برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1318 100 1

تنعم

/tana''om/

مترادف تنعم: بی نیازی، تمکن، تمول، توانگری، ثروتمندی، دارایی، دولتمندی، غنا، مالداری، مکنت، نعمت ، تن آسانی، نازپروردگی، رفاه زدگی، شادخواری، نیک زیستن، به نعمت رسیدن، متنعم بودن

متضاد تنعم: فقر

معنی تنعم در لغت نامه دهخدا

تنعم. [ ت َ ن َع ْ ع ُ ] (ع مص ) به ناز زیستن. (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (دهار). فراخ و آسان زندگانی گردیدن. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). مانند ترفّه و تمتع. (از اقرب الموارد). به ناز و نعمت پرورده شدن. (غیاث اللغات ). به ناز و نعمت زیستن. (آنندراج ). زندگانی فراخ و آسان وناز و نعمت. (ناظم الاطباء). ج ، تنعمات :
در نعمت تو اهل هنر در تنعمند
تو هم ز نعمت هنر اندر تنعمی.
سوزنی.
به تنعم جهلا را مستای
که ستودن به علوم و حکم است.
خاقانی.
اسکندر و تنعم و ملک دوروزه عمر
خضرو شعار مفلسی و عمر جاودان.
خاقانی.
تا از جمال مهد تو شروان جمال یافت
قحطش همه نعیم و نیازش تنعم است.
خاقانی.
در شبستان مرگ شد زآن پیش
که به بستان به صد تنعم شد.
خاقانی.
از تنعم نخفتی و به ترنم گفتی... (گلستان ).
آنکه در راحت و تنعم زیست
او چه داند که حال گُرْسنه چیست ؟
(گلستان ).
دوام عیش و تنعم نه شیوه ٔ عشق است
اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی.
حافظ.
- اهل تنعم ؛ کسانی که در ناز و نعمت و فراغ بال بسر برند. صاحبان نعمت و آسایش : و این [ افراط طمث ] بیشتر، اهل تنعم را افتد که غذا نیک خورند و کاری با رنج نکنند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
- در تنعم بودن ؛ در ناز و نعمت بودن. (ناظم الاطباء). رجوع به دیگر ترکیبهای تنعم شود.
|| جُستن ، یقال : تنعمه بالمکان ؛ ای طلبه. || برهنه پای رفتن. || ستیهیدن به راندن ستور. || یقال : تنعم قدمه ؛ ای ابتذلها. || سازواری کردن ، یقال : اتیت ارضهم فتنعمتنی ؛ ای وافقتنی. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

تنعم. [ ت َ ع ُ ](اِخ ) از اعلام است. (منتهی الارب ). تَنْعُم و تَنْعُمة، دو قریه اند از اعمال صنعا. (از معجم البلدان ).

معنی تنعم به فارسی

تنعم
به نعمت رسیدن، مال وثروت پیداکردن
۱- ( مصدر ) بناز و نعمت زیستنمال و نعمت داشتن . ۲ - بنعمت رسیدن . ۳ - ( اسم ) شاد خواری تن آسانی خوشگذارانی . جمع : تنعمات .
از اعلام است . تنعم و تنعمه . دو قریه اند از اعمال عشرتها
خوشگذرانی کردن . در ناز و نعمت زیستن .
خوش گذراندن . به ناز و نعمت زندگی کردن .

معنی تنعم در فرهنگ معین

تنعم
(تَ نَ عُّ) [ ع . ] (مص ل .) به ناز و نعمت زیستن .
( ~. دَ) [ ع - فا. ] (مص ل .)خوش - گذرانی کردن ، عیاشی کردن .

معنی تنعم در فرهنگ فارسی عمید

تنعم
۱. به نعمت رسیدن.
۲. به نازونعمت پرورش یافتن.
۳. مال و ثروت پیدا کردن.
۴. [قدیمی] تفاخر، جلوه فروشی: آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود / عاقبت در قدم باد بهار آخر شد (حافظ: ۳۴۰).

تنعم را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محمد خضری
زندگی مرفه
گوهرفشانی
گوهر فشاندن
مهسا امینی
-تو نازو نعمت زندگی کردن
-خوشگذرانی

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• ناز پرورده تنعم   • تفسیر نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد   • معنی شعر ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست   • معنی شعر نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد   • خوشست خلوت اگر یار یار من باشد   • با خرابات نشینان ز کرامات ملاف   • ناز پرورده تنعم نبرد راه بدوست   • معنی رندان بلاکش   • معنی تنعم   • مفهوم تنعم   • تعریف تنعم   • معرفی تنعم   • تنعم چیست   • تنعم یعنی چی   • تنعم یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی تنعم
کلمه : تنعم
اشتباه تایپی : jkul
آوا : tana''om
نقش : اسم
عکس تنعم : در گوگل

آیا معنی تنعم مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )