برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1289 100 1

باقی

/bAqi/

مترادف باقی: باقیمانده، بازمانده، مانده، موجود، بقیه، تتمه، مابه التفاوت، ابدی، پایا، پایدار، پاینده، دایم، مانا، نامیرا ، حی، زنده ، برقرار، مستدام همیشگی ، دیگر، سایر

متضاد باقی: فانی، مرده، میت

برابر پارسی: بازمانده، ماندنی، مانده

معنی باقی در لغت نامه دهخدا

باقی. (ع ص ) نعت فاعلی از مصدر بقاء است و بقاء ثبات شی ٔ است بحال و صورت نخست ، برابر آن فناء است. (از تاج العروس ). آنکه دارای دوام و ثبات باشد. (از اقرب الموارد). پاینده. (مهذب الاسماء) (السامی فی الاسامی ). پایدار. جاوید. بی زوال. ازلی. سرمدی. دائم و قائم. ثابت. باثبات. برجا. استوار. برقرار. (ناظم الاطباء). ماننده. پایا. مقابل فانی. (یادداشت مؤلف ). جاوید. باشنده. (آنندراج ). غابر. (منتهی الارب ). همیشه. (مهذب الاسماء). جاودانه. جاویدان : صلی اﷲ علیه حیاً و میتاً و قدس روحه باقیاً و فانیاً. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 300).
و آن کس که بی بصارت باقی همیت داند
زین قول او بخندد شهری و روستایی.
ناصرخسرو.
هرچند ترا خوش آمد این خانه
باقی نشوی تو اندرین فانی.
ناصرخسرو.
چون بقای هردو را علت نباشد جز غذا
نیست باقی در حقیقت نی ستور و نی گیا.
ناصرخسرو.
باقی شود اندر نعیم دائم
هرچند در این رهگذر نباشد.
ناصرخسرو.
من بدوماندم باقی بجهان تا جاوید
گر بماند بجهان باقی واﷲ که سزاست.
مسعودسعد.
چه بزرگ غبنی و عظیم عیبی باشد باقی را بفانی و دایم را بزایل فروختن. (کلیله و دمنه ).
- باقی شدن ؛ جاویدان شدن. همواره ماندن. دایم زیستن :
ز ملک تو بجهان دین و داد باقی شد
خجسته ملکست این ملک تو که باقی باد.
مسعودسعد.
فانی آن گاهی شوم کز خویشتن یابم فنا
مرده اکنونم که نقش زندگی دارم کفن.
خاقانی.
مترس از محبت که خاکت کند
که باقی شوی گر هلاکت کند.
سعدی (بوستان ).
- جهان باقی ؛ کنایه از آخرت. آن سرای. آن جهان. جهان دیگر :
جهان فانی و باقی فدای شاهد وساقی
که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم.
حافظ.
- دولت باقی ؛ دولت پایدار. دولت جاوید :
دولتیان کآب و درم یافتند
دولت باقی ز کرم یافتند.
نظامی.
سرای دولت باقی نعیم آخرتست
زمین سخت نگه کن چومینهی بنیاد.
سعدی.
- سرای ...

معنی باقی به فارسی

باقی
پایدار، پاینده، جاوید، بجا و باز مانده
( اسم صفت ) ۱ - پایدار پایا جاوید. ۲ - مانده باز مانده بجا مانده . ۳ - زنده حی. ۴- ثابتاستوار بر قرار. ۵ - تتمه بقیه. ۶ - حاصل تفریق مانده. ۷- ( اسم ) نامی از نامهای خدا.یا باقی و السلام. در پایان نامه نویسند و مراد آنست که هم. مطالب نوشته شده آنچه که باقی مانده سلامت شماست . یا باقی ایام دولت و جلالت مستدام باد . در پایان نامه نویسند و منظور آنست که هم. مطالب نوشته شده آنچه که باقی مانده تقاضای دوام دولت و جلالت شما از درگاه خداست .
از شعرای ایران و اهل هرات
دهی از یزد
آوردن مانده و مازاد چیزی
مانده خوار خورنده مانده
( اسم ) کسی که باقی داشته باشد آنکه مبلغی وام داشته باشد وامدار.
کسری پیدا کردن
( مصدر ) ۱ - هم. چیزی را ادا نکردن . ۲ - وامدار بودن . ۳ - پایدار داشتن ثابت داشتن نگاهداشتن .
تفریق کردن در اصطلاح سیاق
( مصدر ) بجا ماندن بر قرار گذاشتن .
۱ - همیشگی دایمی . ۲ - عقب ماندگی .
[retentivity] [فیزیک] باقی ماندۀ چگالی شار مغناطیسی که حاصل القای اشباعی مادۀ مغناطیسی است
( مصدر ) ۱ - بجا ماندن باز ماندن . ۲ - ثابت ماندن بر قرار ماندن . ۳ - در عقب ماندن پس ماندن .
...

معنی باقی در فرهنگ معین

باقی
[ ع . ] (ص .) پاینده ، جاوید.

معنی باقی در فرهنگ فارسی عمید

باقی
۱. پایدار، پاینده، جاوید.
۲. بازمانده، به جامانده.
۳. (اسم) [قدیمی] باقی ماندۀ خراج یا مالیات که بر عهدۀ کسی است.
۴. (اسم، صفت) از نام ها و صفات خداوند.
* باقی داشتن: (مصدر متعدی) [قدیمی]
۱. چیزی کسر داشتن و بدهکار بودن.
۲. ثابت و برقرار داشتن، پایدار داشتن
* باقی گذاشتن: (مصدر متعدی)
۱. به جا گذاشتن.
۲. برقرار و پایدار گذاشتن.
* باقی ماندن: (مصدر لازم)
۱. به جا ماندن، بازماندن.
۲. پایدار ماندن، برقرار ماندن.
کسی که مقداری از مالیات یا بدهی خود را پرداخت نکرده.
به جا مانده، بازمانده.

باقی در دانشنامه اسلامی

باقی
این صفحه مدخلی از قرآن کریم">دائرة المعارف قرآن کریم است
پاینده، پایدار، جاویدان، از اسما و صفات الهی.
باقی از اسمای خداست و گرچه در قرآن بدان تصریح نشده؛ ولی از آیاتی استفاده می شود؛ مانند: «واللّهُ خَیرٌ واَبقی» (سوره طه/20،73)، «و یَبقی وجهُ رَبِّکَ ذوالجَللِ والاِکرام» (سوره الرحمن/55 ،27) و «کُلُّ شَیء هالِکٌ اِلاّ وجهَه».(سوره قصص/28،88) البته در صورتی می توان اسم باقی را از دو آیه اخیر استفاده کرد که مقصود از «وجه» ذات پروردگار باشد. در روایات به اسم باقی تصریح شده است.
باقی اسم فاعل از ریشه بقا و بقا در برابر فناست. فنا یعنی زایل شدن و از بین رفتن و بقا به معنای ثابت ماندن و دائم بودن است، بنابراین باقی در لغت چیز یا کسی است که ثابت و دائم بوده، فناپذیر نباشد و در اصطلاح بر ذات پروردگاری که به رغم فنا و نابودی همه موجودات همچنان موجود است و به هیچ وجه فنا و فساد بدان راه نمی یابد اطلاق می گردد، از این رو باقی مطلق، حقیقی و بالذات خداست: «کُلُّ مَن عَلَیها فَان × و یَبقی وجهُ رَبِّکَ ...». (سوره الرحمن/55 ، 26 ـ 27) و چنانچه برخی از موجودات ـ مانند مجردات ـ از بقا برخوردار باشند به نحو نسبی، مجاز و بالغیر خواهد بود و شاید وجه اطلاق بقاء با صیغه افعل تفضیلی بر خداوند در همین نکته نهفته باشد. (سوره طه/20،73) در دعای صباح نیز خداوند به کسی که در عزّ و بقا یگانه است و بندگان خویش را با مرگ و فنا مقهور ساخته خوانده شده است.
شایان ذکر است که باقی بودن خداوند از آن روست که او واجب الوجود بالذات است و به هیچ وجه انقضا و عدم بر او روا نیست.
اسم باقی با برخی از اسما مانند دائم، وارث، ابدی و آخر پیوند دارد.
امیرمؤمنان، علی علیه السلام در ضمن بیانی می فرماید: «هوالأول و لم یزل والباقی بلا أجل».
برخی گفته اند: تفاوت باقی و ابدی آن است که باقی در برابر فانی است و بر خداوند از آن جهت اطلاق می شود که پس از فنای همه موجودات، بقا دارد بلکه هم اکنون همه فانی اند و او باقی است؛ ولی ابدی بودن حق از آن جهت است که ذات متعالی او با قطع نظر از همه موجودات ابدی است. گفته شده: موجود واجب الوجود بذاته نسبت به گذشته قدیم و نسبت به آینده باقی نامیده می شود.
...


ارتباط محتوایی با باقی

باقی در جدول کلمات

باقی
باقیات
باقی بودن
ماندن
باقی جان
نا
باقی داشتن
ابقا
باقی گذاشتن
ابقا
باقی مانده ها
بقایا
باقی مردم
سایر
خورنده باقی مانده خوراک دیگران
ریزه خوار
دیگر و باقی چیزی
سایر
رمانی از محمود دولت آبادی که مدتهاست در انتظار نشر باقی مانده
کلنل

معنی باقی به انگلیسی

residuum (اسم)
رسوب ، تفاله ، تفاضل ، باقی ، باقی مانده ، پس مانده
remainder (اسم)
باقی ، باقی مانده ، پس مانده ، فضله ، سایرین
gleanings (اسم)
باقی ، ته مانده درو
remains (اسم)
باقی ، بقایا
leftovers (اسم)
باقی
leavings (اسم)
باقی ، باقی مانده ، پس مانده ، ته مانده
rest (اسم)
سامان ، استراحت ، اسایش ، نتیجه ، باقی ، باقی مانده ، تکیه ، رستی ، بقایا ، فراغت ، تجدید قوا ، سایرین ، دیگران ، الباقی ، موقعیت سکون
current (صفت)
رایج ، روان ، متداول ، معاصر ، جاری ، باقی ، شایع ، تزند ، سیال

معنی کلمه باقی به عربی

ابق
لفترة قصيرة , وراء
اجازة , ختم
بقية , حطام , فائض , موجود
مربي
وراء

باقی را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

علی دوستی نوگورانی
پایسته
جمشید احمدی
باقی = برجا/برجای
همواره واژه ی اربی باقی به ریخت�باقی می ماند/نمی ماند/است/نیست و ... بکار می رود؛ که نزدیک به همه ی آنها می توان از واژه پارسی �برجا� بهره برد.
جمشید احمدی
بجا/ بجای
علی کارجو
پابرجا
علی باقری
باقی : از اصطلاحات سه علم استیفاء ، سلوک و کلام است.
استیفاء: "... و اگر خرج کمتر آید لاشک در آن حساب باقی باشد و مدالباقی...کشند"
کلام : ".. او باقی است به ذات خود نه به صفتی دیگر"
سلوک : فنا عبارت است از نهایت سیر الی الله و بقا عبارت است از بدایت سیر فیالله ..."
فرهنگ نفایس الفنون " ذیل بقاء ،فنا، باقی

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی باقی   • فیلم باقی   • مریم باقی   • عمادالدین باقی کیست   • دانلود کتاب های عمادالدین باقی   • دانلود کتاب تراژدی دموکراسی در ایران   • محمدقوچانی   • کاوشی درباره روحانیت   • مفهوم باقی   • تعریف باقی   • معرفی باقی   • باقی چیست   • باقی یعنی چی   • باقی یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی باقی
کلمه : باقی
اشتباه تایپی : fhrd
آوا : bAqi
نقش : اسم
عکس باقی : در گوگل

آیا معنی باقی مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )