برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1326 100 1

جان

/jAn/

مترادف جان: روان، روح، حیات، نفس، هوش، عزیز، گرامی، جن

متضاد جان: تن، بدن، انس، پری، پریان

معنی جان در لغت نامه دهخدا

جان. [ جان ن ] (ع ص ) پوشاننده. تاریک کننده. || ساتر. || (اِ) ج ِ جِن ّ. (اقرب الموارد). اسم جمع جن چنانکه جامل و باقر: لم یطمثهن انس قبلهم و لاجان. (قرآن 56/55). (از تاج العروس ). مقابل انس. || پریان. (از منتهی الارب ) :
قرآن را یکی خازنی هست کایزد
حوالت بدو کرد مر انس وجان را.
ناصرخسرو.
جان و انسان بنده ٔ فرمانبرش بادا مدام
تا بتازی هست انسان آدمی و جان پری.
سوزنی.
بر لوح فرشته نامش ایام
جز بانوی انس و جان ندیده ست.
خاقانی.
صورت نکنم که صورت داد
در گوهر انس و جان نبینم.
خاقانی.
محیی الدین که سلیمان صفت است و خدمش
دیو و انس و ملک و جان بخراسان یابم.
خاقانی.
بخدائی که باعث جان است
منشی نسل انسی و جان است.
امام مجدالدین خلیل.
|| پدر پریان ، چنانکه آدم ابوالبشر است. ابوالجن والجمع جنان مثل حائط و حیطان. (از تاج العروس ). پدر پریان. (ربنجنی ). || مجازاً به نوعی از جن اطلاق شود. (آنندراج ). || مار سفیدی که دیدگان سرمه کشیده دارد و کم آزار است و در شکاف دیوار و خانه ها جای گیرد. (از تاج العروس ) (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ج ، جوان. (تاج العروس ). مار خرد. (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). || فرشتگان. (از منتهی الارب ). نوعی فرشته که ازآتش آفریده شده : و این گروه فرشتگان که از آتش آفریده شده اند این گروه را جان گویند. (قصص الانبیاء).

جان. (اِ) بقول هوبشمان از کلمه ٔ سانسکریت ذیانه (فکر کردن ) است. و بقول مولر و یوستی جان با کلمه ٔ اوستائی گیه (زندگی کردن ) از یک ریشه است ولی هوبشمان آنرا صحیح نمیداند. در پهلوی گیان شکل قدیمتر و جان شکل تازه تلفظ جنوب غربی است. و در کردی و بلوچی وافغانی (دخیل ) جان آمده است (وجه اشتقاق هرن را مردود دانسته اند). اورامانی ،گجان . گیلکی ، جن . ابن سینا جان را بمعنی نفس یاد کرده : دیگر [ از انواع حکمت ] آن بود که از حال هستی چیزها ما را آگاهی دهد تا جان ما صورت خویش بیابد و نیکبخت آن جهانی بود. (دانشنامه ص 68) و در ادبیات ...

معنی جان به فارسی

جان
( اسم ) سلاح جنگ .
یوحنا کاهن
[web] [مهندسی عمران] قسمتی از مقطع تیر که نقش اصلی آن مقاومت در مقابل برش است
[ گویش مازنی ] /jaan/ تن – بدن - جان کلمه ای که به هنگام شادی و ابراز علاقه بیان شود
دهی در شهرستان اردستان
روح آدم
( صفت ) آزاردهند. جان جفا پیشه ظالم .
جفا پیشه
عمل آنکه جان آزارد جفا پیشگی ظلم ستم .
ظلم و ستم
مانند جان
استراحت کردن
روح را خلق کردن
( صفت ) روان آفرین خالق روح آفریدگار.
روان آفرین
دهی در شهرستان مراغه
آگاهنده جان
۱- ( صفت ) برکشند. جان آنچه آدمی را از تن بر آورد. ۲- ( اسم ) احتضار جان کندن .
حالت احتضار
کنایه از بی رحم و سخت جان و دلاور
شمال سیاه کوه افغانستان
جان هدیه کردن
جان آویز ...

معنی جان در فرهنگ معین

جان
[ په . ] (اِ.) ۱ - روح انسانی . ۲ - نفس . ، ~دادن و قبض را گرفتن کنایه از: مردن ، جان به عزراییل تسلیم کردن . ، ~به طاق افکندن کنایه از: حالت احتضار و مرگ داشتن .
(فَ)(ص فا.)خالق روح ، آفریدگار.
(هَ) (اِمر.) آنچه جان آدمی را بگیرد.
(اَ دَ)(مص ل .) مردن ، جان دادن .
(اَ یا اُ) (ص فا.) بلع کنندة جان ، جان گیر.
(ص فا.) کسی که جان خود را فدا کند.
(حامص .) ۱ - فداکاری . ۲ - دلیری ، شجاعت .
(بَ کَ) [ فا - ع . ] (ص .) ویژگی آن که در راه آرمان یا رسیدن به هدف حتی از جان خود می گذرد.
(بُ دَ) (مص ل .) سالم ماندن ، زنده ماندن .
(بِ. سَ. شُ دَ) (مص ل .) ۱ - سخت بی تاب شدن . ۲ - به حال مرگ افتادن .
(اِمر.) خانه و حفاظ .
(پَ) (اِمر.) ۱ - پناه جان ، محافظ جان . ۲ - موضعی از خاک که سرباز در پناه آن بتواند عملیات نظامی کند، پناهگاه .
(ص مر.) (کن .) بسیار عزیز، صمیمی .
(دَ) (مص ل .) ۱ - مردن . ۲ - مجازاً، نهایت تلاش و کوشش را کردن ...

معنی جان در فرهنگ فارسی عمید

جان
۱. نیرویی که تن به آن زنده است، روح حیوانی.
۲. روان: جان که آن جوهر است و در تن ماست / کس نداند که جای او به کجاست (نظامی۴: ۵۳۸)، جان و روان یکی ست به نزدیک فیلسوف / ورچه ز راه نام دو آید روان و جان (ابوشکور: شاعران بی دیوان: ۸۹).
۳. [مجاز] گرامی، عزیز: دختر جان.
۴. نیرویی که در هر جانداری هست و با مردن او نابود می شود، حیات: جانش را گرفتم.
۵. [مجاز] جوهره، هسته.
۶. پیکر، بدن: با چوب افتاد به جان بچه.
* به جان آمدن: (مصدر لازم) [مجاز]
۱. خسته شدن و به ستوه آمدن، به تنگ آمدن: بیا بیا که به جان آمدم ز تلخی هجر / بگوی از آن لب شیرین حکایتی شیرین (سعدی۲: ۶۶۷).
۲. بیزار شدن از زندگی و راضی به مرگ شدن.
* به جان آوردن: (مصدر متعدی) [مجاز]
۱. به تنگ آوردن، به ستوه آوردن: جهان گرچه کارش به جان آورد / نه ممکن که سر در جهان آورد (نظامی۶: ۱۰۶۷).
۲. کسی را از زندگی بیزار ساختن.
* جان افشاندن (فشاندن): (مصدر لازم) [قدیمی، مجاز]
۱. جان فشانی کردن.
۲. جان دادن، مردن.
* جان باختن: (مصدر لازم)
۱. جان خود را از دست دادن، جان سپردن.
۲. [مجاز] جان را در راه کسی یا چیزی فدا کردن.
* جان بخشیدن (دادن) به کسی (چیزی):
۱. او را زنده کردن.
۲. [مجاز] به کسی (چیزی) نیرو دادن و زندگی دوباره بخشیدن.
* جان سپردن (سپاردن): (مصدر لازم) جان دادن، مردن. ای غافل از آنکه مردنی هست / وآگه نه که جان سپردنی هست (نظامی۳: ۴۸۱).
* جان ستدن: = * جان کسی را گرفتن: چون به امر حق به هندُستان شدم / دیدمش آنجا و جانش بستدم (مولوی: لغت نامه: جان ستدن).
* جان بردن: (مصدر لازم) [قدیمی، مجاز]
۱. جان به در بردن، از مرگ رهایی یافتن: هیچ شادی مکن که دشمن مُرد / تو هم از موت جان نخواهی بُرد (سعدی: لغت نامه: جان بردن).
۲. از مهلکه نجات یافتن.
* جان به دربردن: [مجاز]
۱. زنده ماندن.
۲. نجات یافتن، از مهلکه گریختن، از خطر رهایی یافتن.
* جان دربردن: (مصدر لازم) [مجاز] جان به دربردن.
* جان فشاندن (افشاندن): (مصدر لازم) [قدیمی، مجاز]
۱. جان دادن.
۲. جان خود را در راه کسی فدا کردن: گر نسیم سحر از زلف تو بویی آرد / جان فشانیم به سوغات نسیم تو نه سیم (سعدی۲: ۵۱۹ ...

جان در دانشنامه اسلامی

جان
جان به معنای نَفْس (روح) هر موجود جاندار می باشد و از آن در بابهایی نظیر حج، جهاد، اطعمه و اشربه، حدود و قصاص سخن گفته اند.
به روحی که در کالبد جاندار دمیده شده و موجب زنده ماندن او است، جان گویند.
احکام جان
حیات جسم آدمی بسته به جان او است. حفظ جان واجب و در معرض نابودی قرار دادن آن حرام می باشد؛ بلکه به جهت اهمیت ویژه آن، ترک واجب یا فعل حرام در راستای حفظ جان، جایز، بلکه واجب است؛ بدین جهت، خوردن مردار در صورت توقّف حفظ جان بر آن واجب است ؛ چنان که تقیه هنگام ترس بر جان واجب می شود .
از شرایط وجوب حج، تحقق استطاعت سَرْبی، یعنی برخوردار بودن راه و مقصد از امنیت لازم و عدم احساس خطر بر جان است .
دفاع در برابر مهاجمی که قصد جان آدمی کرده، جایز، بلکه با توقّف حفظ جان بر آن، واجب است و در صورت عدم توانایی بر دفاع، فرار واجب خواهد بود.
همچنین دفاع از جان مسلمان در برابر تجاوزگر، در صورت توانایی بر آن و ایمن بودن بر جان خویش واجب است.
برخی در وجوب آن اشکال کرده اند .
جان مسلمان و آن که در حکم مسلمان است، مانند کودکان مسلمانان و نیز جان کافر در صورت گردن نهادن به شرایط ذمه یا امان دادن به وی از سوی مسلمانی و یا قرارداد آتش بس ، محترم و تعرّض به آن حرام است .
قصاص
چنانچه قصاص کردن عضوی سبب شود قصاص شونده در معرض هلاکت قرار گیرد، قصاص، ساقط و دیه یا ارش جایگزین آن می شود. سقوط قصاص در مثل مأمومه و جایگزین شدن دیه یا ارش به جای آن در همین راستا است.


جان
معنی جَانٌّ: مار کوچکی که به سرعت حرکت می کند
معنی تَوَفَّتْهُ: جان اورا گرفت
معنی جَسَداً: جثهاي که جان نداشته باشد
معنی يَلْبِسَکُمْ: شما را به جان هم اندازد (عبارت " يَلْبِسَکُمْ شِيَعاً " یعنی : شما را گروه گروه و حزب حزب به جان هم اندازد . از لبس که هم به معنی پوشیدن استفاده می شود و هم مشتبه شدن و چون مشتبه شدن ناشی از اختلاط و درهم شدن درست ونادرست می باشد از این رو در عبارت م...
معنی زَهَقَ: به سوي هلاکت (بيرون)رفت(کلمه زهوق به معناي خروج به سختي ، و اصل آن بطوري که گفتهاند به معناي بيرون ...


جان در دانشنامه ویکی پدیا

جان
جان یا نفس در بسیاری سنت های دینی، فلسفی و اسطوره ای، جوهری غیرمادی است که هر موجود جانداری از آن برخوردار است. جان یا پسوخه (یونانی باستان:ψυχή psūkhḗ) توانایی ذهنی موجود زنده است شامل خرد، شخصیت، احساس، آگاهی، ادراک، تفکر و غیره. بسته به نظام فلسفی، جان می تواند فانی یا نامیرا باشد. در ادیان یهودی-مسیحی، تنها انسان ها دارای جان نامیرا هستند (گرچه با نامیرایی در یهودیت احتمالاً تحت تأثیر افلاطون مخالفت شده). برای نمونه الهی دان کاتولیک، توماس آکویناس جان را به تمام موجودات زنده نسبت داد اما بر این عقیده بود که تنها جان انسان نامیراست.
جان ممکن است به یکی از موارد زیر اشاره داشته باشد:
جان (بازی ویدئویی)
جان (رزیدنت ایول)
جان در بازی رایانه ای عبارت از کمیتی است که تعداد فرصت های در دسترس بازیکن برای ادامهٔ بازی در صورت خطا کردن یا سوختن را نشان می دهد.
شیوهٔ تبیین مصرف جان به شیوهٔ برخورد با سوختن بستگی دارد. همچنین شیوهٔ استفاده از آن هم تفاوت می کند.
جان، پژوهشگر و رئیس پژوهشگران مقر شرکت آمبرلا در کوهستان آرکلی در سری بازی رزیدنت اویل بود؛ مقری که پژوهش های فوق سری آمبرلا در آن صورت می پذیرفت و اهمیت بالایی برای آمبرلا داشت. به دلیل این اهمیت، سازمان، مایل بود تا به شکلی در آن مقر نفوذ کند. سازمان ایدا وانگ را مأمور کرد، تا با جان ارتباط برقرار کرده و از پژوهش های مقر دربارهٔ پروژهٔ تایرانت، برایشان جاسوسی کند. این مأموریت موفقیت آمیز بود و ایدا توانست یه خوبی با جان ارتباط برقرار کرده و با او دوست شود. ایدا نیز از این موقعیت استفاده کرد و اطلاعات مهمی را از پژوهش های آن مقر به دست آورد. در بازی رزیدنت اویل ۱، جایی که کریس (یا جیل) برای باز کردن درها به رمزعبور کامپ ...


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

جان در دانشنامه آزاد پارسی

رجوع شود به:نفس

ارتباط محتوایی با جان

جان در جدول کلمات

جان
روح ، روان ، حیات
جان آزار
جفا پیشه ، ظالم
جان بها
دیه
جان پناه سرباز
سنگر
جان خودمانی
جون
جان دادن
جان سپردن ، مردن
جان سپار
جانباز ، فدایی
جان فشانی
فداکاری
جان گداز
دردناک
جان و مقابل تن
روح

معنی جان به انگلیسی

life (اسم)
دوام ، عمر ، جان ، حیات ، مدت ، زندگی ، زیست ، دوران زندگی ، حبس ابد ، رمق
spirit (اسم)
معنی ، روح ، جان ، روان ، جرات ، رمق ، روحیه ، مشروبات الکلی
breath (اسم)
نسیم ، نفس ، رایحه ، دم ، نیرو ، جان
ghost (اسم)
خیال ، شبح ، روح ، جان ، ظاهر فریبنده ، تجسم روح

معنی کلمه جان به عربی

جان
حياة , روح , شبح , نفس
صور متحرکة
هروب
حاجز , ملجا
نشط
متحرک
مقاتل عنيد
فحوي
يرقة
ثعلب
منقطع التنفس
إحباطُ مُحاوَلَة اغْتيالِ

جان را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

یاسر رحمانی
جان نیروی محرکه ایست که در چرخه انالله واناالیه راجعون به نفس وارد می شود تا موجب شود آدم یا نفس واحده به خداوند برسد .
جان از بین رفتنی نیست و این تن یا جسم ماست که به زیر خاک میرود و نابود می شود .

وان جان که لب تواش خزانه است
گنجینه عمر جاودانه است
نظامی گنجوی


در چرخه انالله و اناالیه راجعون ، جان ابدی و ازلی است و این بدن ماست که از بین میرود .

بدن را قفس دان و جان مرغ پران
قفس حاضر آمد تو جانا کجایی

مجنون که از عشق لیلی به جنون رسیده بود ...عاشق جان لیلی شد نه عاشق صورت ظاهر او

آنچه بر صورت تو عاشق گشته‌ای
چون برون شد جان چرایش هشته‌ای

صورتش بر جاست این زشتی ز چیست
عاشقا وا جو که معشوق تو کیست

میگه زمانیکه جان از بدن معشوق تو بیرون میاد چرا پس برات ترسناک میشه در صورتی که تا وقتیکه زنده بودعاشقش بودی !!! این صورت همون صورته !!
ای کساییکه عاشق میشد این رو بدونید که شما عاشق جان میشد نه عاشق تن !

جان جانداران سرکش را به علم
عاشق جانانه کردی عاقبت
مولانا

در واقع مجنون به درک جمال یار رسیده بود و در لیلی خدا (جان جانان) رو میدید و چشم دل مجنون با دیدن لیلی باز شد.
چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی
هاتف اصفهانی


یاسر رحمانی
جان در هیچ موجودی نیست چون تنها موجودی که عاشق میشود انسان است . جان با نیروی حیات فرق دارد .
مثلا بدن ما مثل موجودات زنده از نیروی حیات تغدیه می کند برای زنده ماندن جسم خود . نیروهای حیاتی مثل نیروی پلاریتی، نیروهای کیهانی و... که فقط مربوط به فیزیولوژی بدن هستند که با مردن انسان یا موجود زنده ، این نیروها در بدن تبدیل نمیشوند و بدن فرد یا موجود زنده تجذیه می شود .
اما جان در موجودی تعبیه شده که بتواند به سمت خدا (جان جانان) برود یا بهتر بگویم بتواند چرخه انالله و اناالیه راجعون را بزند و به او برسد .

اینکه گفته می شود : طرف جان داد یا جانش گرفته شد منظور این است که آن بخش فنا ناپذیر (جان) از او جدا شد .
اگر غیراز این فکر کنیم پس دیگر نمیتوانیم بگوییم که ما از اوییم و بسمت او میرویم چون جسم ما که میمیرد و تجذیه میشود و این جان است که به سمت جانان میرود .

جان جانداران سرکش را به علم
عاشق جانانه کردی عاقبت
مولانا

جان =نیروی محرکه نفس
جانداران سرکش= انسانها
علم= علوم الهی ، گنجینه هفت آسمان، علم آدم اسماء کلها
عاشق = اتلاق به انسان
جانانه = خداوند ، جان جانان
عاقبت = یعنی بالاخره این موجود سرکش رو با آموختن اسماء الهی عاشق کردی
جانداران سرکش منظور انسانهاست و تنها انسان است که در مقابل قدرت الهی سرکشی میکند و قرار است با علمی(علم الهی یا همان علم آدم اسما کلها ) که بدست می اورد عاشق جانان که همان خداوند است بشود ؛
وگرنه موجودی مثل شیر یا پلنگ و این قبیل خوی درندگی در انها نهاده شده تا چرخه اکولوژی بچرخد و سرکش محسوب نمیشوند و دقیقا همان وظیفه ایی را انجام میدهند که خداوند به آنها داده است .


محمد
فارسی :جان
کردی کرمانجی:جان
کردی سورانی :گیان،جیان
کردی لکی :گیان
کردی کرماشانی:گیان
سعیداهری
درعلوم زیستی:جان داران،شامل کل جانوران وگیاهان میشود.پس:جان،آن نیرویی است که فقط درموجودات زنده نهفته است.
قندی
جان‌ پیوسته ترین بخش هستی است که به کثرت نرسیده است و تنها علت و عامل و ریشه زندگی است. جان منحصر بفرد وجود ندارد. تمامی موجودات زنده و غیر زنده و کل کائنات و اجزای تشکیل دهنده جهان در اقیانوس جان قرار دارند.ماده و روح و روان مسالح و ابزارهای کمی، سخت افزاری و کیفی و نرم افزاری اند و ارائه دهنده امکانات و شرائط جهت دریافت زندگی از اقیانوس جان. پس از تخریب نظم ها و قالب های زنده و قبل از آن در لحظه مرگ، جان از کالبد جدا نمی شود بلکه تمام اجزای تشکیل دهنده بدن در حین تجزیه و تحلیل در این پیوستگی قرار دارند. بنا بر این موجودات زنده و انسان دارای جان های منحصر بفرد نیستند که آن جان فقط به آنها تعلق داشته باشد.جان هیچ گونه نقشی دیگری ندارد، غیر از بخشیدن زندگی به موجودات زنده و آنهم در لحظه بستن نطفه، آن نطفه در پیوستگی جان بسته میشود و نیم نطفه ها هم قبل از پیوسته شدن به هم دیگر در پیوستگی جان قرار داشته اند. ذرات بنیادی و اتمی و ذرات نور و هر چه هست و نیست از طریق به دیگر پیوسته اند. هیچ چیزی خارج از پیوستگی جان نمیتواند قرار بگیرد. جان به شخصیت، هویت ، ذات، نفس یا روح و ماده و روان و بطور کلی هیچ چیزی وابستگی ندارد. در وجود موجودات زندگی جایی وجود ندارد که جان در آن نقطه قرار گرفته شده باشد. میتوان باور داشت که جان تنها بخش خداوند است که به کثرت نرسیده است.بنابراین جان به عنوان عامل زندگی فقط جان خداوند است و به صورت منحصر فرد، طوریکه هر موجودی جان خودرا دارا باشد نیست. پیوستگی جان توسط ذرات بنیادی از هم گسیسته نمیشود، بلکه از بدنه همه چیز میگذرد و جاودانه پیوستگی خود را حفظ میکند. کیهانی که در آن زندگی میکنیم یک تابش زمینه ای پیوسته بهم دارد که همه چیز در آن قرار دارند و آن جان است. هوایی در طول شبانه روز استشمام میکنیم در اقیانوس جان است.یک ذره نمیتوان در کل بینهایت یافت که در جان وجود نداشته باشد. در جائی که مطلقا هیچ چیزی وجود نداشته باشد، در آنجا تنها جان و جود دارد.اگر تمام عالم محو شود، جان سر جای خود جاودانه ایستاده است. ماده و روح و روان از اصالت کمتری بر خوردارند تا جان.جان به آنها زندگی میبخشد.جان یک مفهوم بسیار قدیمی در زبان ایرانیان باستان بوده است که پس از پیدایش ادیان ابراهیمی توان رقابت با مفهوم نفس و روح را نداشته است و توسط این مفاهیم تقریبا زمین نشین گردیده است.جان عام ترین و مجرد ترین وجود و مفهوم است. بنابراین جان به ما انسانها و موجودات تعلق ندارد بلکه به جان جانان که خداوند است.
سیمرغ و یک شهود عرفانی
جان عبارت است مرجع تمامیت و کلیت شمول سکون و پیوستگی مطلق. تمامی اعضاء و جوارح و جزئیات محرک و متحرک هستی و خداوند در پهنه بیکرانی و لایتناهی در این مرجع در حال حرکت جاودانه اند. اگر همه چیز و همه کس از پهنه بی نهایت حذف شود، این مرجع سکون و پیوستگی مطلق، استوار و قائم و فنا ناپذیر سر جای خود جاودانه باقی می ماند. قبل از وقوع پدیده مه بانگ که در مراکز مجموعه جهان های موجود مطلقا یکسان و همزمان اتفاق افتاده است، این مرجع ثابت و ساکن و پیوسته و جاودان سر جای خود استوار و سر افراز ایستاده بود و هنوز هم ایستاده است و در تمامی اعصار و زمانهای آینده سکون و ثبت و استواری و ایستادگی خود را از دست نمیدهد. این شهود را که دیشب به تاریخ ۵.۰۲.۲۰۲۰ ( شب چهارشنبه به پنج شنبه ) در شهر هانور در کشور آلمان اتفاق افتاده است، توسط سیمرغ به همه انس و جنس هدیه میگردد. ما انسانها دارای ارگان حسی نیستیم که وجود عینی و واقعی ( اما غیبی ) این مرجع کلی همه شمول را حس کنیم. احساس و درک آن فقط از طریق الهامات دل ،فهم ،عقل خیال، و وهم محض امکان پذیر است. این مقولات و مفاهیم دارای دو جنبه عینی و واقعی و ذهنی و محض اند. این مرجع سکون و ثبات که قبلا آنرا به اقیانوس تشبیه کردیم به تن هایی اساسی ترین رکن وجود خداوند است که به کثرت نرسیده است. ثبات و سکون و پیوستگی و بیکران بودن مطلق از صفات این مرجع می باشند. کلیت و تمامیت مراجع متحرک و سکون نسبی مادی و نفسی یا روحی و روانی، کل مراجع طبیعت آشکار و طبیعت نهان و غیبی در چهار چوب لایتناهی این مرجع قرار دارند. این مرجع هیچگونه کنش و واکنشی با مراجع موجود انجام نمیدهد، غیر از اینکه تنها عامل و علت و ریشه زندگی بخشیدن است. در اینجا مصدر و فعل بخشیدن به معنای اعطا و یا عطا کردن نیست طوریکه ذره ای از آن به کسی و یا چیزی تعلق گیرد و منحصر بفرد گردد. این مرجع سکون، جان کسی و یا چیزی را از او باز پس نمی گیرد طوریکه آن ذره منحصر به فرد در هنگام و لحظه فوت و مرگ دو باره به مرجعیت سکون بر گردد. هیچ مرجعی نمیتواند صفت و خاصیت پیوستگی و ثبات و سکون این مرجع جهانشمول را به اندازه یک نقطه ناچیز و بی بعد هندسی و عددی به ناپیوستگی تبدیل نماید و سپس آن ذره را بحرکت در آورد.
در پایان سیمرغ یک آرزوی کوچولو دارد که در قالب کلمات بصورت زیر بیان میگردد :
این پرنده خوش خط و خال خیال و اوهام عینی و محض پیشدادی و باستانی ایران زمین دوست دارد که بر روی جام جهان نمای خیالی و وهمی جم، که از دوران پیشدادی و باستانی سینه به سینه، دل و سر به دل و سر، خیال به خیال و وهم به وهم به عصر نیمه سنتی و نیمه مدرن امروز رسیده است، جمله زیر را روی آن منبت کاری نمایند : جان تنها مرجع لایتناهی ساکن، ثبات و پیوسته عینی و ذهنی محض و مطلق.
تا آیندگان انسان از حدود پنج هزار سال آینده به بعد این مرجع را باوجود خود بطور عینی احساس و درک کردند و نگاهی گذرا به نمای ظاهری جام جم جهان نمای وهمی و خیالی افکندند و نقش و نگار آنرا از مد نظر مبارک گذراندند، آنگاه نام سیمرغ پرنده ملکوتی پیشدادی و باستانی خویش را به نیکی به خاطر آورند. البته سیمرغ برای همیشه همراه آنان خواهد بود و مثل عزیزان جان ما مسیح و مهدی آنان را در انتظار بازگشت و ظهور نوین تنها نخواهد گذاشت.
سیمین
تن و روح و روان ام هرسه نظم هائی کمی و کیفی
هر کدام با واحد های بنیادی خاص خود تنیده درهم و وجدا ناپذیر از هم تجدرداتی نسبی و فنا ناپذیر که در آمیز ش های موزون و هم آهنگ با هم بنایان و هم ابزار تولید و هم مجریان امر معمار مطلق در پیاده نمودن طرح آفرینش و خلقت، صورت بخش قالب ها و نظم های مستعد در یافت حیات و مرگ، در میان گیان و جان ات.
تهمینه
فردوسی :
سگ آن به که خواهنده نان و است
چو سیرش کنی دشمن جان بود
ای خالق دیوان های مجلل حماسی،سراینده نامه نامه ها، سلطان نام ها، شاهنامه:
سگ حیوان با وفا که وفای بعضی انسان لیاقت غلامی و کنیزی وفایش را ندارد و نمیتواند وفای اورا قبله گاه،ستایش گاه و سجده گاه وفای خویش نماید،چه گناه و خطائی مرتکب شده است که غریزه گشنگی و تشنگی هر دو محرکین نگه داری تن جهت حفظ و بقای حیات به فشار می آورند که دست صاحب بی وفای خویش را ببوسد که تا وی پریشانی و اضطراب و نگرانی اورا که حاصل فشار غریزه طبیعی است ببیند و احیانا لقمه ای نان جلوی او بیندازد و کاسه ای آب در پیشگاه اش بگذارد که هردو ممد حیاط اند.
آن حیوان با وفا اگر پس از سیر شدن احیانا مرتکب دشمنی شد، دشمنی اش چیزی نیست غیر از اثر ملایم غریزه روحی انتقام جویی. مرا مدتی در عذاب گذاشتی ای صاحب بی وفا، انتقام وفای مرا دریافت کن و آنهم نه بخاطر تنبیه و عذاب توی بی وفا، بلکه بخاطر بسپاری که دفعات دیگر بهنگام صبح و عصر و شام، صبحانه و نهار و شام من هم به دست فراموشی سپرده نشود و دوباره و سه باره و هزار و یک باره من به التماس و دست و پالوسی توی بی وفابیافتد و غرور حیوانی من بار ها و بارها در پیشگاه جان شکسته شود.
ای انسان ای صاحب بی وفا :
میازار موری که دانه کش است که
جان دارد و جان شیرین خوش است.
سیدمحمودشجاع الدین
جان در ایه 31 سوره قصص به معنای مار کوچکی که به سرعت حرکت میکند و در واقع به نظر میرسد اولین بار خداوند با این کلمه یعنی جان مار کوچکی را به موسی نمایان می کند و در مراحل بعد به ماری بزرگتر با کلمات دیگری اشاره میکند که خواهم گفت خدمتتان
علی دوستی نوگورانی
حیات

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• همسر جان کری   • نوه جان کری   • داماد جان کری اهل کدام شهر ایران است   • اصالت جان کری   • بیوگرافی داماد جان کری   • جان انگلستان   • داماد جان کری اهل کجاست   • فرزندان جان کری   • معنی جان   • مفهوم جان   • تعریف جان   • معرفی جان   • جان چیست   • جان یعنی چی   • جان یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی جان
کلمه : جان
اشتباه تایپی : [hk
آوا : jAn
نقش : اسم
عکس جان : در گوگل

آیا معنی جان مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )