انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

98 799 100 1

معنی تابه در لغت نامه دهخدا

تأبت. [ ت َ ءَب ْ ب ُ ] (ع مص ) برافروختگی. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ): تَاءَبَّت َ الجمر؛ برافروخت اخگر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).

تابه. [ب َ / ب ِ ] (اِ) (از: تاب + ه پسوند آلت ). پهلوی تاپک . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ظرفی باشد پهن که در آن کوکو و خاگینه و ماهی بریان کنند. (برهان ) (آنندراج ). ظرفی است برای پختن چیزی از قبیل گوشت و ماهی و غیره و آن را ماهی تابه نیز گویند. (انجمن آرا). تاوه به واو نیز گویند. (آنندراج ). اعراب آنرا معرب کرده طابق و طاجن و طبخ گویند. بریان کرده چیزی است در تابه و مطنجن و مطنجنه مشتق از آن است. (انجمن آرا). ظرفی مسین دسته دار برای سرخ کردن ماهی و بادنجان و کدو و خوردنی های حیوانی و نباتی. چیز آهنی که در آن ماهی پزند. روغن داغ کن. طاجن. تابه که در آن بریان کنند. (منتهی الارب ). مطجّن ؛ بریان کرده در تابه. (منتهی الارب ) :
کی شود شوی لاهی اللهی
عاشق تابه کی شود ماهی.
سنائی.
هر که دریا به تف غبار کند
ماهی از تابه کی شکار کند.
سنائی.
حایض او، من شده بگرمابه
ماهی او، من طپیده در تابه.
سنائی.
گرد دریا و رود جیحون گرد
ماهی از تابه صید نتوان کرد.
سنائی.
کس بنگرفت ماهی از تابه.
سنائی.
|| آنچه بر آن نان پزند و تاوه نیز گویندش. (شرفنامه ٔ منیری ). گاهی نان بر روی آن پزند. (آنندراج ). نان بر بالای آن پزند. (برهان ). قرص آهن که بر آن نان پزند و بهندی توا گویند. (غیاث اللغات ). ساج ؛ تابه ٔ نان پزی را نیز گفته اند و آن آهنی باشد پهن که نان تنک را بر بالای آن پزند. بریزن ؛ تابه ای را نیز گویند که از گل ساخته باشند و بر بالای آن نان پزند. (برهان ). فرین ؛ تابه ٔ گلین که در وی نان پزند. فرن ؛ تابه ٔ سفالین که در وی نان پزند. (منتهی الارب ) : بیضه های اعمال که نهاده ایم بر خاک تن ، از آسیب چنگال گربه شهوت نگاهدار. تابه ٔ طبع ما را از صدمت سنگ سنگین دلان نگاهدار. (کتاب المعارف ). || آلتی است که در آن دانه ٔ گندم و سایر حبوبات بریان کنند. مسطح ؛ تابه ٔ کلان که در آن گندم بریان کنند. (منتهی الارب ) :
بسان دانه بر تابه بی آرام
بمانده چشم برراه دل آرام.
اسعد گرگانی (ویس و رامین ).
از سر عشوه باده میخوردم
بر سر تابه صبر می کردم.
نظامی.
... چون دانه بر تابه مضطرب می باشید. (مرزبان نامه ).
حسودی که یک جو خیانت ندید
بکارش چو گندم بتابه تپید.
سعدی.
... و هر گاه که اهل براوستان غله فروخته اند اول آن غله را بر تابه ها و قزغانها بریان کرده اند و بعداز آن بفروخته اند تا نباید که غله که از ایشان بخرند زراعت نمایند و غله بسیار گردد و نرخ غله کم شود و قحط سالی بفراخ سالی مبدل شود. (تاریخ قم ص 64). || خشت پخته و آجر بزرگ را نیز گویند. (برهان ) (آنندراج ). مؤلف انجمن آرا بنقل از برهان همین عبارت را آورده است. طابق ؛ خشت پخته ٔ کلان. و تابه ، معرب است ، طوابق و طوابیق جمع. قرمد، سفال و خشت پخته. (منتهی الارب ). || بمعنی شیشه تابدان هم آمده چنانکه در عنوانی از عنوانهای دفتر اول مثنوی است که تابه ٔ کبود آفتاب را کبود نماید، تابه ٔ سرخ سرخ نماید و چون تابه ها از رنگها برآیند و سپید شوند از همه تابه های دیگر راست گوتر باشند. (آنندراج ). || نوعی از غذاهای مطبوخ. غذای ملوکانه :
دور گشتند نا رسیده بکام
تابه ٔ پخته بین که چون شد خام.
نظامی.
بفرمود کارند نوشابه را
بتنها نخورد آنچنان تابه را.
نظامی.
ز بس حرزی در آن خاک خرابه
مسلمان پخته کافر خورده تابه.
نظامی.
بسا تابه که ماند از طیرگی سرد
بسا سکبا که سگبان پخت و سگ خورد.
نظامی.

تابه. [ ب َ ] (ع مص ) بازگشت از گناه. (منتهی الارب ).

تابه. (اِخ ) ظاهراً نام محلی است در حوالی خوزستان : بعد او [ آن تیوخوس ] کاری کرد که در زمان اسکندر و جانشینانش روی نداده بود یعنی طمع بذخایر معابد ملل تابعه اش ورزید و خواست از این راه اندوخته ای تحصیل کند. با این مقصود با قشونی حرکت کرده بخوزستان یا الی ماایس این زمان رفت ولی اهالی جمع شده سخت پافشردند و آن تیوخوس با شرمساری بطرف محل تابه رفت و در آن جا مریض گشته در 164 ق. م. در گذشت. (پولی بیوس کتاب 31 بند 11) (تاریخ ایران باستان ج 3 ص 2221).

تأبه. [ ت َ ءَب ْ ب ُه ْ ] (ع مص ) تکبر کردن. بزرگی نمودن. || منزه شدن از... (ازاقرب الموارد) (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).

معنی تابه به فارسی

تابه
آلتی که در آن چیزی رابریان کنندظرفی برای تف دادن
( اسم ) ۱ - ظرفی فلزی پهن که برای پختن گوشت ماهی کوکو خاگینه و غیره بکار برند. ۲- قرص سفالین یا آهنین که بر آن نان پزند تاوه .۳- آلتی است در آن دان. گندم و حبوب دیگر را بریان کنند. ۴- خشت پخته آجر بزرگ . ۵ - شیش. تابدان . ۶- نوعی غذای مطبوخ ملوکانه.
تکبر کردن بزرگی نمودن .
گوشت پخته را گویند که مانند ماهی در میان تابه با روغن برشته کرده و سیر و سرکه بر آن زده باشند دم پختیست که بعد پختن گوشت میان روغن گاو برشته می کنند .
کنایه از آفتاب عالم تاب است کنایه از آفتاب و آنرا ترازوی زر و ترک نیمروز و ترنج زر و ترنج مهرگان نیز خوانند .
[actinometer] [علوم جَوّ] ابزار سنجش چگالی تابش
[actinometry] [علوم جَوّ] سنجش چگالی تابش
( اسم )ماهیی که در تابه یا روغن سرخ کنند یا تابه ماهی زر . آفتاب خورشید.یا تابه ماهی نقل . تابهای که بر آن تنقلات مانند پسته و بادام را بو دهند.
تابه که بر آن نقلها را بود هند مثل پسته و بادام .
لفاف لفافه
( اسم ) ۱- تابه ای که در آن ماهی سرخ کنند . ۲- مطلق تابه .
دهی است در هشت فرسخی میانه جنوب و مشرق در اهان واقع است .
ظرفی که در آن آب گرم کنندابریق آفتابه
کوره و داش خشت پزی

معنی تابه در فرهنگ معین

تابه
(بِ یا بَ) [ په . ] (اِ.) = تاوه : ۱ - ظرف فلزی پهن که برای پختن گوشت ، ماهی ، کوکو و غیره به کار می رود. ۲ - آلتی است که در آن دانة گندم و حبوب دیگر را بریان کنند. ۳ - خشت پخته ، آجر بزرگ . ۴ - شیشة تابدان . تابه تا (بِ یا بَ) (ص مر.) ۱ - لنگه به لنگه
(بِ) (اِمر.) ظرف فلزی پهن که در آن ماهی یا چیز دیگر سرخ می کنند، ماهی تاوه .

معنی تابه در فرهنگ فارسی عمید

تابه
۱. ظرفی فلزی و پهن برای تف دادن گوشت، ماهی، کوکو، خاگینه، و مانند آن، تاوه.
۲. [قدیمی] ظرفی که در آن چیزی را برشته کنند یا بو دهند.
۳. [قدیمی] = ساج۱
۴. [قدیمی] نوعی غذا.
* تابهٴ زر: [قدیمی، مجاز] خورشید.
= پاتابه

تابه در جدول کلمات

تابه نان پزی
ساج
نان تابه ا ی
کماج

معنی کلمه تابه به عربی

شواية , قدر , مغلاة

تابه را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی تابه

شاهرخیان ١٨:٠٥ - ١٣٩٧/١١/٢٣
تاوه.توه::در زبان لری بختیاری
taveh-taveh
توه نون پزی::تابه نان پختن
|

پیشنهاد شما درباره معنی تابه



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• طرز تهیه کباب تابه ای خوشمزه   • کباب تابه ای دو رنگ   • کباب تابه ای مرغ   • طرز تهیه کباب تابه ای با سس گوجه   • کباب کوبیده تابه ای   • تزیین کباب تابه ای   • کباب تابه ای با سیب زمینی   • کباب تابه ای در فر   • معنی تابه   • مفهوم تابه   • تعریف تابه   • معرفی تابه   • تابه چیست   • تابه یعنی چی   • تابه یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی تابه
کلمه : تابه
اشتباه تایپی : jhfi
آوا : tAbe
نقش : اسم
عکس تابه : در گوگل


آیا معنی تابه مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 98% )