انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 1091 100 1

الفاظ

/'alfAz/

معنی الفاظ در لغت نامه دهخدا

الفاظ. [ اَ ] (ع اِ) ج ِ لَفظ. سخنان. (آنندراج ) (المنجد). صاحب تاج العروس گوید: «لفظ» واحد «الفاظ» و آن در اصل مصدر است - انتهی. و صاحب منتهی الارب آرد: لفظ؛ سخن. لفظة؛ یک سخن. الفاظ جمع. در اقرب الموارد آمده : اللفظة؛ الواحدة من الالفاظ. ج ، لَفَظات. -انتهی. چنانکه ملاحظه میشود در اقرب الموارد و منتهی الارب تصریح نشده است به اینکه الفاظ جمع لفظ است و صاحب تاج العروس و همچنین المنجد لفظ را مصدر دانسته و جمع آن را الفاظ آورده اند و در المنجد جمع لَفظَة لفظات آمده نه الفاظ. رجوع به لَفظ شود :
یگانه گشته از اهل زمانه
به الفاظمتین و رای متقن.
منوچهری.
پرویز گر ایدون که در ایام تو بودی
بودی همه الفاظ ترا جمله مزهزه.
منوچهری.
چون رسول روم این الفاظ تر
در سماع آورد شد مشتاقتر.
مولوی.
- شکرالفاظ ؛ شیرین سخن. شکرسخن :
شوخی شکرالفاظ و مهی سیم بناگوش
سروی سمن اندام و بتی حورسرشتی.
سعدی (غزلیات ).
الفاظ در اصول : در علم اصول دو گونه مباحث مطرح شده است. مباحث مربوط به الفاظو مباحث مربوط به ادله ٔ عقلی. در طی هر یک از این دو قسم ، اصول و قواعدی مربوط به آن قسم بنیان نهاده شده است که به همین مناسبت بعنوان همان قسم اشتهار یافته است. این اصول و قواعد بر دو گونه است : اصول لفظی و اصول عقلی. اصول لفظی اصولی است که به لفظ ارتباط دارد مانند اصالة الحقیقه و اصالةالعموم و اصالةالاطلاق. اصول عقلی اصولی است که عقل بی آنکه به لفظی استناد کند پیروی و اجرای آنها را در مقام عمل لازم میداند. این اصول (بجز استصحاب که عقل درباره ٔ آن حکمی ندارد) از لحاظ اینکه متوقف بر لفظ و مربوط به آن نیست بنام اصول عقلی خوانده شده و از لحاظ اینکه برای جلوگیری از سرگردانی در مقام عمل بنیان نهاده شده است یعنی بمرحله ٔ عمل مکلف ارتباط دارد بنام اصول عملی مشهور گردیده است. مهمترین اموری که در مباحث الفاظمورد بحث قرار می گیرد بترتیبی که صاحب کفایه آورده است عبارتند از: وضع، طبعی بودن صحت استعمال لفظ در معانی متناسب با موضوع ٌله و طبعی بودن یا وضعی بودن آن ، صحت اطلاق لفظ و اراده ٔ نوع یا مثل یا شخص از آن ،الفاظ برای معانی من حیث هی هی وضع شده نه از حیث مراد بودن ، وضع مرکبات ، علائم حقیقت و مجاز از قبیل تبادر و غیر آن ، احوال پنجگانه یعنی تجوز، اشتراک ، تخصیص ، نقل و اضمار. و حکم تعارض آنها. حقیقت شرعیه ، صحیح و اعم ، اشتراک ، استعمال لفظ در بیشتر از یک معنی ،مبحث مشتق و متعلقات آن. سپس صاحب کفایه مقاصد پنجگانه ٔ مباحث الفاظ را می آورد و در آنها از این امور بحث میکند: اوامر، نواهی ، مفاهیم ، عام و خاص ، مطلق و مقید و مجمل و مبین. و همچنین در بیشتر این مقاصد باز فصول و مباحثی را عنوان میکند و در پیرامون آنها بگفتگو میپردازد بدین قرار: 1 - مهمترین فصول و مباحث مقصد نخست : معنی ماده ٔ «امر» و بحث از اتحاد طلب و اراده ، معنی حقیقی صیغه ٔ امر، دلالت جمله ٔ خبری بر وجوب ، اقتضاء اطلاق صیغه ٔ امر نسبت بوجوب توصلی و تعبدی و همچنین نسبت بوجوب نفسی عینی و تعینی ، امر بعد ازحظر، مرّه و تکرار، فور و تراخی ، اجزاء، مقدمه ٔ واجب ، امر بشی ٔ به اقتضاء نهی از ضد (قاعده ٔ ترتب در این مبحث است )، امر آمر با علم وی به انتفاء شرط، واجب تخییری و کفائی و موقت و غیر آن. 2 - مهمترین مباحث مقصد دوم : حقیقت مدلول ماده و صیغه ٔ نهی ، اجتماع امر و نهی ، نهی از شی ٔ نسبت به اقتضا فساد. 3 - مهمترین مباحث مقصد سوم : تعریف مفهوم ، مفهوم جمله ٔ شرطیه ، مفهوم استثناء، لقب ، عدد و ادوات حصر. 4 - مهمترین مباحث مقصد چهارم : تعریف عام و خاص ، الفاظ و صیغ عموم ، حجت بودن عامی که تخصیص در آن راه یافته ، اجمال مخصص ، عمل بعام پیش از فحص از مخصص ، خطابات شفاهی ، مفهوم مخالف و موافق نسبت بتخصیص ، حکم استثناء در صورتی که پس از چند جمله وارد باشد، تخصیص کتاب بخبر واحد، حکم خاص نسبت بعام متخالف (از لحاظ ناسخ یا منسوخ یا مخصص بودن ). 5 - مهمترین مباحث مقصد پنجم : تعریف مطلق و مقید، مقدمات حکمت ، مطلق و مقید متنافی ، مجمل و مبین - انتهی. (از تقریرات اصول محمود شهابی ص 24 و 26 و 117 و 118). برای اطلاع بیشتر از مباحث الفاظ رجوع به هر یک از مواد زیر در این لغت نامه شود: وضع،حقیقت و مجاز، تبادر، تجوز، اشتراک ، تخصیص ، نقل ، اضمار، حقیقت شرعیه ، اشتراک ، مشتق ، اشتقاق ، امر، نهی ، مفهوم ، عام و خاص ، مطلق ، مقید، مجمل ، مبین ، وجوب ، واجب ، مرة، فور، تراخی ، تخییری ، کفائی ، اجمال ، خطاب ، خبر واحد، نسخ ، ناسخ ، منسوخ.
الفاظ در فلسفه و منطق : الفاظی که فلاسفه در طی گفتار خود بکار برند بر شش نوعند، سه نوع آنها دلالت بر اعیان دارند که موصوفاتند و سه نوع آنها دال بر صفاتند. سه نوع اول نوع ، جنس و شخص اند، و سه نوع دوم فصل ، خاصه و عرض اند. (فرهنگ علوم عقلی تألیف جعفر سجادی از رساله ٔ اخوان الصفا). خواجه نصیر طوسی در اساس الاقتباس آرد: لفظ یامفرد است یا مؤلف ، لفظ مفرد آن بود که جزوی از او بر جزوی از معنی او دلالت نکند، مانند انسان که بر مردم دال است چه جزوی از این لفظ بر جزوی از معنی دال نیست ، بلکه در این حالت که جزو این لفظ است بر هیچ چیز دال نیست اصلاً. و لفظ مؤلف آن بود که جزوی از اوبر جزوی از معنی او دلالت کند، مانند هذا الانسان که دال است بر این مردم ، چه لفظ هذا دال بر «این » باشد که اسم اشارتست ، و انسان بر مردم ، و این را قول نیز خوانند. و باشد که لفظی بیک اعتبار مفرد باشد، بدیگراعتبار مؤلف ، مانند عبداﷲ که چون اسم علم شخصی بودمفرد بود، چه اسماء اعلام را در مسمیات جز تعیین و اشارت هیچ دلیل دیگر نبود، و چون بنده ٔ خدای خواهند مؤلف بود، و این چنین مفرد را بعضی مرکب خوانند. و مرکب در منطق غیرمرکب بود در نحو، چه خمسة عشر و امثالش مرکب بود در نحو و در منطق مؤلف است ، و عبداﷲ که اسم علم است مؤلف است در نحو، و مرکب در منطق. و باشد که حرفی مقارن لفظی شود، و به آن چیزی در معنی بیفزاید، و بنزدیک منطقی آن حرف با آن لفظ مؤلف بود،مانند: الرجل و رجل که با لام اقتضاء تعریف میکند، وبا تنوین اقتضاء تنکیر.
و لفظ مفرد یا دال بود بر معنی در نفس خود به استقلال ، یا دال بود در غیر خود به تبعیت ، مثال اول : چون رجل که دال است بر مرد. مثال دوم لام تعریف که در الرجل دال است بر تعریف رجل. و تعریف بی چیزی که به او معرف شود، تصور نتوان کرد، بخلاف رجل که بنفس خود متصور است. و قسم اول اگر دلالت نه از آن جهت کند که واقع باشد در زمانی محصل ، آنرا اسم خوانند، چون رجل و ضارب ، و اگر دلالت از آن جهت کند که واقع باشد در زمانی محصل ، چون ماضی یا حال یا مستقبل ، آنرا فعل خوانند. مانند ضرب یضرب ، و قسم دوم را حرف خوانند. و منطقیان فعل را کلمه خوانند، و حرف را ادات ، پس لفظ مفرد یا اسم بود یا فعل یا حرف ، و اسم یا بر ذوات چیزها دلالت کند چون انسان ، یا بر صفات مجرد چون نطق ، یا بر مجموع هر دو چون ناطق. و همچنین یا بر نفس زمان چون یوم و سنه ، یا بر مجموع زمان و معنی دیگر، چون تقدم و اصطباح ، یا بر معنیی که لامحاله واقع باشد در زمانی غیرمحصل چون مَضی ̍ و ضارَب َ. و فرق میان این اسم و فعل به آن بود که زمان اسم غیرمحصل بود چنانکه گفتیم ، و زمان فعل محصل بود چون مضی و ضرب. و همچنین اسم یا جامد بود یا سایل. جامد آن بود که از او اشتقاقی نتوان کرد، مانند: حیزبون و هیهات ، و سایل آن بودکه قابل اشتقاق بود چون ضرب. و همچنین اسم یا موضوع باشد چون ضَرب و یا مشتق بود چون ضارب و مضروب. و فعل در بیشتر لغات مشتق بود چنانکه در لغت عرب از اسمی مشتق است که آنرا مصدر میخوانند.
و فعل متضمن یا مستلزم چهار چیز بود، معنیی و محل آن معنی را، و حدوثی معنی را در آن محل و زمانی حدوث را، چنانکه در ضرب ، ضرب معنی است و محل آنچه بجای فاعل بود، چه فعل اقتضاء فاعلی کند هرچند نامعین باشد در لفظ، و حدوث ضرب در ضارب آن معنی است. که از ضرب مفهوم است ، و زمان حدوث زمان ماضی است در این صورت. و از این چهار معنی یکی که محل فعل است ، گاه بود که تعلق بلفظی دیگر گیرد که در نحو آنرا فاعل خوانند، و از صیغه ٔ فعل خارج بود، چنانکه در ضرب زید. پس لفظ ضرب دال بر سه چیز است : معنی ، و حدوثش ، و زمان حدوثش. و گاه بود که معنی نیز تعلق بلفظی دیگر گیرد خارج از لفظ فعل ، و لفظ فعل دال بر دو چیز بیش نبود، حدوث معنی ، وزمان حدوث ، چنانکه در کان زید ضارباً که بجای ضرب زیدٌ است ، و چنین فعل را ناقص خوانند، و منطقیان آنراکلمه ٔ وجودی گویند. و در لغت یونانیان لفظ دال بر زمان ماضی و مستقبل نیز لفظی دیگر باشد که فعل بی آن لفظها دال باشد بر وقوعش در حال ، و آنرا فعل قائم خوانند و با آن لفظها خاص شود بماضی یا مستقبل ، و آنرافعل متصرف خوانند. و در اسم هم این چهار معنی باشد که مجتمع شود، مگر آنکه زمان محصل نبود چنانکه گفته ایم.
و بهری گمان برده اند که تواطی و اشتراک و ترادف و دیگر اقسام که در آن موضع گفتیم خاص به اسماء است ، و این گمان خطا است ، چه افعال و حروف بلکه مرکبات را همین عوارض باشد. و هر یکی از اسماء و افعال یا محصل باشد چون ضارب و ضرب ، و یا غیرمحصل ، چون لاضارب و ماضارب ، این است اقسام لفظ مفرد. و اما لفظ مؤلف را که آنرا قول خوانند، اصناف بسیار باشد که در محاورات بکار دارند، و دو صنف از آن در علوم مستعمل باشد. یکی را قول شارح خوانند، و در قسم تصورات افتد، و دیگر را قول جازم که در قسم تصدیقات افتد. چنانکه بعد از این معلوم شود، ان شاء الﷲ تعالی.
نسبت الفاظ با معانی : گاه باشد که یک لفظ بر یک معنی بیش دلالت نکند، و گاه بود که یک لفظ بر معانی بسیار دلالت کند. و همچنین گاه بود که الفاظ بسیار بر یک معنی یا زیاده از یک معنی متقارب یا غیرمتقارب دلالت کند، و چون این وجوه را حصر کنند از چهاروجه خالی نبود: یا اعتبار الفاظ بسیار کند بنسبت با یک معنی یا با معانی بسیار، و یا اعتبار یک لفظ کند بنسبت با یک معنی یا معانی بسیار. اما قسم اول که الفاظ بسیار بر یک معنی دلالت کند، آنرا اسماء مترادفه خوانند، مانند دلالت انسان و بشر بر مردم. و اما قسم دوم که الفاظ بسیار بر معانی بسیار دلالت کند، هر لفظی بر معنی دیگر بی اشتراک ، آنرا اسماء متباینه خوانند مانند انسان و فرس.و باشد که میان الفاظ مشاکلتی افتد و آن از دو نوع خالی نبود: یا مشاکلت لفظ تابع مشاکلت معنی بود یا نبود، و اول را اسماء مشتقه خوانند، مانند ناصر و نصیر و منصور. و هرآینه به اول لفظی موضوع بوده باشد تادیگر الفاظ از او اشتقاق کرده باشند مانند نصر در این صورت.
و اشتقاق را چهار شرط دیگر بباید: مناسبت لفظی و معنوی میان موضوع و مشتق و مغایرت در هر دو. و اسماء منسوبه چون عربی و عجمی نیز از این قبیل بود، و دوم را اسماء متجانسه خوانند مانند بشر وبشیر. و تجانس تام در اسماء مشترکه باشد چنانکه بعدازین گفته شود. و میان مترادفه و متباینه اشتباه ممکن بود، مثلاً لفظی باشد که دلالت کند بر معنی و لفظی دیگر بر همان معنی با وصفی مقارن ، و گمان افتد که هردو لفظ مترادفند و نباشند، بلکه متباین باشند مانندسیف و حسام ، چه سیف شمشیر بود، و حسام شمشیر بران ، و یا هر دو لفظ بر آن معنی مقارن معنی دیگر دلالت کندمانند: حسام و صمصام که یکی شمشیر بران بود و دیگری گذرنده در وقت زخم. اما قسم سوم که یک لفظ بر معانی بسیار دلالت کند، آنرا الفاظ متفقه خوانند و از دو نوع خالی نبود، یا بوضع اول به ازاء بعضی از آن معانی نهاده باشند، و بسبب مناسبتی یا مشابهتی بر دیگر معانی اطلاق کنند، مانند اطلاق لفظ مردم بر حیوان ناطق وبر مردم مصور، و یا نه چنین بود، بلکه همه در وضع متساوی باشند بی اولیتی ، مانند اطلاق چشمه بر چشمه ٔ آب و چشمه ٔ ترازو و چشمه ٔ آفتاب. و قسم اول را اسماء متشابهه خوانند و قسم دوم را اسماء مشترکه.
و بهری مشترکه را عامتر نهند و آن را به متشابهه ، و متفقه قسمت کنند، و بر جمله در متشابهه ، وجه تشابه باشد که مناسبتی غیرمعنوی بود، چنانکه سر گویند سر حیوان را و سر شمشیر را. و باشد که مناسبتی معنوی بود،چنانکه جسم گویند طبیعی و تعلیمی را. و همچنین باشدکه مشابهتی تام بود، چنانکه مردم گویند شخص و عکسش را در آینه. و باشد که غیر تام بود چنانکه کلب گویندسگ را و کوکبی را که تابع صورتی بود، چون کلب جبار.و همچنین باشد که تشابه از جهت اشتراک بود در چیزی مثلاً در سبب فاعلی ، چنانکه طبی گویند کتاب و دارو را، و یا صوری چنانکه فلک گویند بادریسه و آسمان را، ویا مادی ، چنانکه لبنی گویند ماست و پنیر را، و یا غایتی ، چنانکه صحی گویند غذا و دارو را. و اسماء متشابهه دو قسم بود:
اول آنکه استعمال لفظ در معنی اصلی ممهد بود، و در معنی شبیه بسبب ملاحظه ٔ با آن معنی بود و به اعتبار مناسبتی که علت تشابه بود، و چون چنین بود اطلاق آن لفظ را برمعنی اصل حقیقت خوانند، و بر معنی شبیه مجاز، چنانکه اطلاق نور بر نور آفتاب و بر نور باصره و نور بصیرت. و در این موضع گاه باشد که غرض از اطلاق لفظ در معنی شبیه طلب بلاغت بود در سخن ، یا مبالغه در معنی ، و چون چنین بود خالی نبود از آنکه در اطلاق لفظ بر شبیه اظهار مشابهت کنند با اصل ، یا نکنند، بل چنان فرانمایند که دلالت این لفظ بر شبیه نیز دلالتی است بر سبیل اصالت و اول را تمثیل و تشبیه خوانند، مانند اطلاق ماه بر جرم سماوی بوضع، و بر روی نیکو بتشبیه یا بتمثیل ، و همچنین شیر بر حیوان و بر مرد شجاع ، و دوم را استعاره خوانند، مانند اطلاق ذنب السرحان بر صبح اول.
و اما آنچه گفته اند مجاز، آن بود که لفظ در ظاهر بر چیزی اطلاق کنند و مراد غیر آن چیز بود بحسب قراین عقلی یا قراین لفظی ، چنانکه و اسئل القریة و حقیقت بخلاف این باشد، خاص باشد به اقوال مؤلفه.
قسم دوم آنکه اطلاق لفظ در اصل ممهد بود، و در شبیه نیز استعمال کنند، ولیکن نه به اعتبار ملاحظه ٔ اصل ، بلکه آن مناسبت و مشابهت که در اصل اطلاق بوده باشد بر شبیه ، در وقت اطلاق معتبر ندارند، و این قسم به دو قسم شود: یکی آنکه شبیه در اطلاق مساوی اصل بود، و آن را اسماء منقوله خوانند، مانند اطلاق ماه بر جرم سماوی بوضع، و بر مدتی معین بنقل. و همچنین اطلاق عدل بر داد که صفت است ، و بر دادگر که موصوف است به این صفت. و دیگر آنکه شبیه بر اصل راجح شود، و آنهم دو نوع بود: یکی آنکه اطلاق بحسب جمهور بود، و آنرا متعارف خوانندمانند اطلاق لفظ غایط بر زمین نشیب بوضع، و بر حدث مردم بعرف. و دیگر آنکه اطلاق بحسب اهل صناعتی بود، و آنرا مصطلح خوانند، چنانکه اطلاق لفظ قدیم بر کهنه بوضع، و بر آنچه وجودش را اولی نبود بحسب اصطلاح. پس اسماء متشابهه بسه قسم شود: یکی آنکه ترجیح اصل را بوددر اطلاق ، و این قسم مجاز و استعاره است ، و دیگر آنکه ترجیح فرع را بود، و آن قسم عرف و اصطلاح است. و سوم آنکه اصل و فرع متساوی باشند، و آن قسم نقل مجرد است.
و اما قسم چهارم که یک لفظ بر یک معنی دلالت کند، و آن دو قسم بود، یکی آنکه معنی خاص بود بیک شخص ، پس اگر بحسب وضع واضع بود، از قبیل اسماء اعلام بود، مانند اطلاق زید بر مردی خاص ، و اگر بر حسب اراده ٔ گوینده بود، از قبیل مضمرات و اشارات بود، مانند او و تو و این و آن. و اگر آن معنی خاص نبود بیک شخص ، بلکه وجودش در اشخاص بسیار ممکن بود، هم از دو نوع خالی نباشد: یا در همه یکسان بود بی اولویت و ترجیحی ، مانند اطلاق لفظ مردم بر معنی که در اشخاص بسیار موجود است ، و آنرا اسماء متواطیه خوانند، ویا در بعضی اول و اولی و اشد بود، و در بعضی غیر اول و اولی و اشد، مانند اطلاق لفظ موجود بر قدیم و بر محدث ، و یا بر جوهر و عرض ، و لفظ واحد بر واحدی که قسمت پذیر نبود و بر آنچه قسمت پذیرد. و لفظ ابیض بر برف و عاج ، و آنرا اسماء مشککه خوانند و باشد که میان مشترکه و متواطیه اشتباه افتد و آن اشتباه به اختلاف اعتبارات زائل تواند شد، چه اگر احوال الفاظ بحسب اختلاف اعتبارات مختلف نشود، او از قبیل مشترکه بوده باشد، والا از قبیل متواطیه. مثالش : یکی از اعتبارات نظر در لغاتست ، چنانکه تیز در طعوم و در اجسام صلب که به پارسی یک لفظ است ، اگر گمان افتد که از متواطیه است ، چون به تازی کنند، یکی را حریف گویند، و دیگری را حاد، پس معلوم شود که از مشترکه است نه از متواطیه ، و همچنین نظر در قراین ، چنانکه قوه در دو موضع بکار دارند، و چون بقرینه نگرند یکی را قرینه ضعف بود،و دیگری را فعل و همچنین نظر در اضافه و عدمش ، که در یک موضع اضافی بود و در دیگر موضع غیراضافی ، مانندزن که با شوهر گویند، و زن که با مرد گویند، و همچنین نظر در تضاد که یکی را ضد بود و دیگری را نبود، مانند طاق در عدد که ضد جفت بود و در بناء که ضدش نبود. و یا هر دو را ضد بود ولیکن مختلف بود، مانند تیزدر آواز، و در اجسام صلب ، که ضد یکی گران بود و ضد دیگر کند، و گران آنجا که ضدش سبک بود و آنجا که ضدش تیز بود. و یا هر دو را ضد بود و مختلف نبود، ولیکن یکی را میان ضدش متوسط باشد و دیگر را نباشد مانند زاویه ٔ حاده که ضدش منفرجه است ، ولیکن در مستقیم الخطین میان هر دو متوسطی است و آن قائمه است ، و در آنچه یک ضلع مستقیم بود و دیگر مستدیر، متوسط نیست ، و بر این قیاس میباید کرد. و مراد از ضد در این موضع مقابل است و آن عام تر بود از ضد حقیقی و باشد که لفظی بر شخصی افتد بتواطی بنسبت با شخصی دیگر، و به اشتراک بنسبت با شخصی ثالث ، مانند چشمه که بر چشمه ٔ آب افتد بر تواطی بنسبت با چشمه ٔ آبی دیگر، و به اشتراک بنسبت با چشمه ٔ ترازو. و نیز باشد که این لفظ به این دو نسبت میان دو شخص بود، ولیکن در یکی به دو جهت ، مانند اسود بر شخی که اسود بود، و نامش اسود بود، و بر قیر. و باشد که یک لفظ به اشتراک بر یک شخص تنها افتد، ولیکن از دو جهت ، چنانکه اسود بر اسودی که نامش اسود بود. و از این جنس اعتبارات بسیار واقع تواند بود، و این قدر مثال را کافی بود. و بعضی از مباحث این فصل خارج است از علم منطق و اما چون به این نوع سخن مناسب است بر این وجه ایراد کرده آمد. واﷲ المستعان. (از اساس الاقتباس از ص 14 تا 16 و 8 تا 13).
- الفاظ خمسه ؛ مراد کلیات خمسه است. (فرهنگ علوم عقلی سجادی ).رجوع به کلیات شود.
- الفاظ متفقه ؛ الفاظی هستند که اشتراک لفظی دارند یعنی بر معانی بسیار دلالت میکنند. رجوع به مطالب مذکور در فوق ذیل «الفاظ» و هم اساس الاقتباس ص 9 و 10 شود.
- الفاظ محصله ؛ در مقابل الفاظ معدوله ، اصطلاحی است در مباحث الفاظ منطق وآن عبارتست از اینکه لفظ به ازای معانی وضع شود، پس اگر بخواهند از نفس معانی اخبار کنند عین لفظ را بکار برند و اگر بخواند از رفع و نفی معنی اخبار کنند آن لفظ را با ادات نفی ترکیب کنند، و بترتیب ، اول رامحصله ٔ بسیطه گویند چون واحد و بینا، و دوم را معدوله گویند چون لاواحد و نابینا. و رجوع به محصله و اساس الاقتباس ص 67 شود.
- الفاظ معدوله ؛ مقابل الفاظ محصله و آن چنان است که لفظی را با ادات نفی ترکیب کنند چون لاواحدو نابینا. رجوع به الفاظ محصله و کلمه ٔ معدوله و اساس الاقتباس ص 67 شود.

معنی الفاظ به فارسی

الفاظ
جمع لفظ
( اسم ) جمع لفظ لفظها .

معنی الفاظ در فرهنگ معین

الفاظ
( اَ ) [ ع . ] ( اِ.) جِ لفظ . ۱ - واژه ها، کلمه ها. ۲ - سخن ها، کلام .

معنی الفاظ در فرهنگ فارسی عمید

الفاظ
= لفظ

الفاظ در دانشنامه اسلامی

الفاظ
ـــ اَلْفاظ، عنوان بخشی از بدنه اصلی اصول فقه که به عنوان مقدمه ای برای استنباط احکام شرع از ادله ، به بررسی مباحث لفظی می پردازد. ـــ الفاظ، اصوات خارج شده از دهان است.
لفظ، صوتی است که از دهان خارج می گردد (معتمد بر مخرج فم می باشد) خواه دارای معنا باشد (مستعمل) و خواه بی معنا باشد (مهمل)؛ «اللفظ ما یتلفظ به الانسان او فی حکمه مهملا کان او مستعملا».
اقسام الفاظ، به لحاظهای مختلف
الفاظ، به لحاظ های مختلفی تقسیم می شود:۱. از لحاظ موضوع له- و معنا- ، به متحد المعنی و متکثر المعنی؛۲. از لحاظ وضع، به مهمل و مستعمل؛۳. از لحاظ ظهور و خفای معنا، به واضح الدلالة و خفی الدلالة؛۴. از لحاظ رابطه معانی، به متباین و مترادف؛۵. از لحاظ استعمال، به صریح و کنایه.
مبحث الفاظ در کتب اصول فقه
مبحث الفاظ در کتب اصول فقه همواره به عنوان بخش آغازین مطرح بوده ، و چگونگی ارتباط آن با علم اصول و گنجیدن آن در تعریف هایی که از علم اصول ارائه شده ، مورد بحث بوده است . با وجود تأخری که احساس می شود مباحث الفاظ از نظر رتبه نسبت به مباحث ادله داشته ، و تنها به عنوان یک ضرورت به دانش اصول افزوده شده است ، در نگاه تاریخی مباحث الفاظ از کهن ترین مباحث علم اصول بوده ، و پیدایی آن تأخر زمانی نسبت به مباحث ادله نداشته است .
پیشینه
...
الفاظ ایقاعات، الفاظ دلالت کننده بر انشای یک طرفه است.
الفاظ ایقاعات، مقابل الفاظ عقود بوده و عبارت است از الفاظی که برای ایقاعات وضع گردیده است و به بیان دیگر، الفاظی که دلالت بر انشای یک طرفه دارد، الفاظ ایقاعات نامیده می شود، مانند: صیغه طلاق (انت طالق) که برای انشای طلاق وضع شده و فقط از جانب یک طرف انشا می شود.
قاعده اصالة الظهور از مباحثی است که در فقه شیعه کاربرد زیادی دارد. بررسی مصادیق این قاعده که در آیات و روایات زیادی استعمال شده اند، محقق را از تکرار بحث در موضوعات مختلف فقهی بی نیاز می کند؛ برای نمونه دلالت «لا بأس» بر حکم تکلیفی یا اعم از تکلیفی و وضعی، و دلالت «لعن» بر حرمت یا غیر آن، از جمله مصادیق این قاعده هستند که در آیات و روایات و کلمات فقها استعمال زیادی دارند.در این نوشتار، نوزده لفظ پرکاربرد این قاعده در آیات و روایات، از جهت معانی مختلف بررسی می شود تا معنای حقیقی آن ها روشن شود. از این رو در بررسی هر یک از این الفاظ، به معانی لغوی و استعمالات مختلف آن ها در آیات و روایات و کلمات فقها و محدثین می پردازیم شده و کلمات ایشان را بررسی خواهیم کرد.
بحث ظواهر، از دو بحث صغروی و کبروی تشکیل شده است. در بحث کبروی، اصل حجیت ظواهر اثبات می شود، مثل حجیت ظواهر کتاب؛ و در بحث صغروی، تشخیص و تنقیح ظهورات بررسی می شود. در اصول، علاوه بر پرداختن به بحث کبروی در ظواهر، به برخی بحث های صغروی، مثل بحث از ماده و صیغه امر و نهی، مشتق و... نیز پرداخته شده است، ولی متأسفانه مصادیق بسیاری که در کتاب و سنت و کلمات قدما کاربرد زیادی دارند، مورد بررسی دقیق قرار نگرفته اند. به عبارت دیگر، همان طور که بحث از قواعد فقهیه، بحث از کلیات قواعد فقهیه ای است که کاربرد آن غالباً مختص به باب خاصی از ابواب فقه نیست و شناخت آن، موجب تسلط بر کلیات و ضوابط فقه می شود، شناخت معانی واژه های کثیر الاستعمال نیز مختص به باب خاصی از ابواب فقه نیست و بررسی استقلالی آن ها، مجتهد را تا حد زیادی در فهم ادله و استنباط از آن کمک می کند.در بررسی معانی اصطلاحات، توجه به این نکته ضروری است که معانی این الفاظ در عصر صدور آیات و روایات، ممکن است به مرور زمان در عصرهای پس از آن تغییر کرده باشد؛ بنابر این با قراینی از آیات و روایات و کلمات لغت دانانی که به عصر نص نزدیک تر هستند، می توان به معنای عصر نص پی برد.همچنین باید دقت داشت که با توجه به آیه شریفه «و ما أرسلنا من رسول الاّ بلسان قومه»، شارع اصطلاح جدیدی را در این واژه ها قرار نداده است و مطابق همان معنایی که عرف آن دوره به کار می برده اند، تکلم نموده است.
پیشینه تحقیق
همان طور که بیان شد، بحث از معانی این الفاظ به صورت مستقل در کلمات فقها و محدثین پیشینه ای ندارد و به صورت پراکنده به این بحث پرداخته شده است. از این رو اولاً، ناکافی است؛ و ثانیاً، همراه با دلیل کافی برای اثبات مطلوب نیست. بنابر این اگر چه موضوع این تحقیق، از مسائل مستحدثه نیست، ولی از آن جا که این بحث، مورد بررسی کافی قرار نگرفته است، بحثی جدید به شمار می آید و فایده اش به مراتب از بحث درباره مسائل مستحدثه بیش تر است؛ و به منزله بحث از قواعد فقهیه ای است که در تمام فقه جریان دارد.
روش تحقیق
برای اثبات معانی الفاظ پرکار برد، از آیات و روایات و لغت نامه های معتبر استفاده شده است؛ اما برای اثبات معنای حقیقی آن الفاظ، از راه های زیر کمک گرفته شده است:الف) کلمات لغت دانان؛ به گونه ای که کثرت آن، موجب اطمینان به معنای حقیقی می شود؛ ب) قراین مختلفی که در آیات و روایات مبنی بر حقیقی بودن یک معنا در لسان شارع وجود دارد؛ ج) به وسیله تبادر، عدم صحت سلب و اطراد، معنای حقیقی لفظ را در عصر حاضر مشخص، و حقیقی بودن آن معنا در عصر شارع را، با یکی از این سه راه اثبات می کنیم: ۱. استصحاب عدم نقل؛ ۲. استصحاب قهقرایی؛ و ۳. سیره عقلا.با توجه به این مقدمه، به بررسی این واژگان می پردازیم:
بررسی واژه لعن
...
الفاظ تعدیل، از اصطلاحات بکار رفته در علم حدیث بوده و به الفاظی که در مقام اثبات عدالت راوی باشند، اطلاق می گردد.
مراد از اصطلاح "الفاظ تعدیل" آن دسته از الفاظی است که معدِّل در مقام اثبات عدالت و تزکیه راوی آنها را بیان می کند تا به وسیله آن عدالت و تزکیه وی اثبات گردد.
اقسام الفاظ تعدیل
الفاظ تعدیل را به دو قسم صریح و غیر صریح یا متفق علیه و مختلف فیه تقسیم کرده اند. شهید ثانی فرموده است: «الفاظی که دلالت بر عدالت راوی می کنند دو قسم هستند صریح و غیر صریح الفاظ صریح مانند: عدل و ثقه؛ و الفاظ غیر صریح مانند: متقن و ثبت». برخی گفته اند: «الفاظ تعدیل متفق علیه عبارت است از عدل، ثقة، حجة و دیگر الفاظ تعدیل مختلف فیه است».
مراتب الفاظ تعدیل
الفاظ تعدیل را به چهار مرتبه تقسیم کرده اند: ۱- ثقة، متقن، ثبت، حجة، عدل، حافظ، ضابط؛ ۲- صدوق، محله الصدق، لاباس به. ابن ابی حاتم گفته است: اگر راوی به این اوصاف متصف شد حدیثش نوشته می شود به امید این که شاهد و متابعی برای آن پیدا شود؛ ۳- شیخ، فیکتب و ینظر؛ ۴- صالح الحدیث، یکتب للاعتبار.
دیدگاه دیگر
...
الفاظ تعدیل صریح، از اصطلاحات بکار رفته در علم حدیث بوده و به الفاظی که به روشنی دلالت بر عدالت راوی می کند، اطلاق می گردد.
دانشمندان علوم حدیث الفاظی را به عنوان الفاظ تعدیل بیان داشته اند و در صورتی که معدل آن ها را درباره راوی به کار برد عدالت و تزکیه او اثبات می شود. آن گاه آن الفاظ را به دو دسته صریح و غیر صریح قسم کرده اند.
الفاظ صریح
در اینجا به برخی از الفاظ تعدیل صریح اشاره می شود:ا - هو عدل یا هو ثقة؛ب - هو حجة؛ج - هو صحیح الحدیث.
استعمال الفاظ به کارگیری لفظ به قصد ایجاد معنا در ذهن مخاطب است.
استعمال، در لغت به معنای «به کار گرفتن» و «به کار بردن» و در اصطلاح اهل ادب عبارت است از القای لفظ و اراده معنا؛ یعنی به کار گیری لفظ به قصد ایجاد معنا در ذهن مخاطب.در کتاب «فوائد الاصول» آمده است:«فنقول: ان الاستعمال عبارة عن القاء المعنی باللفظ و جعل اللفظ مرآة له».
مقومات
اراده و قصد از مقومات استعمال است و این امر، وجه افتراق دلالت تصوری با استعمال می باشد، زیرا در دلالت تصوری، به مجرد ایجاد لفظ، معنا به ذهن خطور می کند، حتی در صورتی که بدون اراده آن را به زبان آورده و یا از برخورد دو سنگ، لفظ به وجود آمده باشد.اما در استعمال، متکلم لفظ را به قصد خطور دادن معنا به ذهن شنونده به کار می برد.
بخش الفاظ، یکی از بخش های نخستین و پرحجم کتاب های منطقی است.
بررسی انواع الفاظ تنها محدود به دانش منطق نمی شود؛ دانشمندان علوم دیگر نیز با توجه به کاربردی که بحث الفاظ در دامنه دانش آنها دارد، دسته بندی های ویژه ای را برای الفاظ ارائه می کنند. در اینجا توجه ما بر بررسی و دقت در تقسیم بندی های منطقی الفاظ است. اما این تقسیم بندی ها به قدری زیاد و درهم پیچیده هستند که لازم است خود این تقسیمات نیز در چند گروه دسته بندی شوند!؛ به همین منظور می توان تقسیم های ارائه شده توسط منطق دانان را در سه گروه جای داد:ا - تقسیم هایی که در ملاک آنها، لفظ و معنی هر دو مورد توجه هستند مانند تقسیم "مفرد و مرکب".ب - تقسیم هایی که در ملا ک آنها، معنی بیش از لفظ مورد توجه و دقت است مانند تقسیم"کلی و جزئی ".ج- تقسیم هایی که در ملاک آنها لفظ بیش از معنی مورد توجه است مانند تقسیم "مختص و غیر مختص". در این مقاله از تقسیم های گروه اول و سوم بحث می شود و بررسی تقسیم های گروه دوم در مدخل های دیگری انجام شده است؛ (برای اطلاعات بیشتر به مدخل «کلی وجزئی» مراجعه کنید.)
الفاظ داله و غیر داله
ابتدایی ترین تقسیمی که می توان در مورد الفاظ مطرح کرد، تقسیم آنها به «داله» و «غیر داله» است؛ بر اساس این تقسیم الفاظ بر دو گونه هستند:۱- الفاظی که انسان وقتی آنها را می شنود ذهنش به سمت معنایی کشیده می شود و به اصطلاح انسان را به سمت معنا و مفهوم خاصی راهنمایی می کنند؛ این الفاظ را به دلیل وجود « دلالت » در آنها "داله" می گویند.۲- الفاظی که نماد و نشانگر هیچ معنایی نیستند؛ در واقع برای این الفاظ هنوز مفهومی قرارداد نشده است؛ به عنوان نمونه در زبان فارسی برای لغت «گختلپا» هیچ معنای رایجی وجود ندارد.با توجه به این تقسیم، روشن است که در دانش منطق تنها الفاظ "داله" مورد اعتنا هستند؛ زیرا برای یک منطق دان آنچه اهمیت دارد مفهوم و معنای لغات است و خود لفظ اهمیت چندانی ندارد.
الفاظ مفرد و مرکب
دومین تقسیمی که در بحث الفاظ مطرح می شود، تقسیم الفاظ داله، به «مفرد» و «مرکب» است؛ این تقسیم یکی از قدیمی ترین دسته بندی ها در منطق است، تا آنجا که ارسطو نیز در آثار منطقی خود به این دسته بندی اشاره می کند.
لفظ مفرد
...
تباین الفاظ یکی از اصطلاحات به کار رفته در علم منطق بوده و به معنای نسبت میان الفاظ متعدد دارای معانی مختلف است.
هنگامی که لفظی با لفظ یا الفاظ دیگر مقایسه می شود یا همگی برای یک معنا وضع شده اند؛ مانند: بشر و انسان که «مترادف» نامیده می شوند یا هر یک برای معنای مختص به خود وضع شده اند؛ مانند: کتاب و قلم که «متباین» نام دارند. بدین سان هرگاه الفاظ متعددی را که برای هر یک، معنای مخصوصی باشد نسبت به یکدیگر لحاظ کنند آن الفاظ را «متباین» و نسبت میان آنها را «تباین لفظی» خوانند. تباین در مباحث الفاظ منطق با تباین در باب نِسَب اربع (تساوی، تباین، عموم و خصوص مطلق و عموم و خصوص من وجه) فرق دارد. در باب نسب، تباین به معنای جدایی و بینونت کامل بین دو مفهوم کلی است، به گونه ای که هیچ یک از آن دو بر افراد مفهوم دیگر صدق نکند؛ مانند تباین میان درخت و سنگ، اما تباین بین الفاظ به اعتبار تعدد معانی آنهاست، اگرچه به حسب مصداق در بعض یا تمام افراد اشتراک داشته باشند؛ برای مثال، دو لفظ سیف (شمشیر) و صارم (شمشیر برنده) تباین لفظی دارند، اگرچه در برخی مصادیق اشتراک دارند، و نیز لفظ ناطق و انسان تباین دارند، اگرچه مصادیق آنها با هم یکی اند.ref>ابن سینا، حسین بن عبدالله، الشفا (منطق)، ج۱، ص۱۶.
مستندات مقاله
در تنظیم این مقاله از منابع ذیل استفاده شده است: • ابن سینا، حسین بن عبدالله، الشفا (منطق).• مجتهد خراسانی (شهابی)، محمود، رهبر خرد.• مظفر، محمدرضا، المنطق.    
 ۱. ↑ مظفر، محمدرضا، المنطق، ص۵۱.    
...
تزیین الفاظ، از اصطلاحات علم منطق بوده و به زینت دادن الفاظ خطابه به کمک قواعد بلاغی، اطلاق می شود.
تزیین الفاظ از توابع خطابه، و مراد از آن زینت دادن الفاظ و سخنانی است که خطیب در یک خطابه به کار می گیرد.خواجه نصیر می گوید: الفاظ باید شیوا مناسب، عامیانه و دور از دقت علمی باشند، وگرنه خطبه برای عوام مفید نیست، زیرا طبایع عامیانه از اصطلاحات دقیق علمی گریزان اند، حتی اگر نسب و روابط امور مشخص باشد. در خطابه باید کلمات را به استعاره، تشبیه و اموری از این قبیل بیارایند، اما در این باره افراط نکنند و نیز باید کلمات موزون باشند. وزن در اینجا وزن حقیقی (یعنی وزن شعری) نیست، بلکه چیزی شبیه آن است، چنان که خداوند در قرآن فرموده است: «ابرار در نعیم و فجار در جحیم اند.»
دیدگاه مرحوم مظفر
مرحوم مظفر، تزیین الفاظ را با امور ده گانه ذیل تبیین کرده است:۱.الفاظی که به کار می رود مطابق قواعد نحو و صرف باشد.۲.الفاظ از لحاظ معانی صحیح و صادق و مطابق واقع باشند و از مبالغه و دروغ اجتناب کنند.۳.الفاظ نه رکیک و ناهنجار باشد و نه خیلی تصنعی و پر پیچ و خم. بعضی در این باره از «عذوبت لفظ» و شیرینی آن سخن گفته اند با این توضیح که الفاظ خطیب باید شیرین، یعنی دور از رکاکت و مطابق فهم عرف باشد تا بتواند هدف خطابه (جلب نظر مردم در پذیرش سخنان خطیب) را تامین کند، زیرا طبع عموم مردم از امور علمی دقیق وحشت دارد.۴.الفاظ، وافی به معانی و مقاصد باشد.۵.در سخنانش خیلی به حاشیه نرود و حشو و زواید را با آن مخلوط نکند.۶.از ابهام (مجمل گویی، مبهم گویی و کلی گویی) و ایهام کلامی - که بیش از یک معنا متصور است - به دور باشد.۷.از لحاظ ایجاز (به اختصار سخن گفتن) و اطناب (طول دادن سخن) اعتدال و حد وسط را رعایت کند.۸.از الفاظ غریبه و وحشی و الفاظ غیر متداول اجتناب کند.۹.سخنان خطیب، مشتمل بر محسنات بدیعیه، استعارات، مجازات و تشبیهات باشد.۱۰.جملاتی که به کار می برد مزدوج باشد؛ (یعنی دو جمله دو جمله مثل هم باشند) و مقاطیع آنها (مقطع هر دو جمله) با هم موزون و هماهنگ باشد.
اقسام تزیین الفاظ
بنابراین، موارد و اقسام «تزیین الفاظ» عبارت است از: پرهیز از ابهام، ترادف، تکرار، لهجه، مبالغه کذبی و مغالطه؛ و به کارگیری بلاغت لفظ، تزیین به وزن، استعاره، تشبیه و رعایت تناسب وصل و فصل، تقدم و تاخر لفظ و شیرینی و روانی لفظ.
تقابل الفاظ یکی از اصطلاحات به کار رفته در علم منطق بوده و به معنای نسبت میان دو امر غیر قابل جمع در یک موضوع است.
تقابل الفاظ، که از اقسام تقابل و در مقابل تقابل قضایاست؛ عبارت است از: مخالفت دو شیء به نحوی که وجودشان در یک موضوع در یک زمان و از یک جهت محال است.
اقسام تقابل الفاظ
تقابل الفاظ چهار صورت دارد: ۱. تقابل تضاد: تقابل بین دو امر وجودی است که نهایت دوری (کمال اختلاف) بین آنهاست و تعقل یکی مستلزم تعقل دیگری نیست؛ مانند تقابل میان سیاهی و سفیدی. ۲. تقابل تضایف: تقابل بین دو امر وجودی است که تعقل هر یک، مستلزم تعقل دیگری است؛ مانند تقابل میان پدر بودن و پسر بودن. یک چیز از یک جهت، موضوع برای متضایفین نمی شود؛ بدین سان یک شخص نمی تواند از یک جهت هم پسر کسی و هم پدر وی باشد. ۳. تقابل تناقض: تقابل بین دو چیزی که یکی وجودی و دیگری عدم آن است؛ مانند فرس و لا فرس، یا انسان و لاانسان و آن دو نه قابل اجتماع و نه قابل ارتفاع اند. ۴. تقابل عدم و ملکه: تقابل بین دو چیزی است که یکی از آنها وجودی و دیگری عدم آن است در موضوعی که شانیت قبول آن چیز وجودی (ملکه) را داشته باشد؛ مانند تقابل بینایی و نابینایی در انسان، زیرا انسان نابینا، شانیت بینایی را دارد هرچند بالفعل نابیناست، برخلاف دیوار که نابیناست، ولی شانیت بینایی را ندارد. به ملکه، «قُِنْیه» (به ضم و کسر قاف، به معنای دارایی) نیز گفته می شود.
وجه حصر اقسام تقابل
در بیان وجه حصر تقابل در چهار قسم مذکور چنین گفته شده است: دو امر متقابل یا هر دو وجودی اند یا یکی وجودی و دیگری عدمی. در صورت اول، یا بین آن دو نهایت بُعد و خلاف است (تقابل تضاد) و یا تعقّل یکی در قیاس با تعقّل دیگری است (تقابل تضایف) و در صورت دوم، یا فقط به ملاک وجود و عدم در لفظ و گفتار است (تقابل تناقض یا سلب و ایجاب) یا به لحاظ وجود خارجی (تقابل عدم و ملکه). حمل تقابل بر این اقسام چهارگانه، از قبیل حمل جنس بر انواع نیست، زیرا تصور بعضی از آنها بدون تصور تقابل امکان پذیر است، بلکه حمل تقابل بر آنها از قبیل حمل لوازم است.
مستندات مقاله
...



الفاظ در دانشنامه ویکی پدیا

الفاظ
الفاظ به عنوان قسمتی از علم اصول فقه شناخته می شود که به عنوان مقدمه جهت دریافت احکام شرع از دلائل، مباحث لفظی را مورد کنکاش و بررسی قرار می دهد. مبحث الفاظ، اولین بخش در کتاب های اصول فقه است و رابطه آن با علم اصول همیشه مورد چالش بوده است. این مبحث یکی از قدیمی ترین مباحث علم اصول فقه به شمار می آید و به لحاظ زمانی بعد از مبحث ادله نیست.
بحث الفاظ به همان اوائل سده نخست هجری و برداشت عالمان از متن های دینی مربوط می شود. بحث از الفاظ ابتدا به دلیل کتاب سروکار داشته است و بعد از آن به دلیل سنت سروکار دارد. تمام بحث هایی که در بحث الفاظ صورت می گیرد همانند وضع، مطلق و مقید، عام و خاص، امر و نهی و غیره، این گونه نبوده است که به صورت یک جا و همزمان وارد مباحث الفاظ شود بلکه به صورت تاریخی در این بخش از علم اصول جای گرفته اند. بنا به گفته دکتر احمد پاکتچی، قدیمی ترین مبحث از مبحث الفاظ، بحث از عام و خاص است که به عنوان کهن ترین نمونه طرح مباحث الفاظ مورد نظر است.
غالباً بحث های علم اصول را به چهار قسمت تقسیم می کنند که بخش نخستین آن، بعد از اشاره کردن به رئوس ثمانیه (مبانی هشت گانه) به برخی از مباحث زبانی شناسی اشاره کرده اند مانند بحث از وضع، استعمال، صحیح و اعم و حقیقت شرعیه. این مباحث گر چه جزو مسائل اصلی علم اصول نیستند اما برخی از بحث های الفاظ در علم اصول بر آن ها متوقف است. بخش دوم به مباحث الفاظ و سوم به حجج و امارات و چهارم نیز به تعادل و تراجیح دلالت دارد.گفته می شود که مباحث الفاظ در علم اصول از ماهیتی، عرفی و عقلائی برخوردارند.شایان ذکر است که میان مباحث الفاظ و دانش تاویل رابطه و نسبتی وجود دارد که برخی تلاش کرده اند تا ان را نشان دهند.
یکی از مهم ترین ابتکارها در تقسیم بندی مباحث الفاظ متعلق به محمد باقر صدر باشد. سید محمد باقر صدر در کتاب «معالم الجدیده للوصول» به شیوه ای نو در مبانی هشت گانه علم اصول اشاره کرده اند که از آن جمله می توان به رابطه علم اصول و علوم دیگر همچون فقه، کلام و فلسفه اشاره کرد. محمد باقر صدر معتقد است که اصولیان شیعی در طرح مباحث الفاظ و فرایند تحلیل آن مقدم بر دیگران هستند و بحث هایی همچون معانی حرفی و وضع هیئت های الفاظ از این جمله اند.روح الله خمینی بر اساس تعریفی که از علم اصول ارائه می دهند بر این باور است که بسیاری از مباحث الفاظ، همچون معانی وضعی و لغوی، تشخیص مفاهیم جمله ها و معانی و غیره از دایرهٔ علم اصول خارج می شود.
الفاظ طفره آمیز واژه ها یا عبارت هایی هستند که جانبداری پنهان در جملات را با نسبت دادن آنها (و عقاید مطرح شده در آنها) به منابع بی نام و نشان پنهان می کنند. در واقع الفاظ طفره آمیز بدون آنکه به خواننده اجازهٔ تدقیق در موثق بودن منبع را بدهند نوعی مرجعیت کاذب ایجاد می کنند. اگر جمله ای نتواند بدون الفاظ طفره آمیز منظور خود را برساند، بی طرفانه نیست. الفاظ طفره آمیز دیدگاه ها را بی طرف نمی کنند فقط قضیه را به نحوی ماستمالی، مبهم و غیرمستقیم می کنند. بهتر است که یک عقیده به جای انتساب به منبعی بی نام و نشان، به یک شخص مشخص نسبت داده شود.
«تهران باحال ترین شهر دنیا است.»
مثلاً این جمله به طرز آشکاری جانبدارانه است:
جمله زیر هم می کوشد با استفاده از منابع نامشخص ظاهری غیرجانبدارانه به جمله بالا بدهد:
جمله دوم از جمله اول بهتر است زیرا دست کم در پی آن نیست که عقیده ای را در قالب واقعیت محض عرضه کند. با این حال هنوز هم کامل نیست. چه کسی چنین می گوید؟ شما؟ من؟ این سخن چه زمانی گفته شده است؟ چه تعدادی از افراد چنین عقیده ای دارند؟ چگونه افرادی چنین عقیده ای دارند؟ چه تعصباتی دارند؟


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

الفاظ در جدول کلمات

دانشی که به صنعت های کلام و زیبایی های الفاظ نظم و نثر می پردازد
بدیع

الفاظ را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

محمدعلی ١٤:٤٥ - ١٣٩٥/٠٥/٢٥
این واژه عربی است و پارسی آن اینهاست:
سِپناس sepnãs، سِپنان sepnãn (پَشتو: سِپن= لفظ + «اس، ان»)
اوختاس uxtãs، اوختان uxtãn (اوخت از اوستایی: اوختی= لفظ + «اس، ان»)
وِشیسان veshisãn، وِشیس ها veshishã (وِشیس از کردی: وشه یی= لفظ + «ان، ها»)
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• الفاض   • اقسام لفظ در منطق   • لفظ مختص   • معنی الفاظ   • مفهوم الفاظ   • تعریف الفاظ   • معرفی الفاظ   • الفاظ چیست   • الفاظ یعنی چی   • الفاظ یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی الفاظ
کلمه : الفاظ
اشتباه تایپی : hgthz
آوا : 'alfAz
نقش : اسم
عکس الفاظ : در گوگل


آیا معنی الفاظ مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )