انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

98 1068 100 1

خدمه

/xadame/

مترادف خدمه: خادمان، خدام، خدمتکاران

معنی خدمه در لغت نامه دهخدا

خدمت. [ خ ِ م َ ] (ع اِمص ) پرستاری و تعهد و تیمار. انجام عملی از سر بندگی و دلسوزی برای کسی. تیمار و تعهد و دلسوزی و نیکو خدمتی در حق کسی : مرافقت ؛ انجام کاری نیک در حق کسی : امیر احمد را گفت : بشادی خرام و هشیار باش و قدر این نعمت بشناس و شخص ما را پیش چشم دار و خدمت پسندیده نمای.(تاریخ بیهقی ). امیر مسعود.... این زن را سخت نیکو داشتی بحرمت خدمتهای گذشته. (تاریخ بیهقی ). و هرکه از خدمتکاران خدمتی شایسته بواجب نکردی ، در حالت او را نواخت و انعام فرمودندی بر قدر خدمت او تا دیگران بر نیک خدمتی حریص گردند. (نوروزنامه ٔ خیام ). گمان توان داشت که... خدمت موجب عداوت. (کلیله و دمنه ).
حرمت بیست ساله خدمت من
تو نگهدار، کو نمیدارد.
خاقانی.
نیست بر مردم صاحبنظر
خدمتی از عهد پسندیده تر.
نظامی.
خدمتم آخر بوفائی کشد
هم سر این رشته بجایی کشد.
نظامی.
- امثال :
خدمت خانه با فضه است (امروز...)؛ تعبیری مستعمل در زبان زنانست و از آن این خواهند که چون پرستار و خادمه غایب است ،من بجای او کارهای خانه انجام کنم و مأخوذ از شبیه وفات حضرت فاطمه است سلام اﷲ علیها که در آن حضرت اوکارهای خانه را یک روز در میان با فضه ٔ خادمه بخش وقسمت می فرمود. (از امثال و حکم دهخدا).
|| چاکری. زاوری. بندگی. نوکری. فرمانبری :
چنان بخدمت او ازعوار پاک شوند
بدان مثال که سیم نبهره اندر گاه.
فرخی.
خدمت سلطان بیم است و خطر.
فرخی.
خدمت سلطان بر دست گرفت.
فرخی.
کسی کز خدمتت دوری کند هیچ
بر اودشمن شود گردون گردا.
عسجدی.
خدمت هر یک بشناس. (تاریخ بیهقی ).
تو پادشاه تن خویشی ای بهوش و ترا
تمیز و خاطر و اندیشه و سخن خدمت.
ناصرخسرو.
گر تو ز بهر خدمت رفتی به پیش میران
اندر غم قبائی تو از در قفائی.
ناصرخسرو.
اگر بیهنران خدمت اسلاف را وسیلت سعادت سازند، خلل به کارها راه یابد. (کلیله و دمنه ).
نکرده ست جمع کس هرگز
میان خدمت سلطان و اختیار.
عبدالواسع جبلی.
گفت : سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد. (گلستان سعدی ).
- به خدمت ایستادن ؛ به چاکری قیام کردن.
- به خدمت درآمدن ؛ فرمانبری کردن. پیوستن به خدمت : اکنون امروز که آرمیده اند این قوم و به خدمت درآمده اند. (تاریخ بیهقی ص 267).
- پیش خدمت ؛ نوکر. چاکر. آنکه پیشکار کسی ایستد انجام آنرا.
- خدمت برگزیدن ؛ چاکری پیشه کردن. دل بر فرمانبرداری نهادن.
- در خدمت ؛ در نوکری. در چاکری : فلان ده سال در خدمت فلان پادشاه بود. (یادداشت به خط مؤلف ).
- کمر بخدمت بستن ؛ بچاکری ایستادن. بندگی کردن. بلوازم فرمانبرداری قیام کردن.
- میان خدمت دربستن ؛ آماده ٔ بخدمت شدن. آماده ٔ چاکری شدن. مهیای فرمانبرداری شدن :
نامرادی را بجان دربسته ام
خدمت غم را میان دربسته ام.
خاقانی.
|| طاعت. اطاعت. فرمانبرداری. گوش بفرمانی : این عهدنامه... به نزدیک منوچهر فرستاد و اوخدمت بندگی نمود. (تاریخ بیهقی ). من شمتی از آن شنوده بودم بدان وقت که نیشابور بودم سعادت خدمت این را... نایافته. (تاریخ بیهقی ). گفت (دمنه ): اگر قربتی یابم... خدمت او را به اخلاص و مناصحت پیش گیرم. (کلیله و دمنه ). و کدام خدمت در موازنه این کرامت آید که در غیبت من بنده اهل بیت را ارزانی فرموده است. (کلیله و دمنه ). و بدانند که طاعت ملوک و خدمت پادشاهان فاضلتر است. (کلیله و دمنه ).
منم که گردن من وامدار خدمت اوست
که گردن ملکان زیر وام او زیبد.
خاقانی.
|| پیشگاه. حضور. حضرت. محضر. نزد. نزدیک. جناب :
مرا گفت که می خواه و بخدمت مشو امروز
گمان برد که من بدهم حقی به محالی.
فرخی.
آز گر بر تو غالب است مترس
سوی آن خدمت مبارک تاز
آب آن خدمت شریف کشد
آتش آرزو و آتش آز.
فرخی.
مایه ٔ راحت و آزادی دربندان
خدمتش را هنر و جود چو فرزندان.
منوچهری.
وگر ازخدمتت محروم ماندم
بسوزم کلک و بشکافم انامل.
منوچهری.
من بر آن آمدم بخدمت تو
تا برآید رطب ز کانازم.
فاخری (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ).
چون امیر در ضمان سلامت بهرات رسید بخدمت آنجای آمد و خلعت و نواخت یافت و با این دو مقدم بسوی ولایت خویش بازگشت. (تاریخ بیهقی ). و اولیاء حشم وجمله اعیان لشکر بخدمت درگاه پیوستند. (تاریخ بیهقی ). امروز که از خدمت و دیدار خداوند دور خواهد ماند،بفرمانی که هست واجب کند که بر این نام که دارد بماند. (تاریخ بیهقی ). بنده یک روز خدمت و دیدار خداوندرا بهمه ٔ نعمت ولایت دنیا برابر ننهد. (تاریخ بیهقی ). این بزرگ را کنیزکی بود فصیحه قصه ای نوشت و آن روزکه عبداﷲ طاهر بمظالم نشست آن کنیزک روی بربست و بخدمت وقت رفت و قصه بداد و گفت... (نوروزنامه ٔ خیام ).
گر شاه دوشش خواست دو یک زخم افتاد
تا ظن نبری که کعبتین داد نداد
آن زخم که کرد رای شاهنشه یاد
در خدمت شاه روی بر خاک نهاد.
ابوبکر ازرقی.
تو می خواهی که کسی دیگر را در خدمت شیر مجال نیفتد. (کلیله و دمنه ). او را به خدمت خواند و به مشاهدت وی استیناس نمود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
کافرم کافر ار بخدمت تو
دل من آرزو نمی دارد.
خاقانی.
که به دل پیش خدمتم دائم
گرچه اندر میان مسافتهاست.
خاقانی.
جهان بخدمت او چون قلم سجود کند
که کارش از قلم دین بکار می سازد.
خاقانی.
وه که گر من بخدمتش برسم
خود چه خدمت کنم بمقدارش.
سعدی (طیبات ).
طبیبی حاذق بخدمت مصطفی (ص ) فرستاد. (گلستان سعدی ). اما بنده امیدوارست که در خدمت صالحان تربیت پذیرد. (گلستان سعدی ).
- بخدمت آمدن ؛ بحضرت آمدن. بحضور رسیدن. به پیشگاه آمدن. بمجلس کسی آمدن. نزد کسی رسیدن : یکی در این دو سه روز چنان شوم که بخدمت توانم آمد. (تاریخ بیهقی ). حاجت... اینجا بهرات بخدمت مسعود آمد. (تاریخ بیهقی ). جواب وزیر نبشته که او بخدمت می آید و آنچه بوخش و حدود هبلک رفت بی علم وی بوده است.(تاریخ بیهقی ).
- بخدمت ایستادن ؛ ملازم انجام کارهای کسی شدن.در خدمت کسی بودن. در حضور کسی بودن : نماز دیگر بخدمت ایستاده بودم و مرا گفت : سوی خانان ترکستان چه باید نوشت در این باب ؟ (تاریخ بیهقی ).
- بخدمت رسیدن ؛ بحضور کسی رسیدن. به پیشگاه کسی بار یافتن. درآمدن بر کسی. شرفیاب شدن. نزد کسی رفتن :
اگربخدمت دست تو در رسد لب من
ز دست بوس تو یارب چه دستگاه نهم.
خاقانی.
- بخدمت رفتن ؛ بحضور کسی رسیدن. به پیشگاه کسی رفتن. به مجلس کسی رفتن : آنچه از باغ من گل صدبرگ بخندید شبگیر آنرا بخدمت سلطان فرستادم و بر اثر بخدمت رفتم. (تاریخ بیهقی ).
- بخدمت فرستادن ؛ بحضور فرستادن : آنچه از باغ من گل صدبرگ بخندید شبگیر آنرا بخدمت سلطان فرستادم. (تاریخ بیهقی ).
|| جناب. حضرت. سرکار. عنوانی خطابی آمیخته به اعزاز و احترام : من خواستم خدمت شما را بیازمایم یکی امرود را نشان کردم و در طبق نهادم. (انیس الطالبین بخاری ). حق این است که خدمت شما ما را پیدا کرده اید. (انیس الطالبین بخاری ). خدمت خلافت پناهی خواجه علاءالحق و الدین نوراﷲ مرقده بتکرار در مجالس صحبت بتأکید و تحقیق این معنی اشارت می کردند. (انیس الطالبین بخاری ). در این اثناء خدمت امیر بر راه خطی کشیدند و فرمودند کسی از این خط نگذرد. (انیس الطالبین بخاری ). در این اثنا خدمت مولانا حمیدالدین شانی علیه الرحمه با جمعی بدان موضع رسیدند. (انیس الطالبین بخاری ). خدمت خواجه عبیداﷲ ادام اﷲ بقائه می فرمودند که دی چندگاه در شاش می بوده است. (ملا عبدالرحمن جامی ). و جناب سلطنت پناهی و خدمت امارت دستگاهی در روز وصول ایشان که داخل ایام اواسط ذی قعده سنه ٔ مذکوره بود سوار بر در قلعه ایستاده جلادی ببالا فرستادند. (حبیب السیر ج 3 ص 275). اما خدمت مولانا یعقوب چرخی از حضرت خواجه نقل کردند که... (رشحات علی بن حسین کاشفی ). || شغل. عمل. تصدی. مأموریت. کار، عهده داری شغلی از مشاغل دیوانی : گفت توخدمتهای بانامتر از این را بکاری. (تاریخ بیهقی ). عمل. خدمت. (از منتهی الارب ). || وزارت. (ناظم الاطباء). || تعظیم. کورنش. (از ناظم الاطباء). سجده. نماز. خاکبوس. تکریم. ادای احترام و رعایت شرایط ادب :
چو بشنید رستم فروبرد سر
بخدمت فرودآمد از تخت زر.
فردوسی.
گفتم ای جان جهان خدمت تو بوسگکی است...
فرخی.
شتر... چون نزدیک شیر رسید از خدمت و تواضع چاره ندید. (کلیله و دمنه ).
زمین ببوس و بکن خدمتی نخست از من.
سوزنی.
بخدمت نهادند سر بر زمین.
سعدی (بوستان ).
ای صبا گر بجوانان چمن بازرسی
خدمت ما برسان سروو گل و ریحان را.
حافظ.
|| هدیه. تحفه. پیشکش. خدمتانه : و بفرصت بنده می فرستد با خدمت نوروز و مهرگان.(تاریخ بیهقی ).
کمینه خدمت هر یک ز تنگه صد بدره
کهینه هدیه ٔ هریک ز جامه صد خروار.
مسعودسعد سلمان.
چون مؤبد مؤبدان از آفرین پرداختی پس بزرگان دولت درآمدندی ، خدمتها پیش آورندی. (نوروزنامه ٔ خیام ). و جولاهگان و آنانکه هرگز دانگی زر بخود ندیده ،بلکه نان سیر نخورده بدان مشغول شدند که زر بقرض نستانند و آنچه قرض کردندی بسلاح و اسب نمی دادند تمامت بلباس و ترتیب خویش صرف می کردند یا بخدمت و رشوت به امراء مذکور می دادند. (تاریخ غازانی ص 314). || رشوت. مالی که کسی بمأموری دهد تا ناحقی را حق و حقی را ناحق کند. پاره. اتاوه : که ازعیار طلاء جائر و طلغم اندک مایه چیزی کم بود مانند خلیفتی و مصری و مغربی بمجرد آن اجازت بسیار کم کنندو بحیل و تلبیس آن عیار را نوعی دیگر بازنمایند و متفحصان ما وقوف نداشته باشند یا خدمتی گرفته اهمال نمایند، صلاح در آن است. (از تاریخ غازانی ص 284). || نامه. عریضه. کاغذ. مراسله. کتاب. (یادداشت بخط مؤلف ) : و منتظر جواب این خدمتند که بزودی بازرسد که در باب امیر ابواحمد و دیگر ابواب چه باید کرد. (تاریخ بیهقی ). واجب نمود این خدمت نوشتن و قاصدی دوانیدن و استعلام حال کردن. (عتبة الکتبه ص 123).

خدمة. [ خ ِ / خ َ م َ] (ع مص ) خدمت نمودن. (از منتهی الارب ) (از متن اللغة) (از قاموس ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از معجم الوسیط). چاکری کردن کسی را. در نزد طبیبان بر دو قسم خدمة است : 1 - خدمة مهیئه. 2 - خدمة مؤدیة.
1 - خدمة مهیئه : غایت از آن تهیه و آماده کردن ماده است برای پذیرش فعل مخدوم و فعل آن متقدم بر فعل رئیس است ، چون خدمت ریه برای قلب و خدمت معده از جهت کبد. 2 - خدمة مؤدیه : غایت از آن تأدیه و رسانیدن چیزهایی است که مخدوم در آنها فعلی انجام داده به اعضاء قابله چون شرائین برای قلب و اورده برای دماغ و مجرای منی برای خصیتین. (از کشاف اصطلاحات الفنون ) .

خدمة. [ خ َ م َ ] (ع اِ) ساعت از شب واز روز. (منتهی الارب ) (از متن اللغة) (از قاموس ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد).

خدمة. [ خ ُ م َ ] (ع اِ) سپیدی ساق گوسپند و بز کوهی و سپیدی در سیاهی وسیاهی در سپیدی ساق آنها نزدیک خردگاه. (از منتهی الارب ) (از لسان العرب ) (از قاموس ) (از تاج العروس ).

خدمة. [ خ ِ م َ ] (ع اِ) دوال. (منتهی الارب ) (از قاموس ) (از تاج العروس )(از لسان العرب ) (از اقرب الموارد) (از البستان ).

خدمة. [ خ َ دَ م َ ] (ع اِ)دوال سطبر تافته شده مانند حلقه ای بر خردگاه شتر بسته پاافزار وی را بدان محکم کنند. (منتهی الارب ) (از متن اللغة) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد) (از لسان العرب ) (از معجم الوسیط). || پای برنجن.(منتهی الارب ). پای برنجن و حلقه ٔ گرد. (از مهذب الاسماء) (از متن اللغة) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد) (از لسان العرب ) (از معجم الوسیط) (از قاموس ).
- امثال :
کالممهورة احدی خدمتیها. این مثل برای حمق زده میشود. (از معجم الوسیط). || حلقه ٔ قوم. (ازمنتهی الارب ) (از متن اللغة) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از قاموس ) (از البستان ). منه : فض اﷲ خدمتهم ؛ شکست و پراکنده کرد جماعت آنها را. (از منتهی الارب ). منه : «الحمداﷲ الذی فض خدمتکم ». (از حدیث خالدبن ولید به مرازبة فارس از معجم الوسیط). || ساق. (از منتهی الارب ) (از متن اللغة) (از قاموس ) (از لسان العرب ) (از تاج العروس ). ج ، خِدَم ، خِدام : ابدت الحرب عن خدام المخدرات ؛ ای اشتدت. (از معجم الوسیط). || ج ِ خادِم. (از منتهی الارب ).

معنی خدمه به فارسی

خدمه
پای برنجن، حلقه قوم، اجتماع مردم، خدمتکاران
( صفت اسم ) جمع خادم خدمتکاران چاکران .
دوال سطبر تافته شده مانند حلقه ای بر خردگاه شتر بسته پا افزار وی را بدان محکم کنند .
[dry lease] [حمل ونقل هوایی] اجارۀ هواگَرد غیرنظامی بدون خدمه و خدمات پشتیبانی
[barratry] [حمل ونقل دریایی] عملی که خدمه و فرمانده کشتی بدون اجازه یا اطلاع صاحب یا صاحبان کشتی انجام می دهند و موجب آسیب رسیدن به کشتی یا بار آن میشود
[crew red out] [علوم نظامی] حالتی که در آن خدمۀ هواگَرد دچار سرخ غش می شوند
[crew black out] [علوم نظامی] سیاهی رفتن چشم و حالت غش در خدمه به علت اختلال در میزان خون رسانی به مغز در حرکت های شتاب دار و روبه بالای هواپیما
[crew list] [حمل ونقل دریایی] فهرستی شامل نام کامل و ملیت و شمارۀ گذرنامه و شناسنامۀ دریانوردی و سِمَت و سن کارکنان شناور که فرماندهِ شناور تهیه می کند
[crew's effect] [حمل ونقل دریایی] لوازم شخصی مورد استفادۀ روزمرۀ خدمۀ کشتی
[crew ratio] [حمل ونقل هوایی] نسبت تعداد مجاز خدمۀ پرواز به تعداد هواگَردهای آماده

معنی خدمه در فرهنگ معین

خدمه
(خَ دَ مِ) [ ع . خدمة ] (اِ. ص .) جِ خادم ، خدمتکار.

معنی خدمه در فرهنگ فارسی عمید

خدمه
۱. = خادم
۲. مجموع کارکنان یک وسیله، مکان، یا ماشین: خدمهٴ مسجد، خدمهٴ هواپیما، خدمهٴ هتل.

خدمه در دانشنامه ویکی پدیا

خدمه
خدمه (به انگلیسی: Crew) به گروهی از افراد گفته می شود که برای یک کار مشترک گرد هم آمده اند و به طور کلی دارای سلسله مراتب هستند. این کلمه دارای رزونانس های دریایی است: وظایف مربوط به عملیات یک کشتی، ارائه تخصص های متعدد در خدمه کشتی، که اغلب با یک زنجیره سلسله مراتب فرماندهی سازماندهی شده است. استفاده از سنت دریایی به طور جدی افسران را از خدمه متمایز می کند، هرچند این دو گروه با هم ترکیب کارکنان کشتی را تشکیل می دهند.
خدمه زمینی
خدمه پرواز
به گروه گواهینامه دار اتاقک خلبان که مسئولیت اصلی عملیات پروازی هواگَرد را بر عهده دارند خدمه پرواز یا کادر پرواز (به انگلیسی: flight crew) می گویند.
خدمهٔ هوایی (به انگلیسی: aircrew) گروه پروازی هر هواگَرد شامل خلبان و مهندس پرواز و مهمانداران و سایر خدمه است.
هرکدام از خدمهٔ هوایی بر اساس وظایف از پیش تعیین شده، مسئول راه اندازی و بهره برداری از بخشی از تجهیزات (نظامی/غیرنظامی) هواپیما یا تأمین نیازهای مسافران پرواز یا سایر خدمه هستند.
خدمه پرواز (به انگلیسی: Flight Crew) فیلمی محصول سال ۲۰۱۶ و به کارگردانینیکیتا لبدف است. در این فیلم بازیگرانی همچون ولادیمیر ماشکوف، دانیلا کوزلوفسکی، آگنه گرودیته، کاترینا شپیتسا، سرگی کمپو، النا یاکوولوا، سرگی رومانوویچ، سرگی شاکوروف، ایرینا لاچینا، نینا یوساتووا ایفای نقش کرده اند.
۲۰ فوریه ۲۰۱۶ (۲۰۱۶-02-۲۰)
خدمه خرابکاری ( به زبان انگلیسی؛ The Wrecking Crew ) نام یک فیلم سینمایی آمریکایی محصول سال ۲۰۰۰ به کارگردانی آلبرت پین می باشد.
۲۱ مارس ۲۰۰۰ (۲۰۰۰-03-۲۱) (USA)
یک تیم تکاور در سطح بالا به منظور تکمیل مأموریت مرگبار به خیابان ها فرستاده می شود.
خدمه زمینی یا پرسنل زمینی در هوانوردی به پرسنل پشتیبانی گفته می شود که کار آنها سرویس دادن به هواپیما بر روی زمین است. در مقابل آنها خدمه پرواز قرار دارند.
تعمیر و نگهداری هواپیما
مهندس تعمیرات و نگهداری هواپیما
تکنیسین تعمیرات و نگهداری هواپیما
صلاحیت پرواز
عملیات نگهداری و تعمیرات
خدمه زمینی شرکت هواپیمایی شامل تکنیسین های بدنه و موتور هواگرد، تکنیسین های اویونیک، ماموران رمپ، ماموران خدمات به مشتری و ماموران راهنمای مسیر هواپیما می شود. خدمه زمینی، مسئول تمیز نگه داشتن باند فرودگاه و گیت ها از زباله ها در هر بار نشست و برخاست هواپیما برای جلوگیری از آسیب جسم خارجی بر اثر مکیده شدن به درون موتور هستنند که به این کار "FOD walk" گفته می شود.


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

ارتباط محتوایی با خدمه

خدمه در جدول کلمات

خدمه هواپیما
مهماندار

معنی خدمه به انگلیسی

attendants (اسم)
خدمه ، خدمتگزاران
crew (اسم)
خدمه ، خدمه کشتی ، کارکنان هواپیما و امثال ان
auxiliaries (اسم)
خدمه

معنی کلمه خدمه به عربی

خدمه را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

مینو ١٤:١٩ - ١٣٩٧/٠٨/٢٧
Orderly
خدمه بیمارستان
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

P > Neighbors
Mehrdad > Carried out
Amir mhmd > non maskable
محدثه فرومدی > thriving
محدثه فرومدی > flourishing
محدثه فرومدی > flourishing
محدثه فرومدی > رونق
قادر شکوفان > Capish

نگارش واژه نو   |   پیشنهادهای امروز

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• خدمه هواپیما در جدول   • حقوق مهندس پرواز   • معنی خدمه هواپیما   • مترادف خدمه هواپیما   • نام خدمه هواپیما   • اسم خدمه هواپیما   • مهندس پرواز چیست   • نام دیگر خدمه هواپیما   • مفهوم خدمه   • تعریف خدمه   • معرفی خدمه   • خدمه چیست   • خدمه یعنی چی   • خدمه یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی خدمه
کلمه : خدمه
اشتباه تایپی : onli
آوا : xadame
نقش : اسم
عکس خدمه : در گوگل


آیا معنی خدمه مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 98% )