انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

97 1099 100 1

دان

/dAn/

معنی اسم دان

اسم: دان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عبری
معنی: قاضی، داور نام یکی از پسران یعقوب (ع)

معنی دان در لغت نامه دهخدا

دان. (اِ) مطلق دانه را گویند. (برهان ). دانه. دانه ٔ هر چیز. حبه. مخفف دانه است. (برهان ). تخم هر چیز که بکارند و بروید. (آنندراج ) :
دان است و دام خال و خم زلف آن صنم
من سال و ماه بسته بدان دان و دام دل.
سوزنی.
فراخی در جهان چندان اثر کرد
که یک دان غله صد دان بیشتر کرد.
نظامی.
لطف را دام دو زلفت دانه ٔ جان ساخته
عاشقانت مرغ دل را صید آن دان یافته.
محمد کاتب بلخی (از لباب الالباب ج 2 ص 422).
- آب و دان ؛ آب و دانه. آب و چینه.
- پنبه دان ؛ پنبه دانه.
- کنف دان ؛ دانه ٔ کنف. کنودان.
- ناردان ؛ دانه ٔ انار :
شگفت نیست دلم چون انار اگر بکفید
که قطره قطره ٔ خونش بناردان ماند.
سعدی.
- دان کردن ؛ دانه کردن. از غلاف برآوردن غله یا حبوب غلاف دارچون باقلا و لوبیا و نخود و عدس و یا برخی میوه ها چون انار و جز آن.
|| چینه. چینه که مرغ را دهند. دانه که مرغان را دهند: بمرغها دان دادن ؛ چینه دادن.
- دان درشت جمع کرده است ؛ کاری فوق طاقت و توانائی کرده است.
- دان درشت یا بزرگ برچیده بودن ؛ بیرون توانائی کاری کردن.
- دان خوردن ؛ چینه برچیدن. دانه و چینه خوردن مرغ.
- دان پاچیدن ؛ پراکندن دانه میان مرغان که برچینند.
- || مجازاً خرجی کردن برای فریفتن.
|| آنچه درآش ریزند از حبوب : این آش آبش یک طرف است و دانش یک طرف ؛ جانیفتاده است ، نیک نپخته است.
- دان بودن برنج یا عدس یا لوبیای پخته ؛ نیک نپخته بودن دانه های آن : این برنج دان است ؛ آنچنان نپخته است که دانه ها نرم شود و خامی آن بتمامی برود. مقابل خمیر بودن.
|| آشی که از نخود و باقلا و امثال آن پزند و آنرا آش هفت دانه گویند و آش عاشورا نیز گویند. (آنندراج ). || بهندی شلتوک را گویند. || هرچیز که چون دانه و حبه ای از بدن برآید نظیر آبله و یا سرخک و یا آبله مرغان و جز آن.
- دان دان ؛ پرآبله. پر از برجستگی های کوچک حبه و دانه مانند. رجوع به همین کلمه در ردیف خود شود.

دان. (نف مرخم ) مخفف داننده است ، صفت فاعلی از دانستن. ترکیبات ذیل که بترتیب الفباء مرتب داشته شده شاهد این معنی کلمه ٔ دان است در ترکیب با کلمات دیگر:
- آداب دان ؛ داننده ٔ آداب. آشنا به آداب. رسم دان.
- ادادان ؛ داننده ٔ ادا :
هر چه در خاطر عاشق گذرد میدانی
خوش ادافهم و ادایاب و ادادان شده ای.
صائب.
- بسیاردان ؛ علامه :
بدو گفت ای مرد بسیاردان
تو بهرام را نزد ما خوار خوان.
فردوسی.
- بِهدان ؛ نیک داننده :
نه با آنت مهر و نه با اینت کین
که بهدان توئی ای جهان آفرین.
فردوسی.
- پردان ؛ بسیاردان.
- تاریخ دان ؛ دانای به تاریخ. عالم بتاریخ.
- تفسیردان ؛ واقف بر تفسیر. عالم تفسیر :
زیان میکند مرد تفسیردان
که علم و ادب میفروشد بنان.
سعدی.
- جغرافیادان ؛ جغرافی دان. عالم به جغرافیا.
- چاره دان ؛ چاره شناس :
تو هرچ اندرین کاردانی بگوی
که تو چاره دانی و من چاره جوی.
فردوسی.
بسا چاره دان کو بسختی بمرد
که بیچاره گوی سلامت ببرد.
سعدی.
- حسابدان ؛ واقف و مطلع بعلم حساب.عالم به حساب.
- خرده دان ؛ نکته دان :
سعدی دلاوری و زبان آوری مکن
تا عیب نشمرند بزرگان خرده دان.
سعدی.
- خدای دان ؛ خدای شناس :
اگر خدای پرستی تو خلق را مپرست
خدای دانی خلق خدای را مازار.
ناصرخسرو.
- رازدان ؛ داننده ٔ راز :
خدای رازدان کس را ز مخلوق
نکرده ست آگه از راز مستر.
ناصرخسرو
- راه دان ؛ بلدراه. آشنای براه. داننده ٔ راه :
ره دور بی راه دانان شدند.
نظامی.
- رسم دان ؛ واقف و عالم برسوم. آداب دان.
- رسوم دان ؛ رسم دان.
- رموزدان ؛ داننده ٔ رموز. واقف اسرار.
- رمل دان ؛ عالم به علم رمل.
- زبان دان ؛ عالم زبان. داننده ٔ زبان.
- || زبان آور :
زباندان یکی مرد مردم شناس.
نظامی.
زباندانی آمد بصاحبدلی
که محکم فرومانده ام در گلی.
سعدی.
- سخندان ؛ سخن گو. ناطق :
سپهبد هرآنجا که بد موبدی
سخندان و بیداردل بخردی.
فردوسی.
شنید این سخن پیر فرخنده فال
سخندان بود مرد دیرینه سال.
سعدی.
- شیمیدان ؛ عالم بعلم شیمی.
- عربیدان. (آنندراج ) ؛ داننده ٔ زبان عربی.
- علمدان ؛ دانا. عالم.
- غیبدان ؛ واقف بر غیب :
درین بام گردان و این بوم ساکن
ببین صنعت و حکمت غیبدان را.
ناصرخسرو.
دری را که در غیب شد ناپدید
بجز غیبدان کس نداند کلید.
نظامی.
زورت ار پیش میرود با ما
با خداوند غیبدان نرود.
سعدی.
- فلسفه دان ؛ فیلسوف. دانا بفلسفه :
ایا فلسفه دان بسیارگوی
نپویم براهی که گویی بپوی.
فردوسی.
- فیزیکدان ؛ عالم بعلم فیزیک.
- قدردان ؛ قدرشناس.
- کاردان ؛ واقف و مطلعبر امور و کارها :
چه گویددرین مردم ژرف بین
چه دانی تو ای کاردان اندرین.
فردوسی.
شدند انجمن کاردانان دهر.
نظامی.
که این کاردان مرد آهسته رای.
نظامی.
برآورد سر مرد بسیاردان
چنین گفت کای خسرو کاردان.
سعدی.
- موسیقیدان ؛ موسیقی شناس. عالم بفن موسیقی.
- نادان ؛ جاهل. نداننده :
مثل زیرکان و چنبر عشق
طفل نادان ومار رنگین است.
سعدی.
- نکته دان ؛ خرده دان.
- نهان دان ؛ غیب دان.
- نیکدان ؛ به دان.
- همه دان ؛ بسیارآگاه. نیک مطلع.داننده ٔ همه چیز. مقابل هیچ ندان.
- هندسه دان ؛ عالم بعلم هندسه.
- هیچ ندان (هیچ مدان ) ؛ مقابل همه دان :
یارم همه دانی و خودم هیچ ندانی
یارب چکند هیچ ندان با همه دانی.
؟
رجوع به هر یک از این ترکیبات در جای خود شود. || (فعل امر) امر به دانستن است یعنی بدان. (برهان ) (آنندراج ).

