انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

99 1046 100 1

تلخ

/talx/

مترادف تلخ: زننده، ناخوش، ناخوشایند، ناگوار ، مر ، حزین، غمناک، غمگین، اخمو، بداخلاق، عبوس، باده، شراب، می

متضاد تلخ: خوش، گوارا، پرحلاوت، شیرین

معنی تلخ در لغت نامه دهخدا

تلخ. [ ت َ ] (ص ) چیزی که دارای مزه ٔ ناگوار و غیر مطبوعی باشد. خلاف شیرین. (ناظم الاطباء). مُرّ (منتهی الارب ). پهلوی تاخل در تاخلیک بمعنی تلخی. طبری ، تل . گیلکی ، زرخ . فریزندویرنی و نطنزی ، تل . دارای مزه ٔ غیرمطبوع ، بدمزه ، زننده ،سخت ، ضد شیرین. (حاشیه ٔ برهان چ معین ) :
نبید تلخ چه انگوری و چه میویزی
سپید سیم چه با سکه و چه بی سکه.
منوچهری.
چو صبرت تلخ باشد پند لیکن
به صبرت پند چون صبرت شود قند.
ناصرخسرو (دیوان چ دانشگاه تهران ص 183).
این زشت و سپید و آن سیه نیکو
آن گنده و تلخ و این خوش و بویا.
ناصرخسرو.
فاخته گفت از نخست مدح شکوفه که نحل
سازد از آن برگ تلخ مایه ٔ شیرین لعاب.
خاقانی.
یا چو شیرین کو به زهر تلخ بر تابوت شاه
جان شیرین داد و من جان دادمی وآسودمی.
خاقانی.
به تلخ و ترش رضا ده به خوان گیتی بر
که نیشتر خوری ار بیشتر خوری حلوا.
خاقانی.
|| بمجازناگوار و ناملایم. (آنندراج ) :
چون عیش تلخ من به قناعت نمود خوش
زان حنظل شکر شده حلوا برآورم.
خاقانی.
گفت هجرت تلخ و آنگه خوشدلی آن من است
من بداغ این حدیث از خوی بی باک توام.
خاقانی.
طفل بد را که گریه ٔ تلخ است
به که در خواب نوش می بشود.
خاقانی.
گرچه جوانی همه خود آتش است
پیری تلخ است و جوانی خوش است.
نظامی.
من بی پدری ندیده بودم
تلخ است کنون که آزمودم.
نظامی.
کجا موافق طبع تو ای خردمند است
شراب ما که به تلخی چو خون فرزند است.
سلیم (از آنندراج ).
|| درشت و سیاه رنگ. (ناظم الاطباء). رنگی نزدیک به سیاه چون سرمه ای و قهوه ای و مانند آن : عروسها در عزا تلخ می پوشند نه سیاه.(یادداشت به خط مرحوم دهخدا). لفظ سبز تلخ که در کلام بعض استادان واقع است بمعنی سبز مایل به سیاهی باشد که کمال سبزی است... (آنندراج ) :
گر ندارد ماتم ایمان این دل مردگان
از چه دارد جامه ٔ خود کعبه ٔ اسلام تلخ.
صائب.
|| دشنام. (آنندراج ). درشت و ناگوار در گفتار :
چون تلخ سخن رانی تنگ شکرت خوانم
چون کار بجان آری جان دگرت خوانم
خاقانی.
لب چو مرجان و لیک لؤلؤ بند
تلخ پاسخ و لیک شکرخند.
نظامی.
سخن آخر بدهن می گذرد موذی را
سخنش تلخ نخواهی دهنش شیرین کن.
سعدی (از حاشیه ٔ برهان چ معین ).
قامت سروقدان بخت بلند است مرا
تلخ شیرین دهنان شربت قند است مرا.
تأثیر (از آنندراج ).
پیشت لب نوشین لبان ، تلخ تو نقل عاشقان
قند مکرر می شود شهد شرنگ آمیز تو.
تأثیر (از آنندراج ).
ریزد ظهوری در زمان این زهرهادر کام جان
تلخی گر آید بر زبان شوخی شکرگفتار را.
ظهوری (از آنندراج ).
|| تند و تیز. (آنندراج ). تند و بدخو. (ناظم الاطباء). ظالم. (ناظم الاطباء) :
شعله کردار نگاری همه طرز و انداز
تلخ و پرزور و بلا همچو شراب شیراز.
میرنجات (از آنندراج ).
|| حزین و غمگین. (ناظم الاطباء). افسرده :
برهمن از حلاوت مهرت
تلخ خاطر ز آرزوی صنم.
ظهوری (از آنندراج ).
|| زشت. (ناظم الاطباء).

معنی تلخ به فارسی

تلخ
ناگوار، ضدشیرین، آدم تندوبدخو، تلخ بودن
( صفت ) ۱ - دارای مز. غیر مطبوع بدمزه مقابل شیرین . ۲ - زننده سخت : سخنی تلخ . ۳ - تند خو بد خلق آدمی تلخ است .
[ گویش مازنی ] /toloKh/ شکم گنده - چاق و تنبل
دهی است از دهستان حومه بخش زرند که در شهرستان کرمان واقع است .
[ گویش مازنی ] /talKh aab/ نام رمتعی در آمل
دهی است که در بخش مسجد سلیمان شهرستان اهواز واقع است .
دهی است از دهستان سوسن است که در بخش ایزه شهرستان اهواز واقع است .
آبی که بصورت قی بر آید با طعم تلخ
آنکه دارای ابروی گره دار و پر چین باشد .
زغال و اخگر افروخته .
دهی از دهستان پائین رخ است که در بخش کدکن شهرستان تربت حیدریه واقع است .
کنایه از مدیر و بدبخت .
تلخ زبان . کسیکه جواب زشت و تلخ می دهد .
زهر و سم و مرگ .
بمعنی تلخ جکوک است که کاسنی صحرایی باشد .
کاسنی صحرایی و معرب آن طرخشقوق باشد و بعربی یعضید گویند .
کافر نعمتان .
درشت خو . بدخو و پر غضب .
زهره و مراره
دهی از دهستان بازیافت است که در بخش اردل شهرستان شهرکرد واقع است .
جلیف . شبرم
تند مزاج درشت رو . تلخ ابرو .
رودیست که از کوههای سبلان آذربایجان سر چشمه میگیرد از شمال تبریز میگذرد و بدریاچه رضائیه ( ارومیه سابق ) میریزد . طول آن قریب ۱۶٠ کیلو متر است و سابقا آنرا (( آجی چای )) مینامیدند که تلخ رود ترجمه آنست .

معنی تلخ در فرهنگ معین

تلخ
(تَ) [ په . ] (ص .) ۱ - دارای مزة غیرمطبوع ، بدمزه . ۲ - زننده ، سخت ، سخن تلخ . ۳ - تندخو، بدخلق .
(بِ تَ) (اِمر.) (کن .) ۱ - شراب . ۲ - (کن .) عرق .
(تَ) (ص مر.) (عا.) بداخلاق ، بدمعاشرت .

معنی تلخ در فرهنگ فارسی عمید

تلخ
۱. دارای طعم تلخی.
۲. [مجاز] آدم تند و بدخو.
۳. [مجاز] ناخوشایند، سخت: دوران تلخ.
۴. (اسم) [مجاز] شراب.
= تلخک
= تلخک
= تلخک
۱. تلخ مانند، تلخ مزه.
۲. [مجاز] می، باده: آن تلخ وش که زاهد اُم الخبائثش خواند / ... (حافظ: ۲۶ حاشیه).
کسی که روزگار خوشی ندارد و زندگانیش به سختی و تلخی می گذرد.
۱. ناامیدی.
۲. بدبختی.
بدخو، بدخلق.

تلخ در جدول کلمات

تلخ
مر
تلخ تازی
مر
تلخ عرب
مر
تند و تلخ مزه
عفص
دانه ای تلخ مزه از نوع ارزن
گاورس
گیاهی تلخ و خوشبو
اردشیران
میوه ترش و تلخ پر خاصیت
گریپ فروت
هر چیز تلخ و سمی
زقوم

معنی تلخ به انگلیسی

bitter (صفت)
تند ، تیز ، تلخ ، جگرسوز
virulent (صفت)
تند ، تلخ ، ساری ، مسری ، بدخیم ، کینه جو ، زهراگین
sec (صفت)
خشک ، تلخ ، ثانوی

معنی کلمه تلخ به عربی

تلخ
بيرة مرة , فتاک
ازعج
حلو مر
اشعر بالمرارة
ساخط , غاضب , فاسد , مکتيب
اِختبارٌ مريرٌ
صارم
الذكريات المريرة
حلو مر
هندباء

تلخ را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

خلیل ١٤:١٧ - ١٣٩٧/٠٣/٢٢
مر
|

مهدی اصلی ٢٠:٢٧ - ١٣٩٧/١١/٢٦
ناگوار. چیز مطلوبی نیست
|

Arad ١٥:٥٠ - ١٣٩٨/٠٥/١٦
جگر سوز
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی تلخ   • تلخ به انگلیسی   • آهنگ تلخ   • معنی تلخ در جدول   • مزه تلخ   • نام دیگر تلخ   • تلخ مثل عسل   • ناپسند شرعی   • مفهوم تلخ   • تعریف تلخ   • معرفی تلخ   • تلخ چیست   • تلخ یعنی چی   • تلخ یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی تلخ
کلمه : تلخ
اشتباه تایپی : jgo
آوا : talx
نقش : صفت
عکس تلخ : در گوگل


آیا معنی تلخ مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 99% )