انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

97 797 100 1

معنی داعیه در لغت نامه دهخدا

داعیة. [ ی َ] (ع ص ) تأنیث داعی. || (اِ) خواهش و اراده. ج ، دواعی. (غیاث ). آنچه خواسته شود. آرزو. ج ، داعیات. آنرا گویند که در نفس انسان پدید شود و او رابرای کاری جنبش دهد و بدان کارش بدارد :
صد ساله ره است راه وصلت
با داعیه ٔ تو نیم گام است.
خاقانی.
گرچه ناصح را بودصد داعیه
پند را اذنی بباید واعیة.
مولوی.
اختیار و داعیه در نفس بود
روش دید آنگه پر و بالی گشود.
مولوی.
گفتند که داعیه ٔ ملاقات والد می باشد که اگر آن نبودی این نبودی یعنی اگر امر حضرت حق تعالی بتعظیم ایشان نبودی این داعیه نبودی. (انیس الطالبین بخاری نسخه ٔ خطی مؤلف ).
|| اسباب و آداب :
داعیه ٔ مهر نیست رفتن و باز آمدن
قاعده ٔ شوق نیست بستن و بگسیختن.
سعدی.
- داعیه ٔ فلان مقام داشتن ؛ کباده ٔ آن کشیدن.
|| سبب : نخواست که کاری که در تمشیت آن قدم گذارده باشد بداعیه ٔ فترتی در توقف افتد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). چنین صفتها که بیان کردم ای پسر در سفر موجب جمعیت خاطرست و داعیه ٔ طیب عیش. (گلستان ). || ادّعا. || آواز اسبان در کارزار. (منتهی الارب ). || داعیة اللبن ؛ شیری که در پستان باقی گذارند تا دیگر شیررا بخواند. (منتهی الارب ). بقیه ٔ شیری که در پستان باشد و شیر دیگر را بخود میکشد.

داعیة. [ ی َ ] (اِخ ) یاقوت آرد: عثمان بن عنبسةبن ابی محمدبن عبداﷲبن یزیدبن معاویةبن ابی سفیان الاموی ، از ساکنان کفر بطنا از اقلیم داعیه است و ابن ابی العجائز آنجا که از ساکنان اموی غوطه نام میبرد ذکر آن کرده است. (معجم البلدان ).

معنی داعیه به فارسی

داعیه
سبب، علت، انگیزه، واهش، اراده، دواعی جمع
۱ - ( اسم ) مونث داعی ۲ - ( اسم ) خواهش اراده . ۳ - سبب موجب علت جمع دواعی .
یاقوت آرد عثمان بن عنبسه بن ابی محمد بن عبد الله بن یزید بن معاویه ابن ابی سفیان الاموی از ساکنان کفر بطنا از اقلیم داعیه است و ابن ابی العجائز آنجا که از ساکنان اموی غوطه نام می برد ذکر آن کرده است .
صاحب داعیه آرزومند

معنی داعیه در فرهنگ معین

داعیه
(یَ یا یِ) [ ع . داعیة ] (اِ.) سبب ، موجب . ج . دواعی .

معنی داعیه در فرهنگ فارسی عمید

داعیه
۱. انگیزه، خواهش و اراده.
۲. = ادعا
۳. [قدیمی] علت، سبب.

داعیه را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی داعیه

ابراهیم جباری منجیلی ١٩:٠٠ - ١٣٩٦/١٠/٢٢
خواهش. اراده . در متون قدیمی معمولا به معنی ادعا ی حکو مت و سلطنت داشتن است.
|

پیشنهاد شما درباره معنی داعیه



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• داعیه دار   • معنی یابن الدعیه   • معنی دعیه   • دایه   • معنی یابن دعیه   • معنی داعیه   • مفهوم داعیه   • تعریف داعیه   • معرفی داعیه   • داعیه چیست   • داعیه یعنی چی   • داعیه یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی داعیه
کلمه : داعیه
اشتباه تایپی : nhudi
آوا : dA'iye
نقش : اسم
عکس داعیه : در گوگل


آیا معنی داعیه مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 97% )