برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1235 100 1

حکم

/hakam/

مترادف حکم: امر، توقیع، دستور، رای، فتوا، قضاوت، داوری، فرمان، فرمایش، فرموده، منشور ، مشیت، تقدیر، قضا، نظر، ابلاغ نامه، اجازه، جواز | اندرزها، پندها، نصایح، حکمت ها | داور، قاضی

متضاد حکم: نواهی

برابر پارسی: فرمان، امر، دستور، میانجی، فرمایش، روش، داور، دستورنامه، گزاره

معنی حکم در لغت نامه دهخدا

حکم. [ ح َ ] (ع مص ) لگام بر دهن اسپ کردن. (تاج المصادر بیهقی ). لگام در دهن اسب کردن. (غیاث ) (اقرب الموارد). حکمة؛لگام در دهن اسپ کردن. حکم فرس ؛کام ساختن برای لگام اسپ. حکمة؛ لگام در دهن اسپ کردن. (زوزنی ). || بازداشتن. (غیاث ). بازداشتن از کاری. (تاج المصادر بیهقی ). بازداشتن و منع کردن از فساد. || برگشتن. (اقرب الموارد).

حکم. [ ح ُ ] (ع مص ) حکومت. امر. مثال فرمودن. احتکام. تحکم. (تاج المصادر بیهقی ). امر کردن. فرمان دادن. حکم کردن. (زوزنی ). حکم راندن. || (اِ) فرمان. دستور. ج ، احکام :
مه و خورشید با برجیس وبهرام
زحل با تیر و زهره برگرزمان
همه حکمی بفرمان تو رانند
که ایزد مرترا داده ست فرمان.
دقیقی.
و [ غوریان ] طبیبان را بزرگ دارند و هرگه که ایشان را بینند نماز برند و ابن بجشکان را بر خون و خواسته ایشان حکم باشد. (حدود العالم ).
بدادار کن پشت و انده مدار
گذر نیست از حکم پروردگار.
فردوسی.
که جز خواست یزدان نباشد همی
سر از حکم او کس نتابد همی.
فردوسی.
این ولایت ستدن حکم خدایست ترا
نبود چون و چرا کس را با حکم اله.
منوچهری.
اگر حکم خدا دیگر نگردد
به انده خوردن از ما برنگردد.
(ویس و رامین ).
و او کسی است که در حکم بر او غلبه نمیتوان کرد. (تاریخ بیهقی ص 299). ینفرد فی ملکه و خلقه و یصرف احوالهم علی حکمه. (تاریخ بیهقی ص 299).
این حکم خدایست رفته برما
او بار خدایست و ما موالی.
ناصرخسرو.
بر دل و جان بنده حکم تراست
ای شهنشاه حسن و فرمان هم.
سنائی.
شاه را حکم چون روان باشد
عالم از عدل گلستان باشد.
سنائی.
خاک بر سر کند شهی که ورا
نبود در زمانه حکم روا.
سنائی.
ور کند چوب آستان تو حکم
شحنه ٔ چوبها شود آدیش.
انوری.
همه حکم او را امتثال نمودند (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 438).
جز حق حکمی که حکم را شاید نیست
ه ...

معنی حکم به فارسی

حکم
داور، کسی که برای مرافعه خودپیش چندنفربرود، قضائ، فرمان، امر، احکام جمع، جمع حکمت
( اسم ) ۱ - امر فرمایش . ۲ - داوری قضائ . ۳ - منشور ابلاغ فرمان . ۳ - اجازه فتوی . ۵ - اثبات امری که قایل را سکوت بر آن صحیح باشد . توضیح عبارت از اذعان به نسبت ایجابی یا سببی میان موضوع و محمول است . یا به حکم . بطریق از راه : (( ابن السبیل راهگذاری است اگر توانگر باشد و اگر درویش بحکم مهمانی بدو فرو آید . )) ( کشف الاسرار )
ابن مبارک بلخی مکنی به ابی صالح محدث است
[conclusion, conclusion of a theorem] [ریاضی] در یک قضیه، گزاره ای که از فرض های آن نتیجه می شود
نام یکی از دهستانهای چهارگانه بخش صفی آباد شهرستان سبزوار است
نام پادشاه نهم از ملوک اموی اندلس است
تیر انداز ماهری که تیر او خطا نکند .
سیمین خلیفه اموی اسپانیا
حکمی که تنها با امضائ یا مهر شاه یا امیری رسد و بدفاتر نگذرد برای پنهان ماندن محتوی آن یا تسریع
ملقب به المستنصر نهمین خلیفه اموی اسپانیا
حاکم
یکی از مشاهیر اطبائی است که در عصر بنی امیه ظهور نمود پدرش ابوالحکم هم یکی از بزرگان عالم پزشکی و طبیب مخصوص ابی سفیان بود
[assignment statement] [رایانه و فنّاوری اطلاعات] یک حکم برنامه نویسی که مقداری را به یک متغیر نسبت می دهد
...

معنی حکم در فرهنگ معین

حکم
(حُ) [ ع . ] (اِ.) ۱ - امر، فرمایش . ۲ - داوری ، قضاوت . ۳ - منشور، فرمان .
(حَ کَ) [ ع . ] (ص .) داور.
(حِ کَ) [ ع . ] (اِ.) جِ. حکمت ، اندرزها، پندها.

معنی حکم در فرهنگ فارسی عمید

حکم
کسی که برای حل مشکل یا رفع دعوا انتخاب می شود، داور.
= حکمت
١. فرمان، امر.
٢. (حقوق) رٲی صادر شده از سوی دادگاه یا قاضی: حکم اعدام.
۳. نوعی بازی ورق.
۴. (ریاضی) نتیجۀ حاصل از یک فرض.
۵. [قدیمی] قضا، سرنوشت.
۶. [قدیمی] = حکمیت
۷. (اسم مصدر) [قدیمی] = حکومت
۸. (اسم مصدر) [قدیمی] اطاعت، تبعیت.
* حکم غیابی: (حقوق) حکمی که دادگاه دربارۀ کسی که در جلسۀ دادرسی حاضر نشده صادر می کند.
تیرانداز ماهر که تیرش خطا نمی رود.
= حاکم
حکومت، فرمانروایی.
= فرمانروا
۱. رٲی و حکمی که از جانب حاکم، قاضی، یا دادگاه نوشته شود.
۲. کاغذی که حکم دادگاه بر آن نوشته شده، دادنامه.

حکم در دانشنامه اسلامی

حکم
کلمه حکم در هر معنی استعمال شود دلالت بر استواری دارد.
حکیم از نام های خداوند متعال است که همه چیز می داند و کار او بر حکمت و مصلحت استوار است . حاکم و احکم الحاکمین نیزاز اسامی او است.
و حکم کردن تمییز دادن حق است از باطل یحکم بینهم یوم القیمة فیما کانوا فیه یختلفون ؛
خداوند حکم می کند میان مردم روز قیامت در آنچه که اختلاف می کردند.
خداوند را حکیم و عالم گویند اما فقیه و عارف نگویند چون این دو دلالت بر نقص و حدوث می کند رجوع به عرف و فقه شود.
و ان حکمت فاحکم بینهم بالقسط ؛ اگر حکم کنی میان ایشان، به عدل حکم کن یعنی میان اهل ذمه.
باید دانست که رفتار حکومت اسلام با ملل دیگر که در ذمه حکومت اسلامند بر خلاف روش دول دیگر است با ملل زیر دست خود، در دولت نصاری همه پیرو قوانین حکومتند و باید از آن متابعت کنند خواه مطابق دین خودشان باشد یا نباشد و محکمه ای غیر محاکم رسمی نمی شناسند اما در حکومت اسلام این اجبار نیست یهود و نصاری که در ذمه اسلامند می توانند از خود قاضی و محکمه داشته باشند و مرافعات راجع به تجارت و معاملات و ازدواج و ارث و امثال آن را در محاکم خود فیصل دهند و اگر خواستند در محاکم رسمی اسلام مرافعه کنند قاضی اسلامی موافق شرع اسلام میان آنها حکم خواهد کرد و خداوند فرمود فان جاؤک فاحکم بینهم او أعرض عنهم ؛
اگر نزد تو آیند حکم کن میان آنها یا اعراض کن و اگر حکم کردی به عدل حکم کن این اختیار و آزادی در جوامع دیگر معهود نیست.
حکم
معنی حُکْمَ: حُکم -فرمان محکم ونافذ واستوار- بريدن نزاع به وسيله قضا -علم به معارف حقه الهيه و کشف حقايقي که در پرده غيب است ، و از نظر عادي پنهان است ميباشد (درعباراتي نظير "وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ ءَاتَيْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً "و"ءَاتَيْنَاهُ ﭐلْحُکْمَ صَبِي...
معنی أَحْکُمُ: حکم مي کنم
معنی أَفَحُکْمَ: آيا پس حکم
معنی لَّمْ يَحْکُم: حكم نكرده و نمي كند
معنی تَحْکُمُواْ: که حکم کنيد
معنی تَحْکُمُونَ: حکم مي کنيد
معنی يَتَحَاکَمُواْ: قبول حکم و داوري مي کنيد(يَتَحَاکَمُواْ إِلَی ﭐلطَّاغُوتِ :حکم وداوري نزد طاغوت مي ...


حکم در دانشنامه ویکی پدیا

حکم
حکم می تواند بر پایه تلفظ های مختلف، به موارد زیر اطلاق شود:
حکم (تلفظ می شود/hokm/) به موارد زیر اشاره دارد:
حکم شرعی
حکم (بازی)، یکی از بازی های ورق
حکم (فیلم ۱۳۸۴)، فیلمی از مسعود کیمیایی
حکم به معنای قضاوت
حکم (قانون) به معنی رأی نهایی دادگاه
حکم نام بازی ای با ورق های بازی (۵۲تایی) متکی بر بخت و مهارت است. محبوب ترین گونهٔ این بازی نوع چهارنفرهٔ آن است گرچه گونه های دو نفره و سه نفره و شش نفره ی آن هم بازی می شود. در میان بازی های ورق حکم نزد ایرانیان از محبوبیت زیادی برخوردار است. در گونهٔ چهارنفری حکم بازیکنان دوبه دو یار یکدیگرند و دیگر گونه ها هر کس علیه بقیه بازی می کند.
اساس برد و باخت در هر «دور بازی» بر برنده شدن در «هفت بازی» یا «هفت دست بازی» استوار است و اساس برنده شدن در هر دست بازی کسب هفت امتیاز است که به هر کدام از این امتیازها هم «دست» می گویند و برنده شدن هر امتیاز را اصطلاحاً «دست گرفتن» می گویند. پس مثلاً ممکن است در بازی پنجم از هفت بازی گروه بازنده شش دست گرفته باشد و گروه برنده هم که هفت دست گرفته است. در گونهٔ چهارنفر امتیازها برای تیم لحاظ می شود و نه فرد.
ترتیب ورق های هر خال بر اساس ارزیابی درجه نظامی، از کمینه به بیشینه بدین ترتیب است: ۲ (کم درجه ترین خال)، ۳، ۴...۱۰، سرباز، بی بی، شاه، تک (آس، ایس یا اصطلاح انگلیسی Ace). به طور پیش فرض خال ها بر یکدیگر برتری و غالبیتی ندارد. اما پس از تعیین خال حکم توسط حاکم، برتری و غالبیت از سوی تمامی خال های حکم بر تمامی مجموع 39 خال دیگر برقرار می شود. ضعیف ترین ورق این 13 خال برتر و غالب، ورق با نمره ۲ است که از مجموع 3 ورق تک (آس) خال های دیگر هم برتر و غالب تر شناخته و در نظر گرفته می شود. خال حکم در ابتدای هر دور (Round) بازی توسط فردی که در مقام حاکم آن دور نشسته است، تعیین می شود. نحوهٔ حاکم شدن در ذیل توضیح داده خواهد شد.
به خاطر محبوبیت بیشتر حکم چهارنفره قوانین بازی بر اساس آن شرح داده می شود و سپس در مورد انواع دیگر بازی حکم تفاوت ها با حکم چهار نفره ذکر می شود.
...


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

حکم در دانشنامه آزاد پارسی

حُکم
در اصطلاح منطق نسبت دادن چیزی به چیزی دیگر به ایجاب یا سلب، بدین ترتیب که محمولی را با رابطۀ مثبت به موضوعی اِسناد دهند یا با استفاده از رابطۀ منفی محمولی را از موضوعی سلب کنند چنان که حکم به «حماسه سرا بودن» فردوسی و «غزل سرا نبودن» او می کنیم. در رابطۀ «حکم» و «تصدیق» دو نظریه طرح شده است: یکی نظریۀ عموم منطق دانان است که تصدیق را امری بسیط و عبارت از «حکم» به ایجاب یا به سلب دانسته اند. در این نظر اجزای تصدیق یگانه شرطِ تحققِ حکم است. در این میان برخی تصدیق را عین حکم و برخی غیر حکم دانسته اند و اطلاق هریک بر دیگری را اطلاقی مَجازی به شمار آورده اند و حکم را نه نفس تصدیق که لازمۀ تصدیق محسوب داشته اند و تصدیق را ملزوم حکم شمرده اند؛ دوم نظریۀ فخر رازی است که تصدیق را امری مرکب از چهار رکن تصور موضوع، تصور محمول، تصور رابطه و حکم دانسته است. این ارکان چهارگانۀ هریک جزء بنیادین تصدیق به شمار می آیند، بدین معنا که تصدیق، به مثابۀ کل و مرکّب از چهار جزء مذکور است.

نقل قول های حکم

حکم (۱۳۸۳) فیلم ِ مسعود کیمیایی
• محسن (پولاد کیمیایی): این جسارت نیست، اما قیمت طلا و رولکس و تریاک این روزا معلومه، قیمت این بچه هاست که معلوم نیست. که اونش واسه شما مهم نیست.
• سهند (بهرام رادان): اونا خیلی دوست دارن بدونن چقدر ازشون خوردی، اما اینجوری نمیان سراغت. سرتو با الماس عین شیشه می برن.
• فروزنده (لیلا حاتمی): حمید جون! مهندس! حالا لباسای عروسکو درآریم ببینیم توش چیه. کائوچوئه، مقواست، پوشاله یا تنه، گوشته، قلبه، خونه، آدمه؟
• فروزنده: دو دفعه از تو رئیس، از تو حیوون حامله شدم. حتی پول کورتاژ رو از حقوقم کم کردی. بچه ی خودتو نذاشتی تو شیشه تو مطب بمونه. با دست خودت مثل یه تیکه گوشت، جیگر سیخ نشده، وزنش کردی، تو دستت تابش دادی، الکی بغض کردی، انداختیش تو مستراح، سیفونو کشیدی آبو بستی روش. پایین نمی رفت، بچه مون تو گلوی خلا فرنگی گیر کرده بود. یادته؟ بارون میومد. با سیخ ته چترت هی زدی، زدی، زدی، زدی. تا رفت پایین. به تن و قلب راه نیفتاده ش زدی.
• فروزنده: هی گفتی می گیرمت. می گیرمت. ای تف به این لغت می گیرمت. کیو می گیری؟ چیو می گیری؟ من اگه بخوام شوهر کنم، من می گیرمت.
• فروزنده: هنوز می گی عاشقتم. هنوز می گی عشق تو اول و آخرمه. قد همین حرفی که زدی وایسا. قد همین حرفت قد بکش. این تو هنوز یه دو ماهه از این مرتیکه دارم. چی کار باید بکنم تا هنوزم بخوای زنت بشم؟
• سهند: اگه قرار به درددل کردن بود خب می شستین تو کافی شاپ درددل می کردین. من کی اینو بردارم قصه ی زندگی مو تعریف کنم؟
• فروزنده: بهتره این حیوونو بهتر بشناسی. خیلی وقته همه پنج طبقه ی سکرتری اون دفتر ساختمونی می دونن برای استخدام باید به این آقا تست بدن، همه ی سکرتری.
• فروزنده: مث سگ هر کی دستش بو محبت داشت رو سرم کشید، دم تکون دادم.
• فروزنده: تو که مغزت جای خودش نیست، اینجا. اما من می زنم جایی که مغزته، جایی که باهاش فکر می کنی.
• رضا معروفی (عزت الله انتظامی): به من گفته بودن شما جوون تر از حالاتی.
• رضا: چرا یهو نمیاین؟ چرا خورد خورد میاین؟
• رضا: سهند، خوشگله! سهند و سبلان دیگه؟
• رضا: هشت تا تخم مرغ می ندازی تو کره، محلی. زرده شو به هم نزنیا. می خوام وقتی می خورم ببینم، رؤیت کنم. زرده شو که به هم می زنن و ج ...

ارتباط محتوایی با حکم

حکم در جدول کلمات

حکم
قضا, قضا, فرمان, امر, داور
حکم انتصاب سفیر
استوارنامه
حکم به مجازات و اجرای آن باید تنه ا از طریق دادگاه صالح و به موجب ••• باشد
قانون
حکم به مجازات و اجرای آن باید تنها از طریق دادگاه صالح و بموجب •••••باشد
قانون
حکم حاکم شرع
فتوا
حکم مرجع تقلید
فتوی
حکم و دستور
امر
حکم و رای حاکم شرع
فتوی
حکم و فرمان
امر
حکم و قاطع
مبرم

معنی حکم به انگلیسی

brief (اسم)
حکم ، دستور ، خلاصه اخبار
attachment (اسم)
ضمیمه ، الصاق ، علاقه ، وابستگی ، حکم ، دلبستگی ، تعلق ، دنبال
dictum (اسم)
قرار ، حکم ، رای ، گفته ، اظهار نظر قضایی
statement (اسم)
شرح ، اعلامیه ، اظهار ، حکم ، بیانیه ، بیان ، توضیح ، عرضه داشت ، تقریر ، گفته ، قطعنامه ، قطعه نامه
edict (اسم)
فرمان قانون ، حکم ، فرمان ، قانون
canon (اسم)
تصویب نامه ، حکم ، قانون شرع ، معیار ، دره عمیق و باریک ، قانون کلی ، مجموعه کتب
precept (اسم)
خطابه ، پند ، امر ، حکم ، فرمان ، نظام نامه ، امریه ، قاعده اخلاقی
sentence (اسم)
قضاوت ، حکم ، رای ، گفته ، فتوی ، فتوا ، جمله
rule (اسم)
عادت ، حکم ، دستور ، گونیا ، رسم ، قانون ، ضابطه ، فرمانروایی ، فرمانفرمای ، خط کش ، قاعده ، بربست
decree (اسم)
حکم ، فرمان
verdict (اسم)
قضاوت ، نظر ، حکم ، رای ، فتوی ، رای هیئت منصفه
mandate (اسم)
اختیار ، حکم ، تعهد ، فرمان ، قیمومت ، وکالتنامه
commission (اسم)
انجام ، ماموریت ، حکم ، هیئت ، تصدی ، فرمان ، حق العمل ، کمیسیون ، حق کمیسیون
pardon (اسم)
گذشت ، پوزش ، حکم ، بخشش ، فرمان عفو ، امرزش
fiat (اسم)
امر ، رخصت ، حکم ، اجازه ، حکمی
arbiter (اسم)
داور ، حکم ، قاضی ، مصدق ، منصف
ruling (اسم)
حکم ، تصمیم ، حکمرانی
warrant (اسم)
حکم ، گواهی ، سند عندالمطالبه
ordonnance (اسم)
وضع ، حکم ، سبک معماری ، ترتیب ، فرمان
statute (اسم)
حکم ، قانون ، اساسنامه ، قانون موضوعه
commandment (اسم)
حکم ، فرمان ، دستور خدا
finding (اسم)
حکم ، کشف ، اکتشاف ، یافت ، یابنده ، افزار
doom (اسم)
ضلالت ، حکم ، سرنوشت ، فلک ، محشر ، سرنوشت بد ، حکم مجازات
writ (اسم)
سند ، حکم ، نوشته ، ورقه
ordinance (اسم)
امر ، تقدیر ، حکم ، فرمان ، ایین
rescript (اسم)
رساله ، حکم ، فرمان ، دست خط ، فتوای پاپ

معنی کلمه حکم به عربی

حکم
اجراء , ارتباط , انتداب , تفويض , جملة , خطابة , شريعة , عفو , قاعدة , قانون , محکم , مرسوم , مفوضية , ملخص , موة , نظام , وصية ، إرادة
الحکم بالموت
امر
زينة
الحکم المستأنف
منع
التزام , زينة
قاضي , قرر , موة
استتباب الأمن
موة
حکم
احکم , قاعدة , مرسوم
تنفيذ الحکم
اقوال ماثورة , منشار
إيقاف الحکم
بوق

حکم را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

رضا فتحی پور
بایستگی
M.mohammadi
Proposition
مجید ترکستانی
پرماته یا پرماتی.... رخسار دیگری از واژه‌ی فرمان از کارواژه ی برساختگی پرماتیدن(امرکردن،حکومت‌کردن).
پرماته ریشه‌ی سغدی که یکی از زبان‌های ایرانی میانه و پارسی میانه آمده و می‌توان جداشده‌های بسیاری از آن ساخت.
پرماتگان؛پرماتیاری=امپراطوری, impire
پرماتیار=امپراطور،emperor
پرماتی یا پرماتشِ پَلمَسِه=حکم اتهام
پرماتانه=بطور مطلقا لازم و ....
مازیار ایرانی
واژگان دستوری و فرمایش و فرمان
سودابه اکرم مطهره مظاهری کلهرودی
الیس الله به احکم الحاکمین
موارد اجرا شده طبق ضوابط
حکم =دستور غیر تغییر مگر به زمان

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• حکم اندروید   • حکم دو نفره   • حکم برای کامپیوتر   • معنی حکم   • بازی حکم آنلاین اندروید   • حکم پلاس   • آموزش حکم   • حکم فیلم   • مفهوم حکم   • تعریف حکم   • معرفی حکم   • حکم چیست   • حکم یعنی چی   • حکم یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی حکم
کلمه : حکم
اشتباه تایپی : p;l
آوا : hakam
نقش : اسم
عکس حکم : در گوگل

آیا معنی حکم مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )