انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 952 100 1

بله

/bale/

مترادف بله: ابله، ساده دل، کانا، کم خرد، کم هوش، کودن، نادان | آره، آری، بلی، نعم، ها

متضاد بله: عاقل | خیر، نه

معنی بله در لغت نامه دهخدا

بلت. [ ب َ ] (ع مص ) بریدن. (از منتهی الارب ) (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). قطع کردن. (از اقرب الموارد). || قطعشدن. (از اقرب الموارد). بَلَت. و رجوع به بَلَت شود. || (اِخ ) از اعلام است. (منتهی الارب ).

بلت. [ ب َ ل َ ] (ع مص ) بریده گردیدن. بریده گردیدن از کلام. (از منتهی الارب ). بریده شدن. (تاج المصادر بیهقی ). قطع شدن. (از اقرب الموارد). و رجوع به بَلْت شود.

بلت. [ ب ِ ل ُ ] (فرانسوی ، اِ) نوعی بازی با ورق. این کلمه مقتبس از نام بلو است که این بازی را کمال و رواج بخشیده است.

بلت. [ ب ُ ل َ ] (ع اِ) طائریست سوزان پر، اگر یک پر آن بر پرهای دیگر پرندگان افتد بسوزاند آنها را. (منتهی الارب ) (از ذیل اقرب الموارد از لسان ). آتش بال. و رجوع به بُلح شود.

بلة. [ ب َل ْ ل َ ] (ع اِ) تری. (منتهی الارب ) (دهار). بلل. رطوبت.
- ریح بلة؛ باد که در او بلل و رطوبت باشد. (منتهی الارب ). || تازگی. جوانی. (منتهی الارب ). طراوت و شباب و جوانی. (از اقرب الموارد). || بقیه ٔ مودت. (منتهی الارب ). باقی دوستی. (دهار) (از اقرب الموارد). || شکوفه ٔ درختان خاردار. (منتهی الارب ). واحد بَل ّ و آن شکوفه ٔ عضاه است. (از اقرب الموارد). || مومانندی که در گل برآید.(منتهی الارب ). «زغب » و پرزی که پس از شکوفه باشد. (از اقرب الموارد). || شکوفه ٔ عرفط. || شکوفه ٔ سمر، یا شهد آن. سمر، و گویند عسل آن.(از ذیل اقرب الموارد). || توانگری بعد فقر. || بقیه ٔ علف. (منتهی الارب ). || برقرظ، که نوعی از مغیلان است. (منتهی الارب ) (ازذیل اقرب الموارد از لسان ).

بلة. [ب ِل ْ ل َ ] (ع مص ) تر کردن به آب. (منتهی الارب ). مرطوب کردن. (از اقرب الموارد). || دادن و بخشیدن. (از اقرب الموارد). بَل ّ. و رجوع به بل شود.

بلة. [ ب ِل ْ ل َ ] (ع اِ) تری و نمناکی. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). تری. (دهار). || خیر، ضد بدی. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || چرب زبانی. فصاحت. (منتهی الارب ). و گویند قرار گرفتن زبان است بر مخارج حروف ، گویند ما أحسن بلته ،هرگاه سخن آور و فصیح باشد و یا مخارج حروف را صحیح ادا کند. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || شهد درخت سمر. (منتهی الارب ). سمر، و یا عسل آن. (از ذیل اقرب الموارد). بَلّة. و رجوع به بلة شود.

بلة. [ ب ُل َ ] (ع اِ) پشتاره ٔ کلان از هیزم. (منتهی الارب ). بسته ٔ هیزم. || دسته ٔ سبزی. (ناظم الاطباء).

بلة. [ ب ُل ْ ل َ ] (ع اِ) تری گیاه تر. (منتهی الارب ) (از ذیل اقرب الموارد از لسان ). || بقیه ٔ علف. (منتهی الارب ) (از ذیل اقرب الموارد از لسان ). || تازگی. جوانی. (منتهی الارب ). || رطوبت و تری : اِسقه علی بلته ؛ بر ابتلال و غمناکی آن. (از ذیل اقرب الموارد از لسان ). || بقیه ٔ مودت. ج ، بِلال. و به معنی اخیرده صورت آمده است : بَلَلة. بِلول و بُلول. بُلّة. بَلالة یا بُلالة. بَلَلاة یا بُلَلاة. (منتهی الارب ): طویت فلانا علی بلالته و بلته و بللته ؛ تحمل او را کردم با وجود عیب و بدیی که در وی بود، یا با او مدارا کردم در حالی که بقیه ای از دوستی در وی بود، و اصل آن اینست که مشک آب در حال تری و نمناکی پیچیده میشود و باعث گندگی و عفونت آن می گردد. (از اقرب الموارد).

بله. [ ب َ ل ِ ] (از ع ، ق ) محرف بلی در تداول فارسی. بلی. آری. صاحب غیاث اللغات آن را به فتحتین ضبط کرده مینویسد: به تصرف لوطیان مخفف لفظ بلی که به معنی آری است. رجوع به بلی شود.
- بله سَتّار ؛ مغیر بلی ای ستار. لوطیان و مقامران ولایت بیشتر خدا رابه لفظ ستار یاد کنند و قسم بسیار می خورند. (آنندراج ) :
گنه از بنده و بخشیدن عصیان با تست
بله ستار که ستاری رندان با تست.
میرنجات (از آنندراج ).

بله. [ ب َ هََ ] (ع اسم فعل ) اسم فعل است به معنی دَع یعنی بمان ، و مابعد آن منصوب آید بر مفعولیت چنانکه گوئی : بله عمرا. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). دست بدار. بگذار. (دهار). ترک کن. فروگذار. || مصدر است به معنی ترک کردن. و اسم مابعد آن مجرور است بر اضافت. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || به معنی چگونه آید، و مابعدآن مرفوع باشد به ابتدائیت. (منتهی الارب ). و روا بود که به معنی کیف نهند در تعجب. (دهار). || در حدیث بخاری به معنی غیر آمده است ، در تفسیر سوره ٔ سجده از بخاری ، و لاخطر علی قلب بشر ذخرا من بله ما اطلقتم علیه ، مجرور به «من » مستعمل گشته و به لفظ غیر تفسیر کرده اند. (منتهی الارب ). جزء. || آری. || ما بلهُک ؛ چیست ترا. (منتهی الارب ). ترا چه میشود. (از ذیل اقرب الموارد از قاموس ).

بله. [ ب َ ل َه ْ ] (ع مص ) ابله شدن. (منتهی الارب ) (المصادر زوزنی ). ضعیف گشتن عقل ، و چنین شخصی را ابله گویند. (از اقرب الموارد). بَلاهة. بلاهت. || درماندن ، گویند بله عن حجته ؛ یعنی درماند از حجت آوردن. (منتهی الارب ).

بله. [ ب َ ل َه ْ ] (ع اِ) نادانی. سلیم دلی. نیک نهادی. خوش خوئی. بی بدی. (منتهی الارب ). پائین تر و کمتر از حمق. (از دهار). بلاهت. بلاهة. || در اصطلاح علم اخلاق ، طرف تفریط است در حکمت و عبارت از تعطیل این فوت بود به اراده نه از روی خلقت ، و بالجمله طرف تفریط حکمت را بله گویند. (از فرهنگ علوم عقلی از اخلاق ناصری ص 83).

بله. [ ب ُ ] (ع ص ) ج ِ اَبله. (منتهی الارب ). کم عقلان در امور دنیا و معاش نه در امور آخرت. (غیاث ): أکثر أهل الجنة البله ؛ حدیث است و منظور ابلهان در امر دنیا است بجهت کمی توجهشان بدان و حال آنکه در مورد آخرت خود زیرکند. (منتهی الارب ) (از ذیل اقرب الموارد از لسان ). || ج ِ بَلهاء. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به بلهاء شود.

بله. [ ب ِ ل َ ] (ترکی ، اِ) لفظ ترکی است به معنی چنان. (فرهنگ لغات عامیانه ). چنین.
- اله و بله ؛ چنین و چنان.
- امثال :
بله دیگ بله چغندر ؛ مثل مرکب از کلمه ٔ بله ٔ ترکی است که معنی چنین میدهد و دیگ و چغندر فارسی. گویند ترکی میگفت مسگران الکه ٔ ما دیگها سازند، هریک چندِ خانه ای. شنونده گفت در روستای ما چغندرها آید هریک همچندِ خرواری. ترک گفت چنین چغندر را در کدام دیگ پزند؟ گفت در دیگ مسگران الکه ٔ شما. (امثال و حکم دهخدا).

معنی بله به فارسی

بله
بلی، آری، آدم کودن وابله وکم عقل
( اسم ) جمع ابله کم خردان ساده دلان کانایان . توضیح در فارسی متداول بجای مفرد استعمال شود : فلان آدم بلهی است .
لفظ ترکی است به معنی چنان . چنین اله و بله چنین و چنان . بله دیگ بله چغندر مثل مرکب از کلم. بل. ترکی است که معنی چنین میدهد و دیگ و چغندر فارسی . گویند ترکی می گفت مسگران الکه ما دیگها سازند هر یک چند خانه ای . شنونده گفت در روستای ما چغندر ها آید هر یک همچند خرواری . ترک گفت چنین چغندر را در کدام دیگ پزند گفت در دیگ مسگران الک. شما .
( صفت ) لاغر اندام .
لاغر اندام و ضعیف . به کسی که بر اثر مرضی ضعیف شده است گویند : چرا بله باریک شدی .
( صفت اسم ) صحبتها و قول و قرارهای قبل از عروسی بین خانواده های عروس و داماد .
صحبتها و قول و قرارهای قبل از عروسی بین خانواده های عروس و داماد .
ده از دهستان اورامان لهون بخش پاوه شهرستان سنندج . آب از چشمه . محصول مختصر غلات سقز مازوج و بلوط .
آنکه از روی خوش آمد و تملق هر کار و گفته ای را تصدیق کند . آقا بلی چی .
[ گویش مازنی ] /bale pelaa/ ضیافتی سرورآمیز، که پس از بله گرفتن در خواستگاری از طرف خانواده ی داماد تدارک دیده شود
ده از دهستان یرده بخش مرکزی شهرستان سقز . آب از چشمه . محصول غلات لبنیات حبوب و توتون .
قبول کردن دختر صیغ. نکاح را .
ده از دهستان ییلاق بخش شهرستان سنندج . آب از چشمه . محصول غلات .
ده از بخش روانسر شهرستان سنندج . آب از چاه . محصول غلات دیم و لبنیات . این ده در دو محل بفاصل. یک کیلومتر واقع است و بنام بله زین بالا و پائین شهرت دارد .
ده از دهستان الند بخش حومه شهرستان خوی . آب از رود الند . محصول غلات .
ده از دهستان الند بخش حومه شهرستان خوی . آب از چشمه . محصول غلات .
جواب مثبت است تکریم طرف را . یا تملق . بلی قربان .
بله گوش . که جانب و حشی لال. گوش او بیش از حد عادی شخ و ایستاده است . تنابزیست مردم قزوین را . به مزاح قزوینی . قزوینی بله قولاغ .
اصغا کردن قبولی دختر صیغ. نکاح را با گفتن لفظ بله . بله گرفتن از عروس او را به گفتن لفظ بلی واداشتن هنگام عقد بنشانی پذیرفتن نکاح .
صاحب گوش بزرگ . که لال. گوش پهن و شخ دارد . بزرگ گوش . آذن . اذنائ . یا نبزیست مردم قزوین را . به مزاح یک تن قزوینی .
[ گویش مازنی ] /bale haadaaen/ جواب مثبت پدر و مادر عروس به خواستگار
[ گویش مازنی ] /bale haayten/ جواب مثبت گرفتن در خواستگاری
ده از دهستان میان دربند بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان . آب از رودخان. قره سو و چاه . محصول غلات و حبوب دیمی و لبنیات .

معنی بله در فرهنگ معین

بله
(بَ لِ) (ق .) آری ، بلی .
(بُ لْ) [ ع . ] ( اِ.) ابله ، کم خردان .
(بَ ل ِ. بُ) (اِمر) (عا.) صحبت ها و قول و قرارهای قبل از عروسی بین خانواده - های عروس و داماد.

معنی بله در فرهنگ فارسی عمید

بله
= ابله
آری، بلی.
مراسمی که در آن خانواده های عروس و داماد برای شرایط ازدواج با هم توافق کنند و جواب قبول از خانوادۀ عروس بگیرند.

بله در جدول کلمات

بله
اره
بله آلمانی
یا
بله المانی
یا
بله انگلیسی
یس
بله ایتالیایی
سی
بله به زبان روسی
دا
بله روسی
دا
بله ژرمن ها
یا
بله عرب
نعم
بله لاتین
یس

معنی بله به انگلیسی

yea (لفظ)
بله ، اری ، رای مثبت ، بلی
ay (لفظ)
بله ، اری ، رای مثبت ، بلی
aye (لفظ)
بله ، اری ، رای مثبت ، بلی
yes (لفظ)
بله ، اری ، بلی

معنی کلمه بله به عربی

بله
نعم

بله را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی بله

اشکان ٠٩:١٥ - ١٣٩٨/٠٢/٢٧
شرم بر آنانی باد که به ما یاد دادند : آره نه ، بله
آره واژه ای پارسی است و به جای واژه عربی و زشت بله بکار ببریم
|

علی هنرزاده ٠٧:٣٢ - ١٣٩٨/٠٤/٢١
علاوه بر معانی که ثبت شده و دوستان مطرح کردند، در لهجه ایل عرب خمسه، بَلِّه به معنای تبدیل کردن و تعویض یک شیء به جای دیگری است.
مثال؛
بَلِّه هذ القرص = یعنی این قرص را عوض کنید و داروی دیگری به جای آن بدهید.
بعضا هم به جای بَلِّه از کلمه بَهدِلِه استفاده می کنند.
|

پیشنهاد شما درباره معنی بله



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• فال بله یاخیر   • فال بله یا خیر انلاین   • بله بله   • فال آره یا نه واقعی   • فال بله یا خیر با پاسور   • فال تک نیتی اره یا نه   • تاروت کبیر اصل   • فال بله یا خیر با ورق   • معنی بله   • مفهوم بله   • تعریف بله   • معرفی بله   • بله چیست   • بله یعنی چی   • بله یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی بله
کلمه : بله
اشتباه تایپی : fgi
آوا : bale
نقش : قید
عکس بله : در گوگل


آیا معنی بله مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )