انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 1040 100 1

انگشت

/'angoSt/

مترادف انگشت: اصبع، کلیک، انقوزه، صمغ

معنی انگشت در لغت نامه دهخدا

انگشت. [اَ گ ُ ] (اِ) هریک از اجزای متحرک پنجگانه ٔ دست و پای انسان. (از فرهنگ فارسی معین ). اصبع. شنترة. (از منتهی الارب ). اصبوع. کلک.بنان. (یادداشت مؤلف ). بنانة. اَنگُل :
که کس در جهان مشت ایشان ندید
برهنه یک انگشت ایشان ندید.
فردوسی.
بر هر انگشت زمین گویی هر روز مدام
دست نقاش همی نقش نگارد بقلم.
فرخی.
گر دست بدل برنهم از سوختن دل
انگشت شود دردم در دست من اِنگشت.
عسجدی.
ز صد انگشت ناید کار یک سر
نه از سیصد ستاره کار یک خور.
(ویس و رامین ).
گر بهر انگشت چراغی کند
هیچ مبر ظن که در ظلمت است.
ناصرخسرو.
شافعی بینم و در دست هر انگشتی از او
مالک و احمد و نعمان به خراسان یابم.
خاقانی.
- انگشت آفتاب ؛ شعاع و خطوط آفتاب. (مجموعه ٔ مترادفات ص 227).
- انگشتان معشوق ؛ معروف. بلورین ،حنابسته ، حنامالیده. بحناگرفته ، فندق بند از صفات اوست و نیشکر، دم قاقم ، قلعه ٔ عاج ، پنجه ٔ مرجان ، ماشوره ٔ سیم ، رومی بچگان ، بلال قفا، پشت ماهی ، فندق ، پنج شاخ ، پنج نون ، پنج هلال ، پنج دریا، ختنی ، رومیان مه در قفا، ماهی بچگان ، ماه نو، جدول از تشبیهات اوست. (از آنندراج ) (از مجموعه ٔ مترادفات ص 51).
- انگشت از حرف برداشتن ؛ کنایه از رها کردن. دست برداشتن :
شب انگشت سیاه از پشت برداشت
ز حرف خاکیان انگشت برداشت.
نظامی.
و رجوع به انگشت بر حرف نهادن شود.
- انگشت از سیاه به سفید نزدن ؛ بکلی به بیکاری و عطلت گذرانیدن. (یادداشت مؤلف ). در تداول عامه کاری انجام ندادن.
- انگشت اشارت ؛ انگشتی که با آن اشارت کنند. انگشت سبابه :
گر بدست افتدچو ماه نو لب نانی مرا
خلق زانگشت اشارت تیربارانم کنند.
صائب (از آنندراج ).
- انگشت افشردن ؛ کنایه از آگاهانیدن. (از آنندراج ) :
همچو طفلی که بود در کف استاد کفش
ادب انگشت من افشرد خبر کرد مرا.
قدسی (از آنندراج ).
- انگشت امان برداشتن ؛ بلند کردن مغلوب انگشت را پیش غالب برای امان خواستن و پناه جستن :
از جفایت علم ناله برافراشته شد
آه انگشت امانی است که برداشته دل.
میرزا حبیب اﷲ (از آنندراج ).
- انگشت انداختن در کاری یا به کاری ؛ در آن کار بیش از حد تفحص کردن. (از یادداشت مؤلف ).
- انگشت بدر سودن ؛ در خانه کسی را به قصد مزاحمت کوبیدن.
- || کنایه از روی آوردن به کسی :
انگشت نمای خلق گشتم
وانگشت به هیچ در نسودم.
سعدی.
- انگشت بدندان ؛ متعجب. (مؤید الفضلاء) :
از رشک او دبیران انگشتها به دندان
آنگاه دُر ببارد زانگشت خویش و گه زر.
فرخی.
انگشت تعجب جهانی
از گفت و شنید ما به دندان.
سعدی.
- انگشت بدندان آوردن ؛ رجوع به ترکیبات ذیل شود.
- انگشت بدندان داشتن ؛ تعجب کردن :
تقصیر بسی گنه فراوان دارم
ای منبع جود چشم احسان دارم
از کرده ٔ زشت خویش تا روز جزا
انگشت تحیری بدندان دارم.
محمد صالح (از آنندراج ).
- انگشت بدندان (در دندان ) گرفتن ؛ تعجب کردن. (از غیاث اللغات ). سخت حیران شدن. (یادداشت مؤلف ) :
بگرفت بدندان ، فلک انگشت تعجب
چون من بدو انگشت لب یار گرفتم.
عراقی (از آنندراج ).
وفود اطراف و سفیران اقطار حاضر شدند و انگشت تعجب در دندان گرفتند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 305).
- || حسرت خوردن. (از غیاث اللغات ).
- انگشت بدندان گزیدن ؛ تعجب کردن و تحیر نمودن. (برهان قاطع) (هفت قلزم ). متعجب و حیران شدن. (ناظم الاطباء).
- || حسرت و افسوس خوردن. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (هفت قلزم ). سخت پشیمان شدن. (یادداشت مؤلف ) : اشک رنگین از فواره ٔ چشم می بارید و انگشت حیرت بدندان ندامت می گزید. (سندبادنامه ص 305).
- انگشت بدندان (در دندان ) ماندن ؛ متعجب و حیران ماندن :
خیره شد دلاک و بس حیران بماند
تا به دیر انگشت در دندان بماند.
مولوی (مثنوی ).
- || در بیت زیر کنایه از واله شدن است :
لب و دندانش چو مرجان چکیده بر گل خندان
بدندان مانده انگشتم ز عشق آن لب و دندان.
قطران.
- انگشت بدهان نهادن ؛ متعجب و متحیر ماندن.(آنندراج ) :
بوسه ای خواستم انگشت نهادی بدهان
بر من این کار به یکبار چنین تنگ مگیر.
میرحسن دهلوی (از آنندراج ).
- انگشت بر آتش زدن ؛ مخالف عقل کارکردن. (از شرح اسکندرنامه از آنندراج ).
- انگشت برآوردن ؛ کنایه از تصدیق کردن و اذعان نمودن. (حواشی فیه مافیه ص 240) : چون عباس این را بشنید انگشت برآورد بصدق تمام ایمان آورد. (فیه مافیه چ فروزانفرص 4).
- انگشت بُران ؛ در حال بریدن انگشت. کنایه از حیرت شدید : زنان مصر انگشت بران در یوسف می نگریستند. (یادداشت مؤلف ).
- انگشت بر جبین نهادن ؛ سلام کردن. (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (از مجموعه ٔ مترادفات ص 215) :
چرخ تعظیم درت را مه و سال
برجبین می نهد انگشت هلال.
زلالی (از آنندراج ).
- انگشت بر چشم (بر دیده ) نهادن ؛ قبول کردن و مسلم داشتن. (از برهان قاطع) (از انجمن آرا). قبول کردن فرمان. (از غیاث اللغات ). قبول کردن و پذیرفتن و چشم بستن. (از آنندراج ) :
نهاد انگشت بر چشم ، آن پریوش
زمین را بوسه داد و گفت شب خوش.
نظامی.
زبانش کرد پاسخ را فرامشت
نهاد از عاجزی بر چشم انگشت.
نظامی.
چو فرمانش مرا زد دست بر پشت
نهادم چون مژه بر چشم انگشت.
سلیم (از آنندراج ).
خرد از روی تو انگشت نهد بر دیده
عقل در کوی تو برخاک نهد پیشانی
نزاری قهستانی (از انجمن آرا).
می کنم هرگاه از جانان نگاهی التماس
می نهد بردیده انگشت ، التفاتش را ببین.
غنی (از آنندراج ).
- انگشت بر (به ) چیزی نهادن و در چیزی کردن و انگشت گذاشتن و نهادن بر چیزی ؛ دخل و اعتراض کردن ، چنانکه گویند: من چندین بار ترا گفتم که انگشت در کار من مکن. (آنندراج ).
- || عیب و ایراد گرفتن ونکته گیری کردن :
زهی به تقویت دین نهاده صد انگشت
مآثر ید بیضات دست موسی را.
انوری.
هرکه خواهد که در این طایفه انگشت خلاف
بر خطایی بنهد گو برو انگشت بخای.
سعدی.
گرچه از انگشت مانی برنیاید چون تو نقش
هردم انگشتی نهد بر نقش مانی روی تو.
سعدی.
گر نهد انگشت اکنون دست موسی رارواست
چون شعاع رای او بر اوج شعری می رود.
شمس طبسی (از آنندراج ).
- انگشت بر حرف زدن ؛ نکته گیری و عیب گرفتن. (هفت قلزم ).
- انگشت بر حرف (گفتار) نهادن ؛ عیب گرفتن و نکته گیری کردن. (از برهان قاطع). برگفته ٔ کسی انگشت نهادن یا گذاشتن ، گفتار او را رد کردن. (از یادداشت مؤلف ) :
عقیق میم شکلش سنگ در مشت
که تا بر حرف او کس ننهد انگشت.
نظامی.
ترا حرفی بصد تزویر در مشت
منه بر حرف کس بیهوده انگشت.
نظامی.
طریقی طلب کز عقوبت رهی
نه حرفی که انگشت بر وی نهی.
سعدی (بوستان ).
بس آشفتگی باشد و ابلهی
که انگشت بر حرف صنعش نهی.
سعدی (بوستان ).
نه مستغنی از طاعتش پشت کس
نه بر حرف او جای انگشت کس.
سعدی (بوستان ).
گربنالم چو نی انگشت منه بر حرفم
هرکه زخمی خورد البته فغانی دارد.
خجندی.
تا چو شمع انگشت بر حرف تو نگذارد کسی
با زبان آتشین در انجمن خاموش باش.
صائب (از آنندراج ).
- انگشت برداشتن ؛ راست کردن متعلم انگشت خویش را به نشانه ٔ حاضر داشتن جواب سؤال معلم. (یادداشت مؤلف ).
- انگشت بر در زدن ؛ استجازت بازکردن در. (غیاث اللغات ) (آنندراج ) :
بکاشانه ٔ باد اگر سر زند
پی رخصت انگشت بر در زند.
ظهوری (در صفت نورس از آنندراج ).
- انگشت بر دندان ؛ متعجب :
عوام خلق به انگشت می نمایندت
من از تحیر انگشت خویش بر دندان.
سعدی.
- انگشت بر دهان گذاشتن ؛ حسرت و افسوس خوردن.
- || متعجب شدن و تحیر داشتن. (از برهان قاطع) (از هفت قلزم ) (ناظم الاطباء).
- || اشاره کردن به خاموشی. (برهان قاطع) (هفت قلزم ).
- || خاموش شدن. (ناظم الاطباء).
- انگشت بر دهان نهادن ؛ افسوس کردن.
- || متحیر شدن.
- || اشارت کردن دیگری را به سکوت. (از مؤید الفضلاء).
- انگشت بر دهان (در دهان ) ماندن ؛ سخت شگفتی نمودن. نهایت متحیر گشتن. (یادداشت مؤلف ) :
فتنه را ناگاه بازافتاد دستی آنچنانک
ملک و ملت را بماند انگشت حیرت بر دهان.
ظهیر.
دست در هم دادت اسباب جهانداری چنانک
آسمان را ماند انگشت تحیر در دهان.
ظهیر.
در آینه نگه کن تا خویشتن ببینی
در حسن خود بماند انگشت بر دهانت.
سعدی.
کجاست آنکه به انگشت می نمود هلال
کز ابروان تو انگشت بر دهان می ماند.
سعدی.
- انگشت بر کسی خاییدن ؛ نوعی از تهدید که اقویا بر ضعفا کنند. (آنندراج ). تهدید و تخویف نمودن. (مجموعه ٔ مترادفات ص 101) :
لعلت اندر سخن شکرخاید
رویت انگشت بر قمر خاید.
خاقانی (از مجموعه ٔ مترادفات ص 202).
- انگشت بر لب بردن ؛ کنایه از بحرف آوردن کسی ساکت را. (انجمن آرا).
- انگشت بر لب زدن ؛ کسی را بر سر حرف آوردن. (برهان قاطع). کسی را بحرف آوردن. (ناظم الاطباء). کسی را بسخن آوردن و گویا گردانیدن. استدعای سخن. (غیاث اللغات ) :
هزار صاعقه پنهان بزیر لب دارم
بروبرو مزن انگشت بر لبم زنهار.
پیامی (از فرهنگ ضیا).
- انگشت بر لب کسی زدن ؛ منع کردن از سخن گفتن (ظاهراً از اضداد است ). (از آنندراج ) :
حرفی بگوش داغ چو خوناب می زنم
انگشت زخم بر لب سیلاب می زنم.
تنها (از آنندراج ).
بازم خروش دل بزبان جوش می زند
انگشت ناله بر لب خاموش می زند.
ناصح (از آنندراج ).
- انگشت بر لب گرفتن ؛ تعجب کردن :
بخندید و انگشت بر لب گرفت
کزو هرچه گوید نباشد شگفت.
سعدی (بوستان ).
- انگشت بر نمک سودن ؛ سوگند خوردن و عهد کردن. (انجمن آرا) (ناظم الاطباء).
- انگشت به شیر زدن ؛ دسیسه کردن. (از یادداشت مؤلف ). کنایه از دست تحریک در کار داشتن. (فرهنگ عوام ).
- انگشت به گوش نهادن ؛ بند کردن سوراخ گوش به انگشت تا شنیده نشود. (آنندراج ) :
تیشه با سخت دلی می نهد انگشت به گوش
نتواند که بدرد دل فرهاد رسد.
کلیم (از آنندراج ).
- انگشت به لب نهادن ؛ متعجب و متحیر ماندن. (آنندراج ) :
تا فروزان شده در اوج صفا مهر رخت
ماه انگشت به لب می نهد و خاموش است.
علی خراسانی (از آنندراج ).
- انگشت پنجم ؛ انگشت خرد. خنصر.
- انگشت چهارم ؛ بنصر.
- انگشت ِ حلقه ؛ بنصر. (آنندراج ).
- انگشت ْ حلقه (بفک اضافه ) ؛ انگشتری. (ناظم الاطباء).
- انگشت خایان ؛ در حال افسوس خوردن :
ز هر بقعه شدندی سنگ سایان
بماندندی در او انگشت خایان.
نظامی.
و رجوع به انگشت خاییدن شود.
- انگشت خرد ؛ خنصر.
- انگشت خردک ؛ کالوچ ، خردک ، کلیک. انگشتک. خنصر. (یادداشت مؤلف ).
- انگشت خواره ؛ انگشت گزنده. (آنندراج ). خاینده ٔ انگشت :
بشو پروانه ٔ حسن از نظاره
مشو مانند شمع انگشت خواره.
زلالی (از آنندراج ).
و رجوع به انگشت گزیدن شود.
- انگشت خوردن ؛ انگشت خاییدن. انگشت گزیدن :
سازم شده از تو پرده ٔ سوز
انگشت خورم چو شمع تا روز.
زلالی (از آنندراج ).
- انگشت دراز ؛ انگشت میانه که بعربی وسطی خوانندو آنرا انگشت مِهین هم خوانند. (آنندراج ).
- انگشت در چشم کردن ؛ مزاحمت و تعرض کردن. (آنندراج ) :
شد کیسه تهی دیده ام از اشک و ز طعن
هر دم مژه انگشت کند در چشمم.
نصیرای همدانی (از آنندراج ).
- انگشت در دهان کردن ؛ تعجب کردن و حیران ماندن. (از مجموعه ٔ مترادفات ص 93).
- انگشت در دهان مار کردن ؛ کنایه ازانجام دادن کار پرخطر :
مکن بحلقه ٔ آن زلف تابدار انگشت
که هیچکس نکند در دهان مار انگشت.
محمدقلی سلیم (از فرهنگ شعوری ).
- انگشت در دهان ماندن ؛ متأسف ماندن. (غیاث اللغات ).
- || متعجب ومتحیر ماندن. (آنندراج ) :
در تماشای آن زبر تا زیر
ماند انگشت در دهان تا دیر.
میرخسرو (آنندراج ).
- انگشت در دهن گرفته ؛ متعجب :
صیاد بر آن نشید کو خواند
انگشت گرفته در دهن ماند.
نظامی.
- انگشت در سوراخ مار (کژدم ) کردن ؛ کنایه از دیده و دانسته خویشتن را در معرض هلاک افکندن. (آنندراج ) :
زال جهان را شده ای خواستگار
کرده ای انگشت به سوراخ مار.
وحید (از آنندراج ).
دگرره گر نداری طاقت نیش
مکن انگشت در سوراخ کژدم.
سعدی (از آنندراج ).
- انگشت در کاری داشتن ؛ دخالتی نهانی در آن کار دارا بودن. (یادداشت مؤلف ).
- انگشت درکردن ؛ سخت جستجو کردن. نیک تفحص کردن : گفت [ محمود ] بدین خلیفه ٔ خرف شده بباید نبشت که من از بهر عباسیان انگشت درکرده ام در همه ٔ جهان و قرمطی می جویم. (تاریخ بیهقی چ فیاض - غنی ص 183).
- انگشت دشنام ؛ کنایه از انگشت نهادن باشد چه در عوض آن دشنامی خواهد شنید. (برهان قاطع) (هفت قلزم ). مرادف انگشت رد و این مجاز است. چرا که عوض آن دشنام خواهد شنید. (آنندراج ).
- || سبابه. رجوع به سبابه شود.
- انگشت رد ؛ مرادف دست رد. انگشت اعتراض. انگشت دشنام. (از آنندراج ) :
بود حسن آزاد از انگشت رد
مگر دست در دامن عشق زد.
حاجی محمدخان قدسی (از آنندراج ).
- انگشت رس ؛ مجازاً، مورد ایراد. دارای عیب. که بر آن خرده گیرند :
حرف همه خلق شد انگشت رس
حرف تو بی زحمت انگشت کس.
نظامی.
- انگشت رساندن ؛ تحریک کردن : فلانی انگشت رساند و این جدال را برپا کرد. (فرهنگ عوام ).
- || فروکردن انگشت به مقعد کسی. (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ).
- انگشت زائد ؛ انگشت ششم و آن را از عیوب شمرده اند. (آنندراج ). و رجوع به ترکیب انگشت زیاد شود.
- انگشت زنان ؛ در حال انگشت زدن. در حال بشکن زدن :
باغی است چو نوبهار و از رنگ خزان
عیشی که بعمرها توان گفت از آن
یاران همه انگشت زنان گرد رزان
من در غم تو بمانده انگشت گزان.
انوری (از انجمن آرا).
انگشت گزان درآمدم از در تو
انگشت زنان برون شدم از بر تو.
مولوی.
و رجوع به انگشت زدن و انگشتک زدن و انگشتک زنان شود.
- انگشت زنهار ؛ انگشت شهادت که مغلوب جهت امان خواستن و پناه جستن پیش غالب برمی دارد. (غیاث اللغات ) :
آب می گردد دل سنگین خصم از عجز من
می تراود آتش از انگشت زنهارم چو شمع.
صائب.
- انگشت زیاد ؛ انگشت ششم و آن را از عیوب شمرده اند. (آنندراج ) :
گره نتواند از کارم گشودن
قلم در دستم انگشت زیاد است.
دانش (از آنندراج ).
می شود افزون طلب بی دخل در کار جهان
در شمار دست کوتاه است انگشت زیاد.
تأثیر (از آنندراج ).
- انگشت زینهار ؛ انگشت زنهار :
دشمن که خواست تا نهد انگشت اعتراض
برداشت از مهابتش انگشت زینهار.
سلمان (از فرهنگ ضیا).
ورجوع به انگشت زنهار در همین ترکیبات شود.
- انگشت زینهار برآوردن ؛ بلند کردن انگشت زنهار :
انگشت زینهار برآورد نیشکر
تا تلخکامیم به نی بوریا رسید.
میرصیدی طهرانی (از آنندراج ).
- انگشت سای ؛ به انگشت ساییده.به انگشت محو شده. در بیت زیر ظاهراً کنایه از موردایراد قرار گرفته است :
زان نزد انگشت تو بر حرف پای
تا نشود حرف تو انگشت سای.
نظامی (مخزن الاسرار چ وحید ص 30).
- انگشت سترگ ؛ انگشت نر. انگشت ابهام. (آنندراج ).
- انگشت سمین ؛ انگشت نر. انگشت ابهام. (از آنندراج ) (مؤید الفضلاء).
- انگشت شَک ؛ انگشت شهادت. (برهان قاطع) (آنندراج ). انگشت سبابه. (از ناظم الاطباء).
- انگشت شکر ؛ انگشت شهادت. (از فرهنگ ضیا).
- انگشت شکم ؛ به اصطلاح لوطیان ، نره. (آنندراج ). نره و آلت تناسل مردان. (از ناظم الاطباء) :
در دیده ٔ پشتت کنم انگشت شکم را.
؟ (از آنندراج ).
- انگشت شهادت ؛ سبابه. (ناظم الاطباء). کنایه از انگشت سبابه و این در معنی اقرار مستعمل است از جهت آنکه در تشهد آن را برمی دارند. (از آنندراج ) : چنار از هر ورق دست نیاز بسوی او باز کرد و پنج انگشت از هر شاخ انگشت شهادت بوحدانیتش دراز. (دره ٔ نادره چ شهیدی ص 8).
شب که در بزم سخن از رخ خوب تو گذشت
شمع پیش از همه انگشت شهادت برداشت.
خالص (از آنندراج ).
برای کشته گردیدن به تیغ آفتاب خود
سراپای مرا چون شمع انگشت شهادت کرد.
سلیم (از آنندراج ).
و رجوع به شهادت شود.
- انگشت شهد ؛ انگشت به شهد آلوده :
تا بکاری می کشد انگشت شهدی روزگار
می نهد چون نی به هر بند از دو جانب خنجرش.
ملامفید بلخی (از آنندراج ).
- انگشت شهین ؛ ابهام. (ناظم الاطباء).
- انگشت عسل ؛ انگشت بشهد آلوده. (از آنندراج ) :
شمع را چشم مگس شیرین نمی بیند ولی
هست انگشت عسل در دیده ٔ پروانه ها.
وحید (از آنندراج ).
- انگشت عسل بدیوار کشیدن ؛ کنایه از هنگامه برپا کردن یعنی چنانکه مگسها بر سر عسل فراهم آیند درآن معرکه گرد آیند. (آنندراج ) :
فتنه سازند به شیرین سخنی ّ و چه عجب
گر بدیوار کشد شیطان انگشت عسل.
باقر (از آنندراج ).
- انگشت غماز ؛ انگشت سبابه. (از التفهیم ).
- انگشت کشیده داشتن از چیزی ؛ کنایه از دخل و اعتراض نکردن و عیب نگرفتن. (از آنندراج ) :
ز حرف مردم عالم کشیده دار انگشت
که روز عمر تو کوتاه چون قلم نشود.
صائب (از آنندراج ).
- انگشت کوچک ؛ خنصر. (آنندراج ).
- انگشت کوچک فلان نبودن یا نشدن ؛ در مقام مقایسه خیلی از او کوچکتر و پست تر بودن.
- انگشت کهین ؛ خنصر. (آنندراج ) (ناظم الاطباء). انگشت خنصر. (هفت قلزم ) :
از حاتم ورستم نکنم یاد که او را
انگشت کهین است به از حاتم و رستم.
عنصری.
- انگشت گرفتن ؛ شماره کردن و حساب کردن. (ناظم الاطباء). کنایه از شمردن و حساب کردن. (انجمن آرا) :
چون گل تازه خطاهاش به انگشت مگیر
مجمر آساش فروگستر دامان بر سر.
کمال اسماعیل (از انجمن آرا).
- انگشت گزان ؛ در حال انگشت گزیدن. در حال افسوس خوردن :
در چرخ نگنجد آنکه شد لاغر تو
جان چاکر آن کسی که شد چاکر تو
انگشت گزان درآمدم از در تو
انگشت زنان برون شدم از بر تو.
مولوی (از انجمن آرا).
گفت نی من خود پشیمانم از آن
دست خود خایان وانگشتان گزان.
مولوی.
- انگشت مِهین ؛ انگشت وسطی.
- انگشت میانه ؛ انگشت وسطی. (ناظم الاطباء).
- انگشت ندامت ؛ انگشت پشیمانی. (آنندراج ).
- انگشت نر ؛ ابهام.
- || انگشت بزرگ پا. (ناظم الاطباء).
- انگشت نیل ؛ نشان فقر. (هفت قلزم ) . نشان فقر و علامت درویشی. (از مؤید الفضلاء).
- انگشت نیل کشیدن ؛ رسوا کردن. (ناظم الاطباء). کنایه ازرسوایی. (برهان قاطع) :
آب رود نیل را از دست ناید دفع پیل
عشق یوسف بر زلیخا چون کشد انگشت نیل.
محتشم.
- || اظهار فقر و پریشانی نمودن. (ناظم الاطباء).
- || ترک دادن کاری. (مؤید الفضلاء) (ناظم الاطباء). ترک کردن. (غیاث اللغات ).
- انگشت نیل بر خانمان کشیدن ؛ کنایه از خانمان بباد دادن. (آنندراج ) :
یا مرو بایار ازرق پیرهن
یا بکش بر خانمان انگشت نیل.
سعدی (آنندراج ).
- به انگشت نمودن ؛ با انگشت بسوی کسی اشاره کردن. نشان دادن کسی یا چیزی به انگشت بسبب شهرت وی :
چنان شدم که به انگشت می نمایندم
نماز شام که بر بام می روم چو هلال.
سعدی.
نمایندت بهم خلقی به انگشت
چو بینند آن دو ابروی هلالی.
سعدی.
اگر ببام برآید ستاره پیشانی
چو ماه عید به انگشتهاش بنمایند.
سعدی.
کجاست آنکه به انگشت می نمود هلال
کز ابروان تو انگشت در دهان ماند.
سعدی.
- پنج انگشت ؛ انگشته. رجوع به انگشته شود.
- ده انگشت به خون کسی فروبردن ؛ سخت آزار دادن کسی به حد کشتن وی. کشتن :
آن کس که از او صبر محال است و سکونم
بگذشت و ده انگشت فروبرد به خونم.
سعدی.
- امثال :
انگشت انگشت مبر تا خیک خیک نریزی . (امثال و حکم دهخدا ج 1 ص 306). و رجوع بهمین کتاب شود.
انگشت به بینی نمی توان کرد ؛ در اینجا جاسوس بسیار است ، یا این مرد سخن چین است. (امثال و حکم دهخدا ج 1 ص 306).
انگشت بدر کسی مزن تا در تو بمشت نکوبند
انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس
تا کس نکند رنجه به درکوفتنت مشت.
ناصرخسرو (از امثال و حکم دهخدا ج 1 ص 306).
انگشت نمک است خروار هم نمک است . (امثال و حکم دهخدا ج 1 ص 308).
پنج انگشت برادرند برابر نیستند. (امثال و حکم دهخدا ج 1 ص 512).
پنج انگشت یکی نمیشود. (امثال و حکم دهخدا ج 1 ص 512).
خدا پنج انگشت را یکسان نیافریده . (امثال و حکم دهخدا ج 2 ص 716).
ده انگشت را خدا برابر خلق نکرده.
همه کس به یک خوی و یک خاست نیست
ده انگشت با یکدگر راست نیست.
اسدی (امثال و حکم دهخدا ج 2 ص 842).
صورتش یک انگشت شده ؛ سخت نحیف و نزار گشته. (یادداشت مؤلف ).
مثل انگشت پیچ ؛ شربتی سطبر و زفت. (امثال و حکم دهخدا ج 3 ص 1405). و رجوع به انگشت پیچ شود.
مثل انگشت لیشته ؛ بتمامی عریان. شبیه به : اعری من اصبع. (امثال و حکم دهخدا ج 3 ص 1405).
نه یکسان روید از دستی ده انگشت .
نظامی.
نظیر: ده انگشت را خدا برابر خلق نکرده. (از امثال و حکم دهخدا ج 4 ص 1865).
هرکسی انگشت خود یک ره کند در زورفین .
منوچهری.
نظیر: عاقل دوبار فریب نخورد. (از امثال و حکم دهخدا ج 4 ص 1941). و رجوع کتاب شود.
همه انگشت یکسان نیست بر دست .
(اسرارنامه ).
نظیر: پنج انگشت برادرند برابر نیستند. (از امثال و حکم دهخدا ج 4 ص 1995).
|| واحد پیمایش است ، 27 صدم متر تخمیناً. (یادداشت مؤلف ). چون شش جو بهم بازنهی شکمها با پشت یکدیگر کرده انگشتی گردد و چهار انگشت باهم نهاده قبضه ای بود. (یواقیت العلوم ). نزد ارباب مساحات مقدار شش جو باشدشکم ها بهم نهاده. (دمشقی ). گزی عبارت از شش قبضه و قبضه عبارت از چهار انگشت پس یک گز عبارت از 24 انگشت است. (تاریخ قم ص 109). یک حصه از بیست و چهار حصه ٔ گز است و هر انگشتی معادل است با شش جو که شکمهای ایشان بیکدیگر بازنهاده باشد. (جهان دانش ): جزوهای مقیاس چنداند؟ اصابعاند و اجزا و اقدام. اگر مقیاس بدوازده بخش راست بکنی نامشان اصابع بود ای انگشتان. (التفهیم ص 182). درازی او سه بدست و چهار انگشت بود و چهار انگشت پهنا دارد. (نوروزنامه ).

انگشت. [ اَ گ ِ ] (اِ) محصولی که از احتراق غیرکامل نباتات خشبی حاصل می گردد. (ناظم الاطباء). زغال. اخگر کشته. (برهان قاطع). آتش زغال. (انجمن آرا). زغال. فحم. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). چوب سوخته که سرد شده سیاه گشته باشد. (غیاث اللغات ). زگال مرده و سیاه شده. (شرفنامه ٔ منیری ). زگال آهنگران. (نسخه ای از اسدی ). فحم فحیم. (منتهی الارب ). زوال. زغال. زگال. (یادداشت مؤلف ). آلاس. بجال. اشتوا. اشتو. بک. (ناظم الاطباء) : سطیح گفت تاریکی دیدی و از میان تاریکی انگشتی بیرون آمد سیاه و بر زمین افتاد و آتش گشت و همه ٔ مردمان یمن را بسوخت و خاکستر گردانید. (ترجمه ٔ تاریخ طبری ).
انگشت بر روش بمانند تگرگ است
پولاد بر گردن او همچون لادست.
ابوطاهر خسروانی.
به خروار انگشت بر سر زدند
بفرمود تا آتش اندر زدند.
فردوسی.
از او صد رش انگشت و آهن یکی
پراکنده مس در میان اندکی.
فردوسی.
سرد آهش چو زنگیانی زشت
که ببیزند خرده ٔ انگشت.
عنصری.
گر دست بدل برنهم از سوختن دل
انگشت شود در دم در دست من انگشت.
عسجدی (از انجمن آرا).
از انگشت بدشان همه پیرهن
دمان تار و تاریک دود از دهن.
(گرشاسب نامه ص 186).
بچهره چو انگشت هریک برنگ
ولیکن بتیزی چو آتش بجنگ.
(گرشاسب نامه ص 59).
چو انگشت گشت آتش و رفت دود
ببردند خاکستر هر دو زود.
(گرشاسب نامه ص 144).
دل اوست انگشت و کینش شد آتش
ز انگشت و آتش چه زاید جز اخگر.
قطران.
گفت آتش گرچه من تابنده و سوزنده ام
باد خشم او کند انگشت و خاکستر مرا.
معزی.
حال این نوع...همچون حال چوبی باشد که بسوزند و انگشت شود. و هرگاه چوب نیم سوخته شود و هنوز اندکی تری با وی مانده باشد انگشت شود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). مثل کینه در سینه مادام که مهیجی نباشد چون انگشت افروخته ٔ بی هیزم است. (کلیله و دمنه چ مینوی ص 295).
هست چو انگشت کژب و بر سر آن کژب
غرچه ٔ هیزم شکن تبر زده یکبار.
سوزنی.
آتش از انگشت بین سر برزده
روم از هندوستان برخاسته.
خاقانی.
شب انگشت سیاه از پشت برداشت
ز حرف خاکیان انگشت برداشت.
نظامی.
چو انگشت سیه روگشت اخگر
تو آن انگشت جز اخگر میندیش.
عطار (دیوان چ تقی تفضلی ص 335).
بر درختی که پرگره شد و زشت
درزنند آتش و کنند انگشت.
اوحدی.
وآنچه بی بار بود و کج رو و زشت
ساختندش به بیشه ها انگشت.
اوحدی.
ور وسمه کنی بر ابروی زشت
چون سبزه بود به روی انگشت.
امیرخسرو دهلوی.
- انگشت فروش ؛ فحام. (دهار). زغال فروش.
- گرد از انگشت برانگیختن ؛ آهی چون دود یا هوایی تیره از سینه برآوردن. (یادداشت مؤلف ). غبار سیاه برانگیختن. هوا را تیره و تار ساختن :
هر آنگه که برزد یکی باد سرد
چو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد.
فردوسی.

انگشت. [ اَ گ َ ؟ ] (اِ) برزیگر صاحب سامان. و رجوع به انگشته و حاشیه ٔ آن شود.

معنی انگشت به فارسی

انگشت
( اسم ) صمغ ( مطلقا) . یا انگشت گنده . انغوزه .
محصولی که از احتراق غیر کامل نباتات خشبی حاصل گردد ٠ زغال ٠ اخگر کشته ٠
[ گویش مازنی ] /angesht/ اخگر
انگشتری انگشتر
( اسم ) انگشتر انگشتری خاتم .
[index finger, index , digit secundus manus] [علوم تشریحی] انگشت دوم دست از سمت شست که از سه بند تشکیل شده است
( اسم ) آب دزدک پشیل .
۱ - متحیر متعجب . ۲ - خاموش .
[finger tab] [ورزش] تکه چرمی که بر روی یک یا چند انگشت قرار می دهند تا از سایش پوست در هنگام کشیدن زه جلوگیری کند
۱ - هر چیز غلیظ و بسته که دور انگشت پیچد مانند : عسل شیره دوشاب . ۲ - ( اسم ) عهد شرط پیمان . ۳ - انعام اندک .۴ - معارض مخالف . ۵ - ( اسم ) حلوایی استکه از قند زاج سفید تخم مرغ عرق بید مشک آب لیمو و هل تهیه کنند .
[ring finger, digit anularis, digit quartus manus] [علوم تشریحی] چهارمین انگشت از سمت شست که از سه بند تشکیل شده است و بین انگشت میانی و کوچک قرار دارد
( مصدر) ۱ - حسرت کشیدن افسوس خوردن. ۲ - پشیمانی داشتن ندامت کشیدن .
( مصدر) انگشتهای دست را بهم زدن در حال خوشحالی و مسرت انگشتک زدن .
[thumb, pollex, digit primus manus] [علوم تشریحی] خارجی ترین انگشت دست که دو بند دارد
(صفت اسم) اندک کم قلیل معدود مقابل بسیار .
انگشت عروس ٠ یا قسمی انگور
قسمی حلوا که آن را انگشت عروسان هم گویند ٠ قسمی حلوا که از شکر سازند بقدر انمله و آگین آن مغز پسته کوفته باشد پارسیان آن را انگشت عروسان خوانند و به ترکی گلین بارماقی و به عربی اصابع الحور گویند ٠
[fingering] [موسیقی] نظام تخصیص اعداد یا دیگر نمادها به هریک از انگشتان دست در نت نویسی به نحوی که مشخص شود هر نت با کدام انگشت نواخته می شود
( مصدر ) انگشت گذاشتن بر... ۱ - انتخاب کردن آن انگشت نهادن . ۲ - اعتراض کردن بر... ایراد گرفتن بر...
( مصدر ) حساب کردن شماره کردن. یا به انگشت گرفتن . با انگشتان حساب کردن .
( مصدر) ۱ - تائسف خوردن پشیمان شدن . ۲ - حیرت داشتن متعجب شدن .
صمغ درخت انگدان ٠ حلتیت

معنی انگشت در فرهنگ معین

انگشت
(اَ گُ) [ په . ] (اِ.) هر یک از اجزای متحرک پنجة دست و پای انسان که بر سر آن ها ناخن روییده است . ،~ به دهان (کن .) بسیار متعجب و حیران . ،از هر ~ کسی هزار هنر ریختن (کن .) بسیار هنرمند و کاردان بودن .
(اَ گِ) (اِ.) زغال ، زگال .
(اَ گُ) ۱ - (ص مر.) هر چیز غلیظ و سفت مانند عسل ، شیره . ۲ - معارض ، مخالف . ۳ - انعام اندک . ۴ - (اِمر.) شرط ، پیمان . ۵ - نوعی حلوا. ۶ - نوعی گز به صورت شیرة سفید رنگ غلیظ و چسبنده .
(اَ گُ. رَ) (ص .) مورد اعتراض قرار گرفته شده ، سزاوار ایراد و اعتراض .
( ~ شَ دَ) [ فا - ع . ] (اِمر.) انگشت اشاره ، انگشتی که بین انگشت میانی و شست قرار دارد.
( ~. گُ تَ) (مص م .) ۱ - برگزیدن . ۲ - خرده گرفتن ، ایراد گرفتن .
(اَ گُ. گَ دَ)(مص ل .)۱ - تأسف خوردن ، حسرت خوردن . ۲ - حیرت داشتن .
( ~. نِ) (ص مر.) مشهور، شناخته شده .
( ~. نِ)(اِمص .) ضبط کردن آثار خط های سر انگشتان .
( ~. نَ یا نُ) (ص مر.) معروف و مشهور.
( ~. کِ) (اِمف . ص مر.) مشهور، معروف .

معنی انگشت در فرهنگ فارسی عمید

انگشت
= زغال: گر دست به دل برنهم از سوختن دل / انگِشت شود بی شک در دست من انگُشت (عسجدی: ۲۴).
۱. (زیست شناسی) هریک از اجزای متحرک پنجۀ دست و پای انسان که بر سر آن ها ناخن روییده است.
۲. (ریاضی) واحد اندازه گیری طول به اندازۀ ۱۵ تا ۲۰ میلی متر.
۳. [عامیانه، مجاز] مقدار کم از خوراک غلیظ و چسبنده که با انگشت برداشته شود.
* انگشت اشاره (شهادت، سبابه، زنهار): [مجاز] انگشت بین انگشت شست و انگشت میانه.
* انگشت حلقه (بنصر): انگشت چهارم هر دست که معمولاً انگشتری ازدواج را در آن می اندازند.
* انگشت خُرد (کِهین، خنضر): [قدیمی] انگشت کوچک دست.
* انگشت شست (ابهام، نر، مِهین): انگشت بزرگ دست.
* انگشت میانه: انگشت وسطی دست.
۱. هر چیز غلیظ و سفت نظیر عسل و شیره که دور انگشت پیچیده شود.
۲. نوعی شیرینی خشک به شکل ورقه های لوله شده که با خمیر شیرینی، خاک قند، هل، گلاب، و زاج سفید درست می کنند.
۳. [قدیمی] عهد، پیمان.
۴. [قدیمی] شرط.
۵. [قدیمی، مجاز] دست آویز.
۱. [مجاز] کم، اندک، معدود.
۲. آنچه تعدادش از عدد انگشتان دست بیشتر نباشد.
= انگشت نما
ضبط اثر خط های سر انگشتان به ویژه انگشت اشاره برای شناسایی یا امضا.
۱. کسی که بسیاری از مردم او را بشناسند و به یکدیگر نشان دهند، معروف، مشهور.
۲. کسی که به داشتن یک صفت بد مشهور باشد.
= انگشت نما
۱. (زیست شناسی) = انگشت
۲. آلت چوبی که با آن خرمن کوفته را بر باد می دهند تا کاه از دانه جدا شود، انگشته، چارشاخ.
۳. (زیست شناسی) درختچه ای با برگ های پنجه ای شبیه برگ شاهدانه و گل های زیبا به صورت سنبله به رنگ آبی مایل به بنفش یا سرخ کم رنگ.

انگشت در دانشنامه اسلامی

انگشت
انگشت بعنی عضو معروف دست و پا واز آن در بابهای طهارت، صلات، حج، اطعمه و اشربه، حدود، قصاص و دیات سخن رفته است.
هریک از انگشتان نام خاصّی دارد. انگشت شصت «ابهام»؛ انگشت پس از آن «سبّابه»، «شهادت» و «مسبِّحه»؛ انگشت بعدی «وسطی»؛ انگشت پس از آن «بِنْصِر» و انگشت کوچک «خِنْصِر».
طهارت
در تیمّم گشودن انگشتان هنگام زدن آنها بر خاک مستحب است. در گرفتن ناخن، مستحب است از انگشت خنصرِ چپ، شروع و به خنصرِ راست ختم گردد. انگشت شصت پا از جمله مواضع هفت گانه میّت است که مالیدن حنوط بر آن واجب است. استحباب نرم کردن انگشتان میت به آرامی درصورت امکان هنگام غسل و نهادن دست با انگشتان باز روی قبر پس از دفن ] میّت از دیگر احکام آن است.
صلات
وجوب نهادن انگشتان شصت پا بر زمین هنگام سجده، کراهت داخل کردن انگشتان دست در درون یکدیگر و خمانیدن آنها تا صدا برآمدن از آن در حال نماز و استحباب چسبیده بودن آنها در حال تکبیرة الاحرام، قیام، سجده، تشهد و نیز قنوت، جز انگشت شصت، و باز بودن آنها در حال رکوع از احکام آن است. همچنین داخل کردن انگشتان دست راست در انگشتان خصم از آداب مباهله است.
حج
...
هر یک از اجزای متحرک پنج گانه دست و پای انسان را انگشت گویند. انگشتان افزون بر کارکردهای بسیار آن در زندگی روزمره، از وجوه تمایز انسان از سایر حیوانات است.
واژه های «اصابع» دوبار: او کصیب من السماء فیه ظلمات ورعد وبرق یجعلون اصابعهم فی آذانهم من الصواعق حذر الموت والله محیط بالکافرین (با چون (کسانی که در معرض) رگباری از آسمان که در آن تاریکی ها و رعد و برقی است (قرار گرفته اند) از (نهیب) آذرخش (و) بیم مرگ سر انگشتان خود را در گوشهایشان نهند ولی خدا بر کافران احاطه دارد.) وانی کلما دعوتهم لتغفر لهم جعلوا اصابعهم فی آذانهم واستغشوا ثیابهم واصروا واستکبروا استکبارا (و من هر بار که آنان را دعوت کردم تا ایشان را بیامرزی انگشتانشان را در گوشهایشان کردند و ردای خویشتن بر سر کشیدند و اصرار ورزیدند و هر چه بیشتر بر کبر خود افزودند.) «بنان» نیز دوبار: اذ یوحی ربک الی الملآئکة انی معکم فثبتوا الذین آمنوا سالقی فی قلوب الذین کفروا الرعب فاضربوا فوق الاعناق واضربوا منهم کل بنان (هنگامی که پروردگارت به فرشتگان وحی می کرد که من با شما هستم پس کسانی را که ایمان آورده اند ثابت قدم بدارید به زودی در دل کافران وحشت خواهم افکند پس فراز گردنها را بزنید و همه سرانگشتانشان را قلم کنید.) بنان جمع بنانه به معنی سر انگشت دست یا پا و یا خود انگشتان است ، و در آیه مورد بحث می تواند کنایه از دست و پا بوده باشد و یا به معنی اصلیش که انگشتان است ، زیرا قطع شدن انگشتان و از کار افتادن آنها اگر در دست باشد قدرت حمل سلاح را از انسان می گیرد، و اگر در پا باشد، قدرت حرکت را. این احتمال نیز وجود دارد که اگر دشمن مهاجم پیاده باشد، هدف را سر او قرار دهید و اگر سواره باشد دست و پای او. بلی قادرین علی ان نسوی بنانه (آری قادریم که حتی خطوط سر انگشتان او را موزون و مرتب کنیم.) و «انامل» یک بار: هاانتم اولاء تحبونهم ولا یحبونکم وتؤمنون بالکتاب کله واذا لقوکم قالوا آمنا واذا خلوا عضوا علیکم الانامل من الغیظ قل موتوا بغیظکم ان الله علیم بذات الصدور (هان شما کسانی هستید که آنان را دوست دارید و (حال آنکه) آنان شما را دوست ندارند و شما به همه کتابها(ی خدا) ایمان دارید و چون با شما برخورد کنند می گویند ایمان آوردیم و چون (با هم) خلوت کنند از شدت خشم بر شما سر انگشتان خود را می گزند بگو به خشم خود بمیرید که خداوند به راز درون سینه ها داناست.) در قرآن به کار رفته است.علامه طباطبایی می فرمایند: «و چون به خلوت می روند، سرانگشت خود را از شدت خشمی که بر شما دارند می گزند. و کلمه ((عض )) گاز گرفتن با دندان با فشار است . و کلمه ((انامل )) جمع انمله است که به معنای نوک انگشتان است . و کلمه ((غیظ)) به معنای خشم و کینه است . ((و عض انامل بر فلان چیز)) مثلی است که در مورد تأسف و حسرت و رساندن شدت خشم و کینه زده می شود.»
واژه های مترادف
در این مدخل از واژه های «اصابع»، «انامل» و «بنان» استفاده شده است.
عناوین مرتبط
انگشت در قیامت ، انگشت به گوش کردن ، انگشت کافران ، اهمیت انگشت ، سرانگشت در قیامت ، قطع انگشت ، گزیدن انگشت.
در قرآن موارد مختلف انگشت در گوش کردن که اشاره از عدم شنیدن صداهای بیرونی یا عدم استماع حقایق عالم و ایمان نیاوردن است آورده شده است.
قوم نوح در برابر دعوت ایشان به ایمان به خدا و بهره مندی از آمرزش الهی، برای نشنیدن کلام ایشان انگشت در گوش می کردند. وانی کلما دعوتهم لتغفر لهم جعلوا اصـبعهم فی ءاذانهم...(و من هر بار که آنان را دعوت کردم تا ایشان را بیامرزی انگشتانشان را در گوشهایشان کردند و ردای خویشتن بر سر کشیدند و اصرار ورزیدند و هر چه بیشتر بر کبر خود افزودند.)
برای در امان ماندن از صداهای وحشتناک
یکی از راه های در امان ماندن از صداهای وحشتناک مثل صاعقه این است که چیزی در گوش هایمان قرار دهیم، قرآن کریم به این مطلب اشاره فرموده است. او کصیب من السماء فیه ظلمـت ورعد وبرق یجعلون اصـبعهم فی ءاذانهم من الصوعق حذر الموت...(یا چون (کسانی که در معرض) رگباری از آسمان که در آن تاریکیها و رعد و برقی است (قرار گرفته اند) از (نهیب) آذرخش (و) بیم مرگ سر انگشتان خود را در گوشهایشان نهند ولی خدا بر کافران احاطه دارد.)
ترس از مرگ
هنگامی که در اثر رعد و برق صداهای نهیبی ایجاد می شد، آنان که نور ایمان در قلب هایشان جاری نبود از ترس مرگ انگشت در گوش هایشان می کردند....یجعلون اصـبعهم فی ءاذانهم من الصوعق حذر الموت...(...از (نهیب) آذرخش (و) بیم مرگ سر انگشتان خود را در گوشهایشان نهند...) در تفسیر نمونه آمده است: «در مثال دوم قرآن صحنه زندگی آنها را به شکل دیگری ترسیم می نماید شبی است تاریک و ظلمانی پرخوف و خطر، باران به شدت می بارد، از کرانه های افق برق پرنوری می جهد، صدای غرش وحشت زا و مهیب رعد، نزدیک است پرده های گوش را پاره کند، انسانی بی پناه در دل این دشت وسیع و ظلمانی و پر از خطر، حیران و سرگردان مانده است، باران پر پشت، بدن او را مرطوب ساخته، نه پناهگاه مورد اطمینانی وجود دارد که به آن پناه برد و نه ظلمت اجازه می دهد گامی به سوی مقصد بردارد.قرآن در یک عبارت کوتاه، حال چنین مسافر سرگردانی را بازگو می کند: یا همانند بارانی که در شب تاریک، توام با رعد و برق و صاعقه (بر سر رهگذرانی) ببارد (او کصیب من السماء فیه ظلمات و رعد و برق).سپس اضافه می کند آنها از ترس مرگ انگشتها را در گوش خود می گذارند تا صدای وحشت انگیز صاعقه ها را نشنوند (یجعلون اصابعهم فی آذانهم من الصواعق حذر الموت).»
تشبیه منافقان به قرار دهنده انگشتان گوش
...
هریک از اجزای متحرک پنج گانه دست و پای انسان، انگشت نامیده می شود. در این نوشتار تفسیر آیاتی که در مورد انگشتان در قرآن آمده بررسی می گیرد.
منافع ان خداوند ۳۱ از مجموع استخوانهای انسان را در انگشتان او قرار داده است: استخوانهای انگشتان دو دست ۵۸ عدد و انگشتان پاها ۲۸ عدد که مجموعاً ۸۶ استخوان از مجموع ۲۴۸ استخوانی است که در بدن انسان وجود دارد. خداوند این استخوانهای ظریف را برای منافع مهمی مانند باز و بسته کردن، دادن و گرفتن و سایر حرکات لطیف و اعمال دقیق در انگشتان انسان قرار داده است. انگشتان افزون بر کارکردهای بسیار آن در زندگی روزمره، از وجوه تمایز انسان از سایر حیوانات است. در ] آمده که اگر خداوند کف و انگشتان را به انسان نمی داد، نوشتن ممکن نبود و در نتیجه علوم زوال می یافت.
معنای لغوی و اصطلاحی
معادل عربی انگشت، اصبع و جمع آن اصابع است که وام واژه ای عبری است. برخی ریشه آن را از «ص ب ع» به معنای «اشاره کردن» دانسته اند. این واژه به معنای انگشت و گاهی به صورت استعاره برای هر اثر حسی یا اثر نیکو به کار رفته است. واژه أنامل جمع «أنمله» به معنای سر انگشتان یا بندی که در آن ناخن است ، از «نمل» به معنای مورچه اشتقاق یافته، زیرا سر انگشتان از نظر نازکی و سرعت و تنوع در حرکت به مورچه شبیه است. اسم جمع «بنان» به معنای سر انگشتان یا انگشتان یا اعضای اطراف بدن (دست و پا) است که مفرد آن را «بنانه» به معنای انگشت دانسته اند.
تعداد تکرار در قرآن
واژه های «اصابع» دوبار، «بنان» نیز دوبار و «انامل» یک بار در قرآن به کار رفته است.
قدرت خداوند در باز آفرینی انگشتان
...
یکی از مواردی که در قرآن خداوند جهت عظمت آفرینش خود بر می شمرد، قیامت در بازآوری انگشتان است.
خداوند در جواب کسانی که به قیامت و شکل گیری مجدد بدن انسان ها ایمان ندارند، سوگند به روز قیامت و نفس ملامتگر می خورد، قدرت خود در بازگرداندن موزون و مرتب انگشتان انسان ها در قیامت را بیان می فرماید. ایحسب الانسـن الن نجمع عظامه• بلی قـدرین علی ان نسوی بنانه (یا انسان می پندارد که هرگز استخوانهای او را جمع نخواهیم کرد • آری قادریم که حتی خطوط سر انگشتان او را موزون و مرتب کنیم.) «بنان» به معنای انگشتان است. علامه در المیزان می فرماید: «کلمه ((حسبان) ) که مصدر فعل ((یحسب) ) است به معنای ظن (پندار) است، و اگر استخوان را به صیغه جمع آورده و فرمود انسان گمان کرده ما استخوان هایش را جمع نمی کنیم؟ برای آن بود که کنایه باشد از زنده کردن همه مردگان، و استفهام در این آیه توبیخی است، و معنای آیه روشن است.»
استدلال خداوند بر وقوع قیامت با آفرینش دوباره انگشتان
آفرینش دوباره انگشتان انسان در قیامت استدلال خداوند است بر وقوع قیامت و قدرت الهی خود. ایحسب الانسـن الن نجمع عظامه• بلی قـدرین علی ان نسوی بنانه (یا انسان می پندارد که هرگز استخوانهای او را جمع نخواهیم کرد • آری قادریم که حتی خطوط سر انگشتان او را موزون و مرتب کنیم.) تفسیر نمونه می گوید: «اما ببینیم چرا مخصوصا روی استخوانها تکیه شده است؟ این به خاطر آن است که اولا دوام استخوان بیش از سایر اعضا می باشد، و لذا هنگامی که بپوسد و خاک شود و ذرات غبارش پراکنده گردد امید بازگشت آن در نظر افراد سطحی کمتر است.ثانیا استخوان مهمترین رکن بدن انسان می باشد، چرا که ستونهای بدن را استخوانها تشکیل می دهند، و تمام حرکات و جابجائی و فعالیتهای مهم بدن به وسیله استخوانها انجام می گیرد، کثرت و تنوع و اشکال و اندازه های مختلف استخوانها در بدن انسان از عجایب خلقت خداوند محسوب می شود، و ارزش یک مهره کوچک پشت انسان هنگامی ظاهر می شود که از کار بیفتد و می بینیم که تمام بدن را فلج می کند.((بنان) ) در لغت هم به معنی ((انگشتان) ) آمده، و هم به معنی ((سر انگشتان) ) و در هر دو صورت اشاره به این نکته است که نه تنها خداوند استخوانها را جمع آوری می کند، و به حال اول باز می گرداند، بلکه استخوانهای کوچک و ظریف و دقیق انگشتان را همه در سر جای خود قرار می دهد، و از آن بالاتر خداوند حتی سر انگشتان او را به طور موزون به صورت نخست باز می گرداند.این تعبیر می تواند اشاره لطیفی به خطوط سر انگشت انسانها باشد که می گویند کمتر انسانی در روی زمین پیدا می شود که خطوط سر انگشت او با دیگری یکسان باشد، یا به تعبیر دیگر خطوط ظریف و پیچیده ای که بر سر انگشتان هر انسانی نقش است معرف شخص او است، و لذا در عصر ما مسأله ((انگشت نگاری) ) به صورت علمی در آمده، و به وسیله آن بسیاری از مجرمان شناخته شده، و جرمها کشف گردیده است، همینقدر کافی است که مثلا یک سارق هنگامی که وارد اتاق یا منزلی می شود دست خود را بر دستگیره در، یا شیشه اطاق یا قفل و صندوق بگذارد و اثر خطوط انگشتانش روی آن بماند، فورا از آن نمونه برداری کرده، با سوابقی که از سارقان و مجرمان دارند مطابقه نموده و مجرم را پیدا می کنند.»
اثر انگشت به نقش خطوط انگشت گفته می شود.اثر انگشت از عناوین مستحدثه است و در باب قضاء به مناسبت از آن سخن رفته است.
اثر انگشت از شواهد و امارات قضایی است که حاکم به وسیله آن می تواند مجرم را از غیر مجرم تشخیص دهد.
← میزان اعتبار اثر انگشت در صدور حکم
 ۱. ↑ اجوبة الاستفتائات ج۲، ص۲۶۱.    
فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت علیهم السلام، ج۱، ص۲۵۱.    
...


انگشت در دانشنامه ویکی پدیا

انگشت
هر یک از اجزای متحرک پنجهٔ دست یا پای انسان یا جانور را «اَنْگُشْت» گویند. بسیاری از مهره داران نیز مانند انسان، انگشت دارند مانند میمون، راکون، قورباغه و …. انسان به صورت معمول در هر دست یا پا پنج انگشت دارد.
انگشت دست
انگشت پا
انگشت چسبی
در زبان انگلیسی برای انگشت دست و پا دو واژهٔ مختلف استفاده می شود (به ترتیب: finger و toe) ولی واژهٔ digit به هر دو اشاره دارد (هم دست و هم پا). این در حالیست که در بسیاری از زبان های دیگر نیز همانند فارسی برای انگشت تنها یک واژه دارند و فرق بین دست و پا را به صورت «انگشت دست» و «انگشت پا» بیان می دارند؛ اسپانیایی، پرتغالی، ایتالیایی، تاگالوگ، چکی، روسی و لهستانی از آن جمله اند.
انگشتان هر دست پنج عدد و در مجموع ده عدد هستند که به ترتیب از سمت انگشت شست: انگشت شست، انگشت اشاره یا سبابه، انگشت میانی، انگشت حلقه یا انگشتری و انگشت کوچک، نامیده می شود.
تعداد انگشتان پا نیز همانند انگشتان دست است و هر پا پنج انگشت و درمجموع ده انگشت دارند. انگشتان پا کوتاه تر از انگشتان دست هستند.
عکس انگشت
انگشت می تواند به هر یک از موارد زیر اشاره کند:
اَنْگُشْت، هر یک از اجزای متحرک پنجه دست و پای انسان و بسیاری از مهره داران
اَنْگِشْت، هم معنی واژهٔ زغال
اَنْگَشْت، اَنْگِشْت، اَنْگَشْته یا اَنْگِشْته، برزیگری که صاحب ثروت و سامان باشد و کارگران بسیار داشته باشد؛ سوداگر سرمایه مند
منظور انگشت دست انسان است.
انگشت ها (فیلم ۱۹۴۱)
انگشت ها (فیلم ۱۹۷۸)
انگشت (یکا)
انگشت (بوئین زهرا)، روستایی از توابع بخش شال شهرستان بوئین زهرا در استان قزوین ایران است.
این روستا در دهستان زین آباد قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن زیر سه خانوار بوده است.
انگشت یک یکای اندازه گیری طول است و معمولاً" به عرض انگشت یک انسان بالغ است. در علم پزشکی این واحد به صورت گسترده ای کاربرد دارد.
ویکی پدیای انگلیسی
انگشت اشاره نام انگشت دوم دست بعد از شست است که در انسان شامل یک انگشت در هر دست می شود (در مجموع ۲ انگشت). بطور عرفی این انگشت معمولاً برای اشاره به اشیاء و ثبت اثر انگشت است. به دلیل تراکم گیرنده های حسی در نوک این انگشت، سطح کف دستی نوک انگشت اشاره دارای حس لامسه بسیار قوی است .
انگشتان دست به جز انگشت شست دارای سه استخوان مجزا هستند که بین آنها مفصل وجود دارد و در انتهای آنها ناخن قرار دارد.
انگشت برگی ایرانی (نام علمی: Asaccus granularis) نام یک گونه از سرده گکوی انگشت برگی است.
انگشت پا نام انگشتان انتهایی پا است که در انسان شامل ۵ انگشت در هر پا می شود (در مجموع ۱۰ انگشت). هر کدام از انگشتان پا، دارای سه بند پروگزیمال، دیستال و مدیال می باشند به جز انگشت شست که دو بند پروگزیمال و دیستال دارد. در پا نیز همانند دست، در محل مفصل متاتارسوفالانژیال انگشت شست یک جفت استخوان سزاموئیدی وجود دارد.
William Pl,Warwick R,Dyson M and Bannister LH.Grays Anatomy 2005
مجله دانشگاه علوم پزشکی ارومیه-شماره۱۴- ۱۳۸۲
انگشتان پا دارای استخوان هستند و در انسان کوتاه تر از انگشتان دست بوده و در برخی از گونه های میمون هم اندازه هستند.
سینداکتیلی (syndactyly) یک اختلال مادرزادی است که دو یا تعداد بیشتری از انگشتان به یکدیگر چسبیده اند. چندانگشتی یا پلی داکتیلی نوعی بیماری مادرزادی است که در آن فرد بیمار بیش از پنج انگشت در هر دست یا پا دارد.
از مهم ترین بیماری های انگشتان پا، بیرون زدگی مفصل انگشت شست پا (Bunion) است که در اثر فشار بلندمدتِ نامتعارف به مفصل (مثلاً با پوشیدن کفش تنگ و نامناسب) ایجاد می شود. انواع ناهنجاری های ناخن و بیماری های قارچی پا نیز این عضو را تهدید می کنند.
انگشت پیچ یک نوع خوردنی شیرین است که سوغات شهر همدان به شمار می آید. مواد اولیه انگشت پیچ را سفیده تخم مرغ، گلاب، شکر و آب تشکیل می دهد و قنادها آن قدر آن را بهم می زنند تا ظاهر آن سفت شده و حالتی مانند عسل به خود بگیرد. این شیرینی بین ۱۰۰ تا ۱۳۰ سال است که در همدان تهیه می شود. در مورد زرده های باقیمانده نیز قنادهای همدانی فکری هم به حال آن کرده اند و این زرده ها را به حلوازرده تبدیل می کنند.
فرهنگ معین، جلد اول، چاپ سال ۱۳۵۷
ابن سینا، حسین (۱۳۷۰). قانون در طب. ۷ جلدی. ترجمهٔ دکتر عبدالرحمن شرفکندی. تهران: انتشارات سروش. تاریخ وارد شده در |تاریخ بازبینی= را بررسی کنید (کمک); پارامتر |تاریخ بازیابی= نیاز به وارد کردن |پیوند= دارد (کمک)
از لحاظ لغوی انگشت پیچ به هر چیز بسته و غلیظ و بسته ای که دور انگشت پیچد، مانند عسل، شیره دوشاب گفته می شود. همچنین حلوای انگشت پیچ نیز وجود دارد که حلوایی است که از قند، زاج سفید، تخم مرغ، عرق بیدمشک، آبلیمو و هل تهیه می شود.
در طب سنتی انواعی از انگشت پیچ وجود دارد که به منظور درمان بیماری و با خواص دارویی خاصی ترکیب شده اند. مثلاً انگشت پیچ مرّ مکّی که مخلوطی از مرّ و عسل است و برای درمان سرفه مزمن مورد استفاده قرار می گیرد.
انگشت جان یکی از روستاهای استان آذربایجان شرقی است که در دهستان چهرگان بخش تسوج شهرستان شبستر واقع شده است.
چسبیدگی انگشتان یا انگشت چسبی یا سینداکتیلی (syndactyly) وضعیتی است که دو یا تعداد بیشتری از انگشتان به یکدیگر چسبیده اند. این بیماری یک اختلال مادرزادی است.
انگشت چسبی به معنای چسبیده بودن دو یا چند انگشت دست یا وجود پره پوستی بین انگشتان است. انگشت چسبی ممکن است کامل باشد یعنی از ریشه انگشت تا نوک انگشت به انگشت مجاور بچسبد یا ممکن است ناکامل باشد یعنی دو انگشت مجاور فقط در قسمتی از طولشان به هم چسبیده باشند.
انگشت
پرانگشتی
انگشت چکشی یا مالت فینگر (به انگلیسی:Mallet Finger) یک نوع آسیب عضلانی است که در اثر پارگی تاندون بند آخر (تاندون بازکننده انگشت) ایجاد می شود. از نشانه های این آسیب افتادن بند آخر انگشت مربوطه و عدم توانایی فرد آسیب دیده در صاف نگه داشتن آن می باشد.
هرنوع برخورد انگشتان دست و پا با اجسام سخت می تواند موجب وقوع این آسیب دیدگی باشد. اما شایع ترین عامل ایجاد آن در هنگام ورزش کردن برای دروازه بانان و بازیکنان والیبال یا بیس بال می باشد. برخورد توپ با بند آخر انگشت و خم شدن بیش از حد آن به سمت داخل به احتمال پارگی تاندون می انجامد. پوشیدن کفش های کوچکتر از اندازه برای پاها نیز می تواند عامل ایجاد این بیماری باشد.
تورم (خون مردگی) در پشت بند آخر انگشت و درد در آن ناحیه از علائم این آسیب دیدگی است. متأسفانه اغلب بیماران به تصور خم شدن انگشت به دلیل کوفتگی و تورم نسبت به درمان این آسیب دیدگی دیر اقدام کرده و در نتیجه درمان با کیفیت مطلوب هیچ گاه صورت نمی گیرد.
راه درمان این آسیب دیدگی صاف و ثابت نگه داشتن بند آخر انگشت به مدت ۴ تا ۶ هفته می باشد. درگذشته با آتل گرفتن بند آخر انگشت را ثابت کرده اما در روش های ارتوپدی جدید با پین گذاری (سوراخ کردن نوک انگشت و وارد کردن سوزن فیکسچر) موفقیت در دستیابی به درمان محتمل تر است. برای پیشگیری از این آسیب نیز استفاده از دستکش های استاندارد یا بسته نگه داشتن بند انگشتان با نوارهای چسب مخصوص توصیه می شود.
۵ انگشت (انگلیسی: 5 Fingers) فیلمی در ژانر جاسوسی به کارگردانی جوزف ال. منکیه ویچ است که در سال ۱۹۵۲ منتشر شد. از بازیگران آن می توان به جیمز میسون، دانیل داریو و مایکل رنی اشاره کرد.
۲۲ فوریه ۱۹۵۲ (۱۹۵۲-02-۲۲)
آلمانی انگشت (نام علمی: Germanodactylus) نام یک سرده از زیرراسته بال انگشتی سانان است.
تورم سوسیس شکل (دوکی شکل) دردناک انگشتان دست و پا داکتیلیت نامیده می شود.واژه داکتیلیت از یونانی گرفته شده و به معنی آماس انگشت است.
مبانی طب داخلی سیسیل ۲۰۰۷
این نوع تورم از ویژگیهای اصلی اسپوندیلوآرتروپاتی ها مانند آرتریت پسوریاتیک است.
این تورم از جمله در بیماری سلول داسی شکل رخ می دهد.
ویکی پدیای انگلیسی، نسخه ۲۲ سپتامبر ۲۰۰۶.
اثر انگشت در انسان، اثری از سایش شیارهای پایانهٔ انگشت است. با توجه به اینکه هیچ دو انسانی اثر انگشت مشابه ندارند، می توان از این اثر برای شناسایی افراد بهره برد.
هویت شناسی، محمد آزوقی مشکین آبادی، انتشارات نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران، چاپ بیستم۱۳۸۶:درس تخصصی دوره های دانشکده افسری
روحانی، محمد. ساختار فایل. تهران: نشر، ۱۳۷۰.
سیمون، کول. "Suspect Identities: A history of fingerprinting and criminal identification". کمبریج: نشر، ۲۰۰۱
اثر انگشت برجستگی های بسیار ریز (قابل رؤیت با چشم غیر مسلح) است که در لایه اپیدرم پوست کف دست ها و پاها وجود دارد. به علت ترشحات چربی زیر پوست این آثار انگشت بر اجسام صاف قرار می گیرد که همچنین برای وضوح آن می توان از پودری استفاده کرد که جذب این چربی ها شده و آن ها را به صورت واضح نمایان سازد. اثر انگشت افراد منحصربه فرد است و در طول عمر فرد تغییر نمی کند، بنابراین می توان از آن به عنوان یک امضا یا ابزار تشخیص هویت استفاده کرد.
این روش در تعیین هویت از دقت ۱۰۰٪ برخوردار بوده و حتی در دوقلوهای یکسان (تک تخمکی) نیز اثر انگشت متفاوت است. به گونه ای که امکان شباهت اثر انگشت دو نفر انسان، یک شصت و چهار میلیاردم می باشد.
ایجاد اثر انگشت یک صفت ارثی- محیطی است که هر عامل قبل از تولد می تواند بر آن اثر گذارد مانند فشارهای روحی و روانی بر مادر و حتی فشاری که نوزاد وقت تولد متحمل می شود و حتی کمی تفاوت در درازای بند ناف باعث تغییر خطوط سرانگشت می شود. اثر انگشت کمی پس از تولد کاملاً تثبیت شده و غیرقابل تغییر است.
استخوان بند انگشت (انگلیسی: Phalanx bone) استخوانهای کوچک بندهای انگشتان دست و پا هستند.
انسان به صورت معمول در هر دست پنج انگشت دارد. هر انگشت دارای سه بند اولیه (بندهای ته انگشتی)، میانی (بندهای میان انگشتی) و انتهایی (بندهای سرانگشتی) است. بند اولیه هر انگشت با استخوانهای کف دست (متاکارپ) مفصل می شوند. انگشت شست انسان تنها دو بند دارد.
انسان به صورت معمول در هر پا پنج انگشت دارد. هر انگشت دارای سه بند اولیه، میانی و انتهایی است. بند اولیه هر انگشت با استخوان های کف پا (متاتارس) مفصل می شوند. انگشت شست پای انسان تنها دو بند دارد.
بادبان انگشت (نام علمی: Istiodactylus) نام یک سرده از تیره بادبان انگشتان است.
Muzquizopteryx coahuilensis
نیکتوسور
Alamodactylus byrdi
باستان بادبان انگشت(نام علمی: Archaeoistiodactylus) نام یک سرده از راسته پتروسور است.
برزیل انگشت (نام علمی: Brasileodactylus) نام یک سرده از تیره پرنده دستان است.
بیست انگشت فیلمی به کارگردانی مانیا اکبری و بازیگری بیژن دانشمند و مانیا اکبری محصول سال ۲۰۰۴ است.
پنج انگشت یا پاکدامنی یا بنگرو (نام علمی: Vitex agnus-castus) درختچه زیبایی به ارتفاع یک متر و نیم است که به علت گل های زیبایی که دارد گاه به عنوان گیاه تزئینی کاشته می شود. بدین علت به آن پنج انگشت گویند که برگ های آن پنجه ای و پنج تایی است. گل های آن به رنگ آبی و شبیه سنبله ای دراز است که سپس تبدیل به گل می شود. این گیاه را فلفل بیابانی نیز می نامند و در بسیاری از مناطق ایران می روید.
در گذشته اعتقاد داشتند که این گیاه باعث کاهش میل جنسی می شود و به همین دلیل در قرون وسطی راهبان روی برگ های این گیاه تفکر می کردند و به همن دلیل نام دیگر این گیاه به پاکدامنی(chasteberry) مربوط می شود. با این وجود امروزه مشخص شده است که این گیاه اثری بر میل جنسی ندارد. b
میوه این گیاه قابض است و به بهبود عملکرد دستگاه گوارش کمک می کند. افرادی که دچار بواسیر یا شقاق باشند می توانند از اثرات درمانی آن سود بجویند و در جوشانده این گیاه بنشینند تا عارضه برطرف شود. ضماد میوه و برگ آن ادرار را افزایش می دهد و مقدار زیاد آن برای کلیه مضر است. این گیاه در درمان سر درد هم مفید است. این دارو جهت رفع اختلالات قاعدگی و یائسگی به کار می رود. پنج انگشت، گیاه بسیار مؤثری برای درمان اختلالات قاعدگی است. از گیاه پنج انگشت، داروهایی به نام های ویتاگنوس (VITAGNUS)، فمودین(Femodin) با مقدار ماده مؤثره ۲۰ میلی گرم در هر قرص و آگنوگل (Agnugol) تهیه کرده اند که عصاره خشک این گیاه می باشد. میوه این گیاه اثرات درمانی زیادی برای رحم دارد. قاعدگی را تنظیم می کند و برگ این گیاه ورم های رحمی را بهبود می بخشد و عفونت را پاک می سازد. فواید آن به قدری زیاد است که از این گیاه در قرص های گیاهی مورد استفاده برای تنظیم قاعدگی و کاهش خون ریزی استفاده می شود.
مکانیسم دقیق اثر این گیاه مشخص نیست ولی مطالعات نشان داده است که این گیاه تحریک کننده(agonist) گیرنده های دوپامین نوع دوم(D2) است و باعث کاهش ترشح پرولاکتین می شود. به نظر می رسد گیاه پنج انگشت با اثر بر محور هیپوتالاموس ـ هیپوفیز اثر خود را اعمال می کند. این گیاه باعث کاهش آزاد شدن FSH* و افزایش آزاد شدن LH** و پرولاکتین از هیپوفیز می گردد. هورمون های FSH و LH در تولید استروژن (هورمون جنسی زنانه) از تخمدان ها و دوره تخمک گذاری در خانم ها مؤثرند. مطالعات نشان داده است که گیاه پنج انگشت حاوی ترکیبات استروژنیک نمی باشد و مستقیماً بر روی تخمدان ها تأثیر نمی گذارد. برخی مطالعات هم اثر این گیاه بر گیرنده های اوپیوئیدی را نشان داده اند.


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

ارتباط محتوایی با انگشت

انگشت در جدول کلمات

انگشت
اصبع, بنان
انگشت اشاره
سبابه
انگشت برجسته
شست
انگشت بزرگ انسان
ابهام
انگشت شست
ابهام
انگشت شهادت
سبابه
انگشت نمای خلق
رسوا
انگشت کوچک
انگل, کالوج
هر بند انگشت دست یا پا
پک

معنی انگشت به انگلیسی

digit (اسم)
پیکر ، رقم ، انگشت ، عدد
dactyl (اسم)
انگشت
finger (اسم)
انگشت

معنی کلمه انگشت به عربی

انگشت
اصبع , رقم
اصبع القدم
اصبع
بصمة الاصبع ، بصمةالأصابع
بصمة الاصبع
صارخ
سمعة سيية
بصمة الاصبع
اصبع
وکزة
طرف الاصبع

انگشت را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

حسام رضایی ٠٥:١١ - ١٣٩٧/٠٨/٠٩
در گویش بختیاری خوزستان زغال روشن سرخ چوب زغال شده
|

سالار ٢٠:٥٣ - ١٣٩٧/١١/٢٤
در زبان لری بختیاری از دو کلمه ی
کلک. انگست استفاده می شود
angost.kelk

انگشت::معنی در زبان لری بختیاری
چوب زغال شده angesht
|

باران ٠٣:١٠ - ١٣٩٨/٠٢/٠١
بنان
|

علی سلطانی ١٢:٠٢ - ١٣٩٨/٠٤/٣٠
در زبان کردی انگشت را با کلمه kelek تلفظ می کنند
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی انگشت   • اندازه انگشتان پا   • نسبت انگشت دوم به چهارم   • رابطه جذابیت آقایان با طول انگشتان دست   • رابطه انگشتان دست با شخصیت   • انگشت حلقه   • اندازه انگشت اشاره و حلقه   • رابطه مچ پا با واژن   • مفهوم انگشت   • تعریف انگشت   • معرفی انگشت   • انگشت چیست   • انگشت یعنی چی   • انگشت یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی انگشت
کلمه : انگشت
اشتباه تایپی : hk'aj
آوا : 'angoSt
نقش : اسم
عکس انگشت : در گوگل


آیا معنی انگشت مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )