برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1285 100 1

جار

/jAr/

مترادف جار: بانگ، داد، صدا، صلا، صوت، فریاد، ندا، مجاور، همسایه، چلچراغ، نگهبان، هم سوگند، هم قسم

برابر پارسی: چل چراغ

معنی جار در لغت نامه دهخدا

جار. (ع ص ، اِ) همسایه. (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء) (آنندراج ). آنکه خانه اش نزدیک یا چسبیده به خانه ٔ شخص باشد. ج ، جیران ، اَجوار، جیَرة. (منتهی الارب ). مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: جار بتخفیف راء مهمله در لغت همسایه را گویند. ابوحنیفه گفته همسایه کسی را نامند که خانه اش پهلو به پهلوی ِ خانه تو باشد بنحوی که اگر مالک خانه بود استحقاق هم شفعگی با تو پیدا کند، زیرا جار در لغت عرب از مجاورت آمده که بمعنی ملاصقت حقیقی است. بدین مناسبت همسایه شامل کسی است که خانه ٔ او ملاصق خانه ٔ تو باشد. محمد و ابویوسف گفته اند: ملاصق کسی را گویند که با تو در یک محله ساکن باشد و با تو در یک مسجد نماز گزارد و این معنی حقیقی همسایه است چه بطور کلی این قبیل اشخاص به جیران تعبیر شوند. و ثمره ٔ اختلاف درآنجا پیدا میشود که شخص وصیت کند قسمتی از مال او را به همسایه اش بدهند چنانکه بیرجندی و دیگران در کتاب وصیت گفته اند. (کشاف اصطلاحات الفنون ) :
آن یکی چون نیست با اخیار یار
لاجرم شد پهلوی فجّار جار.
مولوی.
- امثال :
لایؤخذ الجار بذنب الجار.
|| زنهاردهنده از ظلم. (منتهی الارب ) (آنندراج ). زنهاردهنده. (منتهی الارب ) (ترجمان علامه جرجانی ). آنکه پناه دهد کسی را. || زنهارخواهنده. || شریک در تجارت. || شوهر. (منتهی الارب ) (آنندراج ). || فرج زن. (منتهی الارب ). || دُبر. || خانه های نزدیک. || هم سوگند. || یاری دهنده. (منتهی الارب ). || نگهبان.

جار. (ترکی ، اِ) ندا کردن. || جمعیت. (آنندراج ).

جار. (اِ) چراغهای بلورین دارای چند شاخه که به سقف آویزان کنند.
|| نام خرزهره در تداول اهل بلوچستان. رجوع به خرزهره شود.

جار. [ جارر ] (ع ص ) جرّدهنده. کشاننده. امتدادیافته.
- حروف جارّ. رجوع به جارَّة شود.
|| حارّ جارّ؛ از اتباع است. (منتهی الارب ). و عن ابی عبیدة: «اکثر کلامهم حارّ یارّ، یار بالیاء». (اقرب الموارد).

جار. (پسوند) مزید مؤخر امکنه و لهجه ای از «زار» است : اقیره جار. اگیره جار. انارجار. تجسن جار. دارجار. نرگس جار. رمجار. گل جاری. شمعجاران. دینار ...

معنی جار به فارسی

جار
( اسم) ندا بانگ و فریاد.یا جار و جنجال داد و فریاد بانگ و غوغا: (( هرگز نباید بااین قبیل جار و جنجال های افتضاح آمیز شروع بکار کرد.))
گیاه انبوه
[ گویش مازنی ] /jaar/ پسوند مکانی برابر زار فارسی & بالا & کار جمعی
( اسم ) ۱- گونه ای چغندر که آنرا چغندر وحشی گویند بنحری بری . ۲ - لسان البحر .
[ گویش مازنی ] /jaar omaen/ جور بیموئن – جریمان
[ گویش مازنی ] /jaar bazoen/ همه را خبر کردن – اعلام کردن
( اسم) طلب و وعده .
[ گویش مازنی ] /jaar jaar jaar/ آوای فراخواندن گاو
[ گویش مازنی ] /jaar jaari/ جای بلند – مکان بلند – صدر - درجه ی بالا
[ گویش مازنی ] /jaar Khaane/ طبقه ی دوم خانه
[ گویش مازنی ] /chaar Khat/ از انواع بازی های بومی
[ گویش مازنی ] /jaar dean/ بالا بردن
[ گویش مازنی ] /jaar dastaankoo/ از توابع رامسر
( مصدر) به آواز بلند درکویها و برزنها امری را به اطلاع عموم رسانیدن ندا در دادن .
[ گویش مازنی ] /jaar giten/ بلند کردن
...

معنی جار در فرهنگ معین

جار
(اِ.) فریاد، بانگ .
[ ع . جاری ] (ص .) آب روان یا هر مایع که روان باشد، جاری .
[ ع . ] (اِ.) ۱ - همسایه . ۲ - شریک .
[ هند. ] (اِ.) چلچراغ .
(رّ) [ ع . ] (اِفا.) جر دهنده ، حرفی که مدخول خود را جر دهد. مدخول را مجرور گویند و مجموع را جار و مجرور.
(زَ دَ) (مص ل .) خبری را با صدای بلند در کوچه و خیابان به اطلاع مردم رساندن .
(رُ جَ. کَ دَ) (مص ل .) هیاهو کردن .
(کَ یا کِ دَ) (مص ل .) فریاد زدن .

معنی جار در فرهنگ فارسی عمید

جار
همسایه.
۱. کِشنده، جذب کننده.
۲. (ادبی) در نحو عربی، حرفی که به آخر کلمه کسره می دهد.
چراغ بلور چندشاخه که از سقف آویزان می کنند، چلچراغ، لالۀ چندشمعی.
خرزهره.
مطلبی که در کوچه و بازار با آواز بلند به مردم اطلاع می دادند.
* جار زدن (کشیدن): (مصدر لازم، مصدر متعدی)
١. مطلبی را با آواز بلند اطلاع دادن.
۲. [مجاز] فاش کردن.
* جاروجنجال:
۱. دادوفریاد، شوروغوغا.
۲. آشوب، ازدحام.

جار در دانشنامه اسلامی

جار
جار، در لغت به معنای همسایه است. در باره همسایه و حقوق او مطالب و توصیه هایی در قرآن و حدیث و اخلاق آمده است.
واژه جار، از ریشه جور، به معنای میل و عدول است و فعل آن از باب مفاعله (مجاوره، جِوار) به معنای همسایگی است.
وجه اشتقاقِ جار از جور
وجه اشتقاقِ جار به معنای همسایه، از جور به معنای میل و عدول، آن است که همسایه چون خانه اش در مجاورت دیگری است به سمت او میل کرده است.
معنای دیگر جار
جار به معانی دیگری چون شریک و یاری کننده و سوگند نیز آمده است که در اینجا مراد نیست.
واژه جار در قرآن
...
جار
معنی جَار: همسایه - پناه دهنده
ریشه کلمه:
جور (۱۳ بار)
جار، درگذشته شهری بندری در ساحل شرقی دریای سرخ در عربستان سعودی، که ویرانه های آن در حدود ۲۱۰ کیلومتری جنوب غربی شهر مدینه باقی است.
احتمالاً به سبب مجاورت این شهر با دریا جار خوانده شده است. از تاریخ بنای شهر اطلاعی در دست نیست. ظاهراً قبل از ظهور اسلام این شهر اهمیت تجاری داشته و بارانداز کشتیهایی بوده است که از حبشه برای تجارت به بندرهای عربی می آمده اند. در دوره پیامبر اکرم، کشتیرانی بین حبشه و حجاز از طریق جار صورت می گرفت، چنانکه کسانی که بار دوم به حبشه مهاجرت کردند، در سال هفتم هجری با دو کشتی به جار و از آن جا به مدینه بازگشتند.
اهمیت جار
با فتح مصر در سال ۲۱، در دوره عمربن خطّاب (۱۳ـ۲۳)، این شهر اهمیت فراوانی در برقراری ارتباط دریایی میان مصر و مرکز خلافت یافت و از آن پس به بندر مهم مدینه و نیز انبار کالاهایی که از مصر، حبشه، بحرین، هند و چین می آمدند، تبدیل گردید. حاجیان مصری نیز در مسیر خود به مکه از این شهر عبور می کردند.
اولین تجارت دریایی
اولین بار در سال ۲۰ یا ۲۱ به دستور عمر، عمرو بن عاص خراج مصر و مواد غذایی را برای مصرف مردم مدینه از راه دریا به جار و از آن جا به مدینه فرستاد. با رسیدن این محموله ها به جار، عمر با گروهی از بزرگان صحابه وارد شهر شد و دستور داد در شهر دو ا ...

ارتباط محتوایی با جار

جار در جدول کلمات

جار
همسایه, چلچراغ, بانگ, فریاد
جار و جنجال
مبتکر
غوغا | جار و جنجال
هیاهو

معنی جار به انگلیسی

candelabrum (اسم)
شمع دان چند شاخه ، جار ، چهلچراغ

معنی کلمه جار به عربی

جار را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محمد
جار در زبان تبری (مازنی) به محل کاشت و پرورش و کشت گیاهان و سبزیجات مختلف گفته می شود، نظیر: پیازجار، یا تیمجار که محل پرورش و عمل آوردن بذر برنج است.
آریا بهداروند
در زبان لری به فریاد،،جار می گویند
آریا بهداروند
در زبان لری بختیاری به معنی
فریاد.بانگ

میر جارس نی فهمی::مگر فریاد
او را نفهمیدی
Jar
فرید-م
جلوند
علی
در کردی جنوبی
جار:فریاد ,آواز دادن
جار:مزرعه
علی
اصلاح می کنم
جای باقیمانده از مزرعه گندم وجو
سجادیه
جار درگویش یزدی به لوستر = جلچراغ گفته میشود
معین
در زبان بندری یعنی فریاد بلند
توحيد
هوالعلیم

جار : ندا ؛ سروصدا ؛ فریاد ؛صدا کردن ؛؛ چلچراغ ؛؛ مجاور ؛ همسایه ؛ بحث کردن...

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• روزنامه های ورزشی امروز   • روزنامه وطن امروز   • روزنامه ارمان   • روزنامه پرسپولیس   • روزنامه آفتاب   • روزنامه ایران   • روزنامه کیهان   • روزنامه های ورزشی فردا   • معنی جار   • مفهوم جار   • تعریف جار   • معرفی جار   • جار چیست   • جار یعنی چی   • جار یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی جار
کلمه : جار
اشتباه تایپی : [hv
آوا : jAr
نقش : اسم
عکس جار : در گوگل

آیا معنی جار مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )