برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1179 100 1

انگشت

/'angoSt/

مترادف انگشت: اصبع، کلیک، انقوزه، صمغ

معنی انگشت در لغت نامه دهخدا

انگشت. [اَ گ ُ ] (اِ) هریک از اجزای متحرک پنجگانه ٔ دست و پای انسان. (از فرهنگ فارسی معین ). اصبع. شنترة. (از منتهی الارب ). اصبوع. کلک.بنان. (یادداشت مؤلف ). بنانة. اَنگُل :
که کس در جهان مشت ایشان ندید
برهنه یک انگشت ایشان ندید.
فردوسی.
بر هر انگشت زمین گویی هر روز مدام
دست نقاش همی نقش نگارد بقلم.
فرخی.
گر دست بدل برنهم از سوختن دل
انگشت شود دردم در دست من اِنگشت.
عسجدی.
ز صد انگشت ناید کار یک سر
نه از سیصد ستاره کار یک خور.
(ویس و رامین ).
گر بهر انگشت چراغی کند
هیچ مبر ظن که در ظلمت است.
ناصرخسرو.
شافعی بینم و در دست هر انگشتی از او
مالک و احمد و نعمان به خراسان یابم.
خاقانی.
- انگشت آفتاب ؛ شعاع و خطوط آفتاب. (مجموعه ٔ مترادفات ص 227).
- انگشتان معشوق ؛ معروف. بلورین ،حنابسته ، حنامالیده. بحناگرفته ، فندق بند از صفات اوست و نیشکر، دم قاقم ، قلعه ٔ عاج ، پنجه ٔ مرجان ، ماشوره ٔ سیم ، رومی بچگان ، بلال قفا، پشت ماهی ، فندق ، پنج شاخ ، پنج نون ، پنج هلال ، پنج دریا، ختنی ، رومیان مه در قفا، ماهی بچگان ، ماه نو، جدول از تشبیهات اوست. (از آنندراج ) (از مجموعه ٔ مترادفات ص 51).
- انگشت از حرف برداشتن ؛ کنایه از رها کردن. دست برداشتن :
شب انگشت سیاه از پشت برداشت
ز حرف خاکیان انگشت برداشت.
نظامی.
و رجوع به انگشت بر حرف نهادن شود.
- انگشت از سیاه به سفید نزدن ؛ بکلی به بیکاری و عطلت گذرانیدن. (یادداشت مؤلف ). در تداول عامه کاری انجام ندادن.
- انگشت اشارت ؛ انگشتی که با آن اشارت کنند. انگشت سبابه :
گر بدست افتدچو ماه نو لب نانی مرا
خلق زانگشت اشارت تیربارانم کنند.
صائب (از آنندراج ).
- انگشت افشردن ؛ کنایه از آگاهانیدن. (از آنندراج ) :
همچو طفلی که بود در کف استاد کفش
ادب انگشت من افشرد خبر کرد مرا.
قدسی (از آنندراج ).
- انگشت امان برداشتن ؛ بل ...

معنی انگشت به فارسی

انگشت
( اسم ) صمغ ( مطلقا) . یا انگشت گنده . انغوزه .
محصولی که از احتراق غیر کامل نباتات خشبی حاصل گردد ٠ زغال ٠ اخگر کشته ٠
[ گویش مازنی ] /angesht/ اخگر
انگشتری انگشتر
( اسم ) انگشتر انگشتری خاتم .
[index finger, index , digit secundus manus] [علوم تشریحی] انگشت دوم دست از سمت شست که از سه بند تشکیل شده است
( اسم ) آب دزدک پشیل .
۱ - متحیر متعجب . ۲ - خاموش .
[finger tab] [ورزش] تکه چرمی که بر روی یک یا چند انگشت قرار می دهند تا از سایش پوست در هنگام کشیدن زه جلوگیری کند
۱ - هر چیز غلیظ و بسته که دور انگشت پیچد مانند : عسل شیره دوشاب . ۲ - ( اسم ) عهد شرط پیمان . ۳ - انعام اندک .۴ - معارض مخالف . ۵ - ( اسم ) حلوایی استکه از قند زاج سفید تخم مرغ عرق بید مشک آب لیمو و هل تهیه کنند .
[ring finger, digit anularis, digit quartus manus] [علوم تشریحی] چهارمین انگشت از سمت شست که از سه بند تشکیل شده است و بین انگشت میانی و کوچک قرار دارد
( مصدر) ۱ - حسرت کشیدن افسوس خوردن. ۲ - پشیمانی داشتن ندامت کشیدن .
( مصدر) انگشتهای دست را بهم زدن در حال خوشحالی و مسرت انگشتک زدن .
...

معنی انگشت در فرهنگ معین

انگشت
(اَ گُ) [ په . ] (اِ.) هر یک از اجزای متحرک پنجة دست و پای انسان که بر سر آن ها ناخن روییده است . ،~ به دهان (کن .) بسیار متعجب و حیران . ،از هر ~ کسی هزار هنر ریختن (کن .) بسیار هنرمند و کاردان بودن .
(اَ گِ) (اِ.) زغال ، زگال .
(اَ گُ) ۱ - (ص مر.) هر چیز غلیظ و سفت مانند عسل ، شیره . ۲ - معارض ، مخالف . ۳ - انعام اندک . ۴ - (اِمر.) شرط ، پیمان . ۵ - نوعی حلوا. ۶ - نوعی گز به صورت شیرة سفید رنگ غلیظ و چسبنده .
(اَ گُ. رَ) (ص .) مورد اعتراض قرار گرفته شده ، سزاوار ایراد و اعتراض .
( ~ شَ دَ) [ فا - ع . ] (اِمر.) انگشت اشاره ، انگشتی که بین انگشت میانی و شست قرار دارد.
( ~. گُ تَ) (مص م .) ۱ - برگزیدن . ۲ - خرده گرفتن ، ایراد گرفتن .
(اَ گُ. گَ دَ)(مص ل .)۱ - تأسف خوردن ، حسرت خوردن . ۲ - حیرت داشتن .
( ~. نِ) (ص مر.) مشهور، شناخته شده .
( ~. نِ)(اِمص .) ضبط کردن آثار خط های سر انگشتان .
( ~. نَ یا نُ) (ص مر.) معروف و مشهور.
( ~. کِ) (اِمف . ص مر.) مشهور، معروف .

معنی انگشت در فرهنگ فارسی عمید

انگشت
= زغال: گر دست به دل برنهم از سوختن دل / انگِشت شود بی شک در دست من انگُشت (عسجدی: ۲۴).
۱. (زیست شناسی) هریک از اجزای متحرک پنجۀ دست و پای انسان که بر سر آن ها ناخن روییده است.
۲. (ریاضی) واحد اندازه گیری طول به اندازۀ ۱۵ تا ۲۰ میلی متر.
۳. [عامیانه، مجاز] مقدار کم از خوراک غلیظ و چسبنده که با انگشت برداشته شود.
* انگشت اشاره (شهادت، سبابه، زنهار): [مجاز] انگشت بین انگشت شست و انگشت میانه.
* انگشت حلقه (بنصر): انگشت چهارم هر دست که معمولاً انگشتری ازدواج را در آن می اندازند.
* انگشت خُرد (کِهین، خنضر): [قدیمی] انگشت کوچک دست.
* انگشت شست (ابهام، نر، مِهین): انگشت بزرگ دست.
* انگشت میانه: انگشت وسطی دست.
۱. هر چیز غلیظ و سفت نظیر عسل و شیره که دور انگشت پیچیده شود.
۲. نوعی شیرینی خشک به شکل ورقه های لوله شده که با خمیر شیرینی، خاک قند، هل، گلاب، و زاج سفید درست می کنند.
۳. [قدیمی] عهد، پیمان.
۴. [قدیمی] شرط.
۵. [قدیمی، مجاز] دست آویز.
۱. [مجاز] کم، اندک، معدود.
۲. آنچه تعدادش از عدد انگشتان دست بیشتر نباشد.
= انگشت نما
ضبط اثر خط های سر انگشتان به ویژه انگشت اشاره برای شناسایی یا امضا.
۱. کسی که بسیاری از مردم او را بشناسند و به یکدیگر نشان دهند، معروف، مشهور.
۲. کسی که به داشتن یک صفت بد مشهور باشد.
= انگشت نما
۱. (زیست شناسی) = انگشت
۲. آلت چوبی که با آن خرمن کوفته را بر باد می دهند تا کاه از دانه جدا شود، انگشته، چارشاخ.
۳. (زیست شناسی) درختچه ای با برگ های پنجه ای ...

انگشت در دانشنامه اسلامی

انگشت
انگشت بعنی عضو معروف دست و پا واز آن در بابهای طهارت، صلات، حج، اطعمه و اشربه، حدود، قصاص و دیات سخن رفته است.
هریک از انگشتان نام خاصّی دارد. انگشت شصت «ابهام»؛ انگشت پس از آن «سبّابه»، «شهادت» و «مسبِّحه»؛ انگشت بعدی «وسطی»؛ انگشت پس از آن «بِنْصِر» و انگشت کوچک «خِنْصِر».
طهارت
در تیمّم گشودن انگشتان هنگام زدن آنها بر خاک مستحب است. در گرفتن ناخن، مستحب است از انگشت خنصرِ چپ، شروع و به خنصرِ راست ختم گردد. انگشت شصت پا از جمله مواضع هفت گانه میّت است که مالیدن حنوط بر آن واجب است. استحباب نرم کردن انگشتان میت به آرامی درصورت امکان هنگام غسل و نهادن دست با انگشتان باز روی قبر پس از دفن ] میّت از دیگر احکام آن است.
صلات
وجوب نهادن انگشتان شصت پا بر زمین هنگام سجده، کراهت داخل کردن انگشتان دست در درون یکدیگر و خمانیدن آنها تا صدا برآمدن از آن در حال نماز و استحباب چسبیده بودن آنها در حال تکبیرة الاحرام، قیام، سجده، تشهد و نیز قنوت، جز انگشت شصت، و باز بودن آنها در حال رکوع از احکام آن است. همچنین داخل کردن انگشتان دست راست در انگشتان خصم از آداب مباهله است.
حج
...
هر یک از اجزای متحرک پنج گانه دست و پای انسان را انگشت گویند. انگشتان افزون بر کارکردهای بسیار آن در زندگی روزمره، از وجوه تمایز انسان از سایر حیوانات است.
واژه های «اصابع» دوبار: او کصیب من السماء فیه ظلمات ورعد وبرق یجعلون اصابعهم فی آذانهم من الصواعق حذر الموت والله محیط بالکافرین (با چون (کسانی که در معرض) رگباری از آسمان که در آن تاریکی ها و رعد و برقی است (قرار گرفته اند) از (نهیب) آذرخش (و) بیم مرگ سر انگشتان خود را در گوشهایشان نهند ولی خدا بر کافران احاطه دارد.) وانی کلما دعوتهم لتغفر لهم جعلوا اصابعهم فی آذانهم واستغشوا ثیابهم واصروا واستکبروا استکبارا (و من هر بار که آنان را دعوت کردم تا ایشان را بیامرزی انگشتانشان را در گوشهایشان کردند و ردای خویشتن بر سر کشیدند و اصرار ورزیدند و هر چه بیشتر بر کبر خود افزودند.) «بنان» نیز دوبار: اذ یوحی ربک الی الملآئکة انی معکم فثبتوا الذین آمنوا سالقی ...


انگشت در دانشنامه ویکی پدیا

انگشت
هر یک از اجزای متحرک پنجهٔ دست یا پای انسان یا جانور را «اَنْگُشْت» گویند. بسیاری از مهره داران نیز مانند انسان، انگشت دارند مانند میمون، راکون، قورباغه و …. انسان به صورت معمول در هر دست یا پا پنج انگشت دارد.
انگشت دست
انگشت پا
انگشت چسبی
در زبان انگلیسی برای انگشت دست و پا دو واژهٔ مختلف استفاده می شود (به ترتیب: finger و toe) ولی واژهٔ digit به هر دو اشاره دارد (هم دست و هم پا). این در حالیست که در بسیاری از زبان های دیگر نیز همانند فارسی برای انگشت تنها یک واژه دارند و فرق بین دست و پا را به صورت «انگشت دست» و «انگشت پا» بیان می دارند؛ اسپانیایی، پرتغالی، ایتالیایی، تاگالوگ، چکی، روسی و لهستانی از آن جمله اند.
انگشتان هر دست پنج عدد و در مجموع ده عدد هستند که به ترتیب از سمت انگشت شست: انگشت شست، انگشت اشاره یا سبابه، انگشت میانی، انگشت حلقه یا انگشتری و انگشت کوچک، نامیده می شود.
تعداد انگشتان پا نیز همانند انگشتان دست است و هر پا پنج انگشت و درمجموع ده انگشت دارند. انگشتان پا کوتاه تر از انگشتان دست هستند.
عکس انگشت
انگشت می تواند به هر یک از موارد زیر اشاره کند:
اَنْگُشْت، هر یک از اجزای متحرک پنجه دست و پای انسان و بسیاری از مهره داران
اَنْگِشْت، هم معنی واژهٔ زغال
اَنْگَشْت، اَنْگِشْت، اَنْگَشْته یا اَنْگِشْته، برزیگری که صاحب ثروت و سامان باشد و کارگران بسیار داشته باشد؛ سوداگر سرمایه مند
منظور انگشت دست انسان است.
انگشت ها (فیلم ۱۹۴۱)
انگشت ها (فیلم ۱۹۷۸)
انگشت (یکا)
انگشت (بوئین زهرا)، روستایی از توابع بخش شال شهرستان بوئین زهرا در استان قزوین ایران است.
این روستا در دهستان زین آباد قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن زیر سه خانوار بوده است.
...


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

ارتباط محتوایی با انگشت

انگشت در جدول کلمات

انگشت
اصبع, بنان
انگشت اشاره
سبابه
انگشت برجسته
شست
انگشت بزرگ انسان
ابهام
انگشت شست
ابهام
انگشت شهادت
سبابه
انگشت نمای خلق
رسوا
انگشت کوچک
انگل, کالوج
هر بند انگشت دست یا پا
پک

معنی انگشت به انگلیسی

digit (اسم)
پیکر ، رقم ، انگشت ، عدد
dactyl (اسم)
انگشت
finger (اسم)
انگشت

معنی کلمه انگشت به عربی

انگشت
اصبع , رقم
اصبع القدم
اصبع
بصمة الاصبع ، بصمةالأصابع
بصمة الاصبع
صارخ
سمعة سيية
بصمة الاصبع
اصبع
وکزة
طرف الاصبع

انگشت را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

حسام رضایی
در گویش بختیاری خوزستان زغال روشن سرخ چوب زغال شده
سالار
در زبان لری بختیاری از دو کلمه ی
کلک. انگست استفاده می شود
angost.kelk

انگشت::معنی در زبان لری بختیاری
چوب زغال شده angesht
باران
بنان
علی سلطانی
در زبان کردی انگشت را با کلمه kelek تلفظ می کنند

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی انگشت   • اندازه انگشتان پا   • نسبت انگشت دوم به چهارم   • رابطه جذابیت آقایان با طول انگشتان دست   • رابطه انگشتان دست با شخصیت   • انگشت حلقه   • اندازه انگشت اشاره و حلقه   • رابطه مچ پا با واژن   • مفهوم انگشت   • تعریف انگشت   • معرفی انگشت   • انگشت چیست   • انگشت یعنی چی   • انگشت یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی انگشت
کلمه : انگشت
اشتباه تایپی : hk'aj
آوا : 'angoSt
نقش : اسم
عکس انگشت : در گوگل

آیا معنی انگشت مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )