انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 956 100 1

حبیب

/habib/

مترادف حبیب: خلیل، دوستدار، دوست، رفیق، محب، محبوب، معشوق، یار ، ولیّ

متضاد حبیب: دلازار، رقیب، عدو، دشمن

برابر پارسی: دوست، دوست داشتنی، یار

معنی اسم حبیب

اسم: حبیب
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: habib) (عربی) دوست، یار، معشوق - دوست، یار، معشوق

معنی حبیب در لغت نامه دهخدا

حبیب. [ ح َ ] (ع ص ، اِ) دوست. (ترجمان جرجانی ). محبوب. محب. دوستدار. دوستگان. مقابل بغیض. ج ، احباب ، احباء،احبه : الکاسب حبیب اﷲ؛ کاسب حبیب خداست :
در خمار می دوشینم ای نیک حبیب
خون انگور دو سالیم بفرموده طبیب.
منوچهری.
غم نیست زخم خورده ٔ راه خدای را
دردی چه خوش بود که حبیبش کند دوا.
سعدی.
بسودای خامان ز جان منفعل
بذکر حبیب از جهان مشتعل.
سعدی.
بخور هرچه آید ز دست حبیب
نه بیمار داناتر است از طبیب.
سعدی.
دلم نماند ز بس چون حبیب هرساعت
که در دودیده یاقوت بار برگردد.
سعدی.
خوشا و خرما وقت حبیبان
ببوی صبح و بانگ عندلیبان
سعدی.
سرای دشمنان آن به که بینند
حبیبان روی بر روی حبیبان.
سعدی.
حبیب آنجا که دستی برفشاند
محب ار سر بیفشاندبخیل است.
سعدی.
چو با حبیب نشینی و باده پیمائی
بیاد آر محبان بادپیما را.
حافظ.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) و حبیب اﷲ،لقبی از القاب رسول اکرم صلوات اﷲ علیه :
ملوک شرق و سلاطین چین بدو نازند
چو از خلیل و حبیب اهل شام و اهل حجاز.
سوزنی.
و رجوع به تذکرة الاولیاء ج 2 ص 300 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) صاحب قاموس آرد: نام سی وپنج تن از صحابه و جماعتی از محدثان است.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) شخصی خوش صحبت است ، و اشعار بسیار دارد، و خط را نیکو مینویسد، و شعر نیز نیکو میگوید وبا این فضیلت در کاشی کاری نظیر ندارد، حالی در روم به این کار مشغول است ، علوفه ٔ سلطانی جهت این کار میخورد، و بازار فضیلت در روم چنان کساد است که مولانا حبیب با انواع فضایل هرچند جهد کرد که او را به جهتی از جهات فضایل علوفه تعیین کنند، نکردند، آخر بضرورت اظهار کاشی کاری که میدانست کرد، و چون احتیاج به صنعت او داشتند از این جهت او را هشت اقچه ٔ عثمانی مقرر کردند. رجوع به ترجمه ٔ مجالس النفائس ص 381 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) محدث است. سفیان از او روایت کند و او از سعیدبن جبیر. رجوع به تاریخ بیهق ص 205 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) مولای اسیدبن أخنس. ابن ابی حاتم گوید: از پدرش روایت دارد. و من او را نشناسم. (لسان المیزان ج 2 ص 174).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) حبیب اﷲ. از شاگردان محمدرضا سهیلی بود. در عنفوان جوانی جاده ٔ عدم پیمود:
ببرد دل ز کفم دوش مجلس آرائی
سهی قدی سمن اندام ماه سیمائی
بیک طرف ز تبسم حیات بخشنده
بجانبی ز نگه قتل عام فرمائی.
(صبح گلشن ص 118) (قاموس الاعلام ترکی ).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) شهری از اعمال حلب است که آن را بطنان حبیب نیز گویند. رجوع به بطنان حبیب شود. (معجم البلدان ).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) (چشمه ٔ...) یکی از چشمه های رود سلطانیه است ، و در آن جلگه بهترین آب از این چشمه جاری است. (مرآت البلدان ج 4 ص 233).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) (درب...) کوچه ای به بغداد بود که به نهر معلی گذرد. چند تن از محدثان به نام حبیبی بدان منسوب اند. (معجم البلدان ).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) دهی از دهستان خیران. بخش مرکزی شهرستان شوشتر 66 هزارگزی جنوب خاوری شوشتر کنارراه مسجدسلیمان به اهواز. دشت گرمسیر مالاریائی. سکنه 60 تن. آب آن لوله کشی. محصول آنجا غلات. کار اهالی کشت و گله داری است. راه اتومبیل رو دارد. ساکنین از طائفه عرب باوی هستند. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن ابراهیم بن سعد مولای بنی امیر. شیخی مجهول الحال است. قتیبةبن سعید در اسکندریه او را دیده و مدعی بوده است که ازانس بن مالک روایت میکند. (لسان المیزان ج 2 ص 168).

حبیب. [ح َ ] (اِخ ) ابن ابی شرس. رجوع به حبیب بن حسان شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن ابی ثابت الاسدی. وی مولای بنی کاهل باشد و نام ابوثابت قیس بن دینار است. ابوبکربن عیاش گوید: حبیب بن ابی ثابت را در سجده دیدم که اگر او را دیده بودی گفتی مرده است یعنی از طول سجده. کامل بن ابی العلاء گفت : حبیب بن ابی ثابت صدهزار بر قراء[ ظاهر اینست که فقراء باشد ] انفاق کرد. سفیان گفت که : حبیب بن ابی ثابت گوید: مااستقرضت من احد شیئاً احب الی من نفسی أقول لها أمهلی حتی تجی ٔ من حیث احب. مؤلف گوید: حبیب از ابن عمروبن عباس و جابر و حکیم بن حزام و انس بن مالک و ابن ابی اوفی از دو تن دیگرسند روایت دارد. وی به سال 119 هَ. ق. درگذشت. (صفة الصفوة ج 3 ص 59-60). ابواسحاق شیرازی مؤلف طبقات الفقها گوید: وی به سال 117 هَ. ق. فوت کرد. و هم وی گوید: ابوبکربن عیاش گفت : سه کس اند که چهارمی ندارند: حبیب بن ابی ثابت ، حکم بن عیینة، حمادبن ابی سلیمان. مامقانی گوید: شیخ طوسی یک بار او را از اصحاب علی (ع ) شمرد، و یک مرتبه در عداد اصحاب سجاد. و گوید: کنیه ٔ او ابویحیی و تابعی است و فقیه کوفه بود و چشم اولوچ بود. و در سال 117 وفات یافت و بار سوم او را در عداد اصحاب باقر(ع ) آورده گوید: اسدی کوفی تابعی بود. و چهارمین بار وی را در عداد اصحاب صادق (ع ) شمرده است. لیکن از تاریخ مرگ او چنان برآید که زمان صادق (ع ) را جز اندکی درک نکرده ، چه سال 117 هَ. ق. سال اول امامت او بوده است. ولیکن در برخی نسخه های رجال شیخ طوسی به جای «117« »119» آمده است ، پس ممکن است دو سال از امامت صادق (ع ) را هم درک کرده باشد. ابن حجر در تقریب نیز این تاریخ را پذیرفته گوید: حبیب بن ابی ثابت قیس و گویند هندبن دینار اسدی کوفی مکنی به ابویحیی کوفی و ثقت بوده ، به سال 119 وفات یافت. صاحب جامع الرواة گوید: عامربن سمط از او روایت کند. ومحمدبن یعقوب از حسن از او روایت دارد. (تنقیح المقال ج 1 ص 251). عسقلانی او را به عنوان حبیب بن ثابت نام برده است. (لسان المیزان ج 2 ص 168). ولی چون در ص 174همان مجلد او را به نام حبیب بن ابی ثابت نقل کرده معلوم میشود که اولی ، غلط چاپی میباشد. رجوع به المصاحف سجستانی چ جفری 1937 م. ص 13 و 14 و عیون الاخبار ج 1 ص 300 و 308 و 339 و ج 2 ص 134 و 139 و ج 3 ص 21 شود.

حبیب. [ح َ ] (اِخ ) ابن ابی حبیب. در صحیح بخاری گوید: خالدبن طهمان از او روایت کند. (تنقیح المقال ج 1 ص 251).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن ابی حبیب خرططی مروزی. وی از ابراهیم صائغ و جز او روایت دارد.ابن حبان گوید: او وضع حدیث میکرد. محمدبن عبداﷲبن قهزاد از وی روایت ثواب روزه داشتن روز عاشورا و احسان کردن در آن روز را نقل کرده و این حدیث طولانی بکلی مجعول است. احمدبن حنبل و دیگران نیز او را کذاب شمرده اند. رجوع به لسان المیزان ج 2 ص 169 و 170 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن ابی حبیب. از عبدالرحمان بن قاسم بن محمد روایت کند. وی دمشقی است. ابن عدی او را یاد کرده. برقانی از دارقطنی نقل کرده که وی بصری است و قابل اعتناء نیست. رجوع به لسان المیزان ج 2 ص 170 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن ابی حبیب. وی از ابراهیم بن حمزه روایت کند ولی قابل اعتماد نیست. رجوع به لسان المیزان ج 2 ص 170 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن ابی حبیب. ابومحمد مصری کاتب ، احمدبن ازهر از وی روایت کرد و احمد و ابن داود او را تکذیب کرده اند. وی به سال 218 هَ. ق. درگذشت. (حسن المحاضرة ج 1 ص 125).

حبیب. [ ح َ] (اِخ ) ابن ابی حمامة. رجوع به حبیب بن حمامة شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن ابی ربیعةبن عمرو ثققی. صحابیست. ابوعلی حنانی او را یاد کرده گوید: در یوم الجسر (جنگ پل ) کشته شد. (الاصابة ج 1 ص 320 و 321) (تنقیح المقال ج 1 ص 254).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ )ابن ابی عالیة. وی از عکرمة حدیث شنید. یحیی قطان ازو روایت کند. یحیی بن معین او را تضعیف کرده است. ابن حبان او را در جمله ٔ ثقات شمرده. ابوحاتم حدیث وی را قابل نوشتن دانسته است. (لسان المیزان ج 2 ص 171).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن ابی عمرة. وی از عایشه نقل حدیث کند و ابن فضیل از او روایت دارد. رجوع به المصاحف سجستانی چ 1937 م. جفری ص 101 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن ابی مرضیة. عبدان او را در ضمن صحابة یاد کرده گوید: از او روایت است که گفت : وقتی پیغمبر به خیبر آمد، بدو گفتند از اینجا برو که وبازده است. و نیز عبدان گوید: او را در عداد صحابة نباید شمرد. ابوموسی گوید: ثقه نبود. در کتاب تجرید گوید: منکرالحدیث است. (الاصابة ج 1 ص 323) و بار دیگر در زمره ٔ تابعان. (ج 2 ص 75).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن ابی ملیکه ٔ حدانی ، مکنی به ابی ثور. محدث است.

حبیب. [ح َ ] (اِخ ) ابن ابی هلال. رجوع به حبیب بن حسان شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن ابی یسربن عمرو انصاری. ابوعلی حبانی گوید: از صحابة است و روز حرة دریافت. ابن یمین و ابن فتحون نیز او را استدراک کرده اند و او را به عدوی منسوب داشته اند. (الاصابة ج 1 ص 324) (تنقیح المقال ج 1 ص 254). او و برادرش یزید در روز حرة و برادر دیگر ایشان به نام عمیر روز جنگ پل (یوم الجسر) کشته شدند. (قاموس الاعلام ترکی ).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن احمد الاندلسی. او راست :
ودعتنی بزفرة و اعتناق
ثم نادت متی یکون التلاقی
و تصدّت فاشرق الصبح منها
بین تلک الجیوب و الاطواق
یا سقیم الجفون من غیر سقم
بین عینیک مصرع العشاق
ان یوم الفراق افظع یوم
لیتنی مت قبل یوم الفراق.
و او راست :
هیج البین دواعی سقمی
و کسا جسمی ثوب الالم
ایها البین اقلنی مرة
فاذا عدت فقد حل دمی
یا خلی الزرع نم فی غبطة
ان من فارقته لم ینم
و لقد هاج لقلبی سقما
حب من لوشاء داوی سقمی.
و نیز گفته ٔاوست :
وجنة کالربیع جاد علیها
من حیاء لامن حیاً وسمی
و وجوه قلبتها کالدنانیر
و مثلی لمثلها صیرفی
تتهادی الریاح منها نسیماً
شابه عنبر و مسک ذکی ّ.
و گفته اوست :
الابابی من قلبه غیر مشفق
علی ّ و لی قلب علیه شفیق
و انی لأبدی للوشاة تبسماً
و انسان عینی فی الدموع غریق
و کم شافهتنی للصبا اریحیة
و مازج ریقی للاحبة ریق.
(یتیمة الدهر ثعالبی ج 1 ص 357).
ثعالبی از قصیده ای که درباره ٔ ابن ابی عامر گفته و برای وی انشاد شده است ، آرد:
لاضیع اﷲ للمنصورمالکنا
حوط الهدی و صلاح الدین بالنظر
فی کل یوم له فی المسلمین ید
غراء تخبر عن افعاله الغرر
فیالها فرجة عمّت طوالعها
کما یعم ضیاء الشمس و القمر
حأت من الملک المنصور یصحبها
التوفیق و الرشد و النعمی علی قدر
لازالت الارض و الدنیا بطاعته
معمورتین الی اقصی مدی العمر.
(یتیمة الدهر ثعالبی ج 1 ص 406).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن احمدبن مهدی بن محمدبن عبد علی بن زین الدین بن وضان حسینی. شاگرد شیخ جعفر کاشف الغطاء. او راست : رسالةالکبائر. فرزند او سید احمد نیز از فضلاء بوده و کتاب «الرحلة الخراسانیة» از تألیفات اوست. رجوع به الذریعة ج 2 ص 456، 457 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن اردک. رجوع به حبیب بن عبدالرحمان شود.

حبیب.[ ح َ ] (اِخ ) ابن اساف انصاری خزرجی. طبرانی و ابن عبدالبر او را در حرف (ح ) یاد کرده اند، لیکن صحیح خُبَیب است. (الاصابة ج 2 ص 74) (تنقیح المقال ج 1 ص 254).پس از مرگ ابوبکر حبیب بن اساف زن او حبیبة بنت خارجة را تزویج کرد. و چون حبیبة کنیزی داشت حبیب بن اساف مورد تهمت قرار گرفت ، یعنی حبیبة نزد عمربن خطاب دعوی کرد که شوهر من حبیب با کنیز من رابطه ٔ نامشروع دارد. داستان این قذف در استیعاب ج 2 ص 715 آمده است.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن اسدبن جاریةالثقفی ، نام یکی از اصحاب نبوی است. (قاموس الاعلام ترکی ). رجوع به حبیب بن اُسَید شود.

حبیب. [ح َ ] (اِخ ) ابن اسلم انصاری. ابن ابی حاتم او را یادکرده گوید: بدر را دریافته. ابوعمرو در ترجمه ٔ حبیب مولی الانصار گوید: برخی او را همان حبیب بن اسلم که مولای بنی جشم بن خزرج است شمرده اند. (الاصابة ج 1 ص 38).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن اسلم مولی آل جشم. صحابی بدری است. و از او روایت آمده است.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن اسلم. شیخ طوسی او را در عداد اصحاب علی (ع ) شمرده. و ظاهر این سخن امامی بودن اوست ، لیکن مجهول الحال است. (تنقیح المقال ج 1 ص 251) (لسان المیزان ج 2 ص 67). رجوع به حبیب راعی شود.

حبیب. [ ح َ ](اِخ ) ابن اسود. مصحف خَبیب است. رجوع بدانجا شود. (الاصابة ج 1 ص 318). و نیز رجوع به حبیب بن اسعد شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن اُسَیدبن جاریةثقفی. حلیف بنی زهره و برادر بنی نصر بود. وی از اصحاب پیغمبر و درروز یمامة کشته شد. ابوعمرو او را یاد کرده. (الاصابة ج 1 ص 318 و 319) (تنقیح المقال ج 1 ص 254) (الاستیعاب ج 1 ص 123). و در قاموس الاعلام حبیب بن أسد آمده است.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن اشتربن جحوان. رجوع به حبیب بن مطهر شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن اوس. یا ابن ابی اوس ثقفی. ابن یونس او را در شمار کسانی که جنگ مصر را دریافته اند آورده ، و چون از بنی ثقیف تا زمان حجةالوداع کسی نامسلمان نمانده بوده است بنابراین این مرد صحابی میباشد. (الاصابة ج 1 ص 319).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن اوس بن حارث مکنی به ابوتمام. نجاشی (متوفی 450 هَ. ق.) در رجال خود او را یاد کرده گوید: امامی بود و امامان را تا ابوجعفر ثانی که معاصر وی بوده مدح کرده است. جاحظ در کتاب حیوان گوید: ابوتمام از رؤساء رافضه است. حسن بن داود در قسم اول از رجال خود او را یاد کرده گوید: امامی بوداما از ائمه روایت نکرده. ابن شهرآشوب (متوفی 585 هَ. ق.) در معالم العلماء گوید: وی از شعراء متقی بود. و شیخ حر (متوفی 1104 هَ. ق.) در امل الاَّمل و علامه ٔ حلی (متوفی 720 هَ. ق.) نیز در خلاصة الاقول شرح حال او را آورده اند. (تنقیح المقال ج 1 ص 251). در نامه ٔ دانشوران آمده : نکته جویان دقیقه یاب در شرح حال و ضبط ترجمه ٔ ابی تمام و غیر وی از شعرای اسلام بر ما خرده نگیرند و اینگونه سخنوران هنرپیشه را از موضوع این دفتر مبارک بیرون نشمارند، زیرا که این گروه تا قوانین لغت عرب و ضوابط شعب ادب را در مدرس استادی از مهره ٔ فن استفادت و استوار نکردند نه غزلی در مدح ملیحی سرودند و نه کریمی را به لسان مدیحی ستودند. پس آحاد این جماعت هر یک عالمی شاعرند نه شاعری جاهل. شاهد این دعوی آنکه جاراﷲ زمخشری که در طبقات کبار مشایخ و عظام اساتید بالاتفاق از طراز اول معدود است همین ابوتمام را در کتاب کشاف به علم و فضل یاد کرده پس از آنکه برای اثبات مطلب به شعر وی استشهاد نموده ،گوید: و هو و ان کان محدثا لایستشهد بشعره فی اللغة فهو من علماء العربیة فاجعل ما یقوله بمنزلة ما یرویه الاتری الی قول العلماء الدلیل علیه بیت الحماسة فیقنعون بذلک لوثوقهم بروایته و اتقانه ؛ یعنی اگرچه ابی تمام در طبقات چهارگانه ٔ شعرا که جاهلیین و مخضرمین و متقدمین و محدثین باشند از فرقه ٔ اخیر بشمار میرودکه علماء در اثبات لغات و تصحیح اوضاع که بنای آنهابر توقیف و رخصت واضع است به کلمات ایشان استدلال نکنند چنانکه بر اشعار و منظومات هر یک از دیگر طبقات استناد جویند، ولی از آنجائی که ابوتمام از جمله ٔ علماء عربیت معدود است من در عبارات وی حکم روایات میرانم ، نمی بینی علماء به کتاب حماسه ٔ او استشهاد کنند و بحکم وثوق بر روایت وی به محض نقلش قناعت کنند. الغرض ، جمهور علماء انساب برآنند که سلسله ٔ نژاد وی به جلهمةبن اود که نخستین نیای قبیله ٔ بنی طی است منتهی گردد و از این روی او را حبیب بن اوس طائی خوانند. ولادت ابی تمام چنانکه یاقوت حموی در کتاب معجم البلدان آورده در سال 188 هَ. ق. اتفاق افتاده ، مسقطالراسش قریه ٔ جاسم است که مولد والدش بود ولی در ملک مصر نشو و نما یافت. در عنوان جوانی و عنفوان زندگانی در جامع مصر با شغل سقائی معاش میکرد. برخی گویند پدرش در دمشق پیشه ٔ خماری داشت و ابوتمام خود در آن شهر شاگرد جولائی بود. چون یک چند از عهد طراوت و روزگار شباب را بر این نسق بگذرانید قابلیت گوهر و استعداد نهاد، او را بر کسب فضائل و تحصیل کمالات بداشت. از آن روی صحبت ارباب دانش و فضل و ملازمت خداوندان هنر و کمال را وجهه ٔ همت ساخت. پس از تمهید مقدمات لغت و تشیید مبانی بلاغت در صناعت سخن گستری و فن شعرپردازی به عهد خویش از تمامت شعرای عرب ممتاز گشت و در ابتکار افکار و اختراع مضامین به مقام تأسیس قدم نهاد. نتایج خاطر زخارش به جزالت لفظ و رشاقت معنی امتیازی تمام و مزیتی کامل یافت. ابوالفرج اصفهانی در کتاب اغانی گوید: در این عصر مردم درباره ٔ ابی تمام بر دو گروهند: قومی در مدح و اطراء وی از طریق اعتدال اعراض کرده بر اوج افراط برآیند و او را بر تمامت اسلاف و اخلاف شعرا رجحان و مزیت نهند و جماعتی در قدح و ذمش از جاده ٔ انصاف انحراف جسته در حضیض تفریط فروشوند واز در تعصب و در عناد منتخبات دیوانش (را) مستور و اشعار نامطبوعش (را) آشکار دارند و این شعار ناهنجارو شیوه ٔ ردیه را وسیله ٔ کسب معاش و ذریعه ٔ نیل آمال گیرند، ولی سلوک طریقت اقتصاد در هر امر پسندیده و مطبوع باشد و رعایت حق و پیروی صواب در هر باب شایسته و مطلوب آید، آنگاه در ذیل این عبارات گوید: نقل است که ابوتمام در محضر یکی از شعرای عصر قصیده ای انشاد کرد که تمام آن به طراز فصاحت و لطف سیاقت آراسته بود مگر یک بیت که پسند وی نیفتاد. آن شاعر گفت یا اباتمام این قصیده ٔ تو فی المثل بدری است تابان که ازمشرق خاطر جلوه ٔ طلوعش بخشیده ای ولی دریغ که از کلف این یک بیت پیراسته نیست. در جواب گفت : من خود نیز بر این عیب واقف بودم و هم به وقت نظم قبح صورت و رکاکت معنی این شعر میدانستم لیکن به عقیدت من آنچه ازخاطر شاعر بیرون تراود با آنکه از صلبش بوجود آید برابر است ، چنانکه مرد به مرگ فرزند زشت خود رضا ندهد، شاعر نیز به اسقاط بیت نازل خویش دل ننهد. همانا از این اعتذار معلوم گردد که آنچه در اثنای قصاید و مطاوی دیوان وی از ابیات ردیه مندرج است برحسب اختیارذوق سلیم و انتخاب سلیقه ٔ مستقیم وی نیست ، بلکه به اقتضای علاقه ٔ طبیعی ثبت و ضبط کرده پس جودت خاطر زخار و انتقاد خاطر سرشار وی را جای طعن باقی نماند. هم ابوالفرج گوید: و قد فضل اباتمام من الروساء و الکبراء و الشعراء من لایشق الطاعنون علیه غباره و لایدرکون و ان جدّوا آثاره ؛ یعنی ابوتمام را از اساتید ادب و بزرگان فن و خداوندان طبع کسانی بر همگنان ترجیح داده اند که متعصبین وی به گرد ایشان فرانرسند و با هرگونه عجلت و شتاب آثار اقدامشان درنیابند، چنانکه عم من از پدرش نقل کرده که : از محمدبن عبدالملک وزیر شنیدم که میگفت اشعر جمیع مردم آن کس است که گفته :
و ماابالی و خیرالقول اصدقه
حقنت لی ماء وجهی او حقنت دمی.
یعنی سخن راست را میگویم و از کسی باک ندارم که برعقیدت من حفظ آبروی مرد با ریختن خون وی برابر است. عمم گفت از تصدیق آن وزیر بصیر عقیدت من در تقدم رتبت ابی تمام چنانکه باید استوار نگشت همی منتظربماندم تا ابراهیم بن عباس صولی را ملاقات کنم چه او در نزد من به فنون ادب از وزیر خبیرتر بود. پس روزی بر وی درآمدم و باقتضای آنکه او را بمثابه ٔ پدر انگاشتمی دلیرانه گستاخی کردم و از اشعر اهل عصر بپرسیدم. گفت اشعر زمان آن کس است که گفته :
نسب کان علیه من شمس الضحی
نوراً و من فلق الصباح عموداً
ورثوا الابوة و الخطوط فاصبحوا
جمعوا جدوداً فی العلی و جدودا.
یعنی خاندان بنی وائل را فروغ اصل و علو نسب چنان است که گوئی خورشید تابان بر سلسله ٔ نژاد ایشان پرتو افکنده و عمود صبح روشن از افق اسلافشان قامت افراخته ، شرافت نیاکان با سعادت اختران بوراثت یافته اند، و اصالت نسب با نبالت حسب ضمیمت کرده اند. پس از گواهی این دو شاهد آگاه مرا به یقین روشن گشت که ابوتمام بر کافه ٔ ابناء جنس خود پیشوا و مقدم است. هم عمم از محمدبن یحیی الصولی و علی بن سلیمان اخفش و آن دو از محمدبن یزید نحوی حکایت آورده اند که : گفت عمارةبن عقیل وارد بغداد شد. مردم دارالسلام بر وی گرد آمدند از دیوان خود و پدرش نسخه ها برگرفتند و از اشعار اهل بلد بسی بر نظر نقادش عرضه داشتند. روزی یکی از حاضران خواست مقام ابوتمام به تصدیق وی معلوم دارد. گفت یا عمارة در این شهر شاعری است که خود را یگانه ٔ دوران و اشعر مردم زمان میداند و دیگران در حق وی اعتقاد دیگر دارند. عمارة گفت از نظمش چند بیتی انشاد کنید تا میان وی و مدعیانش بر آئین انصاف داوری کنم. بدین اشعار دلفریب لب گشودند:
غدت تستجیر الدمع خوف نوی غد
و عاد قتاداً عندها کل مرقد
و انقذها من غمرة الموت انه
صدود فراق لاصدود تعمد
فاجری لها الاشفاق دمعاًمورداً
من الدم یجری فوق خد مورد
هی البدر یغنیها تورد وجهها
الی کل من لاقت و ان لم تورد.
خلاصه ٔ مراد آنکه چون آن یار دیرین آهنگ مسافرت من بشنید از بیم فراق به سیلاب اشک پناه برد و چنان آسایش از وی برفت که گوئی بر آرامگاهش بساط خار گسترده گشت و از ورطه ٔ هلاک بدین اندیشه نجات یافت که این روی تافتن از راه فراق پدید آمد نه از آهنگ نفاق. از بیم هجر اشک خون آلود بر گونه ٔگلگونش جاری ساخت وی را صفحه ٔ عارضی است که چون قرص ماه بدرخشد و بی منت غازه مانند طبق گل شکفته باشد.این چهار بیت بخواند و خاموش نشست. عمارة گفت : نی نی لب مبند و از آن اشعار آبدار زیادت کن. گفت :
ولکننی لم احو وفراً مجمعاً
ففزت به الا بشمل مبدد
و لم تعطنی الایام نوماً مسکنا
الذبه الا بنوم مشرد.
خلاصه ٔ معنی آنکه نیل مراد و فوز مقصود بی رنج سفر و شکنج غربت حاصل نگردد من خود هیچگاه تا به زحمت مسافرت پریشان نگشتم مالی جمع و ثروتی فراهم نکردم و تا در منازل خطرناک خوابهای آشفته ندیدم لذت خواب آسوده نیافتم. عمارة گفت : با آنکه در معنی توصیف مسافرت و تحبیب غربت از این پیش بسی مضامین رانده اند به خدا سوگند که این مرد در این بیان از تمامت پیشینیان پیش افتاده ، هم از گنجینه ٔ خاطر وی جواهر دیگر بنمای. گفت :
و طول مقام المرء فی الحی مخلق
لدیباجتیه فاغترب بتجدد
فانی رایت الشمس زیدت محبة
الی الناس ان لیست علیهم بسرمد.
یعنی طول اقامت وطن دیبای رخساره ٔ مرد کهنه کند، پس لختی به سوی غربت گرای تا در نظر دوستان تازه نمائی زیرا که می بینم خورشید در نزد مردم به مزید عزت اختصاص نیافته مگر برای آنکه پیوسته بر ایشان نتابد و مدام بر یک مقام نپاید. عمارة گفت : کفایت کرد اگر امتیاز شعر به جودت الفاظ و لطف معانی است ، بخدا سوگند که صاحب این نظم اشعر مردمان است. نقل است که : روزی علی بن الجهم از شئون مزایا و فنون کمالات ابی تمام شرح میداد کسی با وی گفت حقا که داد انصاف دادی ،در مدح ابی تمام هیچ فرونگذاشتی ، اگر خود فی المثل با تو برادر بودی زیاده بر این وصفش نمیکردی. گفت : هرچند در میان ما برادری نسب موجود نیست ولی برادری ادب محکم است.آیا نشنیده ای که او در این اشعار مرا با خود برادر خوانده :
ان یکد مطرف الاخاء فاننا
نغدو و نسری فی اخاء تالد
او یختلف ماء الوصال فماؤنا
عذب تحدر من غمام واحد
او یفترق نسب یؤلف بیننا
ادب اقمناه مقام الوالد.
حاصل مضمون آنکه اگر اخوت جدید که در نشاء اشباح پدید گردد مابین ما حاصل نیست با الفت عالم ارواح که خود اخوتی است قدیم بپائیم ، و اگر آب پیوند ما را جدائی است با زلال یگانگی که خود از یک سحاب فرودآید بسر بریم و اگر ما را در سلسله ٔ نسب اختلاف باشد علاقه ٔ ادب را به منزله ٔ پدر گیریم. قاضی احمدبن خلکان گوید: ابراهیم بن عباس صولی که امیر نظم ونثر بود، گفت : من در مکاتیب و منشآت خود جز بدانچه از طبع خویش بتراود اتکال نورزم و ناموس پردگیان خاطر به ننگ سرقت نیالایم ، ولی عبارتی نفیس که بر مضمونی بدیع دلالت داشت از دقایق خیالات ابی تمام اخذ کرده یکی از رسائل خود را بدان پیرایه بستم و نوشتم :
و صار ما یحرزهم یبرزهم
و ما کان یعقلهم یعتقلهم.
یعنی آن جماعت را حرز و پناهشان به دست دشمن سپرد و حصن و معقلشان پای بند و عقال گشت ، و در این فقره بدین اشعار ابی تمام دست بردم :
فان باشر الاصحار فالبیض و القنا
قراه و احواض المنایا مناهله
و ان بین حیطانا علیه فانما
اولئک عقالاته لامعاقله
و الا فاعلمه بانک ساخط
علیه فان الخوف لاشک قاتله.
یعنی اگر خصمی که با تو طریق نبرد سپارد میدان صاف در فراخای بیابان بیاراید وی را به شمشیرهای آخته و نیزه های افراخته مهمانی کنی و جام اجل از منهل هلاکش بنوشانی ، و اگر بگرد خود باره ای برای تحصن بنیاد کند همانجا مقام حبسش گردد نه مکان حفظ، و اگر خواهی وی را آگاه کن که خود با او بر سر خشم و کینی تا اندیشه ٔ سطوت و بیم قهرتو زهره ٔ وی چاک زند. همانا اباتمام را در پیروی اهل بیت رسول (ص ) قدمی راسخ بود و در موالات خاندان عصمت عقیدتی استوار داشت. از علماء عامة و خاصة بر تشیعوی تنصیص شده ، چنانکه جاحظ در کتاب الحیوان و نجاشی در فهرست رواة و علامه در خلاصه ٔ رجال و شیخ حر در امل الاَّمل بدین معنی تصریح کرده اند. جاحظ گوید: کان من روساء الرافضة. علامه گوید: کان امامیاً و له شعر فی اهل البیت ، کثیر. شیخ حر عاملی گوید: کان شیعیاً فاضلاادیباً منشئاً. از ابن الغضایری نقل است که : در کتابی بس قدیم که شاید در عهد ابوتمام نگاشته شده بود قصیده ای از وی دیدم که در آن اوصیاء برحق از عترت رسول (ص ) را یکان یکان تا حضرت امام ابوجعفر ثانی علیه السلام برشمرده ، محامد بیحد و فضایل بیشمار برای هر یک در سلک نظم کشیده بود و چون روزگار حیات وی با ایام سعادت فرجام حضرت امام محمد جواد سلام اﷲ علیه مقارن بودو عهد امامت سه حجت دیگر از ائمه ٔ اثنا عشر درنیافت از این راه در آن رشته ٔ پرگوهر تا حضرت امام ابوجعفر پیش نیاورده و به نام گرامی ولی آن عصر ختم کرده ، ولی صاحب امل الآمل از مناقب ابن شهرآشوب بیتی چند باجودت سبک و سلامت اسلوب از نتایج خاطر وی نقل کرده که اسامی با برکات ائمه ٔ هدات تا قائم آل محمد در آن مذکور داشته و ما محض مزید یمن و تکمیل فواید این تصنیف شریف آنها را ذکر میکنیم :
ربی اﷲ و الامین نبی
و کذا بعده الوصی امامی
ثم سبطا محمد تالیاه
و علی و باقرالعلم حامی
و التقی الزکی جعفر الطیب
ماوی المعتر و المعتام
ثم موسی ثم الرضا علم الفضل
الذی طال سائرالاعلام
و المصفی محمدبن علی
و المعری من کل سوء و ذام
و الزکی الامام ثم ابنه القائم
مولی الانام نورالظلام
هؤلاء الاولی اقام بهم
حجته ذوالجلال و الا کرام.
حاصل معنی آنکه خدای سبحانه را که شایسته ٔ پرستش وسزاوار بندگی است پروردگار خویش خوانم و محمد امین را پیغمبر مبعوث دانم و پس از وی علی را امام خود شناسم سپس پیشوایان من یازده کوکب تابناک باشند که جملگی از افق صلب آن امام همام سعادت طلوع یافته اند و خدای عزوجل را هر یک بر تمامت آفرینش حجتی بالغ و آیتی عظیم باشند. نقل است که مابین ابوتمام طائی و دعبل بن علی خزاعی با توافق عقیدت و اتحاد مذهب ، طریق خلف و نفاق مسلوک بود و چنانکه آئین معاصرین هر عهد و عادت ابناء هر جنس باشد. ایشان نیز بمحض اشتراک صنعت هر یک زبان تشنیع به قدح دیگری دراز میکردند. هارون بن عبداﷲ مهلبی گوید: من با جمعی در حلقه ٔ دعبل نشسته بودم یکی از حاضران به تقریبی از ابوتمام نام برد، دعبل گفت : آن سارق طرار آفت افکار و بلای اشعار من است. مردی از میان مجلس گفت یا اباعلی خدایت ارجمند دارد ابوتمام کدام مضمون از تو فرا گرفته ؟ گفت من گفته ام :
و ان امرءً اسدی الی بشافع
الیه و یرجی الشکر منی لاحمق
شفیعک فاشکر فی الحوائج انه
یصونک عن مکروهها و هو یخلق.
یعنی آن کس که با دخالت و توسط شفیعی مرا چیزی بخشد و خود به سپاس آن نعمت امید بدارد البته مردی کم خرد و احمق است زیرا که شکرانه ٔ آن عطیت بحقیقت خاص آن شفیع باشد چه منعم دیبای جمالم کهنه سازد و شفیع ازابتذال سوءالم نجات بخشد. ابوتمام گفته :
فلقیت بین یدیه حلو عطائه
و لقیت بین یدی مر سوءاله
و اذا امرؤ اسدی الیک صنیعة
من جاهه فکانها من ماله.
یعنی در پیش روی ممدوح شیرینی عطا و در پیش روی خویش تلخی سؤال نگریستم و چون مردی منزلت خود نزد کسی شفیع کند و ترا خیری رساند، چنان است که از مال خویش بخشیده ، زیرا که منزلت و مقام از زخارف و حطام کمتر نباشد. پس آن مرد گفت حبذا ابوتمام که بس نیکو و بلیغ سروده.دعبل برآشفت و گفت دروغ گفتی قبحک اﷲ. گفت نی واﷲ اگر این معنی را او از تو اخذ کرده به لطف تصرفی که بکار برده بر تو نیز مزید آورده و اگر تو از وی سرقت کرده ای نظم خود با زیور مزایای وی آراستن نتوانسته ای.دعبل زیاده غضبناک شده خاموش گشت. از عون بن محمد روایت است که گفت : دعبل بن علی را در محضر حسن بن رجاء دیدم که از شأن ابی تمام همی می کاست و در حق وی سخنان ناحق میراند. مردی از اهل مجلس که عصابة نام داشت گفت : یا اباعلی من از قصاید ابی تمام ابیات چند انشاء میکنم بشرط آنکه دیده ٔ تعصب از وی فروپوشی و گوش انصاف به من فراداری. اگر مضامین گوهرآگین آنها در نظر تو مطبوع افتاد پس دم درکش و زبان ذم بربند و اگر مرضی خاطر و پسندیده ٔ طبعت نیفتاد من نیز سپس در قدح وملامت او با تو همراه گردم و به خدا پناه میبرم که تو آنها را از راه حسد نپسندی. آنگاه از قصیده ٔ اما انه لولا الخلیطُ المودع ُ. این سه بیت فروخواند:
هو السیل ان واجهته انقدت طوعه
و تقتاده من جانبیه فیتبع
و لم ار نفعاً عند من لیس زائراً
و لم ار ضرّا عند من لیس ینفع
معاد الوری بعد الممات و سیبه ُ
معاد لنا قبل الممات و مرجع.
یعنی همانا آن ممدوح سیلی است کوهکن که اگر با او روبروی درافتی ترا درهم شکند، و اگر با قدم مطاوعت از دو جانب وی راه پیمائی ترا منقاد گردد.من خود بتجربت چنان یافتم که هر کس گزندی نتواند رسانید سودی نیز نتواند بخشید، و هر که را نیروی نفعی نیست هم او را توان زیانی نباشد. مردم را نُشور ارواح و اعادت حیات پس از مرگ صورت بندد ولی جود و عطای ممدوح کالبد ما را قبل از هلاک روح بخشد. دعبل گفت : ما را در مراتب فضل و کمال این مرد سخن نیست ، لیکن شما وی را از آن درجه و مقامی که دارد بالاتر برید و بردیگرانش مزیت و فزونی نهید. عصابة گفت : اگر بر همگنانش مزیت نبودی مانند تو شاعری فحل بستیزه اش برنخاستی. آورده اند که : چون ابوتمام در اقطار عراق و شام رایت اشتهار برافراخت ، بلکه صیت فصاحت و آوازه ٔ کمال وی در تمام آفاق منتشر گشت ، حاضران موقف خلافت از مراتب فضل و بلاغت او شرحی به معتصم عباسی بازگفتند و خاطر خلیفه را به دیدار شخص و استماع شعر او مشتاق کردند، لاجرم معتصم او را به بلده ٔ سرمن رأی احضار داشت و علو رتبت و مقام براعتش بسرودن قصاید غرا و اشعار آبدار معلوم کرد، و بر عموم فصحای عصر و جمهور شعرای عهدش برگزید. تشریفات گرانبها و توجهات بی منتهی در حق وی مبذول داشت. مدایح و قصایدی که ابی تمام در آنها به نام معتصم تخلص کرده در مطاوی دیوانش مسطور است. من جمله قصیده ای است که در فتح عموریه و قدح منجمین و مدح معتصم به نظم آورده (که در ذیل بیاید) و چون فهم کردن برخی از مضامین آن قصیده از دانستن داستان فتح ناگزیر است نخست بر سبیل اجمال بدان واقعه اشارت کنیم. در کتب مغازی مسطور است که در سال دویست وبیست هجری به حکم معتصم عباسی لشکری عظیم به سرداری افشین بر دفع بابک خرم دین که مروج مذهب مزدک بود مأمورگشت و افشین در حدود ارمینیة و حوالی آذربایجان با او رزمها داد چون کار بر بابک صعب افتاد برای تفرقه ٔجیوش خصم در پرده به سلطان رُمه که توفلس بن میخائیل بود نامه فرستاد که معتصم در این اوان چندان بر محاربت همت گماشته که تمام لشکر اسلام را بدین سرزمین فرستاده اینک در مقرّ خلافت از عساکر مسلمین و فرسان قبائل یک نفر به جای نمانده اگر سلطان را رأی رزین برلشکرکشی و کشورگشائی تعلق گیرد برای انجام این امر زمانی خوشتر از این به دست نیاید. توفلس چون از مضمون مکتوب آگاه شد فرصت غنیمت شمرده با یکصدهزار سوار از لشکر نصاری بر بلاد اسلام تاختن آورد، قلاع و حصون چند مانند زبطرة و ملطیة و غیر آنها مفتوح ساخت و جمهوری کثیر از مردان مسلمانان عرضه شمشیر کرد و جماعتی بسیار از زنان ایشان اسیر کرد. چون این خبر به معتصم رسید آتش غیرتش زبانه کشید و توان شکیب از خاطرش برفت ، با وی گفتند که : در این حادثه زنی از هاشمیات در شهر زبطرة به دست مردی رومی اسیر گشته ناله ٔ استغاثت برداشته ، همی گفتی : وا معتصماه. معتصم چون این بشنید گفت : لبیک لبیک و در دم از تخت برخاست و مرکب طلبیده برنشست. و طریق دیگر نیز نوشته اند که : معتصم ازغلام آب طلبیده در آن بین گفتند شخصی از نصاری زن هاشمیة را گرفته خواست با وی طریق ناعفافی مسلوک دارد،زن فریاد برآورد: وامحمداه ، وامعتصماه. نصرانی بطورسخریه و استهزاء گفت : اینک معتصم بر اسب ابلق سوار است و آمده که تو را خلاص کند. معتصم بعد از شنیدن این سخن گفت : آب ننوشم تا تدارک این کار نکنم. پس حکم داد آنچه اسب ابلق در سرمن رأی است حاضر کرده سوار شوند. گویند در آن روز یکصدوپنجاه هزار ابلق سوار ازسرمن رأی بیرون رفتند. جمهور منجمین و ارباب احکام از دلائل آثار فلکی و زایجه ٔ طالع حرکت چنین استنباطو استخراج کردند که در این واقعه هزیمتی عظیم و شکستی فاحش در لشکر معتصم حادث شود، و در این حکم همگی همداستان بودند. معتصم را از ترهات آن جماعت رخنه بربنیاد عزیمت پدید نیامد، با عددی بی پایان و عدتی فراوان از سرمن رأی بیرون شتافت ، بر شدائد حروب و سوانح خطوب دل نهاد. طی طریق و قطع مسافت کرد تا به حدود و ثغور ملک توفلس فرارسید. پس آتش قهر و انتقام بیفروخت و خرمن اعمار و اموال مردم آن ملک سوختن گرفت ،تا به شهر انقره واصل گشت. نخست آن بلد را در اندک زمانی مفتوح ساخت ، سپس به جانب عموریة گرائید و آن شهری است که در آن عهد مسیحیان را سوادی اعظم و ملکی اشرف از آن موجود نبوده ، باره ای استوار و خندقی شگرف داشت. معتصم زمانی آن بلد را در حصار گرفت تا به تقدیر خداوند حکیم و رغم انوف اصحاب تنجیم صورت فتح و ظفر در صفحه ٔ شمشیر او جلوه گر گشت. از طرفی در حصار آن حصن منیع رخنه افتاد. ناطس که از جانب توفلس در آن شهر بطریق بود اسیر گشت. غازیان اسلام به فرمان معتصم دست انتقام بر مردم آن سرزمین گشودند و از قتل و غارت و تخریب و احراق هیچ فرونگذاشتند. ابوتمام در این سفر همراه بود و این واقعه ٔ شگفت در ضمن قصیده ای بشرح آورد که خداوندان سخن را در جزالت کلمات و لطافت مضامین آن حیرت آید، و چون آن قصیده از طوال قصایدابوتمام است و نگارش تمام ابیات و ترجمت آن مورث کلالت خاطر و ملالت طبع گردد. لاجرم این چند شعر برای نمونه از آن التقاط کرده بیاوردیم و هر که تمام آن قصیده را من المطلع الی المقطع خواهد، بایستی کتاب مستطاب فلک السعادة که از مصنفات ملکزاده ٔ دانشمند اعتضادالسلطنه وزیر علوم است مطالعت کند و هر که تفصیل و شرح آن واقعه را طلبد باید به کتاب طبقات المضلین و اخبار المتنبئین که هم از تألیفات اوست رجوع کند. ابو تمام گوید:
السیف اصدق انباء من الکتب
فی حده الحد بین الجد و اللعب.
...
و العلم فی شهب الارماح لامعة
بین الخمیسین لا فی السبعة الشهب
این الروایة ام این النجوم و ما
صاغوه من زخرف فیها و من کذب
...
و صیروا الابرج العلیا مرتبة
ما کان منقلباً او غیر منقلب
و خوفوا الناس من دهیاء مظلمة
اذا بدا الکوکب الغربی ذوالذنب
یقضون بالامر عنها و هی غافلة
ما دار فی فلک منها و فی قطب
لو بینت قط امراً قبل موقعه
لم یخف ما حل بالاوثان و الصلب
فتح الفتوح تعالی ان یحیط به
نظم من الشعر او نثر من الخطب
یا یوم وقعةعموریة انصرفت
عنک المنی حفلا معسولةالحلب
...
أم لهم لو رجون ان تفتدی جعلوا
فدائها کل أم منهم و اب.
...
و برزه الوجه قد اعیت ریاضتها
کسری وصدت صدوداً عن ابی کرب
بکر فماافترعتها کف حادثة
و لاترقت الیها همةالنوب
من عهد اسکندر او قبل ذلک قد
شابت نواحی اللیالی و هی لم تشب
حتی اذا محض اﷲ السنن لها
محض الحلیبة کانت زبدة الحقب.
...
جری لها الفال برحاً یوم انقرة
اذ غودرت وحشةالساحات والرحب
لما رات اختها بالامس قد خربت
کان الخراب لها اعدی من الجرب
کم بین حیطانها من فارس بطل
قانی الذوائب من قانی دم سرب
بسنة السیف و الحناء من دمه
لاسنة الدین و الاسلام مختصب
...
لم یعلم الکفر کم من اعصر کمنت
له العواقب بین السم و القضب
تدبیر معتصم باﷲ منتقم
ﷲ مرتقب فی اﷲ مرتهب
لم یغز قوماً و لم ینهض الی بلد
الا تقدمه جیش من الرعب
...
لبیت صوتا زبطریا هرقت له
کاس الکری و رضاب الخرّد العرب
...
اجبته معلناً بالسیف منصلتا
و لو اجبت بغیر السیف لم تجب
حتی ترکت عمود الشرک منقعراً
و لم تعرج علی الاوتاد و الطنب
...
ان الاسود اسود الغاب همتها
یوم الکریهة فی المسلوب لا السلب
...
ان کان بین صروف الدهر من رحم
موصولة او زمام عیر منقضب
فبین ایامک اللاتی نصرت بها
و بین ایام بدر اقرب النسب
ابقت بنی الاصفر المصفر کاسمهم
صفر الوجوه و جلت اوجه العرب.
خلاصه ٔ مضمون آنکه شمشیر را خبر از کتابها راست تر باشد. سرحدی که مابین حق و باطل و جد و هزل تمیز دهد در تیزنای شمشیر تعین یافته. حقیقت علم از سنانهای درخشان به دست آید که در میان هر دو لشکر چشمها خیره کنند، نه از هفت اخترتابان که در هفت فلک گردون نمودار باشند. آیا آن آثار آسمانی چه شد و آن دلائل نجومی کجا رفت ؟ و آن کلمات مزخرف را که در قالب کذب ریختندی چه رسید؟ برای بروج عالیه و کواکب طالعه از سیارات و ثوابت ترتیبی مخصوص اعتبار کردند و هر زمان که در سمت مغرب ستاره ٔ ذوذنب پدید آمد مردمان را همی از نزول حوادث و ظهور عجائب بیم دادند. از جانب کواکب همی سخنان گویند و حکمها رانند و آنها خود از آن آثار و احکام غافل باشند. اگر از خفایا و مغیبات آگاه شدن توانستندی ، آن حادثه ٔ ناگهانی که بر اصنام بت پرستان و چلیپای ترسایان نازل آمد بر ایشان مستور نماندی. این فتح عظیم را نام فتح الفتوح است که نه زبان شاعران فصیح از عهده ٔ شرح آن تواند بیرون شد و نه بیان خطیبان بلیغ حق وصفش تواند ادا کرد. الا ای روز وقعه ٔ عموریة از سعادت ساعات تو شخص آمال با پستانی پر از شیر و شهد بازآمد. مدینه ٔ عموریة پنداری ساکنان خود را مادری بود مهربان که در حفظ ناموس آن آباء و امهات فدا میکردند. همان شاهد بی پرده که نه کسری آن را رام ساختن توانستی و نه ذوالقرنین ، و آن دوشیزه ٔ دیرینه که نه حوادث دهر دست تصرف در آن دراز کرد و نه سوانح روزگار، از عهد دولت اسکندر و یا از آن پیش تاکنون موی جهان پیر سفید گشت و آن هنوز بر طراوت جوانی باقی بود، تا آنگاه که خدای حکیم به دست قدرت خود ظرف سنین بجنبانید و فتح این حصن حصین مسکه ٔ آنها قرار داد. روزی که دست حوادث بر مدینه ٔ آنقره گشاده گردید و آن قلعه ٔ متین در میان صفحات زمین مانند منازل وحش از جنس انس خالی گشت طائر فال بر فتح عموریة بال گشود. وقتی که آن بلده ٔ عظمی عارضه ٔ ویرانی بر پیکر خواهر دیرین نگریست آثار خرابی شتابنده تر از آزار جرب بر اندامش سرایت کرد. اینک بسی بهادران دلیر با گیسوان رنگین در عرصه ٔآن افکنده است که جملگی به حکم شریعت شمشیر نه برطبق سنت رسول (ص ) با خون خویش خضاب کرده اند. خود شخص کفرآگاه نبود که از چه عهد تاکنون لشکر حوادث در میان نیزه ها و تیغها در کمین آن خفته بود. همانا این امر عظیم تدبیر خلیفه ٔ عهد است که خود به خدا اعتصام جوید و برای خدا انتقام کشد و در طاعت خدا رغبت نماید واز خدا انتظار ثواب برد. و بر فتح هیچ ملک عزیمت نگمارد مگر آنکه مقدمةالجیش از صولت و سطوت خویش بیاراید. ای خلیفه ٔ غیور بر فراز سریر خویش استغاثت هاشمیه ٔ اسیر بشنیدی و در جواب او لبیک گفتی و در دم زلال خواب از کاسه ٔ چشم بریختی ، و باده ٔ صافی از لبان دوشیزگان خندان نوشیدن روا نداشتی. آن اسیر گرفتار را با تیغی آخته جواب آوردی و اگر نه چنان میکردی البته حق جواب ادا نکرده بودی تا آنکه به نیروی پردلی خیمه ٔ شرک سرنگون ساختی ولی بر اوتاد و اطناب آن اصلا التفات نیاوردی. بر عادت شیران بیشه ٔ دلیری که ایشان رادر هنگامه ٔ پیکار جز کشتن اقران و افکندن شجعان همتی نباشد و بر سلب و جامه ٔ مقتولان خویش عنایت نیارند،اگر بالفرض در میان سلسله ٔ ایام پیوند خویشاوندی و قرب انتساب موجود بودی مابین این ایام و ایام بدر پیوندی قریب و نسبی نزدیک پدید آمدی. ملوک بنی اصفر از این شکست های متواتر مانند نام خویش همی با رنگی زرد بمانند و وجوه قبائل عرب از فتوحات پیاپی بسی بزرگ وجلیل بپایند. نظیر قصیده ٔ ابی تمام در فتح عموریة قصیده ٔ عنصری است در فتح خوارزم که یمین الدوله محمودبن سبکتکین را بدان مدح کرده سه بیت از اوائل آن که بامطلع قصیده ٔ ابی تمام کمال تناسب و نهایت تشابه را داشت ذکر کردیم. گوید:
چنین کنند بزرگان چو کرد باید کار
چنان نماید شمشیر خسروان آثار
به تیغ شاه نگر نامه ٔ گذشته مخوان
که راست گوی تر از نامه تیغ او بسیار
نه رهنمای بکار آیدش نه اخترگر
نه فال گوی بکار آیدش نه فال گزار.
صاحب تجارب السلف گوید: معتصم ابوتمام را به این قصیده سی هزار درهم بخشیدو چون این بیت برخواند که میگوید:
رمی بک اﷲ برجیها فهدمها
و لو رمی بک غیر اﷲ لم یصب.
معتصم گفت : دنرت دراهمک ؛ یعنی درمهای تودینار شد. سی هزار دینار جایزه ٔ این قصیده به ابوتمام داد. همو گوید: بعضی گویند که معتصم موصل را به جایزه ٔ این قصیده به ابوتمام داد و فتح عموریة در سنه ٔ دویست وبیست وسه بود. صلاح الدین کتبی در ذیل وفیات الاعیان گوید: از بدایع وقایع آنکه ابوتمام غلامی داشت رومی که در تناسب اعضا و صباحت منظر آفت روزگار بود. حسن بن وهب که یکی از کتاب زمانه بشمار میرود آن رومی زاده را فریفته ٔ غره ٔ درخشان و آشفته ٔ طره ٔ پریشان بود، و خود حسن بن وهب غلامی داشت خزری که در زیبائی طلعت و رعنائی قامت افسانه ٔ جهان و یگانه ٔ عهد بود. ابوتمام خاطری گرفتار آن لعبت راحت سوز و دلی ربوده ٔ آن ترک غارتگر داشت. وقتی حسن بن وهب را دید که با غلام وی مشغول ملاعبت و گرم عشقبازی است از در مطایبت این لطیفه بر زبان آورد که : واﷲ لئن سرت الی الروم لاسیرن الی الخزر؛ یعنی به خدا اگر تو سوی روم روی هرآینه من جانب خزر گیرم. حسن گفت : اگر خواهی در این قضیه اختیار با من گذار و مرا در میانه حکم کن و از آنچه حکم رانم سر متاب. گفت همانا تو در این داوری چون داودنبی باشی و من مانند خصم وی. چه آن حضرت با آنکه درسرادق خلافت بسی پردگیان ماه جبین در حباله ٔ ازدواج داشت خاطر مقدسش با موی و روی معقوده اوریاء علاقتی محکم گرفت ، و هم بالینی آن اختر فروزان همی آرزو برد. حسن گفت : یا اباتمام این دعوی بی اعتدالی که در حق من آوردی اگر منظوم بودی هرآینه اندیشه ٔ انتشار و بیم اشتهار آن مرا هراسان داشتی ، ولی سخن منثور خود عارضی است بی حقیقت که زمانی نپاید و بقائی نیابد. ابوتمام تفطن جسته در صورت این مکالمت اشعاری چند پرداخت که این سه بیت از آن جمله است :
اذکرتنی امر داودو کنت فتی
مصرف القلب فی الاهواء و الفکر
اعندک الشمس تزهی فی مطالعها
و انت مضطرب الاحشاء بالقمر
ان انت لم تترک السیر الحثیث الی
جآذر الروم اعنقنا الی الخزر.
یعنی مرا که همواره نقد خاطر در مصرف افکار بکار میرود از این سخن قصه ٔ داود نبی بیاد آمد، چه با آنکه خورشید تابان تو را در کنار است همی با دلی طپیده بر وصل ماه رخشان طمع بندی. اگر از این عجلت که ترا به سوی گوزن بچگان روم است عنان نتابی من نیز جانب آهوبرگان خزر بشتابم. گویند کسی با ابوتمام گفت : غلام تو حسن بن وهب را بیشتر پذیرای فرمان و مطیع میل است تا غلام وی ترا. گفت آری سبب آن است که حسن غلام مرا پیوسته به بذل مال دلشاد دارد و من غلام او را همی به قیل و قال خوشنود کنم. آورده اند که : رقیبان سخن چین این داستان از روی نمامی به سمع محمدبن زیات وزیر رسانیدند. وقتی چنان افتاد که غلام ابی تمام برای لوازم احتجام نامه ای به ابن وهب فرستاد و از وی مطبوخی که در آن عهد معهود بود درخواست کرد. ابن وهب یک صد من از آن مطبوخ به ضمیمت یک صد دینار مسکوک بدو ارسال داشت و این اشعار در جواب نوشت :
لیت شعری یا املح الناس عندی
هل تداویت بالحجامة بعدی
دفع اﷲ عنک فی کل سوء
با کر رائح و ان خنت عهدی
قد کتمت الهوی بابلغ جهدی
فبدا منه غیر ما کنت ابدی
و خلعت العذار اذ علم النا
س بانی ایاک اصفی بودی
فلیقولوا بما احبوااذا
کنت وصولا و لم ترعنی بصد.
یعنی ای محبوب ملیح من کاش دانستمی که آیا به حجامت مداومت کردی یا نه. اندام نازکت از هیچ گزند آزرده مباد. هرچند پیوند عهد مرا با سرپنجه ٔ خیانت بگسلی. همانا با تمام طاق و نهایت جد کوشیدم تا شعله ٔ عشقت در کمون سینه مستور کردم ، ولی دریغ که دود آه سرّ من فاش نمود و سیل اشک بنیاد شکیبم خراب کرد. اکنون که راز پنهان من آشکارا شد سپس بر آیین شیدائی طریق بیباکی پیش گیرم و بر هیچ علامت مبالات نیارم ، و چون مرا با نوید وصل جاوید دلشاد داری و از بیم حادثه ٔ هجر ایمن سازی ، مردم بداندیش هر سخن خواهند بگویند و هر فتنه خواهند بجویند. قضا را حسن آن مکتوب از آن پیش که به محبوب فرستد در کنار مصلای خویش نهاده بود. خرده بینان بدسگال از نامه و ارمغان آگاه شده ماجری با وزیر بازگفتند. دو کس به فرمان وزیر نزد حسن شدند یکی از در صحبت برآمد و از هر طرف لطائف حکایت در میان آورد و خاطر وی مشغول ساخت و دیگری نامه بربود و درساعت به وزیر رسانید. وزیر بدیهة این اشعار از لسان ابی تمام انشاء کرده در آن صفحه بنگاشت و بدست آن کس که آورده بود سپرد که هم در جای خود گذارد:
لیت شعری عن لیت شعرک هذا
ا بهزل تقوله ام بجدِ
فلئن کنت فی المقال مجدا
یابن وهب لقد تظرفت بعدی
لااحب الذی یلوم و ان کا
ن َ حریصاً علی صلاحی و زهدی
بل احب الاخ المشارک فی الحب
و ان لم یکن به مثل وجدی
کندیمی ابی علی و حاشا
لندیمی من مثل شقوة جدی
ان مولای عند غیری و لولا
شؤم جدی لکان مولای عندی.
یعنی یابن وهب کاش دانستمی که این سخن از راه مطایبت و هزل رانی یا از در حقیقت و جّد آوری. اگر در پیروی عشاق به جد ایستاده ای پس در دعوی ظرافت طریق تکلف پیش گرفته ای. من آن ناصح مشفق که بر عاشق شیدا ملامت آورد دوست ندارم هرچند کلام حق گوید و طریق صلاح جوید، ولی آن صدیق موافق که در متابعت آئین محبت با من همراه گردد بسی دوست دارم ، هرچند مقام عشق من عالی تر از آن وی باشد، چنانکه حریف من حسن بن وهب را با من در طی آن طریقت قدم مجارات راسخ وعقد مواخات استوار است. اما مرا در نحوست اختر و شآمت بخت بر وی فزونی باشد، زیرا که مهتر دیرین و خواجه ٔ گزین من پیوسته در خدمت او به چاکری ایستاده ، اگرمرا از سعادت طالع قسمتی بود از دولت وصل بهری یافتمی و از لذت حضور نصیبی گرفتمی. چون ابن وهب ملتفت نامه گشت و ماجری به فراست دریافت ، گفت : اناﷲ، در حضرت وزیر رسوا شدیم. پس از جای برجست و ابوتمام را از قضیه آگاه ساخته هردو حریف به اتفاق به درگاه ابن زیات شتافتند و از در اعتذار درآمده از حقیقت امر تبری جستند و گفتند: ما این دو غلام را دست آویز مشق ادب وبهانه ٔ مجارات شعر قرار داده ایم و بدین وسیله در معنی تغزل و نسیب و دیگر فنون نظم و شجون سخن شعرها پردازیم و به یکدیگر فرستیم. زینهار بر قلب حضرت وزیر اعزه اﷲ سوء ظنی راه نیابد و در حق ما به خاطر مبارک جز خیر چیزی نخلد. وزیر به لسان طعن گفت : و من یظن هذا بکما؛ یعنی این گمان بد که تواند در حق شما برد؟ راوی حکایت گفت این طنز وزیر بر ایشان از انکشاف امرشدیدتر افتاد. پس با نهایت خجلت و کمال انفعال برخاسته بیرون شدند. آورده اند که : ابوتمام مانند صیت فضل و سمعه ٔ کمال خویش در اقطار بلاد و نقاط ممالک دائر و سائر بود و پیوسته در اطراف امصار و اکناف اقالیم با مدح اکابر و اخذ جوائز روزگار میگذرانید. احمدبن یزید مهلبی گفته : ماکان احد من الشعراء یقدر علی ان یأخذ درهماً فی حیاة ابی تمام فلما مات اقتسم الشعراء ما کان یأخذه. ؛ یعنی به روزگار حیات ابی تمام هیچیک از سخنوران هنرمند را جلوه ٔ آن نبود که از پرتو کلمات خویش درمی تواند یافت و از عطایای اسخیاء عهد وصلات اجواد عصر بضاعتی تواند اندوخت. و چون آن یگانه ٔ دوران درگذشت از آنچه وی را بتنهائی میرسید جمیع شعرای آن روزگار قسمتها بردند و بهره ها گرفتند. اکنون از نوادر و اخباری که او را در بلدان چند افتاده برخی برسبیل اشارت بیاوریم. در کتاب اسعاف و غیر آن مسطور است که در زمانی که عبدالصمدبن معدل بن غیلان شاعردر بصره علم فصاحت افراخته بود ابوتمام بر توسن ارتحال برنشست به عزیمت آن بلد تند براند. چون خبر وصول وی به سمع عبدالصمد رسید سخت بترسید و بیم آن کرد که مردم آن شهر از گرد او بپاشند و در حیطه ٔ تسخیر ابی تمام درآیند. پس به اندیشه ٔ فسخ عزیمت و صرف نیت وی بدین سه شعر او را پذیره گشت ، از آن پیش که وارد شهر گردد آنها را در نامه ای ثبت کرده بدستیاری دوستی به نزد وی فرستاد:
انت بین اثنتین تبرز للناس
و تلقاهم بوجه مذال
لست تنفک راجیاً لوصال
من حبیب او راغباً فی نوال
ای ماء یبقی لوجهک هذا
بین ذل الهوی و ذل السؤال.
خلاصه ٔ معنی آنکه ترا حال از دو گونه بیرون نیست زیرا که همواره یا از معشوقی آرزوی وفا و امید وصل میبری و یا از ممدوحی چشم عطا و دیده ٔ طمع میداری. تو خود میدانی که ذلت عشق آفت عزت است و خواری سؤال بلای حشمت. پس با این دو حال ترا چه آبروی بر جای باشد؟ چون ابوتمام آن اشعار بخواند، گفت : این مرد مردم این بلد به خود مشغول ساخته و مرا با وجود وی در این شهر درآمدن روا نیست. پس نامه بگردانید و این سه شعر در پشت آن به پاسخ بنگاشت و به عبدالصمد بازفرستاد:
افی تنظم قول الزور و الفند
و انت انزر من لاشی ٔ فی العدد
اشرجت قلبک من بغضی علی حرق
کانها حرکات الروح فی الجسد
اقدمت ویحک من هجوی علی خطری
کالعیر یقدم من خوف علی الاسد.
یعنی ای آنکه هیچ در حساب نیائی و در شماره از لاشی ٔ کمتر باشی آیا درباره ٔ من بژاژخائی و بیهوده سرائی لب گشائی ؟ همانا شدت بغض و سوزش کین من چنان در صمیم ضمیر پنهان داشته ای که مانند حرکات روح در اندامت پوشیده و مستور است. وای بر تو از این مبادرت که بر هجا گفتن من جستی. خود را در خطری عظیم افکندی ، مانند درازگوشی که چون بوی شیر دریابد بیدرنگ به سوی آن بشتابد. ابوالفرج اصفهانی این واقعه را در اخبار ابن المعتذل (ظ: المعتز) به تفصیل دیگر نقل کرده ، هر کس آن روایت خواهد باید جزء دوازدهم از کتاب اغانی بگشاید. محمدبن سعید کاتب رقی حکایت کند که : ابوتمام برای مدح حسن بن رجاء از بغداد به ملک فارس درآمد چون با دیده ٔ دقیقه شناس در کم و کیف کمالات و اخلاق وی نگریستم و با میزان خرد مقدار مزایا و خصایصش سنجیدم ، مقام عقل و علم وی به مراتب چند بیش از اندازه ٔ نطق و کلامش دیدم ، و با آنهمه علو رتبه سخن سنجی و زبان آوری پایه ٔ دانش و خردمندیش از آن هنر بالاتر یافتم. روزی ما در محفل حسن بن رجاء بر بساط نبیذی سرخوش نشسته بودیم ، حسن گفت : یا اباتمام رشته ٔ گوهری را که برای من ارمغان آورده ای اینک نثار مجلس انس کن. پس ابوتمام چالاک نشست و قصیده ٔ لامیه را که در ستایش ابن رجاء سروده بود شروع کرده مسلسل بخواند تا بدین دو شعر رسید:
انا من عرفت فان عرتک جهالة
فاناالمقیم قیامة العذال...
عادت له ایامه مسودة
حتی توهم انهن لیال.
یعنی من آن کسم که بر حال من نیک شناسا بودی همان شیدای بی باک که بر نکوهش ملامت گویان هیچ مبالات نیاوردی ولی اکنون روزگارم چنان تار گشته که روز روشن من مانند شب دیجور باشد. حسن به زبان نوید گفت : واﷲ لاتسود علیک بعد الیوم ؛ یعنی به خدا سوگند که از این سپس تو را روزگار هرگز تار نگردد. پس ابوتمام دیگر بار همی بخواند تا بدین دو شعر آمد:
لاتنکری عطل الکریم من الغنی
فالسیل حرب للمکان العالی
و تنظری خبب الرکاب ینصّها
محی القریض الی ممیت المال.
یعنی اگر خداوندان مردمی و کرم را قامت همت از پیرایه ثروت و توانگری عاطل ماند عجب مدار زیرا که سیل ریزان در جایگاه بلند هرگز قرار نگیرد. اگر خواهی تا این تمثیل به دیده ٔ عیان بنگری در آستانی نظر کن که این روح بخش پیکر سخن برای ستایش آن آفت مال بدانجا راحله ٔ عزم براند. ابن رجاء چون این بشنید، محض تبجیل آن قصیده بپای برخاست و گفت : به خدا سوگند این نظم بدیع نشنوم مگر بر حالتی که ایستاده باشم. ابوتمام نیز برای تعظیم ممدوح از جای برجست و باقی قصیده را ایستاده بپای برد. پس ابن رجاء و ابوتمام دست یکدیگر گرفته با هم معانقت کرده بنشستند. ابن رجاء گفت : یا اباتمام این مستوره ٔ خاطر زخار را چه نیک جلوه ٔ ظهور بخشیده ای ؟ گفت سوگند با خدای که اگر فی المثل خود از حورالعین بهشت بودی زیاده بر ایستادن تو مهری را سزاوار نیامدی.محمدبن سعید گوید: ایام اقامت وی در فارس بیش از دوماه نکشید و در آن مدت قلیل با آنکه ملکه ٔ بخل و امساک بر طبع حسن بن رجاء غالب بود آنچه بدستیاری من درباره ٔ ابوتمام مبذول داشت تا به ده هزار درهم رسید و از آنچه به حوالت دیگران در حق وی بذل کرد آگاه نیستم. نقل است که حسن بن رجاء خود گفت : از ملازمان و کسان من برخی بر آئین سعایت اظهار داشتند که ابوتمام نماز نگزارد و بر وظایف آن تکلیف شریف مبالات نیارد. چون نیک تحقیق کردم چنان یافتم که گفته بودند، به حکم نهی از منکر زبان تشنیع دراز کردم و بر وی سخت برآشفتم. در جواب گفت : آیا چنان پنداری که من از دارالسلام تا فارس طی منازل و قطع مراحل کنم و از ارتکاب زحمات سفر و شدائد رحیل مطلقا سرنتابم ، ولی از انجام رکعات چند که بسی سهل و آسان است کاهلی ورزم. نی نی اگر یقین داشتمی که برای نمازگزار ثوابی مقرر و جزائی مقدر است هرگز نماز را ترک نکردمی. حسن گوید: چون سوء عقیدت و فساد ضمیر وی مرا معلوم گشت ، به قتلش همت گماشتم ولی پس از چندی بیم آن کردم که شاید تقدیر هلاک او را به تأخیر انداخته باشد، و آن امر به دست من جاری نگردد بلکه قضیه برعکس نتیجه بخشد از این روی ترک آن اندیشه کردم. مسعودی در مروج الذهب گوید: همانا ابوتمام بدین سخن برسبیل مطایبت و مزاح اعتذار جسته چه او مردی بود که در آئین بیباکی و نامبالاتی قدمی راسخ داشت حاشا که در بنیاد عقاید استوارش رخنه ٔ تزلزل و فساد راه یافته باشد. مؤید این مقال شعری است که او خود گوید:
وَ اَحق الانام اَن ْ یقضی الدین
امرؤ کان للاله غریماً .
یعنی آن کس که عهده و منتش به دین خدای سبحانه مشغول است از هر مدیونی به ادای وام و قضای دین سزاوارتر باشد. از حسن بن وداع که هم مانند محمدبن سعید از کتاب حسن بن رجاء بود حکایت است که گفت : در ارض جبل بر ابوالحسین محمدبن المیثم وارد شدم دیدم ابوتمام طائی قصیده ٔ اَسقی دیارَهُم اَجش ُ هَزیم ، را در ستایش محمدبن الهیثم آغاز کرده برای ممدوح خویش انشاد میکند. چون آن سمط جواهر بانجام رسانید محمد هزار دینار نقد با یک تشریف گران بها بدو ببخشید. من در آنجا یک شبانه روز با وی بسر بردم همینکه بامداد شد قطعه ای با کمال عذوبت الفاظ و رقت معانی در توصیف آن تشریف پرداخته نزد محمدبن الهیثم فرستاد محمد اشعار بخواند و از بهجت بشکفت و گفت : کیست که مایملک خویش در جزای این مدیح فصیح نبخشد؟ به خدا سوگند که آنچه از قماش مطرز و دیبای ملون و پرندمزین اکنون در جامه خانه ٔ من مخزون است همه را بر ابی تمام ببخشیدم. پس ابوتمام تمام آن اثواب رنگین و البسه ٔ قیمتی ببرد و ابن هیثم را چیزی جز نام نیک بجا نگذاشت. در عهدی که ایالت خراسان از جانب خلفاء بنی عباس بر آل طاهر اختصاص داشت ، ابوتمام برای مدح عبداﷲبن طاهر ذوالیمینین مسافرت خراسان راپیشنهاد خاطر ساخته همه جا راحله ٔ عزم براند تا به مملکت قومس رسید. صاحب معجم البلدان گوید: در کتاب نتف الطرف سلامی خواندم که : ابن علویه ٔ دامغانی از پدر خود ابن عبد حکایت کرده که : ابوتمام وقتی که به عزم نیشابور بدین ملک رسید در خانه ٔ ما منزل گزید، بدو گفتم آیا در این مسافرت دیدار کرا منظور داری ؟ در حال بدین دو بیت جواب گفت :
تَقُول فی قومس صحبی و قد اَخَذت
منَّا السّری و خطی المهریة القود
امطلع الشمس تبغی ان تؤم ُ بنا
فقلت کلا ولکن مطلع الجود .
یعنی در ملک قومس بر حالتی که طول سفر و دوام شبروی از توان سیر ما و طاقت رفتار شتران بسی کاسته بود یاران با من گفتند که آیا ازاین شدت پیمودن منازل و سرعت راندن رواحل رسیدن مطلع خورشید اندیشی ؟ گفتم نی نی بلکه دیدار مطلع جود خواهم. چون در نیشابور که آن وقت مرکز ایالت خراسان بودبارگشود طبقات فصحاء از هر جا بر وی انبوه شدند و استدعا کردند، تا از نتایج طبع سخن پرور خود چیزی بر ایشان قرائت کند، در جواب گفت : امیر مرا بامداد رخصت انشاد بخشیده ، هر کس را هوای اصغاء کلمات من است بایستی فردا بدان آستان معلی بشتابد، تا نصیبه ٔ سمع خوداز آن جواهر آبدار دریابد. بامداد ارباب ادب و خداوندان کمال در محفل آن امیر هنردوست حاضر آمدند، ابوتمام به انشاد برخاسته و گفت :
وهن عوادی یوسف و صواحبه
فعزماً فقدماً ادرک السؤال طالبه .
حاصل مراد آنکه این زنان همان ستمکاران یوسف صدیقند، بر دوستی و سخنان این جماعت عنایتی میاور، و از پی عزم خویش بگذر که از روزگار دیرین هر جوینده به مقصود رسیده ، ابوالعمیثل که از اکابرکتاب و مادحین آن خاندان بود همین که این بیت بشنیداز در تعرّض با ابوتمام گفت : لم لاتقول ما یفهم ؛ یعنی چرا چیزی که فهمیده میشود نمیگوئی. ابوتمام گفت : لم لاتفهم ما یقال ؛ یعنی چرا چیزی که گفته میشود نمی فهمی. حاضران از بداهت آن جواب جملگی در عجب شدند. پس ابوتمام لختی از باقی آن قصیده ٔ فریده فروخواند. چون فصحاء منصف وسعت خاطر و علو خیال و امتیاز اسلوب و قدرت طبع وی معلوم کردند به یک بار صیحه برداشتند که مایستحق مثل هذا الشعر الا الامیر اعزه اﷲ: یعنی این چنین مدح ارجمند وثناء بیمانند را جز امیر کس شایسته نباشد. یکی از شعراء بار که او را ریاحی گفتندی معروض داشت که : مرا امیر وعده ٔ جائزتی و نوید موهبتی بخشیده و من آن عطای موعود و جزای آن مدیح فصیح بدین مرد ایثار کردم. عبداﷲبن طاهر گفت : تو خود آن صله را بالمضاعف سزاوار گشتی و آنچه شایسته ٔ سخن و لایق کلام ابی تمام است ما خود بدو ارزانی داریم ، چون ابوتمام قصیده را به انجام رسانید عبداﷲ فرمان داد تا هزار دینار بر وی نثار کردند. ابوتمام دست در آستین مناعت کشیده از آن دنانیر هیچ برنگرفت. غلامان از هر طرف بریختند و تمامت آنها را برچیدند. عبداﷲ از این معنی در غضب شد و بر ابوتمام خشم گرفت و گفت : همانا جائزه ٔ مرا ناچیز شمرد و از روی استغناء عطایم خُرد انگاشت و بر موهبت من توهین آورد بدان آرزوی مهر و مردمی که از من میبرد هرگز نخواهد رسید. پس ابوتمام روزگاری دیرباز به امید عطایای کرامنده و جوایز شایان در ملک خراسان مقیم گشت. اتفاقاً در آن اوقات از عبداﷲ طاهر در یک روز دو پسر به سن صغر درگذشت ، ابوتمام بر او درآمد و این اشعار که الحق سحر حلال و آب زلال را مصداق است در مرثیت آن دو کودک انشاد نمود:
مازالت الایام تخبر سائلاً
ان سوف تفجع مسهلا او حاقلاً
...
مجد تاوب طارقا حتی اذا
قلنا اقام الدهر اصبح راحلا
نجمان شأاﷲ الا یطلعاً
الا ارتداد الطرف حتی یافلا
ان الفجیعة بالریاض نواضراً
لاجل منها بالریاض ذوابلا
لو ینسیان لکان هذا غارباً
للمکرمات و کان هذا کاهلا
لهفی علی تلک المخایل منهما
لو امهلت حتی تکون شمائلا
لغدا سکونهما حجی و صباهما
حلما و تلک الاریحیة نائلاً
ان الهلال اذا رأیت نموه
ایقنت ان سیعود بدراً کاملا .
خلاصه ٔ مراد آنکه روزگار ستمگار خدنگ مصیبت بر هدف خویش بدوزد چه در فضای بیابان باشد و چه درقله ٔ جبال ، همانا شخص مکرمت دوش بر ما درآمد. چنان پنداشتیم که اقامتش مستدام باشد ولی بامداد رخت ارتحال بربست. خدای سبحانه برحسب حکمت بالغه چنین خواست که این دو اختر تابناک بیش از یک طرفةالعین جلوه ٔ طلوع نیابند و زمانی نکشد که در مغرب فنا افول کنند، به راستی آه تأسف و ناله ٔ حسرت بر سبزه زار بهار بلندتر از بوستان خزان باید. اگر نسابه ٔ شرف در نژاد ایشان بنگرد از پیکر مکرمات یکی را بمنزله ٔ غارب و دیگری را بمثابه ٔ کاهل یابد. افسوس بر آن آثار جلالت و علائم ابهت که در اندام ایشان موجود بود. اگر ایشان را مدت حیات آنقدر دیر کشیدی که آن آثار دلائل بر کرائم اخلاق و شمایل پیوستی هرآینه آن طمأنینت قلب بر خردمندی و آن هوای خاطر بر بردباری و آن وسعت خلق بر بخشندگی انجامیدی. خود این حدس ثاقب و فراست صائب بدیع نباشد چه هر کس بر نمایش هلال بنگرد به یقین داند که عن قریب بدر تمام گردد. محمدبن عباس یزیدی از عم خود روایت کرده که : در آن مدت از عبداﷲ طاهر در حق ابی تمام زیاده بر قدر کفاف و اندازه ٔ معاش چیزی نمی تراوید و از آن انقباض و انحرافی که از وی در خاطر داشت انجاح سؤال و اصلاح حال او را بر عهده ٔ تعویق حوالت میکرد تا آنکه هنگام اعتدال هوا بگذشت و هنگامه ٔ فصل شتا نزدیک شد، ابوتمام بدین ابیات آغاز و زبان تشنیع دراز کرد:
لم یبق للصیف لارسم ولاطلل
ولا قشیب فیستکسی ولا سمل
عدل من الدمع ان یبکی المصیف کما
یبکی الشباب و یبکی اللهو و الغزل
یمنی الزمان طوت معروفها و غدت
یسراه و هی لنا من بعدها بدل ؛
یعنی تابستان برفت و از بنیاد بنای آن هیچ اثر نماند. اینک مرا نه ملبوسی باشد تا درپوشم و نه گلیمی خُرد که بر خود پیچم. سرشک را می سزد که از دیده ٔ حسرت بر فصل تابستان بریزد بدان سان که بر عهد شباب و ایام وصال ببارد. زمانه را بخشندگی و ریزش دست راست انجام یافته اکنون دست چپ را آغاز عطا و عهد جود رسیده. این اشعار به سمعابوالعمیثل رسید دانست که روی سخن با کیست. پس در ساعت به نزد ابی تمام شد و بر آئین دولت خواهی از امتداد اقامت وی و طول تغافل امیر معذرت خواست. و از لوح خاطر ملولش یکباره غبار انکسار بزدود و بر قضاء مأمول و اداء مسئول او عقد ضمان محکم ساخت. آنگاه از آنجا بیرون شد و به مجلس عبداﷲ درآمد و گفت جمال دولت امیر به خال خلود مزین باد. صیت بذل و جود و آوازه ٔ کرم و همت امیر چنان آفاق عالم را فروگرفته که گوئی ارباب هنر و خداوندان کمال را خود به صلای بلند ندا میکند، چنانکه حبیب بن اوس طائی به یاد نیل عطا و اخذ جایزه ٔ امیر از خاک عراق تا به ملک محروس در هیچ نقطه ای درنگ نکرده و از خزانه ٔ طبع گوهرریز رشته ٔ جواهری برسم ارمغان تقدیم کرده که در نظر سخن سنجان بصیر از هر نظم بلیغ و کلام بدیع برتبه ٔ اعجاز نزدیکتر است و از یوم ورود وی تاکنون مدتی دراز میگذرد که دیده ٔ امید بر دست نوال امیر دوخته همی انتظار میبرد تا مگر وقتی محیط جود و سخای امیر را موجی پدید آید که کشت امانی و آمال وی از آن سرسبز گردد. امیر اعزه اﷲ تااین دم او را برخلاف مأمول از دولت قرب مهجور داشته و از بذل توجهات محروم فرموده ، به خدا سوگند که اگرکسی از نبالت شأن و نباهت قدر او اغماض تواند کرد،از خوف جنایت لسان و بیم نکایت کلامش ایمن نتواند نشست. ایهاالامیر اگر از تمامت مدائح و قصاید او درحق دودمان ذوالیمینین نبودی مگر همین دو بیت در تکریم قدومش کفایت کردی. تقول فی قومس صبحی... الخ. عبداﷲ چون این بشنید گفت : لقد نبهت فاحسنت و شفعت فلطفت و عاتبت فاوجعت ؛ یعنی مرا تنبیهی بس نیک آوردی و در طی شفاعت لطائف نغز بکار بردی و در ضمن خطاب خاطرم با عتاب رنجه ساختی. ای غلام ابوتمام را حاضر کن ! ابوالعمیثل گوید: آن روز وی را در جرگ ندیمان بنشانید و ابواب تلطف و اشفاق بر رویش بگشود و دو هزار دینار زر بدو ارزانی داشت و سراپای قامتش با جامهای فاخر خویش بپوشانید و مثال داد که او را تا آخر قلمرو خود بدرقه کنند. آورده اند که : ابوتمام از نیشابور بار مسافرت بربست و به شهر ری رسید در آنجا مدتی توقف گزید و ازآن سرزمین به عزیمت عراق برنشست چون به بلده ٔ همدان درآمد از ارباب فضل و دوستاران کمال و ادب جویا شد.ابوالوفأبن سلمة را بدو بنمودند و این ابوالوفاء یکی از رؤسای جبل بود. وی را همواره پدر از اکتساب کمال و اقتناء ادب نهی کردی و بر ابتیاع ضیاع و ادخارعقار امر نمودی ، ولی ابوالوفاء برحسب میل طبع و هوای خاطر مصاحبت ارباب هنر و همراهی اهل دل بر توفیر ثروت و تحصیل آب و گل ترجیح دادی ، چون ابوتمام را ملاقات کرد وجودش غنیمت شمرد و از شرایط اکرام و لوازم تشریف هیچ فرونگذاشت. قضا را در آن وقت که فصل زمستان بود شدت سرما و کثرت برف بحدی رسید که طریق عبور یکباره مسدود گشت. ابوالوفا از تعذر خروج ابوتمام زیاده خوشوقت و خرسند گردید و با وی گفت : یا سیدی در بلدما سختی زمستان و شدت بارندگی بسیار دیده شده ، ولی این چنین سرما و برف از هیچگاه معهود نبود همانا کوکب سعادت و اقبال بر صفحه ٔ امانی و آمال من پرتو افکنده ، اکنون بر توقف همدان توطین نفس فرمای. ابوتمام بناچار بر اقامت آن بلد دل نهاد و از میزبان خویش کتاب چند خواستار شد تا از هجوم هموم غربت و مفارقت وطن و عشیرت ، خاطر بدانها مشغول سازد. ابوالوفاء کلید کتابخانه ای که بروزگار دراز از دواوین فصحا و دفاتر ادباء آراسته بود بر وی مفوض داشت. پس ابوتمام در کمال فراغت و آسایش بر جمع کتاب حماسه عزیمت گماشت و ازمنتخبات سخنوران سلف ، اشباه و نظائر فراهم کرد، و با کمال حذاقت و نهایت انتقاد از دیوان هر یک ابیات جزل و معانی نغز التقاط کرد، و در هر وادی که فرسان مضمار بلاغت خیول افکار به جولان آورده اند بابی ترتیب داد مانند نسیب و مراثی و هجا و اضیاف و غیر ذلک ، ولی آن تألیف شریف به نام باب نخستین که در حماسه است اشتهار یافت. این کتاب در نزد علماء از نفایس مؤلفات باشد و مکانت قبول آن چندان است که در اثبات قوانین عربیت بی تأمل به اشعار آن استشهاد کنند، هر جا گویند قال الحماسی مراد انتساب آن شاهد است به شاعری که صاحب حماسه از نتایج طبع وی اختیار کرده ، گویند چون آن مجموع مطبوع سمت اختتام یافت ، ابوتمام خود به سوی شام شتافت و آن را در خاندان آل سلمة بیادگار گذاشت. ایشان در باب آن کتاب زیاده بخل و ضنت میورزیدند و همواره مانند گوهر قیمتین در خزانه ٔ کتب خویش پوشیده و مستور میداشتند. پس روزگاری بدین منوال بگذشت از نیرنگ بازی چرخ شعبده گر دوره ٔ بنی سلمة را انقلابی پدید آمد. ادیبی از مردم دینور که ابویحیی یا ابوالعواذل کنیت داشت بدان کتاب دست یافت و آن را از چنگ اهلش بربوده بیدرنگ به جانب اصفهان بشتافت و آن صفحات در آن عهد مجموعه ٔ فحول فصحاء و فهرست رجال ادب بود. در آنجا افاضل هنرمند از روی آن تصنیف لطیف نسخها برگرفتند تا رفته رفته در تمامت آفاق انتشار یافت. در این باب سخنان دیگر نیز بنظر رسیده است که استیفاء آنها موجب اطناب و مورث تطویل گردد. از تذکره ٔ عبداﷲبن معتز منقول است که : یکی از دوستان ابی تمام حکایت کرد که در قزوین زمانی که ابوتمام در آنجا مقیم بوده برای تجدید عهد به دیدن وی رفتم. در حوالی و اطراف اواز کتب و دواوین آن قدر مرتب دیدم که خود در میان آنها دیده نمی شد. ساعتی توقف کردم و او را از فرط اشتغال به مطالعه از آمدن و نشستن من هیچ وقوف نبود. پس بتقریبی سر برداشت و به من ملتفت شد، و سلام کرد. من گفتم یا اباتمام در سیر کتب و مطالعه ٔ دفاتر رنج بسیار و زحمت بیحد بر خود مینهی. گفت : لاوﷲ در اشتغال دواوین و مطالعه ٔ کتب هیچ کلفتی بر من نباشد زیرا که به غیر کتاب الفت ندارم و بجز مطالعه لذت نیابم. اگرساعتی از کتاب و مطالعه مهجور مانم ، بیم آن است که دیوانه و مصروع گردم. گفتم از این جمله کتب که در گرد تو فراهم است ، کدام را بیشتر عنایت و اهتمام داری ؟گفت : اینها که در یمین من گذارده شده هاروت اند و اینها که در یسار من نهاده شده ماروتند، و من خود در میانه از آنها سحر می آموزم. آن شخص گفت چون نظر کردم دیدم آنچه در طرف یمینش نهاده شعر مسلم بن الولید است که او را صریعالغوانی نامند و آنچه در جانب یسارش گذارده شعر حسن بن هانی است که وی را ابونواس خوانند. ابوالفرج از علی بن سلیمان و او از محمدبن یزید نحوی حکایت کرده که : ابوتمام در زمانی که خالدبن یزیدبن مزیدبن زایده ٔ شیبانی ایالت مملکت ارمینیة داشت به جانب آن سرزمین عزیمت گماشت ، مدحی شایان توجه که درخورشأن دوده ٔ بنی زائده بود از نظر خالد بگذرانید، و ده هزار درهم جائزت به ضمیمه ٔ نفقه ٔ مراجعت پاداش یافت. آنگاه خالد با وی گفت : اکنون اگر بر آن اندیشه که به مسکن معهود و موطن مألوف عود دهی پس بیدرنگ آهنگ سفر کن و از این بیش در این ملک نمان ، و اگر ترا هوای توقف و میل اقامت است البته از پرتو توجهات خاص بهره مند گردی و همواره از عنایات عام نصیبه ٔ خویش دریابی ، ابوتمام گفت : دیدار دوستان وطن را زیاده مشتاقم ، با رخصت امیر براحله ٔ مراجعت برنشینم و به سوی اهل و عشیرت برگردم. آنگاه شرط وداع به جای آورد و از محفل بیرون شتافت. سپس روزی خالد برای شکار به صحرا رفت ناگاه ابوتمام را دید در سایه ٔ درختی نشسته و مشک شرابی در پیش روی خود نهاده. جوانی مطرب برای وی با طنبور تغنی میکند، خالد را از مشاهدت این حال حیرتی عظیم دست داد و گفت آیا خود حبیب بن اوسی ؟ گفت آری چاکر و بنده ٔ دیرین باشم. گفت با آن اندوخته چه کردی ؟ گفت :
علمنی جودک السماح فما
ابقیت شیئاً لدی من صلتک
ما مر شهر حتی سمحت به
کان لی قدرة کمقدرتک
تنفق فی الیوم بالهبات و فی السَ
ساعة ما تجتنیه فی سنتک
فلست ادری من این تنفق
لولا ان ربی یمد فی هبتک ؛
یعنی همانا شخص همت و جود تو طبع مرا در سماحت و بخشندگی آموزگار آمد و از این روی دست اتلاف بدان جائزت دراز کردم ، و در زمانی کمتر از یک ماه چنانش ازهم بپاشیدم که گوئی مرا مکنتی بسان تو مهیا بود زیرا که تو آنچه در سال بیندوزی در ساعت ببخشی. ندانم این همه بذل و جود از کجا توانی کرد. آری همت طبع و عطای دست ترا پیوسته از کارگذاران غیب و خازنان ملکوت مدد رسد. پس خالد دیگر باره ده هزار درهم در حق وی ارزانی داشت. ابوتمام آن عطایا اخذ کرد و در ساعت راه وطن پیش گرفت. ابوعباده ٔ بحتری گوید: در شهر حمص زمانی که ابوتمام در آنجا بود با جمعی از خداوندان طبع موزون در مجلس وی حاضر شدم. مقرر بود که او همه روزه در محفلی برای انتقاد کلمات و رد و قبول اشعار بنشستی و در آن بلد هیچ سخنور فصیح نماندی جز آنکه بدان مجمع درآمده نتیجه ٔ خاطر و حاصل افکار بر محک رای رزین وی عرضه نمودی. پس هر کس هنر خویش بنمود تا نوبت بمن رسید، نظمی که پرداخته بودم فروخواندم. چون ابوتمام شعر من بشنید تحسین کرد و آفرین گفت. از حاضران روی بتافت و با تمام توجه جانب من اقبال نمود. همین که آن جمع پراکنده شد با من گفت : تو اشعر اقران خویش باشی. آیا ترا اسباب وسعت معاش و جمعیت خیال نیک فراهم باشد؟ گفتم لاواﷲ، سخت پریشان است. پس خامه برگرفت و مردم معرةالنعمان را در سفارش من نامه نگاشت وبر حذاقت و براعتم گواهی داد و در رعایت جانبم زیاده تأکید کرد. آنگاه نامه درپیچید و به من سپرد و گفت پس از این در این شهر مقام نگیر و به سوی معرةالنعمان شو و بزرگان آنجا را مدح گوی. پس من برحسب امر وی جانب معرة گرفتم و بدان بلد درآمده نامه ٔ ابوتمام به مردم بنمودم. مرا زیاده گرامی بداشتند و عظیم حرمت نهادند و چهارهزار درم به صیغه ٔ وظیفه در حق من مقرر کردند. این اول سودی بود که از بضاعت شعر دریافتم و نخست حاصلی که از کشت کمال برداشتم. نقل است که ابوتمام ابن زیات وزیر را با قصیده ای بس بلیغ بستود. چون انشاد مدح به انجام برد وزیر به تحسین لب گشود وگفت : یا اباتمام تو اندام کلام با گوهر لفظ و جوهر معنی چنان آرایش کنی که گوئی دوشیزگان کواعب با عقود کواکب آراسته اند، و خریدار مدح تو، آن متاع گرانبها را با هر ثمن عقد معاوضت بندد البته ترا مغبون سازد.در حضرت وزیر فیلسوفی نشسته بود گفت : این جوان عن قریب جهان را بدرود کند. سبب پرسیدند. گفت آن حدّت ذهن و شدّت ذکا و توقد خاطر که در نهاد اوست پیکرش چنان تبه سازد که تیغ هندی نیام خود را. پس چنان افتاد که آن حکیم خبر داد. زمانی نگذشت که ابوتمام درگذشت. نظیر این قضیه قصه ٔ مدح احمدبن معتصم است که ابوتمام در ستایش وی قصیده ای پرداخت و در هنگامی که فیلسوف عرب یعقوب بن اسحاق کندی حاضر بود انشاد کرد تا به این بیت رسید:
اقدام عمرو فی سماحة حاتم
فی حلم احنف فی ذکاء ایاس .
یعنی احمد بدلیری عمروبن معدیکرب و بخشندگی حاتم بن عبداﷲ و بردباری احنف بن قیس و فرزانگی ایاس بن معاویه موصوف است. یعقوب چون این بشنید گفت : هان ای اباتمام در این شعر چه صنعت کرده ای جز آنکه پسرامیرالمؤمنین را با اجلاف زمان و دزدان عرب مانند ومساوی کرده ای. اینگونه تشبیه قبیح در بلاغت هرگز مجوز نباشد چرا مثل علی بن جبله ٔ عکوک تمثیل نیاوردی که در مدح امیر ابی دلف گفته :
رجل ابرّ علی شجاعة عامر
بأساً و غبر فی محیا حاتم.
یعنی ابودلف مردی است که در بهادری از عامربن طفیل و در بخشندگی از حاتم بن عبداﷲ فزون تر است. یا اباتمام می بینی چگونه از طریق انحراف جسته و بهره ٔ ممدوح در وجه تمثیل بیش از مشبه به آورده. ابوتمام سر بزیر افکند و لختی تأمل کرد، آنگاه گفت :
لاتنکروا ضربی له من دونه
مثلا شروذا فی الندی و الباس
فاﷲ قد ضرب الاقل لنوره
مثلا من المشکاة و النبراس .
یعنی بر این تشبیه خرده مگیرید و بر این که در بخشش و پردلی احمد را به کمتر از وی مثل زدم انکار میارید زیرا که خدای سبحانه این گونه تمثیل تأسیس کرده و برای نور خود بر روزن و چراغ مثل زده و فرموده : مثل نوره کمشکوة فیها مصباح . و چون حاضران در اصل قصیده نگریستند و آندو شعر که در معذرت تشبیهات آورده بود نیافتند از آن ارتجال عجیب و بدیهه ٔ شگفت یکباره صدا به تحسین برداشتند و از هر طرف آفرینها گفتند. احمدبن معتصم گفت : هر جائزه که خود خواهی در حق تو مهیا است. ابوتمام گفت : منشور ایالت موصل به نام من صادر فرمای. احمدبن معتصم گفت : تو مرد شاعر از عهده ٔ تکالیف حکومت بیرون شدن نتوانی ، ترا که از غیر ترتیب الفاظ و تلفیق عبارت خبرتی نیست ، نظم قوانین تمدن و انجام امور جمهور چگونه توانی داد. یعقوب بن اسحاق آهسته گفت : مأمول وی قبول کن و مسؤولش معمول دار چه او زیاده از چهل روز زندگانی نیابد زیرا که از شدت فکر آثار حمرت در دو چشم وی ظاهر شده و صاحب این حال از یک اربعین بیشتر نماند. پس فرمان ایالت موصل بدو سپردند و او به جانب آن خطه بشتافت ، و در عرض آن مدت وی را اجل موعود دررسید. پوشیده نماند که این داستان اگرچه در مطاوی مؤلفات قدماء قوم مسطور گشته و از مصنفات متأخرین نیز در اثناء ثوابت اخبار فلک السعاده مرکوز است ، ولی جمعی از ارباب ادب مانند صاحب اسعاف و مؤلف نهایة التنصیص و جامع وفیات و غیرهم این سخن استوار ندانند و قضیه را بدین صورت صحیح نشمارند، زیرا که در کتب سیر نه از خلافت احمدبن معتصم نامی است و نه از حکومت حبیب بن اوس نشانی ، هرچند سعدبن محمدبن سعد مشهور به حیص بیص که از مهره ٔ فن و اساتید سخن معدود است در طی عرایضی که نزد امام مسترشددر طلب قریه ٔ بعقوبا فرستاده بدین داستان اشارت کرده گوید: الموصل کانت اجازة لشاعر طائی ، ولی این اشارت از آن شیخ محقق و شاعر مفلق محمول است بر مجرد متابعت مشهور و یا محض توسل به مأمول. قاضی احمدبن خلکان گوید: من در این باب بسی تتبع و تحقیق کرده ام. برای این خبر اصلی نیافتم. بلی آنچه از تصفح اوراق و تفحص اخبار مستفاد گردید آن است که از ایام حیات و سنین عمر وی کمتر از دو سال مانده بود که به سعی و اهتمام حسن بن وهب منصب صاحب البریدی موصل از مقر خلافت درحق وی عنایت شد و ارسال مسرعان چالاک و انفاذ قاصدان سریع در خصوص آن بلد بر عهده ٔ او حوالت رفت. ابوعباده ٔ بحتری که کنوز ادب از پرتو ابی تمام اندوخته و رموز کمال از توجه وی آموخته است گوید: وقتی به خدمت آن استاد رفتم و لختی از اشعار خویش خواندم چون آنها را بشنید بدین بیت از کلام اوس بن حجر تمثل کرد:
اذا مقرم منا دری حد نابه
تخمط فینا ناب آخر مقرم.
یعنی هرگاه از قبیله ٔ ما فحل ارجمندی را تیزنای دندان سائیده شود، از دهان دیگری دندان ناب رسته گردد. آنگاه گفت : نعیت واﷲ لی نفسی ؛ یعنی سوگند به خدا که از قرائت این نظم بدیع حادثه ٔ مرگ مرا خبر دادی. گفتم ترا از این اندیشه ٔ هولناک در حرز کردگار پناه میدهم. گفت : یا اباعبادة با آنکه در دوده ٔ آل طی مانند تو جوانی فصیح نمایش یافته سپس مرا روزگار عمر امتدادی نیابد. آیا نشنیده ای که خالدبن صفوان منقری چون شبیب بن شبه را که از فصحای بنی منقر بود نگریست که با زلاقت زبان و طلاقت بیان همی سخن کند گفت : یا بُنی این رتبت بلاغت و قدرت خطابت که از تو نگریستم گوئی شاهد انقضای عمر بلکه خود قاصد مرگ خویش دیدم زیرا که ما معشر بنی منقر هیچگاه خطیبی از سلسله ٔ ما برنخاست مگر آنکه خطیب پیشین عن قریب درگذشت. اکنون که مانند تو جوانی زبان آور در این خاندان برومند آمده مرا نقد حیات به قابض ارواح سپردن باید. بحتری گفت : چون از ابی تمام این بشنیدم گفتم : این چه کلامی است که میگوئی ؟ مرا جان شیرین فدای تو باد و خدایت عمری روزافزون ببخشاد. قضا را از این قضیه یک سال بیش نگذشت که او را پیک اجل فرمان فنا برسانید، و در بلده ٔ موصل پیوند حیاتش منفصل گشت.و این واقعه در ماه ذی قعدةالحرام یا جمادی الاولی یا محرم الحرام از سال دویست وبیست وهشت یا بیست ونه یا سی ویک یا سی ودو علی الاختلاف اتفاق افتاد و در خارج باب المیدان بر کنار خندق موصل مدفون گشت. و ابو نهشل بن حمید طوسی بر مزار وی قبه ای بنیاد کرد و محمدبن عبدالملک وزیر در مرثیت او انشاد کرد:
نباء اتی من اعظم الانباء
لما الم مقلقل الاحشاء
قالوا حبیب قد ثوی فاجبتهم
ناشدتکم لاتجعلوه الطائی.
یعنی خبری خطیر از خبرهای عظیم بیاوردند. گفتند حبیب درگذشت. گفتم : شما را سوگند میدهم که آن حبیب حبیب طائی نباشد. دیک الجن شیعی در مرثیت او گفت :
فجع القریض بخاتم الشعراء
و غدیر روضته حبیب الطائی
ماتا معا فتجاورا فی حفرة
و کذاک کاناقبل فی الاحیاء.
یعنی شخص سخن از فوت خاتم ارباب بلاغت و غدیر بوستان فصاحت درگذشت چنانکه در عهد زندگانی همی همدوش بزیستند در دخمه ٔ گور نیز هم آغوش بخفتند. (نامه ٔ دانشوران ج 1 صص 196-218). و رجوع به فهرست الموشح و ص 204 همان کتاب و عیون الاخبار ج 1 ص 233 و 235 و253 و حسن محاضره ج 1 ص 88 و نزهة الالباء فی طبقات الادباء چ سنگی مصر ص 214 و فهرست روضات الجنات و قاموس الاعلام ترکی وابوتمام حبیب بن اوس در همین لغت نامه و ص 209 ج 1 زرکلی و فهرست عقد الفرید شود :
گر بنده جریر است و حبیب است و صریع
در راه ثنا گفتن او گردد لنگ.
منوچهری.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن بدیل بن ورقاء خزاعی. خود و پدر و برادرش عبداﷲبن بدیل بن ورقا از صحابه اند. ابن شاهین او را یاد کرده. ابن عقدة حدیث او را در کتاب الموالاة به سند ضعیف نقل کرده گوید: ابومریم از زربن حبیش روایت کرده که علی (ع ) روزی فریاد زد از صحابه چند کس اینجا است ؟ دوازده تن برخاستند. میان آنها قیس بن ثابت و حبیب بن بدیل بن ورقاء بود، پس گواهی دادند که ما شنیدیم پیغمبر گفت :«من کنت مولاه فعلی مولاه ». (الاصابة ج 1 ص 219) (تنقیح المقال ج 1 ص 254). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن بشار کندی. شیخ طوسی او را یک مرتبه در عداد اصحاب باقر(ع ) شمرده و دگر بار در عداد اصحاب صادق (ع ) آورده ، گوید: مولای بنی کنده ٔ تابعی. اسکاف بود. و ظاهر سخن امامی بودن اوست لیکن مجهول الحال است. (تنقیح المقال ج 1 ص 51).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن بشر [ یا بسر یا بشیر ]. در برخی نسخه های رجال شیخ او را در عداد اصحاب صادق (ع ) شمرده. در جامع الرواةگوید: حسین بن العلاء از او روایت کرده و او از ابوعبداﷲ صادق (ع ) روایت کند. و به هر حال مجهول الحال است.(تنقیح المقال ج 1 ص 251). ابوعمرو کشی او را به مستقیم توصیف کرده. رجوع به لسان المیزان ج 2 ص 168 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن بعیص. ابن کلبی او را بدین نام خوانده است. رجوع به حبیب بن حبیب بن مروان شود. (الاصابة ج 1 ص 319).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن بهریز مطران موصلی. منجمی ایرانی است. و صاحب تألیفاتی در این صناعت. ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه (چ ساخائو ص 20 و 28) از او نقل کند ودر مجمل التواریخ ص 124 و رجوع به ابن بهریز شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن بیعة الثقفی. صحابی است و او در محاربة جسر (جنگ پل ) به درجه ٔ شهادت رسید. (قاموس الاعلام ترکی ).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن ترکه.صاحب تاریخ سیستان در تحت عنوان : آمدن سیف بن عثمان الطارابی و حضین بن محمد القوسی به سیستان گوید: و حفص بن ترکه را بگرفتند و بند برنهادند و یاران او را بازداشتند و حبیب بن ترکه صاحب شرط حفص بود و بدر طعام بود کس فرستادند و بیاوردند و بازداشتند و حفص را بسیار عذاب کردند تا کشته شد. (تاریخ سیستان ص 158).

حبیب. [ ح ُب َ ] (اِخ ) ابن تمیم المجاشعی. شاعری است از عرب.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن تیم. صحابی است. ذهبی او را به عنوان مستدرک برای کتب سابقین بر خود یاد کرده لیکن استدراک او بیجا است و این مرد همان حبیب بن زیدبن تیم است. (الاصابة ج 2 ص 74 و 75).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن تیم انصاری. ابن ابی حاتم گوید: اُحد را دریافته. گویا همان حبیب بن زیدبن تیم باشد. بدان کلمه رجوع شود. (الاصابة ج 1 ص 319).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن ثابت. رجوع به حبیب بن ابی ثابت شود.

حبیب.[ ح َ ] (اِخ ) ابن جحدر برادر خصیب بن جحدر. احمد و یحیی او را کذاب شمرده اند و گویا او را دیده باشند. ابن عدی نیز او را یاد کرده و کذاب بودن او را نقل کرده و برادر او مشهور است. (لسان المیزان ج 2 ص 168).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن جری عبسی کوفی. شیخ طوسی در رجال یک مرتبه او را در عداد اصحاب باقر(ع ) شمرده ، گوید: وی مشکوک الحال است. و بار دگر در زمره ٔ اصحاب صادق (ع ) آورده گوید: و فیه نظر. و بهمین مناسبت علامه (متوفی 720 هَ. ق.) او را در قسمت دوم خلاصةالاقوال یاد کرده و ابن داود نیز در رجال خود بر همین قول است. (تنقیح المقال ج 1 ص 251). عسقلانی پدر او را جزی به ازای هوز خوانده است. (لسان المیزان ج 2 ص 169).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن جندب. از پیغمبر روایتی بدین مضمون آورده : یکون بعض الاهلة اکبر من بعض. سعیدبن سکن آن را یاد کرده است. (الاصابة ج 1 ص 319).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن حار. به وفادت به مدینه به سوی پیغمبر رفته. حدیث او را محمدبن عبدالرحمان طفاوی آورده است. (الاستیعاب ج 1 ص 124).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن حارث. نسبش دانسته نیست. ابن مندة و ابونعیم روایت او را نقل کرده واسماعیلی نیز روایت دیگری و داستان درازی از او آورده که عمربن خطاب حبیب بن حارث را به نزد عمیربن سعد امیر حمص به رسولی فرستاده است. ولی ابونعیم در حلیةالاولیاء نام رسول را حارث ذکر کرده است. (الاصابة ج 1 ص 319) (تنقیح المقال ج 1 ص 254) (قاموس الاعلام ترکی ).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن حباشةبن حویرثةبن عبیدبن عنان بن عامربن خطمه ٔ انصاری اوسی خطمی. ابن کلبی نسبت او یاد کرده گوید: پیغمبر بر او نماز گزارد. عبدان گوید: از جراحتی که به او رسید وفات یافت و بشب دفن گردید و پیغمبر بر قبر او نماز گزارد. عسکری در تصحیف گوید: جُبَیب بن حبیب صحیح است. (الاصابة ج 1 ص 319). رجوع به حبیب بن عمیربن خماشة شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن حبیب. حاکم از طریق عمروبن زیاد از غالب از پدرش از جدش روایت کرده که پیغمبر به حسان ثابت دستور داد تا برای ابوبکر شعر بسراید، الخ. حاکم گوید:نام جد غالب که از او روایت کرده حبیب بن حبیب میباشد. عقیلی گوید: اسناد غالب مجهول است.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن حبیب بن مروان بن عامربن ضباری بن حجبةبن حرقوص بن مالک بن مازن بن مالک بن عمروبن تیم تمیمی مازنی. ابن کلبی گوید: او را سابقاً حبیب بن بعیض میگفتند و چون به نزد پیغمبر رسید، پیغمبر بدو گفت تو حبیب بن حبیب هستی ، رشاطی گوید: ابوعمرو و ابن فتحون او را یاد نکرده اند، ولیکن کسان دگر از گفته ٔ هشام بن کلبی آورده اند که اوو پدرش را یاد کرده گوید: هر دو بر پیغمبر وارد شدند. (الاصابة ج 1 ص 319، 320) (تنقیح المقال ج 1 ص 254).

حبیب. [ ح ُ ب َ ] (اِخ ) ابن حبیب زیات برادر حمزةبن حبیب زیات مقری. از ابواسحاق و جز او روایت کند. ابوزرعة او را یاد کرده و ابن مبارک او را ترک کرده است. ابن معین گوید: او را نشناسم. محمدبن عثمان بن ابی شیبة گوید: ثقة است. ابن عدی گوید: احادیثی از ثقات نقل کند که دیگران آنها را نیاورده اند. (لسان المیزان ج 2 ص 174).

حبیب. [ ح ُ ب َ ] (اِخ ) ابن حجر بصری. محدث است.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن حجر قیسی ، مکنی به ابی حجر. محدث است. رجوع به عیون الاخبار ج 1 ص 282 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن حذرة. عسقلانی گوید: شناخته نیست. ابوبکربن عیاش از او نقل کرده که : چون پیغمبر(ص ) ماعز را سنگسارکرد من نزد پدرم ایستاده بودم و چون سنگها به سر اوبالا شد من ترسیدم پس پیغمبر مرا در آغوش کشید و بوی خوش عرق بدن او را شنیدم. (لسان المیزان ج 2 ص 170). گویا این مرد همان حبیب بن خدرة باشد که خواهد آمد.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن الحرث.صحابی است. و له وفادة. رجوع به حبیب بن حارث شود.

حبیب. [ ح ُ ب َ ] (اِخ ) ابن الحرث فی ثقیف. محدث است.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن حسان بن ابی ارشرَس اسدی. شیخ طوسی او را یک بار در عداد اصحاب سجاد(ع ) شمرده گوید: مولای ایشان [بنی اسد ] بود و از ابوجعفر باقر(ع ) و ابوعبداﷲ صادق (ع ) روایت کند، و بار دیگر در عداد اصحاب باقر(ع ) شمرده و ظاهر سخن امامی بودن اوست ، لیکن مجهول الحال است. (تنقیح المقال ج 1 ص 252). عسقلانی گوید: او را حبیب بن ابی اشرس و نیز حبیب بن ابی هلال گفته اند. احمد و نسائی گفته اند: متروک است. مروان بن معاویه و اسماعیل بن جعفر از او روایت کنند. وقتی عاشق دختر مسیحی شد و برای ازدواج با او ناچار به دین مسیح درآمد. از ابن معین روایت است که گفت : حبیب بن حسان بن ابی الاشرس ثقة نیست. وی دو کنیزک نصرانی داشت و با ایشان به کلیسیا میرفت. ابوبکربن عیاش گفته است : اگر مردم حبیب را میشناختند درب خانه ٔ او را مهر میکردند. داستان نصرانی شدن او را ساوجی نقل کرده گوید: در آن افراط کرده اند. رجوع به لسان المیزان ج 2 ص 167 و 168 و 170 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن حسن کلینی (متوفی 329 هَ. ق.) در باب حدنباش (کفن دزد) از کتاب کافی و همچنین شیخ طوسی در باب حددزدی از کتاب تهذیب روایتهای او را از محمدبن ولید و از محمدبن عبدالجبار آورده اند. (تنقیح المقال ج 1 ص 252).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن حسن بن ابان آجری. عبیداﷲبن موسی از وی روایت کند. (الذریعة ج 4 ص 307 از تفسیر علی بن ابراهیم قمی ص 343).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن حسن بن شعبة. مکنی به ابی سفیان. محدث است.

حبیب.[ ح َ ] (اِخ ) ابن حسن قزار. مکنی به ابوالقاسم. وی از ابومسلم کجی و دیگران حدیث شنیده. حمامی و ابونعیم و دیگران از او نقل کنند. برقانی او را ضعیف دانسته ، ابن ابی الفوارس و خطیب بغدادی در تاریخ بغداد و ابونعیم در حلیة او را ثقت دانسته اند. وفات او به سال 359 هَ. ق. واقع گردید. (لسان المیزان ج 2 ص 170).

حبیب. [ ح َ ](اِخ ) ابن حمار اسدی. ابوموسی از عبدان نقل کرده که : در سفرها با پیغمبر بوده و حدیثی از راه اعمش از عبداﷲبن حارث از او نقل کرده که : در سفری با پیغمبر همراه بوده است ، و برخی گویند او این داستان را از ابی ذر غفاری از پیغمبر نقل کرده نه از پیغمبر. بخاری وابوحاتم و دار قطنی و ابن حبان نیز او را در عداد تابعان شمرده اند نه از صحابه. نام حبیب بن حمار در ترجمه ٔ حال خالدبن عرفطة نیز آمده است. بدانجا رجوع شود. و نیز رجوع به الاصابة ج 1 ص 320 و ج 2 ص 75 و تنقیح المقال ج 1 ص 254 و تاج العروس شود. و در قاموس الاعلام ترکی به غلط آن را حماز (به ازاء منقوطه ) آورده است.

حبیب. [ح َ ] (اِخ ) ابن حماطة. رجوع به حبیب بن حمامة شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن حمامة سلمی. صحابیست. (تنقیح المقال ج 1 ص 254). و برخی ابن ابی حمامة و برخی حبیب بن حماطة گفته اند. شاعر و صحابی است ، نام او در حدیثی آمده است که گفت : یا رسول اﷲ انی قد اثنیت علی ربی. ابوموسی نیز نام او را از عبدان نقل کرده است. (الاصابة ج 1 ص 320).

حبیب. [ ح ُ ب َ ی ی ِ ] (اِخ ) ابن حنیف. مکنی به ابی حمزه ٔ زیات. محدث است.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ )ابن حیاشة. صحابی است. رجوع به حبیب بن حباشة شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن حیان. صحابی است. مامقانی گوید: مکنی به ابورمشه ٔ تیمی است. (تنقیح المقال ج 1 ص 254). ابن عبدالبر گوید: برخی گفته اند که نام ابورمشة حیان بن وهب است. و برخی گویند او رفاعةبن یثربی است. باتفاق پسر خود به نزد پیغمبر آمد، پیغمبر پرسید این همراه تو کیست ؟ پاسخ داد: پسرم میباشد. گفت : اما انک لاتحبنی علیه و لایحبنی علیک. (الاستیعاب ج 1 ص 123). و رجوع به رفاعةبن یثربی شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن خالد اسدی. وی از ابواسحاق سبیعی و اعمش روایت دارد. ابوحاتم گوید: لیس بقوی. ابن حبان او را در زمره ٔ ثقات شمرده است. (لسان المیزان ج 2 ص 170). برخی او را همان حبیب مالکی دانسته اند. (لسان المیزان ج 2 ص 174).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن خدرة. تابعی و محدث است. جاحظ گوید: وی از شعراء و علمای خوارج و از بنی شیبان است و مولای هال بن عامر بوده است. (البیان و التبیین ج 1 ص 273 و ج 3 ص 165). رجوع به حبیب بن حذرة شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن خراش بن حرب بن صامت بن کُباس بن جعفربن ثعلبةبن یربوع بن حنظلةبن مالک بن زیدبن مناةبن تیم تیمی حنظلی. با مولای خود صامت از بنوسلمة از صحابه ٔ پیغمبر است. بدر را دریافته هشام کلبی او را یاد کرده. ابن سعد و طبرانی و ابن شاهین او را در شمار صحابه آورده اند. رجوع به الاصابة ج 1 ص 320 و تنقیح المقال ج 1 ص 254 و قاموس الاعلام ترکی شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن خراش العصری. صحابی و از مردم بصرة است و حدیث شریف «المسلمون اخوةلافضل لاحد علی احد الا بالتقوی » را او روایت کرده است. ابن مندة او را یاد کرده. رجوع به الاصابة ج 1 ص 320 و تنقیح المقال ج 1 ص 254 و قاموس الاعلام ترکی شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ )ابن خماسةالأوسی الخطمی. صحابیست. (تاج العروس ). وی همان حبیب بن خماشة است که در الاصابة یاد شده است.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن خُماشَه خطمی. حارث بن ابی اسامة حدیثی ازاو به طریق وافدی نقل کرده است. ابوعمرو گوید: و این مرد همان حبیب بن عمربن خماشة باشد که جد ابی جعفر است. و حبیب بن خباشه غیر از این مرد است. چون او در عهد رسول وفات یافته. (الاصابة ج 1 ص 320). مامقانی کلمه ٔ اوسی را بر نام او افزوده. (تنقیح المقال ج 1 ص 254). و خطمة فرزند جشم بن مالک بن اوس است. حبیب از پیغمبر روایت شنیده. علی بن المدینی گوید: عبدالرحمان بن مهدی گفت : ابوجعفر خطمی و پدر و جدش حبیب بن خماشة راستگو بودند، و برخی در صحبت حبیب تردید کرده اند. (الاستیعاب ج 1 ص 124) (قاموس الاعلام ترکی ). و رجوع به حبیب بن عمیربن خماشة و حبیب بن حباشه و حبیب بن خماسة شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن ذویب. گویند اول کس که دست به بیعت امیرالمؤمنین علی (ع ) دراز کرد طلحةبن زبیر بود و دست او به علت جراحتی که در غزوه ٔ احد بدان رسیده شل بود. ابن ذویب در آن وقت به تطیر گفت : «ید شلاء بیعته لاتتم ». (ازترجمه ٔ طبری بلعمی ) و حبیب السیر ج 1 ص 176. و صاحب ناسخ التواریخ نام او را قبیصةبن ذویب آورده است.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن ذهب القاری.وی از مردم شام و صحابی است. (قاموس الاعلام ترکی ).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن ربیعةبن عمرو. صحابیست.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن ربیعة السلمی. مکنی به ابی عبداﷲ. صحابیست. ابوعبدالرحمان عبداﷲ که از تابعین است فرزند او است و از این روی مکنی به ابوعبداﷲ است. ابن حبان و ابن مندة و خطیب از طریق وهب بن معاویه از عبداﷲبن حبیب ابوعبدالرحمان نقل کرده اند که گفت : پدرم از صحابه بود ومشاهد رسول دریافت. خطیب بغدادی و ابونعیم از طریق عطأبن سائب از ابوعبدالرحمان نقل کرده که : شنید حذیفه میگفت : «ان الضمار الیوم و السباق غداً» من به پدرم حبیب گفتم : اتستبق غداً؟ در جواب گفت : انما هو بالاعمال. رجوع به الاصابة ج 1 ص 320 شود. و در تنقیح المقال ص 254 و الاستیعاب ج 1 ص 124 به عنوان حبیب و در قاموس الاعلام ترکی بعنوان حبیب ابوعبداﷲ سلمی آمده است.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن ریاء (رباب )بن حذیفةبن مهشم بن سعیدبن سهم قرشی سهمی. او و برادرانش معمر و وائل از صحابه بودند و بیشتر رجال نویسان ایشان را فراموش کرده اند، ولیکن در خبر قوی که فاکهی و یعقوب بن شیبة و دار قطنی و جز ایشان از طریق حسین معلم آورده اند نام ایشان آمده است که مادر ایشان مرد، و ارث او به سه فرزند وی رسید و عمروبن عاص ایشان را با خود به شام برد و هر سه در آنجا به طاعون (عمواس ) مردند و ارث ایشان به عمرو عاص که عصبه ٔ ایشان بود رسید. سپس فرزندان معمر و حبیب آمدند و ارث پدر از عمرو عاص خواستار شدند. عمرو گفت : مطابق آنچه پیغمبر گفت نسبت به شما حکم خواهم داد. قال : «مایحوز الولد فهو للعصبة من کان ». پس عمرو حکم به نفع ما داد، و نامه نوشت که گواهی عبدالرحمان عوف و زیدبن ثابت و دیگری بر آن بود و چون عبدالملک بن مروان به تخت نشست یکی از موالی ما بمرد و هزار دینار بگذاشت ، پس ورثه ٔ او ترافع به نزد هشام بن اسماعیل بردند و او به نزد عبدالملک فرستاد پس من نامه ٔ عمرو عاص برای او بردم ، گفت : گمان نمی کردم اهل مدینه در برابر حکم عمرو عاص سخنی داشته باشند. در روایت یعقوب بن ابی شیبة نام برادر آن نیامده است و همچنین ابوداود خبر را نقل کرده و نام این سه برادر را یاد نکرده است. (الاصابة ج 1 ص 123 و ج 6 ص 313).

حبیب. [ح َ ] (اِخ ) ابن زاهد. مکنی به ابومحمد، محدث است.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن زبرقان. مکنی به ابی الحصین. محدث است.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن زبیربن مشکان الهلالی الاصبهانی. از ناقله ٔ بصره است. شعبة و عمارة از وی حدیث آوردند و زبیریان مدینه از بازماندگان اویند، و نیز از بازماندگان او در اصفهان حبیب بن هَوذةبن حبیب و نیز یونس بن حبیب و نیز ابراهیم بن عبدالعزیز و نیز محمدبن احمدبن حبیب بن الزبیر، و محمدبن نضر، و درهم بن مظاهر، و عامربن ناجیه ، و احمدبن ابراهیم بن عبدالعزیز حدیث گفتند.و دومین و سومین آنها دخترزاده ٔ او بودند. یکی از فرزندان حبیب می گفت : خانواده ٔ مشکان از اهل اصفهان بودند و چون سبی واقع گشت مادر مشکان او را به خانه ٔ جولاهی برد تا شناخته نگردد که بزرگزاده است. ولی چون گوشواره در گوش داشت اسیرش کردند و او را فرزند آن جولاه خواندند. رجوع بذکر اخبار اصفهان ج 1 ص 294 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن زیدبن تمیم بن اسیدبن خفاف انصاری بیاضی. از بنی بیاضة. ابن عبدالبر و ابوموسی وجز ایشان اورا درعداد صحابه شمرده اند که در احد کشته شده است. ابن شاهین نیز او را یاد و ابوموسی او را استدراک کرده است. رجوع به الاصابة ج 1 ص 123 و الاستیعاب ج 1 ص 123 و تنقیح المقال ج 1 ص 252 و رجوع به حبیب بن تیم شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن زیدبن عاصم بن عمرو انصاری خزرجی مازنی بخاری. ابن عبدالبر و ابوموسی و ابونعیم او را از صحابه شمرده اند، پیغمبر او را به نزد مسیلمه ٔ کذاب به سفارت فرستاد. مسیلمة به او گفت : آیا شهادت به رسالت محمد(ص ) میدهی ؟ پاسخ داد: آری. و چون مسیلمة گفت : آیا به رسالت و پیغامبری من گواهی می دهی ؟ جواب داد من کر هستم و نمی شنوم چه می گویی. پس مسیلمة دستور داد او را پاره پاره کردند. (تنقیح المقال ج 1 ص 252). او برادر عبداﷲبن زید است. ابن اسحاق او را در عداد کسانی از انصار که عقبه را دریافتند شمرده و داستان مسیلمةبن سعد گفته است که : حبیب روز احد و خندق و باقی مشاهد را نیز دریافت. ابن ابی شیبة روایت کرده که : چون مسیلمة حبیب را کشت مادرش نذر کرد خود را نشوید تا مسیلمة کشته شود، و چون روز یمامة پیش آمد برادرش عبداﷲبن زید و مادرش به جنگ یمامة آمدند. رجوع به الاصابة ج 1 ص 321 و الاستیعاب ج 1 ص 123 و امتاع الاسماع ج 1 ص 148 و عقد الفرید طبع محمدسعید العریان ج 3 ص 328 و قاموس الاعلام ترکی شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن زیدانصاری. شیخ طوسی در رجال خود او را دو مرتبه در عداد اصحاب صادق (ع ) شمرده ، و در موضعی گوید: بدری بود و به کوفه آمد و در برخی نسخه ها زید را بزیاد و بدری را بمدنی و ندی تبدیل کرده اند و برخی آن را مصحف نهدی دانسته اند. ابن حجر در تقریب او را حبیب بن زیدبن خلاد انصاری مدنی آورده. و در تهذیب الکمال ، از ابوحاتم صلاحیت او را نقل کرده ، و از نسائی توثیق او را آورده ، و ظاهر سخن شیخ طوسی امامی بودن اوست. رجوع به تنقیح المقال ج 1 ص 252 و لسان المیزان ج 2 ص 170 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن زید کندی. ابوموسی گوید: علی بن سعید. عسکری و جز او وی را در عداد صحابه شمرده اند. سپس از طریق علی بن قرین از او روایت کرده و او از پدرش و او از پیغمبر. رجوع به الاصابة ج 1 ص 321 و تنقیح المقال ج 1 ص 254 و قاموس الاعلام ترکی شود.

حبیب. [ ح َ ](اِخ ) ابن سباع. مکنی به ابی جمعه. صحابیست و در تاج العروس حبیب سبع آمده است. ابن عبدالبر گوید: برخی او را کنانی دانسته و برخی قاری گفته اند و نام وی رابرخی جنیدبن سباع وبرخی حبیب بن وهب و برخی حبیب بن فدیک گفته اند. (الاستیعاب ج 1 ص 123 و 124 و ج 2 ص 634).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن سبع. مکنی به ابی جمعه. صحابیست. و بعضی حبیب بن سباع گفته اند. رجوع به ماده ٔ قبل شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن سبیعة. صحابیست.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن سعد. صحابی است و از موالی یکی از انصار است و درک غزوه ٔ بدر کرده است. موسی بن عقبة او را یاد کرده. ابوعمرو شخصی را به نام حبیب بن اسودبن سعد و دیگری حبیب بن اسلم مولای بنی جشم بن خزرج گفته. نمیدانم اینها جدا یا یکی هستند؟ رجوع به الاصابة ج 1 ص 321 و تنقیح المقال ج 1ص 254 و الاستیعاب ج 1 ص 122 و قاموس الاعلام ترکی شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن سعد قیسی. ابن عبد ربه گوید: ابوحبترةبن ضحاک کاتب دیوان کوفه بود و او از روزگار عمر بر این کار بود تا زمان عبیداﷲ زیاد که حبیب بن سعدقیسی را به جای وی نهاد. (العقد الفرید ج 4 ص 248).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن سلمة. رجوع به حبیب بن مسلمة شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن سلیم راعی. رجوع به حبیب راعی شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن سندر. مکنی به ابوعبدالرحمن. صحابی است. رجوع به قاموس الاعلام ترکی و تنقیح المقال ج 1 ص 254 شود.

حبیب.[ ح َ ] (اِخ ) ابن سوید. رجوع به حبیب بن شوذب شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن شریح. صغانی او را چنین یاد کرده ، لیکن غلط است و صحیح حبیش بن شریح است. (الاصابة ج 2 ص 75).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن شوذب. مردی از اهل نجد و ساکن ضریة بود. اصمعی از وی روایت دارد. (بلوغ الارب ج 2 ص 105).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن شوذب الاسدی. داستان ورود او بر جعفربن سلیمان عباس در مدینه در البیان و التبیین ج 2 ص 230 و عیون الاخبار ج 3 ص 24 آمده است ولی در عیون نام پدر او را سوید آورده است.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن شهاب شامی. وی پیغمبر را درک کرد. زبیر گوید: عبداﷲبن عامر، نهری در بصره به وی به اقطاع داده بود. (الاصابة ج 2 ص 58). نهر حبیب منسوب بدوست.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن شهید. مکنی به ابی محمد یا ابی شهید. محدث است. رجوع به ابی محمد حبیب... شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن شهید مصری. مکنی به ابی مرزوق. محدث است. سیوطی گوید: مکنی به ابی مروان تجیبی مولاهم مصری و فقیه طرابلس غرب بود. از رویفع انصاری روایت کرد و به سال 109 هَ. ق. درگذشت. (حسن المحاضرة ج 1 ص 130). و رجوع به عیون الاخبار ج 1 ص 62 و 280 و ج 2 ص 143 و 207 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن صالح. از جناح مروی است که مجهول الحال است. از علی بن طلحة و راشدبن سعد و عمروبن شعیب روایت کند. صفوان بن عمرو بقیة، و اسماعیل بن عیاش از او روایت دارند. ابوذرعة گفت : هیچ کس از دانشمندان از هیچ راه بر حبیب طعنی نزند و او در بلده ٔ خود به علم و فضل بنام است. (لسان المیزان ج 2 ص 171).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن ضحاک جهنی ، و برخی جمحی آورده اند. ابونعیم از طریق عبدالعزیز عمی از مسلمةبن خالد از حبیب بن ضحاک از رسول اﷲ روایتی آورده که گویا روایت مقطوع ومرسل باشد. (الاصابة ج 1 ص 321) (قاموس الاعلام ترکی ).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن عاصم محاربی. زبیربن بکار روایت کند که : چون عام الرمادة پیش آمد و باران و سیل زیاد شد عمر بر روی اسبی تازی از شهر بیرون آمد. مردی او را ندا داد: یابن خثیمة جزاک اﷲ خیراً. گفت : تو کیستی ؟ جواب داد حبیب بن عاصم محاربی ، تا پایان داستان. (الاصابة ج 2 ص 58).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن عبدالرحمان بن اردک از عطا روایت کند. ابن عبدالرحمان نسائی در کتاب «الجرح و التعدیل » گوید: حبیب بن عبدالرحمان بن اردک منکرالحدیث باشد.ابوالفتح ازدی او را در زمره ٔ ضعفا شمرده. ولی او را در حرف (خ ) آورده است [ خبیب ]. عسقلانی گوید: صحیح ، عبدالرحمان بن حبیب است. (لسان المیزان ج 2 ص 171).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن عبدالرحمان بن حبیب بن ابی عبیدةبن عقبةبن نافع الفهری. صاحب آفریقیه و یکی از امیران شجاع پدرش عبدالرحمان بر آفریقا مستولی گشت تا آنکه برادرش الیاس بن حبیب او را کشت و آفریقیه را بدست آورد، پس حبیب بن عبدالرحمان با عم خویش به جنگ خاست و او را بکشت و سه سال بر آفریقیه حکومت کرد تا آنکه عبدالحق بن جعد بر او قیام کرد و او و عده یی از یاران وی را بکشت. (قاموس الاعلام زرکلی ص 210).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن عبد شمس بن عبدمناف بن قصی بن کلاب بن مرةبن کعب. جد عبدالرحمان بن سمرةبن حبیب است که حاکم سیستان به زمان ابن زیاد بود. (تاریخ سیستان ص 82، 88، 89). وی پدر ربیعة است که جدمادری عثمان عفان و معاویه باشد. (مجمل التواریخ و القصص صص 286-297). و رجوع به اعلام زرکلی ص 210 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن عبد شمس بن مغیرةبن عبداﷲبن عمربن مخزوم برادرولیدبن عبد شمس است ، وثیمة در کتاب ردة گوید: وی درروز یمامه (یوم الردة) کشته شد. (الاصابة ج 1 ص 321).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ. شیخ طوسی او را در عداد اصحاب علی (ع ) شمرده ، ظاهر سخن امامی بودن او را میرساند. لیکن مجهول الحال است. رجوع به تنقیح المقال ج 1 ص 252 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن زبیر. آنگاه که عبداﷲبن زبیر در مکه محصور حجاج بود، حبیب و برادر او حمزة از پدر روی تافته به امان حجاج درآمدند.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ انصاری. وثیمة در کتاب الردة گوید: وی رسول ابوبکر بود که نزد مسیلمه ٔ کذاب و بنی حنیفه شد تا ایشان را به اسلام بازگرداند، پس نامه را بر ایشان بخواند، و ایشان را پند و اندرز داد، پس مسیلمه او را بکشت. عسقلانی گوید: این داستان را برای حبیب بن زید برادر عبداﷲبن زید نیز آوردیم. شاید او و شاید جز او باشد. (الاصابة ج 1 ص 321).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ بجلی. از یاران پیغمبر که به سال شصت وچهار درگذشت. (مجمل التواریخ و القصص ص 299).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن حبیب باهلی. وی از طرف قتیبةبن مسلم بر طالقان حکومت میکرد و مردم طالقانش به سال 91 هَ. ق. بکشتند. (رودکی ، نفیسی ص 266).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن عبدالملک بن عمربن الولیدبن عبدالملک بن مروان. امیری اموی در اندلس به روزگار عبدالرحمان داخل و از نزدیکان وی می بود. عبدالرحمان حکومت طلیطلة بدو داد و حبیب در زمان او درگذشت. پسر عبدالرحمان بر جنازه ٔ او نمازگزارد. (الاعلام زرکلی ص 210 از الحلة السیراء ص 45).

حبیب. [ح َ ] (اِخ ) ابن عبید. از تابعین است. و از مقدام معدیکرب روایت دارد. (عیون الاخبار ج 2 ص 261 و ج 3 ص 9).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن عتبة جشمی. رجوع به حبیب جشمی شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن عَدی از بنی عمروبن عوف و محدث است. (تاریخ گزیده ص 223).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن علاء سجستانی. رجوع به حبیب سجستانی شود.

حبیب. [ ح ُ ب َ ] (اِخ ) ابن علی. محدث است.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن عمرو. نسبی برای او یافت نشد. عبدان از طریق علأبن عبدالجبار از حمادبن سلمة از ابوجعفر خطمی از حبیب بن عمرو روایت کرده که او با پیغمبر بیعت کرد. ابوموسی احتمال داده که او حبیب بن عمیر جد ابوجعفر باشد. (الاصابة ج 1 ص 322).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن عمروبن عمیربن عوف بن غِیَره بن عوف بن ثقیف ثقفی. ابن جریر از طریق عکرمة آرد: آیة [ یا ایها الذین آمنوااتقواﷲ و ذروا ما بقی من الربوا و ان تبتم فلکم رؤس اموالکم ] ، درباره ٔ بنی ثقیف نازل شد و از آن جمله بودند مسعود و حبیب و ربیعة و عبد بالیل فرزندان عمروبن عمیر. مقاتل نیز او را در تفسیر خود یاد کرده. ابن مندة هم از طریق کلبی از ابوصالح از ابن عباس روایت او را نقل کرده است. (الاصابة ج 1 ص 331). مقریزی گوید: به سال 16 از رسالت ، پیغمبر با زید حارثة به طائف بیرون شد و از بنی ثقیف ،عبدبالیل ، مسعود، حبیب پسران عمروبن عمیر مدد خواست ، ایشان او را با تحقیر بیرون کردند. (امتاع الاسماع ص 27). وی جدامیةبن ابی الصلت است. (قاموس الاعلام ترکی ). ابن الصامت از فرزندان اوست. (اعلام زرکلی ص 210).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن عمروبن محصن بن عمروبن عتیک بن عمروبن مبذول انصاری مازنی. ابن عبدالبر و ابوموسی او را از صحابه شمرده اند. وی در هنگام رفتن به جنگ یمامه در راه کشته شده است. (تنقیح المقال ج 1 ص 252). ابن شاهین و ابوعمرو نیز او را یاد کرده و داستان کشته شدن او را آورده اند. (الاصابة ج 1 ص 322) (الاستیعاب ج 1 ص 123) (لسان المیزان ج 2 ص 271).

حبیب.[ ح َ ] (اِخ ) ابن عمرو السلامانی. صحابی است. ابن سعد او را یاد کرده. ابن سکن گوید: وی ساکن جناب بود. و از بنی سلامان بن سعدبن زیدبن لیث بن شوذبن اسلم بن حاف بن قضاعة است. واقدی گوید: محمدبن یحیی بن سهیل گفت : در کتاب پدرانم دیدم : حبیب بن عمروبن سلامانی می گفت : از طرف بنی سلامان به همراه وفدی شامل هفت تن بر پیغمبروارد شدیم ، و چون به درب مسجد رسیدیم ، به پیغمبر برخوردیم که برای تشییع جنازه ای بیرون میشد، پس دستور داد ثوبان میزبان ما باشد، پس ثوبان ایشان را به منزل رملة دختر حارث برد، و چون اذان ظهر را شنیدند به مسجد آمدند و با پیغمبر نماز گزاردند و سپس از پیغمبر سوءالهائی درباره ٔ افسون و چشم زخم کردند و جواب شنیدند. ابن مندة و ابن سکن هر کدام به طریقی این داستان را آورده اند. ابن سکن از طریق واقد تاریخ ورود به مدینه را شوال سال دهم از هجرت تعیین کرده است. (الاصابة ج 1 ص 322) (تنقیح المقال ج 1 ص 254) (الاستیعاب ج 1 ص 124) (لسان المیزان ج 2 ص 172) (قاموس الاعلام ترکی ).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن عمروالمازنی. رجوع به حبیب بن عمروبن محصن شود. یکی از اصحاب است. وی در اثنای عزیمت به یمامة مقتول و شهید شده است. ابن عبد ربه او را خزرجی دانسته است. (العقد الفرید چ محمدسعید العریان ج 3 ص 328).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن عمرو طائی. أجائی [ ءَ ] شاطی از علی بن حرب عراقی در «التیجان » از ابی منذر هشام کلبی از جمیل از مرثد نقل کند که : مردی از اجائیان به نام حبیب بن عمرو بر پیغمبر وارد شد پیغمبر برای او و طائفه ٔ وی نامه ای نوشت که چنین آغاز میشد: «من محمد رسول اﷲ لحبیب بن عمرو أحد بنی اجاء و لمن اسلم من قومه و اقام الصلاة و آتی الزکاةان له مائه و ماله... الحدیث ». (الاصابة ج 1 ص 322).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن عمرفرغانی. او راست : الموجز فی الفروع. (کشف الظنون ).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن عمیربن خماشة خطمی انصاری. عبدان از طریق عبدالصمدبن عبدالوارث از حمادبن سلمة از ابوجعفر خطمی از جد خود حبیب بن عمیر روایت کرده. رجوع به حبیب بن عمرو و حبیب بن حباشة و حبیب خماشة شود. (الاصابه ج 1 ص 322) (تنقیح المقال ج 1 ص 254).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن عوف عبدی. برادر حارث بن عوف که یاد او گذشت ، می باشد. یکی از این دو برادر قاتل حطم هستند. (الاصابة ج 2 ص 55 و 58). ابن عبد ربه او را یکی از فرارین شمرده گوید: در یوم مرداء هجر از دست ابی فدیک فرار کرد. (العقد الفرید ج 1 ص 116). ابن قتیبة گوید: وقتی حبیب عوف در راه شام مردی را دید که زیاد شصت هزار به او داده بود که تجارت کند پس با وی همراه شد و چون فرصت یافت او را بکشت و اموال بگرفت. (عیون الاخبار ج 1 ص 175). و رجوع به حبیب بن عمروبن عمیربن عوف شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن عیینة. برادر عبدالرحمان یا عبداﷲبن عیینةبن حصن است. پدر او عیینة از سران طوایف عرب اطراف مدینه بود که جنگ غابة سه روز قبل از جنگ خیبر باآنها رخ داده است. و حبیب بن عیینة در این جنگ به دست سعدبن زید اشهلی و یا مقدادبن عمرو از یاران پیغمبر کشته شد. رجوع به امتاع الاسماع صص 260 - 264 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن غالب. رجوع به غالب بن حبیب شود. (لسان المیزان ص 172).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن فُوَیک و برخی فدیک و برخی فریک خوانده اند. بغوی و ابن سکن و جز ایشان او را یاد کرده اند. ابن ابی شیبة گفته است : مردی از بنی سلامان از مادر خود نقل کرده که آن زن خالی (دائی ) داشت به نام حبیب بن فویک و اوگفت که پدرم در پیری در اثر پایمال کردن تخم مار چشمهایش سفید (نابینا) شد و چون به نزد پیغمبر شد در چشم او بدمید تا روشن و بینا گردید. ابن مندة نیز از حلبس سلامانی نقل کرده که : او از پدر و او از جدش حبیب بن فویک بن عمرو روایت کرده که از پیغمبر راجع به مسئله ٔ افسون چشم در چشم زخم سوءالها کرد و پیغمبر بدو اجازت داد و دعا کرد. شاید این مرد همان حبیب بن عمروسلامانی باشد. رجوع به الاصابة ج 1 ص 322 و 323 و تنقیح المقال ج 1 ص 254 و استیعاب ج 1 ص 124 و ج 2 ص 523 شود.

حبیب. [ ح ُ ب َ ] (اِخ ) ابن فهدبن عبدالعزیز الثانی. شیخ است اسماعیلی را.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) قِرفه ٔ عوذی. شاعری است از عرب.

حبیب. [ح ُ ب َ ] (اِخ ) ابن کعب بن یشکر. شاعری است عرب را.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن محمد. وی از پدر خود از ابراهیم صائغ روایت دارد، و عبدالرحیم بن منیب از وی روایت کند. و این ابراهیم صائغ همان است که حبیب بن ابی حبیب خرطوطی از وی روایت میکرد. رجوع به این اسم و لسان المیزان ج 2 ص 172 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن محمدبن حسن بن ابراهیم حنوی معروف به مهاجر عاملی معاصر و ساکن بعلبک یکی از علمای معروف امامیه و دارای تصانیف بسیار است مانند المراجعات (ترجمه ٔ این کتاب به فارسی توسط سردار کابلی کرمانشاهی در تهران طبع شده ) و الانتصار چ 1351. (الذریعة ج 2 ص 360).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن محمدبن داود صنعانی مرغینانی. وی از پدر خود روایت کند و ابویعلی از او روایت دارد. عسقلانی گوید: خود او و پدرش را نمی شناسم. رجوع به لسان المیزان ج 2 ص 172 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن مخنف بن سلیم غامدی (عمری ). ابن مندة گوید: حدیث او را از ابن جریح نقل کرده اند که : در روز عرفه نزد پیغمبر رسیده ، و صحیح آن است که عبدالرزاق و جز او از ابن جریح از عبدالکریم از حبیب بن مخنف از پدرش مخنف بن سلیم روایت کند. (الاصابة ج 1 ص 323). ابن عبدالبر گوید: حبیب بن مخنف عمری است و عسقلانی یک بار او را در زمره ٔ صحابه و یک مرتبه در تابعین آورده به این اعتبار که او بواسطه ٔ پدرش از پیغمبر روایت دارد نه مستقلا. رجوع به الاصابة ج 2 ص 75 و الاستیعاب ج 1 ص 124 شود. عسقلانی او را حبیب بن مخنف بن سلیم بن حارث ازدی خوانده است. (لسان المیزان ج 2 ص 173).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن مرزوق. احمد گوید: لابأس به. ابن مدینی گوید: مشهور است. ابوداود جزری و ابن حبان او را ثقة شمرده. وی از نافع روایت کند. و جعفربن برقان از وی روایت دارد. (لسان المیزان ج 2 ص 172).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن مروان تیمی مازنی. سابقاً بغیض نام داشت ، پیغمبر او را حبیب نامید. رجوع به حبیب بن حبیب تیمی مازنی. و الاصابة ج 1 ص 323 و تنقیح المقال ج 1 ص 254 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن مرة. مری معاویه او را امیر حجاز کرد و مردم او را رد کردند. (العقد الفرید ج 4 ص 89 و 90 از گفته ٔ ابن عباس ). ابن اثر گوید: و در این سال (132 هَ. ق.) حبیب بن مرة مری که از قواد مروان أموی بود بثنیة با أهل و حوران در ارض بلقاء خروج کرد و تبییض کرد و بنی قیس و همسایگانشان با وی بیعت کردند. پس عبداﷲبن علی به جنگ او آمد و چند بار حرب میان ایشان روی داد و در این اثنا ابوالورد نیز در قنسرین خروج کرد و تبییض کرد، و در این وقت سفاح در حیرة بود. پس عبداﷲ ناچار با حبیب صلح کرد. (از الکامل ابن اثیر ج 5 ص 206).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن مسلمةبن مالک بن وهب بن ثعلبةبن وائلةبن عمروبن شیبان بن محارب بن فهربن مالک. مکنی به ابوعبدالرحمان فهری قرشی حجازی. وی از حجاز به شام آمد. بخاری گوید: او صحابی است. مصعب زبیری گفته است : او را حبیب الروم می گفتند چه با رومیان بسیار جنگیده است. ابن سعد از واقدی روایت کند: هنگام مرگ پیغمبر دوازده ساله بود. ابن معین گوید: اهل شام (طرفداران بنی امیه ) او را صحابی شمرند، و اهل مدینه منکر آنند. زبیر گوید: او تام البدن بود و چون بر عمر وارد شد، عمر گفت : انک لجید الفیأة. طبرانی از او یاد کرده گوید: مستجاب بود. سعیدبن عبدالعزیز گوید: مستجاب الدعوة بود. حسان ثابت وی را در قصیده ای که در رثاء عثمان سروده یاد کرده گوید:
و فیهم حبیب شهاب الحرب یقدمهم
مستلئماً قد بدا فی وجهه الغضب
ابن حبیب گوید: او حبیب بن سلمة است ، و اوست که ارمینیة را فتح کرد. ابن سعد گوید: در جنگها همواره با معاویه بود، و مدتی او را به ارمینیة فرستاد و والی آنجا بودو همانجا به سال 42 هَ. ق. وفات یافت ، و عمرش کمتراز پنجاه بود. ابوداود و ابن ماجة و ابن حبان از اوفقط یک روایت آورده اند. و صحیح بخاری نیز در داستان حکمین نام او را آورده گوید: چون معاویه صحبت کرد ابن عمر گفت : می خواستم بگویم حق با کسیست که با تو و پدرت در راه اسلام جنگیده است (یعنی علی ) لیکن ترسیدم اسباب تفرقه شود، پس حبیب بن سلمة گفت : بسیار نکو کردی که چیزی نگفتی. (الاصابة ج 1 ص 323 و 324 و ج 2 ص 75).در تنقیح المقال ج 1 ص 254 او را به عنوان حبیب فهری آورده است. ابن عبدالبر گوید: به زمان عمربن خطاب براعمال جزیره به جای عیاض بن غنم منصوب شد. و بعدها ارمینیة و آذربایجان به حکومت وی اضافه شد و سپس از همه ٔ آنها عزل گردید، و به جای او عمیربن سعید را نصب کردند و برخی گویند فقط عثمان بن عفان او را به همراهی سلمان بن ربیعه بر آذربایجان بگمارد، و چون بدانجارفتند میان آندو بر سر مالیات نزاع درگرفت و کار بتهدید رسید و در این باره یکی از طرفداران سلمان گوید:
فان تقتلوا سلمان نقتل حبیبکم
وان ترحلوا نحو ابن عفان نرحل.
و شریح بن حارث نیزدرباره ٔ حبیب بن مسلمة گفته است :
الا کل من یدعی حبیباً و ان بدت
مروته یفدی حبیب بنی فهر.
و گویند چون عثمان در خانه ٔ خود محاصره شد، معاویه حبیب را به یاری او فرستاد، ولیکن او دیر رسید و چون به وادی القری رسید خبر کشتن عثمان را شنید. وی در جنگهای صفین با معاویه بود و از طرف او به ارمینیه رفت ، والی آنجا بود و به سال 42 هَ. ق. وفات یافت. روایت است که روزی حسن بن علی (ع ) به حبیب گفت : گاهی به سوی غیر خداوند میروی و بر خلاف رضای او گام بر میداری. حبیب گفت : آری ولیکن به سوی پدر تو نرفته و نمی روم. حسن گفت : راست گفتی و به سوی معاویه رفتی برای دنیا! اگرچه او دنیای تو را آراست لیکن کار آخرت تو لنگ مانده است. ای کاش با بدکرداری نیک گفتار بودی ، مانند آنچه خدا فرموده :و آخرون اعترفوا بذنوبهم خلطوا عملا صالحاً و آخر سیئاً. (قرآن 9 / 102). ولیکن تو مانند آن هستی که فرمود: کلا بل ران علی قلوبهم ماکانوا یکسبون. (قرآن 14/83). (الاستیعاب ج 1 ص 123). صاحب قاموس الاعلام گوید: بنا بروایتی از جانب خلیفه ٔ ثانی پس از عیاض بن غنم به والیگری جزیره منصوب شد و بعداً ارمنستان و آذربایجان را نیز در قلمرو حکومت وی درآوردند و نظر بروایت دیگر استخدام او از طرف خلیفه ٔ سوم بوده نه دوم. عثمان خلیفه ٔ ثالث وی را به ولایت سرزمین آذربایجان منصوب ساخت و در وقت محاصره ٔ عثمان معاویه وی را به امدادخلیفه فرستاد ولی نرسید سپس در محاربه ٔ صفین و غیره در معیت معاویه بوده و در سال 42 هجری و در 50 سالگی درگذشت. صحابی بودن وی محل اختلاف است. بنا بروایتی در زمان رحلت حضرت نبوی بیش از 12 سال نداشته. (قاموس الاعلام ترکی ). و نیز رجوع به الاعلام زرکلی ص 210 شود. و به تاریخ سیستان ص 77 و حبیب السیر ج 1، ص 169 و العقد الفرید ج 3 ص 266 و ج 4، ص 102، 110 و البیان و التبیین ج 2 ص 23، 135 رجوع شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن مطهربن رباب بن اشتربن جحوان بن فقعس کندی فقعسی. پیغمبر را درک کرد و آنقدر بزیست تا با حسین بن علی (ع ) کشته شد. ابن کلبی او و پسر عمش ربیعةبن حوطبن رئاب (کذا) را یاد کرده است. (الاصابة ج 2 ص 58). و رجوع به حبیب بن رباب (رئاب ) شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن مطهر اسدی. رجوع به حبیب بن مظاهر اسدی شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن مظاهربن سین اسدی. وی از انصار حسین (ع ) است که در کربلا کشته شد. شیخ طوسی او را یک مرتبه در عداد اصحاب علی (ع ) و بار دیگر در عداد اصحاب حسن بن علی (ع ) و سه دیگر از اصحاب حسین بن علی (ع ) شمرده. در تحریر طاوسی و رجال کشی ترجمه ٔ حال او آمده است. در خلاصه ٔ علامه ٔ حلی و رجال ابن داود «مُظَهَّر» نیز آمده است. لیکن ابن داود از خط شیخ طوسی و شهید ثانی از خط ابن طاوس نقل کرده اند که : مظاهر با الف است. و اینکه نجاشی در رجال خود و شیخ طوسی در فهرست او را یاد نکرده اند، بسبب آن است که کتاب یااصلی از او روایت نشده است. (تنقیح المقال ج 1 ص 252 و 253). قبر حبیب اکنون در رواق جنوب غربی حرم حسین (ع ) در کربلا مزار شیعة است. عسقلانی او را به عنوان حبیب بن مطهر اسدی آورده. (لسان المیزان ج 2 ص 173). خوندمیر گوید: چون خبر رفتن حسین (ع ) از مدینه به مکه از بیم یزید به مردم کوفه رسید، سران شهر در خانه ٔ سلیمان صرد خزاعی گرد آمدند و دسته جمعی نامه ای به امام حسین (ع ) بدین مضمون نوشتند: سلیمان بن صرد و رقاعةبن شداد و مسیب بن نجبه و حبیب بن مظاهر و... تحیت و سلام عرضه میدارند و از ناحق بودن معاویة و اینکه پسر او یزید نیز بی مشورت مسلمین میخواهد متصدی منصب ریاست گردد ابراز نفرت میکنند و آن حضرت را به کوفه دعوت میکنند و حاضرند در رکاب تو با همه ٔ شیعیان پدرت با دشمن بجنگند و جان و مال خویش در راه تو بگذارند. امیداست بزودی تشریف ارزانی داری... (تلخیص و اختصار ازحبیب السیر چ 1 تهران جزو 1 ج 2 ص 210). و باز در ص 215 همان کتاب آرد: چون امام حسین (ع ) مشاهده فرمود که اهل ظلوم جوق جوق به میدان قتال می آیند به تعبیه ٔ اندک مردمی که در رکاب امامت انتساب بودند اشتغال کرده زهیربن قین را به میمنه ٔ میمنت آئین و میسره ٔ سره را بوجود حبیب بن مظاهر تزیین داد - انتهی و حبیب پس از جدال و قتالی مردانه به درجه ٔ شهادت نائل گردید.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن مظاهر. حمادبن عثمان از اوو او از ابوعبداﷲ(ع ) روایتی دارد که در باب قطع طواف از کتاب من لایحضره الفقیه تألیف صدوق آمده است. حال او مجهول است چه اگر مقصود از ابوعبداﷲ، حسین بن علی باشد، زمان حمادبن عثمان متأخر است و اگر مقصود امام صادق باشد چون حبیب در طف کشته شده نمی تواند ازاو روایت کند. رجوع به تنقیح المقال ج 1 ص 253 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن معلل خثعمی. شیخ طوسی در کتاب رجال او را در عداد اصحاب صادق (ع ) شمرده گوید: مولی و کوفی بود و نجاشی وی را به عنوان حبیب بن معلل خثعمی مداینی یاد کرده گوید: از ابوعبداﷲ و ابوالحسن الرضا(ع ) روایت دارد و کتاب اصلی دارد که محمدبن ابی عمیر ازو روایت کرده و او غیر از حبیب احول خثعمی است ،اگرچه از عبارت شیخ طوسی در فهرست ، اتحاد آن دو برمی آید. اصل وی یکی از اصول چهارصدگانه ٔ شیعه میباشد ومحمدبن ابی عمیر آن را از وی روایت کند و او از امام ابوالحسن موسی بن جعفر و امام رضا روایت دارد. شیخ طوسی در فهرست نیز او را چنین یاد کرده. رجوع به الذریعه ج 2 ص 145 و 125 و تنقیح المقال ج 1 ص 253 و لسان المیزان ج 2 ص 173 و نیز رجوع به حبیب احول خثعمی شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن معلی. شیخ طوسی یک بار او را در عداد اصحاب باقر(ع ) و یک بار از اصحاب صادق (ع ) شمرده گوید: سجستانی بود و شاید همان حبیب سجستانی باشد که خواهد آمد. بهرحال ظاهر سخن امامی بودن اوست ، لیکن مجهول الحال است. رجوع به تنقیح المقال ج 1 ص 253 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن معن. پدر او معن شاعر معروف عرب است که دیوان او به سال 1903م. در اروپا چاپ شده است. گویند: معن شتران بسیار داشت و پس حبیب پسر او چندی از آنها بگرفت و با پسر عم خویش فضالة به شام رفت پس حبیب در این سفر بمرد و فضاله بازگشت و معن در این معنی سروده است :
فلاو ابی حبیب مانفاه
من ارض بنی ربیعة من هوان
تا آنجا که :
اعلمه الرمایة کل یوم
فلما اشتد ساعده رمانی.
و در دیوان چاپ اروپا به جای مصرع نخستین چنین است : «لعمر ابی ربیعة مانفاه » رجوع به البیان و التبیین ج 3 ص 149 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن مغیره ٔ خفاف. مکنی به ابی المغیرة. محدث است.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن مله (مهله ) برادر ربیعةبن ملة کنانی. ابن شاهین از طریق مدائنی از ابن عباس آرد که گفت : وفدی از بنی عبدبن عدی به نزد پیغمبر آمدند که در میان ایشان حارث بن وهب و عویمربن أخرم و حبیب و ربیعة دو پسر مله (مهله ) و دسته ای از خویشان ایشان بود و داستان آنها را بتفصیل آورده که با پیغمبرقرارداد عدم تعرض بستند. و سپس اسلام آورده برای قوم خود نیز امان نامه گرفتند مگر یکی از ایشان به نام اسیدبن ایاس که در وقعه ٔ بدر قصیده ای در رثاء قریش و ذم محمد سروده بود، الخ. رجوع به الاصابة ج 1 ص 46 و 324 و تنقیح المقال ج 1 ص 254 و قاموس الاعلام ترکی شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن منجم. مکنی به ابی النجم. معاصر مهدی خلیفه ٔ عباسی. او یکی از بلغای زبان عرب است. (ابن الندیم ).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن مهران. مکنی به ابی مالک. محدث است.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن مهلب بن ابی صفرة ملقب به حرون و در اساس اللغة ابومحمدبن المهلب آمده است. (تاج العروس ج 9 ص 173). یکی از شجعان عهدمروانی است و به اتفاق برادرش یزیدبن مهلب در جنگهای بسیار شرکت کرد و هنگام خروج برادرش بر یزیدبن عبدالملک در عراق به سال 102 هَ. ق. کشته شد. (الاعلام زرکلی ص 211). و نیز رجوع به البیان و التبیین ج 2 ص 51 و عیون الاخبار ج 1 ص 129 و عقد الفرید ج 1 ص 134 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن مهلة. رجوع به حبیب بن ملة شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن میمون. از صعصةبن صوحان روایت دارد. رجوع به عیون الاخبار ج 3 ص 21 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن نجیح. از عبدالرحمان بن غنم روایت کند و ابوعطوف از وی روایت دارد. مجهول الحال و ضعیف است. ابن حبان وی را در زمره ٔ ثقات شمرده است. رجوع به لسان المیزان ج 2 ص 173 شود.

حبیب. [ ح َ ](اِخ ) ابن نِزاربن حیان (یا حبان ) هاشمی بالولایة. شیخ طوسی در کتاب رجال او را در عداد اصحاب صادق (ع ) شمرده ، گوید: صیرفی بود و ازو خبر وارد شده. رجوع به تنقیح المقال ج 1 ص 253 و لسان المیزان ج 2 ص 173 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن نصربن زیدبن احمد واسطی. از احمدبن منصور زاج روایت دارد. (ذکر اخبار اصبهان ج 1 ص 295).

حبیب.[ ح ُ ب َ ] (اِخ ) ابن نعمان اسدی. از انس بن مالک و خریم ، یا ایمن بن خریم روایت دارد عبدالغنی بن سعید گوید: مناکیری داشته است. ذهبی در میزان الاعتدال در ترجمه ٔ زیادبن ابی رقاد هر دو را ذکر کرده و سپس در المشتبه میان این دو تفکیک کرده گوید: حبیب بن نعمان با تخفیف از انس روایت کند و مناکیر دارد. و حبیب بن نعمان اسدی از خریم بن فاتک روایت کند. ولی در این تفکیک نظر است. رجوع به لسان المیزان ج 2 ص 174 و 175 شود.

حبیب.[ ح ُ ب َ ] (اِخ ) ابن نعمان اعرابی. صاحب قاموس گوید: کزبیر فرزند نعمان. تابعی بود و او غیر از ابن النعمان اسدی است. نجاشی نیز او را معرفی کرده گوید: وی از بنی اسد و اهل بادیه بود او را کتابی هست. و سپس نجاشی سند خود را تا آن کتاب نوشته گوید: وی در دیاربنی عقیل در فاصله ٔ یک روز و نیم راه تا حران مسکن داشت و به سال 122 هَ. ق. از جعفربن محمد صادق (ع ) روایت کرده. رجوع به تنقیح المقال 1 ص 253 و 254 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن نعمان همدانی کوفی. شیخ طوسی در رجال او را در عداد اصحاب صادق (ع ) شمرده. ظاهر سخن امامی بودن اوست. لیکن حال او مجهول است. رجوع به تنقیح المقال ج 1 ص 254 و لسان المیزان ج 2 ص 173 شود.

حبیب. [ح َ ] (اِخ ) ابن ولیدبن حبیب بن عبدالملک بن عمربن الولیدبن عبدالملک بن مروان. وی از مردم قرطبه است و به دحون معروف باشد. از اندلس به مشرق رخت بربست. فقیه ،عالم ، ادیب و شاعری نیکو بود. در روزگار عبدالرحمان بن حکم به مشرق رفت و حج کرد و اهل حدیث بدید و از آنان بنوشت و با علمی بسیار بیامد. وی را در جامع قرطبه حلقه ای بود که مردم در آن حدیث میشنیدند. وی وشیی شامی میپوشید تا امیر عبدالرحمان وی را وصیت به ترک آن کرد: حبیب پس از سال دویست بمرد. از شعر اوست :
قال العذول و این قلبک کلما
رمت اهتدأک لم یزل متحیرا
قلت اتئد فالقلب اول خائن
لما تغیر من هویت تغیرا
و نای فبان الصبر عنی جملة
و بقیت مسلوب العزاء کما تری.
از فرزندان او سعیدبن هشام است. او ادیب ، عالم و فقیه بود. حبیب به دمشق وطن پیشین خود درآمد و عامل آن در آن روز از جانب معتصم بن الرشید، عمربن فرج الرخجی بود. هنگام درآمدن وی به دمشق گرانی سخت و قحطی پدید شد که مردم را آزار رساند و به نزد رخجی بنالیدند تا مردم غریبی که از شهرهای دیگر به دمشق درآمده اند بیرون کند. وی بفرمود تا در شهر بانگ زدند هر مسافر و غریبی که به شهر است تا سه روز بیرون رود و هر کس را که سرپیچی کند به کیفر بیم دادند. غربا بیرون شدند و دحون بماند او را نزد رخجی بیاوردند وی را گفت چه شد که از فرمان من سرباز زدی مگر بانگ را نشنیدی ؟ گفت آن بانگ مرا بازداشت. پرسید: چگونه ؟ وی نسبت خویش بگفت. رخجی گفت : راست گفتی به خدا که تو سزاوارتر از ما بماندن دمشق باشی. هر قدر که دوست داری بمان و هرگاه خواستی برو. دحون را پسری بود که وی را بشربن حبیب گفتندی و به حبیبی شناخته میبود. او از مشهورین قرطبة است. مادر او مدنیة است و از مالک بن انس روایت کند و دخترش عبدة دختر بشر است که مشهور باشد و او را از بشر روایتی است. (نفح الطیب ج 1 ص 574).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن وهب القاری. مکنی به ابی جمعة. یکی از صحابه ٔ رسول (ص ) است.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن هارون. از عم خود از پیغمبر (ص ) روایت کند.ابن حبان وی را در زمره ٔ ثقات شمرده. عسقلانی گوید: او را نشناختم. رجوع به لسان المیزان ج 2 ص 173 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن هند أسلمی. از سعیدبن مسیب روایت کرده که : انما الخلفاء ثلاثة: ابوبکر و عمر و عمربن عبدالعزیز. قلت له : ابوبکر و عمر قد عرفنا هما، فمن عمر؟ قال ان عشت ادرکته و ان مت کان بعدک. (تاریخ الخلفاء ص 155). و رجوع به سیره ٔ عمربن عبدالعزیز ص 59 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن هوذةبن حبیب بن زبیر هلالی. از اخوال یونس بن حبیب است. وی از مندل بن علی روایت دارد. رجوع به ذکر اخبار اصبهان ج 1 ص 295 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن یزید انصاری. از بنی عمروبن مبذول است. وثیمة در کتاب ردة او را در زمره ٔ شهداء روز یمامه شمرده است. رجوع به الاصابة ج 1 ص 324 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن یزید. از زیدبن ارقم روایت کند. ابن حبان او را از ثقات شمرده گوید: عمار احمر از وی روایت دارد. ابوحاتم رازی او را مجهول الحال دانسته. رجوع به لسان المیزان ج 2 ص 174 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن یسار. شیخ طوسی در رجال او را درعداد اصحاب صادق (ع ) شمرده گوید: مولای بنی کنده و تابعی و کوفی و اسکاف بود. ظاهر سخن امامی بودن اوست ، لیکن مجهول الحال است. برخی احتمال داده اند که یسار مصحف بشار باشد که یاد شد. لیکن این درست نیست چه شیخ طوسی هر دو را یاد کرده است. ابن حجر در تقریب نیز او را یاد کرده. رجوع به تنقیح المقال ج 1 ص 254 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابن یساف. در تنقیح المقال ج 1 ص 254 بدین صورت و اساف با همزه هم آمده است. رجوع به حبیب بن اساف شود.

حبیب. [ ح َ ](اِخ ) ابوجمعة سباع الانصاری. رجوع به حبیب بن سباع شود.

حبیب. [ ح َ ](اِخ ) ابوضمرة کنیت اوست. رجوع به حبیب کلاعی شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابوعبدالرحمان. رجوع به حبیب بن سند شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابوعبدالرحمان. رجوع به حبیب بن مسلمة شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابوعبداﷲ سلمی. رجوع به حبیب بن ربیعة سلمی شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابوعمر. محدث است.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابوعمیرة اسکاف. شیخ طوسی در رجال خود یک بار او را از اصحاب باقر(ع ) شمرده ، گوید: کوفی و تابعی است. و یک بار از اصحاب صادق (ع ) شمرده ، گوید: کوفی است. پس ظاهراً امامی و مجهول الحال است. رجوع به تنقیح المقال ج 1 ص 251 و لسان المیزان ج 2 ص 174 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) ابومحمد. از زهاد قرن اول هجرت است و جاحظ او را در عداد زهاد و نساک اهل بیان برشمرده گوید: وقتی حجاج بن یوسف ثقفی مالی تقسیم کرد و مبلغی از آن به مالک بن دینار داد و مالک خواست مقداری از آن را به حبیب ببخشد. حبیب گفت : حجاج را امروز بیشتر دوست داری یا درگذشته ؟ مالک جواب داد: امروز. حبیب گفت : در چیزی که موجب دوستی حجاج شود خیر نیست. رجوع به البیان و التبیین ج 1 ص 282 و 302 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) احول خثعمی. شیخ طوسی در رجال خود او را در عداد اصحاب صادق (ع ) شمرده گوید: کوفی بود. و در کتاب الفهرست خود گوید: حبیب خثعمی کتاب اصلی دارد و ما آن را ازابن بطة از احمدبن محمدبن عیسی از ابن عمیر از او روایت کنیم. و ظاهر این سخن. امامی بودن اوست لیکن مجهول الحال است. میرزا (ظ: میرزا محمد رجالی ) در رجال خود احتمال داده است که این مرد همان ابن معلل خثعمی باشد. در جامع الرواة گوید: حمادبن ابی طلحة از وی روایت کرده است. رجوع به تنقیح المقال ج 1 ص 251 شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) الحذاء. مکنی به ابی عمیرة. محدث است.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) العطار. او راست : کتاب العطر و اجناسه. (ابن الندیم ).

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) بیاضی. رجوع به حبیب بن زیدبن تمیم شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) تمیمی حنکلی. صحابیست. رجوع به حبیب بن حبیب بن مروان شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) علی بن محمد. صاحب قاموس الاعلام ترکی صاحب الزنج را در ذیل این عنوان بطور اختصار یاد نموده است و مدرک او دانسته نیست. رجوع به صاحب الزنج شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) فارسی. مکنی به ابی محمد. رجوع به حبیب عجمی شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) مظفرشاه. رجوع به مظفرشاه ثالث حبیب... شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) مولای انصار. رجوع به حبیب بن سعد شود.

حبیب. [ ح َ ب ِ ] (اِخ ) نجار. در قصص الانبیاء آمده است. قصه ٔ کشتن یحیی : قال اﷲتعالی : واضرب لهم مثلا اصحاب القریة. (قرآن 36 / 13). گویند آن شهر را نام انطاکیه بود از زمین موصل و آنان سه پیغمبر بودند: یکی را نام صدوق و دیگری صلوم [ و دیگرصادق ]. و در این شهر ملکی بت پرست بود... حق تعالی سه پیغمبر فرستاد و هر سه بیامدند و دعوی پیغمبری کردند و پیغام حق رسانیدند، نشنودند و چنین گویند که : آن سه پیغمبر از آن شهر بودند، و بعضی گفته اند از خاصگان عیسی بودند. قوله تعالی : اذ ارسلنا الیهم اثنین فکذبوهما. (قرآن 36 / 14). یک سال پیوسته دعوی کردند و آن قوم ایمان نیاوردند و گفتند اینها را هلاک باید کرد. روزی جمع شدند که ایشان را هلاک کنند. حبیب نجار حاضر بود. مردی پارسا و غریب بود... و گویند در آن سال باران نیامد و قحط شد ایشان گفتند از شومی پیغمبرانست. ایشان گفتند: انا تطیرنا بکم. (قرآن 18/36). از شومی آن است که بت میپرستید اگر ایمان آورید کار شما نیکو شود. قصد کشتن ایشان کردند. حبیب نجار بیامد تا یاری کند پیغمبران را قوله تعالی : و جاء من اقصی المدینة رجل یسعی قال یا قوم اتبعوا المرسلین. (قرآن 20/36). مردمان گفتند: حبیب بن نجار را که تو دراین شهر غریبی و نمک ما میخوری و یاری ایشان میکنی و با ایشان یکی شدی او را چندان بزدند که هلاک شد. قیل ادخل الجنة قال یا لیت قومی یعلمون ؛ گفت حبیب نجاررا به بهشت برید. چون درآوردند و نعمتهای بهشت بدیدقال یا لیت قومی یعلمون بما غفرلی ربی. (قرآن 26/36و 27)؛ یعنی کاشکی قوم من میدانستند که حق تعالی مرابیامرزید و در بهشت جای داد تا ایشان نیز متابعت کردندی. پس خدای تعالی ایشان را به بانگ جبریل هلاک کرد - انتهی. و صاحب مجمل التواریخ و القصص گوید: اندر عهد اشکانیان بسیارحوادث و عجائب بوده است. از جمله نبوت زکریا... و مقتل یحیی... و قصه ٔ صدوق و صادق و سلوم ، آنکه ایزدتعالی همی فرماید: فعززنا بثالث. (قرآن 36 / 14). و حبیب نجار هم در این عصر بود، آنکه ایزدتعالی ذکر کرده است در قرآن مجید: و جاء من اقصی المدینة رجل یسعی. (قرآن 20/36). و در حبیب السیر آمده است که : از آن جمله (حواریون عیسی ) یحیی و تومان چون به انطاکیه رسیدند پادشاه آنجا را در شکارگاه ملاقات کرده او را به قبول دین اسلام (کذا) ترغیب نمودند،غضب بر ملک مستولی شده هر یک را صد تازیانه فرمود ومحبوس گردانید. شمعون به الهام قادر بیچون از کیفیت واقعه وقوف یافته به صورت تجار بدان صوب شتافت و به ارکان دولت طریق مصاحبت منظور داشته ، به اندک زمانی همه را مرید و معتقد خود گردانید و به مجلس پادشاه نیز آمد و شد کرده در آن ایام به عرض رسانید که چنان شنیدم که : قبل از وصول من به شرف خدام بارگاه سلطنت دو شخص را که دعوی رسالت میکرده اند تأدیب کرده اید.من می خواهم که در مجلس عالی با ایشان مناظره کنم. ملک رخصت داد. شمعون فرمود تا یحیی و تومان را حاضر ساختند و ایشان را مخاطب کرده گفت : شما چه کسانید و به چه مهم به این شهر آمده اید؟ جواب دادند که : ما فرستادگان حضرت خداوندیم سبحانه و تعالی و سبب آمدن ما بدین دیار آن است که خلایق را از مرتبه ٔ ضلالت نجات داده به شارع عیسی بن مریم و دین مستقیم رسانیم. شمعون از ایشان طلب معجزه ای کرد. یحیی و تومان جواب دادند هر معجزه که خواهید حق سبحانه و تعالی آن را راست آورد. شخصی بود که هفت روز از فوت او برآمده بود گفتند: این شخص را به حال حیات بازآورید دین شما را قبول میتوان کرد، یحیی و تومان متقبل شدند و آن مرده پسر حبیب نجار بود که هفت روز بود تا بمرده بود بفرموده ٔملک از قبر بیرون کشیدند و به مجلس رسانیدند. یحیی و تومان بحسب ظاهر و شمعون در باطن حیات او را مسئلت کردند از ایزدتعالی جل ّ جلاله و آن میت زنده شد و کیفیت احوال خود را بازنمود و سبب احیاء خود را بواسطه ٔ دعای حواریون تقریر کرد و فی الحال باتفاق پدر خود به دین مسیح ایمان آورد. و بروایتی ملک نیز با جمعی از خواص زبان به کلمه ٔ طیبة جاری گردانیدند، لکن بقیه ٔ کفره تیغ خلاف از غلاف برکشیدند و حبیب نجار را به قتل رسانیدند (و روح او را ملائکة به بهشت درآوردند) و حبیب گفت : یا لیت قومی یعلمون بما غفرلی ربی و جعلنی من المکرمین. (قرآن 26/36 و 27) و شمعون به مرافقت اهل ایمان از انطاکیة بیرون رفته در وقت دمیدن صبح جمیع کفار از استماع آواز صیحه ٔ روح الامین به اسفل السافلین پیوستند - انتهی. و بگمان ما این حبیب نجار تواریخ اسلامی ثاوفیلس است که در اول انجیل لوقا و در اول کتاب اعمال الرسل انجیل به او خطاب شده است . صاحب عقد الفرید گوید: ثم الشام الخامسة و هی قنسرین ،و مدینتها العظمی ، حیث السلطان حلب. و بین قنسرین وحلب اربعة فراسخ و ساحلها انطاکیة، مدینة عظیمة علی شاطی ٔ البحر، فی داخلها البساتین و الانهار و المزارع و هی مدینة حبیب النجار، الذی جاء من اقصی المدینة یسعی ، و بها مسجد ینسب الی حبیب النجار -انتهی. (عقد الفرید ج 7 ص 284). مستوفی گوید: صادق و صدوق و سلوم ، حق تعالی مر این هر سه را پیغمبری داد و به قوم شهر انطاکیه فرستاد، مردم شهر تکذیب ایشان کردند. درودگری حبیب نام بدیشان ایمان آورد، شهریان چندان او را بزدند که بمرد. (تاریخ گزیده ص 59). چنانکه اهل تفسیر و خبر گویند مردی است از مؤمنین به حضرت مسیح علیه السلام که در انطاکیه میزیست و مردم را به دین آن حضرت دعوت میکرد آن وقت که هنوز این دین رواج نیافته بود واهل شام و یونان و روم بت پرست بودند و نصاری را شکنجه و آزار می کردند. و بعضی از مفسرین گویند مراد از این آیت در قرآن مجید او است : قوله تعالی : و جاء من اقصی المدینة رجل یسعی قال یا قوم اتبعوا المرسلین. (قرآن 20/36). و گویند این مدینه شهر انطاکیه است و نصاری خود او را ثئوفلس گویند و حبیب تعریب آن است چه ثئو در زبان یونانی خدای تعالی است و فلس به معنی حبیب و دوست است و معنی مرکب این کلمه حبیب اﷲ باشد.

حبیب. [ح َ ] (اِخ ) واسطی. رجوع به حبیب بن نصربن زید شود.

حبیب. [ ح َ ] (اِخ ) هلالی. رجوع به حبیب بن هوزة شود.

معنی حبیب به فارسی

حبیب
عجمی مکنی به ابو محمد از قدمای مشایخ صوفیه ( ف. ۱۲٠ ه. ق . ) و مرید حسن بصری است و داود طائی مرید حبیب است .
یار، دوست، معشوق، محبوب، احبائ واحباب جمع
( اسم ) ۱ - دوست یار . ۲ - معشوق محبوب . ۳ - انسان کامل . جمع : احبائ احباب احبه .
اوراست کتاب العطر و اجناسه
نام یکی از قرای معروف کلارستاق بمازندران در ساحل دریای خزر
یکی از قنوات شهر طهران در خارج شهر
اوراست رفیقه التاجر و شقیقه الدفاتر
تاریخ عمومی فارسی تالیف خواند میر که وقایع را از ابتدای تاریخ بشر تا وفات شاه اسماعیل صفوی ( ۹۳٠ ه. ق . ) در آن آورده تاریخ شروع تالیف این کتاب ۹۲۷ و سال اختتام آن ۹۳٠ ه. ق . است حبیب السیر شامل سه جلد است و بمناسبت احتوای تفضیل اوایل کار و شرح سلطنت شاه اسماعیل که مولف معاصر او بوده است دارای اهمیت است .
یکی از صحابه و پدر طلق بن حبیب است
( امیر حبیب الله خان ) ابن امیر عبد الرحمن خان امیر افغانستان پنجمین خان بارکزائی ( و . ۱۲۸۸ ه. ق . جل. ۱۳۱۹ ه. ق . - مقق . ۱۳۳۷ ه. ق . ) وی بجای پدر بر کرسی امارت نشست ولی در ۱۳۳۷ ه. ق . بضرب ششلول کشته شد و پسرش نصر الله خان موقتا امارت افغانستان را بدست آورد ولی کمی بعد امان الله خان پسر سوم حبیب الله خان برادر خود را مغلوب کرد و خود امیر افغانستان شد .
یکی از معاریف خطبا و واعظ مسجد جامع هرات
مردی است بزیور علم و صلاح آراسته
شیرازی مشهور بملا میرزاجان اشعری شافعی مذهب بود
از احفاد والانژاد اشرف علمائ ربانی امیر شریف الدین علی جرجانی
امیر افغانستان پنجمین خان بارکزائی
عالم هیوی و منجم معاصر
کریم الدین خواجه پیش کار انیس الخضره دورمش خان لله سام میرزا صفوی والی خراسان
یکی از شعرای ایران
برادرزاده مولانا عزالدین حسین طبیب بود
اوراست دارالفوائد در شرح و ترجمه کشف الفوائد
فرزند حاج میرزا احمد منجم باشی شیرازی پسر حاج محمد جعفر است
مکنی به ابوحلیم وی در میان مشایخ منزلتی بزرگ داشت و وی را آیات و براهین روشن بسیار است
شیخ طوسی در رجال خود یک مرتبه او را در عداد اصحاب سجاد شمرده و یکبار از اصحاب باقر (ع)
متخلص به نظام افشار

معنی حبیب در فرهنگ معین

حبیب
(حَ) [ ع . ] (اِ.) ۱ - دوست ، یار. ۲ - معشوق ، محبوب .

معنی حبیب در فرهنگ فارسی عمید

حبیب
یار، دوست، معشوق، محبوب.
دوست خدا.

حبیب در دانشنامه ویکی پدیا

حبیب
حبیب محبیان معروف به حبیب (زادهٔ ۴ مهر ۱۳۲۶ در شمیران – درگذشتهٔ ۲۱ خرداد ۱۳۹۵ در روستای نیاسته، کتالم، رامسر)، خواننده، آهنگساز، نوازنده و ترانه سرای ایرانی بود. او در دههٔ ۱۳۵۰ خورشیدی با آلبوم مرد تنهای شب به شهرت رسید. جنس صدای متمایز حبیب، استفاده اش از گیتار ۱۲سیمی و آهنگسازی متأثر از موسیقی راک غربی، او را به عنوان هنرمندی متفاوت به موسیقی پاپ ایران معرفی کرد.
حبیب ممکن است به یکی از موارد زیر اشاره داشته باشد:
حبیب (نام): سرواژه نام ها
حبیب آباد: سرواژه روستاها
حبیب ممکن است به یکی از موارد زیر اشاره داشته باشد:
حبیب: خواننده ایرانی
حبیب بن مظاهر: از کشته شدگان کربلا
حبیب عجمی
حبیب بی
حبیب بورقیبه
حبیب دهقانی
میرزا حبیب اصفهانی
حبیب کاشانی
حبیب زرگرپور
حبیب آباد ممکن است به یکی از موارد زیر اشاره داشته باشد:
حبیب آباد (برخوار)
حبیب آباد (خاش)
حبیب آباد (سپیدان)
حبیب آباد (شوشتر)
حبیب آباد (تنکابن)
حبیب آباد (مسجدسلیمان)
حبیب آباد (نطنز)
حبیب آباد (نهاوند)
حَبیب آباد یکی از شهرهای استان اصفهان در مرکز ایران است. این شهرمرکز بخش برخوار شرقی است.
حبیب آباد، روستایی است از توابع بخش نشتا شهرستان تنکابن در استان مازندران ایران.
حبیب آباد (خاش)، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان خاش در استان سیستان و بلوچستان ایران است.
حبیب آباد (سپیدان)، روستایی از توابع بخش همایجان شهرستان سپیدان در استان فارس ایران است.
حبیب آباد (شوشتر)، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان شوشتر در استان خوزستان ایران است.
حبیب آباد (مسجدسلیمان)، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان مسجدسلیمان در استان خوزستان ایران است.
حبیب آباد (نطنز)، روستایی از توابع بخش امام زاده شهرستان نطنز در استان اصفهان ایران است.
مختصات: ۳۴°۱۸′۱۲″ شمالی ۴۸°۱۰′۲۹″ شرقی / ۳۴.۳۰۳۳۳° شمالی ۴۸.۱۷۴۷۲° شرقی / 34.30333; 48.17472
حبیب آباد (نهاوند)، روستایی از توابع بخش خزل شهرستان نهاوند در استان همدان ایران است.
حبیب آباد (به انگلیسی: Habibabad) یک شهر در پاکستان است که در پنجاب واقع شده است.
حبیب آباد دورگ، روستایی از توابع بخش رستم شهرستان ممسنی در استان فارس ایران است.
حبیب آباد سفلی، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان مسجدسلیمان در استان خوزستان ایران است.
حبیب آباد مزدک، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان بویراحمد در استان کهگیلویه و بویراحمد ایران است.
حبیب آقاجری نمایندهٔ دورهٔ نهم مجلس شورای اسلامی و یکی از اعضای اصولگرا و عضو کمیسیون انرژی مجلس شورای اسلامی از حوزهٔ انتخابیهٔ شهرستان های بندرماهشهر، امیدیه، هندیجان در استان خوزستان است.
حبیب احمدزاده (زاده ۲۷ مهر ۱۳۴۳ آبادان) رمان نویس، مستندساز، فیلمنامه نویس و محقق معاصر ایرانی است.
حبیب اسماعیلی (زاده ۱۳۲۹ - تهران) تهیه کننده و بازیگر سینما اهل ایران است. وی مدیر شرکت رسانه فیلمسازان مولود می باشد.
حبیب الرحمن افغان (زاده ۱۳۴۵ ولسوالی محمود راقی ولایت کاپیسا) سیاستمدار افغانستان و نماینده مردم کوچی در دوره شانزدهم مجلس نمایندگان است. وی در مجلس شانزدهم نمایندگان افغانستان عضو کمیسیون کوچی ها، قبایل، امور مهاجرین و بیجاشدگان می باشد.
حبیب الزَّیّات (۱۸۷۱ - ۱۹۵۴) نویسنده و نسخه شناس سوری بود. برای بررسی نسخه های خطّی عربی و اسلامی به کتابخانه های بسیاری در سراسر جهان رفت. از آثار اوست «الخزانة الشرقیة»، «خزائن الکتب فی دمشق و ضواحیها» و «الدیارات النصرانیه فی الإسلام».
سیروس حبیب حقوق دان، سیاست مدار و استاد دانشگاه در ایالت واشینگتن آمریکاست که هم اکنون معاون منتخب فرماندار واشینگتن است. او یکی از ۴۹ عضو سنای ایالت واشینگتن و ویپ دمکرات سناست که او را به یکی از اعضای عالی رتبهٔ دمکرات در سنا تبدیل می کند. او پیشتر نماینده مجلس نمایندگان واشینگتن بود. او نخستین آمریکایی ایرانی تبار است که در ۶ نوامبر ۲۰۱۲ از حزب دموکرات به سنای ایالت واشینگتن راه پیدا می کند. او در هشت سالگی، بینایی خود را پس از سه بار بهبودی، و به علت یک نوع نادر از سرطان اطفال از دست داده است.
حبیب در بالتیمور، مریلند، از والدینی که از ایران مهاجرت کرده بودند متولد شد. او که سه بار از سرطان نجات بافته بینایی خود را از دست داد و در هشت سالگی کاملاً نابینا شد. اندکی بعد خانواده او به بلویو، واشینگتن، مهاجرت کردند و او در سال ۱۹۹۹ از مدرسه بین المللی بلویو فارغ التحصیل شد.
حبیب دانشور رودز، دانشور ترومن، و فلوی سوروس است. او لیسانس خود را از دانشگاه کلمبیا، با سوما کوم لود و در جامعه افتخاری Phi Beta Kappa عضویت داشت. حین تحصیل کارشناسی او در دفتر سناتور هیلاری کلینتون در نیویورک کار می کرد.
حبیب فوق لیسانس ادبیات انگلیسی را از سینت جانز کالج در دانشگاه آکسفورد دریافت کرد، و از اعضای فعال مجمع آکسفورد، و پایان نامه اش را با موضوع رالف الیسون و سلمان رشدی نوشت.
پس از بازگشت به آمریکا مدرک حقوق خود را از مدرسه حقوق ییل دریافت کرد.
سیاه سیاه حبیب، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان اسلام آباد غرب در استان کرمانشاه ایران است.
سیلا بن حبیب متولد ۹ سپتامبر۱۹۵۰، یک فیلسوف ترک -آمریکایی است. او استاد علوم سیاسی و فلسفه در دانشگاه ییل، مدیر گروه رشته اخلاق، سیاست و اقتصاد و فیلسوف معاصراست. بن حبیب نویسنده چندین کتاب، به ویژه در مورد هانا آرنت و یورگن هابرماس است. او بیشتر به دلیل ترکیب نظریه انتقادی با نظریه فمینیستی  شناخته شده است.
عرفان حبیب (متولد ۱۲ اوت ۱۹۳۱، وادودارا، هند) تاریخدان حوزه تاریخ باستان و قرون وسطی هند پس از رویکرد تاریخ نگاری مارکسیستی است. شهرت او به سبب موضع قوی در برابر هندوها و مسلمانان بنیادگرا است. او نویسنده تعداد زیادی از کتاب ها از جمله کشاورزی سیستم مغول هند ۱۵۵۶–۱۷۰۷ است.
عبدالحمید ابو حبیب (عربی: عبدالحمید أبو حبیب‎؛ زاده ۸ ژوئن ۱۹۸۹(1989-06-08)) یک بازیکن فوتبال اهل فلسطین است.
وی همچنین در تیم ملی فوتبال فلسطین بازی کرده است.
عبدالقادر بن حبیب صفدی (؟ -۱۵۰۹م) (نسب: عبدالقادر بن محمد بن عمر بن حبیب صفدی) صوفی و شاعر فلسطینی بود. او به گفته های محیی الدین بن عربی باور داشت و آن ها را تأویل می نمود. شعر او را سهل الترکیب همراه ضعف توصیف کرده اند که در آن عذوبت صوفیانه نیز دیده می شود.
عطاءالله جان حبیب (زاده ۱۳۶۲ ولسوالی ژیری ولایت قندهار) سیاستمدار افغانستان و نماینده مردم ولایت قندهار در دوره شانزدهم مجلس نمایندگان است. وی در مجلس شانزدهم نمایندگان افغانستان عضو کمیسیون می باشد.
قصی حبیب (عربی: قصی حبیب‎؛ زادهٔ ۱۵ آوریل ۱۹۸۷(1987-04-15)) یک ورزشکار اهل سوریه است.
از باشگاه هایی که در آن بازی کرده است می توان به باشگاه فوتبال بغداد، باشگاه ورزشی الوحده سوریه، باشگاه فوتبال الشرطه دمشق، تیم ملی فوتبال زیر ۲۳ سال سوریه، و تیم ملی فوتبال سوریه اشاره کرد.
وی همچنین در تیم های ملی فوتبال زیر ۲۳ سال سوریه سوریه بازی کرده است.
مجموعه مسجد و آب انبار ملا حبیب مربوط به اواخر دوره قاجار است و در آران و بیدگل، پشت شهرک صنعتی سلیمان صباحی بیدگلی، دشت مزرعتی ملا حبیب واقع شده و این اثر در تاریخ ۲ مرداد ۱۳۸۷ با شمارهٔ ثبت ۲۳۰۲۵ به عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.
محمد بن حبیب بغدادی (؟، بغداد - ۱۹ مارس ۸۶۰، سامرا) ادیب، زبان شناس و تاریخ نگار عراقی در دورهٔ اول عباسی بود که آثار بسیاری در موضوعات گوناگون نگاشت و به ویژه برای شعرشناسی اش شهرت یافت.
هارز آریان حبیب (زادهٔ ۲۰ فوریهٔ ۱۹۸۲(1982-02-20)) یک بازیکن فوتبال اهل افغانستان است.
وی همچنین در تیم ملی فوتبال افغانستان بازی کرده است.
کلاته حبیب ممکن است به یکی از مکان های زیر اشاره بدارد:
کلاته حبیب (اسفراین)
کلاته حبیب (داورزن)
یونس بن حبیب (۶۹۹-۷۹۸م) (نسب: ابوعبدالرحمان یونس بن حبیب ضبّی) نحوی، محدث، کاتب و شاعر عرب عراقی بود. گروهی در بصره که ادیبان و فصیحان عرب و اهل بادیه در آن حاضر می شدند، داشت. او از پیشوایان نحو بصره در زمانه اش بود. او نسب عربیِ بالولاء داشته و ایرانی اصل بوده است و سیبویه بسیار به آثار او منبع داده است.


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

ارتباط محتوایی با حبیب

حبیب در جدول کلمات

حبیب
یار ، دوست ، معشوق
حبیب خدا
کاسب
ساخته چندی پیش روی پرده رضا کریمی با حضور پرویز پرستویی | فیلمی از حمید نعمت الله با بازی حامد بهداد | طناز طباطبایی | حبیب رضایی و هومن برق نورد که نیمه اول امسال اکران شد
امروز
ساخته حبیب ا••• بهمنی در سال 80 با شرکت ابوالفضل پور عرب | علی نصیریان | آناهیتا نعمتی | اسماعیل سلطانیان و زنده یاد لوریک میناسیان
زندانی هفتصد و هفت
ساخته حبیب کاوش با بازی علی مصفا و نسرین مقانلو
امید
ساخته حبیب کاوش با بازی نسرین مقانلو و علی مصفا در سال 70
امید
ساخته حبیب کاوش در سال 62 با بازی سعید راد | جعفر والی | آهو خردمند و مرحوم شکیبایی
دادشاه
ساخته حبیب کاوش در سال 62 با حضور سعید راد | جعفر والی | آهو خردمند و خسرو شکیبایی
دادشاه
ساخته حبیب کاوش در سال 62 با شرکت سعید راد | جعفر والی | آهو خردمند و خسرو شکیبایی
دادشاه
ساخته دیگری از الوند با شرکت جهانگیر الماسی | حبیب اسماعیلی و فاطمه معتمد آریا
محموله

حبیب را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی حبیب

مجتبی عیوض صحرا ٠٣:٢٤ - ١٣٩٦/٠٤/٢٨
دوستدار،هواه خواه،هوادار،طرفدار،حامی-
در تصوف: ساقی،مُشَوِّق-مُرشد،پیر کامل،انسان کامل،همه چی تموم!-اکسیر،کیمیا،کمیاب،نادر و...
|

زهرا ١٨:٢٩ - ١٣٩٨/٠٣/٢٦
دوست داشتنی .مهربون .بداخلاق ولی قشنگ.بهترین انتخاب.مظلوم .قویی.صبور.انتخاب راهه درست❤
|

پیشنهاد شما درباره معنی حبیب



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• حبیب آهنگها   • حبیب کویر باور   • مرگ حبيب   • حبیب خانه کوچک   • حبیب marde tanhaye shab   • حبیب sedaye faryad   • حبیب مرد تنهای شب   • حبیب shahlaye man   • معنی حبیب   • مفهوم حبیب   • تعریف حبیب   • معرفی حبیب   • حبیب چیست   • حبیب یعنی چی   • حبیب یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی حبیب
کلمه : حبیب
اشتباه تایپی : pfdf
آوا : habib
نقش : اسم خاص اشخاص
عکس حبیب : در گوگل


آیا معنی حبیب مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )