برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1266 100 1

بیرون کردن


مترادف بیرون کردن: بیرون راندن، دفع کردن، اخراج کردن، طرد کردن، منفصل از خدمت کردن، مستثنا کردن

معنی بیرون کردن در لغت نامه دهخدا

بیرون کردن. [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) راندن. بدر کردن. برون کردن. خارج ساختن. اخراج کردن. نفی کردن. طرد کردن :
کنون دشمن از خانه بیرون کنیم
وزین پس بر این لشکر افسون کنیم.
فردوسی.
- بیرون کردن نوکری یا عضو اداره ای را ؛ اخراج کردن او را. عذر او را خواستن.
|| بیرون آوردن. (یادداشت مؤلف ) :
ای بزفتی علم بگردجهان
برنگردم ز تو مگر بمری
گرچه سختی چو نخکله مغزت
جمله بیرون کنم بچاره گری.
لبیبی.
مجرد بمعنی نه عارف بدلق
که بیرون کنددست حاجت بخلق.
سعدی.
رجوع به برون کردن شود.
- از سر بیرون کردن ؛ از یاد بردن. فراموش کردن. از خاطر زدودن :
چنین داد پاسخ که ایدون کنم
ز سر نام پرویز بیرون کنم .
فردوسی.
|| درآوردن. استخراج : و آلات شکمش بیرون کردند و از بوی خوش بیاکندند. (مجمل التواریخ والقصص ). نقت ؛ مغز از استخوان بیرون کردن. (تاج المصادر بیهقی ). نتل ؛ خاک از چاه بیرون کردن. (تاج المصادر). || درآوردن. کندن. جدا کردن ، چنانکه جامه و کفش از تن و پای. (یادداشت مؤلف ) :
همه جامه ٔ رزم بیرون کنید
همه خوبکاری به افزون کنید.
فردوسی.
بدو گفت رستم که ایدون کنم
شوم جامه ٔ راه بیرون کنم.
فردوسی.
خلع؛ بیرون کردن جامه و مانند آن. (ترجمان القرآن ) : آن جامه... از من بیرون کرد و آن جامه ها را در من پوشانید. (اسرارالتوحید ص 54). || بریدن. جدا کردن : شمربن ذی الجوشن سر حسین بیرون کرد و عبیداﷲبن زیاد آن سر وی با زنان و کودکان خرد اسیر کرد و بشام فرستاد. (تاریخ سیستان ). لیث بن فضل او را بگرفت و دست و پای او بیرون کرد. (تاریخ سیستان ).
- بیرون کردن پوست ؛ سلخ. کندن پوست. باز کردن پوست. جدا کردن پوست از اندام :
باز لگدکوبشان کنند همیدون
پوست کنند از تن یکایک بیرون.
منوچهری.
آنگاه بهرام بفرمود تا پوست او بیرون کردند و بکاه بیاگندند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 65).
|| جدا کردن. برداشتن. کنار گذاشتن : بخیلی میکرد و زکوة خدایی از مال بیرون نمیکرد. (قصص الانبیاء ص 115). || خلع کردن. برکنار کردن : بعد از مطی ...

معنی بیرون کردن به فارسی

بیرون کردن
( مصدر ) ۱ - خارج کردن اخراج کردن . ۲ - استثنا کردن .
( مصدر ) ۱- پوست انداختن.۲- پوست کندن تسلیخ .

بیرون کردن در جدول کلمات

معنی بیرون کردن به انگلیسی

dispossess (فعل)
رها کردن ، دور کردن ، محروم کردن ، بیرون کردن ، بی بهره کردن ، از تصرف محروم کردن ، خلع ید کردن
fire (فعل)
انگیختن ، اتش زدن ، بیرون کردن ، بر افروختن ، اتش گرفتن ، افروختن ، شلیک کردن ، زبانه کشیدن ، پراندن ، تیر اندازی کردن ، تفنگ یاتوپ را اتش کردن
eliminate (فعل)
خرد کردن ، برطرف کردن ، محو کردن ، رفع کردن ، زدودن ، بیرون کردن ، حذف کردن ، منتفی کردن
force (فعل)
مجبور کردن ، درهم شکستن ، بیرون کردن ، راندن ، قفل را شکستن ، بزور باز کردن ، بی عصمت کردن ، بازور جلو رفتن
swap (فعل)
عوض کردن ، بیرون کردن ، مبادله کردن ، جانشین کردن
drive out (فعل)
خارج کردن ، بیرون کردن
evict (فعل)
خارج کردن ، بیرون کردن
cashier (فعل)
بیرون کردن

معنی کلمه بیرون کردن به عربی

بیرون کردن
اطرد , تبادل , صراف , نار
دافع

بیرون کردن را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• مترادف آبادانی   • معنی دلیری   • بیرون رفتن به انگلیسی   • عاری   • معنی آبادانی   • از به انگلیسی   • معنی پرتو   • معنی بیرون کردن   • مفهوم بیرون کردن   • تعریف بیرون کردن   • معرفی بیرون کردن   • بیرون کردن چیست   • بیرون کردن یعنی چی   • بیرون کردن یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی بیرون کردن
کلمه : بیرون کردن
اشتباه تایپی : fdv,k ;vnk
عکس بیرون کردن : در گوگل

آیا معنی بیرون کردن مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )