برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1283 100 1

خب

/xob/

معنی خب در لغت نامه دهخدا

خب. [ خ َ ] (اِ فعل ) خاموش. امر به خاموشی. خفه شو. کلام مگو. بیش ازین مگو :
فلک چون این سخن بشنید گفتا
برو ابن یمین خب باش یعنی !
ابن یمین.

خب. [ خ َب ب ] (ع ص ) مرد فریبنده.مرد گربز. (اقرب الموارد) (تاج العروس ) (المنجد) (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). مرد زیرک. هوشیار. مکار. حیله گر. (غیاث اللغات ) : الخب و المغفل داستان زیرک و شریک مغفل. (کلیله و دمنه ٔ بهرامشاهی ).

خب. [ خ َب ب ] (ع اِ) ریگ توده دراز چسبیده بزمین. (اقرب الموارد) (تاج العروس ) (المنجد) (منتهی الارب ). || زمین نرم میان دو زمین درشت که در آن قارچ روید. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (تاج العروس ).

خب. [ خ َب ب ] (ع مص ) از باب نصر ینصر. بلند شدن و دراز گردیدن گیاه. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (المنجد) (تاج العروس ). (تاج المصادر بیهقی ). || منع کردن مردی را از چیزی که در نزد اوست. || منزل گزیدن در زمین پست از روی بخل تا کسی جای بودن را نداند. || شتاب کردن و تعجیل کردن در کار. (تاج العروس ) (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (المنجد). || گربز کردن. فریب دادن. || جوشیدن دریا و آشوب گردیدن آن . (تاج المصادر بیهقی ) (از اقرب الموارد) (تاج العروس ) (المنجد). || پویه دویدن. برداشتن اسب هر دو دست و پای راست را با هم و هر دو دست و پای چپ را با هم. (از تاج العروس ) (اقرب الموارد). || تیز رفتن . (تاج العروس ) (اقرب الموارد) (المنجد) (منتهی الارب ).

خب. [خ ِب ب ] (ع ص ، اِ) جوش و آشوب دریا. || گربز. ادغل. || مرد فریبنده. (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از المنجد) (از اقرب الموارد).

خب. [ خ ِب ب ] (ع مص ) گربزی کردن. فریفتن. خیانت کردن. (از تاج العروس ) (ازالمنجد) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). || جوشیدن دریا. آشوب گردیدن آن. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).

خب. [ خ ُب ب ] (ع اِ) پوست درخت. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ) (از المنجد) (از تاج العروس ). || زمین پست. مغاک. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس ). ج ، اخباب ، خُبوب. || پارچه ای که بر سر انگشت بندند. (از معجم الوسیط). ج ، اخباب ،خُبوب. || زمین سخت. (از معجم الوسیط).
...

معنی خب به فارسی

خب
یاقوت آنرا بروایت از اسمائ بن خارجه نام موضعی می آورد .
[ گویش مازنی ] /Kheb/ خوب & خوب - زیبا ۳درست ۴در مقام حرف شنوی از کسی به کار برده می شود چشم – به چشم
[ گویش مازنی ] /Kheb Khebi/ از روی خوبی – به خوبی
دهی است از دهستان توابع ارسنجان بخش زرقان شهرستان شیراز .
خب باش هیچ مگو . خموش

معنی خب در فرهنگ فارسی عمید

خب
خیانت.

خب را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

سیدکاظم رکنی
بس/کافی/توقف
حسن سعدی
I don't have idea
سیدحسین اخوان بهابادی
خُب/امروزه، شبه‌جمله و قید �خب� هویت مستقل پیدا کرده و حسابش را از �خوب� (در مقابل بد) کاملاً جدا کرده است. یعنی این‌طور نیست که هر کس نوشت �خب�، منظورش همان �خوب� بوده است.
خب (شبه‌جمله یا قید):
ـ برای تأیید نظر مخاطب
ـ برای نشان دادن کنجکاوی یا انتظار برای ادامه‌ی سخن
ـ به‌صورت تکیه‌کلام برای تأکید یا تأییدطلبی یا جلب توجه
ـ به معنای بس است یا کافی است
ـ به معنای صبر کن
با این حال، یک �خب� هم هست که گاهی به جای همان خوب به کار می‌رود.
(برگرفته از موضوعي تحت عنوان خوب یا خب؟ از روزنامه اعتماد)

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• خبرگزاری تسنیم   • خبرگزاری جوان   • خبرگزاری ایسنا   • خبرگزاری ایرنا   • خبرگزاري فارس   • خبرگزاری انتخاب   • خبرگزاری تابناک   • خبرگزاری ایلنا   • معنی خب   • مفهوم خب   • تعریف خب   • معرفی خب   • خب چیست   • خب یعنی چی   • خب یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی خب
کلمه : خب
اشتباه تایپی : of
آوا : xob
نقش : صفت
عکس خب : در گوگل

آیا معنی خب مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )