برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1312 100 1

بی کام

معنی بی کام در لغت نامه دهخدا

بی کام. (ص مرکب ) (از: بی + کام ) ناکام. محروم. (ناظم الاطباء). بی مراد :
بشش ماه بستدبشش بازداد
بدرویش بی کام و مرد نژاد.
فردوسی.
فرود سیاوخش بی کام و نام
چو شد زین جهان نارسیده بکام.
فردوسی.
بدان شهر دختر فراوان بدی
که بی کام جوینده ٔ نان بدی.
فردوسی.
ششم هفته را زال و رستم بهم
رسیدند بی کام و دل پر ز غم.
فردوسی.
لیلی ز فراق شوی بی کام
میجست ز جا چو گور از دام.
نظامی.
|| ناامید. (ناظم الاطباء). || برخلاف میل. (یادداشت مؤلف ) :
همی خواهداز من که بی کام من
ببرد ز دل خواب و آرام من.
فردوسی.
- به بی کام کسی ؛ بخلاف میل او.نه بمراد و کام او. به نامرادی او :
چو ماهوی مر شاه رامانده دید
به بی کام او تخت را رانده دید.
فردوسی.
|| بی خواست. بی اراده : شاشه ؛ آب تاختن مردم بود که بی کام برآید. (حاشیه ٔ لغت فرس اسدی نخجوانی ). و رجوع به کام شود.

معنی بی کام به فارسی

بی کام
ناکام . محروم . بی مراد یا ناامید . یا بی خواست بی اراده شاشه .

بی کام را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

امیرمحمددادخواه
بی نظام بی کام گر نظامی برای است

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• شرکت بهداشت گستر تارا   • قیمت محصولات bio   • معنی بی کام   • مفهوم بی کام   • تعریف بی کام   • معرفی بی کام   • بی کام چیست   • بی کام یعنی چی   • بی کام یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی بی کام
کلمه : بی کام
اشتباه تایپی : fd ;hl
عکس بی کام : در گوگل

آیا معنی بی کام مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )