انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

96 1070 100 1

حسب

/hasab/

مترادف حسب: اصل، گوهر، نژاد، تبار ، اندازه، شمار، قدر، شرف، بزرگی، فضیلت، بزرگواری، فضایل اکتسابی | طبق، وفق، بسندگی، کفایت، بسنده بودن، کفایت کردن، شماره کردن، شمردن

متضاد حسب: نسب |

برابر پارسی: برابر، اندازه

معنی حسب در لغت نامه دهخدا

حسب. [ ح َ ] (ع مص ) شمردن. (دهار) (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ). شمار. (منتهی الارب ). عدد. || مرده را در کفن پیچیده در گور کردن و یا دفن کردن مرده در سنگستان. (منتهی الارب ).

حسب. [ ح ِ س َ ] (ع اِ) ج ِ حِسبَة. تدبیرها. مزدهای کارها.

حسب. [ ح َ ] (ق ) فقط. تنها. منحصراً. انحصاراً. بس ، بسنده. کافی. بس و بس :
دل جای تو شد حسب ببر زانکه دراین دل
یا زحمت ماگنجد یا نقش خیالت.
سنائی.
ای شاه جهان ملک جهان حسب تراست
وز دولت و اقبال شهی کسب تراست
امروز به یک حمله هزاراسب بگیر
فردا خوارزم و صد هزار اسب تراست.
انوری.
زان یکی عیبش که بشنید او و حسب
بس فسرد اندر دل او مهر اسب.
مولوی.
چون خلقناکم شنیدی ای تراب
خاک باشی حسب از وی رو متاب.
مولوی.

حسب. [ ح َ س َ ] (ع اِ) خویشاوندی پدر. (مقدمة الادب زمخشری ). هرچه بشمرند از گوهر مردم. (محمودبن عمر ربنجنی ). || گوهر نیک. (حبیش تفلیسی ). گوهری و خداوند نژاد بزرگ شدن. (زوزنی ). گوهری و خداوند نژاد نیک شدن. (تاج المصادر بیهقی ). گوهر نیک. (دستوراللغة ادیب نطنزی ). اندازه ٔ گوهر. (دهار). گوهر هر مرد و بزرگی وی از روی نسب و مال و دین و کرم و شرف بالفعل. (منتهی الارب ). شرف ثابت در پدران. (منتهی الارب ). || بزرگی مرد از روی نسب. فخر به پدران یا فخر از روی مال و دین و شرف. بزرگی مرد از هنر و مال خود، بزرگی و شرف از آباء و اجداد. شرف و بزرگی از مال و جاه و دین. (غیاث ). شرافت و بزرگی. اصل مردم. تبار. مفاخر پدران. تهانوی گوید: بفتح حاء و سین مهملتین ، بزرگی مرد از روی نسب ، کما فی الصراح. و در کشف اللغات گوید: حسب بفتحتین ، بزرگی و بزرگواری مرد در دین و مال و فی فتح القدیر فی باب الکفو من النکاح ، الحسب مکارم الاخلاق. و در «المحیط» از صدرالاسلام روایت کرده که او گفته است ، حسیب کسی را نامند که او را جاه و حشمت و منصب باشد. (کشاف اصطلاحات الفنون ). و سید شریف جرجانی گوید: هو ما یعده المرء من مفاخر نفسه و آبائه. (تعریفات ). ج ، احساب. زِئَم. عنصر. (منتهی الارب ). نجر، نِجار. نُجار. (منتهی الارب ) : گردانید او را بپاکی فاضل تر قریش از روی حسب. (تاریخ بیهقی ص 308). || در تداول فارسی ، بزرگواری و فضائل اکتسابی ِ شخص نسبت به کردار نیک. نیکویی. خوبی :
گر ندارد حرمتم جاهل مرا کمتر نشد
سوی دانا نه نسب نه جاه و قدر و نه حسب.
ناصرخسرو.
نسب گوئی بنام ایزد ز جمشید
حسب پرسی بحمداﷲ چو خورشید.
نظامی.
در یکی گفته که استادی طلب
عاقبت بینی نیابی در حسب.
مولوی.

حسب. [ ح َ ] (حرف اضافه ) از عربی است و در فارسی غالباً به صورت «برحسب » بجای حرف اضافه بکار رود، برابر. بروفق. برطبق. موافق : نامه نبشته دار تا جوابها برسد که برحسب آن کار کنی. (تاریخ بیهقی ص 283). نامه ٔ صاحب برید دررسد پوشیده ، اگر تواند فرستاد و راهها فرو نگرفته باشند و حالها رابشرح باز نموده باشد، آنگاه برحسب آنچه خوانیم تدبیر دیگر میسازیم. (تاریخ بیهقی ص 326). گر رای عالی بیند بنده [ احمد حسن ] به طارم نشیند و پیغامی که دارد بزبان معتمدی به مجلس عالی فرستد و جواب بشنود آنگاه برحسب فرمان عالی کار کند. (تاریخ بیهقی ص 146).
در رقص رحیل ناقه میراند
برحسب فراق بیت میخواند.
نظامی.
شکر خدا که از مدد بخت کارساز
برحسب آرزوست همه کار و بار دوست.
حافظ.
|| مخفف حسب الحال یا حسب حال ؛ آنچه شاعر گوید از حوادث و وقایع جاریه :
آن بیت که استاد عجم گفت بر این وزن
نهمار بدین حسب همی شاید مانند
ای جان همه عالم در جان تو پیوند
مکروه تو ما را ننمایاد خداوند.
عثمان مختاری.
اندر این حسب رودکی گوئی
عاریت داد بیتکی چندم.
سوزنی.
به بی نیازی ایزد اگر خورم سوگند
که نیست همچو من شاعر سخن پرداز
خلاف باشد و اندازه ٔ من آن نبود
که نیستم چو حکیمان وقت حکم انداز
بدیهه حسبی گفتم به وسع طاقت طبع
ضعیف و سست به انجام بردم از آغاز.
سوزنی.
این هذیان حسب تاج گفتم و خود خواست
ورنه نه من مرد این چنین هذیانم.
سوزنی.
یکی نانشانده یکی برکنی
بود بی گمان خویشتن دشمنی
بدین حسب و این حال و این داوری
یکی بیت گوید نکو عنصری...
(منتخب ادبیات فارسی تألیف شفر بنقل از راحةالانسان ).
منم آن شاعری که شعر من است
حسب بی قال و قیل و بی فج و فاج.
سوزنی.
درین اندیشه صابر بود یکسال
نه شد واقف کسی برحسب آن حال.
نظامی.
|| این کلمه در منشآت فارسی عصر صفوی وپس از آن بصورت پیشوند اضافه بکار رفته و با کلمات عربی و فارسی ترکیب شده است ، و مضاف الیه آن غالباً با الف و لام عربی بکار رفته و حتی گاهی بر سر کلمات فارسی که مضاف الیه گردیده و بغلط الف و لام آورده اند چون حسب الخواهش و حسب الفرموده و جز آن.
- حسب الاجازه ؛ بموجب اجازه.
- حسب الاشاره ؛ طبق دستور.
- حسب الاضطرار ؛ از روی ناچاری.
- حسب الاقتضا ؛ بموجب مقتضای وقت.
- حسب الامر ؛ طبق دستور.
- حسب الامکان ؛ حتی المقدور.
- حسب التکلیف ؛ بموجب دستور.
- حسب الحال . رجوع باین کلمه شود.
- حسب الحکم ؛ برطبق فرمان.
- حسب الخواهش ؛ بنا بمیل.
- حسب الرسم ؛ طبق معمول.
- حسب الرقم ؛ طبق نوشته و دستور کتبی.
- حسب الصلاح ؛ طبق صلاح دید.
- حسب الفرموده ؛ بمقتضی نص دستور.
- حسب الفرمایش ؛ طبق دستور.
- حسب القدرة ؛ حتی الامکان.
- حسب المأمور ؛ بنابر مأموریت.
- حسب المدعا ؛ بروفق ادعا.
- حسب المرام ؛ موافق مقصود.
- حسب المعمول ؛ بروش متداول.
- حسب الواقعة ؛ مطابق واقعه.
- حسب الوصیه ؛ بنابر سفارش و وصیت.
- حسب الوظیفه ؛ بمقتضی وظیفه.
- حسب الوعد ؛ طبق نوید.
- حسب دلخواه ؛ بنا بخواهش و میل.
- حسب فراق ؛ بمقتضای فراق و هجران.
- حسب فرمان یا حسب الفرمان ؛ طبق دستور.
- حسب واقعه ؛ حسب الواقعه. مطابق واقعه.

حسب.[ ح َ س َ ] (حرف اضافه ) برحسب. به حسب. برطبق. مطابق. بروفق. به دستور. بنابر. موافق. حَسب :
و بر حسب واقعه گویان. (گلستان ).
سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار
در گردشند برحسب اختیار دوست.
حافظ.

حسب. [ ] (اِخ ) شاعره ٔ مَقّله بود. (ابن الندیم ).

معنی حسب به فارسی

حسب
شمردن، شماره کردن، شمار، کفایت، بس بودن، بس، شمرده، شمار، اندازه، قدر، شرف وبزرگی، گوهر
وفق طبق . یا بر حسب . بر وفق : (( بر حسب گزارشهای رسیده . )) یا حسب حال . گزارش حال شرح ما وقع . توضیح اصل حسب است و ایراینان تصرف کرده اند .
شاعره مقله بود
بموجب اجازه ...
برطبق ارث . یاحسب و الاستحقاق . برطبق وراثت و شایستگی : و تاحین ارتحال شاه گیتی ستان حسب الارث و الاستحقاق مستوفی الممالک بود .
برطبق خواهش و درخواست : ... .. حسب الاستدعائ باو سیردند و روزانه خدمت مامور گشت .
طبق دستور : (( و در حوالی آگره حسب الاشاره عالی پنج نفر شاهزاده را شربت ممات چشانیده بکورنش همایونش شتافتند .))
بموجب ناچاری .
بموجب مقتضای رقت .
طبق خواهش و درخواست : اما عادلشاه حسب الالتماس برهان شاه و راجه علی خان تعاقب جمال خان نموده ...
برطبق فرمان بفرموده از روی فرمان ( باین معنی باضافت آید ) : (( حسب الامراعلی حضرت .. )) ۲ - طبق دستور : (( حسب الامربقورچی باشی پیوسته برسر آخسقه رفتند . ))
حتی المقدور بقدر و اندازه و درجه امکان : (( با او طریق موافقت و معاونت حسب الامکان بپای مردی و مردانگی می سپرد. ))
بموجب تکلیف و دستور .
باندازه حال در خور حال . ۲ - حوداث جاریه : (( بپایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی - بصددفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی . )) ( سعدی ) توضیح در بیت فوق حسب الحال بسکون سین استعمال گردیده و آن همان حسب الحال بفتح سین میباشد که در فارسی بسکون سین هم تلفظ کنند .
برطبق فرمان : (( هرکس از مردم آن ایل حقیقت عرض نماید که فلان شخص استطاعت آمدن یساق داشته و نیامده حسب الحکم بقتل مبادرت نماید . ))
بنا بمیل توضیح ترکیب مذکور از غلطهای فاحش فارسی است و نمی تواند الف و لام داشته باشد و (( خواهش )) معرب هم نشده که مجوز اتصال به (( ال )) باشد . قس . حسب الفرمایش .
طبق نوشته و دستورکتبی : (( کحد اسحاق طاب ثراه که ملتزم رکاب نادرشاه بود حسب الرقم قضاشیم ... در رتق وفتق امورات .. مقرر بود . ))
طبق صلاح دید : (( باداود خان ولدالله ویردی خان که بعد از محار به حسب الصلاح قورچی باشی با گروهی از مردم خود و تفنگچیان در تفلیس اقامت داشت باوی الفت و آشنایی گردیده فی مابین مراسله و آمد و شد وقوع مییافت .))
باندازه توان درخور توانایی
طبق رسم و عادت : (( از عند سلاطین صفویه ..جهال ایران حسب العاده در نگارش و زبان راه ... بی ادبی میسپردند .))
طبق دستور : (( وقورچی باشی که دوسال بود در .. حسب الفرمان همایون بسایه سریر اعلی آمده در مازندران سعادت بساط بوسی دریافت . ))
طبق دستور : (( این شطری است از لغات و اصطلاحات فرس معمولی اهالی رامند که حشب الفرمایش نواب .. اعتضاد السلطنه .... جمع آوری گشته .. )) توضیح ترکیب مذکور از غلطهای فاحش است قس : حسب الخواهش . حسب الفرموده . بمقتضای نص دستور . توضیح ترکیب مذکور از اغلاط فاحش است زیرا (( فرموده )) فارسی است .

معنی حسب در فرهنگ معین

حسب
(حَ) [ ع . ] ۱ - (مص م .) شمردن ، شماره کردن . ۲ - (اِمص .) شرافت ، بزرگی .
(حَ سَ) [ ع . ] (ق .) وفق ، طبق .

معنی حسب در فرهنگ فارسی عمید

حسب
فقط.
۱. حسب حال.
۲. با «ال» (حرف تعریف عربی) به صورت ترکیب با بعضی کلمات عربی به کار می رود: حسب الاجازه، حسب الاستحقاق، حسب الاشاره، حسب الامر، حسب الحکم، حسب العاده، حسب المعمول، حسب الوظیفه، حسب الوعده.
۳. به صورت پیشوند اضافه با بعضی کلمات فارسی ترکیب شده و «ال» (حرف تعریف عربی) بر مضاف الیه افزوده اند: حسب الخواهش، حسب الفرمایش، حسب الفرموده. &delta، این ترکیب عربی ـ فارسی غلط است، زیرا «ال» (حرف تعریف عربی) نباید به کلمۀ فارسی افزوده شود.
۴. برطبق، بروفق.
۵. به اندازه.
* حسب حال: = حسب الحال: ترک چنگی چو دُر ز لعل افشاند / حسب حالی بدین صفت برخواند (نظامی۴: ۷۰۷)، حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند / محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند (حافظ: ۳۷۰).
* برحسبِ: (حرف اضافه) بر طبقِ: شکر خدا که از مدد بخت کارساز / بر حَسَب آرزوست همه کاروبار دوست ـ سیرِ سپهر و دُور قمر را چه اختیار / در گردشند برحسب اختیار دوست (حافظ: ۱۳۰).
شرف، بزرگی، و مفاخر اجدادی.
* حسب ونسب: آباواجداد.
۱. مطابق حال و وقایع روز.
۲. (ادبی) شعری که شاعر در بیان اوضاع و احوال بگوید، حَسْبِ حالت.

حسب در دانشنامه اسلامی

حسب
شرافت خانوادگی را حَسَب گویند. از آن به مناسبت در باب حج، تجارت و نکاح سخن گفته اند.
از شرافت و نجابت خانوادگی پدران و آنچه مردم از مفاخر آنان می شمارند، حسب تعبیر می شود.

فخر کردن به حسب و نسب
فخر کردن به حسب یا نسب خود، چنانچه مستلزم تحقیر دیگران باشد، حرام است.

به خدمت گرفتن شخص لازم الإکرام
به خدمت گرفتن کسی که به جهت حسب و نسب، اکرام وی لازم است- مانند سادات- مکروه می باشد.

عدم شرطیت حسب زن و مرد در ازدواج
...
حسب
معنی حَسِبَ: پنداشت
معنی حَصَبُ: آتش گيره - هيزم
معنی ضِدّاً: ضد - مخالف - منافي (کلمه ضد به حسب لغت به معناي منافياي است که با هيچ چيز جمع نشود )
معنی ﭐلْيَوْمَ: امروز- اکنون - در این زمان (يوم به معناي مقدار قابل ملاحظه از زمان است ، که حادثهاي از حوادث را در بر گرفته باشد ، و به همين جهت کوتاهي و بلندي اين زمان بر حسب اختلاف حوادث مختلف ميشود ، هر چند که استعمالش در مدت زمان بين طلوع و غروب خورشيد شايع شده ...
معنی يَوْمِ: روز - مقداري از زمان که حادثه ي قابل ملاحظه اي در آن رخ داده است - دوران (يوم به معناي مقدار قابل ملاحظه از زمان است ، که حادثهاي از حوادث را در بر گرفته باشد ، و به همين جهت کوتاهي و بلندي اين زمان بر حسب اختلاف حوادث مختلف ميشود ، هر چند که استعمال...
معنی يَوْمِکُم: روزتان(يوم به معناي مقدار قابل ملاحظه از زمان است ، که حادثهاي را در بر گرفته باشد ، و به همين جهت کوتاهي و بلندي اين زمان بر حسب اختلاف حوادث مختلف ميشود ، هر چند که استعمالش در مدت زمان بين طلوع و غروب خورشيد شايع شده است ولي چه بسا که در ملک و سلط...
معنی يَوْمِهِمُ: روزشان(يوم به معناي مقدار قابل ملاحظه از زمان است ، که حادثهاي را در بر گرفته باشد ، و به همين جهت کوتاهي و بلندي اين زمان بر حسب اختلاف حوادث مختلف ميشود ، هر چند که استعمالش در مدت زمان بين طلوع و غروب خورشيد شايع شده است ولي چه بسا که در ملک و سلط...
معنی يَوْمَيْنِ: دو روز(يوم به معناي مقدار قابل ملاحظه از زمان است ، که حادثهاي را در بر گرفته باشد ، و به همين جهت کوتاهي و بلندي اين زمان بر حسب اختلاف حوادث مختلف ميشود ، هر چند که استعمالش در مدت زمان بين طلوع و غروب خورشيد شايع شده است ولي چه بسا که در ملک و سلط...
تکرار در قرآن: ۱۰۹(بار)
حساب به معنی شمردن است (قاموس) راغب آن را استعمال عدد گفته تا عدد سالها و حساب را بدانید حسیب و حاسب: حسابگر. خدا در حسابگری کافی است ، در اوّل حرف باء گذشت که «کفی» در اینگونه موارد به معنی «اکتف» است یعنی بس کن به ما در حسابگری و هکذا بغیر حساب یعنی چه؟ این تعبیر چنج بار در قرآن مجید تکرار شده است بقره:212، آل عمران:27 و37، نور:38، غافر:40 و یک دفعه آمده . از این شش مورد، اوّلی و چهارمی مطلق و شامل دنیا و آخرت است دوّمی و سوّمی و ششمی ظاهراً راجع به دنیا و پنجمی راجع به آخرت است و در نتیجه «یَرْزُقُ مَن یَشاءُ بِغَیْرِ حِساب» هم در دنیا جاری است و هم در عقبی. اکنون باید دید منظور از این بی حسابی چیست؟. قبلاً باید بدانیم که همه این شش مورد فقط درباره روزی و نعمت و پاداش دنیا و آخرت است و درباره عذاب دنیا و آخرت همچو چیزی نیست . به عقیده بعضی از بزرگان چون بندگان و همه چیز آنها مال و مملوک خداست و آنها در مقابل خدا نه عوضی دارند و نه استحقاقی پس روزی خدا عطیّه محض است و لذا به غیر حساب است . علی هذا به غیر حساب به معنای به غیر عوض و به غیر استحقاق است. این مطلب فی حدّ ذاته حق و ثابت است ولی درباره تمام مردم می‏باشد، به عبارت دیگر، خدا به همه مردم بدون عوض و استحقاق می‏دهد و این روزی دادن حقّی است که خدا به عهده گرفته است بی آنکه مردم حقی بر خدا داشته باشند. امّا از آیات «یَرْزُق مَنْیَشاءُ بِغَیْرِ حِساب» «تَرْزُقُ مَنْ تَشاءُ بِغَیْرِ حِساب» یک نوع خصوصیت به نظر می‏آید و این حکم شامل همه مردم نیست و قید «مَنْ تَشاءُ وَ مَنْ یَشاءُ» مانع از عموم است . مثلا آیه با آنکه قید «من یشاء» ندارد باز و وصف صابران و «اولئک» که اشاره به نیکوکاران است قید «به غیر حساب» اند. به نظر نگارنده: باید آیات قیامت را از آیات دنیا جداگانه حساب کرد گرچه از جهتی به هم مربوطاند . درباره آخرت آنجا که آمده «مَنْ عَمِلَ سَیِّئَةً فَلا یُجزی اِلّا مِثْلَها وَ مَنْ عَمِلَ صالح! مِنْ ذَکَرٍ اَوْاُنثی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَاوُلئِکَ یَدْخذلُونَ الْجَنَّةَ یةرْززقُونَ فیها بِغَیْرِ حِسابٍ» ظاهر آیه آن است که مراد از «بِغَیْرِ حِسابٍ» بی پایان و بسیار است. عمل مؤمن در دنیا از حیث زمان و کم و کیف محدود است. ولی اجر او در آخرت بی پایان و وسیع و متنوع و رنگارنگ است. این اجر در مقابل آن عمل مسلّماً به غیر حساب است. و با آن مقایسه نمی شود. اگر گوئی در آیات شریفه می‏خوانیم این آیات و غیر آنها روشن می‏کند که اجر آخرت با حساب است نه بی حساب؟. گوئیم این حساب راجع به اصل استحقاق است یعنی بهشت در مقابل ایمان عمل است نه راجع به کثرت و بی پایان بودن آن. مؤید این مطلب آن است که در عمل بد یک مجازات و در کار خوب ده برابر است. امّا درباره دنیا به عقیده نگارنده مراد از به غیر حساب، به غیر مقایسه با تلاش و سعی است. توضیح آنکه عدّه‏ای از مردم ر.زی و درآمدشان با مقایسه تلاش آنهاست، مثلاً مزدوران و کارمندان و غیر هم در مقابل کار و تلاشی که می‏کنند بهره و روزی متناسب با کار به دست می‏آورند ولی تجّار و غیر آنها مثلا چند روز سعی می‏کنند صدها برابر کارشان بهره به دست میاورند و یا عدّه‏ای ارث می‏برند، گنج پیدا می‏کنند و مال ندارند و یا تلاششان نسبت به بهره خیلی کم است و این است معنای «یَرْزُقُ مَنْ یَشاءُ بِغَیْرِ حِسابٍ» و چون همه مشمول این حکم نیستند لذا قید «مَنْ یَشاءُ» جای خود را می‏گیرد . مثلا در کریمه بهترین مصداق «تَرْزُقُ مَنْ تَشاءُ» ملک و پادشاهی است که مثلا بوسیله ارث و یا تلاشی که نسبت به آن خیلی کم است به دست می‏آید پس یا اصلا تلاش ندارد و یا تلاشش اندک است و به هر حال با تلاش مقایسه نمی‏شوند. آیه زیر مطلب را بیش از پیش روشن م یکند آیه صریح است که خدا جزای عمل را می‏دهد و از فضلش بر آن مزید خارج از مقایسه با عمل است و پس از آن می فرماید«وَاللّهُ یَرْزُقُ مَنْ یَشاءُ بِغَیْرِ حساب». مراد از «حاسَبْناها» عذاب است و چون عذاب روی حساب عصیان و لجاجتشان بوده لذا «حاسَبْناها» آمده است . حسبان به ضمّ آن مصدر است به معنی شمردن و نیز حسبان به ضمّ اوّل تیرهای کوچک را گویند مفرد آن حسبانه است (اقرب) معنی آیه اوّل: آفتاب و ماه روی حساب اند معنی آیه دوّم: و بفرستد بر آن عذابی از آسمان درنتیجه زمین خالی و خشک گردد. راغب آن را در آیه عذاب و اتش نقل کرده و گوید علّت تسمیه آن است که کیفر روی حساب جرم است در مجمع نیز از از ابن عبّاس عذاب و آتش نقل کرده است . به نظر نگارنده حسبان در آیه دوّم چنانکه راغب نقل کرده به معنی عذاب است و چون عذاب خداوند با جمعیّت متناسب است لذا حسبان گفته شده . فعل حسب یحسب از باب علم یعلم به معنی ظن و گمان به کار می‏رود مثل به نظر راغب مصدر اینگونه افعال حسبان به کسر اوّل است. که گمان و ظنّ کننده یک نوع حساب است، از جانب خود محاسبه و روی آن حکم و عمل می‏کند . احتساب نیز در قرآن مجید به معنی گمان به کار رفته است و موارد آن فقط سه محلّ است: زمر:47، حشر:2، طلاق:3، خدا به آنهااز جائی آمد که گمان نکرده بودند. علّت تسمیه نیز همان است که گفته شد . حسب (بر وزن فلس) به معنی کفایت استعمال می‏شود (مفردات) گفتند خدا ما را بس است و بهتر وکیل است این ماده بدین معنی ده بار در کلام اللّه آمده است . به گمانم علّت این تسمیه آن باشد که میان کفایت کننده و کفایت شده حساب برقرار است مثلادر میان گناه شخص و عذاب جهنّم محاسبه‏ای هست و عذاب به حساب گناه است و عذاب به حساب گناه است .
حسب حال یا زندگی نامه ی خود نوشت، یا اتوبیوگرافی "Auto Biography" گونه ای زندگی نامه و شاخه ای از آن است که دربر دارنده ی تاریخ زندگانی یا دوره ای از زندگی شخص به قلم خود اوست.
حسب حال یا زندگی نامه ی خود نوشت، یا اتوبیوگرافی "Auto Biography" گونه ای زندگی نامه و شاخه ای از آن است که دربر دارنده ی تاریخ زندگانی یا دوره ای از زندگی شخص به قلم خود اوست. زندگی نامه خودنوشت در شمار ادبیات اعترافی است. البته با اندکی مسامحه می توان خاطره نویسی و یادداشت های روزانه ی شخص را نیز نوعی زندگی نامه ی خود نوشت برشمرد.
انواع نثر فارسی، رستگار فسایی، منصور؛ تهران، سمت، ۱۳۸۰، چاپ اول، ص۲۸۳.
اتوبیوگرافی ها بسته به نویسنده ی آنها تفاوت هایی با هم دارند؛ مثلا ممکن است نویسنده ای بیشتر به ذکر وقایع و مشاهدات خود بپردازد و یا به شرح احوال و تجارب و عوالمِ خویش و نیز بسته به این که وی از چه طبقه ای است نظرگاه و علاقه اش چیست، کیفیت و اهمیت این یادداشت ها متفاوت می شود. گاه خاطره نویس در نمایش حوادث حیات و حتی افکار و احوال درونی خویش صداقتی به خرج می دهد و به عبارتی دیگر تصویری از خود عرضه می دارد و اثر او اعتراف گونه ای است؛ مانند اعترافات سنت آگوستین و اعترافات «ژان ژاک رسو» نویسنده و منتقد فرانسوی.
انواع ادبی، رزمجو، حسین؛ مشهد، آستان قدس، ۱۳۷۴، چاپ سوم، ص۲۰۹.
با فرا رسیدن دوره ی رنسانس، دگرگونی هایی در عرصه ی زندگی نامه نویسی پدید آمد. اصول نوین حسب حال نویسی در همین دوره و در پی پیدایش اومانیسم شکل گرفت و در نتیجه دقت و صداقت به مثابه خاصه های بنیادین زندگی نامه ی خود نوشت رخ نمودند. از بهترین اتوبیوگرافی های دوره ی رنسانس می توان از «زندگی جدید دانته آلیگیری» شاعر ایتالیایی (۱۳۰۴-۱۳۷۴ م) یاد کرد.
دانش نامه ی ادب فارسی، انوشه، حسن؛ ج۲، تهران، سازمان چاپ و انتشارات، ۱۳۷۶، ذیل زندگی نامه ی خودنوشت، ص۷۶۴.
...
حَسَب و نَسَب، دو واژه ناظر به شرافت اخلاقی و تبار انسان می باشد.
(۱) قرآن.
(۲) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ۱۳۸۵ـ۱۳۸۷/ ۱۹۶۵ـ۱۹۶۷، چاپ افست بیروت.
(۳) ابن اثیر، النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، چاپ طاهر احمدزاوی و محمود محمد طناحی، قاهره ۱۳۸۳ـ۱۳۸۵/ ۱۹۶۳ ـ ۱۹۶۵، چاپ افست بیروت.
(۴) ابن بابویه، کتاب الخصال، چاپ علی اکبر غفاری، قم ۱۳۶۲ش.
(۵) ابن حبیب، کتاب المُحَبَّر، چاپ ایلزه لیشتن اشتتر، حیدرآباد، دکن، ۱۳۶۱/۱۹۴۲، چاپ افست بیروت.
(۶) ابن حبیب، کتاب المُنَمَّق فی اخبار قریش، چاپ خورشید احمد فارق، حیدرآباد، دکن ۱۳۸۴/۱۹۶۴.
(۷) ابن حنبل، مسندالامام احمد بن حنبل، بیروت: دارصادر.
(۸) ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون.
(۹) ابن درید، کتاب الجمهرةاللغه، حیدرآباد، دکن، ۱۳۴۴ـ۱۳۵۱، چاپ افست بیروت.
(۱۰) ابن عبدربّه، العقدالفرید، ج ۳، چاپ عبدالمجید ترحینی، بیروت ۱۴۰۷/۱۹۸۷.
(۱۱) ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، چاپ علی شیری، بیروت ۱۴۱۵ـ۱۴۲۱/ ۱۹۹۵ـ۲۰۰۱.
(۱۲) ابن قدامه، المغنی، بیروت: دارالکتاب العربی.
(۱۳) ابن منظور، لسان العرب.
(۱۴) ابن نباته، سرح العیون فی شرح رسالة ابن زیدون، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ۱۳۸۳/۱۹۶۴.
(۱۵) ابن هشام، سیرةالنبی، چاپ محمد محیی الدین عبدالحمید، (قاهره) ۱۳۸۳/۱۹۶۳.
(۱۶) محمد بن احمد ازهری، تهذیب اللغة، ج ۴، چاپ عبدالکریم عزباوی، قاهره.
(۱۷) توشیهیکو ایزوتسو، خدا و انسان در قرآن، ترجمه احمد آرام، تهران ۱۳۶۱ش.
(۱۸) احمد بن حسین بیهقی، السنن الکبری، بیروت: دارالفکر.
(۱۹) عمرو بن بحر جاحظ، رسائل الجاحظ: الرسائل السیاسیة، چاپ علی ابوملحم، بیروت ۱۹۸۷.
(۲۰) حرّعاملی، وسائل الشیعه.
(۲۱) خلیل بن احمد، کتاب العین، چاپ مهدی مخزومی و ابراهیم سامرائی، قم ۱۴۰۹.
(۲۲) دیوان امام علی علیه السّلام، سروده های منسوب به آن حضرت، تألیف محمد بن حسین بیهقی نیشابوری کیدری، چاپ و ترجمه ابوالقاسم امامی، (تهران) : اسوه، ۱۳۷۳ش.
(۲۳) محمد بن محمد زبیدی، تاج العروس من جواهر القاموس، چاپ علی شیری، بیروت ۱۴۱۴/۱۹۹۴.
(۲۴) محمود بن عمر زمخشری، الفائق فی غریب الحدیث، چاپ علی محمد بجاوی و محمد ابوالفضل ابراهیم، (قاهره ۱۹۷۱).
(۲۵) عبدالرزاق بن همام صنعانی، المصنَّف، چاپ حبیب الرحمان اعظمی، بیروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳.
(۲۶) فضل بن حسن طبرسی، اعلام الوری باعلام الهدی، قم ۱۴۱۷.
(۲۷) فضل بن حسن طبرسی، مجمع البیان فی تفسیرالقرآن، چاپ هاشم رسولی محلاتی و فضل اللّه یزدی طباطبائی، بیروت ۱۴۰۸/۱۹۸۸.
(۲۸) علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، نهج البلاغه، چاپ صبحی صالح، بیروت ۱۳۸۷/۱۹۶۷، چاپ افست قم.
(۲۹) علی بن محمدعمری، المجدی فی انساب الطالبیین، چاپ احمد مهدوی دامغانی، قم ۱۴۰۹.
(۳۰) محمد بن عمر فخررازی، التفسیرالکبیر، او، مفاتیح الغیب، بیروت ۱۴۲۱/۲۰۰۰.
(۳۱) محمد بن یعقوب فیروزآبادی، القاموس المحیط، بیروت ۱۴۱۲/۱۹۹۱.
(۳۲) احمد بن علی قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، بیروت ۱۴۰۵/۱۹۸۴.
(۳۳) علی بن ابراهیم قمی، تفسیرالقمی، بیروت ۱۴۱۲/۱۹۹۱.
(۳۴) کلینی، اصول کافی.
(۳۵) محمد نجیب مطیعی، التکملة الثانیة، المجموع: شرح المُهَذّب، در یحیی بن شرف نووی، المجموع: شرح المُهَذّب، ج ۱۳ـ۲۰، بیروت: دارالفکر.
(۳۶) محمد بن محمدمفید، الارشاد فی معرفة حجج اللّه علی العباد، قم ۱۴۱۳.
(۳۷) محمد بن خلف وکیع، اخبار القضاة، بیروت: عالم الکتب.


ارتباط محتوایی با حسب

حسب در جدول کلمات

حسب
شماره کردن, شمردن, کفایت, بس بودن
بر حسب ضرورت
لزوما

معنی کلمه حسب به عربی

حسب را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

معصومه ٢٠:٢١ - ١٣٩٦/٠٨/٢١
حَسِبَ یعنی: پنداشت نه باتوجه به
|

فاطی ٢٠:٣٧ - ١٣٩٧/٠٩/٢٥
اون حسب با اینحسب فرق داره
|

کریمی ١٢:٢٧ - ١٣٩٧/١١/٢٧
بنابر
|

ایلیا ١٣:٣٢ - ١٣٩٨/٠٨/٠٧
با توجه به
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

P > Neighbors
Mehrdad > Carried out
Amir mhmd > non maskable
محدثه فرومدی > thriving
محدثه فرومدی > flourishing
محدثه فرومدی > flourishing
محدثه فرومدی > رونق
قادر شکوفان > Capish

نگارش واژه نو   |   پیشنهادهای امروز

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• تلفظ حسب   • تلفظ کلمه حسب   • معنی حسب مورد   • معنی حسب دستور   • تلفظ حسب مورد   • تلفظ صحیح کلمه حسب   • معنی کلمه حسب   • مفهوم حسب   • تعریف حسب   • معرفی حسب   • حسب چیست   • حسب یعنی چی   • حسب یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی حسب
کلمه : حسب
اشتباه تایپی : psf
آوا : hasab
نقش : اسم
عکس حسب : در گوگل


آیا معنی حسب مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 96% )