انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

97 1021 100 1

جدل

/jadal/

مترادف جدل: پیکار، جنگ، خصومت، داوری، ستیزه، مباحثه، محاجه، منازعه، مناقشه، نزاع

برابر پارسی: درگیری، پیکار، ستیزه، گفتاورد

معنی جدل در لغت نامه دهخدا

جدل. [ ج َ ] (ع مص ) محکم تافتن رسن را. (اقرب الموارد) (از منتهی الارب ) (از آنندراج ). محکم تافتن. (تاج المصادر بیهقی ). استوار کردن تابیدن چیزی را. (شرح قاموس ). || قوی و پس رو مادر گردیدن بچه آهو. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). قوی و سخت استخوان شدن. (از المنجد). توانا شدن بچه آهو و پی رو مادر گردیدن او. (از شرح قاموس ). || بسته شدن و قوی گردیدن حب در سنبل. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (المنجد). افتادن دانه در خوشه. (از شرح قاموس ). || بر زمین افکندن کسی را. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد). وقال الازهری : الکلام المعتمد طعنه فجد له و ثقل الدال. (لسان ، از ذیل اقرب الموارد). || سخت شدن پیکار. (از شرح قاموس ). || بهانه کردن. || (اِ) ذکر مرد. (ذیل اقرب الموارد). ذکرسخت. (شرح قاموس ). نره ٔ سخت. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || استخوان میان کاواک دست و پا [ قلم ]. (منتهی الارب ). || استخوان مغزدار دستها و پاها. (شرح قاموس ). || اندام. (منتهی الارب ). || استخوان گنده ٔ محکم. ج ، اجدال و جُدول. (منتهی الارب ). کل عَظم موفّر کما هو لایکسر و لایخلط به غیره. (لسان العرب ). هر عضو و هر استخوانی است که تمام کرده شده است که شکسته نمیشود و آمیخته نمیشود به او غیر او. (شرح قاموس ). || قبر. (منتهی الارب ). گور. قبر. (ناظم الاطباء). || عضو. ج ، جُدول. || صلب. (المنجد) (اقرب الموارد). یقال : شی ٔ جَدل ؛ ای صلب. (اقرب الموارد). و رجوع به جِدل شود. || لغت است از جدول به معنی سخت و درشت گردیدن. (از منتهی الارب ).

جدل. [ج ِ ] (ع اِ) نره ٔ سخت. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).ذکر سخت. (شرح قاموس ). || استخوان میان کاواک دست و پا. [ قلم ]. (منتهی الارب ). استخوان مغزدار دستها و پاها. (شرح قاموس ). || اندام.(منتهی الارب ). هر استخوانی است که تمام کرده شده است و شکسته و آمیخته نمیشود به او غیر او. (از شرح قاموس ). ج ، اجدال و جُدول. (منتهی الارب ). قوی. درشت.

جدل. [ ج َ دِ ] (ع ص ) سخت خصومت. (منتهی الارب ). شدیدالخصومة و النزاع. (قطر المحیط). شدیدالجدال. (لسان ، از ذیل اقرب الموارد) (المنجد). جَدّال. مِجدال. (المنجد). بسیارجدال. (یادداشت مؤلف ). || سخت و درشت گردیده. (ناظم الاطباء). || لغت است از جدول به معنی سخت و درشت گردیدن. صلب. (قطر المحیط) (از منتهی الارب ). قوی. درشت.

جدل. [ ج ُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ جدلاء. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). زن نیک خلقت. (از منتهی الارب ).

جدل. [ ج ُ دُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ جدیل. (منتهی الارب ) (المنجد). ریسمان تافته شده از چرم یا مو در گردن شتر یا ناقه. (لسان ، از ذیل اقرب الموارد).
- جدل الانسان ؛ قلم دست و پای او. (از المنجد) (لسان از ذیل اقرب الموارد).

جدل. [ ج َ دَ ] (ع اِمص ) خصومت ، اسم است جدال را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). سختی دشمنی. (از شرح قاموس ). سختی و لداد در خصومت. (از قطر المحیط). پیکار. (مهذب الاسماء). مخاصمت. ستیز. || قدرت بر خصومت. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). توانائی بر دشمنی. (از شرح قاموس ). || خصومت بباطل. (بحر الجواهر). || (اِ) دانه ٔ گندم نضج یافته. (قطر المحیط). || شدت یافتن خصومت. (از اقرب الموارد). جنگ و پیکار و بلفظداشتن مستعمل است. (غیاث اللغات از بهار عجم ). خصومت و دشمنی و با لفظ داشتن مستعمل است. (آنندراج ). جدال. مناقشه. مناظره. نقار. نزاع. منازعه. مکابره. مناظره : و لقد صرفنا فی هذا القرآن للناس من کل مثل و کان الانسان اکثر شی ٔ جدلا. (قرآن 54/18).
ابالشکر آهنگ آن جنگ کرد
بضحاک راه جدل تنگ کرد.
فردوسی.
اگر چیزی گویند، [ مردمان ] راه جدل بربندی. (کلیله و دمنه ).
با بخت جدل نمیتوان کرد
اکنون که طریق دیگرم نیست
بنشینم و صبر پیش گیرم....
سعدی.
- بحث و جدل ؛ گفتگو و مناظره در امری.
- جنگ و جدل ؛ نزاع و کشمکش.
|| در اصطلاح ، صناعتی است علمی که بدان قادر شوند بر اقامت حجت از مقدمات مسلمه بر هر مطلوبی که خواهند و محافظت هر وضعی که اتفاق افتد بر وجهی که نقض بدان متوجه نشود بحسب امکان. (از نفائس الفنون ). جدل در اصطلاح دارای دو مفهوم باشد، یکی مطلق و کلی که در تمام علوم بکار رود و یکی خاص که مراد از آن یکی از اقسام صناعات خسمه ٔ منطق است و آن چهار دیگر؛ برهان ، خطابه ، مغالطه و شعر است. چنانکه مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: میتوان گفت این تعریف جدل به معنی مطلق نیست ، بلکه تعریف است برای جدل که یکی از صناعات خمس و از اقسام قیاس می باشد. (کشاف اصطلاحات الفنون ). به هر حال ، جدل بیک معنی از فروع علم مناظره است و در استدلالات فقهی بکار میرود و به معنی دیگر قیاسی و منطقی است که آن را جدل یا طوبیقا گویند و در اینجا بترتیب هر دو معنی را می آوریم : در مناظرات ، الزام و اسکات خصم به آشکار ساختن فساد گفته ٔ او بوسیله ٔ حجت یا شبهه و همچنین تصحیح کلام او را که در حقیقت خصومت است ، جدل گویند. (از تعریفات جرجانی ). و به عبارت دیگر: در اصطلاح استدلالهای فقهی ، عبارت از شناختن آداب مناظره ای است که میان پیروان مذاهب فقهی و جز آنان روی میدهد. این فن هنگامی متداول شد که باب مناظره در رد و قبول مسائل توسعه یافت و هریک از مناظره کنندگان در استدلال و پاسخ دادن هنگام بحث و ستیزه به روشی لگام گسیخته سخن میگفتند و برخی از این سخنان و دلائل درست و برخی نادرست بود از اینرو پیشوایان ناگزیر شدند آداب و احکامی وضع کنند تا مناظره کنندگان در رد و قبول بر وفق آن قوانین سخن گویند و وضع استدلال کننده و پاسخ دهنده روشن گردد که چگونه رواست به استدلال پردازد و به چه کیفیتی دست از استدلال باز دارد و در چه جائی اعتراض کند و یا بمعارضه برخیزد و کجا باید سکوت کند و خصم بسخن و استدلال پردازد. و بهمین سبب گفته اند: جدل عبارت از شناسائی قواعد حدود و آداب استدلالی است که بوسیله ٔ آن انسان به حفظ عقیده و رأیی یا بطلان آن رهبری شود، خواه آن رای از فقه باشد با علوم دیگر. و این فن دارای دو روش است : یکی روش پزودی که ویژه ٔ ادله ٔ شرعی از قبیل نص و اجماع و استدلال است و دیگر روش عمیدی این روش در هر دلیلی که بدان استدلال شود و از هر دانشی که باشد تعمیم دارد و بیشتر متکی بر استدلال است. و روش مزبور از مقاصد و هدفهای نیکو است. و طبیعةً در این روش مغالطه نیز بسیار است. و اگر از نظر منطقی بدان نگریم غالباً بقیاس مغالطه شبیه تر است. عمیدی نخستین کسی است که در این روش بتألیف پرداخته. و بهمین سبب روش مزبور به وی نسبت داده شده است. و کتاب مختصری بنام «ارشاد»در این موضوع تألیف کرده است. و نسفی و دیگران روش او را دنبال کرده اند و تألیفات بسیاری پس از وی دراین روش پدید آمده است. ولی در این عصر روش مزبور متروک شده ، زیرا در این زمان دانش تعلیم و تربیت در بلاد اسلامی در مرحله ٔ نقصان است. (از کشف الظنون و ترجمه ٔ مقدمه ٔ ابن خلدون ج 2 ص 939 و 940). || جدل در منطق ، یا قیاس جدلی ، قیاس ِ مؤلف از مشهورات ومسلمات و غرض از آن الزام خصم و اسکات آنکه از ادراک مقدمات برهان قاصر است. (از تعریفات جرجانی ). هر قول جازم که مفید رائی مشهور یا مقتضی الزامی باشد، آن را جدل خوانند. (اساس الاقتباس ص 343). جدل ، صناعتی است علمی که با وجود آن اقامت حجت از مقدمات مسلم برمطلوبی که خواهند و محافظت وضعی که اتفاق افتد بر وجهی که مناقضتی لازم نیاید، ممکن باشد. و بعبارتی دیگر، صناعتی که اقتضاء اقتدار کند بر تمشیت حجتهای مؤلف از مسلمات یا رد آن برحسب ارادات ، و احتراز از لزوم تناقض در محافظت وضع. و صناعت ملکه ای نفسانی بود که با وجودش به آسانی بر استعمال موضوعات از سر بصیرت در تحصیل غرض بحسب ارادت بقدر امکان قادر باشد. و بحسب این رسم برهان و جدل و باقی اصناف مذکور، بل دیگر علوم و آداب و حرفتها صناعت باشد، و مردم باشد که بحسب فطرت مستعد صناعتی بود، یا بحسب مزاولت جزویات آن صناعت ، او را تجاربی که معین بود بر تعاطی آن صناعت حاصل شود. اما او را به این سبب صاحب صناعت نخوانند، بل صاحب صناعت کسی بود که او را قانونهائی بود که رعایت آن موصل بود بغرض از آن صناعت. مانند طبیب که بکیاست فطری و تجارب تنها طبیب نباشد، بل باید که قوانین حفظ صحت و ازالت مرض را مستحضر بود و همچنین اگر کسی بقوت ذکا یا کثرت ممارست در این فن شروع کند جدلی نباشد، بل باید که قوانینی را که به این صناعت خاص بود مستحضر بود. و نه هر صناعتی متکفل رسیدن بود بکمال اقصی در آن غرض. مثلاً نه طب متکفل ازالت همه ٔ امراض تواند بود، و نه مصارعت ، متکفل افکندن همه ٔمصارعان ، بل صناعات در رسانیدن به اغراض متفاوت باشند بحسب زیادت و نقصان مواد در استقصاء از انفعال یامساعدت در آن و قرب و بُعد امکان وجود غرض ، پس قصوری که به این اسباب در فوات غرض افتد قادح نبود در نفس صناعت ، بل صناعت رساننده بود بمطلوب بقدر امکان. وبتقدیر این مقدمه معلوم شود که عجز مجادل از تحصیل بعضی مطالب که حصولش متعذر باشد قادح نبود در صناعت جدل ، بل مانند عجز دیگر اصحاب صناعت بود از رسیدن بغرضی که صناعت متکفل حصولش نبود. و جدلی دو کس را گویند: یکی آن کس که محافظت وضعی کند، و وضع در این موضع رائی بود که آن را معتقد یا ملتزم باشند، مانند مذاهب و ملل مختلف که اهل ادیان ملتزم آنند. و دیگر آن کس را که نقض آن وضع کند بمقدماتی که ملتزم وضع آن را مسلم داشته باشد، و بر او حجت بود. و اول را مجیب خوانند و دوم را سائل. و در عرف بعضی متأخران ، اول را ممهّد گویند، و دوم را معترض. و اعتماد مجیب در تقریر وضع خویش بر مشهورات مطلق یا محدود بود برحسب تسلیم اهل وضع، و اعتماد سائل بر آنچه مجیب مسلم دارد. پس موادّ جدلی از مسلّمات بود مطلق یا محدود یا بحسب شخصی. و صورت حجتها نه قیاس تنها بود، بل قیاس وآنچه شبیه بقیاس بود از استقراء و غیر آن ، یعنی عامتر بود از آنچه در برهان گفتیم. پس قیاس در این صناعت و دیگر صناعاتی که بعد از این آید، قولی بود مؤلف از اقوالی که وضع آن مستلزم قولی دیگر بود فی نفس الامر، یا بحسب تصور قیاس ، یعنی مستلزم بود یا پندارندکه مستلزم است. و واضع آن قولها یا حق بود و طبیعت وجود، و آن مواد قیاس برهانی بود، یا غیر آن مانند جمهور یا قومی یا شخصی. و آن بوجهی شامل اول بود، چه آنچه غیرحق وضع کرده باشند، باشد که فی نفسه مستحق آن بود که آن را حق نیز وضع کند، و باشد که نبود. پس هر یکی از صور و مواد در این صناعت عامتر از آن بود که در برهان. و مقدمات هر قیاسی یک طَرَف بود از دو طرف نقیض. امّا در برهان یک طرف بعینه ، و در جدل لابعینه ، چه جدلی را نظر بر الزام بود نه بر تعیین مطلوب ، چنانکه طبیب را نظر بر حصول صحت بود، نه بر تبرید مزاج یا تسخین. و استعمال او دو طرف متناقض را بحسب دو غرض مختلف ، مانند استعمال طبیب بود دو داروی متضاد را بحسب دو مرض مختلف و چون هرچه نه یقینی بود ظنّی بود یا آمیخته ٔ بظنی و ظن ّ جهل بود نه علم ، پس ظنی مطلق مشتمل بر جهل متضاعف بود، مانند جهل مرکب ، و آمیخته ٔ بظن ّ مقارن جهلی بود، و لیکن آن جهل اقتضاء فساد اعتقادی کند که مقارن او باشد، چه هرچه نه بر آن وجه دانند که باید، و اگر چه چنان بود نه علم بود. و استعمال امثال آن در استفادت مطلوبی بسوی نفس خود معتمد نبود، پس بالذّات مفید نبود. اما بسوی غیر باشد که مفید بود، پس جدل بحسب شخص نافع نبود بالذات ، بل منفعت او بحسب شرکت بود. و به این سبب از برهان ، متأخر است در مرتبه. و وجه منفعت جدل آن است که تعیّش نوع انسان بی معاونت و مشارکت ممتنع است ، و حسن مشارکت مبنی است بر التزام جمهور دو چیز را یکی آنچه باید که به آن اقرار کنند، مانند اعتراف به وجود خالق و صحّت نبوات و اثبات معاد. و دوم آنچه باید که برآن عمل کنند، مانند عبادات و معاملات ، پس آنچه مؤدی بود بحصول این اعتقاد به آسانی جمهور را نافع بود در شرکت ، و آنچه مقتضی ابطالش بود ضارّ بود. و برهان که مبنی بر معقولات صرف بود بنسبت با عقول همه کس این افادت نتواند کرد، چه بعضی را استعداد قبول آن نباشد و بعضی را بدشواری و روزگار دراز استعداد حاصل شود، امّا جدل بسبب آنکه مبنی بود بر آنچه محمود و مقبول بود بحسب آراء جمهور این افادت کند. پس جدل بالذّات نافع بود در امور شرکت و متوجه بود بدو غرض یکی تقریر و تأکید اعتقاد نافع، و دیگر کسر و نقض غیرنافع. و اول متعلّق بمجیب بود، و دوم بسائل. و اما منافعجدل بالعرض چند گونه بود: الف - آنکه صاحب این صناعت مرتاض شود در اکتساب مقدمات ، تا مقدّمات بسیار بکم ّو پسندیده بکیف در هر بابی ایراد تواند کرد. و متخرج شود در اقامت حجت بر مطالب علمی و غیر علمی. ب - آنکه بقوت این صناعت از تألیف مقدماتی که انتاج هر دو طرف کند، و تفحّص حال هریک تحصیل حق بتخصیص طرف موافق ، و تزییف دیگر طرف ممکن بود. همچنانکه از تصفح خواص و اعراض تحصیل فصول توان کرد. ج - آنکه معرفت مشارک او مقابل هرچیزی مفید زیادت بصیرت بود در معرفت آن چیز، چه اقتضاء تمیز کند، پس نظر در مواد و صور جدلی در برهان نافع بود. و بنظر در مقدمات اعم ، تمیز برهانی از غیر برهانی دست دهد. د- آنکه متعلم چون در علم خاص تحقیق مصادرات نتواند کرد، باشد که جهل او به آن مقتضی استیحاش و تنفر شود، و موجب حرمان او باشد از آن علم. و مقدمات جدلی چون افادت تصدیقی کند، ازالت آن وحشت و نفرت کرده باشد. پس در تحصیل آن علم جهد کند تا آنگاه که بمرتبه ٔ تحقیق مصادرات رسد. هَ-آنکه طالب غلبه را نیز در رسیدن بمطلوب نافع بود. وچون مقصود از جدل الزام غیر است ، لامحاله مشتمل بود بر نزاعی.. و در اغلب احوال جدل را به استعمال نوعی از عناد و احتیال احتیاج افتد. خاصه آنجا که رأی نافع حق مطلق نبود و به ایراد مشهوراتی که انتاج آن کنند و دفع مشهورات و صادقاتی که انتاج مقابلش کنند محتاج شود. و یا اگر حق بود، ولیکن اثباتش به برهان بحسب ادراک جمهور متعذر بود، پس در نصرتش به مشهورات تمحّلی و مراوغتی بکار باید داشت ، و به ضربی از لجاج محتاج شود. و لفظ جدل بحسب لغت مبنی بود از نزاعی قولی مشتمل بر تسلّطی که قوت سخن در الزام اقتضا کند. و مقارن استعمال زیادت قوتی و حیلتی که اندک مایه ای از عدل صرف و انصاف مطلق خارج باشد، پس این رسم بر این صناعت نهادند. و این لفظ از دیگر الفاظی که بضد واشتراک بود در محاورات علمی با این صناعت مناسب تر است ، چه محاورات مثلاً میان دو مستفید بود که از انضمام مقتضاء حدس هر دو با یکدیگر اقتباس علمی میسر شود تا هریک به اعتباری جزو معلمی باشند و به اعتباری متعلمی تمام. و مناظره ٔ میان دو صاحب رأی متقابل بود که هریک متکفل بیان رأی خود باشند، بشرط آنکه هر دو بعد از وضوح ، مساعدت حق کنند. و این معانی متعلق بعلم مطلق بود. و مباحثه استکشاف غامضی بود کیف ما اتفق بطریق تعاون. و امّا معانده و امتحان و مغالطه از مواد مغالطی باشد، الا آنکه غرض معاند، اظهار نقصان مخاطب و تفخیم او بود. و غرض ممتحن ، استکشاف قوت او دراستعمال حجت. و غرض مغالط تمویه و تلبیس بر او. و تشبیه بفیلسوف یا مجادل. و دیگر الفاظ متداول که مناسب این معانی باشد همین حکم دارد، و هیچکدام مناسب این صناعت نیست. و نظر جدلی خاص نبود به موضوع علمی دون علمی ، بل او را رسد که در موضوع هر علمی نظر کند، چنانکه گفته ایم. پس موضوع ناظر بحسب این صناعت محدودنبود. و مبادی صناعت او هم محدود نباشد بالذّات. چه جدلی را رسد که مبادی و غیرمبادی هرصناعتی در آن صناعت بکار دارد بشرط شهرت ، خواه آن مسئله فی نفس الامرمبرهن باشد، چنانکه آفتاب از زمین بزرگتر است. یا غیر مبرهن چنانک مشتری سعد است. اما محدود بود بالعرض ، بسبب آنکه جز از ذایعات و مسلمات نبود، چنانکه گفتیم ، چه مجیب که حافظ وضع است ، اقامت حجت بر تقریر وضع از مشهوراتی تواند کرد که جمهور یا قومی که ملتزم آن وضع باشند، آن را مسلم و محمود شمرند، و لامحالة از ذایعات بود. با آنکه واجب نبود که هر که مجیب بود به ابتدا حجتی گوید به اثبات وضعی بل اگر ذب کند از وضعی بمنع مقاومات سائلی هم مجیب باشد. وسائل تألیف مقدماتی کند که مجیب آن را ملتزم باشد بر وجهی که منتج نقیض وضع او بود؛ پس مقدمات او متسلمات بود از مجیب ، و مقاومت او بجهة وجود فعلی بود. و مقاومت مجیب بجهة عدم انفعالی بود و بباید دانست که مباحث جدلی باید که بزودی مؤدی بود بمقصود، یا به افهام جمهورنزدیک باشد، چه آنچه بعد از وضع مقدمات و اوساط بسیار بمطلوب رساند و بتدریج و ترتیبی بیشتر محتاج گرداند بتعلیم ماننده تر باشد. و عادت قدماء چنان بوده است که سایل یک یک مقدمه از مجیب سؤال میکردی بر طریق استفهام که : هل کذا و کذا و او لیس اذا کان کذا فکذا. و او آنچه موافق وضعش بودی تسلیم میکردی ، تا آنجاکه سائل خواستی. پس سائل بازگشتی و از آن مقدمات تألیفی منتج نقیض وضع او کردی. و مجیب اگر توانستی ازآن تفصی کردی ، و مقاومت او را دفع کردی. و متأخران را طریقی دیگر است ، و آن آن است که سائل جز از مذهب یا از رأی مجیب در مسئله ٔ متنازع سؤال نمیکند. وبعد از استکشاف مذهب ، قیاسی از مقدماتی که خواهد تألیف میکند که انتاج نقیض آن مذهب میکند و مجیب آن مقدمات میشنود، و باشد که مسلم میدارد تا چون احساس میکند بنقض ، بمنع و مغالطه و لجاج مشغول میشود. و سائل بر این قاعده سائل نبود، چه سؤال از مذهب را در صناعت مدخلی نبود، بل بمثابت وضع هدف بود کسانی را درتیر انداختن که مسابقت طلبند. و نیز مقدمه ای که سائل بی تسلیم مجیب ایراد کند، بر مجیب حجت نباشد، پس نه مقدمات سائل بود. و اگر از مشهورات مطلق ایراد کند، باشد که مجیب در آن مشهور نزاع کند، چه متقابلات مشهور تواند بود. و چون چنین بود سعی سائل باطل باشد. پس طریقت متقدمان بسیاقت طبیعی نزدیکتر است. و نیز طریق ایشان استدعاء مهارت کند درصناعت ، چه سائل بایدکه داند که سؤال از چه میباید کرد، تا تألیف آن نقض از آن صورت بندد. و چگونه میباید کردتا مجیب بر موضع نقض واقف نشود. و مجیب باید که داند که چه تسلیم میباید کرد تا نقضی متوجه نشود، و این بعد از وقوف تمام تواند بود بر یک یک مقدمه بتفصیل ، و کیفیت تلفیق آن بر وجهی که نافع یا ضار بود. و طریقت دوم بخلاف آن بود که سائل باشد، چه سایل باشد که جزآن یک مسئله که مثبت و مقرر کرده باشد نداند. و اگر مقدمات از آن ترتیب که در خیال او باشد بگردانند باشد که مشوش شود، و مجیب نیز نداند که سخن او به چه ادا خواهد کردو برموضع نقض واقف نشود تا بالفعل احساس نکند. ذکر مواضع جدلی و کیفیت انشعاب از آن : موضع، حکمی باشد منفرد که احکام بسیار از او منشعب تواند شد. و هریکی از آن احکام که بمثابت جزوی باشند در تحت او، شایسته ٔ آن باشند که مقدمه ٔ قیاسی جدلی شوند به اعتبار شهرت. مثلاً این حکم که گوئیم : اگر یکی از دو ضد موجود بود موضوعی را، دیگر ضد موجود بود ضد آن موضوع را، موضعی است. و این حکم که اگر احسان با دوستان پسندیده است ، پس اِسائت با دشمنان پسندیده باشد، و جزوی است در تحت این حکم ، و منشعب از او و مشهور است. پس شایدکه مقدمه ای شود در قیاس جدلی. و نفس موضع اگر مشهوربود شاید که به اعتباری موضع باشد، و به اعتباری مقدمه شود. و اگر مشهور نباشد نشاید که مقدمه شود. و اکثر مواضع چنین بود بدو سبب : یکی آنکه تصور عامتر ازظواهر عقول دورتر بود، پس شهرتش کمتر بود. و دیگر آنکه عام در معرض نقض زیادت از آن بود که خاص ، چه نقض خاص مقتضی نقض عام بود. و این حکم منعکس نشود. بل عام را نقضهائی بود که خاص را نبود، و از این جهة اطلاع بر کذب عام آسانتر بود، چه در موضع مذکور چون تصورجزویات ضد کنند و سواد موجود یابند جسم را، و ضدش موجود نبود ضد جسم را، بل هم جسم را بود، پس بر کذب واقف شوند به آسانی. اما در آن امثال که از این منشعب است چون نظر کنند و آن را نقضی نیابند بحسب جزویات ،و بر مشهوری دیگر مقابلش مطلع نشوند، باشد که مسلم دارند و به اموری خارج از آن التفات ننمایند و اگر بمثل کسی نقض آن کند به ایراد نقض در حکم عام بجواب توانند گفت : این حکم خاص است به این صورت ، چه از ثبوت حکمی درخاص ثبوتش در عام لازم نیاید. مثلاً از امتناع تعاقب زوجیت و فردیت بر یک موضوع ، امتناع تعاقب همه ٔ اضداد لازم نیاید. و فایده ٔ موضع آن بود که صاحب صناعت را اصولی باشد معّد و محفوظ که از آن مقدمات می انگیزد بحسب حاجت. وتصریح نکند به آن اصول تا آن را در معرض رد و نقض نیاورده باشد. و آن را موضع از آن خوانند که موضع انتفاع یا اعتبار یا حفظ بود. چنانکه گویند موضع نظر و بحث ، و موضع امن و خوف. و معلم اول کتابی را که بر این فن مشتمل است کتاب مواضع خوانده است ، و آن معنی لفظ طوبیقا است. چه اکثر این کتاب مشتمل بر ذکر مواضع باشد، و باقی کتاب که پیش از ذکر مواضع یا بعد از آن باشد مقدر بر بیان کیفیت استنباطیا استعمال مواضع بود. و سبب احتیاج بذکر مواضع در این کتاب بخلاف برهان آن است که : اسباب شهرت قضایا چون امور خارجی نامحدود است ، به ایراد تفصیل احتیاج افتد. و در برهان چون اسباب صدق محدود بود، و اجزاء قضایا آن را متضمن ، از ایراد تفصیل استغنا حاصل بود.
اجزاء قیاسات و مطالب جدلی و اصناف مواضع: هر قضیه ای که سائل در حال سؤال عین آن قضیه یا مقابلش راباحرف استفهام ایراد کند، آن را به آن اعتبار مسئله ٔ جدلی خوانند. و بعد از تسلیم مجیب همان را چون جزو قیاس کنند، به آن اعتبار مقدمه ٔ جدلی خوانند. و نتیجه ٔ قیاس را که در علوم برهانی مطلوب گویند، درجدل وضع خوانند. و معنی وضع نزدیک بود به معنی دعوی که اثبات یا ابطالش خواهند کرد. و باشد که وضع خوانند هر دعوی را که اثبات آن نه ببرهان ممکن بود و نه بجدل ، بل دعوی ضرورت بود بحسب قول تنها. چنانکه کسی گوید: همه ٔ موجودات یکی است ، یا گوید: میان اهل عالم در رایها مناقضت نیست ، یا گوید: حرکت را وجود نیست. و در این موضع مراد بوضع نه این معنی است ، بل معنی اوّل است که یاد کردیم. پس بنای قیاس جدلی بر مسئله بود. و جزو او مقدمه ، و نتیجه ٔ او وضع. و موضوع هر سه بذات باشد که یک چیز بود و به اعتبار مختلف. و محمول مقدمات یا مساوی موضوع بود در انعکاس یا نبود، واول را خاصه خوانند. و دوم را یا واقع بود در جواب ما هو یا نبود. و اول را جنس خوانند، و دوم را عرض. پس محمولات به این قسمت سه بود: خاصه یا جنس یا عرض. و محصول مساوی یا دال بر ماهیت بود یا نبود. و اول یا حد بود یا اسم. و حمل اسم لفظی بود، پس ساقط بود. آنچه دال بر ماهیت نبود یا مفرد بود یا مؤلف ، و مفرد خاصه ٔ مفرد بود، و مؤلف خاصه ٔ مؤلف. و آن را به اعتبار آنکه موجب معرفت ماهیت بود، رسم خوانند. و در این فن فرق میان افراد و تألیف در محمولات ، مقتضی فائده ای نبود، و هر دو را خاصه خوانند. و به این معنی خاصه خاصتر بود از آنکه به اول گفتیم. پس محمولات مساوی یا حد بود یا خاصه. و به این اعتبار محمولات چهار بود. حد یا خاصه یا جنس یا عرض. و جنس شامل بود هریکی را از جنس و فصل ، و اجزاء آن به این اعتبار، چه جمله واقع باشند در جواب ماهو، و عرض شامل بود عرضیات عام را و عرضیاتی را که خاصتر بود از موضوع ، چه جمله غیر مساوی و غیر واقع در جواب ما هو باشند. و نوع محمول نتواند بود، چه نوع محمول یا بر شخصی بود یابر صنف. و شخص از اعتبار ساقط بود، چه مباحث جدل کلی بود و حملش بر صنف بمثابت حمل لوازم بود، چه نوع نوع صنف نبود. پس وقوع نوع در موضوع قضیه باشد نه در محمول. و بعد از این تقریر گوئیم : حد قولی بود دال بر ماهیت ، یا قولی بود دال بر آنچه محدود به او بود واین حدّ حدّ است. و رسمش آن است که قولی بود که قائم مقام اسم بود در دلالت بر ذات. و جنس کلی باشد معقول بر چیزهای مختلف الحقیقه واقع در جواب ما هو. و شمول این رسم ، جنس ، وجنس جنس ، و فصل جنس را ظاهر است. اما فصل را از آن جهت بود که فصل من حیث ذاته بالقوه بر چیزهای مختلف واقع تواند بود. و اگر چه از آن جهت که بجنس مقید بود بالفعل بر چیزهای مختلف واقع نتواند بود، چنانکه پیش از این گفتیم. و خاصه بر وجه اعم محمول منعکس بود، و بر وجه اخص با این قید بهم که دال بر ماهیت نبود. و عرض محمول غیر مساوی و غیر واقع در جواب ما هو بود. و بوجهی دیگر محمول شاید که طبیعت موضوع را بود، و شاید که نبود، یعنی عروضش نه بسبب طبیعت تنها بود. و جمله مطالب متوجه بود به اثبات یا به ابطال یکی از این محمولات. و بعد از تقدیم این بحث گوئیم : اهل ظاهر از منطقیان گفته اند: در اثبات عرض ، اثبات وجودش محمول را کفایت بود. و در اثبات هریکی از خاصه و جنس شرطی دیگر اضافه شود. و آن مساوات بود در انعکاس در خاصه ، و وقوع در جواب ما هو در جنس. و هر سه بهم در حد اثبات باید کرد با شرطی چهارم ،و آن قیامش بود مقام اسم در دلالت. و بحسب تحقیق در اثبات غرض دو شرط دیگر سلبی اثبات باید کرد: آنکه مساوی نبود و واقع نبود در جواب ما هو. و در خاصه آنکه واقع نبود در جواب ما هو، و در جنس با اثبات عموم تا جنس بود، یا مساوات تا فصل بود. و در حد و جنس و فصل بحسب حقیقت باثبات وجود حاجت نبود، چنانکه گفته ایم. اما شرطی دیگر در حد بیفزاید، و آن مساوات بود درمعنی. و لیکن چون بحسب شهرت فرق میان حدود و اجزاء حقیقی و اجزاء غیرحقیقی معتبر نباشد، به اثبات وجود حاجت بود. پس شرائط حد چهار است. و شرایط هریکی از جنس و خاصه و عرض ، سه بحسب تحقیق. و نزدیک ظاهریان شرائط خاصه و جنس دو، و شرط عرض یکی. و آنچه شرائط او زیادت بود، اثباتش دشوارتر بود. و ابطالش آسان تر. چه در اثبات همه شرطها بایدکرد. و در ابطال ، ابطال یک شرط کافی بود. و آنچه شرائطش کمتر بود، بر عکس آن بود. چون بحسب هر یکی از این محمولات مواضعی باشد معد، پس مواضعی بود اثبات و ابطال مطلق را که نافع بود درهمه ٔ محمولات. و مواضعی بود هر یکی را از این محمولات که بعضی از آن در حد نافع بود. و چون اشتراک در اعراض شاید که بر وجه اشد و اضعف بود. بخلاف حد و جنس و خاصه ، چه شدت وضعف امری بود به نسبت با غیر و هرچه به نسبت با غیر بود عارضش بود. و در جدل بیشتر مطالب مبتنی بود بر اولی و غیراولی. پس مواضعی باشد معد جهت اثبات شدت و ضعف ، و آن را مواضع اولی و آثر خوانند، و متعلق بود به اعراض. و نیز از جهت نظر در بحثی دیگر که آن را هو هو خوانند، لازم آید که مواضعی باشد معد جهت اثبات هوهو. و آن میان دو چیز بود که میان ایشان مغایرت بود به امری و مشارکت به امری. و مشارکت یا بحسب جنس بود، چنانکه انسان و فرس را. یا بحسب نوع ، چنانکه زید و عمرو را یا بحسب شخص آنجا که بعدد یکی بود، و اگر چه کلی بود. و مشارکت بذات و حد بود،و مغایرت بحسب دو اسم ، مانند انسان و بشر، یا بحسب دو خاصه ، چون انسان و ضاحک که هر دو خاصه یکدیگراند.یا بحسب یک عرض و تجرد از آن ، مانند این انسان و این کاتب. یا دو عرض ، مانند این کاتب و این بنا، چون هر دو یک کس باشند، و از همه به اسم هو هو سزاوارتر این قسم بود که بعدد یکی بود. و از آنچه مغایرت به اسم بیش نباشد، پس آنچه بحسب خاصه بود، پس آنچه بحسب عرض بود. و از این بحث معلوم شد که اصناف مواضع هشت بود، و در شش باب ایراد کنیم.
الف - اثبات و ابطال را. ب - عرض را. و هر دو دریک باب ایراد کنند. ج - اولی و آثر را. د - جنس را. هَ- فصل را. و این هر دو هم در یک باب ایراد کنند. و- حد را. ز- خاصه را. ح - هوهو را. و اعتبار این محمولات در برهان واجب بود، چه آنجا مطلوب تحقیق بود. اما در جدل از جهت طلب مواضع به آن حاجت افتد، و بعد از معرفت موضع از آن توسل کنند به اثبات یا به ابطال جزوی بر آن وجه که مطلوب جدلی باشد بی اعتبار حال محمول که از کدام صنف است ، چه در جدل از آن اعتبار منفعتی نبود.
حال مبادی و مسائل و مقدمات و مطالب و قیاس جدلی : مبادی اولی در جدل چنانکه گفتیم مشهورات بود. و استعمال حق غیر مشهور در این صناعت مغالطه باشد. چه صاحب صناعت در استعمال هیچ قضیه ای دعوی آن نکند که فی نفس الامر حق است ، بل گوید: ظاهر است که این حکم بر این جمله است. و همگنان به این معترفند. و این حکم بنزدیک همه کس مقبول است ، و از این نمط. و اگر چه حقیقت حق امری ذاتی است ، اما شهرت مشهور امری عرضی باشد. و آن بحسب مناسبتی بود که ماده ٔ مشهور را با اذهان باشد، تا چون به آسانی ادراک کنند و به آن الف گیرند، آن را قبول کنند و محمود شمرند. و چون این معنی عام باشد، قضیه ذایع و مشهور گردد. و مناسبت را اسبابی بود که اقتضاء شهرت رأیها کند ، و اذهان جمهور در اکثر احوال از آن اسباب غافل باشند. و به آن اعتبار مشهورات را از مبادی مکتسب شمرند، چه اگر حکم با ملاحظت سبب مقرون باشد مکتسب بود. و اسباب مناسبت بسیار است ، وبعضی از آن این است : الف - سهولت تصور اجزاء قضیه ای که مقتضی بسهولت انجذاب نفس بود به آن. چه صعوبت تصور اقتضاء صعوبت تصدیق کند، و آن مانع شهرت بود. و به این سبب حکمی مشهور چون بعبارتی عویص که اقتضاء نفرت طبع کند ایراد کنند از معرض شهرت بیرون آید. و همچنین کلیات که عقل مجرد بی معاونت خیال آن را ادراک کند از شهرت دورتر بود از جزویاتی که خیال و حس را در آن مدخلی باشد، چه ذهن از استحضار امثال آن محترز باشد و هم به این سبب قول موثوق به و محبوب و محتشم و کسی که بیان واضح و نیکو کند و کسی که سخنش بسمع رضا شنوند بسبب حسن موقع در معرض تسلیم بود. و از مقابلات آن آسانتر مقبول افتد. و باشد که بزوال این عوارض مردود شود. ب - اشتمال بر صدق به حسب ظاهر. چه اطلاع بر کذب به آسانی اقتضاء نفرت کند، پس کذب مشهور باید که مخفی بود تا در شهرتش قادح نباشد. ج - اشتمال بر مصلحتی عام. و امثال آن مجمع علیه اصحاب ملل تواندبود، و بمثابت شرایع عام غیر مکتوب باشد. د- تألیف طبع به آن بحسب ترتیب و تأدیب و عادت. و این صنف شاید که مختلف باشد. هَ- اقتضاء خلقی از اخلاق آن را، مانند حمیت و انفت حس محافظت حرم را، و حیا قبح کشف عورت را، و رقّت و رحمت قبح تعذیب الحیوان بلافائده را. و - مشا کلت حق بظاهر و اگر چه بوجهی خفی مخالف باشد. و شهرت بسبب اسم مشترک از این قبیل بود. و آنچه مقید بشرطی حق بود و حق مطلق از آن قید مشهور همچنین.
ز- استقراء جزویات. و به این سبب آنچه عوام آن را یک مثال یا زیادت یابند و بر نقصی ظاهر واقف نشوند به آسانی تسلیم کنند. و چون اسباب شهرت مختلف است شهرت مختلف باشد بکیف و کم. و اعتبار اول اقتضاء قسمت مشهورات کند بمشهور حقیقی و ظاهر و شبیه بمشهور. و مشهور حقیقی بحسب تعقب رأی و در همه احوال مشهور بود. و باشد که در شهرت او پوشیده بود، و بمقارنت مثالی که مطابق باشد واضح گردد. و مشهور ظاهر در بادی الرأی مشهور بود و بحسب تعقب مشهور نبود. و شبیه بمشهور بسبب عرضی غیر لازم مشهور نماید، و بزوال آن عرض مشهور نباشد. پس شهرت او در وقتی و بحسب حالی بود. و در غیر آن وقت و حال مشهور نبود. و مشهور ظاهر در خطابیات استعمال توان کرد. و شبیه به مشهور در قیاسات مشاغبی ، چنانکه بعد از این گفته شود. و هیچکدام در جدل استعمال نتوان کرد. و اعتبار دوم اقتضاء قسمت مشهور کند بعام ، چنانکه کذب قبیح است و عدل واجب. واکثری ، چنانکه خدای تبارک و تعالی یکی است. و خاص ،مثلاً نزدیک خواص ، چنانکه ایثار جمیل بهتر از ایثار لذیذ. و بنزدیک عوام چنانکه عکس این حکم. و بنزدیک اهل صناعت خاص ، چنانکه صحت اجماع به نزدیک فقهاء. و یا بنزدیک اتباع فاضلی ، چنانکه اطلاق طبیعت خامسه بر فلک ، نزدیک اصحاب معلم اول. و مشهورات از مبادی مشترک بود میان سائل و مجیب. و اما متسلمات مبداء تواند بود، و لیکن خاص سائل را. و سؤال جدلی نشاید که از مشهور مطلق بود، یا محدود در جدل ، یا اهل آن صناعت که بنزدیک ایشان مشهور بود، چه اگر سائل سؤال از مشهور مطلق کند آن را در معرض اشتباه و تنازع آورده باشد. و مجیب را بر مخالفت مشهورات دلیر گردانیده ، بل ایراد آن بر سبیل تمهید قواعد باید کرد. و همچنین نشاید که سائل از ماهیت و لمیت چیزها سؤال کند، چه آن تعلم باشد نه جدل. بل سؤال از ماهیت بر سبیل استفسارلفظ باشد یا بر این وجه که گوید: هل تقول ان الانسان هو الحیوان الناطق ام لا. یا بر آنچه اعتراف کند ایراد نقضی کند. و باشد که سؤال بر این جمله کند که اگر حد انسان حیوان ناطق نیست پس چیست. و مجیب را حدی نباید گفت ، اگر مصطلح چنان بود که در این موضع جواب بحد گویند، و الا گوید حد آن بر من واجب نیست که با تو بگویم. و از لمیت یا بر این وجه که گوید: لم قلت ما قلت ، چون سؤال از علت حکم بود. یا هل تقول ان علیه کذا و کذا ام لا، چون سؤال از علت خارجی بود، یا بر نوع مذکور. و در ماهیت مقدمات جدلی شاید که مشهورات مطلق بود، یا محدود یا مشهورات بقرائن ، یا آنچه به مشهورات اثبات کرده باشند یا مقابل مشهور که شنیع باشد. و مشهور مطلق و محدود بیان کرده آمد. و اما مشهور بقرینه مقدماتی بود بنفس خود مشهور و محدود نباشد. و بسبب اتصال بمشهوری مطلق یا محدود از جهت مشابهت با تقابل مشهور شود. و اتصال افادت انتقال ذهن کنداز تصور شهرت اول بتصور شهرت دوم. و اگر چه انتقال فی نفس الامر واجب نبود.پس شهرت دوم منوط بود بشهرت اول. چنانکه گویند: اگر علم به اضداد یکی است ، حس باضداد یکی باشد، چه حس مناسب علم است. و همچنین اگر احسان با اصدقاء حسن است ، اسأت با اعداء حسن باشد. و اما آنچه بمشهورات اثبات کرده باشند، چنان بود که مطلوب بود در قیاسی ، و مقدمه در قیاسی دیگر. و اما مقابل مشهور در قیاسات خلفی افتد. و نتیجه ٔ قیاس جدلی هم نشاید که مشهور حقیقی بود. چه مشهور حقیقی را انکار نتوان کرد، و به اثبات حاجت نبود. و امثال آن مطلوب بتواند بود، مگر به قیاس با مشاغب ، همچنانکه اولیات بقیاس با مغالط یا بقیاس باکسی که آن مشهور بنزدیک او معروف نبود. و بچیزی معروفتر او را تنبیه دهند بر آن. و حجت با منکر مشهورات نافع نبود، بل جواب ایشان یا بعقوبت باید داد چنانکه کسی را که انکار حسن عبادت خدای ، و قبح عقوق پدر و مادر کند یا به بخشایش و رحمت بر ایشان ، چنانکه کسی را انکار آن کند که : صحت پسندیده است ، یا بسخریت و استهزاء، چنانکه کسی را که گوید که آفتاب هر روز به شخص دیگری است ، یا بتکلف و احساس ، چنانکه کسی را که انکار روشنی آفتاب و گرمی آتش کند و مشهوراتی که در آن اختلافی بود، شاید که مطلوب باشد و بقیاس طرف متنازع اثبات کنند. مثلاً مشهوری که میان خواص و عوام متنازع بود، یا میان هر یکی از این دو فرقه. و دیگر مطالب جدلی و یا حکمهائی بود که جمهور را در آن رأئی نبود مانند آنکه اشکال منطقی چهار است ، یا حکمهائی بود که علما را در آن رأیی نبود. مانند آنکه عدد کواکب زوج است یا فرد. یا متنازع بود بسبب تکافی حجتها یا بسبب فقدان حجت بر هر طرفی. و بر جمله مطلوب جدلی باشد که مشارک برهان بود، و باشد که مباین بود. و مشارکت در آن صورت بود که هم بمبادی برهان و هم بمبادی جدل اثبات توان کرد، مانند حدوث عالم. و مباینت آنجا بود که مطلوب خاص بود ببرهان ، مانند اثبات حال زوایای قائمه که جدل را در آن مدخلی نبود. یا خاص بود بجدل مانند اثبات سعادت ونحوست کواکب که برهان را در آن مدخلی نبود. و تمامی مقدمات و مسائل این صناعت محصور بود درسه صنف :
الف - منطقیات. و آن رأیهائی بود که در رأیهای دیگر نظری یا عملی نافع بود. چنانکه گویند: که حدود اضداد در یکدیگرداخل باشد یانه. ب - خلقیات. و آن رأیهائی بود که متعلق به افعال ما باشد، تعلقی نه اولی ، چنانکه لذت پسندیده هست یا نه. یا تعلقی غیراولی ، چنانکه تبدیل اخلاق ممکن هست یا نه ، و عدالت قابل اشد و اضعف باشدیا نه. ج - طبیعیات. و آن رأیهائی بود متعلق به آنچه افعال ما نباشد از اعیان موجودات ، مانند آنکه عالم قدیم است یا محدث ، و نفس باقی هست یا نه. و هرچند این صنف در خلقیات هم نافع بود، اما بالعرض و بقصد ثانی. ادوات جدل که ارتیاض به آن مفید ملکه ٔ جدلی باشد، و اشارت بدیگر منافع آن : چون از حال اجزاء بسیط ومرکب قیاسات جدلی فارغ شدیم ، گوئیم : صورت صحت جدلی یا قیاس بود یا استقراء، و اگرچه قیاس بعقل نزدیکتربود و التزام او تمامتر، امام استقراء بحس نزدیکتر بود و التزام او تمامتر، اما استقراء بحس نزدیکتر بود و در اقناع مفیدتر. و نزدیک جمهور از جهت اشتمالش به امثله ٔ مقبولتر. و فائده ٔ قیاس و استقراء بمعرفت مواضع تمام شود که بحث از مواد باشد. و استنباط مواضع و استعمال آن بملکه ٔ جدلی صورت بندد. و آن بتحصیل اموری حاصل آید که آن را ادوات جدل خوانند. و آن چهار بود:
ادات اول - استحضار اصناف مشهورات بود از مواد منطقی و خلقی و طبیعی و آن مشهورات مطلق بود، و مشهوراتی که به ایراد مثال واضح شود، و مشهوراتی که در میان جمهور واضح نبود. و چون تصور حدودش کنند در ذهن جمهوری محمود و مقبول باشد، مانند اکثر مواضع که در این صناعت ایراد کنند. و مشهورات محدود بنزدیک اهل صناعتی و رأیهای بزرگان اهل صناعات مانند بقراط در طب و فیثاغورس در موسیقی. و مشهورات بقرائن که بسبب تشابه یا تقابل مشهوری دیگر شهرت اکتساب کند. و مشهورات متقابل که هر طرفی به اعتباری و بنزدیک قومی مشهور بود. مثلاً بحسب قول : موت با ذکر محمود، بهتر از حیات با لحوق عیب. و درویشی با عدالت بهتر از توانگری با جور. و باشد که بحسب اعتقاد و طبع بهری مردم ، دیگر طرف بهتر بود. و همچنین بحسب شریعت مشهور آن است که عدالت بهتر، و به حسب بعضی طبایع آنکه منفعت بهتر، و اگر چه مقارن جور بود. و بشریعت عام غیر مکتوب آنکه بر سر یک زن شایسته زنی دیگر نشاید کرد که مقتضی وحشت او بود.و بشریعت خاص مشهور آنکه شاید کرد. و بنزدیک خواص مشهور آن است که سعادت اقتناء علم و عدالت بود و بنزدیک عوام آنکه ملک و ظفر بر مرادات دنیوی بود. و بنزدیک بهری خواص آنکه علم بهتر از عبادت و بنزدیک بهری بر عکس. و بنزدیک بهری عوام آنکه جمع مال بهتر از انفاق و بنزدیک بهری دیگر بر عکس ، چه انتفاع بهر طرفی در وقتی ممکن بود. و همچنین اضداد مشهورات که مناقضت آن حکم کنند و هر چند در غایت شناعت باشند. اما در خلف استعمال توان کرد. و بطریق انتقال از ضد بضد توسل از آن مشهورات مطلق نافع بود. و بعد از استحضار این اصناف باید که بر جمع نظایر در حکمی کلی جامع بجهت ضبط و حفظ و بر تفصیل آن در احکام مفصل جزوی به جهت ایراد مقدمات قادر باشد، چه اول طریق استنباط مواضعاست و دوم طریق استعمال آن در صناعت.
ادات دوم - قدرت بر تفصیل اسم مشترک و متشابه و مشکک بود، تا در آن بر دعوی مجرد قناعت نکند. بل وجه اشتراک یا تشکیک بیان کنند. مثلاً اگر گویند: اسم خیر بر صحت و مصح باشتراک لفظی افتد، بیان کنند که از جهت آنکه در اول دال بر کیفیت خیر است ، و در دوم بر فاعل خیر. و هر چند بعضی از قوانین معرفت اشتراک لفظی و عدمش از جهت مؤانست مبتدی در صدر کتاب آورده ایم ، اینجا بحسب مرتبه ٔ ناظر در این کتاب گوئیم : قوانین مذکور یا راجع بود با حد و ماهیت مداولات لفظ، یا با عوارض و لواحقش. و قسم اول چنان بود که حدود و ماهیت چیزهائی که یک لفظ بر هر یکی از آن اطلاق کنند تأمل کنند. و خالی نبود از آنکه میان آن معانی اشتراک یابند که مدلول لفظ بود یا نیابند. و اول یا مشترک ذاتی بود و یا عرضی. اگر ذاتی بود و یا عرضی بود. و مختلف نباشد به اشد و اضعف آن لفظ متواطی بود. و اگر مختلف باشد مشکک بود. و دوم مشترک بود. و باید که اعتماد بر حقایق معانی کنند، نه بر الفاظی که در تعریف ایراد کنند، چه باشد که الفاظحدود هم مشترک بود. و به ازاء الفاظ محدودات باشد. مثلاً صحی اسم مشترک است و دال بر آنچه منسوب بود به اعتدال بدن. و آنهم مشترک است ، چه بر سبب اعتدال و علامتش به یک معنی واقع نباشد. و بعد از تقریر این معنی گوئیم : ارتقاء به اجناس مختلف خواه عالی ، مانند جسم طبیعی و تعلیمی که جسم بر هر دو اطلاق کنند، و در تحت دو جنس عالی باشند، و خواه متوسط غیر ترتب ، مانندآلت قپان و خر، که هر دو را حمار خوانند، و یکی در تحت جماد بود، و دیگر در تحت حیوان ، دلیل اشتراک لفظی بود. و اما اگر اجناس مترتب بود، مانند جسم و حیوان دلیل نبود. و همچنین اختلاف مدلول بخصوص و عموم ، مانند موصوف به امکان خاص و عام که ممکن بر هر دو افتدو بقبول شدت و ضعف و لاقبولش ، مانند شعاع و حق که نور بر هر دو افتد. و بفصولی مختلف که مدلول را بود، مانند تفریق بصر و خمسی و سدسی که فصل لون باشند، امایکی فصل لون مبصر، و دیگر فصل لون مسموع که جنسی باشد از الحان. و یا به آنکه مدلول فصل اجناس مختلف باشد، مانند حاد که فصل صوت و آلتی صناعی باشد، دلیل اشتراک لفظی بود. و قسم دوم چنان بود که مناسبت آن چیزها با امور خارجی اعتبار کنند، یا مختلف است یا منفق ، و بحسب آن حکم کنند بر اشتراک لفظی و عدمش. و از جمله ٔ اعتبار اختلاف لغات و قرائن و اضافات و اضداد باشد. و در اضداد آنکه یکی را ضد بود تنها، یا هر دو را بود، و لیکن به آسانی مختلف بود. و اگر نبود ولیکن یکی را تنها متوسط بود، و یا هر دو را متوسط بود ولیکن به آسانی مختلف بود، یا در یکی متوسط یکی بود و در دیگر چیزهای بسیار، بر آن جمله که در صدر کتاب بعضی از آن یاد کرده ایم. و همچنین در مقابلات بسلب و ایجاب و عدم و ملکه ، چنانکه اگر بینا نیست یاکور است ، به اشتراک بر دو معنی اطلاق کنند، لامحاله طرف ایجاب و ملکه نیز مشترک بود. و وقوع متقابلات در اجناس و موضوعات مختلف همین حکم دارد. و اختلاف افعال و آثار که از هر یکی صادر شود، چنانکه صافی در آواز و لون که بحسب اعتبار ضد و متوسط مختلف نیست. اما تأثیر یکی در سمع بود و دیگر در بصر. و اختلاف مقایست ، چنانکه تیزی شمشیر و آواز و طعم ، که هر یکی قابل شدت و ضعف اند. اما شمشیر بقیاس با شمشیری دیگر نه بقیاس با آوازی یا طعمی دیگر، هم دلیل اشتراک بود. و همچنین اعتبار اشتقاقات و تصاریف ، چه اشتراک اسم موضوع اقتضای اشتراک اسامی از او کنند. مانند لون و متلون که هر یکی بحسب بصر و سمع باشند. و بر جمله باید که استعمال این قوانین و امثال این ملکه باشد. و معرفت تشابه هم به این طریق معلوم شود. و اما در تشکیک یک لفظ چیزهای متباین را بحد و ماهیت متناول بود، همچنانکه در اشتراک گفته ایم ، اما نه بحسب اشتراک لفظی صرف باشد، بل بحسب اشتراک معنوی بود، و به این قید مخالف اشتراک باشد و تناول او بعضی را اولی و اول بود، و بعضی راغیر اولی و اول ، و به این قید مخالف تواطی بود. و آن مانند تناول حال زوایای مثلث باشد مثلث را و متساوی الاضلاع را، چه اول را بالذات بود و ثانی را بالعرض از جهت آنکه این حکم متساوی الاضلاع را بسبب مثلث متناول شود. و اگر مضلعی دیگر متساوی الاضلاع باشد، این حکم او را متناول نبود. و قید چیزها به متباین الحد والماهیة بسوی آن کردیم که متناول اسم چیزهای مختلف را به عموم و خصوص مانند مثلث مطلق ، و مثلث متساوی الاضلاع. و اگر چه عام را اول بود و خاص را ثانی ولیکن ازاین قبیل نبود؛ چه آن اختلاف ذهنی است. و در وجود مثلث نبود الا متساوی الاضلاع. یا نوعی مخالف او به ماهیت و تناول وجود جوهر و عرض را که بماهیت متباین اند و یکی را اول است و دیگری را ثانی به تشکیک است از جهت حصول قید مذکور. و تناول منسوب به غایت چیزهائی را که منسوب باشند بغایتی مختلف النسبة، مانند صحی امورمعیّن را با تناول لفظی که معانی او بغایات بسیار منسوب باشد هم بر وجه اختلاف آن معانی را مانند علم به متقابلات که نسبتهای او اصناف متقابلات مختلف است. و همچنین تناول علم علمی را که منسوب بمبداء بود، و علمی را که منسوب بغایت بود و تناول مشتهی آن را که بحسب مبداء بود چون مداوات و آن را که بحسب غایت بود چون صحت ، و آن را که بالذّات بود چون حلاوت ، و آن را که بالعرض بود چون خمر که مُشتهی از آن روی بود که مسکر بود، از این قبیل باشد. و اکثر این صنف در امور مضاف و منسوب باشد، مانند علم که مضاف بود بچیزی و شهوت که چیزی را بود و تملک که ملکی را بود.
ادات سوّم - قدرت بر تمیز میان متشابهات بفصول و غیر فصول باشد و این ملکه بطلب فرق حاصل شود میان چیزهائی که نیک متشابه باشند بیکدیگر خاصه در اعتبار اختلاف احکام یک چیز مانند وحدت که احکام مختلف دارد به اعتبارات مختلف. و همچنین بطلب مباینت میان چیزهائی که اجناس آن متشابه بود مانند فرق میان احکام حس و احکام علم.
ادات چهارم - قدرت بر بیان تشابه مختلفات بذاتیات و غیر ذاتیات باشد بر عکس ادات گذشته. و این ملکه بطلب وجه مشابهت حاصل شود در چیزهائی که نیک دور باشد از یکدیگر و تحصیل ما به الاشتراک ، و اگر چه معنی سلبی بود. مانند اشتراک جوهر و کم در آنکه هر دو را ضد نبود. و باشد که وجه مشابهت نسبتی عارض باشد، و حدود نسبت یا متصل تواند بود یا منفصل. متصل چنان بود که یک چیز در هر دو طرف منسوب یا منسوب الیه یا در یکی منسوب و در دیگر منسوب الیه بود. چنانکه گویند: نسبت ممکن با وجود همان است که با عدم ونسبت دیدن با نفس همان است که نسبت شنیدن با او ، ونسبت نقطه با خط همان است که نسبت خط با سطح. و منفصل چنانکه نسبت حس با محسوس همان است که نسبت علم بامعلوم. و همچنین طلب وجوه مشابهت در چیزهای مختلف متجانس بعد از اشتراک در جنسیت ، مانند انسان و فرس ، نافع باشد در این باب. و منفعت ادات اول در استنباط مواضع و استعمال آن ظاهر است. و منفعت ادات دوم در تحرز از مغالطات و مشاغبات و استعمال آن با معاندات بوقت ضرورت ، چنانکه بعد از این بیان کنیم نه اندک باشد. و این دو ادات چون ملکه باشند بسیار منازعات ناوارد و لجاج بیفایده کفایت کنند، مثلاً: چنانکه متکلمان سنی و عدلی در اثبات و نفی رؤیت اله ، و قدم و حدوث کلام او متخالفند و بحقیقت وضع هر دو متقابل نیست ، چه یکی به رؤیت ادراک بصری میخواهد، مانند آنچه در مرئیات مقابل احساس میکند، و آن را نفی میکند. و دیگری معنیی میخواهد که از آن عبارت نمیتواند کرد، و آن را اثبات میکند. و یکی بکلام ، مسموعی مؤلف از حروف میخواهد و آن را محدث میگوید. و دیگری معنیی میخواهد که از تصور و تعریف آن عاجز است ، و آن را قدیم میگوید. و اسم رؤیت و کلام هر دو به اشتراک است پس تحقیق عدم تقابل میان هر دو مطلوب بحسب ادات اول ، یا بیان اشتراک اسم بحسب ادات دوم هر دو طایفه را از منازعت خلاص دهد. و منفعت دو ادات باقی در اقتناص حدود و رسوم که اوصاف مشترک و ممیز طلبند ظاهر است. و نیز بطلب مابه الامتیاز تخصیص خاص بحکمی که عام را در آن مدخلی شمرند، و به طلب مابه الاشتراک و الحاق بعضی قضایا ببعضی در شهرت ، یا در حکمی دیگر بسبب مناسبت بعد از تعلیل حکم به امر مشترک چنانکه در تمثیل گفته ایم ، صورت بندد. و در این مقام جدلی متنازع را به ایراد فرق مطالبت تواند کرد، تا اگر عاجز شود حکمش مسلم باید داشت. و این مقابله در جدل عدل باشد هر چند بحسب تحقیق عجز از ایراد فرق ، بل عدم فرق مقتضی الحاق چیزی بشبیه نبود، چنانکه گفته ایم. این است بیان ادوات جدل و منفعت کلی در ارتیاض به این ادوات ، و تمرن ذهن بر آن حصول ملکه جدلی باشد، چه انتفاع جدلی بی حصول ملکه صورت نبندد. (از اساس الاقتباس ، فن اول جدل ص 444 تا 466) :
از قبل خشک و ریش با همگان
روز و شب اندر خصومت و جدلی.
ناصرخسرو.
ناصبی ای حجت ار چه با جدلست
پای ندارد بپیش تو جدلی.
ناصرخسرو.
فلسفه در سخن میامیزید
وانگهی نام آن جدل منهید.
خاقانی.
فلسفه در جدل کند پنهان
وآنگهی فقه برنهد نامش.
خاقانی.
دی جدل با معطِلی کردم
که ز توحید هیچ ساز نداشت.
خاقانی.
این جدل نیست با نوآمدگان
که ز دیوان من خورند ادرار.
خاقانی.
بر بحث از علوم نظر و جدل مواظب. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 398).

معنی جدل به فارسی

جدل
نزاع، خصومت، شدت خصومت ومهارت در آن ستیزه
۱-( اسم ) داوری خصومت نزاع ستیزه . ۲- جنگ پیکار. ۳- یکی از صناعات خمس و عبارتست از قیاسی که مقدمات آن از قضایای مشهور تشکیل یافته است .یا فن ( یاعلم ) جدل . علمی است که بوسیل. آن اصول و شرایط و کیفیات مناظره شناخته میشود. آنرا هم از فروع علم منطق میشمرند و هم از فروع علم احکام دین و در هر مورد موضوع و روش آن فروق میکند طوبیقا.
جمع جدیل ریسمان تافته شده از چرم یا مو در گردن شتر یا ناقه . یا قدرت بر خصومت .
خصومت و دشمنی بپا شدن
( مصدر ) خصومت داشتن دعوی داشتن مناقبه داشتن .
( مصدر ) ادعا داشتن دعوی برتری داشتن .
( مصدر ) ۱- جنگ کردن منازعه کردن . ۲- مباحثه کردن .

معنی جدل در فرهنگ معین

جدل
(جَ دَ) [ ع . ] (اِمص .) ۱ - ستیزه ، کشمکش . ۲ - بحث و گفتگو.
( ~. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل .) ۱ - جنگ کردن . ۲ - بحث و گفتگو کردن .

معنی جدل در فرهنگ فارسی عمید

جدل
۱. نزاع، جنگ، ستیزه.
۲. کشمکش، جروبحث، بگومگو.

جدل در دانشنامه اسلامی

جدل
جدل، اصطلاحی در فسلفه، منطق، کلام و یکی از صناعات خمس در منطق است.
الف) جدل در لغت به معنای ستیزه جویی، سختگیری در خصومت و قدرت داشتن بر آن، شدت یافتن دشمنی، مقابله حجت با حجت، نزاع، مناقشه و مناظره است.
ب) جدل در لغت به معنای محکم بافتن ریسمان یا مو، کسی را به زمین زدن و محکم و قوی شدن دانه است. حسین بن محمد راغب اصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، ص ۸۹، چاپ محمد سید کیلانی، تهران ۱۳۳۲ ش. به نظر ابن فارِس معنای اصلی جدل، استواری یک چیز است و معانی دیگر به آن باز می گردد.

جدل در فلسفه و منطق
آنچه در منطق و فلسفه اسلامی از جدل مراد شده، در واقع از محتوای کتاب توپیکا (معرّب آن : طوبیقا) اثر ارسطو، نشئت گرفته و بسط یافته است. قبل از ارسطو، اصطلاح دیالکتیک (برگرفته از عبارت یونانی dialectike techne، به معنای فن مباحثه و جدل) نزد فیلسوفان یونان متداول بود.

← نظر ارسطو در باب مبدع دیالکتیک
← تاریخچه جدل در اسلام
...
جدل
به معنی دشمنی کردن و منازعه است. علامه طباطبائی در مورد معنای آن می گوید: الجدل الکلام علی سبیل المنازعة والمشاجره؛ جدل سخن گفتن به روش منازعه و مشاجره است. جدال و مجادله نیز به همین معناست.
در زبان اهل منطق در زبان اهل منطق دلیلی را که یقین آور باشد، برهان گویند و هرگاه دلیل در مقابل خصمی باشد و مراد ساکت کردن او، آن را جدل خوانند نه برهان. چون شاید به دلیلی ساکت شود که گوینده آن را صحیح نداند مانند احتجاج بر یهودی به تورات.
«و من الناس من یجادل فی الله بغیر علم ولا هدی ولا کتاب منیر»؛ از آیات مکرره است که در قرآن بیش از یک بار آمده (سوره حج/آیه8 و در سوره لقمان/آیه20) و مانند آن بسیار است نه برخلاف فصاحت است و نه برخلاف مصلحت چون گوینده کلامی را مناسب مقامی بیند آن کلام را در آن مقام آورد و چون دیگر مناسب یافت باز در آنجا تکرار می کند در کتاب شاهنامه نیز مانند این دیده ایم.
باری منکران خدا و قیامت بر دعوی خویش حجت ندارند و همه باصالة عدم تمسک می کنند و حجت آن است که از آن یقین حاصل آید و از نیافتن چیزی یقین به نبودن آن حاصل نمی شود چنانکه گفته اند: عدم الوجدان لایدل علی عدم الوجود.
باری مجادل باید در مقام مقتضی علم بعلم سخن گوید یعنی دلیل عقلی آورد مثلاً در توحید و نبوت و در مقام دیگر به کتاب و نقل تمسک جوید.
مثلاً در این که ملائکه دختران خدایند و بتان شفاعت می کنند اگر کسی مدعی آن باشد باید کتابی آورد که خدای تعالی به پیغمبران خود خبر داد ملائکه چیستند و چگونه اند. علم در آیه کریمه اشاره بدلیل عقلی است و کتاب منیر به دلیل نقلی در جای مناسب. و با این حال باید روشن بین و خردمند باشد و در هر مقام بدانچه مناسب است راه برد و هدی اشاره به آن است یعنی علم تنها کافی نیست.
مجادله در دین حرام نیست یعنی دلیل آوردن بر مخالف و رد دلیل مخالف کردن و بر آنان حجت آوردن و مجاب کردن بلکه واجب است پس تمرین و آمادگی برای مجادله نیز حرام نیست به این که علم کلام بخوانند و طریق مجادله را بیاموزند و مذاهب مخالفان را یاد گیرند تا بر آنها حجت آورند و به سخن کم همتان عنایت نباید کرد که مطلقاً علم کلام را حرام شمردند و حجت آوردن را مخالف شرع و طریقه سلف دانستند، خداوند و پیغمبران او خود حجت آوردند و ما را بدان ترغیب کردند.
اما باید طریقه که خداوند احسن نامیده است، بکار برد و تشخیص حسن را به اختیار و عقل خود ما واگذاشت و چون عقل و تجربه را بکار بندیم جدال نیکو را تشخیص می دهیم از جمله آنکه مجادل خود کندذهن و کودن نباشد چون همه مردم در یک رتبه نیستند «کل میسر لما خلق له» گروهی نیروی حافظه قوی دارند و فکر دقیق ندارند آنان برای مجادله آفریده نشده اند گروهی باریک اندیشه و خردمندند و جهات کلام را نیک می یابند و لازم و ملزوم هر چیز را ادراک می کنند آنها باید خویش را آماده مجادله سازند تا از ترکیب حجت بوجهی که خصم را قانع کند فرو نمانند.
جدل
تکرار در قرآن: ۲۹(بار)
جدال. منازعه، مخاصه. در حج، جماع و فسوق و منازعه نیست در نزد شیعه مراد از رفث، مقاربت و از فسوق دروغ و از جدال قسم خوردن است (مجمع). طبرسی در ذیل آیه 32 هود فرموده: جدال و مجادله به معنی مقابله با خصم است که او را از رأی خود منصرف کند و آن از جدل به معنی تابیدن شدید است و مطلوب از جدال آنست که طرف از رأی خود بر گردد. به هر حال، این کلمه در مجادله حق و مجادله باطل و در مجادله به معنی دفاع در قرآن کریم به کار رفته است و همه در اصل معنی یکی است و فرق با مصادیق است از کسانی که به خود خیانت می‏کنند دفاع مکن از آنها در پیش خدا روز قیامت کدام کس دفاع می‏کند؟ . جدل: بر وزن فرس به معنی شدت خصومت است صحاح آن را اسم مصدر گفته است نا گفته نماند اکثر استعمال این صیغه در قرآن در منازعه و مخاصمه ناحق است .
جدل احسن یکی از اصطلاحات به کار رفته در علم منطق بوده و به معنای جدل تشکیل شده از مشهورات عمومی یا آرای محموده است.
جدل بر دو قسم است: احسن و غیر احسن. «جدل احسن» آن است که مقدمات آن از مشهورات عمومی (آرای محموده) تشکیل شود. «آرای محموده»، عقاید مشهوری است که از لحاظ مصلحت عموم، پسندیده و نیکوست. برخی دیگر از منطقیان در تعریف جدل احسن آورده اند: «جدل احسن آن است که برای الزام مردم فاسد العقیده و منکر حقیقت باشد و جدل غیر احسن یا مذموم آن است که برای پا برجا نمودن باطل و پامال کردن حقیقتی به عمل آید».
نکته
گفته شده است که مراد از آیه شریفه «جادلهم بالتی هی احسن؛ با حکمت و اندرز نیکو، به راه پروردگارت دعوت نما! و با آنها به روشی که نیکوتر است، استدلال و مناظره کن!...» نیز همین قسم است؛ ولی ظاهر برخی از روایات اهل بیت (علیهم السّلام) آن است که مراد از جدال در آیه یاد شده، جدل اصطلاحی نیست و منظور از جدال احسن در اصطلاح قرآن، برهان یا جدل احسن و یا هر قیاسی است که باعث تقویت استدلالی و علمی مسلمانان باشد.
مستندات مقاله
در تنظیم این مقاله از منابع ذیل استفاده شده است: • گرامی، محمدعلی، منطق مقارن.• سبزواری، ملاهادی، شرح المنظومة.    
...
ادوات جدل یکی از اصطلاحات به کار رفته در علم منطق بوده و به معنای مقدمات و سرمایه علمی شخص جدلی است.
جدل، ابزارها و وسایلی دارد که اگر جدلی آنها را دارا شود، شانس و امکان پیروزی او در میدان مجادله و مناظره تقویت می شود.
ابزار جدل
ابزارها و ادوات جدل، چهار چیز است: ۱. آنکه شخص در ذهن خود، انواع و اصناف مشهورات را از هر بابی و از هر ماده ای با همه تفاوت ها و اختلاف هایی که دارد، حاضر کند و آنها را در قوّه ذاکره خویش نگاه دارد و برای مجادله آماده باشد.۲. توانایی تشخیص الفاظ مشترک، منقول، مشکّک، متواطی، مباین، مترادف و… از یکدیگر و قدرت بر تفصیل وجه اشتراک یا نقل یا تشکیک یا تواطی و … تا هرگاه ابهام یا شبهه ای رخ دهد بتواند آن را برطرف کند.۳. قدرت شناسایی بین متشابهات، از طریق فصول ممیّزه و عوارض و لوازم اختصاصی. این امر با کوشش در شناخت وجه جدایی بین اشیای متشابه، مخصوصاً تمییز احکام شیء واحد و نیز تشخیص جدایی بین اشیای متشابه و متجانس به دست می آید.۴. قدرت بر شناسایی شباهت های موجود بین چیزهای گوناگون و متباین برعکس ادات سوم، خواه تشابه ذاتی باشد، خواه عرضی. این ملکه از راه فهم وجوه تشابه بین امور متفاوت حاصل می شود.
تحصیل مواضع جدل یکی از اصطلاحات به کار رفته در علم منطق بوده و به معنای آماده سازی قواعد کلی مفید در استنباط مشهوراتِ نافع در جدل است.
کلمه مواضع در لغت، جمع موضع و اسم مکان است، به معنای جایگاه و محل استقرار هر چیزی. مواضع در اصطلاح صناعت جدل، عبارت است از: یک حکم کلی که احکام کلی بسیاری از آن منشعب می شود و این احکام کلی، نسبت به این حکم به مثابه احکام جزئی است؛ در عین حال هر یک از این احکام، خود یک قضیه مشهور شمرده می شود که می تواند مقدمه یک قیاس جدلی قرار گیرد. فایده مواضع جدل این است که جدلی می تواند آنها را در قالب اصول و قواعد عمومی نزد خود نگه دارد تا مشهورات مفید را از آن استخراج کند و هنگام حاجت، آن را در اثبات و ابطال به کار ببرد، زیرا گردآوری مواضع -نظر به اینکه اینها قواعد عمومی است- آسان تر از گردآوری جزئیات -یعنی مشهورات منشعب از آن- است. تحصیل مواضع جدل به معنای این است که جدل کننده باید قبل از مخاصمه و مجادله، مواضعی را آماده سازدکه به او در استنباط مشهوراتِ نافع در جدل کمک می کند؛ یعنی آنها را به دست آورد و در ذهن آماده داشته باشد. برای سهولت تحصیل مواضع جدل، آنها را به هفت قسم تقسیم کرده اند.
مستندات مقاله
در تنظیم این مقاله از منابع ذیل استفاده شده است: • مجتهد خراسانی (شهابی)، محمود، رهبر خرد.• مظفر، محمدرضا، المنطق.    
 ۱. ↑ علامه حلی، حسن بن یوسف، الجوهر النضید، ص۲۴۴.    
...
صورت جدل، به معنای نوعِ استدلال به کار رفته در صناعت جدل به حسب صورت است.
جدل مانند سایر صناعات خمس دارای ماده و صورتی است. صورت جدل می تواند به یکی از اشکالِ قیاس، استقرا و یا تمثیل باشد. علامه حلی می گوید که از لحاظ صورت، شخص جدلی، استدلالی به کار می برد که بر حسب شهرت منتج باشد (گرچه ممکن است به حسب واقع عقیم باشد؛ مثل استدلالی که در شکل دوم از دو مقدمه موجبه تشکیل می شود) و تفاوت ندارد که این استدلال به صورت قیاس باشد یا به صورت استقرا. البته از میان این دو (قیاس و استقرا)، قدرتِ الزام آوریِ قیاس بیشتر است، زیرا به عقل نزدیک تر است و طرف مقابل را به قبول، بهتر وادار می کند، ولی در مقابل، قدرت اقناع استقرا از قیاس بیشتر است، زیرا به حس نزدیک تر است که همه مردم از آن استفاده می کنند. بنابراین جدل از لحاظ ماده و صورت، اعم از برهان است؛ از لحاظ صورت اعم است، زیرا برهان فقط از قیاسات منتج در یکی از اشکال قیاس تشکیل می شود، ولی جدل، هم از قیاسات پیش گفته و هم از استقرا و قیاسات عقیم تشکیل می شود. برخی دیگر گفته اند: «مقصود از جدل، تحصیل یقین نیست، بلکه الزام است؛ به این سبب ممکن است جدل به صورت استقرا یا تمثیل باشد، چنان که ملاصدرا گفته است: تمثیل را اهل جدل به کار می برند».
مستندات مقاله
در تنظیم این مقاله از منابع ذیل استفاده شده است: • حلی، حسن بن یوسف، الجوهر النضید.    
 ۱. ↑ علامه حلی، حسن بن یوسف، الجوهر النضید، ص۲۳۶.    
...
جَدَل یا مُجادِلِه، استدلالی است که از قضیه های مشهور یا مورد قبول مخاطب تشکیل می شود، و برای قانع سازی طرف مقابل به کار می رود. صورت سادهٔ جدل این است که یکی دیگری را با پرسش های پی درپی و متعدد روبه رو می کند؛ به طوری که سرانجام او به تناقض گویی بیافتد و محکوم شود. در این مبارزه کسی که بتواند از پذیرفته های طرف مقابل بهره گیرد و او را به بن بست بکشاند، پیروز می شود.خطابه یا خطبه یا وعظ، سخنی است برای تحریک مردم به انجام یا ترک عملی از طریق تحریک عواطف و اقناع آن ها. در واقع در خطابه پیش از آن که اندیشه و فکر افراد مورد خطاب باشد، احساسات و عواطف آن ها را مخاطب قرار می دهند. آیین سخنوری را خطابت می گویند.
«منطق صوری» و بخشی که از خود مواد و محتوای معلومات بحث می کند، «منطق مادی» یا «صناعات خمس» نامیده می شود.
اقسام استدلال و قیاس
در منطق مادی یا صناعات خمس، استدلال و حجت را به لحاظ مواد و محتوای مقدمات که آیا یقینی اند یا مشهور یا مسلم و یا مخیل و غیره به اقسامی تقسیم می کنند؛ زیرا هریک از این مقدمات نتیجه ای خاص را به بار می آورند و به لحاظ نتیجه ای که می دهند، استدلال و قیاس را به «برهانی»، «جدلی»، «خطابی» و «شعری» تقسیم می کنند.
قیاس جدلی
قیاس «جدلی»، قیاسی است که از ظنیات تشکیل شده باشد و مقدمات آن شامل مشهورات، مسلمات و مقبولات می شود. بنابراین «مقبولات» در صناعت جدل به کار می رود.
خطابه
...
محمولات جدل، یکی از اصناف محمولات مورد استفاده در مقدمات استدلال جدلی است.
موضوع جدل یک امر کلی است، لذا آن چه بر او حمل می شود، هم کلی است. این محمولات یا از اجناس اند یا از فصول، یا از خواص و یا اعراض؛ زیرا محمولات مقدمات جدل یا مساوی موضوعات خود هستند یا غیر مساوی؛ اگر مساوی باشند یا دالّ بر ماهیت هستند یا نه. قسم اول را «حدّ» و قسم دوم را «خواص» گویند. خواص یا مفرداند و یا مرکب؛ مفرد، خاصه امرِ مفرد و مرکب، خاصه امرِ مرکب است و همه آنها را «رسم» گویند؛ زیرا رسم مرکب از خواص است. اما اگر محمولات مساوی موضوعات نباشند یا در جواب «ما هو» واقع می شوند یا واقع نمی شوند. اگر در جواب «ما هو» ذکر شوند، جنس و فصل هستند، و در این فن فرقی بین آن دو نیست. اما اگر در جواب «ما هو» واقع نشود اعراض اند. لذا محمولات به این اعتبار چهار قسم اند: حدّ، خاصه، جنس، عَرَض. و اما نوع، نمی تواند محمول در مقدمات جدلی واقع گردد زیرا نوع، یا محمول برای شخص واقع می شود یا محمول برای صنف. قسم اول (موضوع شخصی) در جدل راه ندارد زیرا مباحث جدل، کلّی هستند، و حمل نوع بر صنف (اگر موضوع، صنف باشد) به منزله حمل لوازم است زیرا نوع، نوعِ برای جنس است نه برای صنف.
تعریفات انواع محمولات جدل
با توجه به توضیحات فوق، در تعریف محمولات جدل چنین می توان گفت: ۱. محمولات حدّی جدل: محمولات مساوی موضوعات خود و دالّ بر ماهیت. ۲. محمولات خاصه جدل: محمولات مساوی موضوعات خود و غیر دالّ بر ماهیت. محمولات خاصه دو قسم است: مفرد و مؤلَّف (مرکب). ۳. محمولات جنسی جدل: محمولات غیر مساوی موضوعات، و واقع در جواب «ما هو»، که عبارتند از: جنس و فصل. و چون در صناعت جدل تفاوت جنس و فصل تاثیرگذار نیست محمولات جنسی و محمولات فصلی جدل از همدیگر تفکیک نمی شود.۴. محمولات عرضی جدل: محمولات مساوی موضوعات، و واقع در جواب «ما هو»، که اَعراض هستند.
شرایط محمولات جدل
محقق طوسی می گوید: اهل ظاهر از منطقیان گفته اند: در اثبات عَرَض، اثبات وجود آن (به حسب شهرت) کافی است. در اثبات خاصه، علاوه بر اثبات وجود، اثبات مساوات (به حسب مصادیق) با موضوع لازم است و در اثبات جنس، علاوه بر اثبات وجود، وقوع در جواب «ما هو» شرط است. و در اثبات حدّ، علاوه بر سه شرط مزبور (اثبات وجود و مساوات و وقوع در جواب «ما هو»)، حدّ باید به حسب دلالت بتواند در مقام اسم قرار گیرد. محقق طوسی در ادامه می گوید: قول حق این است که هر شرطی که اختصاص به یکی از اینها دارد، از موارد دیگر سلب شود مثلاً نسبت به عَرَض، شرط معتبر در خاصه (مساوات) و شرط جنس (عدم وقوع در جواب «ما هو») در عَرَض منتفی باشد. و نسبت به خاصه، شرط معتبر در جنس منتفی باشد و نسبت به جنس، شرط معتبر در خاصه مفقود باشد. و اما حدّ، به حسب شهرت، مطلق ممیّز ماهیت از غیر خود را شامل می شود خواه مشتمل بر ذاتیات ماهیت باشد یا عَرَضیات، و چون منحصر در ذاتیات نیست، گاهی نیاز به اثبات آن برای موضوع داریم چون گاهی در ثبوت عَرَضیات برای موضوع تردید حاصل می شود به خلاف ذاتیات. و هر چه شرایط اثبات کمتر باشد اثبات آن آسان تر، و ابطال آن سخت تر است و بر عکس.
مستندات مقاله
...

جدل در دانشنامه ویکی پدیا

جدل
جَدَل یا مُجادِلِه (به انگلیسی: Polemic) استدلالی است که از قضیه های مشهور یا مورد قبول مخاطب تشکیل می شود، و برای قانع سازی طرف مقابل به کار می رود؛ هنر مجادله عبارتست از هنر مباحثه به گونه ای که شخص فارغ از درستی یا نادرستی موضعش، از آن عقب نشینی نکند.
صورت سادهٔ جدل این است که یکی دیگری را با پرسش های پی درپی و متعدد روبه رو می کند به طوری که سرانجام او به تناقض گویی بیفتد و محکوم شود. در این مبارزه کسی که بتواند از پذیرفته های طرف مقابل بهره گیرد و او را به بن بست بکشاند، پیروز می شود.
مادهٔ جدل بایستی از مسلمات و مشهورات باشد؛ شخصی که اعتراض خود را به صورت سؤال مطرح می کند، باید از مسلمات استفاده کند زیرا شخص دوم آن ها را پذیرفته و با فرض صدق آن ها به سؤالات طرف مقابل پاسخ می دهد. کسی که از عقیدهٔ خود دفاع می کند، باید از مشهورات بهره ببرد. مقصود از جدل، به دست آمدن یقین نیست، بلکه قانع سازی طرف مقابل است. جدل می تواند در دفاع از باورها و تمرین ذهن برای تسلط بر جوابگویی و سخن وری استفاده شود. در جدل ممکن است از استقراء هم استمداد کرد. چه به قول خواجه طوسی اگرچه قیاس به عقل نزدیک تر است و التزام آن تمام تر، اما استقراء به حس نزدیک تر است و در اقناع مفیدتر، و به سبب استشهاد به امثله جمهور مقبول تر.


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

جدل در دانشنامه آزاد پارسی

جَدَل
(در لغت به معنای ستیزه و نزاع و دشمنی) در منطق و فلسفه و کلام گفت وگو و محاوره و مباحثه. می توان، از منظر منطق و فلسفه، جدل را از دو دیدگاه مورد بحث قرار داد: ۱. از دیدگاه ذاتی، یعنی نگرش بر جدل به مثابۀ یک فن (صناعت)، و نیز به مثابۀ یک دانش. الف. جدل به مثابۀ یک فن (صناعت)، که در این معنی از صناعات خمس به شمار می آید و آن قیاسی است که از مشهورات (قضایای اخلاقی پذیرفته شده نزد همگان) و مسلمات، یعنی مسلمات خصم (قضایای پذیرفته شده نزد خصم عقیدتی یا طرف بحث) تشکیل می شود. جدل، به صورت گفت وگو و بحث بین دو تن، در باب یک موضوع عقیدتی، سیاسی و همانند آن ها انجام می گیرد. دو طرفِ جدل را جدلی یا مُجادِل می نامند. هریک از دو طرف، دربرابر دیگری خصم (خصم عقیدتی) نام می گیرد. در جریان بحث یکی از دو طرف بحث طرحِ پرسش می کند و طرف دیگر به پرسش ها پاسخ می گوید. پرسشگر در کار تخریب وضع، یعنی ردّ موضوع، و پاسخ دهنده در کار حفظ وضع، یعنی اثبات موضوع، است. فی المثل در جریان جدل بین یک مسلمان و یک هندو اگر هندو پرسشگر باشد، به آیات قرآن و روایات (مسلّمات مسلمان) استناد می کند و اگر مسلمان، پرسشگر باشد، به نصوص دینی هندوان (مسلّمات هندو) استناد می جوید و بدین ترتیب هریک با تکیه کردن بر مسلمات خصم در کار حفظ و تخریب وضع می کوشد و در هر حال پرسشگر در تلاش است پاسخ دهنده را شکست دهد و او را به خاموشی وادارد، یعنی اِسکات خصم یا افحام (الزام) خصم را تحقق بخشد و به دنبال آن پرده از چهرۀ حقیقت، حقیقتی که دست کم خود بدان باور دارد، برگیرد. بدین ترتیب در جدل دو هدف دنبال می شود: هدف عمومی، یعنی اسکات خصم، و هدف خصوصی، یعنی جست وجوی حقیقت. شاید بتوان جدل را به دو قسم اَحْسَن (فراهم آمده از مشهورات) و غیراحسن (فراهم آمده از مسلّمات) تقسیم کرد و جدل اَحسن را، چنان که اهل کلام و تفسیر تصریح کرده اند، جدل همراه با مهربانی و ملایمت، و جدل غیراحسن را جدل همراه با درشتی و نامهربانی به شمار آورد و هدف جدل احسن را جست وجوی حقیقت، و هدف جدل غیراَحسن را اسکات خصم دانست؛ ب. جدل به مثابۀ دانش، که از آن به علم الجدل، علم خلاف، علم مناظره و علم نظر تعبیر می شود، علمی است که ما را از اصول و چگونگی بحث مناظره آگاه می کند و نحوۀ کاربرد قیاس های جدلی را به ما می آموزد؛ ۲. از دیدگاه ابزاری، که متکلم جدل را به مثابۀ ابزار یا روشی در برابر مخالفان عقیدتی خود به کار می گیرد تا اولاً، بر آن ها ظفر یابد و اسکات خصم را تحققّ بخشد، ثانیاً، پرده از چهرۀ حقیقت برگیرد. می توان از منظر دیگری جدل را به نظری و عملی تقسیم کرد و مباحث نظری و علمی جدل را به مثابۀ یکی از صناعات خمس و نیز به مثابۀ یک دانش به شمار آورد (دیدگاه ذاتی) و جدل به مثابۀ ابزار یا روش که در عمل به کار گرفته می شود، را جنبه عملی جدل محسوب دانست (دیدگاه ابزاری).

ارتباط محتوایی با جدل

جدل در جدول کلمات

جدل
خصومت ، کشمکش

جدل را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی جدل

احسان ٠٥:١٥ - ١٣٩٥/٠٧/٠٥
این واژه عربی است و پارسی آن اینهاست:
فَرکَب (اوستایی: فْرَکَوَ)
نیوائیت (اوستایی: نیوائیتی)
|

نازنین ٠٣:١٠ - ١٣٩٥/٠٩/١١
حق یا ادعای کسی در باره ی چیزی را به بحث گذاشتن و دیگران را در باره ی آن به شک انداختن.
|

علی کارجو ٢١:٠٦ - ١٣٩٦/٠٩/٠٢
ستیز
|

Usephi ٠١:٢٠ - ١٣٩٨/٠٣/٢٧
کشمکش
|

پیشنهاد شما درباره معنی جدل



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

منصور رخشانی > بازیگر رزمی کار فیلم معبدشائولین
منصور رخشانی > امیدوار کردن
منصور رخشانی > دیوی در شاهنامه که با رستم جنگید
منصور رخشانی > نیم تنه آستین
ah.banaei@hotmail > faster parent
مریم عبادتیان > Queens peace
وانیا > لغزید
محدثه فرومدی > dendritic

نگارش واژه نو   |   پیشنهادهای امروز

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• جدل در جدول   • جدل در اسلام   • معنی جدل در جدول   • جدل در فلسفه   • جدل در قرآن   • صناعات خمس   • جدل در منطق   • جدل درجدول   • مفهوم جدل   • تعریف جدل   • معرفی جدل   • جدل چیست   • جدل یعنی چی   • جدل یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی جدل
کلمه : جدل
اشتباه تایپی : [ng
آوا : jadal
نقش : اسم
عکس جدل : در گوگل


آیا معنی جدل مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 97% )