انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

99 926 100 1

معنی جان در لغت نامه دهخدا

جان. [ جان ن ] (ع ص ) پوشاننده. تاریک کننده. || ساتر. || (اِ) ج ِ جِن ّ. (اقرب الموارد). اسم جمع جن چنانکه جامل و باقر: لم یطمثهن انس قبلهم و لاجان. (قرآن 56/55). (از تاج العروس ). مقابل انس. || پریان. (از منتهی الارب ) :
قرآن را یکی خازنی هست کایزد
حوالت بدو کرد مر انس وجان را.
ناصرخسرو.
جان و انسان بنده ٔ فرمانبرش بادا مدام
تا بتازی هست انسان آدمی و جان پری.
سوزنی.
بر لوح فرشته نامش ایام
جز بانوی انس و جان ندیده ست.
خاقانی.
صورت نکنم که صورت داد
در گوهر انس و جان نبینم.
خاقانی.
محیی الدین که سلیمان صفت است و خدمش
دیو و انس و ملک و جان بخراسان یابم.
خاقانی.
بخدائی که باعث جان است
منشی نسل انسی و جان است.
امام مجدالدین خلیل.
|| پدر پریان ، چنانکه آدم ابوالبشر است. ابوالجن والجمع جنان مثل حائط و حیطان. (از تاج العروس ). پدر پریان. (ربنجنی ). || مجازاً به نوعی از جن اطلاق شود. (آنندراج ). || مار سفیدی که دیدگان سرمه کشیده دارد و کم آزار است و در شکاف دیوار و خانه ها جای گیرد. (از تاج العروس ) (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ج ، جوان. (تاج العروس ). مار خرد. (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). || فرشتگان. (از منتهی الارب ). نوعی فرشته که ازآتش آفریده شده : و این گروه فرشتگان که از آتش آفریده شده اند این گروه را جان گویند. (قصص الانبیاء).

جان. (اِ) بقول هوبشمان از کلمه ٔ سانسکریت ذیانه (فکر کردن ) است. و بقول مولر و یوستی جان با کلمه ٔ اوستائی گیه (زندگی کردن ) از یک ریشه است ولی هوبشمان آنرا صحیح نمیداند. در پهلوی گیان شکل قدیمتر و جان شکل تازه تلفظ جنوب غربی است. و در کردی و بلوچی وافغانی (دخیل ) جان آمده است (وجه اشتقاق هرن را مردود دانسته اند). اورامانی ،گجان . گیلکی ، جن . ابن سینا جان را بمعنی نفس یاد کرده : دیگر [ از انواع حکمت ] آن بود که از حال هستی چیزها ما را آگاهی دهد تا جان ما صورت خویش بیابد و نیکبخت آن جهانی بود. (دانشنامه ص 68) و در ادبیات فارسی مترادف روان (روح انسانی ) هم آمده :
اگر موری سخن گوید وگر موئی روان دارد
من آن مور سخن گویم من آن مویم که جان دارد.
عمعق بخاری (از حاشیه ٔ برهان چ معین ).
روح حیوانی باشد. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). روح. نفس. جهن. (ناظم الاطباء). روح حیوانی چنانکه روان نفس ناطقه است و این معتقد شیخ ابن سینا است و بعضی گفته اند که جان مانند خورشید است و روان روشنی خورشید. (از آنندراج ). بعقیده ٔ گروهی جان با روان دو تا است : بعقیده ٔ قدما جسمی است لطیف و فناپذیر برخلاف روان که جسم نیست و فنا نپذیرد. مظروف و حال روان است. گویا جان ، نفس یا نفس حیوانی و روان روح یا نفس ناطقه باشد. آنچه تن به وی زنده است برخلاف روان که فانی نیست. جان رتبه ٔ ناسوتی دارد و روان از مجردات است و باهم دو باشند، پست تر از روان است یعنی روح حیوانی :
کردم روان و دل را بر جان او نگهبان
همواره گردش اندر گردان بوند و کاوان.
دقیقی.
و مردم را از گرد آمدن سه چیز آفرید یکی تن که او را بتازی بدن و جسد خوانند و دیگری جان که او را روح خوانند و سیوم روان که او را نفس خوانند. (از رساله ٔ ابوعلی سینا).
مرمرا از دل خویش ای شه نومید مکن
که فدای دل تو باد مرا جان و روان.
فرخی.
که رامینم گزین دو جهان است
تنم را جان و جانم را روان است.
(ویس و رامین ).
همی گفت ای خواهر مهربان
مرا خوشتر از هوش و جان و روان.
شمسی (یوسف و زلیخا).
که از عشق یوسف چنان گشته ام
که بدخواه جان و روان گشته ام.
شمسی (یوسف و زلیخا).
مر جان مرا روان مسکین
دانی که چه کرد دوش تلقین.
ناصرخسرو.
از جان وروان خویش رنگت کردم
ما را ز لبان خویش رنگی نکنی
کیاحسینی قزوینی (از فرهنگ اسدی ).
ملک از راه لطف جان را داد
ملکوت از شرف روان را داد.
؟
|| بعقیده ٔ گروهی با روان یکیست :
جان را دو گفت هر کس و زی من یکیست جان
ورجان گسست باز چه بر برنهد روان
جان وروان یکی است بنزدیک فیلسوف
ورچه ز راه نام دو آید روان و جان.
ابوشکور.
بخدمت ملکی بوده ام که با تو بدل
یکی است همچو بمعنی یکی است جان و روان.
فرخی.
روان آدمی و جانوران. روح بخاری. (از تقریرات فاضل تونی ). روح. جخیف. مهجة. قتال. نفس. نسیم. (منتهی الارب ) :
عطات باد چو باران دل موافق خوید
نهیب آتش و جان مخالفان پده باد.
شهید.
ای خریدار من ترا بدوچیز
به تن و جان و مهر داده ربون.
رودکی.
جان ترنجیده و شکسته دلم
گوئی از غم همی فروگسلم.
رودکی.
توشه ٔ جان خود از او بردار
پیش کآیدت مرگ پای آگیش.
رودکی.
ز فرزند بر جان تنت آذرنگ
تو از مهر او روز و شب چون نهنگ.
ابوشکور.
بنام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد.
فردوسی.
ستم باد بر جان او ماه و سال
که شد بر تن و جان شه بدسگال.
فردوسی.
بمن بر ببخشای او را بمهر
که از جان تو شاد بادا سپهر.
فردوسی.
گر مرا پاسدار خویش کند
خدمت او کنم بجان و بتن.
فرخی.
بیدلکان جان و روان باختند
با ترکان چگل وقندهار.
منوچهری.
گویند که حیوان راجان باید در دل
آنرا ستخوان و دل و جانست و روانست.
منوچهری.
ای نهاده بر میان فرق جان خویشتن
جسم ما زنده بجان و جان تو زنده بتن.
منوچهری.
نگارا بی تو قدری نیست جان را
چو جان را نیست چون باشد روان را.
(ویس و رامین ).
در آن اضطراب لگدی چند بخایه و سینه ٔ وی رسید و او را بخانه بازبردند و نماز پیشین فرمان یافت و جان بمجلس عالی داد. (تاریخ بیهقی ص 234).اگر... فرموده آید تا سالار و پیش رو باشم آن خدمت بسر برم و جان و تن و سوزیان و مردم دریغ ندارم. (تاریخ بیهقی ). و سبیل قتلغتکین... آن است که بر این فرمان کار کند اگر جانش بکار است. (تاریخ بیهقی ص 118).
برون کند چو درآمد بخشم گشت زمان
ز قصر قیصر و از خوان خویشتن جان را.
ناصرخسرو.
جانت را مادر و پدر گشتند
نفس و عقل شریف جاویدان.
ناصرخسرو.
چون جانت بعلم شد در آن معدن
سرما ز تو دور ماند و هم گرما.
ناصرخسرو.
خردمند قصد دشمن بوجهی کند که در او خطر جان نباشد. (کلیله و دمنه ). تعاقب هر دو بر فانی گردانیدن جان...مصروف است. (کلیله و دمنه ). جانها و نفسهای ما فدای ملک است. (کلیله و دمنه ).
ز آنکه جان آفرین چو جان نبود
علم خوان همچو علم دان نبود.
سنائی.
جان بی علم بی نوا باشد
مرغ بی پر نه بر هوا باشد.
سنائی.
جان بی نان به کس نداد خدای
زانکه از نان بماند جان بر جای.
سنائی.
من خاک توام بجای اینم
تو جان منی بجای آنی.
خاقانی.
چون بصد جان یکدلی نتوان خرید
هل فروشان را دکان در بسته به.
خاقانی.
دل نداند ترا چنانکه توئی
جان نگنجد در آن میان که توئی.
خاقانی.
جان که او جوهرست ودر تن ماست
کس نداند که جای او به کجاست.
نظامی.
دشمن دانا که غم جان بود
بهتر از آن دوست که نادان بود.
نظامی.
قدر دل و پایه ٔجان یافتن
جز بریاضت نتوان یافتن.
نظامی.
می پنداری که جان توانی دیدن
اسرار همه جهان توانی دیدن.
عطار.
ای بسا ناورده استثنا بگفت
جان او با جان استثناست جفت.
مولوی.
هر که او آگاه تر با جان تر است.
مولوی.
جانا هزاران آفرین بر جانت از سر تا قدم
صانع خدائی کین وجود آورد بیرون از عدم.
سعدی.
گفت جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی. (گلستان ).
جان دهد بنده چون دهی مالش
جان گرامی بود مرنجانش.
اوحدی.
هر دو جان بخشند اما این کجا و آن کجا؟!
طهماسبی.
جان بسخن شد شریف چونان کز جان
زندگی الفغد و هم جمال و شرف تن.
ادیب.
ای جان پدر؛ ای فرزند عزیز من ، تو روح و روان من هستی. (ناظم الاطباء).
- آشنای ِ جان ؛ آنکه یا آنچه جان به او انس دارد. مطبوع. مورد پسند. دل پذیر :
بی بوی تو کاشنای جان است
رنگی ز حیات جان مبینام.
خاقانی.
- آفت جان .
- از جان ؛ ازصیمیم قلب :
من از جان بنده ٔ سلطان اویسم
اگرچه یادش از چاکر نباشد.
حافظ.
- از جان اندر آوردن ؛ میراندن. کشتن :
نبرد کسی جوید اندر جهان
که او ژنده پیل اندر آرد ز جان.
فردوسی.
- از جان سیر آمدن ؛ یعنی زندگانی خوش نمی آید. (مؤید الفضلاء) (آنندراج ). سیر شدن از زندگی. (ناظم الاطباء).
- از جان گذشته ؛ بجان آمده :
از جان گذشته را بمدد احتیاج نیست.
- از جان گذشتگی ؛کیفیت و عمل از جان گذشته.
- با جان کوشیدن در ؛ با کمال جد. از صمیم قلب :
به پیش تو با جان بکوشم بجنگ
چو یابم رهائی ز زندان تنگ.
فردوسی.
- بجان ؛ از صمیم قلب. خالصاً. خالصاً مخلصاً. از صمیم دل :
دور دور عیسی است ای مردجان
بشنوید اسرار کیش او بجان.
مولوی.
سالها از پی مقصود بجان گردیدیم
دوست در خانه و ما گرد جهان گردیدیم.
سعدی.
رحمتی کن که بسر میگردم
شفقتی بر که بجان میسوزم.
سعدی.
برنجد بجان و برنجاندت.
سعدی.
شبان وادی ایمن گهی رسد بمراد
که چند سال بجان خدمت شعیب کند.
حافظ.
- بجان آمدن ؛ سخت بستوه آمدن. عظیم ستوه شدن. بستوه آمدن. بسته شدن. سخت تعب دیدن. جان به لب رسیدن. به نهایت بدبختی یا درد یا اندوه رسیدن. سخت ستوه شدن. بحد اعلی ستوه شدن. کارد به استخوان رسیدن : گفتم (خواجه بونصر) من در این میانه بچه کارم بوسهل بسنده است ، و از وی بجان آمده ام. (تاریخ بیهقی ص 146).
بجان آنچنان آمدم کز هراس
بدوزخ ره خویش کردم قیاس.
نظامی.
ز بیداد دارا بجان آمده
دل آزردگی در میان آمده.
نظامی.
چو کارش ز دشمن بجان آمده
بدرگاه شاه جهان آمده.
نظامی.
مطرب از دست من بجان آمد
که مرا طاقت شنیدن نیست.
سعدی.
بیابیا که بجان آمدم ز تلخی هجر
بگوی از آن لب شیرین حکایتی شیرین.
سعدی.
طبیب از من بجان آمد که سعدی قصه کوته کن
که دردت را نمیدانم برون از صبر درمانی.
سعدی.
قومی که از تطاول او بجان آمده بودند. (گلستان ). عجب تر آنکه غراب هم از مجاورت طوطی بجان آمده بود. (گلستان ).
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهائی بجان آمد خدا را همدمی.
حافظ.
ای پادشه خوبان داد از غم تنهائی
دل بی تو بجان آمد وقت است که بازآئی.
حافظ.
ما از این هستی ده روز بجان آمده ایم
وای بر خضر که زندانی عمر ابدست.
صائب.
- || بهلاکت نزدیک شدن ؛ به مرگ نزدیک شدن :
بجان آمد و جانش از کار شد
دم جان سپردن پدیدار شد.
نظامی.
تو رفته و آمده منم بی تو بجان
تو درخاکی و من در آتش بی تو.
محمدبن محمود سبکتکین.
- بجان آمده ؛ بستوه آمده. آنکه جانش به لب رسیده :
چه پرسی ز جانی بجان آمده
گلی درسموم خزان آمده.
نظامی.
- بجان بودن کار ؛ کار بجان بودن. کار سخت بودن. در امری دشوار گرفتار شدن :
کار دل از هجر روی دوست به جانست
تا چه شود عاقبت که کار در آن است.
انوری.
صد یار بود بنان شکی نیست
چون کار بود بجان یکی نیست.
امیرخسرو.
- بجان خواستن ؛ صمیمانه چیزی را طلب کردن :
هر کس که بجان آرزوی وصل تو خواهد
دشوار برآید که محقر ثمن است آن.
سعدی.
- بجان دادن ؛ چیزی را درعوض جان دادن :
گر می بجان دهندت بستان که پیش دانا
ز آب حیات خوشتر خاک شرابخانه.
سعدی.
- بجان رسیدن ؛ بهلاکت نزدیک شدن. تا حد مردن آمدن :
دو هفته میگذرد کان مه دو هفته ندیدم
بجان رسیدم از آن تا بخدمتش برسیدم.
سعدی.
بوی بغلت میرود از پارس بکیش
همسایه بجان رسید و بیگانه و خویش.
سعدی.
مشت زنی را حکایت کنند که از دهر مخالف بفغان آمده بود و حلق فراخ از دست تنگ بجان رسیده. (گلستان ).
- بجان کسی گریان بودن ؛ به احتمال خطری که متوجه جان کسی است گریان شدن :
پسر بد مر او را یکی خوبروی...
بجانش پر از مهر گریان بدی
ز بیم جدائیش بریان بدی.
فردوسی.
- بجان کوشیدن ؛ صمیمانه به انجام کاری کوشیدن. تا پای جان در کاری سعی کردن. بحد مردن آمدن از بس تعب بردن :
تا جهد بود بجان بکوشم
وانگه بضرورتی از این کوش.
سعدی.
بگفت ار نهی با من اندر میان
چو یاران یکدل بکوشم بجان.
سعدی.
بکوشند در قلب هیجا بجان.
سعدی.
قصد جان است طمع در لب جانان کردن
تو مرا بین که در این کار بجان میکوشم.
حافظ.
- بجان گریختن ؛ از ترس جان فرار کردن :
مردم از قاتل عمدا بگریزند بجان
پاکبازان بر شمشیر بعمدا آیند.
سعدی.
- بجان گفتن ؛ صمیمانه گفتن. پاک و بی ریاگفتن. از دل گفتن :
بجان گفت باید نفس بر نفس
که شکرش نه کار زبانست و بس.
سعدی.
- بر جان نهادن ؛ بجان و دل پذیرفتن. صمیمانه چیزی را قبول کردن :
چون اشارتهاش را بر جان نهی
در وفای آن اشارت جان دهی.
مولوی.
- بر جای بیجان شدن ؛ در جای مردن :
همه تنش بر جای لرزان شدی
وز آن لرزه بر جای بیجان شدی.
فردوسی.
- بیجان ؛ بدون جان :
چرخ را انجم بسان دستهای چابکند
کز لطافت خاک بیجان را همی با جان کنند.
ناصرخسرو.
لفظ بیمعنی چه باشد شخص بیجان در قیاس.
ناصرخسرو.
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
تا برفتی ز برم صورت بیجان بودم.
سعدی.
کافران از بت بیجان چه تمتع دارند
باری آن بت بپرستند که جانی دارد.
سعدی.
گو رمقی بیش نماند از ضعیف
چند کند صورت بیجان بقا.
سعدی.
- بیجان شدن ؛ مردن :
تو بیجان شوی او بماند دراز
حدیثی دراز است چندین مناز.
فردوسی.
تو در کنج کاشانه پنهان شوی
شکیبنده چون شخص بیجان شوی.
نظامی.
- بیجان کردن ؛ کشتن. میراندن : نیک سهل است زنده بیجان کردن. (گلستان ).
- پاک جان ؛ پاک روح. پاک روان :
اهل بیتت شخص دین را پاک جانند ای رسول.
ناصرخسرو.
- تا پای جان ایستادن ؛ تا آخرین نفس پشت کاری را گرفتن.
- تازه جان ؛ جان تازه. جان دوباره. جان جدید :
در تن هر مرده دل عیسی صفت
از تلطف تازه جانی کرده ای.
مجدالدین بن رشید عزیزی (از لباب ).
- جان به میان نهادن :
این چه بخت است که با هر که نهم جان به میان
خصم جانم شود از عیسی مریم باشد. کمال اسماعیل (از بهار عجم ).
- جان دادن ؛ جان کندن. جان سپردن.
- جان در میان بودن :
به قصد ما چه بندی بر میان تیغ
که با تیغ توام جان در میان است.
بیانی (از بهار عجم ) (آنندراج ).
- جان کسی را به لب آوردن ؛ انتظاری دراز دادن. ایذاء صعب کردن :
طرب لعل تو می را برسانید به کام
جان شیرین به لب ساغر صهبا آورد.
سلمان ساوجی (از امثال و حکم دهخدا).
- جهل جان . رجوع به جهل جان شود.
- خشک جان ؛ بی مهر و وفا :
اگرم جفا نماید ز برای خشک جانی
بوفای او که جانم هم از آن بدر نیامد.
خاقانی.
- خانه ٔ جان ؛ آنجای که جان زید. محلی که جان در آن است. جسم. تن. بدن :
ای بهزار جان دلم مست وفای روی تو
خانه ٔ جان بچارحد وقف هوای روی تو.
خاقانی.
- درد بجان رسیدن ؛ بهلاکت نزدیک شدن :
خوش است با غم هجران دوست سعدی را
اگر چه درد بجان میرسد امید دواست.
سعدی.
عاقبت درد دل بجان برسید
نیش فکرت به استخوان برسید.
سعدی.
- دشمن جان ؛ سخت دشمن :
سگ آن به که خواهنده ٔ نان بود
چو سیرش کنی دشمن جان بود.
فردوسی.
- دل بجان رسیدن ؛ بجان رسیدن. تا حدمردن آمدن :
ز جور چرخ چو حافظ بجان رسیددلت
بسوی دیومحن ناوک شهاب انداز.
حافظ.
- راحت جان .
- کار بجان رسیدن ؛ جان بلب رسیدن :
تو ندانی که مرا کارد گذشته است از گوشت
تو ندانی که مرا کار رسیده است بجان.
فرخی.
ز فرقت لب مرجان شکرآگینت
بجان رسیدم کار و به لب رسیدم جان.
سوزنی.
من آن نیم که دل از مهر دوست بردارم
و گر ز غصه ٔ دشمن بجان رسد کارم.
سعدی.
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که بجانان نرسم تا نرسد کار بجانم.
سعدی.
کس به آرام جان ما نرسد
که نه اول بجان رسد کارش.
سعدی.
- سخت جان ؛ کسی که به آسانی جان ندهد. گران جان.
- سگ جان ؛سخت جان. آنکه به آسانی جان ندهد.
- شیشه جان ؛ جان ضعیف ، مقابل سخت جان.
- قبله ٔ جان ؛ پرستشگاه جان. سجده گاه جان.پیشوای جان. معشوق. دلبر :
ای قبله ٔ جان کجات جویم
جانی و بجان هوات جویم.
خاقانی.
- گران جان ؛ سخت جان. ممسک. خسیس. کسی که در کار پافشاری کند. لجاجت :
حریف گران جان ناسازگار
چو خواهد شدن دست پیشش مدار.
سعدی.
- گران جانی کردن ؛ لجاجت کردن. پافشاری کردن :
سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر میرود
صوفی گران جانی ببر ساقی بیاور جام را.
سعدی (کلیات چ فروغی ص 523).
- لطیف جان ؛ پاکیزه جان. خوش قلب :
لطیف جوهر و جانی غریب قامت و شکلی
نظیف جامه و جسمی بدیعصورت و خوئی.
سعدی (ایضاً ص 659).
- نیم جان ؛ نیم مرده. کسی که نصف جان دارد. ضعیف :
بر سر خاقنی اگر دست فروکنی سزد
کوست دلی و نیم جان روی نمای چون توئی.
خاقانی.
ما هزاران مرد شیر الب ارسلان
با دو سه عریان سست نیم جان.
مولوی.
نیم جانی چه بود تا ندهد دوست بدوست
که بصد جان دل جانان نتوان آزردن.
سعدی.
گرمست با جمالت بازار خوبرویان
بگذر که نیم جانی بهر نثار دارم.
سعدی.
گر همه کامم برآید نیم نانی خورده گیر
ور جهان بر من سرآید نیم جانی گو مباش.
سعدی.
و نیز جان با کلمات : دائی ، عمو، عمه ، خاله ، بی بی و غیره ترکیب شود: دائی جان ، عمه جان ، خاله جان.بی بی جان. || (پسوند) در ترکیبات ذیل مزیدمؤخر (مخصوصاً در امکنه ): تیامه جان ، جرجان ، جماجان ، چایجان ، آبدچنیجان ، دارجان ، دره ٔ لارجان ، زروجان ، برجان ، بسفرجان ، سری جان ، بالوجوزجان ، بغاوزجان ، بارجان ، شیرجان ، بوزجان ، بلجان ، باریجان ، جنجان ، جلحبجان ،خونجان ، خرجان ، خولنجان ، خمایجان ، خوجان ، درزیجان ، دیبجان ، ده یجرجان ، رفسنجان ، رهجان ، زندجان ، زنجان ، سیرجان ، سیسجان ، سودرجان ، سنجان ، سرمنجان ، فرجان ، فردجان ، فرواجان ، فسنجان ، فشتجان ، فنسجان ، فیجان ، برازجان ، فهندجان ، فابجان ، فازجان ، فندیسجان ، قبجان ، کونبجان ، کونجان ، کهرجان ، کیلانجان ، کلاجان ، کلاریجان ، گرامجان ، گلیجان ، گلیجان رستاق ، گیلک جان ، گورمجان ، گیلانجان ، لنجان ، لوالجان ، لارجان ، لاریجان ، لاهجان ، لاهیجان ، لرزجان ، لامجان ، لیوجان ، مهرجان ، میشجان ، ملجان ، منجان ، مهریجان ، مروالشاهجان ، مریزجان ، نشکجان ، نصف جان ، نوبندجان ، نخجیرجان ، نوبنجان ، نوشجان ، هسنجان ، هندیجان ، هرجان ، هیمه جان. || گان. بصورت مزید مؤخر امکنه باشد: آذربیجان. آویجان ، ارجان ، ارزنجان ، ارسنجان ، اسرنجان ، اسفبدجان ، اسفرنجان ، بالالارجان ، باوآیجان ، بایجان ، برارجان ، برازجان ، برنجان ، بریجان ، پاین لارجان ، پریجان ، تجن جارلارجان ، تکمجان ، تماجان ، تمیجان ، تنهجان.
با کلمات زیر بصورت مزید مقدم ترکیب می شود و موصوف آن قرار میگیرد: بیدار، گرامی ، علوی ، قدسی ، تعلق گسل ، بیگناه ، برهنه پای ، دیرساله ، خوش ، تازه ، شاداب ، شیرین ، نازنین ، زخمی ، خسته ، افگار، بیمار، ناتوان ، افسرده ، گرفتار، زار، گناهکار، سخت ، آهنین ، بلاکش ، ستم کش ، ستم کشیده ، محنت زده ، ملال جوی ، غم اندوز، فرسوده ، بلافرسوده ، غم فرسوده ، غم پرورد، غم پرور، غم فرجام ، دردناک ، دردآلود، درداندوز، دردپرور، حسرت اندوز، نژند، تفته ، بیتاب ، بیقرار، رمیده ، برلب آمده ، بی نفس. (آنندراج ). و رابطه ٔ آن لفظ «است » و «او» هر دو آید. (آنندراج ) :
عالم بتو زنده ست نه جسمی و نه جانی
ای جان جهان زنده بتو جان جهانند.
ناصرخسرو (از آنندراج ).
و نون جان در ترکیب باظهار و اخفا هر دو آمده چون جانها و جان ها. (آنندراج ) :
بدرد زهره ها چو گوئی هان
برمد جانها چو گوئی هین.
معزی (از آنندراج ).
- امثال :
جانا سخن از زبان ما میگوئی ؛ گله و شکایتی بی جا از من دارید و من خود بگله کردن از شما اولی هستم. (امثال و حکم دهخدا).
جان باید که بماند مال آید و شود. (از تاریخ بیهقی )، نظیر: سر باشد کلاه بسیار است. (امثال و حکم دهخدا).
جان بعزرائیل نمیدهد ؛ بسیار بخیل و ممسک است. (امثال و حکم دهخدا).
جان پدر تو سفره ٔ بی نان ندیده ای ؛ شما هنوز جوانید و قدر مال نمیدانید. (امثال و حکم دهخدا).
جان خوش است یا جان شیرین خوش است :
میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است.
فردوسی.
لاجرم خداوند سلطان را بر آن داشت که لشکر فرستاد و معاذاﷲ که ما را زهره ٔ آن بودکه شمشیر کشیدیمی بر روی لشکر منصور، اما چون گرگ در رمه ، و زنهاریان بودیم ، قصد خانه ها و زن و فرزند ما کردند، چه چاره بود از دفع کردن ، که جان خوش است. (تاریخ بیهقی ) (امثال و حکم دهخدا).
جان در خزانه ٔ خدای است ؛ جان ما بدست خداست : در یک ساعت سه علت صعب افتاد که از یکی از آن بنتوان جست و جان در خزانه ٔ خدای است. (تاریخ بیهقی از امثال و حکم دهخدا).
جان در یکقالب ؛ دو تن نهایت با یکدیگردوست و شفیق اند. (از امثال و حکم دهخدا).
جان عزیز است ؛ نظیر: جان خوش است : اگر در حفظ و وقایه ٔ جان خود میکوشد جای ملامت نیست. (از امثال و حکم دهخدا).
جان کردی میکند ؛ در اداء مالی که عاقبت از دادن آن ناگزیر است سختی میکند. (امثال و حکم دهخدا).
جان نکنده بتن است ؛ به توبیخ بکاهلان و تن آسایان گویند و از آن این خواهند که چون کار کردن از قوت بدن بکاهد کاهل از آن رو از کار تن زند. (امثال و حکم دهخدا).
کار بجان و کارد به استخوان رسیدن ؛ کارد از گوشت گذشتن ، مانند: بلغ السیل الزبی ، بلغ السکین العظم ، جاوز الحزام الطبیین. (از نفایس الفنون ). قفیز پرآمدن. پیمانه لب ریز شدن. (از امثال و حکم دهخدا).
|| سلاح جنگ. (برهان ) (آنندراج ). باین معنی از ریشه ٔ اوستائی جَن بمعنی زدن و کشتن است. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). ساز جنگ. (ناظم الاطباء). || تن. بدن. (ناظم الاطباء). || معشوق :
من دشمنیت جانا بر دوستی انگارم
تو دوستیم جانا بر دشمنی انگاری.
منوچهری.
|| قوت. نیرو: این ریسمان جان ندارد. || مرگ. موت. (از اضداد است ): جان من در دست تواست. || خاطر. ضمیر. || حیات. زندگانی. || دلاوری. مردانگی. || دهان. || باد. ریح. (ناظم الاطباء).

جان. (اِخ ) یوحنا کاهن که در1816 م. درگذشته است. او راست : قاموس عربی و لاتینی ،که در ذیل آن بعض سوره های قرآن مجید، و منتخباتی دروصف مصر از ابی الفداء، و پاره ای از رسائل عبداللطیف بغدادی و اشعار حماسی از ابی تمام را آورده و بسال 1802 م. در یانا بطبع رسیده است. (معجم المطبوعات ).

معنی جان به فارسی

جان
( اسم ) سلاح جنگ .
یوحنا کاهن
[web] [مهندسی عمران] قسمتی از مقطع تیر که نقش اصلی آن مقاومت در مقابل برش است
[ گویش مازنی ] /jaan/ تن – بدن - جان کلمه ای که به هنگام شادی و ابراز علاقه بیان شود
دهی در شهرستان اردستان
روح آدم
( صفت ) آزاردهند. جان جفا پیشه ظالم .
جفا پیشه
عمل آنکه جان آزارد جفا پیشگی ظلم ستم .
ظلم و ستم
مانند جان
استراحت کردن
روح را خلق کردن
( صفت ) روان آفرین خالق روح آفریدگار.
روان آفرین
دهی در شهرستان مراغه
آگاهنده جان
۱- ( صفت ) برکشند. جان آنچه آدمی را از تن بر آورد. ۲- ( اسم ) احتضار جان کندن .
حالت احتضار
کنایه از بی رحم و سخت جان و دلاور
شمال سیاه کوه افغانستان
جان هدیه کردن
جان آویخته
دهی در شهرستان کرمانشاهان
از سرداران محاصره بلخ بود
مزرعه ای در بلوک سیرجان

معنی جان در فرهنگ معین

جان
[ په . ] (اِ.) ۱ - روح انسانی . ۲ - نفس . ، ~دادن و قبض را گرفتن کنایه از: مردن ، جان به عزراییل تسلیم کردن . ، ~به طاق افکندن کنایه از: حالت احتضار و مرگ داشتن .
(فَ)(ص فا.)خالق روح ، آفریدگار.
(هَ) (اِمر.) آنچه جان آدمی را بگیرد.
(اَ دَ)(مص ل .) مردن ، جان دادن .
(اَ یا اُ) (ص فا.) بلع کنندة جان ، جان گیر.
(ص فا.) کسی که جان خود را فدا کند.
(حامص .) ۱ - فداکاری . ۲ - دلیری ، شجاعت .
(بَ کَ) [ فا - ع . ] (ص .) ویژگی آن که در راه آرمان یا رسیدن به هدف حتی از جان خود می گذرد.
(بُ دَ) (مص ل .) سالم ماندن ، زنده ماندن .
(بِ. سَ. شُ دَ) (مص ل .) ۱ - سخت بی تاب شدن . ۲ - به حال مرگ افتادن .
(اِمر.) خانه و حفاظ .
(پَ) (اِمر.) ۱ - پناه جان ، محافظ جان . ۲ - موضعی از خاک که سرباز در پناه آن بتواند عملیات نظامی کند، پناهگاه .
(ص مر.) (کن .) بسیار عزیز، صمیمی .
(دَ) (مص ل .) ۱ - مردن . ۲ - مجازاً، نهایت تلاش و کوشش را کردن .
(ص فا.) ۱ - زنده ، موجود زنده . ۲ - قادر، توانا.
(اِمر.) نوشدارو، داروی جان بخش .
(سَ یا س ) (ص فا.) فدایی .
( ~.) (حامص .) فداکاری .
(سَ یا سِ پُ دَ) (مص ل .) مردن .
(س ) (ص فا.) جان ستاننده ، قاتل .

معنی جان در فرهنگ فارسی عمید

جان
۱. نیرویی که تن به آن زنده است، روح حیوانی.
۲. روان: جان که آن جوهر است و در تن ماست / کس نداند که جای او به کجاست (نظامی۴: ۵۳۸)، جان و روان یکی ست به نزدیک فیلسوف / ورچه ز راه نام دو آید روان و جان (ابوشکور: شاعران بی دیوان: ۸۹).
۳. [مجاز] گرامی، عزیز: دختر جان.
۴. نیرویی که در هر جانداری هست و با مردن او نابود می شود، حیات: جانش را گرفتم.
۵. [مجاز] جوهره، هسته.
۶. پیکر، بدن: با چوب افتاد به جان بچه.
* به جان آمدن: (مصدر لازم) [مجاز]
۱. خسته شدن و به ستوه آمدن، به تنگ آمدن: بیا بیا که به جان آمدم ز تلخی هجر / بگوی از آن لب شیرین حکایتی شیرین (سعدی۲: ۶۶۷).
۲. بیزار شدن از زندگی و راضی به مرگ شدن.
* به جان آوردن: (مصدر متعدی) [مجاز]
۱. به تنگ آوردن، به ستوه آوردن: جهان گرچه کارش به جان آورد / نه ممکن که سر در جهان آورد (نظامی۶: ۱۰۶۷).
۲. کسی را از زندگی بیزار ساختن.
* جان افشاندن (فشاندن): (مصدر لازم) [قدیمی، مجاز]
۱. جان فشانی کردن.
۲. جان دادن، مردن.
* جان باختن: (مصدر لازم)
۱. جان خود را از دست دادن، جان سپردن.
۲. [مجاز] جان را در راه کسی یا چیزی فدا کردن.
* جان بخشیدن (دادن) به کسی (چیزی):
۱. او را زنده کردن.
۲. [مجاز] به کسی (چیزی) نیرو دادن و زندگی دوباره بخشیدن.
* جان سپردن (سپاردن): (مصدر لازم) جان دادن، مردن. ای غافل از آنکه مردنی هست / وآگه نه که جان سپردنی هست (نظامی۳: ۴۸۱).
* جان ستدن: = * جان کسی را گرفتن: چون به امر حق به هندُستان شدم / دیدمش آنجا و جانش بستدم (مولوی: لغت نامه: جان ستدن).
* جان بردن: (مصدر لازم) [قدیمی، مجاز]
۱. جان به در بردن، از مرگ رهایی یافتن: هیچ شادی مکن که دشمن مُرد / تو هم از موت جان نخواهی بُرد (سعدی: لغت نامه: جان بردن).
۲. از مهلکه نجات یافتن.
* جان به دربردن: [مجاز]
۱. زنده ماندن.
۲. نجات یافتن، از مهلکه گریختن، از خطر رهایی یافتن.
* جان دربردن: (مصدر لازم) [مجاز] جان به دربردن.
* جان فشاندن (افشاندن): (مصدر لازم) [قدیمی، مجاز]
۱. جان دادن.
۲. جان خود را در راه کسی فدا کردن: گر نسیم سحر از زلف تو بویی آرد / جان فشانیم به سوغات نسیم تو نه سیم (سعدی۲: ۵۱۹).
۳. فداکاری کردن برای کسی.
* جان کسی را گرفتن (ستاندن، ستدن): [مجاز] او را کُشتن و قبض روح کردن.
* جان کندن: (مصدر لازم)
۱. در حال مرگ بودن: مرد غرقه گشته جانی می کند / دست را در هر گیاهی می زند (مولوی: ۱۰۸).
۲. [مجاز] تحمل کردن سختی.
۳. تلاش بسیار کردن.
* جان گرفتن: (مصدر لازم) [مجاز] از ناتوانی و بیماری شفا یافتن و دوباره نیرو پیدا کردن: از وصال ماه مصر آخر زلیخا جان گرفت / دست خود بوسید هرکس دامن پا کان گرفت (صائب: لغت نامه: جان گرفتن).
جن.
ظالم، ستمکار، جفاپیشه.
دلپذیر.
۱. آفرینندۀ جان، روان آفرین.
۲. [مجاز] خداوند: به نام خداوند جان آفرین / حکیم سخن درزبان آفرین (سعدی۱: ۳۳ حاشیه).
آنچه جان آدمی را بگیرد، برآورندۀ جان، بیرون آورندۀ جان.
به نشاط آورنده، تازه کننده، و روشن کنندۀ جان.
= جان فزا
=جان فشان
=جان فشانی: سعدیا هرکه ندارد سر جان افشانی / مردِ آن نیست که در حلقهٴ عشاق آید (سعدی۲: ۴۴۷).
نابودکنندۀ جان، جان ستان.
=جانوسپار
۱. [مجاز] آنچه باعث نشاط و تقویت روح و روان شود، جان پرور.
۲. زنده کننده.
۳. (اسم، صفت) [قدیمی] بخشندۀ جان.
۴. [قدیمی، مجاز] یکی از صفات باری تعالی.
جان بردن، جان به در بردن، جان در بردن، رهایی از مرگ: به جان بردِ خود هر کسی گشته شاد / کس از کشتهٴ خود نیاورد یاد (نظامی۵: ۸۴۲).
کسی که در حال جان دادن باشد و در آن حالت به واسطۀ امری یا حادثه ای به هیجان آید و مضطرب و بی قرار شود: همین نه لاله ز شوق تو داغ بر جگر است / که شمع نیز ز سوز غم تو جان به سر است (محمدسعید اشرف: لغت نامه: جان به سر بودن).
* جان به سر شدن: (مصدر لازم)
۱. به سختی جان دادن.
۲. مضطرب گشتن و ناراحت بودن.
* جان به سر کردن: (مصدر متعدی) کسی را در حال جان دادن به هیجان آوردن و مضطرب ساختن.
۱. جان پناه، پناهگاه.
۲. غار یا حفره ای در کوه و بیابان که از سرما به آن پناه ببرند.
=جان بخش: بیا ساقی آن می که جان پرور است / به من ده که چون جان مرا درخور است(نظامی۵: ۹۴۶)، شکر ریخت مطرب به رامشگری / کمر بست ساقی به جان پروری (نظامی۵: ۸۶۶).
۱. سنگر، پناهگاه.
۲. جایی که کسی در پناه آن قرار گیرد و جان خود را از چنگ دشمن حفظ کند.
نوعی جوال بزرگ و خشن.
آنچه روح را بیازارد.
۱. دارویی که حفظ جان کند و زندگی دوباره ببخشد، نوش دارو، تریاق، پادزهر، داروی ضدزهر: جان نالان را به داروخانهٴ گردون مبَر / کز کَفَش جان داروی بی سم نخواهی یافتن (خاقانی: ۳۶۱).
۲. ازبین بَرندۀ ناراحتی: ای سخنت مُهر زبان های ما / بوی تو جان داروی جان های ما (نظامی۱: ۱۱).

جان در دانشنامه اسلامی

جان
جان به معنای نَفْس (روح) هر موجود جاندار می باشد و از آن در بابهایی نظیر حج، جهاد، اطعمه و اشربه، حدود و قصاص سخن گفته اند.
به روحی که در کالبد جاندار دمیده شده و موجب زنده ماندن او است، جان گویند.
احکام جان
حیات جسم آدمی بسته به جان او است. حفظ جان واجب و در معرض نابودی قرار دادن آن حرام می باشد؛ بلکه به جهت اهمیت ویژه آن، ترک واجب یا فعل حرام در راستای حفظ جان، جایز، بلکه واجب است؛ بدین جهت، خوردن مردار در صورت توقّف حفظ جان بر آن واجب است ؛ چنان که تقیه هنگام ترس بر جان واجب می شود .
از شرایط وجوب حج، تحقق استطاعت سَرْبی، یعنی برخوردار بودن راه و مقصد از امنیت لازم و عدم احساس خطر بر جان است .
دفاع در برابر مهاجمی که قصد جان آدمی کرده، جایز، بلکه با توقّف حفظ جان بر آن، واجب است و در صورت عدم توانایی بر دفاع، فرار واجب خواهد بود.
همچنین دفاع از جان مسلمان در برابر تجاوزگر، در صورت توانایی بر آن و ایمن بودن بر جان خویش واجب است.
برخی در وجوب آن اشکال کرده اند .
جان مسلمان و آن که در حکم مسلمان است، مانند کودکان مسلمانان و نیز جان کافر در صورت گردن نهادن به شرایط ذمه یا امان دادن به وی از سوی مسلمانی و یا قرارداد آتش بس ، محترم و تعرّض به آن حرام است .
قصاص
چنانچه قصاص کردن عضوی سبب شود قصاص شونده در معرض هلاکت قرار گیرد، قصاص، ساقط و دیه یا ارش جایگزین آن می شود. سقوط قصاص در مثل مأمومه و جایگزین شدن دیه یا ارش به جای آن در همین راستا است.


جان
معنی جَانٌّ: مار کوچکی که به سرعت حرکت می کند
معنی تَوَفَّتْهُ: جان اورا گرفت
معنی جَسَداً: جثهاي که جان نداشته باشد
معنی يَلْبِسَکُمْ: شما را به جان هم اندازد (عبارت " يَلْبِسَکُمْ شِيَعاً " یعنی : شما را گروه گروه و حزب حزب به جان هم اندازد . از لبس که هم به معنی پوشیدن استفاده می شود و هم مشتبه شدن و چون مشتبه شدن ناشی از اختلاط و درهم شدن درست ونادرست می باشد از این رو در عبارت م...
معنی زَهَقَ: به سوي هلاکت (بيرون)رفت(کلمه زهوق به معناي خروج به سختي ، و اصل آن بطوري که گفتهاند به معناي بيرون آمدن جان و مردن است )
معنی زَهُوقاً: هلاکت وبطلان(کلمه زهوق به معناي خروج به سختي ، و اصل آن بطوري که گفتهاند به معناي بيرون آمدن جان و مردن است )
معنی سَکْرَةُ: مستي (مراد از سکره و مستي موت ، حال نزع و جان مشغول به خودش است ، نه ميفهمد چه ميگويد و نه ميفهمد اطرافيانش در بارهاش چه ميگويند )
معنی تَزْهَقَ: به سوي هلاکت (بيرون)رود(کلمه زهوق به معناي خروج به سختي ، و اصل آن بطوري که گفتهاند به معناي بيرون آمدن جان و مردن است )
معنی جِزْيَةَ: خراجي که از اهل ذمه گرفته شود ( بدين مناسبت آن را جزيه ناميدهاند که در حفظ جان ايشان به گرفتن آن اکتفاء ميشود )
معنی حَرَضاً: مشرف به هلاکت - نیمه جان (به معناي مشرف بر هلاکت است ، و بعضي گفتهاند : به معناي کسي است که نه ، مرده تا از يادها برود ، و نه ، زنده است تا اميد چيزي در او باشد)
معنی ضُّرَّ: ضرر-آسيب - بلا (ضُرّ به معناي مخصوصاً بلاهايي است که مستقيما به جان آدمي ميرسد ، مانند مرض ، و لاغري ، و امثال آن . )
معنی نَفْسٍ: نفـْس - جان - خود (کلمه نفس در اصل به معناي همان چيزي است که به آن اضافه ميشود مثلاً "نفس الانسان" يعني خود انسان و"نفس الحجر" يعني خود سنگ است)
ریشه کلمه:
جنن‌ (۲۰۱ بار)

«جانّ» از همان «جنّ» به معنای موجود ناپیدا است; زیرا مارهای کوچک و باریک غالباً به صورت مخفیانه و ناپیدا در لابلای علف ها و شیارهای باریک زمین، حرکت می کنند و خود را مخفی می دارند.
جانّ هفت بار در قرآن آمده است دو دفعه درباره عصای موسی و پنج بار در مقابل انسان و انس. در قاموس و اقرب گوید: جانّ اسم جمع جنّ است. لذا هر دو یکی اند. دقّت در قرآن نشان می‏دهد که آن دو غیر هم نیستند زیرا جانّ و انس مقابل هم آمده‏اند انس یک نوع بیش نیست هکذا جانّ و جنّ فرق همان است که گفته شد مثلا فرموده و نیز آمده علی هذا آنچه در مجمع و کشّاف و نهایه و غیره آمده: جتنّ پدر جنّ است و آنچه راغب گفته: جانّ نوعی از جنّ، مدرک صحیحی ندارد. درباره عصای موسی آمده قصص 31 . در اقرب الموارد گوید: جاّن مار سفید و سیاه چشمی است بی آزار اغلب در خانه‏ها یافت می‏شود عبارت قاموس نیز چنین است و فقط قید (سفید) را ندارد، صحاح مطلق مار و مجمع مار کوچک گفته و علت این تسمیه شاید مخفی بودن آن باشد معنای آیه این است چون آن را دید مانند مار می‏کند برگشت گریزان. ناگفته نماند درباره عصای موسی که در طور هنگام بعثت مبدّل به مار شد یک دفعه حیّة و دو دفعه جاّن نقل شده است مثل می‏دانیم که حیّة، مار کوچک و یا مار معمولی است. ولی هنگام نشان دادن معجزه در پیش فرعون ثعبان گفته شده که به معنی اژدها است مثل ، ، این دو چگونه جمع می‏شود؟ به نظر نگارنده: هنگام بعثت مار شدن کافی بود زیرا همین لازم بود که موسی متوّجه این حقیقت بشود ولی در نزد فرعون برای ارعاب و اتمام حجّت لازم بود که به اژدها مبدل شود مخصوصاً موقع بلعیدن ابزار ساحران. مجمع البیان و المیزان معتقد است که موقع بعثت نیز عصا به اژدها مبدّل شده و در سوره نمل و شعراء که جاّن نقل شده نظر به حرکت آن است نه بزرگی جثّه‏اش آنجا که فرمود «رَأَها تَهْتَزُّ کَاَنَّها جانٌّ»عصا در اهتراز به جانّ تشبیه شده و گرنه در واقع اژدها بود. نا گفته نماند در سوره طه چنانکه گذشت «حیّة» آمده است و از اهتراز و غیره خبری نیست و اگر موقع وحی اژدها بود لازم بود گفته شود «فَاِذا هِیَ ثُعبانٌ» چنانکه در اعراف و شعراء هست. علی هذا آنچه ما گفتیم مقرون به صحّت است و در سوره نمل و قصص اگر جانّ مشبه به واقع شود تشبیه شی‏ء بنفسه لازم نمی‏آید زیرا ضمیر «کَاَنَّها» به عصا راجع است .
جان، اصطلاحی در ادبیات عرفانی است.
اغلب زبان شناسان واژه جان را از ریشه اوستایی گَیَه gaya به معنای زندگی دانسته اند و این همان ریشه ای است که به شکل «زی» در «زیستن» مانده است. بنا بر این نظر، واژه جان در پهلوی به شکل گَیان n gaya یا n gya بوده است.
این شکل هنوز هم در کردی به کار می رود
به عقیده هرن، جان با واژه اوستایی دَئِنا a ¤daen به معنای دین و وجدان هم ریشه است. در مقابل، هوبشمان بر آن است که صورت اوستایی دَئِنا را نمی توان هم با صورت فارسی جان و هم با صورت فارسی دین مرتبط دانست، بلکه جان با ریشه سنسکریت ذیانه na dhya به معنای تأمل و فکر کردن پیوند دارد، اما زبان شناسان دیگر در ریشه شناسی این واژه، به هیچ یک از این دو نظریه چندان اعتنایی نکرده اند.
همچنین باید افزود که در نگارش واژه جان از هزوارشِ (اندیشه نگارِ) , HY استفاده می شده است، ازاین رو می توان گفت واژه جان با واژه های , y ¢h در آرامی، ¦ayye ¢h و ayyin ¢h در سریانی، ayyim ¢h در عبری و حیات در عربی پیوند معنایی داشته است.

سیر معنایی واژه جان
ایرانیان باستان انسان را دارای تن مادّی و نیروهای مینوی می دانستند.
در اوستا این نیروها جان (اَهو)، وجدان (دَئِنا)، دریابنده حسی (بَئوذه)، روان (اورْوَن) و خودِ آسمانی (فْرَوَشی) معرفی شده اند.
در این هستی شناسی، جان نیروی نهادی و باطنی زندگی است و وظیفه آن نگهداری تن و تنظیم زیست طبیعی آن است.
مینویِ باد، به هنگام پیدایش تن، این نیرو را برای تن می آورد تا جنباننده آن باشد و هنگام مرگ، آدمی جان خود را به باد پس می دهد. بدین گونه، جان نیرویی مینویی اما میرنده و غیرجاودانه است، برخلاف چهار نیروی دیگر که جاودان اند و با مرگ از میان نمی روند.
جان جدا از روان است.
روان نیرویی نامیراست که مسئول کردار انسان است و گزینش خوب و بد برعهده آن است و پاداش بهشت و پادافره دوزخ به آن می رسد.
با این همه، برخی مؤلفان جان را معادل اَهو ندانسته، بلکه با اورْوَن یکی دانسته اند این آشفتگی در تفاسیر، ظاهراً ناشی از اصطلاحات متعددی است که در هستی شناسی زردشتی بر مفهوم روح دلالت دارد.

اختلاف بر سر معنای واژه های جان و روان
اختلاف بر سر دوگانگی یا اتحاد معنایی واژه های جان و روان، بر اساس چنین پیشینه ای، به فارسی نو نیز راه یافته است.
ابوشکور بلخی، شاعر حکیم سده چهارم، این دو واژه را دو نام یک حقیقت دانسته است؛ روان نام می گیرد، اما فخرالدین اسعد گرگانی که زبان پهلوی می دانسته و داستان ویس و رامین را از این زبان به فارسی در آورده، نسبت روان و جان را همچون نسبت جان و تن معرفی کرده است.
این دوگانگی در یکی از سروده های مولوی نیز پیداست.
شمس الدین ابراهیم ابرقوهی، عارف سده هشتم، نیز جان را جسمی لطیف و روان را قوّتی لطیف دانسته است.
برخی پژوهشگران برآن اند که نویسندگان و شاعران استانهای نیمروزی ایران، همچون فارس و اصفهان و سیستان، جان را مطابق برداشت اوستایی واژه، به معنای زندگی و گویندگان و سرایندگان خراسان بزرگ، به ویژه پس از سده چهارم، آن را به معنای روان بی مرگ و جاودان انسان به کار می برده اند.
اگرچه این داوری تا حدی درست است، عمومیت داشتن آن پذیرفتنی نیست («به خدمت ملکی بوده ام که با تو به دل/ یکی است همچو به معنی یکی است جان و روان»).

جان و روان در معنای اولیه
...
جان استوارت میل، متفکر بریتانیایی سدهٔ نوزدهم است. وی گذشته از آن که نویسنده بود، در زمینه منطق، نظریه شناخت، اخلاق و اقتصاد نیز قلم می زد و شخصیتی فعال در عرصه سیاست به شمار می آمد.
جان استوارت میل، فرزند ارشد جیمز میل، در بیستم ماه مه ۱۸۰۶ در لندن به دنیا آمد.
تحصیلات
آموزش او از سه سالگی به بعد منحصرا تحت نظر پدر دانشمندش صورت گرفت. نوآموز جوان در درجه اول افکار و عقاید منطقی پدر را اقتباس کرد و سپس شیوه خاصی را که جیمز میل برای دفاع از آن افکار و عقاید به کار می برد، یاد گرفت. موقعی که سه ساله شد، پدرش به یاد دادن زبان یونانی به وی مبادرت کرد و او تا هشت سالگی، زبان یونانی را فرا گرفت. جیمز میل کودک نوآموز را رفیق و مصاحب دایمی خود قرار داده بود. قبل از ۱۴ سالگی به سه دانش مهم اقتصاد، منطق و روان شناسی آشنا گردید. میل، هم ادیب بود، هم خطیب. نخست وزیر وقت انگلیس به یکی از دوستان خود گفته بود، موقعی که میل در مجلس صحبت می کند، همیشه این طور احساس می کنم که به گفته پیغمبر گوش می دهم.
منصب وی
در سال ۱۸۲۳ موقعی که ۱۷ ساله بود، با استفاده از نفوذ پدر، شغلی در کمپانی هند شرقی پیدا کرد و این شغل را تا سال ۱۸۵۶ به عهده داشت. در همان سال ها ترفیع مقام پیدا کرد و به ریاست اداره ی اسناد و مراسلات کمپانی هند شرقی منصوب گردید.
ورود به سیاست
...
سیسیل جان ادموندز در سال 1889م در انگلستان به دنیا آمد. وی تحصیل خود را در مدرسه بدفرد پمبرک کالج و کمبریج گذراند. سپس در سال 1910م به استخدام وزارت خارجه درآمد و مشاغل او به شرح زیر است: معاون کنسول انگلیس در بوشهر، دستیار مامور سیاسی در بین النهرین، مامور سیاسی در جنوب غربی ایران، مامور ویژه در کردستان عراق، فرماندهی قوای انگلیس در شمال ایران، مشاور لشکری و بازرس اجرایی در کرکوک و سلیمانیه، مشاور وزارت امور خارجه عراق، عضو هیئت عراقی در اجلاس سالیانه سازمان ملل، مشاور وزارت داخله عراق، کنسول انگلیس در عراق، نماینده دائمی انگلیس در سازمان بین المللی آوارگان می باشد. وی در سال 1950م بازنشسته شد و از سال 1951م تا 1957م در دانشکده مطالعات شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن، به تدریس زبان کردی پرداخت.
از نظر قرآن جان انسانها محترم است:«و لا تَقتُلوا النَّفسَ الَّتی حَرَّمَ اللّهُ اِلاّ بِالحَقِّ» .
کشتن کسانی که قتل و فسادی مرتکب نشده اند همانند کشتن همه انسانهاست:«مَن قَتَلَ نَفسًا بِغَیرِ نَفس اَو فَساد فِی الاَرضِ فَکَاَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمیعًا» .
قصاص
ازاین رو حیات جامعه را در قصاص قرار داده:«و لَکُم فِی القِصاصِ حَیوة» و احکام این عامل تربیتی را که در مقابله با ناامنی مؤثر است بیان می کند:«یاَیُّهَا الَّذینَ ءامَنوا کُتِبَ عَلَیکُمُ القِصاصُ فِی القَتلَی».
حریم دارایی افراد
ثروت و دارایی افراد نیز محترم است و ازاین رو سارقان را باید مجازات کرد:«والسّارِقُ والسّارِقَةُ فاقطَعوا اَیدِیَهُما جَزاءً بِما کَسَبا نَکلاً مِنَ اللّهِ».
امانت
...
جان، اصطلاحی در ادبیات عرفانی است.
ابوشکور بلخی، شاعر حکیم سده چهارم، این دو واژه را دو نام یک حقیقت دانسته است؛ حقیقتی که تا متصرف در تن است ، جان نام دارد و چون از تن بیرون می شود، روان نام می گیرد اما فخرالدین اسعد گرگانی که زبان پهلوی می دانسته و داستان ویس و رامین را از این زبان به فارسی در آورده، نسبت روان و جان را همچون نسبت جان و تن معرفی کرده است. این دوگانگی در یکی از سروده های مولوی نیز پیداست.
جان درآثار
شمس الدین ابراهیم ابرقوهی ، عارف سده هشتم، نیز جان را جسمی لطیف و روان را قوّتی لطیف دانسته است.برخی پژوهشگران برآن اند که نویسندگان و شاعران استانهای نیمروزی ایران، همچون فارس و اصفهان و سیستان ، جان را مطابق برداشت اوستایی واژه، به معنای زندگی و گویندگان و سرایندگان خراسان بزرگ، به ویژه پس از سده چهارم، آن را به معنای روان بی مرگ و جاودان انسان به کار می برده اند. اگرچه این داوری تا حدی درست است، عمومیت داشتن آن پذیرفتنی نیست
معانی جان
جان در معنای اولیه اش بر نیروی فناپذیر و می رای زندگی دلالت دارد و روان امری جاودانه و فناناپذیر به شمار می آید.این دوگانگی معنایی زمانی مانع از به کار بردن جان در معنای روان بوده است.از این رو نویسندگان و سرایندگان فارسی زبان معنای جان را وسعت دادند و در برابر این «جان اول»، به پروردن مفهوم دیگری از جان پرداختند.ظاهراٌ نخستین اشاره بر جای مانده به این «جان دوم»، بیتی از مرثیه رودکی است: «جان دوم را که ندانند خلق/ مصقله ای کرد و به جانان سپرد».مولوی تقابل این دو جان را با تعابیری گوناگون تر از دیگران نمایانده است، از جمله: جان اول و جانِ جان جان شور و جان شیرین جان حیوانی و جان ربانی و جان ناری و جان نوری. جان در دومین بخش هر یک از این تعابیر باقی و نامیراست.
کاربرد معنایی
...



جان در دانشنامه ویکی پدیا

جان
جان ممکن است به یکی از موارد زیر اشاره داشته باشد:
جان (بازی ویدئویی)
جان (رزیدنت ایول)
جان در بازی رایانه ای عبارت از کمیتی است که تعداد فرصت های در دسترس بازیکن برای ادامهٔ بازی در صورت خطا کردن یا سوختن را نشان می دهد.
شیوهٔ تبیین مصرف جان به شیوهٔ برخورد با سوختن بستگی دارد. همچنین شیوهٔ استفاده از آن هم تفاوت می کند.
جان، پژوهشگر و رئیس پژوهشگران مقر شرکت آمبرلا در کوهستان آرکلی در سری بازی رزیدنت اویل بود؛ مقری که پژوهش های فوق سری آمبرلا در آن صورت می پذیرفت و اهمیت بالایی برای آمبرلا داشت. به دلیل این اهمیت، سازمان، مایل بود تا به شکلی در آن مقر نفوذ کند. سازمان ایدا وانگ را مأمور کرد، تا با جان ارتباط برقرار کرده و از پژوهش های مقر دربارهٔ پروژهٔ تایرانت، برایشان جاسوسی کند. این مأموریت موفقیت آمیز بود و ایدا توانست یه خوبی با جان ارتباط برقرار کرده و با او دوست شود. ایدا نیز از این موقعیت استفاده کرد و اطلاعات مهمی را از پژوهش های آن مقر به دست آورد. در بازی رزیدنت اویل ۱، جایی که کریس (یا جیل) برای باز کردن درها به رمزعبور کامپیوتری نیاز پیدا می کنند، باید از رمزعبوری که جان تعیین کرده استفاده کنند. این رمزعبور نام خودش (JOHN)و نام دوستش (ADA) بود.
حضور او در این سری: رزیدنت اویل (بازی رایانه ای) و رزیدنت اویل ۲.
جان (به هندی: Jaan) فیلمی محصول سال ۱۹۹۶ و به کارگردانی راج کانوار است. در این فیلم بازیگرانی همچون اجی دیوگن، توینکله خانا، آمریش پوری، شاکتی کاپور، سورش اوبروی، جانی لور ایفای نقش کرده اند.
جان آباد ممکن است به یکی از موارد زیر اشاره داشته باشد:
جان آباد (سرباز)
جان آباد (نیک شهر)
جان آباد (سرباز)، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان سرباز در استان سیستان و بلوچستان ایران است.
جان آباد (نیک شهر)، روستایی از توابع بخش فنوج شهرستان نیک شهر در استان سیستان و بلوچستان ایران است.
جان آبازا (انگلیسی: Jan Abaza؛ زاده ۱ مارس ۱۹۹۵(1995-03-01)) یک تنیس باز اهل ایالات متحده آمریکا است.
جان آبراهام (به انگلیسی: John Abraham) بازیگر، تهیه کننده و مدل اهل کشور هندوستان است. نام پارسی این بازیگر «فَرهان» می باشد.
وی در سال ۱۹۷۲ در شهر بمبئی به دنیا آمد. پدر وی هندی و یک معمار است. مادرش «فیروزه ایرانی» نام دارد و از پارسیان هند است. وی دارای یک برادر و یک خواهر نیز می باشد.
جان آبراهام (انگلیسی: John Abraham) فیزیک دان و مهندس مکانیک اهل ایالات متحده آمریکا است.
جان آبراهامز (انگلیسی: Jon Abrahams؛ زادهٔ ۲۹ اکتبر ۱۹۷۷(1977-10-29)) هنرپیشه اهل ایالات متحده آمریکا است. وی از سال ۱۹۹۵ میلادی تاکنون مشغول فعالیت بوده است.
از فیلم هایی که وی در آن نقش داشته است می توان به فیلم ترسناک، راه رفتن مرد مرده، ملاقات با والدین، بچه ها، خانه مومی، عدد اول و بدون توقف اشاره کرد.
جان آبرکرامبی (انگلیسی: John Abercrombie؛ زادهٔ ۱۶ دسامبر ۱۹۴۴(1944-12-16)) یک موسیقی دان اهل ایالات متحده آمریکا است.
جان هویر آپدایک (به انگلیسی: John Hoyer Updike) (زاده ۱۸ مارس ۱۹۳۲ - درگذشته ۲۷ ژانویه ۲۰۰۹) نویسنده رمان و داستان کوتاه، شاعر، منتقد ادبی و هنری آمریکایی بود. از ۱۹۵۵ همکاری اش را با مجله نیویورکر آغاز کرد و به سرعت در عرصه نثر و نظم و نقد صاحب نام شد. او بیش از همه به خاطر رمان های چهارگانه خرگوش ها از جمله خرگوش، بدو ، خرگوش برگرد ، خرگوش پولدار است و خرگوش در آرامش به شهرت رسید.
جان آتا میلز (انگلیسی: John Atta Mills؛ زاده ۲۱ ژوئیهٔ ۱۹۴۴(1944-07-21) درگذشته ۲۴ ژوئیه ۲۰۱۲(2012-07-24)) سیاست مدار اهل غنا و رئیس جمهور سابق غنا بود.
وی در انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۰۸ در مرحله دوم انتخابات با اختلاف اندکی که کمتر از یک درصد آرا بود، مقابل جان کوفور رئیس جمهور وقت پیروز شد و قدرت را از سال ۲۰۰۹ در اختیار داشت. میلز، قصد شرکت در انتخابات ریاست جمهوری (دسامبر ۲۰۱۲) داشت که در سن ۶۸ سالگی در گذشت و پس از آن جان درامانی ماهاما رئیس جمهور این کشور شد.
جان وینسنت آتاناسف (به انگلیسی: John Vincent Atanasoff) ‏ (۱۹۰۳ - ۱۹۹۵) استاد دانشگاه و مهندس رایانه آمریکایی بلغاری تبار بود. جان ماکلی در جریان کوشش های او در ساخت ماشین محاسبه خودکار الکترونیک بود و همین امر بعدها کار این دو را بر سر امتیاز اختراع رایانه به دادگاه کشاند. در سال ۱۹۷۳ دادگاه به سود آتاناسف رای داد و در حکم ذکر کرد که بسیاری از اندیشه های ماشین انیاک در اصل از آتاناسف بوده است.
سیارک ۳۵۴۶ به نام اوست.
جان آتمن (انگلیسی: John Ottman؛ زادهٔ ۶ ژوئیهٔ ۱۹۶۴(1964-07-06)) موسیقی دان آمریکایی است. وی از سال ۱۹۹۳ میلادی تاکنون مشغول فعالیت بوده است.
جان آتیلا، (به ترکی استانبولی: Can Atila) آهنگساز و نوازنده و نماینده موسیقی عصر جدید ترکیه در عرصه بین المللی است. از او به عنوان ونجلیس ترکیه یاد می شود.
جان آثرتون (انگلیسی: John Atherton؛ ۱۵۹۸ – ۵ دسامبر ۱۶۴۰(1640-12-05)) یک کشیش اهل بریتانیا بود.
جان آدامز (به انگلیسی: John Adams) (زاده ۳۰ اکتبر ۱۷۳۵ - درگذشت ۴ ژوئیه ۱۸۲۶)، دومین رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا است. دوران ریاست جمهوری جان آدامز در آمریکا بین سالهای ۱۷۹۷ تا ۱۸۰۱ میلادی بود، که همزمان است با ۱۱۷۵ تا ۱۱۷۹ خورشیدی. این دوره با سالهای نخست دوره سلطنت فتحعلی شاه قاجار در ایران مصادف است.
جان آدامز ممکن است به یکی از موارد زیر اشاره داشته باشد:
جان آدامز (تنظیم کننده)
جان آدامز (مجموعه تلویزیونی)
جان آدامز (انگلیسی: John Adams؛ زاده ۱۵ فوریهٔ ۱۹۴۷(1947-02-15)) یک رهبر ارکستر، و آهنگساز اهل ایالات متحده آمریکا است.
آب انبار خانم جان مربوط به دوره پهلوی است و در شهرستان اشکذر، بخش مرکزی، دهستان رستاق، روستای عزآباد واقع شده و این اثر در تاریخ ۷ اسفند ۱۳۸۶ با شمارهٔ ثبت ۲۱۶۹۰ به عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.
آرام جان، نام آلبومی است با صدای محمدرضا شجریان و همراهی گروه آوا که در مایهٔ افشاری اجرا شده است. این آلبوم حاصل اجرای زنده در وین در پاییز سال ۱۳۷۷ است.
آستین سنت جان (انگلیسی: Austin St. John؛ زادهٔ ۱۷ سپتامبر ۱۹۷۴(1974-09-17)) یک هنرپیشه اهل ایالات متحده آمریکا است.
آسیاب آبی ۱ ایاس جان مربوط به سده های متاخر دوران های تاریخی پس از اسلام است و در شهرستان سپیدان، بخش بیضا، دهستان بیضا، ۳۰۰ متری جنوب غرب روستای ایاس جان واقع شده و این اثر در تاریخ ۱۸ شهریور ۱۳۸۷ با شمارهٔ ثبت ۲۳۴۱۵ به عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.
آسیاب آبی ۲ ایاس جان مربوط به سده های متاخر دوران های تاریخی پس از اسلام است و در شهرستان سپیدان، بخش بیضا، دهستان بیضا، ۵۰۰ متری غرب روستای ایاس جان واقع شده و این اثر در تاریخ ۱۸ شهریور ۱۳۸۷ با شمارهٔ ثبت ۲۳۳۶۵ به عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.
آگوستوس ادوین جان (به انگلیسی: Augustus Edwin John) (زادهٔ ۴ ژانویه ۱۸۷۸ - درگذشتهٔ ۳۱ اکتبر ۱۹۶۱) طراح و نقاش ولزی بود. کولی ها و ماهیگیران از موضوعات مورد علاقهٔ جان برای نقاشی بودند اما شهرت او به دلیل نقاشی های پرتره اش بود. پرترهٔ تعداد زیادی از شخصیت های مشهور سیاسی، اشرافی و هنری معاصر همچون توماس ادوارد لورنس، جورج برنارد شاو و توماس هاردی توسط آگوستوس جان کشیده شده اند.
ابی جان (به لاتین: Abi Jan) در افغانستان است که در ولایت هلمند واقع شده است.
اتو جان (انگلیسی: Otto Jahn؛ ۱۶ ژوئن ۱۸۱۳(1813-06-16) – ۹ سپتامبر ۱۸۶۹(1869-09-09)) یک باستان شناس اهل آلمان بود.
مختصات: ۳۶°۴۷′۴۲″ شمالی ۴۶°۳۵′۰۰″ شرقی / ۳۶.۷۹۵۱۱° شمالی ۴۶.۵۸۳۲۵° شرقی / 36.79511; 46.58325
اخی جان، روستایی از توابع بخش کشاورز شهرستان شاهین دژ در استان آذربایجان غربی ایران است.
ارتی جان، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان بوئین و میاندشت در استان اصفهان ایران است.
ارمنی جان، روستایی از توابع بخش دینور شهرستان صحنه در استان کرمانشاه ایران است.
مختصات: ۳۸°۳۱′۱۳″ شمالی ۴۶°۳۳′۳۵″ شرقی / ۳۸.۵۲۰۲۸° شمالی ۴۶.۵۵۹۷۲° شرقی / 38.52028; 46.55972اره جان یکی از روستاهای استان آذربایجان شرقی است که در دهستان ازومدل جنوبی بخش مرکزی شهرستان ورزقان واقع شده است.
اِرکان جان (انگلیسی: Erkan Can؛ زادهٔ ۱ نوامبر ۱۹۵۸(1958-11-01)) هنرپیشه سینما و تئاتر اهل کشور ترکیه است. وی از سال ۱۹۷۴ میلادی تاکنون مشغول فعالیت بوده است. این هنرمند به خاطر بازی در فیلم سینمایی «تقوا: ترس یک مرد از خدا» برندهٔ جایزهٔ پرتقال طلایی از جشنوارهٔ آسیا پاسیفیک شد. از فیلم هایی که وی در آن نقش داشته است می توان به لبه بهشت، سیاه و سفید اشاره کرد. همچنین او در مجموعه تلویزیونی لطیفه یا همان پول سیاه عشق در نقش طاهر دیندار ظاهر شد.
استانویک سنت جان (به انگلیسی: Stanwick St John) یک روستا و محله مدنی در بریتانیا است که در Richmondshire واقع شده است. استانویک سنت جان ۱۴۳ نفر جمعیت دارد.
استرن جان (انگلیسی: Stern John؛ زادهٔ ۳۰ اکتبر ۱۹۷۶(1976-10-30)) یک بازیکن فوتبال اهل ترینیداد و توباگو است.
وی همچنین در تیم ملی فوتبال ترینیداد و توباگو بازی کرده است.
اسطلخ جان روستایی از توابع بخش رحمت آباد و بلوکات شهرستان رودبار در استان گیلان ایران است.
این روستا دارای استخرهای متعدد با میانگین وسعت ۱ هکتار بوده که به استخر در زبان تاتی اسطلخ گفته می شود و با توجه به اینکه دامداری و کشاورزی پیشه روستاییان منطقه بوده، اهالی به دلیل اهمیت کشاورزی و دامداری پسوند جان را هم برای نام دام های خود و هم برای استخرها مورد استفاده قرار می دادند.
جان پُل لارکین با نام هنری اسکاتمن جان (انگلیسی: Scatman John؛ ۱۳ مارس ۱۹۴۲(1942-03-13) – ۳ دسامبر ۱۹۹۹(1999-12-03)) موسیقی دان اهل کشور ایالات متحده آمریکا بود. وی بین سال های ۱۹۷۶ تا ۱۹۹۹ میلادی فعالیت می کرد.
ال سنت جان (به انگلیسی: Al St. John) (زاده ۱۰ سپتامبر ۱۸۹۲ - درگذشت ۲۱ ژانویه ۱۹۶۳) یک هنرپیشه اهل ایالات متحده آمریکا بود.
سر التون هرکیولس جان (به انگلیسی: Sir Elton Hercules John) با نام اصلی رجینالد کِنِث دِوایت (به انگلیسی: Reginald Kenneth Dwight) (زادهٔ ۲۵ مارس ۱۹۴۷) خواننده، آهنگساز و پیانیست اهل انگلستان است. تا به امروز بیش از ۲۵۰ میلیون نسخه از آثار التون جان در جهان به فروش رسیده است که به همین خاطر او به یکی از موفّق ترین هنرمندان جهان در تمام دوران ها تبدیل شده است. او بیش از ۵۰ اثر در جدول ۴۰ ترانهٔ برتر انگلستان ثبت کرده است.
الیویا نیوتن-جان (به انگلیسی: Olivia Newton-John) (زادهٔ ۲۶ سپتامبر ۱۹۴۸) بازیگر و خوانندهٔ انگلیسی است. او به همراه جان تراولتا بازیگرهای اصلی فیلم موزیکال گریس بودند که هم خود فیلم و هم موسیقی اش از موفق ترین های تاریخ هالیوود هستند. الیویا نیوتن تا به امروز ۴ جایزهٔ گرمی دریافت کرده است، ۵ ترانهٔ شمارهٔ ۱ در جدول پُرفروش ترین های ایالات متحده داشته و ۱۰ ترانهٔ دیگر او در زمان انتشارشان جزو ۱۰ آهنگ برتر بیلبورد ۱۰۰تای برتر بوده اند.


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

جان در جدول کلمات

جان
روح ، روان ، حیات
جان آزار
جفا پیشه ، ظالم
جان بها
دیه
جان پناه سرباز
سنگر
جان خودمانی
جون
جان دادن
جان سپردن ، مردن
جان سپار
جانباز ، فدایی
جان فشانی
فداکاری
جان گداز
دردناک
جان و مقابل تن
روح

معنی جان به انگلیسی

life (اسم)
دوام ، عمر ، جان ، حیات ، مدت ، زندگی ، زیست ، دوران زندگی ، حبس ابد ، رمق
spirit (اسم)
معنی ، روح ، جان ، روان ، جرات ، رمق ، روحیه ، مشروبات الکلی
breath (اسم)
نسیم ، نفس ، رایحه ، دم ، نیرو ، جان
ghost (اسم)
خیال ، شبح ، روح ، جان ، ظاهر فریبنده ، تجسم روح

معنی کلمه جان به عربی

جان
حياة , روح , شبح , نفس
صور متحرکة
هروب
حاجز , ملجا
نشط
متحرک
مقاتل عنيد
فحوي
يرقة
ثعلب
منقطع التنفس
إحباطُ مُحاوَلَة اغْتيالِ

جان را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی جان

یاسر رحمانی ٠١:٣٨ - ١٣٩٦/١١/١٨
جان نیروی محرکه ایست که در چرخه انالله واناالیه راجعون به نفس وارد می شود تا موجب شود آدم یا نفس واحده به خداوند برسد .
جان از بین رفتنی نیست و این تن یا جسم ماست که به زیر خاک میرود و نابود می شود .

وان جان که لب تواش خزانه است
گنجینه عمر جاودانه است
نظامی گنجوی


در چرخه انالله و اناالیه راجعون ، جان ابدی و ازلی است و این بدن ماست که از بین میرود .

بدن را قفس دان و جان مرغ پران
قفس حاضر آمد تو جانا کجایی

مجنون که از عشق لیلی به جنون رسیده بود ...عاشق جان لیلی شد نه عاشق صورت ظاهر او

آنچه بر صورت تو عاشق گشته‌ای
چون برون شد جان چرایش هشته‌ای

صورتش بر جاست این زشتی ز چیست
عاشقا وا جو که معشوق تو کیست

میگه زمانیکه جان از بدن معشوق تو بیرون میاد چرا پس برات ترسناک میشه در صورتی که تا وقتیکه زنده بودعاشقش بودی !!! این صورت همون صورته !!
ای کساییکه عاشق میشد این رو بدونید که شما عاشق جان میشد نه عاشق تن !

جان جانداران سرکش را به علم
عاشق جانانه کردی عاقبت
مولانا

در واقع مجنون به درک جمال یار رسیده بود و در لیلی خدا (جان جانان) رو میدید و چشم دل مجنون با دیدن لیلی باز شد.
چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی
هاتف اصفهانی


|

یاسر رحمانی ٠٢:١٢ - ١٣٩٦/١١/١٨
جان در هیچ موجودی نیست چون تنها موجودی که عاشق میشود انسان است . جان با نیروی حیات فرق دارد .
مثلا بدن ما مثل موجودات زنده از نیروی حیات تغدیه می کند برای زنده ماندن جسم خود . نیروهای حیاتی مثل نیروی پلاریتی، نیروهای کیهانی و... که فقط مربوط به فیزیولوژی بدن هستند که با مردن انسان یا موجود زنده ، این نیروها در بدن تبدیل نمیشوند و بدن فرد یا موجود زنده تجذیه می شود .
اما جان در موجودی تعبیه شده که بتواند به سمت خدا (جان جانان) برود یا بهتر بگویم بتواند چرخه انالله و اناالیه راجعون را بزند و به او برسد .

اینکه گفته می شود : طرف جان داد یا جانش گرفته شد منظور این است که آن بخش فنا ناپذیر (جان) از او جدا شد .
اگر غیراز این فکر کنیم پس دیگر نمیتوانیم بگوییم که ما از اوییم و بسمت او میرویم چون جسم ما که میمیرد و تجذیه میشود و این جان است که به سمت جانان میرود .

جان جانداران سرکش را به علم
عاشق جانانه کردی عاقبت
مولانا

جان =نیروی محرکه نفس
جانداران سرکش= انسانها
علم= علوم الهی ، گنجینه هفت آسمان، علم آدم اسماء کلها
عاشق = اتلاق به انسان
جانانه = خداوند ، جان جانان
عاقبت = یعنی بالاخره این موجود سرکش رو با آموختن اسماء الهی عاشق کردی
جانداران سرکش منظور انسانهاست و تنها انسان است که در مقابل قدرت الهی سرکشی میکند و قرار است با علمی(علم الهی یا همان علم آدم اسما کلها ) که بدست می اورد عاشق جانان که همان خداوند است بشود ؛
وگرنه موجودی مثل شیر یا پلنگ و این قبیل خوی درندگی در انها نهاده شده تا چرخه اکولوژی بچرخد و سرکش محسوب نمیشوند و دقیقا همان وظیفه ایی را انجام میدهند که خداوند به آنها داده است .


|

محمد ١١:٣٢ - ١٣٩٧/٠٦/٢٠
فارسی :جان
کردی کرمانجی:جان
کردی سورانی :گیان،جیان
کردی لکی :گیان
کردی کرماشانی:گیان
|

پیشنهاد شما درباره معنی جان



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• همسر جان کری   • نوه جان کری   • داماد جان کری اهل کدام شهر ایران است   • اصالت جان کری   • بیوگرافی داماد جان کری   • جان انگلستان   • داماد جان کری اهل کجاست   • فرزندان جان کری   • معنی جان   • مفهوم جان   • تعریف جان   • معرفی جان   • جان چیست   • جان یعنی چی   • جان یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی جان
کلمه : جان
اشتباه تایپی : [hk
آوا : jAn
نقش : اسم
عکس جان : در گوگل


آیا معنی جان مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 99% )