انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 1017 100 1

جاه

/jAh/

مترادف جاه: آبرو، اعتبار، جلال، دبدبه، درجه، رتبه، شان، شکوه، شوکت، عرض، فر، مجد، مسند، مقام، منزلت، منصب

معنی جاه در لغت نامه دهخدا

جات. (پسوند)علامت جمع در فارسی. تازیان بعض کلمات فارسی مختوم به «ه » غیرملفوظ را تعریب کرده به «ات » جمع بسته اند، و ایرانیان اینگونه جمع معرب را از آنان اقتباس کرده و کلمات دیگر (اعم از فارسی و عربی و غیره ) را نیز بهمان سیاق استعمال کرده اند : تو زیربای خوری ، و از کامه و انبجات پرهیز نکنی. معالجت موافق نیفتد. نظامی عروضی. (چهارمقاله چ لیدن ص 86). و همچنین نسخجات دیوان... و تعلیقجات مناصب جزو و کل بمهر وزراء اعظم رسیده.... (تذکرة الملوک ص 10). سایر عرایض را عضدالملک بدفترخانه ٔ عریضجات خواهد برد. (از دستخط ناصرالدین شاه بعضدالملک بنقل تاریخ اجتماعی و اداری دوره ٔ قاجاریه ٔ عبداﷲمستوفی ج 1 تهران 1324 ص 178). و از این قبیل است : روزنامجات. دستجات. رقعجات. کارخانجات. علاقجات. حوالجات. میوجات. نوشتجات. رقیمجات. ادارجات و غیره. رجوع به قاعده های جمع در زبان فارسی معین ص 48 ببعد شود.

جات. [ جات ت ] (ع ص ) از: جَت َّ. کسی که دست بر گوسپند کشد تا فربهی آن معلوم کند. (از منتهی الارب ).

جاه. (اِ) پارسی باستان یاثه ، هندی باستان یاته . مقام. مکان.منزلت. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). منزلت و مرتبه بنزد پادشاه. (شرفنامه ٔ منیری ) (آنندراج ). منزلت. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مکان. جایگاه. مرتبه. درجه. مقام. لیاقت. عظمت. بزرگواری. جلال. (ناظم الاطباء). بزرگی. یقال : فلان ذوجاه. (منتهی الارب ). زجاج در شرح ادب الکاتب گفته : بعض لغت نویسان گفته اند: جاه مقلوب وجه است و به این عبارت : «وجه الرجل فهو وجیه ؛ اذا کان ذاجاه » استناد کرده اند و تفصیل داده اند که بین «جاه » و «وجه » قلب صورت گرفته است. (نشوءاللغة ص 17). اصل آن «وجه » بود سپس قلب شده و «و» در وسط قرار گرفته و «جوه » شده و واو تبدیل به الف شده و بصورت جاه درآمده است. (از منتهی الارب ) (از آنندراج ). آبروی. (مهذب الاسماء) (ملخص اللغات ). قدر. (ربنجنی ). قدر مردم. (مهذب الاسماء) :
بسا که مست در این خانه بودم و شادان
چنانک جاه من افزون بد از امیر و ملوک
کنون همانم و خانه همان و شعرهمان
مرا نگوئی کز چه شده ست شادی سوک.
رودکی.
من جاه دوست دارم کازاده زاده ام
آزادگان بجان نفروشند جاه را.
دقیقی.
ناسزا را مکن آیفت که آبت بشود
بسزاوار کن آیفت که جاهت دارد.
دقیقی.
ورا هر زمان پیش افراسیاب
فزونتر شدی حشمت و جاه و آب.
فردوسی.
بتوران نباشد چو تو کس بجاه
بتخت و بمهر و به تیغ و کلاه.
فردوسی.
خدایا ببخشا گناه ورا
بیفزای در حشر جاه ورا.
فردوسی.
مروت نیابی گرت چیز نیست
همان جاه نزد کست نیز نیست.
فردوسی.
ایا بمرتبت و قدر و جاه افریدون
ایا بمنزلت و نام نیک اسکندر.
فرخی.
کهینه عرصه ای از جاه او فزون ز فلک
کمینه جزوی از قدراو مه از کیوان.
عنصری.
مقدار مرد و مرتبت مرد و جاه مرد
باشد چنانکه درخور او باشد و جدیر.
منوچهری.
تاش زمین بوسه داد و گفت : بنده خود این محل و جاه نداشت... خداوند آن فرمود که ببزرگی او سزید. (تاریخ بیهقی چ 1 ص 246). شخص امیرماضی.... را در پیش دل و چشم نهد و در نعمتها و نواختهای گونه گونه و جاه و نهاد وی نگرد نه اندر آنچه حاسدان و... (تاریخ بیهقی ). و اگر چیزی رفته است که از آن وهنی بجاه وی یا کراهتی بدل وی پیوسته است آنرا بواجبی دریافته شود. (تاریخ بیهقی ).
کسی را که دادی بزرگی و جاه
همان جاه مستان از او بی گناه.
اسدی.
ز هر کس فزون جاه شان نزد شاه
گذشته درفش مهیشان ز ماه.
اسدی.
آن جاه و جلالی که بمالت بود امروز
آن سوی خردمند نه جاهست و نه اجلال.
ناصرخسرو.
آن سگان کز خون فرزندانش میجویند جاه
روز محشر سوی آن میمون بی همتانیا.
ناصرخسرو (دیوان چ تهران ص 25).
گر ندارد حرمتم جاهل مرا کمتر نشد
سوی دانا نه نسب نه جاه و قدر و نه حسب.
ناصرخسرو.
ای شاه نصیب خویش بیرون کن
زین جاه بلند و نعمت شاهی.
ناصرخسرو.
جاهم چو کاهد خرد فزاید
کارم چو ببندد سخن گشاید.
مسعودسعد.
یکی را حب جاه از جاده ٔ مستقیم به بیراه افکند (کلیله و دمنه ). و چون یکچند بگذشت و طائفه ای ازامثال خود را در مال و جاه بر خویشتن سابق دیدم نفسی بدان مایل گشت. (کلیله و دمنه ). بجاه و مال از امثال و اقران بگذشتم. (کلیله و دمنه ).
بچاه جاه چه افتی که عمر در نقصان
بقصد فصد چه کوشی که ماه در جوزا.
خاقانی.
دشمن تو کی بود با تو برابر بجاه
شیر علم کی شود همبر شیر ژیان.
خاقانی.
همت بدلم گفت که جاه آمد مپذیر
عزلت بدلم گفت که فقر آمد دریاب.
خاقانی.
میان بیوه زنان و ارباب نعمت و جاه سویتی به انصاف ظاهر گشت. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 439). بمزید قربت و رتبت مخصوص گشت و جاه تمام یافت. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 436). بعزت مالی که دارند و بعزت جاهی که پندارند برتر از همه نشینند. (گلستان ).
شوربختان به آرزو خواهند
مقبلان را زوال نعمت و جاه.
سعدی.
با کسی کو براه پیشتر است
نزد سلطان بجاه بیشتر است.
گر بزرگی کند مدارش خرد
که تو را بار او بباید برد.
اوحدی.
عزیز مصر برغم برادران غیور
ز قعر چاه برآمد به اوج جاه رسید.
حافظ.
هرچیز که محدود بود شکل پذیرد
ز آن جاه تو بیرون بود از حد تشاکل.
قاآنی.
- آسمان جاه ؛ بلندمقام. بزرگ منزلت : و گماشتگان اورا مقید و محبوس بدرگاه آسمان جاه بیاورد. [ ند ]. (مجمل التواریخ گلستانه ص 2).
- باجاه ؛ مکین. بامنزلت. خطیر.
- باجاه و آب ؛ بامقام. بامنزلت. بابزرگی. باقدر :
ببینی فرنگیس باجاه و آب
چو ماه دو هفته بر آفتاب.
فردوسی.
چنین گفت از آن پس به افراسیاب
که ای شاه با دانش و جاه و آب.
فردوسی.
بیامد بنزدیک افراسیاب
که ای شاه بادانش و جاه و آب.
فردوسی.
که اویست هم خویش افراسیاب
هم از تخمه ٔ تور با جاه و آب.
فردوسی.
کامه و التفات کرد بمن
زان مرا جاه و آب دیدستند.
خاقانی.
- جمجاه ؛ آنکه همانند جم باشد در منزلت و مقام. جم اقتدار. جم قدر. جم مقام : پادشاه جمجاه بنظر شفقت و عطوفت در وی نگریست. (حبیب السیر چ خیام ج 3 ص 179).
- جمشیدجاه ؛ همانند جمشید در منزلت و مقام. جمجاه.
- ذیجاه ؛ دارای عظمت و بزرگواری. (ناظم الاطباء).
- سلیمان جاه ؛ سلیمان منزلت. آنکه در رتبت و مقام همانند سلیمان باشد :
کریم دولت و دین آصف و سلیمان جاه.
(از حبیب السیر چ خیام ج 3 ص 2).
- عالی جاه ؛ دارای مرتبه ٔ بلند. (ناظم الاطباء) بلندمرتبه. رفیعمقام. والامقام.
- والاجاه ؛ والامقام. بلندپایه : و شاه والاجاه ، سهراب خان را برای آوردن برادر به اصفهان فرستاد. (مجمل التواریخ گلستانه حاشیه ص 24).
|| مزید مؤخر امکنه باشد: خان جاه ؛ خانقاه. خانگاه. (یادداشت مؤلف ). || طالع. بخت. اقبال. فیروزی. || دنیا. (ناظم الاطباء).

معنی جاه به فارسی

جاه
مقام و منزلت، قدروشرف، علومنزلت، فروشکوه، شان وجلال، مقام
( اسم ) ۱- مقام منزلت درجه رتبه . ۲- جلال فر و شکوه .
جاه طلب
دهی در شهرستان بروجرد
کلمه ای که بدان شتران نر را خاصه زجر کنند
مقام طلب
( صفت ) آنکه خواهان رسیدن بمقامات و در حات عالی است .
خواستاری رسیدن بمقامات و درجات عالی .
مقام خواستن
جاه فزاینده
شکوه دم و دستگاه
یکی از ملوک حیدر آباد هنده که عنوان نظام داشتند .
( صفت ) عالی مقام .
بزرگوار . بلند پایه والا مقام .
تخلص امجد علی شاه یکی از حکمرانان اوده هندوستان
کلمه ای که بدان شتران نر را خاصه زجر کنند
دهی از دهات کتول از دهات استراباد رستاق .
بلند رتبه آنکه جاه و مقام خورشید دارد .
صاحب جاه و مقام خداوندشان و شوکت .
صاحب جاه و مقام خداوندشان و شوکت .
صاحب جاه .
دهی از بخش سرباز شهرستان ایرانشهر است که ۲۵٠ تن سکنه دارد .

معنی جاه در فرهنگ معین

جاه
(اِ.) مقام ، منزلت .
(طَ لَ) [ معر. ] (ص فا.) دوستدار مقام و درجه .

معنی جاه در فرهنگ فارسی عمید

جاه
۱. مقام، مکان، منزلت، جایگاه، قدر و شرف، علو منزلت، شٲن و جلال.
۲. فر و شکوه.
=جاه طلب: بر زمین زن صحبت این زاهدان جاه جوی / مشتری صورت ولی مریخ سیرت در نهان (خاقانی: ۳۲۷).
کسی که برای رسیدن به مقام و مرتبۀ بلند کوشش کند، خواهان جاه و مقام.
علاقه مندی به کسب مقام و شهرت.
لقب بعضی وزیران بزرگ.
صاحب جاه و مقام، دارای قدر، شرف، و منزلت.
دارای مقام و منصب، صاحب قدر و منزلت، ارجمند.
دارای مقام و مرتبۀ بلند، عالی مرتبه.

جاه در دانشنامه اسلامی

جاه
مقام و منزلت اجتماعی را جاه می نامند که این عنوان به مناسبت در باب نکاح و صدقات به کار رفته است.
در خصوص زوجه صاحب جاه که متعارف برای وی داشتن خدمتکار است، خادم جزء نفقه او به شمار می رود که زوج باید آن را فراهم کند. .
بذل جاه
بذل جاه برای کسی که می تواند به سبب آن گره ای از کار مؤمنی بگشاید و حاجت او را برآورد مستحب است.

یکی از رذایل اخلاقی رذیله جاه طلبی که ضرر آن بر دین سخت تر و شدیدتر از هجوم گرگان بر گله گوسفندان ذکر شده است.
شایان ذکر است ریاست طلبی که در مسیر هدایت و خدمت به بندگان خداوند باشد، امری پسندیده و مطلوب است بلکه از ضروریات نظام خلقت و زندگی بشری است؛ مانند رهبری و ریاست انبیاء علیهم السلام، اولیا و صالحان خدا؛ چنان که حضرت یوسف علیه السلام از خداوند چنین درخواست می کند: «اجْعَلْنِی عَلَی خَزَآئِنِ الأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ». (سوره یوسف: 55)
اما جاه طلبی که مورد نکوهش قرار گرفته و موجب نفاق و بی دینی معرفی گردیده، آن است که در جهت حاکمیت بر مردم برای کسب قدرت، شهرت و ثروت اندوزی باشد. این نوع جاه طلبی یکی از رذایل اخلاقی است که در این نوشتار، به عوامل، پیامدها، راه کارهای پیش گیری و درمان آن پرداخته شده است.
اهل لغت «جاه طلبی» را «مقام خواهی، منصب جویی و منزلت طلبی» معنا کرده اند. همچنین واژه ترکیبی «ریاست طلبی» را «دوست داری ریاست و ریاست جویی» دانسته اند.
بنابراین این دو واژه مترادف هم هستند. واژه مقابل شهرت طلبی و جاه طلبی، «خمول و گم نامی» است که شعبه ای از زهد و پارسایی است.
اما علمای اخلاق، «جاه طلبی» را در اصطلاح چنین معنا کرده اند «و معنی الجاه ملکُ القلوبِ المطلوبةِ تعظیمُها و طاعتُها، و کما انَّ الغنی هو الّذی یَملکُ الدّنانیرَ و الدراهمَ، ای یَقدرُ علیهما لِیتوصَّل بهما اِلی الاغراضِ و المقاصدِ...»؛ حقیقت جاه، تسخیر و مالک شدن دلهای مردم به هدف تعظیم و پی روی آنهاست؛ چنان که ثروتمند مالک طلا و نقره است و برای تأمین اهداف و اغراض نفسانی از آنها بهره برداری می کند، مقام خواه و جاه طلب هم کسی است که در فکر تسخیر دلهای مردم، برای کسب موقعیت اجتماعی و قدرت است تا از این طریق به اهداف و اغراض دنیوی خود دست یابد.
از سوی دیگر، مردم تا یک سلسله ویژگی ها و برجستگی های کمالی در شخص نبینند مجذوب و مطیع او نخواهند شد. از این رو، جاه طلب با نشان دادن برخی ویژگی های کمالی، آنها را به پی روی و سرسپردگی از خود وامی دارد. پس میزان شهرت و آوازه جاه طلب و پی روی مردم از او بستگی به کمالات او در پندار مردم دارد.
حبّ جاه و شهرت، از رذائل اخلاقی است. که در قرآن و حدیث نکوهش شده و یکی از آفات دین به شمار رفته است.
بدان که حبّ جاه و شهرت، از مهلکات عظیمه، و طالب آن، طالب آفات دنیویّه و اخرویّه است و کسی که اسم او مشهور و آوازه او بلند شد، کم می شود که دنیا و آخرت او سالم بماند، مگر کسی را که خداوند عالم به حکمت کامله خود به جهت نشر احکام دین برگزیده باشد.در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسی ست آن به کزین «گریوه» سبکبار بگذری.و از این جهت است که اخبار و آیات در مذمّت آن بی شمار وارد گردیده. خداوند عالم (جلّ شانه) می فرماید: «تِلْکَ الدَّارُ الْاخِرَه نَجْعَلَها لِلْذینَ لا یُریدُونَ عُلُوّا فِی الْارْضِ وَ لا فَسادا؛ آن خانه آخرت را که وصف آن را شنیده ای قرار دادیم از برای آنان که نمی خواهند در دنیا بزرگی و برتری را در زمین، و نه فساد و تباه کاری را.» و دیگر می فرماید: «مَنْ کانَ یُریدُ الْحَیوه الدَّنْیا وَ زینَتَها نُوَفِّ الَیْهِمْ اعْمالَهُمْ فیها وَ هُمْ فیها لا یُبْخَسُونَ اوُلئِکَ الَّذینَ لَیْسَ لَهُمْ فِی الْاخِرَه الا النَّارُ؛ هر که بوده باشد که طالب باشد زندگانی دنیا را و آرایش و زینت آن را، که از آن جمله جاه و منصب است، به ایشان می رسانیم در دنیا پاداش سعی های ایشان را و ایشان اند که نیست در آخرت از برای ایشان مگر آتش.» و از آفتاب فلک سروری، و والی ولایت پیغمبری مروی است که: «دوستی جاه و مال، نفاق را در دل می رویاند چنانکه آب، گیاه را می رویاند» و نیز از آن سرور منقول است که: «دو گرگ درنده در جایگاه گوسفندان رها کرده باشند این قدر آن گوسفندان را فاسد نمی کند که دوستی مال و جاه در دین مسلمان می کند» و نیز از آن جناب مروی است که: «بس است مرد را از بدی، اینکه انگشت نمای مردم باشد.»از امام همام جعفر بن محمد الصادق (علیه السّلام) مروی است که: «زنهار، حذر کنید از این رؤسایی که ریاست می کنند، به خدا قسم که آواز نعل در عقب کسی بلند نشد مگر اینکه هلاک شد و دیگران را هلاک ساخت.» و هم از آن حضرت مروی است که: «ملعون است هر که قبول ریاست کند و ملعون است کسی که آن را به خاطر گذراند.» و فرمود: «آیا مرا چنان می بینید که خوبان شما را از بدان شما نمی شناسم و امتیاز نمی دهم؟ بلی به خدا قسم که می شناسم، به درستی که: بدان شما کسانی هستند که دوست دارند در عقب ایشان کسی راه رود.» و مجملا در این باب اخبار و آثار بسیار ورود یافته و قطع نظر از آن، بر هر که فی الجمله از شعور، نصیبی داشته باشد ظاهر است که: امر ریاست و منصب، مورث بسی مفاسد عظیمه و منتج بسیاری از خسارت های دنیویّه و اخرویّه است. هر طالب منصب و جاهی بجز ابتلای دنیا و آخرت خود را طالب نیست.از زمان آدم تا این دم، اکثر عداوت ها و مخالفت ها با انبیا و اوصیا باعثی جز حبّ جاه نداشته. نمرود مردود به همین جهت آتش برای سوختن ابراهیم خلیل برافروخت و فرعون ملعون به این سبب خانمان سلطانی خود را سوخت. حب جاه است که شدّاد بد نهاد را به ساختن «ارَمَ ذاتِ الْعِمادِ؛ وا داشت و لعن ابد و عذاب مخلّد بر او گماشت.»خانه دین سیّد آخر الزمان از آن خراب و ویران، و اهل بیت رسالت به این جهت پیوسته مضطرب و حیران، حقّ امیر مؤمنان از آن مغصوب، و خانواده خلافت الهیّه به واسطه آن «منهوب.» یثرب به باد رفت به تعمیر ملک شام بطحا خراب شد به تمنّای ملک ری و از جمله مفاسد این صفت خبیثه آنکه: هر کسی که بر دل او حب جاه و برتری مستولی شد همگی همت بر مراعات جانب خلق مقصور، و از ملاحظه رضای خالق دور می گردد. پیوسته از روی ریا اعمال و افعال خود را در نظر مردمان جلوه می دهد و همیشه منافقانه دوستی خود را با ایشان ظاهر می سازد و روز و شب متوجّه اینکه چه کاری کند که منزلت او در نزد مشتی اراذل افزاید و صبح و شام در فکر اینکه چه سخنی گوید که مرتبه او در پیش چندی او باش زیاد گردد و دوروئی را شعار، و نفاق را شیوه خود می سازد و به انواع معاصی و محرّمات می پردازد.و به این سبب بود که اکابر علما، و اعاظم اتقیا، از جاه و ریاست گریزان بودند، چنان که آدمی از شیر درنده و مار گزنده می گریزد. تا اینکه بعضی از ایشان را کار به جایی رسید که در مجمعی که زیاده از سه نفر بود نمی نشست و دیگر می گریست از اینکه نام او به مسجد جامع رسیده است و یکی از ایشان چنانچه جماعتی را می دید که در عقب او راه می روند می گفت: ای بیچارگان، چرا به دنبال من افتاده اید؟ به خدا قسم اگر از اعمالی که من در خلوت می کنم آگاه شوید هیچ یک از شما به گرد من نخواهید گشت و دیگری می گفت:ملالت گرفت از من ایام را به کنج ادم برده آرام را؛در خانه را چون سپهر بلند زدم بر جهان قفل بر قفل بند؛یکی مرده شخصم به مردی روان نه از کاروانی نه از کاروان؛ز مهر کسان روی بر تافتم کس خویش را خویشتن یافتم؛در خلق را گل بر اندوده ام درین ره بدین صورت آسوده ام؛چو در چاربالش ندیدم درنک نشستم درین چار دیوار تنگ.
مفهوم شناسی حب جاه
جاه عبارت است از مشهوربودن و پخش آوازه (شهرت)؛ حب جاه در قرآن و حدیث نکوهش شده و یکی از آفات دین به شمار رفته است و لذا پسندیده است که انسان به جای جاه طلبی خواهان پنهانی و بی اسم و رسمی باشد مگر به مقداری که خدای تعالی کسی را مشهور کند بدون آنکه خودش در کسب شهرت بکوشد. خدای تعالی می فرماید: «تلک الدّار الاخره نَجعَلُها للّذین لا یریـدون فی الارض علوّا و لا فساداً و العاقبه للـمتّقین؛ این سرای آخرت را برای کسانی قرار می دهیم که در روی زمین اراده سرکشی و فساد ندارد و عاقبت (نیک) از آن متقین است.»و نبی گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) می فرماید: حب جاه و مال در قلب نفاق می رویانند همچنان که آب گیاه را. و می فرماید: «ما ذنبان ضاریانِ ارسلا فی زریبه غنم باکثرَ فساداً من حب الجاهِ وَالمالِ؛ اگر دو گرگ درنده در گله گوسفندی رها شوند بیش از حب جاه و مال فساد نمی کنند.» و می فرماید: «انما هلکَ الناسُ باتباعِ الهوی و حبً الثَّناءِ؛ مردم به خاطر متابعت هوی و حب مدح و ثناء هلاک شدند.»امیر مومنان علی (علیه السّلام) می فرماید: «تبدلْ لا تشهرْ ولا ترفعْ شخصکَ لتذْکَرَ و تعْلمَ وَ اکتمْ واصمتْ تسلمْ تسرُّ الابرارَ و تغیظُ الفُجارَ؛ احتشام را رها کن تا مشهور نشوی، خود را بلند نکن تا بر سر زبان ها نیفتی و شناخته نشوی، خود را پنهان کن و ساکت باش تا سالم بمانی، نیکان را مسرور و فجار را خشمگین کنی.»امام صادق (علیه السّلام) می فرمایند: «ایاکمْ و هوُلاءِ الرءَساءِ الذینَ یتراسونَ فوَ الله ما خفقتِ النعالُ خلفَ رجلِ الاّ هلکَ و اهلکَ؛ از این روسائی که ریاست طلبند بپرهیز به خدا قسم هر کس دیگران پشت سرش حرکت کردند هلاک شد و دیگران را هلاک کرد.» و می فرماید: «ملعونُ من تراسَ ملعونُ منْ همَّ بها ملعونُ منْ حدّثَ بها نفسهُ؛ ملعون است کسی که ریاست طلبی کند و کسی که به ریاست همت گمارد و کسی که در فکر آن باشد.» و می فرماید: «چه بسا کهنه پوشی که کسی به او توجهی ندارد ولی اگر خدا را قسم دهد و چیزی از او بخواهد حتماً مورد قبول واقع می شود.»
فرق جاه با مال
مال عبارت است از تملک اعیانی که مورد استفاده انسانند ولی جاه به معنی تملک قلوبی است که تعظیم و طاعت شان مورد نظر است. همان سببی که باعث می شود انسان مال را دوست داشته باشد با درجه قوی تر باعث می شود که جاه محبوب انسان باشد، زیرا به دست آوردن مال از توابع و لوازم تملک قلوب است بلکه جاه از سه جهت بر مال ترجیح دارد:۱: اینکه رسیدن به مال به وسیله جاه آسان تر از این است که کسی بخواهد به وسیله مال کسب جاه کند. عالم یا عابدی که در قلب مردم جاه و مقامی دارد اگر بخواهد مال به دست آورد برایش ممکن بلکه خیلی راحت است زیرا اموال صاحبان قلوب مسخّر قلوب آنهاست و آن را در راه کسی که به کمالش معتقدند بذل می کنند بنابراین در هر صورت می توان به وسیله جاه مال بدست آورد ولی مال همیشه سبب کسب جاه نمی شود مثلاً شخص بیچاره ای که به هیچ صفت کمالیه ای معروف نیست اگر یک گنج پیدا کند ولی از جاه و مقامی برخوردار نباشد که مالش را حفظ کند و بخواهد به وسیله این مال به جاه و مقامی برسد برایش ممکن نیست.۲: اینکه مال همیشه در معرض تلف و نابودی است آفاتی از قبیل غصب و سرقت همیشه در کمین مالند ولی جاه از این آفات در امان است زیرا قلوب را فقط در یک صورت می توان غصب کرد و آن وقتی است که شخص مورد نظر حالش به زشتی گراید و اعتقاد دیگران نسبت به او تغییر کند و این خطر را به آسانی می توان دفع کرد.۳: جاه بدون هیچ زحمتی همیشه در حال رشد و توسعه و ازدیاد است زیرا وقتی قلوب مردم به کمال شخصی معتقد و معترف شد، خود به خود در پخش آن زبان می گشایند و آوازه اش در اقطار و بلاد منتشر می شود و دائماً در حال شکار قلوب بیشتری است ولی مال را جز با زحمت فراوان نمی توان زیاد کرد.لازم به تذکر است که جاه به طور مطلق مذموم و نکوهیده نیست بلکه مانند مال از جهتی پسندیده و از جهتی دیگر نکوهیده است و همان طور که انسان برای ضرورت خوراک و پوشاک به مقداری مال محتاج است برای ضرورت زندگی با مردم تا حدی به جاه نیاز دارد و همان طور که به غذا نیاز دارد و جایز است غذا و مالی را که توسط آن غذا تهیه می کند دوست داشته باشد همانطور برای خدمت، به خادم؛ برای رفاقت به دوست؛ برای امنیت و دفع ظلم، به سلطان نیازمند است پس اگر کسی دوست داشته باشد در قلب خادمش جائی داشته باشد که او را به خدمتش وا دارد نکوهیده نیست و هم چنین اگر دوست داشته باشد که در قلب دوستش جایی پیدا کند که او را وادار به حسن معاشرت و معاونت او کند مذموم نیست و همین طور اگر بخواهد در قلب استادش جائی داشته باشد که او را وادار به ارشاد تعلیمش کند و باعث عنایت بیشتر استاد به او شود مذموم نیست. و اگر دوست داشته باشد که در قلب سطان محلی یابد که او را به حفظ و دفع شرور از او تشویق کند ناپسند نیست. زیرا جاه مانند مال وسیله ای است برای رسیدن به اهداف.
معالجه ی حب جاه
...

جاه در جدول کلمات

جاه
فر ، شکوه ، درجه ، رتبه ، جلال
جاه و جلال
شکوه
جنگ افروز جاه طلب یونانی
اسکندر مقدونی
صاحبان مال و جاه و زمین
ارباب
عظمت | جاه وجلال
شکوه

معنی جاه به انگلیسی

eminence (اسم)
بلندی ، بزرگی ، تعالی ، پشته ، برجستگی ، بر امدگی ، مقام ، عالیجناب ، جاه ، علی ، علو
dignity (اسم)
بزرگی ، برو ، مقام ، خطر ، مرتبه ، رتبه ، وقار ، شان ، جاه ، سربزرگی
pomp (اسم)
شکوه ، جاه ، طمطراق ، تجمل ، فرهی ، فره ، حشمت ، غرور وتظاهر
eminency (اسم)
بلندی ، بزرگی ، تعالی ، برجستگی ، بر امدگی ، مقام ، عالیجناب ، جاه

معنی کلمه جاه به عربی

جاه
کرامة
طموح
طموح
طموح
ارجوان
اغسطس/آب

جاه را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد شما درباره معنی جاه



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• جاه طلبی چیست   • معنی جاه طلب   • جاه طلب کیست   • جاه طلب به چه معناست   • جاه طلب به انگلیسی   • جاه طلب دهخدا   • ویژگی افراد جاه طلب   • تست جاه طلبی   • مفهوم جاه   • تعریف جاه   • معرفی جاه   • جاه چیست   • جاه یعنی چی   • جاه یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی جاه
کلمه : جاه
اشتباه تایپی : [hi
آوا : jAh
نقش : اسم
عکس جاه : در گوگل


آیا معنی جاه مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )