برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1327 100 1

حس

/hess/

مترادف حس: ادراک، دریافت، درک، احساس، عاطفه، حساسیت

برابر پارسی: دریافت، اندریافت، سُهِش، سهش

معنی حس در لغت نامه دهخدا

حس. [ ح َ س س ] (ع مص ) حیله ای که حذاقت و جودت نظر و قدرت بر تصرف باشد. (منتهی الارب ). حیله کردن. || ائت به من حسک و بسک ؛ ای من حیث شئت. (منتهی الارب ). یقال جاء من حسه و بسه ؛ ای من حیث شاء. (مهذب الاسماء). || حس بخبر؛ یقین دانستن آن را و بی گمان شدن. || بخشودن بر. بخشودن. (تاج المصادر بیهقی ). || حس بَرد کَلارا؛ سوختن سرما نبات را. اب انستاس کرملی این کلمه را از ریشه ٔ «ایس » در زبان انگلیسی و آلمانی شمرده است. (نشوءاللغه ص 73). || حس شی ٔ؛ دریافتن حس و حرکت آن شی ٔ. || انداختن بر آتش تا بپزد؛ چنانکه گوشت را. || حس نار؛ گستردن آتش بر بالای کوماج و کباب و مانند آن تا پخته شود و آن است مثل مشهور: لولا الحس ما بالیت بالدس. || گوشت بر آتش افکندن. (تاج المصادر بیهقی ). || به حیلة کشتن. بکشتن.(تاج المصادر بیهقی ). کشتن. (مهذب الاسماء) (ترجمان عادل ). || از خانمان برکندن کسی را. از میخ برکندن. || ستور خاریدن به شانه ٔ ستورخار و افشاندن خاک از آن. بشانه کردن ستور. (تاج المصادر بیهقی ). تیمار کردن. || کشتن سرما ملخ را. || آتش به چوبی گردانیدن. || حرکت. جنبش. حرکت کردن. || آواز نرم. گذشتن چیزی که در گوش خورد و بدیدن نیاید، آواز نرم کردن : پس سلام بداد [ ابن سماک ] که چراغ دیده بود و حس مردم شنیده ، روی بگردانید و گفت سلام علیکم. (تاریخ بیهقی ص 524). وچون سنجاق و بابخونویین از دجله بگذشتند بغدادیان حس ایشان بیافتند پنداشتند پادشاه هلاکوست که به آن طرف گردید. (جهانگشای جوینی ). || پس درد. و آن دردی است که بعد از ولادت طفل حادث شود زنان را. پس درد زچه. دردی که زنان را بعد از وضع حمل حادث شود.وجعی که نفسا را دست دهد پس از بار نهادن. درد از پس زه. دردی که زاهو را باشد پس از ولادت بچه. آواز و دردی که بعد از ولادت طفل حادث شود زنان را. (اقرب الموارد) (کشاف اصطلاحات الفنون ). || سرما که گیاه را بسوزاند. برودت سخت که نبات را بسوزد. (تاج المصادر بیهقی ). سرما که کشت و گیاه را بسوزد. (مهذب الاسماء). || یقین کردن به چیزی. || بخشیدن. مهربان شدن. بخشودن. (زوزنی ). مهربان گشتن. (زوزنی ). بخشودن. (تاج المصادر بیهقی ). || تنگدلی نمودن بر کسی. || چیز: الحق الحس بالاس ؛ یعنی اذا جائک شی ٔ من ناحیة فافعل مثل ...

معنی حس به فارسی

حس
حرکت وصوت مخفی که ازگذشتن چیزی، بگوش برسد، درک، ادراک، دریافت امری
۱ - ( مصدر ) دریافتن ادراک کردن . ۲ - ( اسم ) دریافت ادراک کردن . ۳ - ( اسم ) دریافت درک ادراک . ۴- قوتی است که بدان محسوسات ادراک میشود. ابتدا اشیائ توسط حواس ظاهره ادراک میشوند و عملیات فکری و عقلی بدنبال آن انجام میگردد . توضیح حس انعکاس ذهنی تاثر بدنی است دریافت . یا حس باصره . حسی که اشیائ را رویت میکنند و عضو آن چشم است حس بینایی بیننده . یا حس باطن ٠ هریک از قوای مدرک. باطنی مقابل حس ظاهر ٠ یا حس بساوایی ٠ یا حس بویایی ٠ یا حس بینایی ٠ یا حس چشایی ٠ یا حس ذایقه ٠ حسی که طعم اشیائ را درک میکند و عضو آن زبان است حس چشایی ٠ یا حس سامعه ٠ حسی که صوت اشیائ را درک میکند و عضو آن گوش است حس شنوایی ٠ یا حس شامه ٠ حسی که بوی اشیائ را درک میکند و عضو آن بینی است حس بویایی٠ یا حس شنوایی٠ یا حس لامسه ۱ ٠ - نزد قدما حسی مرکب از حواس مختلف است فشار خشونت و لینت گرما و سرما و غیره ۲ ٠ - نزد معاصران حسی است که ما را از تماس و فشار آگهی میدهد وعضو این حس را بطور مبهم پوست بدن میدانند ٠ یا حس مشترک٠ قوتی است مودع در مقدم دماغ و آن عبارت از قوت نفسانیه است که استعداد حصول آن در مقدم دماغ است و بلکه در روح مصبوب در آنست زیرا صور محسوسات ظاهری ابتدا همه بدان مانند جاسوسانند که اخبار نواحی را بوزیر ملک رسانند و بالجمله حس مشترک مجمع محصولات هم. حواس ظاهری و مخزن آنهاست ٠
جائی نزدیک الحسائ
[sensory awareness] [روان شناسی] توانایی درک دادۀ حسی یا محرک، مانند صدا یا تصویر، که ازطریق اندام های حسی دریافت می شود
[pathogenic] [موسیقی] ویژگی نوعی موسیقی آوازی که در آن لحن غالب است و کاملاً مستقل از نحو یا معنای کلام است
یا حس بصر بینایی
[sense of place] [جغرافیای سیاسی] احساسی که بیانگر رابطۀ عاطفی و شخصی و عمیق میان فرد ...

معنی حس در فرهنگ معین

حس
(حِ سّ) [ ع . ] ۱ - (مص ل .) دریافتن ، ادراک کردن . ۲ - (اِمص .) دریافت ، ادراک .

معنی حس در فرهنگ فارسی عمید

حس
صدای آهسته.
درک، ادراک، دریافت امری.
۱. بی حال، بی رمق، سست و ضعیف.
۲. بی درد.
حواس خمسه، حواس پنج گانه.

حس در دانشنامه اسلامی

حس
ادراک و دریافتن چیزی با یکی از حواس پنج گانه را حسّ گویند. این عنوان در بابهای شهادات، قصاص و دیات به کار رفته است.
به آنچه به وسیلۀ یکی از حواس بینایی، بویایی، چشایی، شنوایی و بساوایی درک می شود، محسوس و به ادراک و دریافت آن توسط حواس یاد شده، حسّ گویند.
واژه حس ممکن است اشاره به معانی ذیل باشد: • حس (فقه)، ادراک و دریافتن چیزی با یکی از حواس پنج گانه و دارای کاربرد در ابواب مختلف فقهی• حس (منطق)، یکی از اصطلاحات به کار رفته در علم منطق، به معنای قوّه مدرک محسوسات یا ابزار آن قوّه
...
ادراک و دریافتن چیزی با یکی از حواس پنج گانه را حسّ گویند. این عنوان در بابهای شهادات، قصاص و دیات به کار رفته است.
به آنچه به وسیلۀ یکی از حواس بینایی، بویایی، چشایی، شنوایی و بساوایی درک می شود، محسوس و به ادراک و دریافت آن توسط حواس یاد شده، حسّ گویند.
از اسباب بطلان وضو
از اسباب بطلان وضو، خواب است؛ به گونه ای که چشم نبیند و گوش نشنود.
شهادت از روی حس
در شهادت علم شاهد باید مستند به یکی از حواس پنج گانه باشد؛ بدین معنا که- به عنوان مثال- در دیدنیها دیده و در شنیدنیها شنیده باشد، مگر مواردی که استثنا شده و استفاضه (سَماع) در آنها پذیرفته است.
← اشکال برخی بر این قول
...
حس یکی از اصطلاحات به کار رفته در علم منطق بوده و به معنای قوّه مدرک محسوسات یا ابزار آن قوّه است.
حس در لغت عبارت است از: حرکت، صدای خفیف، صدای چیزی که از نزدیک انسان عبور کند و انسان آن را نبیند، صدای شدید و…، و در علوم، گاهی بر یکی از قوای نفس اطلاق می شود که مدرک محسوسات است و گاهی برای آلات قوه مُدرِکه به کار رفته است و گاهی نیز در فعل این قوّه، یعنی احساس، استعمال می شود. قضایایی که به کمک یکی از حواس پنج گانه ظاهری حاصل شود، ...


حس در دانشنامه ویکی پدیا

حس
حس گنجایش فیزیولوژیک یک موجود زنده برای ادراک است. مطالعه احساس در حیطه های گوناگون علمی، چون عصب شناسی، روان شناسی شناختی، علوم شناختی یا فلسفه ادراک می گنجد، اما جنبه زیستی آن در دستگاه حسی تعریف می شود. حواس برای بقای انسان ضروری اند و ما را قادر می کند تا به وجود محرک ها پی ببریم و با تنظیم مداوم شرایط بدن در پاسخ به تغییرات محیطی نظم و هماهنگی بدن حفظ شود.
سایت حس
English Wikipedia
Medicine and the Five Senses By William F. Bynum , Cambridge University Press 1993
حس ششم چیست --ویکی-ورسیتی
تعریف حس درد -- ویکی پدیای انگلیسی
بر اساس تعریف سنتی که ریشهٔ آن به ارسطو برمی گردد، در انسان، پنج حس وجود دارد: بینایی، شنوایی، بویایی، چشایی، و لامسه. به این پنج حس «حواس پنجگانه» می گویند. اما بر اساس تعاریف نوین، در انسان حواس دیگری هم وجود دارد، مثل حس حفظ تعادل، حس درد، ادراک زمان، ادراک دما، و حس ضعیف جهت یابی (هر چند این حس در حیوانات مثل پرندگان یا حشرات قوی تر از انسان است و بر اساس درک میدان مغناطیسی عمل می کند. حس بویایی نیز نمونهٔ دیگری از حواسی است که در انسان ضعیف تر از بسیاری دیگر از حیوانات دریافت می شود). به علاوه، برخی درک محرک های داخلی، مثل گرسنگی یا تشنگی، تغییر سطح دی اکسید کربن خون در مغز، و یا درک تحریک حسگرهای شیمیایی را انواع دیگری از حواس تعریف می کنند.
تعریف مورد قبول عموم برای حس عبارت است از «سیستمی متشکل از گروهی از سلولهای حسگر که به وقایع پاسخ می دهند و به قسمتهای خاصی از مغز که علائم (سیگنالها) را دریافت و تعبیر می کنند مربوطند». این در حالی است که به دلیل وجود تعاریف و معیارهای متفاوت، توافق واحدی برای تعداد حواس وجود ندارد.
حواس به طور کلی به دو گروه حواس بیرونی و حواس درونی تقسیم بندی می شوند. ادراکات بیرونی عبارتند از درک موقعیت فیزیکی، حرکتی، و حالت بدن. حواس بینایی، شنوایی، چشایی، بویایی، لامسه، درک تعادل، و درک دما از این گروه حواس هستند. حواس درونی عبارتند از حواسی که از تحریک اعضای داخلی بدن ناشی می شوند، مثل حس گرسنگی برای تأمین انرژی بدن، تحریک حسگرهای کشش ریوی برای کنترل فعالیت ششها و تنفس، و کشش عضلانی مثل کشش عضلات روده برای دفع گاز که می تواند به درد روده منج ...


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

حس در دانشنامه آزاد پارسی

در استعمال اسمی به معنای حرکت و صدای آهسته و در استعمال فعلی، عمدتاً به معنی ادراک توسط یکی از حواس به کار می رود. فیلسوفان پیشین نفس را دارای دو نوع حواس می دانستند: ۱. حواس ظاهری، مشتمل بر پنج گونۀ بینایی، شنوایی، چشایی، بویایی، و بساوایی. امروزه با شناخت نظام عصبی، حس هایی همچون حس توازن و حرکت را بدان افزوده اند؛ ۲. حواس باطنی. مشتمل بر پنج گونه به حصر ذیل: مفهومات ادراکی نفس یا کلی است یا جزئی. جزئی یا از جنس صورت است یا معانی. در هر سه صورت، نفس دارای قوۀ نگهدارندۀ صورت ادراکی است. قوۀ مُدرِک کلیات «عقل» است و قوۀ مدرک صور جزئی «حس مشترک» و حافظ صور حس مشترک «خیال» و مدرِک معانی جزئی «واهمه» و حافظ صور آن «ذاکره». دراین میان «قوۀ متصرفه» در نفس موجب ترکیب صور و معانی است که هرگاه در اختیار عقل باشد آن را «مفکّره» نامند و هرگاه در اختیار وهم باشد بدان «متخیله» گویند.

ارتباط محتوایی با حس

حس در جدول کلمات

حس
ادراک
حس بساوایی
لامسه
حس بویایی
شم
حس شده
محسوس
حس گر الکترونیکی
سنسور
حس لامسه
بساوایی
حس معاشرت
ادب
اندام حس بویایی
بینی
بی حس | پژمرده
لس
تعداد عناصر حس گر دوربین که موجب کیفیت آن می شود
مگاپیکسل

معنی حس به انگلیسی

energy (اسم)
توانایی ، نیرو ، زور ، انرژی ، کارمایه ، قوه فعلیه ، حس
sense (اسم)
معنی ، جهت ، احساس ، هوش ، مفهوم ، مفاد ، مضمون ، حس ، شعور ، حس تشخیص ، حواس پنجگانه
feeling (اسم)
احساس ، حس
sensation (اسم)
تاثیر ، ظاهر ، احساس ، شور ، حس
presentiment (اسم)
دلهره ، حس ، عقیده قبلی نسبت بچیزی ، روشن بینی قبلی ، احساس وقوع امری از پیش

معنی کلمه حس به عربی

حس
احساس , شعور
وعي
شفقة
احساس
توخز
توخز
لمس
حيوان
واضح
فضول
خدران , ميت
هلوسة
مخدر

حس را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

mm
feel
احمد خوانساری
با فتحه ح و ساکن س
حس
به زبان پارسی باستان خوانساری
حیاط
اشکان
یَا بَنِیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَأَخِیهِ �قرآن مجید�

اى پسرانم بروید و از یوسف و برادرش جستجو كنید

فَلَمَّا أَحَسَّ عِیسَى مِنْهُمُ الْكُفْرَ �قرآن مجید�

چون عیسى كفر آنان را یافت/جُست/دید

هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ أَحَدٍ �قرآن مجید�


آیا کسى از آنان را میجویی/می‌یابى/میبینی؟



واژه ایرانی هس→ئس (مانند ئوش←هوش) که عرب آنرا حس مینویسد از ریشه پیشاهندواروپایی ayǝs- به معنای جستجو look for به دست آمده که همریشه است با واژه искать (جستجو) در روسیه و ask (پرسیدن) در انگلیس و aich (کاوش investigation تفتیش) در ارمنستان وiccháti در هندی کهن به معنای کوششstrive همانطور که لغت انگلیسی sense (حس) از ریشه پیشاهندواروپایی sent- به معنای کوشش برای یافتن چیزی strive after ساخته شده است. دیگر شکلهای ثبت شده از واژه هس در زیر آمده است:



-در اوستایی:


isā* =دریافتن-پی بردن

درک کردن **-ištaupa=perceive

دیدبانی کردن **-ištapaiti=observe

جستجو ***=seek išaiti

کاوش ***iš=searching

-در هیتی:

نمایان ساختن ***isijahh-=indicate - announce

-در هندی کهن:

آرزو داشتن***eṣá- = wish

- در آذری: ایستک=آرزو شده



بدینسان روشن میشود که عرب از ریشه فرضی حس س واژگان جعلی احساس محسوس احساسات حساس حساسیت را به دست آورده است.



حسگر=هسگر- sensor

محسوس=هسرس (مانند فهمرس=مفهوم و چمرس=معقول)

حساس=هسمند-هسنده-تیزهس(مانند هوشمند-گزنده-تیزهوش)- sensitive

احساس=هسیاد (مانند بنیاد از پسوند آد-هاد که مانند باب افعال حالت گذرایی/متعدی به واژه میدهد)

حساسیت=هسندگی (مانند گزندگی)- sensitivity



پیرسها:

*فرهنگ واژگان اوستایی: شادروان احسان بهرامی-فریدون جُنیدی

** Avesta Reader: Texts, notes, glossary and index by Hans Reichelt.

*** Archeology of the Mind: Digging Out The Visual Roots of Ideology by Dr. Fee-Alexandra Haase



مهدی
وقتی کاری انجام میگردد و ما به ان تصور خوب و بد داریم حس است
فر کیانی


یَا بَنِیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَأَخِیهِ �قرآن مجید�
اى پسرانم بروید و از یوسف و برادرش جستجو كنید
فَلَمَّا أَحَسَّ عِیسَى مِنْهُمُ الْكُفْرَ �قرآن مجید�
چون عیسى كفر آنان را یافت/جُست/دید
هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ أَحَدٍ �قرآن مجید�
آیا کسى از آنان را میجویی/می‌یابى/میبینی؟
.
واژه ایرانی هس→ئس (مانند ئوش←هوش) که ارب آنرا حس مینویسد از ریشه پیشاهندواروپایی ayǝs- به مانای جستجو look for به دست آمده که همریشه است با واژه искать (جستجو) در روسیه و ask (پرسیدن) در انگلیس و aich (کاوش investigation تفتیش) در ارمنستان وiccháti در هندی کهن به مانای کوششstrive همانطور که لغت انگلیسی sense (حس) از ریشه پیشاهندواروپایی sent- به مانای کوشش برای یافتن چیزی strive after ساخته شده است. دیگر شکلهای ثبت شده از واژه هس در زیر آمده است:
-در اوستایی:
isā* =دریافتن-پی بردن
درک کردن **-ištaupa=perceiv
دیدبانی کردن **-ištapaiti=observe
جستجو ***=seek išaiti
کاوش ***iš=searching
-در هیتی:
نمایان ساختن ***isijahh-=indicate - announce
-در هندی کهن:
آرزو داشتن***eṣá- = wish
- در آذری: ایستک=آرزو شده
بدینسان روشن میشود که ارب از ریشه فرضی حس س واژگان جعلی احساس، محسوس، احساسات، حساس و حساسیت را به دست آورده است.
حسگر=هسگر- sensor
محسوس=هسرس (مانند فهمرس=مفهوم و چمرس=معقول)
حساس=هسمند-هسنده-تیزهس(مانند هوشمند-گزنده-تیزهوش)- sensitive
احساس=هسیاد (مانند بنیاد از پسوند آد-هاد که مانند باب افعال هالت گذرایی/متعدی به واژه میدهد)
حساسیت=هسندگی (مانند گزندگی)- sensitivity
پیرسها(منابع):
*فرهنگ واژگان اوستایی: شادروان احسان بهرامی-فریدون جُنیدی
** Avesta Reader: Texts, notes, glossary and index by Hans Reichelt.
*** Archeology of the Mind: Digging Out The Visual Roots of Ideology by Dr. Fee-Alexandra Haase

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی حس   • کلیپ حس   • کانال حس در تلگرام   • حس چیست   • انواع حس   • حس بلدرچین   • پیگیر حس باشید   • صفحه حس   • مفهوم حس   • تعریف حس   • معرفی حس   • حس یعنی چی   • حس یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی حس
کلمه : حس
اشتباه تایپی : ps
آوا : hess
نقش : اسم
عکس حس : در گوگل

آیا معنی حس مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )