انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

98 1070 100 1

حکم

/hakam/

مترادف حکم: امر، توقیع، دستور، رای، فتوا، قضاوت، داوری، فرمان، فرمایش، فرموده، منشور ، مشیت، تقدیر، قضا، نظر، ابلاغ نامه، اجازه، جواز | اندرزها، پندها، نصایح، حکمت ها | داور، قاضی

متضاد حکم: نواهی

برابر پارسی: فرمان، امر، دستور، میانجی، فرمایش، روش، داور، دستورنامه، گزاره

معنی حکم در لغت نامه دهخدا

حکم. [ ح َ ] (ع مص ) لگام بر دهن اسپ کردن. (تاج المصادر بیهقی ). لگام در دهن اسب کردن. (غیاث ) (اقرب الموارد). حکمة؛لگام در دهن اسپ کردن. حکم فرس ؛کام ساختن برای لگام اسپ. حکمة؛ لگام در دهن اسپ کردن. (زوزنی ). || بازداشتن. (غیاث ). بازداشتن از کاری. (تاج المصادر بیهقی ). بازداشتن و منع کردن از فساد. || برگشتن. (اقرب الموارد).

حکم. [ ح ُ ] (ع مص ) حکومت. امر. مثال فرمودن. احتکام. تحکم. (تاج المصادر بیهقی ). امر کردن. فرمان دادن. حکم کردن. (زوزنی ). حکم راندن. || (اِ) فرمان. دستور. ج ، احکام :
مه و خورشید با برجیس وبهرام
زحل با تیر و زهره برگرزمان
همه حکمی بفرمان تو رانند
که ایزد مرترا داده ست فرمان.
دقیقی.
و [ غوریان ] طبیبان را بزرگ دارند و هرگه که ایشان را بینند نماز برند و ابن بجشکان را بر خون و خواسته ایشان حکم باشد. (حدود العالم ).
بدادار کن پشت و انده مدار
گذر نیست از حکم پروردگار.
فردوسی.
که جز خواست یزدان نباشد همی
سر از حکم او کس نتابد همی.
فردوسی.
این ولایت ستدن حکم خدایست ترا
نبود چون و چرا کس را با حکم اله.
منوچهری.
اگر حکم خدا دیگر نگردد
به انده خوردن از ما برنگردد.
(ویس و رامین ).
و او کسی است که در حکم بر او غلبه نمیتوان کرد. (تاریخ بیهقی ص 299). ینفرد فی ملکه و خلقه و یصرف احوالهم علی حکمه. (تاریخ بیهقی ص 299).
این حکم خدایست رفته برما
او بار خدایست و ما موالی.
ناصرخسرو.
بر دل و جان بنده حکم تراست
ای شهنشاه حسن و فرمان هم.
سنائی.
شاه را حکم چون روان باشد
عالم از عدل گلستان باشد.
سنائی.
خاک بر سر کند شهی که ورا
نبود در زمانه حکم روا.
سنائی.
ور کند چوب آستان تو حکم
شحنه ٔ چوبها شود آدیش.
انوری.
همه حکم او را امتثال نمودند (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 438).
جز حق حکمی که حکم را شاید نیست
هستی که ز حکم او برون آید نیست.
خواجه ٔ طوسی.
گفت ای شه گوش و دستم را ببر
بینیم بشکاف و لب از حکم مر.
مولوی.
یاد گیر از من طریق بردباری را که من
برق عالم سوزم و حکم گیاهی میکشم.
ناظم هروی.
و در فارسی با فعل ِ کردن و دادن صرف شود: حکم دادن. حکم کردن ؛ فرمودن . فرمان دادن. فتوی دادن. رای دادن قاضی. رای نوشته دادن محکمه. || عنوان.نام. رسم : یکی از متعبدان شام در بیشه ای زندگانی کردی پادشاه بحکم زیارت بنزدیک او رفت. (گلستان ). || دلیل. سبب. علت :
برنگ و بوی جهانی نه بلکه بهتر ازآنی
بحکم آن که جهان پیر گشته و تو جوانی.
؟
- بحکم ؛ بدلیل ِ. به سبب ِ. بعلت ِ. بجهت ِ: گفت [ معتصم ] اینک این سگ ناخویشتن شناس نیم کافر بوالحسن افشین بحکم آنکه خدمتی پسندیده کرد... از حد اندازه افزون بنواختیم. (تاریخ بیهقی ص 169). و از حالها بازمی گفتم بحکم آنکه در میان بودم گفت همچنان است که گفتی و همچنین رفت. اما یک نکته معلوم تو نیست. (تاریخ بیهقی ). و بحکم آنکه مثانه از عصب است تقطر بول و عسر بول و درد رحم پدید آرد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). جورسته را ملوک عجم بفال سخت بزرگ داشتندی بحکم آنکه در وی منافع بسیار است. (نوروزنامه ). سحبان وائل را در فصاحت بی نظیر نهاده اند بحکم آنکه سالی بر سر جمع سخن گفتی و لفظی مکرر نکردی. (گلستان ). گفتم نتوانم بحکم این حکایت. (گلستان ). شخصی دید سیه فام ، ضعیف اندام ، در نظرش حقیر آمد، بحکم آنکه کمترین خدم حرم او بجمال از او در پیش بود. (گلستان ). گفت بحکم آنکه هر آن دشمنی را که با وی احسان کنی دوست گردد، مگر نفس را... (گلستان ). فقیهی پدر را گفت هیچ از این سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر نمی کند، بحکم آنکه نمی بینم مر ایشان را فعلی موافق گفتار. (گلستان ). اما بحکم آنکه سوابق انعام خداوندی ملازم روزگار بندگان است. (گلستان ). و تشریف قبولی که فرمودند، بنده را امکان اجابت میسر نشود بحکم آنکه پرورده ٔ نعمت این خاندانست. (گلستان ).
- || به حکم ، برحکم ؛ بر طبق. بمقتضای. بر حسب. به اقتضای. بموجب : خواجه حسن... خزانه بقلعه ٔ شادیاخ نهاده بود، بحکم فرمان امیر مسعود. (تاریخ بیهقی ). عبدالجبار را با خود می آورد بر حکم فرمان عالی. (تاریخ بیهقی ص 395). سوگندنامه ای باشد... که وزیر... بر حکم آن کار کند. (تاریخ بیهقی ). ایشان [ ناصحان ] وی را بیدار کردندی... تا... آنچه بحکم معدلت و راستی واجب آمدی بر آن رفتی. (تاریخ بیهقی ). چون نزدیک من آمد بر حکم عادت که همگان هر آدینه بر من بیامدندی ، بادی دیدم در سر وی که از آن تیزتر نباشد. (تاریخ بیهقی ص 337). || قانون. قاعده : و فی ثبوت هذالحکم بغیر سبب الهدم و الغرق ممایحصل معه الاشتباه تردد. (شرایع در باب فرائض فصل الغرقی و المهدوم علیهم ). حکم غالب راست یا حکم برغالب است ؛ قانون و قاعده برای استثنا و اقلیت نیست :
تو ستوری هم که نفست غالب است
حکم غالب را بود ای خودپرست.
مولوی.
لیک چون اغلب بدند و ناپسند
بر همه می را محرم کرده اند
حکم غالب راست چون غالب بدند
تیغ را از دست رهزن بستدند.
مولوی.
|| (اصطلاح فقه و اصول ) بدانکه حکم عبارتست از خطاب باریتعالی متعلق به افعال متکلفان به اقتضا یا به تخییر. و مراد بتخییر اباحت است. و اقتضاء شامل وجوب و ندب و حرمت و کراهت. چه آن اقتضاء فعل بود یا اقتضاء ترک. و بر هر دو تقدیر، یا منع از نقیض بود یا بی منع. اگر اقتضاء فعل بود با منع از نقیض که ترکست ، وجوب و فرض مرادف اوست پیش اکثر و اگر بیمنع از نقیض بود، ندب و سنت و نفل است و اگر اقتضاء ترک بود با منع از نقیض که فعل است ، حرمت و حظر مرادف اوست و اگربیمنع از نقیض ، کراهت. پس از اینجا معلوم شود که احکام پنجند: وجوب ، ندب ، حرمت ، اباحت و کراهت و افعال را به اعتبار تعلق این احکام بدان واجب و مندوب و محظور و مکروه و مباح خوانند. و بر نفس حکم نیز این اسماء اطلاق کنند. پس واجب آن است که فعل او [ ظ: ترک او ] اقتضاء عقاب ، و مندوب آنکه فعل او اقتضاء ثواب کند، و ترک آن اقتضاء عقاب نکند. و محظور آنکه ترک آن اقتضاء ثواب کند و فعل او اقتضاء عقاب نکند. و مکروه آنکه ترک او اقتضاء ثواب کند و فعل او اقتضاء عقاب نکند. و مباح آنکه فعل او و ترک او هر دو علی السویه باشد و وجوب و ندب و اباحت در این امر داخلند، و حرمت و کراهت در نهی. و بعضی بجز این پنج ، حکمی دیگر ثابت کنند. و آنرا حکم وضعی خوانند همچو سببیت دلوک شمس مر اقامت نماز را و شرطیت طهارت ثوب مر صحت صلوة را. و در تعریف حکم لفظ وضع زیاده کنند. و حق آن است که احکام وضعی راجعند به اقتضاء و حکم را به اعتبارات دیگر قسمت کنند، چنانکه اگر اقتضاء ترتب آثار او کند برو آنرا صحیح خوانند، و اگر نه باطل و فاسد مرادف اوست پیش اکثر. و چنانکه اگر بر مقتضای دلیل ثابت شود آنرا عزیمت خوانند و اگر بر خلاف دلیل ثابت شود رخصت. (نفایس الفنون قسم اول ص 112). و رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون و کفایة الاصول آخوند خراسانی شود. || (اصطلاح اصول ) تهانوی در کشاف اصطلاحات الفنون گوید: خطاب اﷲ بر دونوع است : یکی حکم تکلیفی و آن حکمی است متعلق به افعال مکلفین به اقتضاء و تخییر و دیگر حکم وضعی و آن خطاب است به اختصاص چیزی بچیزی و آن بر سه قسم است : یکی سببی چون خطاب مربوط به اینکه دلوک این سبب است برای آن ، چنانکه برای صلوة. و دیگر شرطی چون خطاب درباره ٔ اینکه این شرط آن است ، چون طهارت برای نماز. و قسم سوم ، مانعی یعنی خطاب در خصوص اینکه این مانع آن است ، چون نجاست برای نماز. بعضی برآنند که خطاب وضعی حکم نیست. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). || تعبیر. اثر رؤیا :
این همه باد دیو بر جان است
خواب را حکم نی مگر بمجاز.
رودکی (از تاریخ بیهقی ص 372).
- حکم دل ؛ احساس خیر و شر که گاهگاه پیش از وقوع بی هیچ دلیلی ظاهری در دل افتد :
حکم دل بینندگان را جان فزود
هرچه دل گوید بر آن نتوان فزود.
عطار.
|| هر یک از اثرهای کواکب بر طبق اصول احکامیان از منجمین :
شمشیر او بخون [ عدودر ] بخون شده است
در حکم گفت باشد مایل بخون بخون.
عسجدی.
- بحکم زدن (انداختن ) تیر ؛ لایتخلف و حکم انداز و قدرانداز بودن تیر او :
هر ناوکی که غمزه ٔ غازی زند بحکم
نتوان حجاب کرد بخفتان و جوشنش.
سوزنی.
کجا دو تیر گشاید گه نشانه زدن
بود بحکم ز سوفار این نشانه ٔ آن.
سوزنی.
|| قضا. داد. داوری. حکومت. قضیه. فصل دعوای دو تن و بیشتر بفرمانی :
آن روز هیچ حکم نباشد مگر بعدل
ایزد سدوم را ننشسته بحاکمی.
ناصرخسرو.
تنی چند از بزرگان عدول که در مجلس حکم او بودندی. (گلستان ).
حکم چون در دست رندان اوفتاد
لاجرم ذوالنون بزندان اوفتاد.
؟
بود داوریمان چو حکم سدوم
همانا شنیدستی آن حکم شوم
گنه کرد در بلخ آهنگری
بششتر زدند گردن دیگری.
؟
|| اطاعت. طاعت. انقیاد. فرمانبرداری :
- در حکم کسی بودن زنی ؛ در حباله ٔ نکاح او بودن : دختر استاد بوعلی دقاق ، کدبانو فاطمه ، که در حکم استادامام ابوالقاسم قشیری بود. (اسرارالتوحید ص 643).
زبان بریده بکنجی نشسته صم بکم
به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم.
سعدی.
|| رای شفاهی یا کتبی قاضی که دهد فصل خصومتی را. ج ، احکام. || وضع هر چیز در جای آن. و گفته اند حکم عبارت از چیزی است که فرجامی نیکو و پسندیده دارد. (از تعریفات ). || (اصطلاح منطق ) حکم عبارت از اسناد دادن امری است به امر دیگر به ایجاب یا بسلب و این معنی عرفی است و حاصل اینکه حکم نفس نسبت خبری است که ادراک آن تصدیق است خواه ایجابی باشد و خواه سلبی و گاه از این معنی بوقوع نسبت و لاوقوع نسبت تعبیرکنند و گاه از آن بدینگونه تعبیر کنند که نسبت واقعاست یا واقع نیست و این معنی از معلومات است و به تصور و تصدیق ربطی ندارد، زیرا آنها دو نوع مندرج در تحت علم هستند. پس اسناد به معنی مطلق نسبت و ایجاب ،وقوع و سلب ، لاوقوع است و به قید ایجاب و سلب از غیرنسبت خبری احتراز میشود. توضیح اینکه در جای خود محقق گردیده است که آنچه میان «زید» و «قائم » واقع میشود، خود وقوع یا لاوقوع است و نسبت دیگر در میان نیست که مورد ایجاب و سلب قرار گیرد و اینکه گاه این نسبت بخودی خود تصور میشود بدون آنکه حصول یا عدم حصول آن اعتبار گردد، بلکه به اعتبار اینکه آن نسبت تعلق بین طرفین است به ثبوت یا به انتفاء و آنرا نسبت حکمیه و مورد ایجاب و سلب و نسبت ثبوتیه و گاه نسبت سلبیه نیز مینامند و اگر بحصول آن نسبت و با عدم حصول آن اذعان پیدا شود، آنرا تصدیق نامند. پس به نسبت ثبوتیه سه علم تعلق میگیرد که دوتای آن تصوری و سومی تصدیقی است. بنابر آنچه گذشت واضح و ظاهر گردید که معنای حکم چیزی مغایر با وقوع یا لاوقوع نیست و این تقریر بنابر مذهب کسی است که حکم را از مقوله ٔ فعل نداندولی امام رازی و منطقیین متأخر که آنرا از مقوله ٔ فعل دانند باید آن را که اسناد امری است به امر دیگرایجاباً یا سلباً بطرز دیگری تفسیر کنند که با مذهب آنان وفق دهد، زیرا حکم در نظر آنان یا جزء تصدیق است ، چنانکه امام رازی گوید و یا شرط آن است چنانکه مذهب منطقیین متأخر است. برای تفصیل بیشتر رجوع به حواشی شمسیه و کشاف اصطلاحات الفنون شود. || (اصطلاح منطق ) نفس نسبت حکمیه را حکم نامند، چنانکه چلبی در حاشیه ٔ خیالی پس از تصریح به معنی اول بدان تصریح کند. و این معنی با معنی اول مغایرت دارد بنا بر عقیده ٔ منطقیین متأخر که قضیه را بر چهار جزء تقسیم کنند: محکوم علیه ، محکوم به ، نسبت تقییدیه که آنرانسبت حکمیه خوانند و وقوع یا لاوقوع این نسبت که ادراک آن تصدیق نامیده میشود. اما نزد متقدمین که قضیه را دارای سه جزء دانند: محکوم علیه و به و نسبت تامه ٔ خبریه که ادراک آن تصدیق است ، این معنی مغایر با معنای نخست نیست زیرا نسبت حکمیه در اینصورت امری مغایر با نسبت خبریه نمیباشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). || (اصطلاح منطق و فلسفه ) حکم ادراک وقوع نسبت یا لاوقوع نسبت است که تصدیق نامیده میشود و این اصطلاح منطقیین و حکماست و چلبی نیز به این هر دو معنی در حاشیه ٔ خیالی تصریح کرده است و تغایر میان آن دو نیز بنابر مذهب متأخران تصور شود که گفته اند فرق میان نسبت حکمیه و ادراک وقوع یا لاوقوع آن که حکم نامیده میشود؛ اینکه چه بسا ادراک نسبت حکمیه بدون حکم حاصل میگردد زیرا شک کننده در نسبت حکمیه متردد است بین وقوع آن و لاوقوع آن. ولی ادراک نسبت بطور قطع برای او حاصل شده و ادراک وقوع و لاوقوع حاصل نشده است. برای تفصیل بیشتر رجوع به حواشی شرح شمسیه و کشاف اصطلاحات الفنون شود. || محکوم علیه. (کشاف اصطلاحات الفنون ). || محکوم به. چلبی در حاشیه ٔ مطول در مبحث تأکید گوید: اطلاق حکم بر محکوم به نزد نحویین متعارف است ، چنانکه آنرا بر محکوم علیه نیز اطلاق کنند. سیدشریف در حاشیه ٔ مطول نیز بدان اشاره کرده است. (ترجمه از کشاف اصطلاحات الفنون ). || قضیه. چنانکه چلبی در حاشیه ٔ خیالی گوید: همانطور که تصدیق نیز بر قضیه اطلاق میگردد. (ترجمه از کشاف اصطلاحات الفنون ). || قضاء. تقدیر. قدر. مشیت. (کشاف اصطلاحات الفنون ). غزالی گوید: حکم است و قضا است و قدر است متوجه کردن اسباب بجانب مسببات حکم مطلق است. و وی ، سبحانه تعالی مسبب همه اسباب است مجمل و مفصل و از حکم منشعب و متفرع میگردد قضا وقدر. پس تدبیر الهی ، اصل وضع اسباب را تا متوجه گردد جانب مسببات حکم اوست. و قائم کردن اسباب کلیه و پیدا کردن آن مثل آسمان و زمین و کواکب و حرکات متناسبه ٔ آن و جز آن که متغیر و متبدل نمیشود و منعدم نمیگردد تا وقتی که اجل آن دررسد قضا است. و متوجه گردانیدن این اسباب به احوال و حرکات متناسبه محدوده و مقدره ٔ محسوبه بجانب مسببات و حادث گشتن آن لحظه بلحظه قدر است. پس حکم تدبیر اولی کل و امر اوست کلمح البصر و قضا وضع کل مر اسباب کلیه دائمه را. و قدر توجیه این اسباب کلیه ٔ بمسببات معدوده بعدد معین که زیاده و نقصان نگردد. از اینجاست که هیچ چیز از قضا و قدر وی تعالی بیرون نرود و زیادت و نقصان نپذیرد. مولوی عبدالحق محدث در ترجمه ٔ مشکوة در باب ایمان به قدر چنین ذکر کرده است. (از کشاف اصطلاحات الفنون ):
هرچه بر ما رسد ز نیک و ز بد
باشد از حکم کردگار قدیم.
ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی ص 388).
آنکه بر حکم و قضای حتم او برخاستند
زین سیاه و تیره مرکز زندگانی هرگزی.
ناصرخسرو.
کتاب و پیمبر چه بایست اگر
نشد حکم کرده نه بیش و نه کم.
ناصرخسرو.
گفت دزدی شحنه را کای پادشاه
آنچه کردم بود از حکم اله
گفت شحنه آنچه منهم میکنم
حکم حقست ای دو چشم روشنم.
مولوی.

حکم. [ ح ِ ک َ ] (ع اِ) ج ِ حکمت. (دهار) :
کف کافیش بحری از جود است
طبع صافیش گنجی از حکم است.
معزی.
این کتاب کلیله و دمنه فراهم آورده حکماءو براهمه ٔ هند است در انواع مواعظ و ابواب حکم و امثال. (کلیله و دمنه ). و آن حکم و مواعظ مهجور مانده بود. (کلیله و دمنه ).
محاربت نتوان کرد باقضا به حکم
مقاومت نتوان کرد با قدر به حیل.
عبدالواسع جبلی.
از نخب ادب و غرر درر و لطائف نکت و بذله های مستحسن و حکم مستبدع... فضیلتی کافی وافر حاصل کرده. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 25).

حکم. [ ح َ ک َ ] (ع ص ، اِ) داور. حکم کننده.(منتهی الارب ). حاکم. قاضی. داوری کننده :
مر او را گزید احکم الحاکمین
بحجت میان خلائق حکم.
ناصرخسرو.
جز حق حکمی که حکم را شاید نیست
هستی که ز حکم او برون آید نیست.
خواجه نصیر.
زین امیران ملاحت که تو بینی بر خلق
بشکایت نتوان رفت که اینان حکمند.
سعدی.
|| میانجی.(دهار) (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ). || مرد کلانسال. || ممیز. (منتهی الارب ). تمییزکننده نیک را از بعد. (غیاث ). || منصف. (منتهی الارب ).

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) نامی از نامهای خدای تعالی. (مهذب الاسماء).

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) روستایی است به یمن. (از معجم البلدان ).

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) پدر حی یی از یمن. (منتهی الارب ).

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن ابان ، مکنی به ابوعیسی.اسحاق گوید: از مشایخی شنیدم میگفتند حکم بن ابان سید مردم یمن بود. وی نماز میخواند و چون او را خواب میگرفت خویش را در دریا میانداخت و میگفت با ماهی ها برای خدای بزرگ شنا کن. حکم از عکرمه و جز او بشنید وبه سال 154 هَ. ق. درگذشت. (صفةالصفوة ج 2 ص 168).

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن ابی الحکم. یکی از صحابه است و در غزای تبوک حضور داشت.

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن ابی العاص بن امیةبن عبدشمس. یکی از اصحاب و پدر مروان و عموی عثمان است. روز فتح مکه به دین اسلام درآمد. سپس پاره ای از اسرار حضرت رسول را افشا نمود و تقلید مشی و حرکت آنحضرت را درمی آورد و به لودگی ها و مسخرگیها اهانت بر پیغمبر روا میداشت. حضرت رسول به وی لعنت کرد و بطائف تبعیدش فرمود. مادام که نبی اکرم حیات داشت ، آن مطرود در طائف میزیست و مروان در همانجا تولد یافت و زمان خلیفه ٔ اول و ثانی هم از تبعیدگاه آزادش نکردند. اما عثمان بسابقه ٔ خویشاوندی وی را با پسرش بخشیده بمدینه آورد و حکم در همان زمانها درگذشت و مروان مصدر فتنه وشر بسیار شد و تفرقه در بین مسلمانان ایجاد نمود.

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن ابی العاص الثقفی. یکی از صحابه و برادر عثمان بن ابی العاص است. در زمان عمر برادرش والی عمان و خودش والی بحرین شد. در جهت عراق فتوحات بسیار نمود و آنگاه ساکن بصره گردید. وی راوی برخی از احادیث شریفه میباشد. گویند خودش بصحبت نایل نشد و احادیث شریفه را از برادرخود نقل میکند. و رجوع به الاصابة و الاستیعاب شود.

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن حارث. یکی از اصحاب است ودر اکثر غزوات در حضور حضرت نبوی بود. بعداً در بصره سکونت گزید و ناقل برخی از احادیث شریفه میباشد.

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن سعیدبن العاص بن امیةبن عبدشمس. یکی از صحابه است از مکه بمدینه هجرت گزیده بخدمت رسول اﷲ رسید و از طرف آنحضرت موسوم به عبداﷲ شد. در غزای بدر و بنا به روایتی موته و یا غزای یمامه بشهادت رسید. رجوع به الاصابة و الاستیعاب شود.

حکم. [ ح َ ک َ ](اِخ ) ابن سفیان یا سفیان بن الحکم الثقفی. یکی از صحابه است و پاره ای از احادیث شریفه را روایت نمود.

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن سلیمان نام پسر سلیمان برادر پادشاه نهم از ملوک امویه اندلس است که نه خود و نه پدرش هیچکدام بسلطنت نرسیدند، ولی پسری سلیمان نام داشت که بعد از هشام بن حکم المستنصر بلقب المستعین باﷲ بمسند پادشاهی نشست و او بازپسین سلطان از ملوک امویه اندلس بود. رجوع به معجم الانساب زامباور و ترجمه ٔ تاریخ سلاطین اسلام لین پول شود.

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن سلیمان جبلی. محدث است. و جَبﱡلی قریه ای است بر ساحل دجله.

حکم. [ ح َک َ ] (اِخ ) ابن سنان ، مکنی به ابی عوان. محدث است.

حکم.[ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن صلت بن مخرمةبن المطلب القرنی. یکی از صحابه است. او در غزای خیبر حضور داشت زمانی که از طرف محمدبن حذیفه مأمور عزیمت بعریش و ملاقات عمروبن العاص شده بود بوکالت والیگری مصرش انتخاب نمودند و راوی یک حدیث است. و رجوع به الاستیعاب شود.

حکم. [ ح َک َ ] (اِخ ) ابن طهمان ، مکنی به ابی عزة. محدث است.

حکم. [ ح َک َ ] (اِخ ) ابن ظهیر، مکنی به ابی محمد. محدث است.

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن عبدالرحمن بصری انصاری ، مکنی به ابی غسان. محدث است.

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ مکنی به ابی حمدان. محدث است.

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن سعد الایلی ، مکنی به ابی عبداﷲ. محدث است.

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن سعد خطاف ، مکنی به ابی سلمة. محدث است.

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ العجلی ،مکنی به ابی نعمان. محدث است و از شعبه روایت کند.

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ خراسانی ، قاضی بلخ ، مکنی به ابی مطیع. محدث است.

حکم. [ ح َ ک َ ](اِخ ) ابن عبدل بن جبلة بن عمروبن ثعلبه. از شاعران بزرگ دربار امویان است. نسبت وی بخزیمةبن مدرکة اسدی فاخری کوفی میرسد. وی شاعری نیکو و هجاء بود. ابن زبیر وی را از عراق بیرون کرد، حکم به دمشق رفت و از عبدالملک بن مروان نصیب بیافت آنگاه بر وی درآمدی و شب ها نزد او بمسامرت ماند. حکم بن عبدل لنگ بود و بر عبدالحمیدبن عبدالرحمن بن زیدبن الخطاب که او نیز لنگ بود درآمد و صاحب شرطه هم لنگ بود. ابن عبدل بگفت :
الق العصا ودع التخادع و التمس
عملا فهذی دولة العرجان
لامیرنا و أمیر شرطتنامعا
لکلیهما یا قومنا رجلان
فاذا یکون امیرنا و وزیرنا
وأنا فجی ٔ بالرابع الشیطان.
(معجم الادباء).

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن عطیة الدباغ ، مکنی به ابی عزة. محدث است.

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن عمرالرعینی شامی ، مکنی به ابی سلیمان. محدث است.

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن عمروبن مجدع غفاری. یکی از صحابه است. وی برادر رافعبن عمرو بود. پس از رحلت حضرت رسول (ص ) در بصره سکونت گزید و در زمان خلافت معاویه سهواً از طرف زیاد به والیگری خراسان منصوب گشت. سپس فرمان دررسید که تمام مسکوکات طلا و نقره را بحضور معاویه بفرستد. حکم این امر را اطاعت نکرده در جواب نامه نوشت : «انی وجدت کتاب اﷲ قبل کتاب امیرالمؤمنین » و آنگاه از درگاه حق تعالی مرگ خود را به استغاثه درخواست نمود و در تاریخ 50 هَ. ق. درخراسان درگذشت. و رجوع به صفةالصفوة ج 1 ص 279 شود.

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن عمیرالثمالی یکی از صحابه است. وی در جنگ بدر حضور داشت و سپس در حمص سکونت گزید. از این رو وی را از اهالی شام شمرده اند. موسی بن ابی حبیب از وی احادیثی روایت کرده است.

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن عیینه مولی کنده. از فقیهان بزرگ است. گویند وی و ابراهیم نخعی در یکشب متولد شدند، لیکن او نزد ابراهیم فقه آموخت و به سال 115 هَ. ق. بمرد. (طبقات الفقهاء ص 62، 63).

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن فروخ الغزال ، مکنی به ابی بکار. محدث است.

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن قاسم الحنفی ، مکنی به ابی عزة. محدث است.

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن قنبر مازنی. رجوع به ابن قنبر مازنی شود.

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن کیسان. یکی از صحابه است. مولای هشام بن المغیرة پدر ابوجهل بوده. یک سریه از عساکر مسلمین وی را اسیر نموده نزد حضرت محمد(ص ) آوردند و ایمان آورد و سپس در وقعه ٔ بئر مؤته بشهادت رسید. رجوع به الاصابة شود.

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن مبارک بلخی ، مکنی به ابی صالح. محدث است.

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن محمد المازنی. یکی از مشاهیر شعرای عرب است. وی در اواسط قرن دوم هجری در زمان سفاح میزیست.

حکم. [ ح َ ک َ ](اِخ ) ابن محمدالنصری ، مکنی به ابی نصر. محدث است.

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن معاذ،مکنی به ابی معاذ. محدث است. رجوع به ابومعاذ شود.

حکم. [ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن معبدالاصفهانی ، مکنی به ابی عبداﷲ.از شاعران است. وی بعربی شعر می گفت. (ابن الندیم ).

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن معمربن قنبربن جحاش بن سلمةبن ثعلبه بن مالک بن طریف بن محارب الخضری. نسب وی را یاقوت در معجم الادباء بدین گونه نوشته و گمان میرود وی همان ابن قنبر باشد که از مشاهیر شعرا در دولت عباسیان بود. یاقوت گوید: وی شاعری اسلامی بودو با تقدمی که در شعر داشت بسیار سجع میگفت و بسیارهجو میکرد. بین وی و رماح بن ابرد معروف به ابن میاده هجوها رفته که در بیشتر آن پیروزی رماح راست. حکم در هجو ام جحدر دختر حسان المریة که ابن میاده را بر وی برتری داده بود اشعاری گوید که مطلع آن این است :
الاعوقبت فی قبرها ام جحدر
و لالقیت الا الکلالیب و الجمرا.
رجوع به معجم الادباء شود.

حکم. [ ح َک َ ] (اِخ ) ابن موسی ، مکنی به ابوصالح. محدث است.

حکم. [ ح َک َ ] (اِخ ) ابن مینا. یکی از اصحاب است و پاره ای ازاحادیث از او روایت شده است. رجوع به الاصابة شود.

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن هشام. سوم پادشاه از ملوک اموی اندلس و نوه ٔ عبدالرحمن بن معاویةبن هشام بن عبدالملک بن مروان ، مؤسس سلسله ٔ نامبرده است. وی در تاریخ 180 هَ. ق. پس از مرگ پدر بتخت سلطنت نشست و در ابتدای امر با عموهای خود سلیمان و عبداﷲ که ادعای سلطنت مینمودند بجنگ پرداخت. درنتیجه ، سلیمان مقتول شد وعبداﷲ بفاس فرار نمود و در خلال این احوال ، با پادشاه فرانسه یعنی لوئی پسر شارلمان مشهور که داخل کاتالونی شده بود نیز جنگیده مظفر و فیروز گشت و بلقب «مظفر» ملقب شد، آنگاه بنای بدسیرتی و ظلم و ستم را گذاشت و مردم را بتعدی و جور و جفاهای گوناگون بیازرد وبه انواع و اقسام عقوبات و شکنجه ها برنجانید تا آنجا که کشور اندلس تا آنزمان چنان مصائب و مظالم وحشتناکی ندیده بود و سرانجام پس از 26 سال سلطنت در تاریخ 206 هَ. ق. درگذشت. و پسرش عبدالرحمن جانشین وی گردید. حکم نخستین کسی است که سپاه (منظم ) بیاراست و ساز و برگ جنگ آماده کرد. وی از همه امویان اندلس چابکتر و در دلیری و کارزار پیش قدم تر و در نگهبانی ملک و استحکام آن و برانداختن دشمنان به ابوجعفرمنصور خلیفه ٔ عباسی مانند بود. وی فقیه دانشمند زیادبن عبدالرحمن را احترام و اکرام بسیار میکرد. نقش انگشتری وی «باﷲ یثق الحکم و یعتصم » بود. او دارای بیست پسر وبیست دختر بود. مادر وی کنیزی بود که زخرف نام داشت. حکم گندمگون و بلندبالا بود و بینی دراز و باریک داشت. سلطنت وی بیست و شش سال دوام یافت و بسیاری گفته اند که حکم نخستین کسی است که در زمین اندلس برای کشور ابهت قرار داد و به بردگان کمک کرد، چندانکه به پنجهزار تن رسیدند. سه هزار سواره و دوهزار پیاده. حکم در پایان سال 206 هَ. ق. وبیست وهفتم از سلطنت درگذشت و تولد او سال 154 هَ. ق. بود. ابن خلدون گوید: وی نخستین کسی است که در اندلس لشکریان (منظم ) بیاراست و اسلحه و سرباز گرد ساخت و خدمتکاران و حواشی و حشم بسیار بگرفت و اسبان بر در خانه خود ببست و بردگان بخرید و آنان را گنگ نام گذاشت چرا که عجمة داشتند... آنگاه گوید: وی را جاسوسان بود که او را از احوال مردم آگاه میساختند و خود بکارها میپرداخت و فقهاو دانشمندان و پرهیزگاران را بخویش نزدیک میکرد و او کسی است که سلطنت را در اندلس برای فرزندان خود آماده ساخت. گویند او را اسب های بسیار بود که در شاطی ٔالفرات در پیش قصر وی از جهت قبله بسته بودند. حکم آنگاه که مردم ربض را بگذاشت و خانهای آنان و کشتیهای ربض ویران ساخت ، اشعاری سرود که مطلع آن این است :
رأیت صدوع الارض بالسیف راقعاً
وقدما لامت الشغب مذکنت یافعاً.
ابن حزم درباره او گوید: وی از آنان بود که آشکارا معصیت میکرد و خونریز بود واز این رو فقها و نیکوکاران برضد او برخاستند. و جزاین حزم گفته که وی در پایان توبه کرد و گفته اند وی فرزندان مردم میگرفت و تخم آنها میکشید و کارهای ناشایستی از او نقل شده و شاید از آنها توبه کرده است.(نفح الطیب ج 1 صص 159 - 161).

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن هشام نام شخص ملحد و کذّابی است که در زمان مهدی از خلفای عباسی در خراسان پدید آمد و معتقد به تناسخ بود و بدعوی الوهیت برخاست و علم عصیان و طغیان نسبت بخلفای عباسی برافراشت. زمامداران امور خلافت نیرویی قوی برای جلوگیری و تنبیه وی مأمور ساختند و درنتیجه ، او بقلعه ای پناه برد و مدتی مقاومت کرد، ولی سرانجام پس از آنکه یاران و خاندانش را مسموم ساخت خود را بخمره ٔ پر از تیزاب انداخته از میان برد. در این حال کنیزی که در آن گیرودار خود را پنهان ساخته بود دروازه بروی لشکریان خلیفه گشود و قلعه را تسلیم نمود.

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) الانصاری ، مکنی به ابوعبداﷲ.یکی از صحابه است و در غزای احد حضور داشته و نوه اش ابویحیی مطیع از وی احادیثی روایت کند. (الاصابة).

حکم. [ ح َ ک َ ] (اِخ ) الزرقی. یکی از اصحاب است. پسرش مسعودبن الحکم یک حدیث از وی روایت کرده است.

معنی حکم به فارسی

حکم
داور، کسی که برای مرافعه خودپیش چندنفربرود، قضائ، فرمان، امر، احکام جمع، جمع حکمت
( اسم ) ۱ - امر فرمایش . ۲ - داوری قضائ . ۳ - منشور ابلاغ فرمان . ۳ - اجازه فتوی . ۵ - اثبات امری که قایل را سکوت بر آن صحیح باشد . توضیح عبارت از اذعان به نسبت ایجابی یا سببی میان موضوع و محمول است . یا به حکم . بطریق از راه : (( ابن السبیل راهگذاری است اگر توانگر باشد و اگر درویش بحکم مهمانی بدو فرو آید . )) ( کشف الاسرار )
ابن مبارک بلخی مکنی به ابی صالح محدث است
[conclusion, conclusion of a theorem] [ریاضی] در یک قضیه، گزاره ای که از فرض های آن نتیجه می شود
نام یکی از دهستانهای چهارگانه بخش صفی آباد شهرستان سبزوار است
نام پادشاه نهم از ملوک اموی اندلس است
تیر انداز ماهری که تیر او خطا نکند .
سیمین خلیفه اموی اسپانیا
حکمی که تنها با امضائ یا مهر شاه یا امیری رسد و بدفاتر نگذرد برای پنهان ماندن محتوی آن یا تسریع
ملقب به المستنصر نهمین خلیفه اموی اسپانیا
حاکم
یکی از مشاهیر اطبائی است که در عصر بنی امیه ظهور نمود پدرش ابوالحکم هم یکی از بزرگان عالم پزشکی و طبیب مخصوص ابی سفیان بود
[assignment statement] [رایانه و فنّاوری اطلاعات] یک حکم برنامه نویسی که مقداری را به یک متغیر نسبت می دهد
( صفت ) ۱ - آنکه اسناد و مدارکی را که قرار بود بمهر دیوان ممهور گردد در اختیار داشت ( صفویه ) . ۲ - نویسند. ابلاغات دولتی .
( مصدر ) ۱ - فرمان دادن امر کردن . ۲ - حکومت کردن فرمانروایی کردن . ۳ - قضاوت کردن فتوی دادن .
محدث است
موافق بر حسب .
بدون دستور و بدون فرمان ٠ یا بدون اجازه و بدون پروانگی ٠
متمرد سرکش
(و. ۲ ه.ق .ف. ۶۵ ه.ق .)( مروان بن حکم بن ابی العاص بن امیه بن عبد شمس بن عبد مناف).در خلافت عثمان وزیر و مشاور بود. در جنگ جمل بهواداری عایشه با علی ( ع ) جنگید. بسال ۶۴ ه. در دمشق بخلافت رسید و موسس سلسله آل مروان که طبقه دیگری از خلفای اموی است گردید . خلافت این سلسله از سال ۶۴ تا ۱۳۲ ه. دوام داشت و مدت خلافت مروان ۱٠ ماه بود .
نافذ الکلمه .

معنی حکم در فرهنگ معین

حکم
(حُ) [ ع . ] (اِ.) ۱ - امر، فرمایش . ۲ - داوری ، قضاوت . ۳ - منشور، فرمان .
(حَ کَ) [ ع . ] (ص .) داور.
(حِ کَ) [ ع . ] (اِ.) جِ. حکمت ، اندرزها، پندها.

معنی حکم در فرهنگ فارسی عمید

حکم
کسی که برای حل مشکل یا رفع دعوا انتخاب می شود، داور.
= حکمت
١. فرمان، امر.
٢. (حقوق) رٲی صادر شده از سوی دادگاه یا قاضی: حکم اعدام.
۳. نوعی بازی ورق.
۴. (ریاضی) نتیجۀ حاصل از یک فرض.
۵. [قدیمی] قضا، سرنوشت.
۶. [قدیمی] = حکمیت
۷. (اسم مصدر) [قدیمی] = حکومت
۸. (اسم مصدر) [قدیمی] اطاعت، تبعیت.
* حکم غیابی: (حقوق) حکمی که دادگاه دربارۀ کسی که در جلسۀ دادرسی حاضر نشده صادر می کند.
تیرانداز ماهر که تیرش خطا نمی رود.
= حاکم
حکومت، فرمانروایی.
= فرمانروا
۱. رٲی و حکمی که از جانب حاکم، قاضی، یا دادگاه نوشته شود.
۲. کاغذی که حکم دادگاه بر آن نوشته شده، دادنامه.

حکم در دانشنامه اسلامی

حکم
کلمه حکم در هر معنی استعمال شود دلالت بر استواری دارد.
حکیم از نام های خداوند متعال است که همه چیز می داند و کار او بر حکمت و مصلحت استوار است . حاکم و احکم الحاکمین نیزاز اسامی او است.
و حکم کردن تمییز دادن حق است از باطل یحکم بینهم یوم القیمة فیما کانوا فیه یختلفون ؛
خداوند حکم می کند میان مردم روز قیامت در آنچه که اختلاف می کردند.
خداوند را حکیم و عالم گویند اما فقیه و عارف نگویند چون این دو دلالت بر نقص و حدوث می کند رجوع به عرف و فقه شود.
و ان حکمت فاحکم بینهم بالقسط ؛ اگر حکم کنی میان ایشان، به عدل حکم کن یعنی میان اهل ذمه.
باید دانست که رفتار حکومت اسلام با ملل دیگر که در ذمه حکومت اسلامند بر خلاف روش دول دیگر است با ملل زیر دست خود، در دولت نصاری همه پیرو قوانین حکومتند و باید از آن متابعت کنند خواه مطابق دین خودشان باشد یا نباشد و محکمه ای غیر محاکم رسمی نمی شناسند اما در حکومت اسلام این اجبار نیست یهود و نصاری که در ذمه اسلامند می توانند از خود قاضی و محکمه داشته باشند و مرافعات راجع به تجارت و معاملات و ازدواج و ارث و امثال آن را در محاکم خود فیصل دهند و اگر خواستند در محاکم رسمی اسلام مرافعه کنند قاضی اسلامی موافق شرع اسلام میان آنها حکم خواهد کرد و خداوند فرمود فان جاؤک فاحکم بینهم او أعرض عنهم ؛
اگر نزد تو آیند حکم کن میان آنها یا اعراض کن و اگر حکم کردی به عدل حکم کن این اختیار و آزادی در جوامع دیگر معهود نیست.
حکم
معنی حُکْمَ: حُکم -فرمان محکم ونافذ واستوار- بريدن نزاع به وسيله قضا -علم به معارف حقه الهيه و کشف حقايقي که در پرده غيب است ، و از نظر عادي پنهان است ميباشد (درعباراتي نظير "وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ ءَاتَيْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً "و"ءَاتَيْنَاهُ ﭐلْحُکْمَ صَبِي...
معنی أَحْکُمُ: حکم مي کنم
معنی أَفَحُکْمَ: آيا پس حکم
معنی لَّمْ يَحْکُم: حكم نكرده و نمي كند
معنی تَحْکُمُواْ: که حکم کنيد
معنی تَحْکُمُونَ: حکم مي کنيد
معنی يَتَحَاکَمُواْ: قبول حکم و داوري مي کنيد(يَتَحَاکَمُواْ إِلَی ﭐلطَّاغُوتِ :حکم وداوري نزد طاغوت مي بريد)
معنی تَحْکُمُ: حکم می کنی
معنی تَحْکُمَ: که حکم کني
معنی ﭐقْضِ: حکم کن - انجام بده
معنی ﭐحْکُم: حکم نما-داوري کن
معنی حَاکِمِينَ: داوران - حکم کنندگان
تکرار در قرآن: ۲۱۰(بار)
حکم ممکن است در معانی ذیل به کار رفته باشد: معانی• حکم (فقه)، به ضم حاء و سکون کاف به معنای رأی قاضی• الحکم، به فتح حاء و کاف به معنای حکم کننده و داور از نام های خدا اعلام و اشخاص• حکم بن ابی العاص، حَکَم بن ابی العاص بن امیه، عموی عثمان بن عَفّان، پدر مروان خلیفه اموی و از دشمنان سرسخت پیامبر (صلی اللّه علیه وآله وسلم)• حکم بن عبدالرحمن، حکم بن عبدالرحمان (حکم دوم)، ملقب به المستنصرباللّه، دومین خلیفه اموی اندلس• حکم بن عبدالله بلخی، بلخی، ابومطیع حَکم بن عبدالله بن مَسْلَمة بن عبدالرحمان، فقیه و قاضی و محدث، و شاگرد ابوحنیفه• حکم بن هشام، از حاکمان امویان اندلس
...
خطاب شرع و یا رأی صادر شده از قاضی را حکم می گویند.
حکم به دو معنا آمده است.۱. حکم به معنی خطاب شرع، متعلّق به فعل مکلف به طور مستقیم یا غیر مستقیم، که مقابل حق است.۲. حکم به معنی رأی صادر شده از قاضی جهت فیصله دادن به همه یا بخشی از موضوع دعوا، مقابل فتوا می باشد.
تعاریف فقها برای حکم به معنای خطاب شرع
در کلمات فقها برای حکم به معنای نخست تعریفهای گوناگونی ذکر شده است، از جمله:۱. خطاب شرعی که به اقتضا یا تخییر به فعل مکلف تعلّق گرفته است. مراد از اقتضا، وجوب، استحباب، حرمت و کراهت و مراد از تخییر، اباحه است.۲. خطاب خداوند که به اقتضا یا تخییر و یا وضع به فعل مکلّف تعلّق گرفته است.مراد از وضع، احکام وضعی از قبیل شرطیت، زوجیت و ملکیت است. ۳. تشریع صادر شده از طرف خداوند برای ساماندهی زندگی بشر. بنابر این تعریف، خطاب وسیله ابراز حکم است نه خود حکم. ۴. تشریع شارع به جعل استقلالی یا تبعی.
← بررسی تعاریف بیان شده
لفظ حکم دارای دو اطلاق است:یکی مقابل وظیفه شرعی که از اصول عملی به دست می آید و دیگری معنای عام که شامل وظیفه شرعی نیز می شود. مراد از حکم در این مقاله، اطلاق دوم است و از آن در اصول فقه سخن گفته اند.
تقسیمات حکم
...
حکم که در لغت به معنای منع می باشد، به افعال مکلفان تعلق میگیرد که بعضی براین باورند که حکم شرعی به افعال مکلفان تعلق نمی گیرد.
«حکم» در لغت به معنای منع و در اصطلاح علم اصول، بنا بر نظر مشهور، خطابی است شرعی که به افعال مکلفان تعلق می گیرد. .برخی بر این باورند که حکم شرعی همواره به افعال مکلفان تعلق نمی گیرد، بلکه گاهی به ذوات مکلفان یا به امور دیگر مرتبط با مکلفان نیز تعلق می گیرد؛ زیرا هدف از حکم شرعی تنظیم زندگی انسان است و این هدف چنانکه با خطابهای متعلق به افعال مکلفان مانند «صل، صم و لاتشرب الخمر» محقق می شود، با خطابهای متعلق به ذوات مکلفان مانند «زوجیت» و خطابهای متعلق به امور مرتبط با آنان مانند «ملکیت» نیز محقق می شود؛ از این رو، بهتر است حکم شرعی چنین تعریف شود: حکم شرعی، تشریعی است از جانب خداوند برای تنظیم زندگی انسان، اعم از آنکه به افعال، ذات یا به اشیای دیگر مربوط به زندگی انسان تعلق گیرد.
قلمرو حکم
گفتنی است قلمرو حکم، شامل اعمال ظاهری و باطنی هر دو می باشد؛ زیرا اگر حکم شرعی را ویژه اعمال ظاهری و جوارحی بدانیم، بسیاری از مباحث فقهی چون حرمت حسد و بغض مؤمن، استحباب تفکر و وجوب حب فی الله از دایره حکم شرعی خارج می شوند؛ بر این اساس، قرآن کریم به صراحت، حرمت اعتقاد به شرک را بیان می دارد: «قل تعالوا اتل ما حرم ربکم علیکم الا تشرکوا به شیــا...» .بگو: «بیایید آنچه را پروردگارتان بر شما حرام کرده است برایتان بخوانم: اینکه چیزی را شریک خدا قرار ندهید! و به پدر و مادر نیکی کنید! و فرزندانتان را از (ترس) فقر، نکشید! ما شما و آنها را روزی می دهیم؛ و نزدیک کارهای زشت نروید، چه آشکار باشد چه پنهان! و انسانی را که خداوند محترم شمرده، به قتل نرسانید! مگر بحق (و از روی استحقاق)؛ این چیزی است که خداوند شما را به آن سفارش کرده، شاید درک کنید!
اقسام حکم شرعی
حکم شرعی تقسیماتی دارد:۱. تکلیفی خطابی است از جانب شارع که از مکلف، انجام یا ترک آن را طلب کند و یا مکلف را بین فعل و ترک به صورت مساوی مخیر کرده باشد. (مانند وجوب، حرمت، استحباب، کراهت و اباحه) و وضعی (حکم وضعی حکمی است شرعی که به طور مستقیم متوجه و مرتبط با افعال مکلفان نمی گردد، ولی به صورت غیر مستقیم بر افعال انسان تاثیرگذار می باشد، و آن بر دو نوع است: یکی موضوع حکم تکلیفی است؛ نظیر زوجیت که حکمی است وضعی ولی موضوع می گردد برای احکامی تکلیفی، مانند وجوب انفاق شوهر به همسر، وجوب اطاعت و تمکین از سوی زن، و دیگری منتزع از حکم تکلیفی است؛ مانند جزئیت سوره برای نماز که از امر به مرکب از آن و غیر آن، انتزاع شده است. (مانند زوجیت و صحت)۲. واقعی و ظاهری؛(در حکم واقعی دو اصطلاح است: الفـ حکمی که از جانب شارع برای شیء با عنوان اولی یا ثانوی وضع شده باشد و مستند آن دلایل قطعی و یا دلایل اجتهادی است.)(همانند امارات و ظنونی که بر اعتبار آن دلیل قطعی وجود داشته باشد، در مقابل حکم ظاهری که عبارت از حکمی است که از دلایل فقاهتی استفاده گردیده و در موضوع آن شک لحاظ شده باشد.)(همانند حکم مستند به استصحاب و برائت. بـ حکم واقعی عبارت از حکمی است که از جانب شارع وضع شده باشد و مستند آن دلایل قطعی است، در مقابل حکم ظاهری که مستند آن دلایل غیر قطعی است. اعم از اینکه اماره باشد یا اصل.) ۳.مولوی (حکمی که نشان دهنده طلب و اراده حقیقی شارع باشد.) و ارشادی. (اوامر ارشادی، فرمانهایی است که در آن طلب حقیقی وجود ندارد و فقط به مصالح واقعه راهنمایی می نماید و بر آن ثواب و عقابی غیر از آنچه بر مرشدالیه مترتب است.وجود ندارد.)
مقصود از حکم
...
حکم اتصالی یکی از اصطلاحات به کار رفته در علم منطق بوده و به معنای حکم به اتصال و پیوستگی میان مقدم و تالی در قضیه شرطیه متصله است.
حکم عبارت است از: اسناد چیزی به چیز دیگر به ایجاب یا به سلب؛ مانند حکم به اینکه زمین کروی است یا زمین ساکن نیست. منظور از حکم اتصالی، حکم به اتصال و پیوستگی و ملازمه در نسبت یا عدم آن است و این در قضیه شرطیه متصله است؛ یعنی قضیه ای که در آن به ثبوت یا سلب نسبتی به فرض ثبوت یا سلب نسبتی دیگر حکم شده است.
تفاوت حکم در قضایا
فرق بین حکمی که در قضیه حملیه است با حکم اتصالی این است که در قضیه حملیه، نسبت بین موضوع و محمول، نسبت این همانی است، در صورتی که در قضیه متصله حکم نمی شود که مقدم تالی است، بلکه حکم می شود که مقدم مستلزم تالی است و به عبارت دیگر تالی لازم و تابع مقدم است.
مستندات مقاله
در تنظیم این مقاله از منابع ذیل استفاده شده است: • خوانساری، محمد، منطق صوری.• خوانساری، محمد، فرهنگ اصطلاحات منطقی.
حکم احتمالی یکی از اصطلاحات به کار رفته در علم منطق بوده و به معنای اسناد محمول به موضوع به نحو احتمال و امکان است.
«کانت» احکام و قضایا را به لحاظ جهت به سه قسم تقسیم می کند: احکام احتمالی، احکام تحقیقی و احکام برهانی یا ضروری.
← احکام احتمالی
گاهی مراد از ضروری، حکم یقینی بدیهی است که درک و اذعان آن به تامل و استدلال نیاز ندارد و این در قضایایی است که ذهن با ملاحظه موضوع و محمول، اتصاف محمول به موضوع را تصدیق می کند؛ مثل: کل بزرگ تر از جزء است. در المعتبر آمده است: «انّ الصفة امّا ان تکون معلومة الوجود للموصوف عند الذهن بمجرد النظر فیهما و لایحتاج فی ذلک الی معنی ثالث یوجبها له عنده کالقول بانّ الکلّ اعظم من جزئه فیکون ذلک علماً حاصلاً اولیّاً و یسمّی حکماً ضروریاً و لایکون فیه موضع امکان و لا جواز و لا احتمال نظرٍ…».
مستندات مقاله
در تنظیم این مقاله از منابع ذیل استفاده شده است: • خوانساری، محمد، منطق صوری.• ابوالبرکات ابن ملکا، هبه الله بن علی، الکتاب المعتبر فی الحکمة.
هشام بن حَکَم، ابومحمد، از اصحاب امام صادق و امام موسی کاظم علیهما السلام و متکلم برجستۀ شیعه در قرن دوم است.اندیشه های کلامی هشام را در پنج بخش می توان بررسی کرد: خدا شناسی، جهان شناسی، انسان شناسی، پیامبر شناسی و امامت.
بر اساس برخی گزارشها، هشام به ضروری بودن معرفت و شناخت خدا باور داشته است.
محمد بن یعقوب کلینی، الکافی ج۱، ص۱۰۴.    
← اعتقاد به حدوث عالم
← غیرجسمانی بودن انسان
...
هشام بن حَکَم، ابومحمد، از اصحاب امام صادق و امام موسی کاظم علیهما السلام است. وی دارای آراء و و اندیشه های کلامی منحصر به فرد و از متکلمین برجستۀ شیعه در قرن دوم می باشد. (برای آشنایی با آرا و نظریات کلامی هشام بن حکم رجوع کنید به مقاله آرای کلامی هشام بن حکم.)
از تاریخ ولادت وی اطلاع دقیقی در دست نیست، همین قدر معلوم است که در اوایل قرن دوم هجری به دنیا آمده است. بیشتر شرح حال نویسان از او با عنوان «مولی» یاد کرده اند، که بدان معناست که وی را از نژاد عرب نمی دانند. در عین حال، برخی او را عرب اصیل و از قبیلۀ خزاعه دانسته و در تأیید این قول، عربی بودنِ نام خود او (هشام)، نام پدرش (حکم) و برادرش (محمد) را شاهد آورده اند. از معتقدان به «ولاء» نیز برخی او را به بنی کنده و برخی به بنی شیبان نسبت داده اند؛ اما این دو نسبت ناسازگار نیستند، زیرا انتساب هشام به کنده به سبب ولاء، و انتسابش به شیبان به سبب منزل گزیدن وی در آن قبیله بوده است. شاهد این سازگاری، سخن ابن ندیم است: «هشام بن الحکم البغدادی الکندی، مولی بنی شَیْبان». ابن ندیم بین کندی و شیبانی بودن جمع کرده است.
کشّی ، به نقل از فضل بن شاذان، نوشته که هشام اصالتاً کوفی است و محل تولد و رشد و نمو وی، اواسِط است. به گفتۀ کشّی، فضل بن شاذان خانۀ هشام را در واسط دیده است. محل تجارت وی در کرخِ بغداد و خانه اش نزدیک قصر وضّاح بوده است. دربارۀ نوع تجارت وی نیز گفته شده که کرباس فروش بوده است.
کنیۀ هشام، ابومحمد و ابوالحکم بوده است. از روایتی که هشام از پدرش و او از سعیدبن جبیر و او از عبدالله بن عباس و او از پیامبر، دربارۀ خلفا و جانشینان دوازده گانۀ ایشان، نقل کرده است، معلوم می شود که وی از امامیه بوده است
برای هشام برادری به نام محمد در کتابهای رجال ذکر شده که از راویان حدیث بوده و محمد بن ابی عمیر از وی روایت کرده است. همچنین از دو فرزند وی، به نامهای حَکَم و فاطمه، در منابع یاد شده است. حکم بن هشام ساکن بصره و متکلم بوده است. وی دربارۀ امامت کتابی داشته و مجالس مناظره ای از وی حکایت شده است.
عمر بن یزید سابری عموی هشام دانسته شده، زیرا دربارۀ مورد تشرف هشام به مکتب تشیع، از او روایت نقل شده که در آن، وی از هشام با عنوان «ابن اخی» یاد کرده است.

چگونگی درگذشت هشام
دربارۀ چگونگی درگذشت هشام سه گزارش در دست است. نخستین گزارش از ابن بابویه است. وی جریان مناظرۀ هشام را با ضرار بن ضبی و عبدالله بن یزید اباضی، در موضوع امامت، بیان کرده است. به نوشتۀ وی، در این مناظره، هشام بر ضرورت امامت استدلال کرد و ویژگیهای ظاهری و باطنی امام را تشریح نمود. آنگاه ضرار در خصوص شخص امام در آن زمان پرسید و هشام گفت: «صاحب القصر امیرالمؤمنین». هارون که مخفیانه مناظره را می شنید، دریافت که مراد هشام، امام کاظم علیه السلام است. از این رو، بر وی خشم گرفت و هشام نیز که از خشم هارون آگاه شد، به بهانه ای از مجلس بیرون رفت و به سمت کوفه گریخت. و نزد بشیر نبّال، از حاملان حدیث و از یاران امام صادق علیه السلام، رفت. وی در آنجا به شدت بیمار شد و بر اثر آن درگذشت.
دو گزارش دیگر از کشّی است. یکی از آنها راجع به مناظرۀ هشام با سلیمان بن جریر، در موضوع امامت، است. در این مناظره، هشام امام علی بن ابی طالب علیه السلام را مفروض الطاعه معرفی کرده و در پاسخ به افراد حاضر در مجلس تصریح نموده که جانشین علی علیه السلام در این زمان نیز واجب الطاعه است و اگر به قیام امر کند، از او اطاعت می کنم. هشام، که از خشم هارون آگاه بود، به مدائن رفت. همین امر موجب حبس امام موسی کاظم علیه السلام نیز شد. هشام سپس به کوفه رفت و در خانۀ ابن شرف درگذشت
در گزارش دوم ، داستانی از یونس نقل شده که در آن هشام به شبهۀ یحیی بن خالد در مورد اعتقاد امامیه به امام زنده پاسخ گفته است. وقتی این پاسخ به یحیی بن خالد رسید، وی آن را به هارون گزارش کرد و هارون به دنبال هشام فرستاد، ولی او گریخته بود. هشام پس از این جریان، دو ماه یا اندکی بیشتر زنده نماند، تا اینکه در منزل محمد و حسین حنّاطین درگذشت.
با توجه به این روایتها، سال وفات هشام را – که دبارۀ آن آرای گوناگونی وجود دارد – می توان تعیین کرد. بنابر رأی کشّی ، وی در سال ۱۷۹، در زمان خلافت هارون الرشید، در کوفه درگذشته است. به نظر می رسد که این قول با قراین و شواهد یاد شده سازگار، و از این رو صحیح است. اینکه وی اندک زمانی پس از سقوط برامکه و در زمان خلافت مأمون (سال ۱۹۸-۲۱۸) درگذشته یا در سال ۱۹۹، پس از رفتن از کوفه به بغداد از دنیا رفته است ، از وثاقت برخوردار نیست.

گرایشهای فکری و مذهبی هشام
هشام از نظر گرایشهای فکری و مذهبی به فرقه های گوناگونی منسوب است که بر اساس آنها، می توان حیات فکری ـ عقیدتی وی را به سه مرحله تقسیم کرد. برخی هشام را از اصحاب ابو شاکر دیصانی، و ملحد و دهری دانسته اند. در این باره حتی به روایتی از امام رضا علیه السلام تمسک شده که دربارۀ هشام بن ابراهیم عباسی فرموده او از اصحاب خاص ابوالحارث، یعنی یونس بن عبدالرحمان و ابوالحارث از اصحاب خاص هشام بن حکم و هشام از اصحاب خاص ابوشاکر و ابوشاکر زندیق است. بر طبق این عقیده، تأثیر ابوشاکر دیصانی بر هشام و اندیشۀ وی، روشن نیست؛ اما، به هر حال، هشام دارای رویکرد مادّی قوی بوده و شاهد آن، نسبت دادنِ اعتقاد به جسمیتِ برخی اعراض (همچون رنگها و طعمها و بوها)، انکار جزء لایت جزا و تجسیم به اوست. چون این اقوال به فیلسوفان رواقی یونانی منسوب بود، این احتمال مطرح شده است که فیلسوفان رواقی از طریق دیصانیه – که در عراق پراکنده بودند و ابوشاکر از بزرگان آنان بود – بر اندیشۀ هشام تأثیر گذاشته اند.
به نظر می رسد که شواهد یاد شده چندان در خور اعتماد نیستند، زیرا اولاً روایتی که به آن استناد شده، مرسل و غیرقابل تمسک است. ثانیاً از اینکه وی شاگرد شخصی دهری مسلک بوده است، نمی توان دهری بودن خود او را نتیجه گرفت و میان آن تلازمی دو وجود ندارد. ثالثاً صِرف وجود مشابهت هایی میان دیدگاههای آن دو، مستلزم پیروی یکی از دیگری نیست.
دومین دیدگاه از آنِ ابن ندیم است. ابن ندیم هشام را از اصحاب جهم بن صفوان شمرده که بعدها به امامیه پیوسته است. تشابه برخی دیدگاهها و عقاید منسوب به هشام با آرای جهم بن صفوان، شاهدی برای جهمی بودن وی در مرحله ای از حیات او دانسته شده است.
سومین دیدگاه این است که وی از دانشمندان بزرگ امامیه و از اصحاب فرهیختۀ امام صادق و امام کاظم علیهما السلام بوده است. کشّی داستان پیوستن وی را به امام صادق از زبان عمر بن یزید نقل کرده است.

شخصیت هشام در احادیث
...
ارکان حکم به عناصر مقوّم حکم اطلاق می شود.
ارکان حکم، عناصری است که قوام حکم متوقف بر آن ها است و بدون آن ها محقق نمی شود. این عناصر عبارت است از: حاکم ( شارع )؛ محکومٌ به؛ محکومٌ علیه.
اعراض از تصریح به حکم، خودداری از تصریح به حکم را می گویند.
«اعراض» یکی از اسلوب های بلاغی و بدیعی قرآن است که در آن متکلم از اظهار حکم صریح اعراض کرده، آن را مبهم می گذارد.
مثال
مانند:۱. (... ومن یخرج من بیته مهاجرا الی الله ورسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله وکان الله غفورا رحیما)؛ "و هر کس(به قصد) مهاجرت در راه خدا و پیامبر او از خانه اش به درآید سپس مرگش دررسد پاداش او قطعا بر خداست و خدا آمرزنده مهربان است". در این آیه از بیان مقدار جزا و پاداش، اعراض ، و به منظور عظیم جلوه دادن مقدار آن به ذکر ثواب مشترک اعمال خوب اکتفا شده است.۲. (ان الذین آمنوا وعملوا الصالحات انا لا نضیع اجر من احسن عملا)؛ "کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده اند(بدانند که) ما پاداش کسی را که نیکوکاری کرده است تباه نمی کنیم". در این آیه نیز از بیان مقدار پاداش اعراض شده است.
«امثال و حکم» اثر علی اکبر دهخدا، به موضوع ضرب المثل ها و حکمت های ادب فارسی است. زمانی که دهخدا به تدوین لغت نامه خود پرداخت یادداشت های «امثال و حکم» را نیز در لغت نامه وارد کرده بود و اعتماد الدوله قراگزلو وزیر معارف وقت از ایشان درخواست کرد که «امثال و حکم» را از یادداشت ها مجزا کند و جداگانه منتشر سازد، وی نیز موافقت کرد و یادداشتهای خود که حاوی مثل، حکمت، اصطلاح و حتی اخبار و احادیث بود را به طور جداگانه منتشر نمود.
کتاب حاوی مقدمه ای از ناشر و متن کتاب است که مانند کتب لغت به ترتیب حروف الفبا تنظیم شده است.
در پیشگفتار کتاب پس از توضیح شیوه نگارش کتاب و اهمیت موضوع آن، شرحی حالی از دهخدا و آثار او به اختصار آمده است.
کتاب مشتمل بر حدود سی هزار عنوان ضرب المثل، حکمت، اصطلاح و کنایه است و نزدیک به ده هزا مثل یا حکمت و کنایه و اصطلاح به عنوان نظیر و مرادف آمده و عنوان نیافته است.
دهخدا در تالیف خود بیش از هزار عبارت عربی آورده است که بیش تر آیات قرآن و احادیث نبوی و کلمات منسوب به امامان شیعه و امثال و نظایر آن ها است. مولف مفهوم ضرب المثل را با مفهوم کلمات کوتاه حکیمانه و اخلاقی درهم آمیخته است.دهخدا 45 هزار بیت از شاعران کلاسیک مانند: فردوسی، سعدی، نظامی و جلال الدین رومی در کتاب خود آورده است. بیش تر این بیت ها شکل های گوناگون یک ضرب المثل است که هر شاعری به سلیقه خود و با بیانی خاص به نظم در آورده است.



حکم در دانشنامه ویکی پدیا

حکم
حکم می تواند بر پایه تلفظ های مختلف، به موارد زیر اطلاق شود:
حکم (تلفظ می شود/hokm/) به موارد زیر اشاره دارد:
حکم شرعی
حکم (بازی)، یکی از بازی های ورق
حکم (فیلم ۱۳۸۴)، فیلمی از مسعود کیمیایی
حکم به معنای قضاوت
حکم (قانون) به معنی رأی نهایی دادگاه
حکم نام بازی ای با ورق های بازی (۵۲تایی) متکی بر بخت و مهارت است. محبوب ترین گونهٔ این بازی نوع چهارنفرهٔ آن است گرچه گونه های دو نفره و سه نفره و شش نفره ی آن هم بازی می شود. در میان بازی های ورق حکم نزد ایرانیان از محبوبیت زیادی برخوردار است. در گونهٔ چهارنفری حکم بازیکنان دوبه دو یار یکدیگرند و دیگر گونه ها هر کس علیه بقیه بازی می کند.
اساس برد و باخت در هر «دور بازی» بر برنده شدن در «هفت بازی» یا «هفت دست بازی» استوار است و اساس برنده شدن در هر دست بازی کسب هفت امتیاز است که به هر کدام از این امتیازها هم «دست» می گویند و برنده شدن هر امتیاز را اصطلاحاً «دست گرفتن» می گویند. پس مثلاً ممکن است در بازی پنجم از هفت بازی گروه بازنده شش دست گرفته باشد و گروه برنده هم که هفت دست گرفته است. در گونهٔ چهارنفر امتیازها برای تیم لحاظ می شود و نه فرد.
ترتیب ورق های هر خال بر اساس ارزیابی درجه نظامی، از کمینه به بیشینه بدین ترتیب است: ۲ (کم درجه ترین خال)، ۳، ۴...۱۰، سرباز، بی بی، شاه، تک (آس، ایس یا اصطلاح انگلیسی Ace). به طور پیش فرض خال ها بر یکدیگر برتری و غالبیتی ندارد. اما پس از تعیین خال حکم توسط حاکم، برتری و غالبیت از سوی تمامی خال های حکم بر تمامی مجموع 39 خال دیگر برقرار می شود. ضعیف ترین ورق این 13 خال برتر و غالب، ورق با نمره ۲ است که از مجموع 3 ورق تک (آس) خال های دیگر هم برتر و غالب تر شناخته و در نظر گرفته می شود. خال حکم در ابتدای هر دور (Round) بازی توسط فردی که در مقام حاکم آن دور نشسته است، تعیین می شود. نحوهٔ حاکم شدن در ذیل توضیح داده خواهد شد.
به خاطر محبوبیت بیشتر حکم چهارنفره قوانین بازی بر اساس آن شرح داده می شود و سپس در مورد انواع دیگر بازی حکم تفاوت ها با حکم چهار نفره ذکر می شود.
حُکم فیلمی ایرانی محصول ۱۳۸۳ به کارگردانی مسعود کیمیایی است.
عزت الله انتظامی در نقش رضا معروفی
خسرو شکیبایی در نقش حد میثاق
لیلا حاتمی در نقش فروزنده
بهرام رادان در نقش سهند
پولاد کیمیایی در نقش محسن
بهرام فتاحی در نقش جلال
جلال پیشوائیان در نقش حبیب
«حکم که صادر شد، باید اجرا بشه، اگه بترسی، تأخیر کنی، یا جا بزنی، حکم خودت صادر می شه …». ماهیت پول خرید و فروش است. آنانی که میان پول و معامله زندگی می کنند، عاقبت به صدور حکم یکدیگر می رسند. رضا معروفی خود صاحب حکم است، اما آن را اجرا هم می کند. او سهند را امان می دهد، به خانه می آورد و برای گرفتاری اش چاره ای می یابد. محسن و فروزنده (لیلا حاتمی) هر دو جوانند و عاشق؛ محسن اما خون و اسلحه و پول را انتخاب می کند. حتی در مقابل فروزنده حکم صادر می شود.
«بیست و پنجمین فیلم، بیش از چهار دهه، حکم، یکی است. این فیلم هم گوشه ای از همان فیلم هاست که در تاریکی مانده و نشان داده نشده.
همه جای زندگی «حکم» هست، از عاشقانه ها تا مرگ، از هوای خوب عشق تا زخم. یک رضا در فیلم «حکم» هست که آقای انتظامی آن را بازیش می کند. این رضا عقیده دارد، انسان یک سرمایه بزرگ دارد که این سرمایه میزان شهامت او در مرگ خواهی است، به وقت تحقیر و توهین می توانی در این جهان نباشی. «مرگ» انسان را کامل می کند.
حکم (انگلیسی: The Verdict) فیلمی در ژانر جنایی و درام به کارگردانی دن سیگل است که در سال ۱۹۴۶ منتشر شد.
۲۳ نوامبر ۱۹۴۶ (۱۹۴۶-11-۲۳) (ایالات متحده)
«حکم» (فرانسوی: La Sentence) فیلمی در ژانر درام است که در سال ۱۹۵۹ منتشر شد. از بازیگران آن می توان به مارینا ولادی، روبر حسین، و روژه انن اشاره کرد.
۲ اکتبر ۱۹۵۹ (۱۹۵۹-10-۰۲)
«حکم» (انگلیسی: Verdict) فیلمی در ژانر درام به کارگردانی آندره کایات است که در سال ۱۹۷۴ منتشر شد. از بازیگران آن می توان به سوفیا لورن، ژان گابن، ژیزل کزدزو و اومبرتو اورسینی اشاره کرد.
۱۱ سپتامبر ۱۹۷۴ (۱۹۷۴-09-۱۱)
حکم (انگلیسی: The Verdict) فیلمی به کارگردانی سیدنی لومت است که در سال ۱۹۸۲ منتشر شد. از بازیگران آن می توان به پل نیومن، شارلوت رمپلینگ، جک واردن، جیمز میسون، لیندسی کروس و بروس ویلیس اشاره کرد.
۸ دسامبر ۱۹۸۲ (۱۹۸۲-12-۰۸)
«حکم» (هلندی: Het vonnis) یک فیلم درام به کارگردانی Jan Verheyen است که در سال ۲۰۱۳ منتشر شد.
۲۳ اوت ۲۰۱۳ (۲۰۱۳-08-۲۳)
حُکم فیلمی ایرانی محصول ۱۳۸۳ به کارگردانی مسعود کیمیایی است.
حکم آباد ممکن است به یکی از موارد زیر اشاره داشته باشد:
حکم آباد (تبریز)، یکی از محله های تبریز در غرب این شهر.
حکم آباد (جوین)، روستایی در استان خراسان رضوی.
مختصات: ۳۸°۰۵′۳۲″شمالی ۴۶°۱۵′۱۵″شرقی / ۳۸٫۰۹۲۲۱۵°شمالی ۴۶٫۲۵۴۲۴۰°شرقی / 38.092215; 46.254240نبو
حکم آباد یا هکماوار محله ای از محلات قدیمی تبریز است که در شمال غرب این شهر واقع شده است. این محله از شرق به محله ویجویه و از شمال به محله عموزین الدین و جمشید آباد و از شمال غرب به دیزج (محله ابوذر) و از غرب به جاده سنتو و قراملک و از جنوب به شنب غازان و آخونی و از جنوب شرقی به باغات محله کوچه باغ و قره آغاج منتهی می شود.
منطقهٔ حکم آباد دارای زمین های کشاورزی بسیاری بوده واز دیرباز قطب تولید محصولات کشاورزی تبریز می باشد که علاوه بر تأمین مایحتاج تبریز در فصول بهار و تابستان. محصولات کشاورزی تولید شده به شهرهای مجاور نیز صادر می گردد.
در دهه های پیشین کشاورزی اصلی ترین فعالیت اقتصادی این منطقه بده و اکثر ساکنین حکم آباد از طریق کشاورزی امرارمعاش می نمودند.

افکار و حکم نام یک کتاب ادبی است که توسط فردریک نیچه، نویسندهٔ اهل آلمان نوشته شده است. این کتاب یکی از آثار مشهور ادبی جهان است.
کتاب امثال و حکم در سال ۱۳۱۰ کتاب قطور چهار جلدی به تألیف علی اکبر دهخدا است که در تهران منتشر شد. این مجموعه دارای نزدیک به ۵۰هزار امثال و حکم (ضرب المثل) و کلمات قصار و ابیات متفرقه است. مطالب به ترتیب الفبا تنظیم یافته و ضرب المثل ها شرح و تفسیر شده است و بین سال های ۱۳۰۸ تا ۱۳۱۰ جمع آوری شدند و منتشر شد.
دهخدا به پیروی از رسم و شیوهٔ شاعران و نویسندگان قدیم ایران ضرب المثل ها را نه به صورتی که در زبان مردم بوده، بلکه به صورتی که در کتاب ها و دیوان ها آمده نقل کرده است. چنان که گویی اصلاً در صدد گردآوری فولکلور نبوده، بلکه قصد داشته که شعرها و کلمات اخلاقی و پندآموز را در یک جا گرد آورد. از این رو است که ضرب المثل ها در کتاب او مقام دوم را گرفته و اغلب تنها به عنوان مترادف امثال و حکم ادبی ذکر گردیده است.
مؤلف مفهوم ضرب المثل را با مفهوم کلمات کوتاه حکیمانه و اخلاقی در هم ریخته است.
دهخدا در تألیف خود بیش از هزار عبارت عربی آورده است که بیشتر آیات قرآن و احادیث نبوی و کلمات منسوب به امامان شیعه و امثال و نظایر آن هاست.
چهل وپنج هزار بیت از شاعران کلاسیک (از جمله پنج هزار بیت از فردوسی، چهار هزار بیت از سعدی، دو هزار و پانصد بیت از نظامی گنجه ای، دو هزار و پانصد بیت از اسدی طوسی، دو هزار و پانصد بیت از جلال الدین رومی) در کتاب جمع آوری شده است. بیشتر این بیت ها شکل های گوناگون یک ضرب المثل است که هر شاعری به سلیقهٔ خود و با بیانی خاص به نظم در آورده است. تعمیم مفهوم ضرب المثل تا بدین میزان هرگز جایز نیست و تنها عباراتی را که مال خاص و بی تردید مردم بوده (خواه فولکلوری و خواه ادبی) می توان در زمرهٔ ضرب المثل ها به شمار آورد. با دقت و بررسی در این مجموعه به خوبی آشکار می گردد که دهخدا امثال و حکم، آیات و اخبار و کلمات قصار بزرگان را بدون توجه به این که آیا در میان مردم رایج و متداول اند یا نه گردآوردی و در کنار هم قرار داده است.
دهخدا، از خرد سالگی به گردآوری امثال عوام، کوشش کرده بود.
بخش بزرگ تر کتاب (۹۷ درصد آن) عبارت از ضرب المثل های مکتوب ادیبانه، کلمات قصار و اشعاری از قدمای شاعران ایران یا شاعران فارسی زبان و تنها ۳درصد آن ضرب المثل های عامیانه است.
دهخدا برای جمع آوری مطالب کتاب از منابع زیر استفاده کرد.
سلیمان بن حکم یا سلیمان مستعین بالله (عربی: سلیمان المستعین بالله‎; متوفی ۱۰۱۶) یکی از خلفای خلافت قرطبه، میان سال های ۱۰۰۹ تا ۱۰۱۰ برای بار نخست، و برای بار دیگر ۱۰۱۳ تا ۱۰۱۶ میلادی، در اندلس بود.
مَروان بن حکم بن ابی العاص (۶۴–۶۵ ه‍.ق) ملقب به ابوالقاسم و بعداً به ابو عبدالملک، بنیانگذار حکومت دوم امویان بود که دوران حکومت چند ماهه در سال ۵–۶۴ هجری/۵–۶۸۴ میلادی داشت. وی محمد، پیامبر اسلام، را دیده و از صحابیون او است.
مادر مروان زنی به نام آمنه بنت علقمه کنانیه و از تیره ابوالعاص قبیله بنی امیه بود. منابع عموماً تاریخ تولد مروان را ۲ یا ۴ هجری (۶–۶۲۳ میلادی) می دانند. اما قاعدتاً باید قبل از هجرت دنیا آمده باشد.
وی در جنگ جمل هم پیمان عایشه و طلحه و زبیر بود. اما خود او بود که طلحه را کشت. زیرا معتقد بود که طلحه مقصرترین شخص در کشته شدن عثمان بود. او ناباورانه بعد از این جنگ با علی بیعت نمود.‎
در این دوران وی والی بحرین و طی دو دوره گسسته والی مدینه بود. یکی در سال ۸–۴۱ هجری/۸–۶۶۱ میلادی و دیگری در ۷–۵۴ هجری/۷–۶۷۴ میلادی که به ترتیب در بار اول سعید بن عاص و در بار دوم ولید بن عتبه که هر دو اموی بودند، جانشینش شدند. وی در همین دوران املاکی از معاویه در مدینه گرفت به همراه نخلستانهای پر محصول فدک که بعداً مروان این زمینها را به دو پسرش عبدالملک و عبدالعزیز بخشید.
نقد قوه حکم یا نقد سوم (به آلمانی: Kritik der Urteilskraft)، کتابی فلسفی از ایمانوئل کانت است. این کتاب را عبدالکریم رشیدیان، به فارسی، ترجمه کرده است.
نقد قوهٔ حکم، ایمانوئل کانت، ترجمهٔ عبدالکریم رشیدیان، تهران: نشر نی
نقد قوهٔ حکم-که به دو بخش زیبایی شناسی و غایت شناسی، قابل تقسیم است-در «سگانی» (تریلوژیِ) نقدیِ کانت، اثری است که نقش میانجی و پیونددهندهٔ دو اثر دیگر، یعنی نقد عقلِ محض و نقدِ عقلِ عملی را بر عهده دارد و گذار از فلسفهٔ نظری به فلسفهٔ اخلاق را عملی می کند. کانت، همان گونه که برای عقل محض و عقل عملی اصولی پیشین جستجو می کرد، برای قوهٔ حکم نیز، که قوه ای است مربوط به احساس لذت و الم، در جستجوی مبانی پیشین برآمد و کوشید فلسفه ای پیشین از ذوق برپا کند. مبنا یا اصل بنیادیِ نهفته در شالودهٔ قوهٔ حکم، غایت مندی طبیعت است. این غایت مندی به دو صورت ممکن است: یا صوری و ذهنی یا واقعی و عینی. حکم به غایت مندی صورت یک عین بدون آن که هیچ غایت معینی برای آن قائل شویم، حکم زیباشناختی است، و اگر غایت معینی برای آن در نظر بگیریم، حکم غایت شناختی است. بر همین مبنا، نقد قوهٔ حکم نیز به دو بخش اصلی تقسیم می شود: در بخش اول، فلسفهٔ ذوق (مبحث زیبا و والا)، و در بخش دوم، غایت شناسی و غایت شناسیِ طبیعت بررسی می شود، و بدین گونه سرانجام تأمل دربارهٔ زیبایی و نظم، زیباشناسی و غایت شناسی، در یک کل واحد، به هم پیوند می یابد. درک ساختار جامع فلسفهٔ نقادیِ کانت بدون درک مباحث این اثر، که به گفتهٔ کاسیرر «بیش از هر اثر دیگری عصب زمانهٔ خود را تحریک کرده است» میسر نیست.
صفحهٔ کتاب نقد قوهٔ حکم در وب گاه نشر نی
هِشام بن حَکَم دانشمند علوم عقلی و از یاران جعفر بن محمد صادق، از امامان شیعه، و از نخستین متکلمین مسلمان و شیعه است که برای مناظره با جعفر بن محمد نزد ایشان آمده و سپس از مریدان وی گشته است. هشام مناظرات بسیاری با دانشمندان فرقه های مختلف اسلامی، همچنین زنادقه، دهریان و مادی گرایان داشته است و برخی مناظراتش در کتاب های تاریخی به صورت کامل نقل شده است. جعفر بن محمد بسیاری از یاران خود را از مناظره با فرقه های دیگر منع می کرد و هشام بن حکم را برای مناظره می فرستاد. از هارون الرشید نقل شده است که گفت: «زبان هشام از هزار شمشیر برنده تر است».
سفینه البحار، محدث قمی، ماده هشتم.
معجم الرجال الحدیث، سید ابوالقاسم خویی، ج ۹، ص ۲۷۱.
تاریخ بغداد، شمس الدین ذهبی، ج۱۳، ص ۳۰.
تاریخ طبری، ج ۱۰، ص ۵۹۲، چاپ لیدن.
هشام متولد کوفه و رشدیافته واسط بود و در بغداد به پارچه فروشی مشغول بود. ابتدا بر مذهب جهمیه تعصب سرسختی داشت ولی با چند مناظره با جعفر صادق در جوانی به مذهب شیعه درآمد و از یاران جعفر صادق و پس از شهادت ایشان، از یاران خاص موسی بن جعفر شد. هشام بن حکم همچنین از ناقلان حدیث امامان شیعه است و در این زمینه دست به تألیف نیز زده است. یکی از این احادیث، حدیث معروفی است که بر اساس آن عقل در کنار پیامبران و امامان یکی از دو حجت الهی خوانده می شود. دفاع هشام بن حکم از مذهب شیعه در مناظرات کلامی، سبب ترویج این مذهب بود و یاد نیک او بر زبان امامان بعد همچون علی بن موسی وامام محمد بن علی نیز جاری می شد. در سال ۱۷۹ هجری قمری، از سوی هارون الرشید خلیفه عباسی، مورد تعقیب قرار گرفت و به کوفه گریخت و در آنجا بر اثر بیماری سختی درگذشت.
به گفته تذکره نویسان، هشام رساله هایی در رد ارسطو، معتزله، زنادقه و ثنویه نوشته بوده و آثاری نیز در بررسی مسائلی چون توحید، جبر و قدر، امامت، و حدوث اشیاء پدیدآورده است.


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

حکم در دانشنامه آزاد پارسی

حُکم
در اصطلاح منطق نسبت دادن چیزی به چیزی دیگر به ایجاب یا سلب، بدین ترتیب که محمولی را با رابطۀ مثبت به موضوعی اِسناد دهند یا با استفاده از رابطۀ منفی محمولی را از موضوعی سلب کنند چنان که حکم به «حماسه سرا بودن» فردوسی و «غزل سرا نبودن» او می کنیم. در رابطۀ «حکم» و «تصدیق» دو نظریه طرح شده است: یکی نظریۀ عموم منطق دانان است که تصدیق را امری بسیط و عبارت از «حکم» به ایجاب یا به سلب دانسته اند. در این نظر اجزای تصدیق یگانه شرطِ تحققِ حکم است. در این میان برخی تصدیق را عین حکم و برخی غیر حکم دانسته اند و اطلاق هریک بر دیگری را اطلاقی مَجازی به شمار آورده اند و حکم را نه نفس تصدیق که لازمۀ تصدیق محسوب داشته اند و تصدیق را ملزوم حکم شمرده اند؛ دوم نظریۀ فخر رازی است که تصدیق را امری مرکب از چهار رکن تصور موضوع، تصور محمول، تصور رابطه و حکم دانسته است. این ارکان چهارگانۀ هریک جزء بنیادین تصدیق به شمار می آیند، بدین معنا که تصدیق، به مثابۀ کل و مرکّب از چهار جزء مذکور است.

نقل قول های حکم

حکم (۱۳۸۳) فیلم ِ مسعود کیمیایی
• محسن (پولاد کیمیایی): این جسارت نیست، اما قیمت طلا و رولکس و تریاک این روزا معلومه، قیمت این بچه هاست که معلوم نیست. که اونش واسه شما مهم نیست.
• سهند (بهرام رادان): اونا خیلی دوست دارن بدونن چقدر ازشون خوردی، اما اینجوری نمیان سراغت. سرتو با الماس عین شیشه می برن.
• فروزنده (لیلا حاتمی): حمید جون! مهندس! حالا لباسای عروسکو درآریم ببینیم توش چیه. کائوچوئه، مقواست، پوشاله یا تنه، گوشته، قلبه، خونه، آدمه؟
• فروزنده: دو دفعه از تو رئیس، از تو حیوون حامله شدم. حتی پول کورتاژ رو از حقوقم کم کردی. بچه ی خودتو نذاشتی تو شیشه تو مطب بمونه. با دست خودت مثل یه تیکه گوشت، جیگر سیخ نشده، وزنش کردی، تو دستت تابش دادی، الکی بغض کردی، انداختیش تو مستراح، سیفونو کشیدی آبو بستی روش. پایین نمی رفت، بچه مون تو گلوی خلا فرنگی گیر کرده بود. یادته؟ بارون میومد. با سیخ ته چترت هی زدی، زدی، زدی، زدی. تا رفت پایین. به تن و قلب راه نیفتاده ش زدی.
• فروزنده: هی گفتی می گیرمت. می گیرمت. ای تف به این لغت می گیرمت. کیو می گیری؟ چیو می گیری؟ من اگه بخوام شوهر کنم، من می گیرمت.
• فروزنده: هنوز می گی عاشقتم. هنوز می گی عشق تو اول و آخرمه. قد همین حرفی که زدی وایسا. قد همین حرفت قد بکش. این تو هنوز یه دو ماهه از این مرتیکه دارم. چی کار باید بکنم تا هنوزم بخوای زنت بشم؟
• سهند: اگه قرار به درددل کردن بود خب می شستین تو کافی شاپ درددل می کردین. من کی اینو بردارم قصه ی زندگی مو تعریف کنم؟
• فروزنده: بهتره این حیوونو بهتر بشناسی. خیلی وقته همه پنج طبقه ی سکرتری اون دفتر ساختمونی می دونن برای استخدام باید به این آقا تست بدن، همه ی سکرتری.
• فروزنده: مث سگ هر کی دستش بو محبت داشت رو سرم کشید، دم تکون دادم.
• فروزنده: تو که مغزت جای خودش نیست، اینجا. اما من می زنم جایی که مغزته، جایی که باهاش فکر می کنی.
• رضا معروفی (عزت الله انتظامی): به من گفته بودن شما جوون تر از حالاتی.
• رضا: چرا یهو نمیاین؟ چرا خورد خورد میاین؟
• رضا: سهند، خوشگله! سهند و سبلان دیگه؟
• رضا: هشت تا تخم مرغ می ندازی تو کره، محلی. زرده شو به هم نزنیا. می خوام وقتی می خورم ببینم، رؤیت کنم. زرده شو که به هم می زنن و جنجال تو توبه راه می ندازن و جنگ بین زرده و سفیده و کره و نمک و دو پر گوجه فرنگی مغلوبه می شه می ذاره جلوت، جیگر می خواد، جیگر می خواد بگه این محلی نیست.
• محسن: هر چی می خوای بگو. فقط سیخ تو اعصاب ما نکن.
• رضا: شما پاسپورت قلابی می خواین، من کلاهبردارم؟ خفنی از سر و روتون می باره.
• رضا: آی تو اون روح مرده و زنده ت جلال. من دیگه کارای کوچیک برا آدمای کوچیک نمی کنم. بشمر: گلوله، مهندس، جواهر، دزدی، هوم ... پاسپورت. ما رو باش علاف چهار تا بچه شدیم.
• فروزنده: آقا! دنیادیده، تموم کن. دختر داری، زن داری، عشق داری. شاهنامه می خونی. حافظ می شناسی. سن تو باید از این حرفا بزنه نه قیمتش رفته بالا.
• فروزنده: اون مثلآ عشقمه، قراره من بهش تکیه کنم. قراره با هم زندگی کنیم. نگاه چه بدبختم. می گی دستات می لرزه. همه چی مونده رو دستم.
• فروزنده: از این پاسپورت، مرز، از این، می ترسم. این شهامتو دارم که خالی کنم تو مغزم اما می ترسم. من رؤیا ندارم، از اینم می ترسم.
• محسن: حالا دیگه دوسِت دارم.
• رضا: این دختره رو اذیت نکنیا. هر جا باشی به اون خدا قسم، می دم سرتو با لبه ی پیت حلبی ببرن.
• محسن: انقده با حلبی شاهرگ نزن. آقا رضا ما که پیرهنمون رو یه بند خشک می شه، چرا ازم پنهون می کنی؟ می شناسمت!
• فروزنده: مث اینکه با هم از چشمه سر اومدیم تهرون. باید یادت بیاد. به این می گن پیشرفت!
• فروزنده: حتی آدمی که خیال می کنه، خیال می کنه دوسته، رفیقه، عاشقه، عاشقه! نباید یه خبر بده؟ رفتی که شاه برگردی؟
• فروزنده: گه بگیرن اون کلمه ی عشقی که از دهن تو درآد.
• سهند: عاشقا آدمای متوسطی ن. با تعریف از هم خودشونو بزرگ می کنن.
• سهند: ما هم مث همه، درس می خوندیم، روزنامه می خوندیم، گیتار می خریدیم اما یاد نمی گرفتیم.
• محسن: از اینکه شوخی رو قاطی جدی کنی، خودت ضرر می کنی.
• رضا: یه زمانی هم بلبل رو دسته ی تار من نشسته بود، می خوند.
• رضا: خیلیا گل تو خلاشون سبز می شه.
• رضا: پاتو از روزگار ورندار. از زندگی نترس.
• رضا: خدا رحمت کنه صادق هدایتو. یه چیزی تو جوونی به من گفت که تا دنیاست تو گوشمه. گفت آدمیزاد یه سرمایه ی بزرگ داره، خودکشیه! نه از ترس و یا دلتنگی، نه! بهت توهین شد، طاقت نیوردی برو سراغ سرمایه ت. پول دفن و کفنتو آماده کن مزاحم کسی نباشی، خداحافظ.
• رضا: من این کود سمی رو کار دارم. هم سمو، هم کودو.
• فروزنده: چقدر خوبه آدم تو خونه ش سینما داشته باشه.
• حد میثاق (خسرو شکیبایی): من یه آهنگ با ناهار، یه آهنگ با شامم می خورم.
• حد میثاق: کاش بعضی از آدما قد نصف ماهی، خاویار داشتن.
• محسن: ما هر دو از چشمه سر اومدیم، دانشگاه قبول شدیم رفتیم ...
• حد میثاق: شعار، شعار.
• محسن: اسمش این نیست. وقتی عقیده هات درست باشن اما خب اونا رو ...
• حد میثاق: درست بگن!
• محسن: سرکوب بشی، هر کی یه راه و طرفی برای خودش باز می کنه اون وقت میفتی تو خلاء
• حد میثاق: خلا!
• محسن: اسمش این نیست. عقیده اگه بد اجرا شه، دلیل بر بد بودن عقیده نیست، اجرا شکست خورده. ما هم بنیه نداشتیم منم زدم به ...
• حد میثاق: لات بازی.
• محسن: اسمش این نیست. شما که مآبی، سردسته ای، رئیسی. برا خودم درددل می کنم. اگه عاقبت این جهانو می خوای، صاحب قدرت شو. دیگه درس خوندن مهم نبود. اما اون دختر، فروزنده زد به یه جاهای دیگه.
• حد میثاق: یعنی شد فا ح شه!
• محسن: اسمش این نیست. چرا همه چیو غلط می گی؟ یا می خوای من نزنم وسط هدف؟
• حد میثاق: کار ما فقط پوله، پول. یعنی پول!
• محسن: همون پول. همون پول یعنی سیاست! پول و قدرتم که یعنی ...
• حد میثاق: اسمش این نیست! ما کار خودمونو می کنیم. ما تو تاریکی بهتر بلدیم لایی بکشیم. اسمش اینه!
• محسن: اسمش اعتراضه. اسمش اینه!
• حد میثاق: تو الآن بلند می شی می ری تنهایی، کارتو می کنی و برمی گردی. ببین ازت خوشم میاد، اما تا یه جاهایی ... می دونم زحمت کشیدی، از ولگردی و زورگویی و چاقوکشی و لات بازی و گنجیشک روزی، هف تیری شدی. اما ببین، آی کیو می دونی یعنی چی؟ یعنی هوش، داری اما شلخته ای و جوون! می خوای خرمردرند بشی، نمی شه. بین این همه آدم زرنگ که نمی تونی علمداری کنی. عاقل باش، مواظب باش. وقتی می ری اون بالا یا می بریمت، زیادی دید نزن، اونی که شترو برده بالای بوم، بلده چطوری بیارتش پایین. می دونی بلده!
• محسن: آقازن لال هم نعمته.
• حد میثاق: خیلی به دردخور شدی، هر چی بیشتر به درد بخوری اعتماد بهت بیشتر می شه، بزرگ تر می شی. هر چقدرم که بزرگ تر بشی ...
• محسن: قابل مرگ می شم.
• محسن: شما با من چته؟
• جلال: به! باد آمد و بوی عن برآمد.
• حبیب: آقا آقا آقا! یاد بزرگوار پدرش افتاده.
• رضا: به این رستوران نمیاد آخور داشته باشه، اونم با این همه یابو.
• حد میثاق: آقا شما معروفی. معروفی به اینکه تو بچگیات با شیطون تو یه چاله می شاشیدین.
• فروزنده: ما معتاد همیم، خیال می کنیم عاشقیم.
• سهند: بگو چی کار کنم؟ بگو چی کار کنم؟ چرا نمیای؟ چرا نمی ری؟ چرا می خندی؟ واسه چی انقد خوشی؟ خودت خواستی. عاشق شده بودی و با من تمومش کردی. می ری از راه دور دست تکون می دی؟ تو مردی! تو مردی! مرده، مرده، مرده، مرده!
• رضا: فروزنده! عقل می گه ول کن. محسن کشته تو عاشقانه می خواد.
• حد میثاق: سرراست انقده انگلیسی رو باربرای آبادانم بلدن. چیه؟ کم میارین زبونتون عوض می شه؟
• حد میثاق: ببین، این جوری می خندی برات بد نشه آ. می ترکی می ریزه به در و دیوار.
• محسن: دو تا سؤال دارم، این دومی شه. ببینم تو دوش می گیری همه جات خیس می شه؟
• حد میثاق: اگه به شکله، همگی نگاه. عین اونایی که دارن تو استخر می شاشن، می ترسن اما کیف می کنن.
• فروزنده: اگه کار خودمو خودم تموم نکنم، تموم عمرمو بوگند می گیرم.
• محسن: خواستم به حکم تو، به حکم عشق بمیرم.
• محسن: اسلحه که داشته باشی، همه چی ساده تر می شه. من تو رو خیلی عاشقتم.
• محسن: هنوزم با این وزنت، دستت سنگینه.
• محسن: می دونستم هیچ وقت آدم نشدم.
• فروزنده: بالاخره فهمیدی خره؟ هیچ وقت آدم نشدی.
• محسن: دوست داری عین فیلما اینجوری بمیرم؟
• رضا: هیچ حکمی برا تو نبود. بچه چی کار با من کردی؟ سرتق. همه ی عمرمو خراب کردی.

ارتباط محتوایی با حکم

حکم در جدول کلمات

حکم
قضا, قضا, فرمان, امر, داور
حکم انتصاب سفیر
استوارنامه
حکم به مجازات و اجرای آن باید تنه ا از طریق دادگاه صالح و به موجب ••• باشد
قانون
حکم به مجازات و اجرای آن باید تنها از طریق دادگاه صالح و بموجب •••••باشد
قانون
حکم حاکم شرع
فتوا
حکم مرجع تقلید
فتوی
حکم و دستور
امر
حکم و رای حاکم شرع
فتوی
حکم و فرمان
امر
حکم و قاطع
مبرم

معنی حکم به انگلیسی

brief (اسم)
حکم ، دستور ، خلاصه اخبار
attachment (اسم)
ضمیمه ، الصاق ، علاقه ، وابستگی ، حکم ، دلبستگی ، تعلق ، دنبال
dictum (اسم)
قرار ، حکم ، رای ، گفته ، اظهار نظر قضایی
statement (اسم)
شرح ، اعلامیه ، اظهار ، حکم ، بیانیه ، بیان ، توضیح ، عرضه داشت ، تقریر ، گفته ، قطعنامه ، قطعه نامه
edict (اسم)
فرمان قانون ، حکم ، فرمان ، قانون
canon (اسم)
تصویب نامه ، حکم ، قانون شرع ، معیار ، دره عمیق و باریک ، قانون کلی ، مجموعه کتب
precept (اسم)
خطابه ، پند ، امر ، حکم ، فرمان ، نظام نامه ، امریه ، قاعده اخلاقی
sentence (اسم)
قضاوت ، حکم ، رای ، گفته ، فتوی ، فتوا ، جمله
rule (اسم)
عادت ، حکم ، دستور ، گونیا ، رسم ، قانون ، ضابطه ، فرمانروایی ، فرمانفرمای ، خط کش ، قاعده ، بربست
decree (اسم)
حکم ، فرمان
verdict (اسم)
قضاوت ، نظر ، حکم ، رای ، فتوی ، رای هیئت منصفه
mandate (اسم)
اختیار ، حکم ، تعهد ، فرمان ، قیمومت ، وکالتنامه
commission (اسم)
انجام ، ماموریت ، حکم ، هیئت ، تصدی ، فرمان ، حق العمل ، کمیسیون ، حق کمیسیون
pardon (اسم)
گذشت ، پوزش ، حکم ، بخشش ، فرمان عفو ، امرزش
fiat (اسم)
امر ، رخصت ، حکم ، اجازه ، حکمی
arbiter (اسم)
داور ، حکم ، قاضی ، مصدق ، منصف
ruling (اسم)
حکم ، تصمیم ، حکمرانی
warrant (اسم)
حکم ، گواهی ، سند عندالمطالبه
ordonnance (اسم)
وضع ، حکم ، سبک معماری ، ترتیب ، فرمان
statute (اسم)
حکم ، قانون ، اساسنامه ، قانون موضوعه
commandment (اسم)
حکم ، فرمان ، دستور خدا
finding (اسم)
حکم ، کشف ، اکتشاف ، یافت ، یابنده ، افزار
doom (اسم)
ضلالت ، حکم ، سرنوشت ، فلک ، محشر ، سرنوشت بد ، حکم مجازات
writ (اسم)
سند ، حکم ، نوشته ، ورقه
ordinance (اسم)
امر ، تقدیر ، حکم ، فرمان ، ایین
rescript (اسم)
رساله ، حکم ، فرمان ، دست خط ، فتوای پاپ

معنی کلمه حکم به عربی

حکم
اجراء , ارتباط , انتداب , تفويض , جملة , خطابة , شريعة , عفو , قاعدة , قانون , محکم , مرسوم , مفوضية , ملخص , موة , نظام , وصية ، إرادة
الحکم بالموت
امر
زينة
الحکم المستأنف
منع
التزام , زينة
قاضي , قرر , موة
استتباب الأمن
موة
حکم
احکم , قاعدة , مرسوم
تنفيذ الحکم
اقوال ماثورة , منشار
إيقاف الحکم
بوق

حکم را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

رضا فتحی پور ١٢:٥٣ - ١٣٩٦/٠٨/٢٧
بایستگی
|

M.mohammadi ٢١:٢٤ - ١٣٩٨/٠٣/٣١
Proposition
|

علیرضا جفایی ١٥:١٤ - ١٣٩٨/٠٦/٢٠
امر
|

مجید ترکستانی ٠٣:٣٣ - ١٣٩٨/٠٨/٠٨
پرماته یا پرماتی.... رخسار دیگری از واژه‌ی فرمان از کارواژه ی برساختگی پرماتیدن(امرکردن،حکومت‌کردن).
پرماته ریشه‌ی سغدی که یکی از زبان‌های ایرانی میانه و پارسی میانه آمده و می‌توان جداشده‌های بسیاری از آن ساخت.
پرماتگان؛پرماتیاری=امپراطوری, impire
پرماتیار=امپراطور،emperor
پرماتی یا پرماتشِ پَلمَسِه=حکم اتهام
پرماتانه=بطور مطلقا لازم و ....
|

مازیار ایرانی ٠٢:١٥ - ١٣٩٨/٠٨/١٨
واژگان دستوری و فرمایش و فرمان
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

نگار > lagophthalmos
محدثه فرومدی > qualify
سالین > هنبانه بورینه
محمد رومزی > discriminant validity
منصوره > do your bit
یونس > نام قدیم سنندج
حمید > مراسم بزرگداشت
محدثه فرومدی > international

نگارش واژه نو   |   پیشنهادهای امروز

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• حکم اندروید   • حکم دو نفره   • حکم برای کامپیوتر   • معنی حکم   • بازی حکم آنلاین اندروید   • حکم پلاس   • آموزش حکم   • حکم فیلم   • مفهوم حکم   • تعریف حکم   • معرفی حکم   • حکم چیست   • حکم یعنی چی   • حکم یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی حکم
کلمه : حکم
اشتباه تایپی : p;l
آوا : hakam
نقش : اسم
عکس حکم : در گوگل


آیا معنی حکم مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 98% )