برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1357 100 1

تن

/tan/

مترادف تن: بدن، پیکر، تنه، جثه، جسم، کالبد، هیکل ، شخص، کس، نفر، نفس | سه خروار، هزارکیلو

متضاد تن: جان، روح

معنی تن در لغت نامه دهخدا

تن. [ ت َ ] (اِ) بدن. (برهان ) (فرهنگ فارسی معین ) (انجمن آرا). جثه و اندام. (آنندراج ). بدن و توش و جسد و اندام و قد و قامت. (ناظم الاطباء). اوستا، تنو (جسم ، بدن ). پهلوی ، تن . هندی باستان ، تنو . افغانی ، تن . شغنی ، تنا . گیلکی ویرنی و نطنزی ،تان . سمنانی ، تون . سنگسری و لاسگردی ، تان . سرخه ای ، تن . شهمیرزادی ، تن . اشکاشمی و وخی ، تانه . یودغا، تُنُه . (حاشیه ٔ برهان چ معین )... لطیف ، نازپرور، سیمین ، آزاده ، لاغر، زار، فرسوده ، افسرده ، خاکی ، خوابناک از صفات و حصار، حریر،خار، رشته از تشبیهات اوست. (آنندراج ) :
چون جامه ٔ اشن به تن اندر کند کسی
خواهد ز کردگار به حاجت مراد خویش
گر هست باشگونه مرا جامه ای بزرگ
بنهاده ام دعای ترا بنده وار پیش.
رودکی.
کرا بخت و شمشیر و دینار باشد
و بالا وتن تهم و نسبت کیانی.
دقیقی.
دریغ من که مرا مرگ و زندگانی تلخ
که دل تبست و تباه است و تن تباه و تبست.
آغاجی.
می تند گرد سرای و در تو غنده کنون
باز فرداش ببین بر تن تو تارتنان.
کسائی.
تنی درست و هم قوت بادروزه فرا [ کذا ]
که به ز منت و بیغاره کوثر و تسنیم.
کسائی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
گفت سالار قوی باید به پروان اندرون
زانکه در کشور بود لشکر تن و سالار سر.
میزبانی بخاری.
گنده و بی قیمت و دون و حقیر
ریش همه گوه و تنش پرکلخج .
عماره (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
گنده و قلتبان و دون و پلید
ریش خردم و جمله تنش کلخج.
عماره (ایضاً).
تو نزد همه کس چو ماکیانی
اکنون تن خود را خروس کردی.
عماره (ایضاً).
وزین لشکر من فزون از شمار
بریده سران و تن افکنده خوار.
فردوسی.
تن بی سران و سر بی تنان
سواران چو پیلان و کف افکنان.
فردوسی.
وز انسوی رستم چو شیر ژیان
بپوشید تن را به ببر بیان.فردو ...

معنی تن به فارسی

تن
فیلسوف مورخ و منعقد فرانسوی ( و . ووزیه ۱۸۲۸ - ف. ۱۸۹۳ م . ) وی کوشیده است که آثار هنری و ادبی و وقایع تاریخی را با سه عامل : نژاد مکان و زمان را تشریح کند . از آثار او هوش تاریخ ادبیات انگلیسی فلسفه هنر مبانی فرانسه معاصر لافونتن و داستانهای او را باید نام برد. وی عضو آکادمی فرانسه بود .
بدن، جسم، تمام اندام وقدوقامت شخص ، درجه بلندی وکوتاهی صداو آواز، لحن، طرزگفتار، مقیاس وزن، معادل هزارکیلوگرم
یکی از علامات مصدر فارسی است که بریش.: دستوری پیوندد و در آن بدو صورت است : الف - تن : گفتن رفتن شنفتن . ب - ستن : گریستن خواستن .
فیلسوف و مورخ منقد فرانسوی است . وی کوشیده است که آثار هنری و ادبی را مانند وقایع تاریخی با سه عامل نژاد و مکان و زمان تشریح کند و به عضویت فرهنگستان فرانسه نایل شد .
[ گویش مازنی ] /ten/ مزه ی تند غذا & تند زود
تندرست . قوی
تن آباد
آسوده . آرام
تناسا و تناسان هر دو به معنی آسوده تن و صحیح المزاج . تن آسا و تن آسای کسی که همیشه خویشتن را پرورش می دهد و می نوازد .
رفه
( صفت ) ۱ - آسوده مرفه . ۲ - تندرست سالم . ۳ - تن پرور خوشگذران تن آسا .
آسوده و آرام شدن راحت شدن .
آسوده کردن . راحت کردن
۱- آسودگی رفاه.۲ - تندرستی سلامت . ۲ - تن پروری خوشگذرانی تن آسایی .
...

معنی تن در فرهنگ معین

تن
(تُ) [ فر. ] (اِ.) مقیاس وزن برابر ۱٠٠٠ کیلوگرم .
( ~.) [ فر. ] (اِ.) درجة بلندی و کوتاهی صدا و آوازها، صدا، صوت ، پرده (فره ).
( ~.) [ فر. ] (اِ.) ۱ - گوشت ماهی که به صورت فشرده کنسرو شود. ۲ - نوعی ماهی .
(تَ) [ په . ] (اِ.) ۱ - بدن . ۲ - جسم . ۳ - نفر، شخص .
( ~.) (ص مر.) ۱ - آسوده ، مرفه . ۲ - تن درست ، سالم . ۳ - تن پرور، خوش گذران .
(تَ) (حامص .) ۱ - آسودگی ، رفاه . ۲ - تندرستی . ۳ - خوشگذرانی ، تن پروری .
(تَ. بَ) (اِمر.) پولی که کسی برای آزاد شدن کسی دیگر از زندان در صندوق دادگستری گذارد، وجه الکفاله .
(تَ. پَ وَ) (ص فا.)تن آسا، خوش - گذران .
(تَ) (اِمر.) لباس و جامه .
(تَ تَ) (اِمر.) ۱ - وزن اجزای آواز موسیقی . ۲ - از ارکان تقطیع . ۳ - نغمه ، سرود.
(تَ. دَ. دَ) [ ع . ] (مص ل .) پذیرفتن ، به امری یا کاری رضایت دادن .
(تَ. زَ دَ) (مص ل .) ۱ - خاموش شدن ، سکوت کردن . ۲ - خودداری کردن ، امتناع کردن .
( ~. تَ) (اِمر.) پنج تن آل عبا، خمسه آل عبا، خمسة طیبه : مراد محمد رسول الله (ص )، علی (ع )، فاطمه (س )، حسن (ع )، حسین (ع ) است .
(تَ تَ) (اِمر.) ۱ - وزن اجزای آواز موسیقی . ۲ - از ارکان تقطیع . ۳ - نغمه ، سرود.
(تَ) ...

معنی تن در فرهنگ فارسی عمید

تن
۱. همتا.
۲. همزاد
۱. = تنیدن
۲. تننده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): تارتن.
* تن دادن: (مصدر لازم) [مجاز] = * تن دردادن
* تن دردادن: (مصدر لازم) [مجاز] راضی شدن به امری، حاضر شدن برای کاری.
* تن زدن: (مصدر لازم) [مجاز]
١. خودداری کردن.
٢. شانه خالی کردن، زیر بار نرفتن.
٣. به روی خود نیاوردن.
٤. [قدیمی] صبر، شکیب، و خاموشی گزیدن: چو گردن کشد خصم گردن زنم / چو در دشمنی تن زند تن زنم (نظامی۵: ۸۶۸)، بر دل و دستت همه خاری بزن / تن مزن و دست به کاری بزن (نظامی۱: ۵۱)، تن زن ای ناصح پرگو که دل بازیگوش / جز به هنگامهٴ طفلانه نگیرد آرام (صائب: ۱۰۸۰).
* تن وتوش: [قدیمی]
۱. تاب وتوان.
۲. اندام و هیکل.
۱. تمام اندام و قدوقامت شخص، بدن، جسم.
۲. [مجاز] واحد شمارش انسان.
۱. [مجاز] کنسرو.
۲. (زیست شناسی) نوعی ماهی بزرگ دریایی دوکی شکل، دارای استخوان و فلس، که بیشتر به صورت کنسرو مصرف می شود.
واحد اندازه گیری وزن، برابر با هزار کیلوگرم.
درجۀ بلندی و کوتاهی صدا و آواز، طرز، گفتار، لحن.
کسی که همواره در بند آسایش و آسودگی است، آسوده تن، خوش گذران.
۱. تندرست، سالم.
۲. راحت طلب، تنبل.
۳. در آسایش، راحت: سرای سپنجی بدین سان بُوَد / یکی خوار و دیگر تن آسان بُوَد (فردوسی: ۱/۲۱۶).
۱. رفاه، تن پروری: ایهاالناس جهان جای تن آسانی نیست / مرد دانا به جهان داشتن ارزانی نیست (سعدی۲: ۶۳۶).
۲. خوشی و تندرستی.
۱. آسودگی، آسایش.
۲. تن پروری.
پولی که کسی برای آزاد شدن دیگری از زندان در صندوق دادگستری بگذارد، وجه الکفاله.
۱. تن پرور، تنبل.
۲. خوش گذران.
تن ...

تن در دانشنامه ویکی پدیا

تن
تن می تواند به یکی از موردهای زیر اشاره داشته باشد:
تن (یکا)، یکای وزن، انرژی، نیرو و حجم
ماهی تن، نوعی ماهی
تُن (صدا)
تن (اسپانیا)، دهستانی استان اورنسه اسپانیا
تَن به معنی بدن
تَن، به معنی شخص
تن (به انگلیسی: tonne) یا t یکای وزن است.
یکای اندازه گیری جرم برابر با ۱۰۰۰ کیلوگرم و حدود ۲,۲۰۴.۶ پوند.
در آمریکای شمالی، یک تن سرمایشی برابر هست ۱۲٬۰۰۰ یکای گرمایی بریتانیایی بر ساعت (۳٬۵۱۷ وات)
تن آرامی یا ریلکسیشن (به انگلیسی: Relaxation)، تکنیکی برای کسب آرامش برای رسیدن به تمرکز بهتر و رهایی از تنشهای ذهنی به کمک آرام سازی عضلات بدن می باشد.
خلسه
هیپنوتیزم
مدیتیشن
مراقبه
حاصل تن آرامی، تغییر وضعیت روحی کنونی انسان و رهایی او از افکار مربوط به کوشش، کار یا تنش است. عموماً بر این باورند که تن آرامی، فعالیتی لذتبخش است.
از آنجا که بین ذهن و تن ارتباط تنگاتنگی وجود دارد، هرچه در جسم آرامش بیشتری برقرار گردد، در ذهن نیز آرامش و تمرکز بیشتری برقرار شده و فرد از افکار مزاحم ذهنی رهایی می یابد.
فرد به طور ارادی و آگاهانه نمی تواند افکار مزاحم را از ذهن خود خارج کند و به آرامش و تمرکز ذهنی برسد. اما می توان آزادسازی و آرام سازی ذهن را از راهی غیر مستقیم انجام داد. از آنجا که هر فکری (به ویژه افکار منفی مزاحم) عضلات را منقبض می کند، اگر عضلات آرام گردد و تنش و انقباضشان از بین می رود. در نتیجه افکار منفی خود به خود از ذهن خارج می شوند. اساس تن آرامی همین است: آرام سازی عضلات با قصد ایجاد آرامش و خلأ ذهنی. چرا که هرچه میدان فکری خالی تر باشد، تمرکز و توجه بر یک موضوع خاص، آسانتر می شود.
تن آن (به ژاپنی: 天安 Ten'an) نام یک عصر تاریخی ژاپنی (نِنگُو) بود. این عصر بعد از سایکو و قبل از جوگان قرار داشت و از فوریه ۸۵۷ تا آوریل ۸۵۹ می ...


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

تن در دانشنامه آزاد پارسی

تُن (ton)
واحد جرم. تن بلند که در بریتانیا رایج است برابر با ۱,۰۱۶ کیلوگرم یا ۲,۲۴۰ پوند، و تن کوتاه، که در امریکا به کار می رود، برابر با ۹۰۷ کیلوگرم یا ۲,۰۰۰ پوند است. تن متریک برابر با ۱,۰۰۰ کیلوگرم یا ۲۲۰۵ پوند است.

ارتباط محتوایی با تن

تن در جدول کلمات

تن
بدن
تن آسا و بیکاره
لش
تن پرور
تنبل
تن پرور و کاهل
تنبل
تن پوش
لباس
تن پوش | جامه
لباس
تن پوش چهارپایان
جل
تن پوش زمستانی
پالتو
تن پوش زنانه
یل
تن پوش طیور
پر

معنی تن به انگلیسی

person (اسم)
آدم ، وجود ، تن ، شخص ، ذات ، هیکل ، کس ، نفر
flesh (اسم)
حیوانیت ، جسم ، تن ، گوشت ، شهوت ، جسمانیت ، مغز میوه
body (اسم)
جسد ، لاشه ، بدن ، بدنه ، اندام ، جسم ، تن ، تنه ، پیکر ، جرم ، بالاتنه ، اطاق ماشین ، جرم سماوی
corpus (اسم)
جسم ، تن ، تنه ، مجموعهای از نوشتجات
ton (اسم)
تن

معنی کلمه تن به عربی

تن
جسم , طن
راضي
راحة , غرفة الجلوس
إذعَنَ لـ (إلي)
استكان ل
ارضخ , رضوخ ، استكانة
عان , مفصل
لايطاق
اقبل
علم وظائف الاعضاء
منيع

تن را به اشتراک بگذارید

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• تن زن   • یک تن چند کیلو است   • واحد تن   • ختنه زنان اسرائیل   • فاحشه بین المللی   • معنی تن   • زنان برهنه اسرائیلی   • زیباترین زنان اسرائیلی   • مفهوم تن   • تعریف تن   • معرفی تن   • تن چیست   • تن یعنی چی   • تن یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی تن
کلمه : تن
اشتباه تایپی : jk
آوا : tan
نقش : اسم
عکس تن : در گوگل

آیا معنی تن مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )