دور از حقیقت بنظر می آید. در زمان قدیم با لشکری بیش از شش یا هفت فرسنگ نمی توانستند طی کنند).
راجع به کشتار اهالی دهات مرکند، آریان گوید: بربرهایی که بلندیها را اشغال و بر ضد یونانیها اقدام کرده بودند از دم شمشیر گذشتند. راجع بزمان بودن اسکندردر سغد کنت کورث قضیه ای را ذکر میکند که چنین است (کتاب 7 بند10): سغدیان مملکتی است که تقریباً تمام جاهای آن بیابانهای لم یزرع است ولی از یک قسمت بزرگ مملکت رودی بخط مستقیم جاری است که آنرا اهالی محل پولی تی مت مینامند و مانند سیل آب تند است. این رود چون فقط یک مجرای باریک دارد داخل غاری میشود و بعد در آنجا رفته مسافتی را در زیر زمین طی میکند چنانکه فقط از صدای آب میتوان جریان زیرزمینی آنرا دانست زیرا اندک رطوبتی هم روی زمین دیده نمیشود. وقتی که اسکندر در این نواحی بود سی نفر اسیر قوی هیکل سغدی را نزد اوآوردند و چون بآنها گفته بودند که نابود خواهند شد این مردان آوازهای مسرت انگیز میخواندند و میرقصیدند.اسکندر از دیدن آنها در این حال غرق حیرت شد و توسطمترجمی پرسید که با اینکه میدانند بطرف مرگ میروند این شادی و رقص برای چیست ؟ آنها جواب دادند که مرگ عبارت است از بازگشت نزد اجدادمان و اگر مرگ شرافتمندانه باشد باعث شادی است و باید مردان شجاع خواهان آن باشند و چون ما از دست تو که ملل را مغلوب ساخته ای کشته خواهیم شد، پس مرگ ما شرافتمندانه است و بنابراین باعث شادی. اسکندر در جواب گفت اگر شما را نکشم آیا قول شرف میدهید که نسبت بمن کینه نورزید؟ جواب دادند ما در ابتدا کینه ای نسبت به تو نداشتیم ، چون مقدونیها ما را آزار کردند دشمنان تو شدیم و اگر بملایمت با ما رفتار میکردند ما هم کوتاه می آمدیم. اسکندر پرسید: چه وثیقه ای برای حفظ قولتان میدهید؟ گفتند وثیقه شفقت تو است که ما را نخواهی کشت. پس از آن اسکندر این اسرا را بخشید و آنها بقولشان وفا کردند. چهارنفر از این اسراء که قراولان اسکندر شدند در صداقت کمتر از هیچیک از قراولان دیگر اسکندر نبودند. آریان راجع باین قضیه ساکت است ولی درباب رود پولی تی مت گویدکه در صحرای لم یزرع گم میشود، این رود باید زرافشان کنونی باشد. بعد او گوید چند رود دیگر هم همین حال را دارند مانند اپاردوس در ولایت مردها و آریوس در صفحه ٔ آریان (هرات ) و اتی ماندر در ولایت اورگت ها (آریاسپ ). بطوریکه آریان محل رودهای مزبور را نشان داده باید گفت که اولی رود آمل است ، دومی هری رود و سومی هیرمند یا هیلمند.
ورود سپاهیان جدید: بقول کنت کورث در این زمان و بقول آریان زمانی که اسکندر ازسغد به باختر برگشته بود قوای تازه نفس از یونان و جاهای دیگر برای او رسید. آریان این قوا را چنین وصف کرده (کتاب 4 فصل 2 بند4): اپوسیل ، ملام نیداس و بطلمیوس سردار تراکیها که برای رسانیدن متحدین و پولی که به مِنِس داده شده بود تا دریا رفته بودند (باید مقصود دریای بحرالجزائر باشد)، از سواحل برگشتند. از یونان آزاندر سربازان جدید آورد و آلْکل ِپیودور رئیس بحریه و والی سوریه از عقب آنها با قوای دیگر وارد شد (جمله ٔ آخری آریان گنگ است زیرا معلوم نیست که والی سوریه همان رئیس بحریه بوده یا کسی دیگر)، از اینکه مورخین مکرر آمدن قشون امدادی را ذکر میکنند معلوم است که در قشون کشی های اسکندر به ایران و خصوصاً بمشرق و شمال شرقی آن تلفات مقدونیها بسیار بوده ، زیرا با وجود اینکه اسکندر از بومیها قشون میگرفت یا آنها را بسرکوبی بعض مردمان میفرستاد، باز از مقدونیه و یونان و آسیای غربی قشون تازه نفس می طلبید. بنابراین ارقامی را که راجع به تلفات مقدونیها ذکر میکنند باید با احتیاط تلقی کرد.
رفتن اسکندر بباختر، قتل بسوس : موافق نوشته های آریان در این اوان اسکندر به باختر رفت تا زمستان را در آنجا بگذراند. معلوم است که کارهای سغد هنوز تمام نشده بود چنانکه پایین تر این معنی از وقایع بعد روشن خواهد بود. زمانی که اسکندر در باختر بود فراتافرن والی پارت و ستازانور والی آریان (هرات ) وارد شدند و ارزام والی سابق هرات و برزن نامی را که بسوس والی پارت کرده ، با بعض همراهانش در زنجیر آوردند. هم در این وقت قشون امدادی که بالاتر ذکرش گذشت دررسید. بعد اسکندر مجلسی از تمام سرداران منعقد داشته امر کرد بسوس را آوردند و پس از اینکه خیانت او را نسبت به داریوش گفت فرمان داد بینی و گوشهای او را بریدند و بعد او را بهمدان که از جهت تجارت ، محل اجتماع مادیها و پارسیها بود، برده بدار آویختند. آریان گوید (کتاب 4 فصل 2 بند4): «من این نوع انتقام را (یعنی بریدن گوشهاو بینی را) نمی پسندم ، چرا کارهای پادشاهان ماد و پارس سرمشق اسکندر گردید و نخوت آنان هم با ترکه شان باو رسید؟ تغییر لباس اسکندر را هم نمی پسندم ، شخصی که از اعقاب هراکل بود، لباس مادی را بر لباس نیاگان خود ترجیح داد و سرخ نشد ازاینکه تیار (کلاه ) مغلوب را بر کلاه خود (غالب ) رجحان دهد. کارهای بزرگ اسکندر برای ما درس عبرت است : یک نفر موجود فانی هر قدر دارای استعداد طبیعی باشد، هرقدر از حیث نژاد بدرخشد و اقبال و مردانگیش فوق تمام صفات اسکندر قرار گیرد آسیا و افریقا را در تصرف خود بدارد و اروپا را هم بر آن بیفزاید. چنین کس برای سعادت کاری انجام نداده ، اگر در میان اینهمه بهره مندیها اعتدال را بحد اعلی حفظ نکند». این سخنان آریان صحیح است و در اینکه ناقص کردن مجرم قبل از اعدام او یکی از کارهای بد شاهان ایران بود ایرادی است وارد، ولی غرابت در اینست که این پند صحیح تازه در اینجابخاطر آریان آمده و حال آنکه مواقع این درس عبرت وقتی بود که شقاوتهای اسکندر را در تِب و هالی کارناس وصور و غزه و در مورد برانخیدها و زجرهای فیلوتاس و برافکندن شهرهای سغد و نابود ساختن سکنه ٔ صفحات گوناگون را از مرد و زن و بزرگ و کوچک مینوشت (چون ذکر هر کدام از این موارد بالاتر گذشته تکرار را جایز نمیدانیم ). دیودور گوید (کتاب 17 بند83): اسکندر بسوس را ببرادران و سایر اقربای داریوش داد و آنها بدن او راقطعه قطعه کرده با فلاخن باطراف انداختند. از نویسندگان جدید بعضی نوشته اند که اسکندر در زاریاسپ مجلسی از سرداران ایرانی تشکیل کرد و این مجلس رأی داد که بسوس را موافق عادت پارس بکشند. پس از آن یکی از سرداران پارسی مأمور شد که او را بهمدان برده اول بینی و گوشهای او را ببرد و بعد خود او را بدار آویزد.
آمدن رسولان سکایی نزد اسکندر: بالاتر گفته شد که چون رسولان سکاهایی که در آن طرف سیحون سکنی داشتند از اردوی اسکندر برمیگشتند او په ریداس نامی را با آنها فرستاد. این شخص مأمور بود نزد سکاهایی که در جنوب روسیه ٔ کنونی سکنی داشتند برود. معلوم نیست موضوع مأموریت او چه بوده ولی از قرائن چنین استنباط میشود که اسکندر خواسته این سکاها را جلب کند و این سفیر را نزد پادشاه سکاهای اروپایی فرستاده. بهر حال په ریداس با سفارتی که پادشاه سکاها فرستاده بود برگشت و مأموریت سفارت مزبوره این بود: اسکندر دختر پادشاه سکایی را ازدواج کند و اگر نخواهد این کار کند بنجبای مقدونی اجازه دهد که با دختران نجبای سکایی مزواجت کنند. (آریان ، کتاب 4 فصل 6 بند1 و کنت کورث ، کتاب 8 بند1).هم در این اوان فراتافرن پادشاه خوارزم یعنی مملکتی که در همسایگی ولایت داهیان دهستان و ماساژتها بود سفارتی نزد اسکندر فرستاده اظهار انقیاد کرد و اسکندر هر دو سفارت را خوب پذیرفت. آریان گوید که فراتافرن 1500 اسب برای اسکندر آورده گفت : که میتوانند مملکتی را که نزدیک کلخید است و نیز مملکت آمازونها را بتصرف اسکندر بدهد. او جواب داد: حال میخواهم به هند روم ، بعد به مقدونیه برمیگردم و با تمام قشون برّی و بحری به سکائیه خواهم رفت و در این وقت از دوستی شما هم استفاده خواهم کرد.
شورش سغد از نو: در این اوان به اسکندر خبر رسید که سغدیها بقلاع خود رفته باز علم طغیان برافراشته اند. بر اثر این خبر او باز بطرف آمویه رفت و در کنار آن اردو زد. در این وقت در چادر اسکندر بقول آریان (کتاب 4 فصل 6 بند2) چشمه ای فوران کرد و بطلمیوس اول کسی بود که اسکندر را از این معجزه آگاه داشت. آریستاندر غیب گوی اسکندر گفت که فتوحات بزرگ در پیش است. کنت کورث گوید (کتاب 7 بند10) که : آب آمویه دارای لای و برای سلامتی مضر بود. بنابراین سربازان مقدونی بکندن چاههای بسیار پرداختند ولی بآب نرسیده بودند که در چادر اسکندر بچشمه ای رسیدند (یعنی کاوش نتیجه داد) و چون خبر رسیدن بآب شایع گشت مقدونیها گفتند که این آب بخودی خود پیدا شده. اسکندراز این شایعه استفاده کرده انتشار داد که این معجزه کار خدایان است. اسکندر قسمتی از قشون خود را با پولیس پرخون و آتالوس و کرگیاس و مِل ِآگر در باختر گذارد که اگر شورشی شود جلوگیری کند و مابقی لشکر رابه پنج قسمت کرد: اولی بریاست هفس تیون ، دومی بفرماندهی بطلمیوس ، سومی در تحت امر پردیکاس ، چهارمی بسرداری سنوس و ارته باذ و پنجمین بفرماندهی خودش قسمتهای چهارگانه از سمت های مختلف حرکت کردند تا قلعه ها را محاصره و شورش ها را با اسلحه یا مذاکره رفع کنند. این قسمتها پس از اینکه تمام سغدیان را طی کردند در زیردیوار مرکند جمع شدند. هفس تیون مأمور گشت که مهاجرینی برای شهرهای سغدیان ببرد (از اینجا معلوم میشود که قسمت بزرگ سکنه را کشته یا برده وار فروخته بودند). سنوس و ارته باذ بطرف سکاهایی که به سپی تامن پناه داده بودند، رفتند. خود اسکندر با بقیه ٔ قشون خود داخل سغدیان شد و شهرها را باطاعت درآورد. در این احوال سپی تامن که با یک مشت فراری سغدی به سکاها پناه برده بود، با 600 نفر سوار ماساژنی بیک قلعه ٔ سرحدی باختر حمله برده ساخلو آنرا کشت و دژبان را اسیر کرد. پس از این بهره مندی او امیدوار گشته بشهر باختر نزدیک شد ولی بمحاصره ٔ آن نپرداخت و بغارت حول و حوش آن شهر اکتفا کرد. در باختر چند نفر از سپاهیان مقدونی ناخوش بودند ولی مقارن این زمان رو به بهبودی گذارده میتوانستند سوار شوند. اینها هشتاد سوار اجیر را با چند نفر جوان جمع کرده به ماساژتها تاختند و چون حمله ٔ آنها ناگهانی بود، اموال غارتی ماساژتها بدست مقدونیها افتاد و عده ای را هم کشتند، ولی وقتی که برمیگشتند، سپی تامن از حرکت بی نظم آنان استفاده کرده با سکاها بر آنها تاخت و در نتیجه 67 نفر از آنها را کشت. آریستونیکوس که شجاعتها کرده بود نیز کشته شد و پی تون اسیر گشت. چون این خبر به کراِتر رسید بجنگ ماساژتها شتافت و آنها فوراً به بیابانهای لم یزرع فرار کردند. بعد هزار نفر بکمک ماساژتها دررسید و جنگی کراِتر با آنها کرد که اگرچه سخت بود و ماساژتها پا فشردند ولی بالاخره شکست خوردند. در نتیجه 150 سوار ماساژتی در دشت نبرد بخاک افتاد و مابقی سواران فرار کرده بصحرا رفتند و مقدونیها نتوانستند آنها را تعقیب کنند. پس از آن چون ارته باذ بواسطه ٔکهولت نمیتوانست والی باختر باشد، اسکندر آمین تاس را بایالت گماشت و قشون او را با قسمتهای دیگر به سِنوس سپرده امر کرد زمستان را در باختر بگذراند. اینها مأمور بودند که سپی تامن را در صورتی که به باختر درآید، بگیرند. (آریان ، کتاب 4 فصل 6 بند3).
شکست سپی تامن و قتل او: پس از آن چون سپی تامن دید که در تمام قلاع ساخلوهای مقدونی نشسته بنظرش چنین آمد که حمله بقشون سنوس آسان تر است. این بود که به گابِس قلعه ٔ سرحدی بین سغدیان و ماساژتها رفته سه هزار نفر سوار از آنها گرفت. ماساژتها چیزی از جنگ گم نمیکردند زیرا علاوه بر اینکه فقیر بودند نه شهرهایی داشتند و نه جاهای معینی برای سکونت. سِنوس همین که خبر آمدن سپی تامن را شنید باستقبال او شتافته جنگی کرد که خونین بود و بالاخره فتح با مقدونیها شد. تلفات مقدونیها بقول آریان 25 سوار و 12 پیاده بود، ولی دشمن بقول او 800 نفر مقتول داشت. پس از این فتح سغدیها و باختریهایی که طرفدار سپی تامن بودند نزد سنوس رفته تسلیم گشتند، ماساژتها متحدینشان را غارت نمودند و فرار کردند و بعد که شنیدند اسکندر بقصد آنهاحرکت کرده ، سر سپی تامن را بریده نزد او فرستادند تااو از جنگ کردن منصرف شود. در این اوان که اسکندر با تمام قشونش در نوتاک بود تغییراتی در ولات داد که ازجمله این بود: چون اسکندر از اگزودات ظنین گشت ، آتروپات را والی ماد کرد واِستامِنس هم بجای مازه که درگذشته بود، والی بابل گردید. هم در این اوان اسکندر سه نفر از سرداران یعنی سپولیس ، اپوسیل لوس و منه داس را به مقدونیه فرستاد تا قشون تازه نفس بیاورد. چون فرادات والی تپورستان را اسکندر چند دفعه احضار کرده و او نیامده بود، فراتافرن مأمور شد که رفته او را بیاورد. (آریان ، همانجا، بند4). روایت کنت کورث : مورخ مذکور قضیه ٔ کشته شدن سپی تامن را طور دیگرنوشته ، او گوید (کتاب 8 بند3): اسکندر خواست بجنگ سکاهای داهی رود زیرا شنیده بود که سپی تامن در میان آنهاست ولی بزودی واقعه ای روی داد که خاطر او را از این طرف راحت کرد. توضیح آنکه سپی تامن زن خود را بسیار دوست میداشت و چون از جایی بجایی میرفت تا از کین اسکندر برهد، زن خود را هم همراه میبرد. بالاخره این زن چون از حرکتهای بسیار از جایی بجایی و از ناملایمات آن خسته شد شوهر خود را اغوا کرد که باسکندر تسلیم شود و با این مقصود قبلاً عفو او را درخواست کند. چون سپی تامن باین امر راضی نمیشد، زنش سه پسری را که از او داشت نزد وی آورد گفت اگر رحم به خودت نمیکنی لااقل فکری برای این ها بکن. بر اثر این حرفها سپی تامن از زنش ظنین شد و پنداشت که چون او وجیه است میخواهدداخل حرم اسکندر گردد. این بود که قمه ٔ خود را کشیده بزنش حمله کرد ولی سرداران او که نزدیک بودند دررسیده مانع از قتل شدند. پس از آن او بزنش گفت از اینجا برو و دیگر پیش چشم من میا وگرنه خونت هدر است. بعد سپی تامن برای اینکه محبت زنش را از دل بیرون کند اوقات خود را در میان زنان غیرعقدی خود بسر برد ولی عشق او بزنش همواره بیشتر میگشت تا بالاخره تاب فراق را نیاورده نزد زنش رفت و گفت آشتی میکنم ، با این شرطکه دیگر چنین نصایحی بمن ندهی ، زیرا مرگ را بر تسلیم شدن به اسکندر ترجیح میدهم. زنش در جواب گفت آنچه که گفتم از نیت بد نبود و خیال میکردم در خیر توست. حالا که نمیخواهی چنین کنی اختیار با توست و من مطیع اراده ٔ تو هستم. سپی تامن از این گفته ٔ زنش خوشنود شدزیرا پنداشت که پشیمانی او را ته دل است. این بود که ضیافتی برای زنش ترتیب داد و بعد که از غذاهای لذیذ و شراب بسیار مست شد او را بین خواب و بیداری از سر میز به خوابگاهش بردند. در این حال زنش با شمشیری که در زیر لباس پنهان کرده بود سر او را بریده بغلام خود که با او همدست بود داد و گفت با من بیا و بعد با همان جامه ٔ خون آلود به اردوی مقدونیها رفته گفت میخواهد اسکندر را ببیند زیرا مطلبی است که باید بخود اسکندر گفته شود. وقتی که اسکندر زن را در جامه ٔ خونینی دید پنداشت که باو توهینی شده و برای دادخواهی آمده ، این بود که او را دعوت کرد مطلب خود را بگوید. در این وقت زن گفت اجازه دهید غلام من هم که در دهلیز است بیاید. اما در دهلیز چون خدمه ٔ اسکندر ملتفت شدند که غلام چیزی در زیر لباس دارد او را تفتیش کردند وغلام مجبور شد چیزی را که پنهان میداشت نشان دهد، ولی از آن جا که پس از مرگ قیافه ٔ سپی تامن تغییر کرده بود سر را نشناختند. وقتی که اسکندر شنید که غلام سری را آورده از خیمه ٔ خود بیرون شد و از او پرسید که این سر سرِ کیست ؟ و او فوراً قضیه را بیان کرد. پس از شنیدن این جواب اسکندر دچار خیالات گوناگون گردید: ازطرفی اعتراف میکرد که این زن خدمت بزرگی به اسکندر کرده و خاری را که ممکن بود کارهای او را بتأخیر اندازد از پیش پای او برداشته ، ولی از طرف دیگر غرابت این جنایت و کشته شدن سپی تامن بدست زنی که سه پسر ازاو داشت اسکندر را بوحشت انداخته بود. بالاخره امر کرد زن را از اردو برانند زیرا از بودن او در میان مقدونیها میترسید و بیم داشت از این که چنین کرداری اخلاق مقدونیها را فاسد کند. وقتی که داهیان خبر مرگ سپی تامن را شنیدند داتافرن شریک سپی تامن را در شورشها گرفته به اسکندر تسلیم کردند و خودشان هم مطیع گشتند.
قتل کلیتوس : مقارن این زمان که محققاً تاریخ آن معلوم نیست کلیتوس که دوست صمیمی اسکندر بشمار میرفت و چنانکه در جای خود ذکر شد جان او را در جنگ گرانیک نجات داده بود کشته شد. شرح قضیه را پلوتارک چنین نوشته (اسکندر، بند68-69): «کمی بعد قتل کلیتوس اتفاق افتاد و این قضیه غریب تر از مرگ فیلوتاس بنظر می آید، اگرچه از حیث جهت و اوضاع واحوال این قتل عمدی نبود و بواسطه ٔ خشم و مستی پادشاه روی داد. چند نفر از اهالی ایالات دریائی (باید مقصود ولایات سواحل دریای بحرالجزائر باشد) میوه های تازه از یونان برای اسکندر آوردند. او کلیتوس را احضار کرد تا آن را ببیند و سهم خود را دریافت دارد. کلیتوس در این وقت مشغول مراسم قربانی بود و همین که امر اسکندر باو ابلاغ شد فوراً براه افتاد که نزد اسکندر آید. در این وقت سه گوسفند که برای قربان کردن حاضر کرده و مراسم قربانی را نسبت بآنها بعمل آورده بودند از عقب او روانه شد. اسکندر چون از این قضیه آگاه گشت عقیده ٔ غیب گوها را پرسید و آنها گفتند که این قضیه را باید بفال بد گرفت ». پس از آن اسکندر امر کرد برای سلامتی دوستش قربانی کنند بخصوص که کلیتوس در خواب دیده بود در لباس سیاه در میان اولاد پارمِن یُن نشسته. بعد کلیتوس منتظر خاتمه ٔ مراسم قربانی نشد و در سر میز اسکندر در موقع شامی که او برای کاستور و پل لوکس میداد حاضر گشت. هنگام صرف غذا اسکندر و میهمانان شراب بسیار آشامیدند و یکی از مدعوین بخواندن اشعار پرانیکوس یا پیرون پرداخت. این اشعار در مدح سرکردگان مقدونی که در جنگی از خارجیها شکست خورده بودندساخته شده بود. از مدعوین آنهایی که مسن تر بودند ازخواندن این اشعار که بمقدونیها بسیار برمیخورد مکدّر شده از شاعر و سازنده ها بد گفتند ولی اسکندر و محبوبین او روی بسازندگان کرده گفتند بزنید و بخوانید. کلیتوس که مست بود برآشفت و گفت : این توهینی است که نسبت بمقدونیها در پیش چشم خارجیها و خارجیهای دشمن میشود. شکست مقدونیها یک بدبختی بود، ولی بهر حال آنها بهتر از اشخاصی هستند که مقدونیها را توهین میکنند. اسکندر جواب داد: کلیتوس این یک بدبختی بود، بل بی حمیتی و بی غیرتی بود. تو با دفاع آنها فی الواقع از خودت دفاع میکنی. پس از این سخن کلیتوس از جا برخاسته گفت : «این همان بی حمیت است که وقتی که شما پسر خدا، پشت بشمشیر سپهرداد کردید جان شما را نجات داد (بجنگ گرانیک در ایران باستان ص 1252 رجوع شود. از این حرف معلوم میشود که اسکندر میخواسته از حمله ٔ سپهرداد فرار کند). خونهای مقدونیها و زخمهای آنهاست که شما را چنان بزرگ کرده که نمیخواهید پسر فیلیپ باشید وخود را پسر خدای آمون میدانید». این توبیخ فوق العاده باسکندر گران آمد و به کلیتوس چنین گفت : «ای نابکار، تو میخواهی با این حرف و بدگویی هایی که از من همواره میکنی مقدونیها را بر من بشورانی ». کلیتوس جواب داد: «اسکندر، ما رشک میبریم بحال کسانی که مردند و ندیدند که تن مقدونیها را چوبهای مادیها پاره پاره میکند و برای اینکه پادشاه خود را ببینند مجبور نشدند بحمایت پارسیها متوسل گردند» (از این حرف معلوم است اسکندر مقدونیها را بدست مادیها مجازات میکرده و پارسیها از عمله ٔ خلوت مستحفظین او بودند). اسکندر پس از این حرف فحش بسیار به کلیتوس داد و از جا برخاست تا بطرف او رود، ولی آنهایی که مسن تر بودند سعی کردندکه هنگامه را فرونشانند. بعد اسکندر رو به کسنودوخ ِکاردی و آرته میوس ِ کلوفونی کرده گفت : «آیا چنین نیست که یونانیها در میان مقدونیها مانند نیم خدایانی هستند که در میان حیوانات وحشی باشند؟» کلیتوس فریادزد که باید اسکندر حرف خود را بلند بگوید یا از این ببعد اشخاصی را که آزادمردند و عقیده شان را بازمیگویند، بسر میزش دعوت نکند. اسکندر باید با خارجیها و بندگانی زندگانی کند که حاضرند کمربند پارسی و لباس سفید او را بپرستند (یعنی ببوسند). پس از آن اسکندر از شدت خشم سیبی از روی میز برداشته بطرف کلیتوس پرتاب کرد و در جستجوی شمشیرش شد ولی یکی از قراولان آنرا از پهلوی اسکندر برگرفته بود. در این حال تمام مدعوین دور او را گرفته تمنی کردند ساکت باشد، ولی اسکندر خود را از میان آنها بیرون کشیده و قراولان را بزبان مقدونی خوانده امر کرد شیپور اضطراب بدمند. شیپورچی از اجرای امر خودداری کرد و اسکندر مشتی بصورت اونواخت (چنانکه پلوتارک گوید، این شیپورچی بعدها مورد احترام بزرگ مقدونیها گردید زیرا اگر امر اسکندر را اجرا میکرد تمام اردو بحال وحشت و اضطراب میافتاد). اما کلیتوس از تکبر و نخوت خود هیچ نکاست و بالاخره مدعوین با زحمت او را از طالار بیرون بردند ولی طولی نکشید که او از دری دیگر داخل شده این شعر اوری پید را از قول آندروماک خواند (از قول آندروماک یعنی اوری پید در تصنیف خود چنین وانموده که گفته ٔ آندروماک است ): «چه عادت فاسدی یونانیها داخل کردند». در این حال اسکندر زوبین یکی از قراولان را گرفت و چون دید که کلیتوس پرده را بلند کرده و از پهلوی او میگذرد آنرا بتن او فروبرد. کلیتوس بر اثر این ضربت درحال افتاد و در پای اسکندر جان داد. پس از آن وقتی که اسکندر بخود آمد و دید سکوت همه را فروگرفته از شدت پشیمانی و ندامت که برای او حاصل شده بود زوبین را از تن کلیتوس بیرون کشید خواست بگلوی خود فروبرد، ولی قراولان دست او را گرفتند، بعد تمام شب را نخوابید و گریه کرد تا آنکه از حال رفت و بی حس بروی زمین افتاد، فقط گاهی آه میکشید. اطرافیان چون حال او را چنین دیدند آنرا خطرناک دانسته داخل اطاقش گشته تا باو تسلی دهند ولی آنچه که گفتند مورد توجه اسکندر نشد تا آنکه آریستاندر غیب گوی او گوسفندهای قربانی را بخاطر اسکندر آورده گفت مقدر بود که چنین شود و در مقابل تقدیر چه میتوان کرد؟ این حرف قدری اسکندر را تسلی داد. بعد درباریان اسکندر کالیس تن را که از اقربای ارسطو بود باطاق پادشاه وارد کردند تا باو تسلی دهد. او بملایمت با اسکندر حرف زد و اصول اخلاق حسنه را بخاطرش آورد، ولی چنان صحبت کرد که اسکندر را مکدر نکرد. بعد آناکسارک که خود را بالاتر از تمام فلاسفه ٔ زمان خود میدانست باطاق اسکندر درآمد و با تبختری هر چه تمامتر گفت : «اینست اسکندر که چشم تمام عالم بسوی اوست.این اسکندر است که مانند بنده روی زمین افتاده و گریه میکند و از قوانین و انتقاد مردم میترسد و حال آنکه او باید عین قانون و دستور عدالت باشد. برای چه او فاتح شد؟ آیا برای آنکه مانند آقایی فرمان دهد و سلطنت کند یا مغلوب عقاید پوچ دیگران گردد؟» بعد رو باسکندر کرده گفت : «آیا نمیدانید که صورت تمیس را چنین کشیده اند که بر تخت ژوپیتر (خدای بزرگ ) نشسته (یعنی پهلوی او قرار گرفته )؟ برای چه صورت او را چنین میکشند؟ برای اینکه بما بفهمانند که هرچه پادشاه کند حق و مشروع است ». پلوتارک گوید «آناکسارک با این حرفها درد اسکندر را تخفیف داد ولی او را جبار و ظالم کرد. آناکسارک پیش از این واقعه هم خود را در دل اسکندر جا داده بود و چنان کرده بود که او از کالیس تن از این جهت که سخت پابند قوانین اخلاقی بود، اظهار تنفر میکرد».
روایت کنت کورث : مورّخ مذکور گوید (کتاب 8 بند2): از بازَریا اسکندر به مرکند مراجعت کرد و چون ارته باذ بواسطه ٔ کهولت از اداره کردن سغدیان استعفا کرده بود، اسکندر کلیتوس را بجای او برگزید. این همان شخصی است که در گرانیک از حمله ٔ برادر سپهرداد به اسکندر جلوگیری کرده دست او را انداخت و جان پادشاه مقدونی را نجات داد. خواهر کلیتوس هل لانیس نامی ، دایه ٔ اسکندر بود و نوشته اند که او، وی را مانند مادر دوست میداشت. اسکندر امر کرد کلیتوس بزودی بمحل مأموریت خود حرکت کند و برای او ضیافتی داد و چون در سر میز شراب بسیار آشامید در حال مستی خودستایی کرد. اگرچه خودستایی ولو اینکه راستگویی هم باشد بگوش شنوندگان خوش نمیآید با وجود این سرداران و صاحب منصبان سالخورده ٔ مقدونی سکوت اختیار کردند تا آنکه اسکندر گفت فتح خرونه هم از من بود نه از فیلیپ ، و بعد افزود: وقتی بین مقدونیها و سپاهیان اجیر یونانی نزاعی روی داد و فیلیپ زخمی برداشته بخاک افتادو چون امنیت نداشت وانمود که مرده است ، من در این حال با سپر خود او را پوشانده و حمله کنندگان را دفع کردم ولی پدرم دوست نداشت این کار مرا اعتراف کند زیرا متأسف بود از اینکه حیات خود را از پسرش داشت.
بعد اسکندر از جنگهای خود با ایلیریها، بی شرکت فیلیپ ، حرف زده گفت طرف شدن باساموتراسها چیزی نیست. افتخار برای کسانی است که با آتش و آهن به آسیا آمدند. از این سخنان اسکندر صاحب منصبان جوان او خوشنود شدند ولی سرداران و صاحب منصبانی که بیشتر عمرشان را درجنگهای فیلیپ گذرانیده بودند مکدّر گشتند. در این وقت کلیتوس که نیز مست بود بخواندن اشعاری از اوری پیدپرداخت و مقصودش چنین بود که صدای او بگوش اسکندر برسد. مضمون اشعار اینست : «عادت بدی یونانیها دارند که بر غنائم فتح اسامی پادشاهان را مینویسند. افتخار را از آن پادشاهان میدانند و حال آنکه این افتخار باخون دیگران خریده شده ». اسکندر پرسید کلیتوس چه میگوید؟ همه ساکت ماندند ولی خود او بلند از کارهای فیلیپ تمجید کرده گفت : گذشته به از حال بود. فیلیپ آتن را فتح کرد، تو تِب را از بیخ و بُن برافکندی. بعد گفت : اگر باید برای تو جان داد من بیش از همه برای این کار حاضرم ولی وقتی که تو ثمرات فتح را تقسیم میکنی بهترین چیزها را بکسانی میدهی که بیش از همه پدر تورا توهین میکنند. تو بمن ایالت سغد را میدهی یعنی حکومت مملکتی را که چندین دفعه بر تو یاغی شده و هنوزهم مطیع نگشته و نخواهد شد (از اینجا معلوم است که سغد چندین دفعه شوریده نه سه دفعه ، چنانکه مورخین اسکندر نوشته اند). تو مرا بمیان جانورانی میفرستی که طبیعت آنها را سرکش بار آورده. خوب ، این امر راجع به من است و از آن صرف نظر میکنم ولی تو سربازان کارآزموده و سالخورده ٔ فیلیپ را حقیر شمرده فراموش میکنی که اگر آتاریاس پیر سربازان جوان و مأیوس را مجدداً بجنگ داخل نمیکرد ما هنوز هم در زیر دیوارهای هالی کارناس بودیم (به ایران باستان ص 1273 رجوع شود). آیا با این جوانان تو توانسته ای آسیا را تسخیر کنی ؟ دایی تو حق داشت بگوید: «من درایطالیا با مردان جنگ میکنم و اسکندر در آسیا با زنان میجنگد» (مقصود پادشاه اپیراست که نیز اسکندر نام داشت و دایی اسکندر مقدونی بود). او بایطالیا قشون کشید تا در مغرب جهانگیری کند و در آنجا کشته شد. (ژوستن ، کتاب 12 بند2). بعد کلیتوس از پارمن ین دفاع کرده گفت : من پشت تو را با سینه ٔ خود دفاع کردم (یعنی تو پشت بدشمن کرده در حال فرار بودی )، اکنون این خاطره برای تو ناگوار است.
پس از آن اسکندر را از کشتن آتالوس توبیخ و غیب گوی آمون را ازاینکه اسکندر را پسر خدا دانسته استهزاء کرده گفت : من حقایق را بتو بهتر از پدرت که خداست گفتم. سخنان کلیتوس باعث کدورت جوانان شد و منازعه بین پیران و جوانان درگرفت. از طرف دیگر حرفهای کلیتوس بقدری به اسکندر برخورد که دیگر نتوانست خود را اداره کند، بخصوص که به کلیتوس امر کرده بود از سر میز برخاسته خارج شود و او بجای اجرای این امر بحرفهای خود ادامه میداد. بر اثر این وضع اسکندر از سر میز برخاست و زوبینی از دست یکی از قراولان گرفت تا به کلیتوس حمله کندولی بطلمیوس و پردیکاس او را گرفته نگاه داشتند و لیزیماک و لئوناتوس زوبین را از دست او بیرون آوردند.در این حال اسکندر فریاد زد: عزیزترین دوستانم مرا گرفته نگاه داشته اند، چنانکه وقتی ، دوستان داریوش بااو چنین کردند. بعد امر کرد شیپور اضطراب بدمند تا سپاهیان در اطراف قصر جمع شوند. بر اثر این فرمان بطلمیوس و پردیکاس بزانو درآمده با تضرع از اسکندر خواهش کردند که بردباری را از دست ندهد تا روز دیگر کلیتوس بمحاکمه جلب شود. ولی اسکندر گوش بسخنان آنها نداده از اطاق بیرون دویده و نیزه ٔ یکی از قراولان را گرفته در سر راه مدعوین که خارج میشدند ایستاد و وقتی که کلیتوس بعد از دیگران خارج میشد چون راه رو تاریک بود اسکندر پرسید تو کیستی ؟ او گفت من کلیتوسم. در این وقت اسکندر نیزه را بپهلوی او فروبرد و چون کلیتوس افتاد باو گفت : «برو به فیلیپ و پارمن ین و آتالوس ملحق شو». نوشته های کنت کورث پس از این قتل از حیث مضمون موافق روایت پلوتارک است ، یعنی اسکندر خواست خودرا بکشد ولی نیزه را از دستش ربودند. بعد در مدت چند روز آرامش نداشت و میگفت : وقتی که بمقدونیه برگشتم چطور دست بدایه ام بدهم ، و حال آنکه دو نفر از پسران او در جنگ می لت کشته شدند و سومی را که برادر رضاعی من بود بدست خود کشتم. تفاوتی که بین نوشته های دو مورخ مذکور هست این است که اسکندر این قضیه را مجازاتی از طرف خداوند شراب (باکوس ) تصور کرده زیرا تقریباً یک سال بود که برای او قربانی نکرده بود. و دیگر اینکه کنت کورث تسلی دادن آناکسارک فیلسوف را ذکر نمیکند. و بالاخره مورخ مذکور گوید که دوستان اسکندر از این قضیه مبهوت گشتند و پس از آن جرئت نمیکردند با او حرف بزنند، چنانکه او مانند حیوان وحشی تنها ماند زیرا خودش میترسید و دیگران نیز از او وحشت داشتند. (کنت کورث ، کتاب 8 بند2). دیودور سیسیلی هم در این باب چیزهایی نوشته بود ولی اینجای نوشته های او گم شده.
روایت آریان : او در ابتداء گوید که مقدونیها قرار داده بودند برای خدای شراب در روزی معین قربانی کنند و بعد ضیافتی داده شود. اسکندر بجای این اِل̍ه ، قربانی را برای کاستور و پولوکس میکرد. در چنین روزی که پس از قربانی ضیافتی داده بود و میهمانان بسیار میگساری کرده بودند،چاپلوسان برای خوش آمد اسکندر گفتند: «پهلوانانی مانند کاستور و پولوکس و هرکول کیستند؟ اسکندر از آنها برتر است » (این کفر بود زیرا یونانیها اینها را اله یا نیم اله میدانستند. مترجم ). بعد گفتند تفو بر حسد که نمیگذارد پهلوانان واقعی در حیاتشان هم دارای افتخاراتی که شایان آنند بشوند (یعنی آنها را در زمان حیاتشان هم بپرستند، زیرا در یونان عقیده داشتند که بعض الهه یا نیم الهه در روی زمین اشخاصی فوق العاده بودند و پس از مرگشان بدرجه ٔ الوهیت ارتقا یافتند. مترجم ). کلیتوس فریاد برآورد مگر اسکندر چه کرده ؟ بیشترفتوحات او از مقدونیهاست. بعد دست خود را نشان داده گفت : «اسکندر!