دان. (اِ) در آخر کلمه معنی ظرفیت بخشد. (برهان ). جای هر چیز. در کلمات مرکبه افاده ٔ معنی ظرفیت کند و هرچه بدان مضاف شود افاده کند که ظرف آن چیز بود. جای و مکان و ظرف (در کلمات مرکبه ). ترکیبات ذیل از جمله شواهد آن است که به ترتیب الفباء مرتب داشته ایم :
- آبدان ؛ غدیر. آبگیر. برکه :
گرد آن آبدان روشسته
سوسن و نرگس و سمن رسته.
نظامی.
فتد تشنه در آبدانی عمیق.
سعدی.
- آتشدان ؛ ظرفی که در آن آتش نهند :
دو گوهرست بدین وقت شرط مجلس ما
قنینه معدن این و تنور مسکن آن
یکی چو آب زر اندر میان جام و قدح
یکی چو برگ گل اندر میان آتشدان.
سعدی.
- آبدستدان ؛ ظرف آبدست.
- آشغالدان ؛ زباله دان.
- آفتابه دان ؛ جای آفتابه.
- آرزودان ؛ جایگاه آروزها. معدن آروزها :
از بسی آرزو که بر خوان بود
آن نه خوان بود آرزودان بود.
نظامی.
- آینه دان ؛ جای آینه.
- ادویه دان ؛ ظرفی که درآن ادویه ریزند.
- استودان ؛ ستودان.
- اسکندان ؛ کلیدان. مغلق.
- اشناندان ؛ محرضة.
- انفیه دان ؛ ظرف انفیه.
- انگشتانه دان ؛ جای انگشتانه.
- باجدان ؛ باژدان.
- باردان ؛ ظرف.
- باژدان ؛ باجدان. آنجا که باژ گیرند.
- بچه دان ؛ رحم.
- بویدان ؛ عطردان.
- پایدان ؛ کفش.
- پشه دان ؛ پشه بند.
- پیه دان ؛ جای پیه.
- تاجدان. (آنندراج ) ؛ جای نهادن تاج.
- تابدان ؛ گلخن حمام. کوره ٔ مسگری و امثال آن.
- تاریکدان . (آنندراج ).
- تخمدان ؛ محل تخم.
- تریاکدان ؛ جای تریاک.
- || مجازاً و بطعن ، ساعت کهنه که نیک کار نکند.
- || آلتی از آلات تناسلی.
- توشه دان ؛ زاددان. ظرفی که در آن توشه نهند.
- تیردان ؛ کیش. قربان. جای تیر. ترکش.
- ثفلدان ؛ جای ثفل.
- جامه دان ؛ جای لباس. چمدان :
جامه دانی دارد آن سیمین زنخ
کاندرو گم میشود کالای من.
سعدی.
- جرعه دان ؛ ظرفی که در آن جرعه ٔ شراب ریزند.
- جزوه دان. (آنندراج ) ؛ جزوه کش. جای جزوه.
- جودان ؛ چینه دان مرغ.
- جوهردان. (آنندراج ) ؛ ظرف جوهر.
- چاشتدان ؛ صندوق یا صندوقچه ٔ نان. ظرف نان و طعام.
- چاشدان ؛ چاشتدان. ظرف که در آن نان و خوردنی نهند.
- چایدان ؛ ظرف چای ، جای چای خشک.
- چراغدان ؛ پیه سوز : چراغی میدیدم افروخته و در آن چراغدان روغن تمام و فتیله می بود. (انیس الطالبین بخاری ).
برخی جانت شوم که شمع افق را
پیش بمیرد چراغدان ثریا.
سعدی.
- چرسدان ؛ جای چرس.
- چرمدان ؛ کیسه ٔ پوستی.
- چشمدان. (آنندراج ) ؛ جایگاه چشم.
- چمدان ؛ جامه دان.
- چقماقدان. (آنندراج ) ؛ ظرف و جای چقماق.
- چینه دان ؛ ژاغر. حوصله.
- حبدان ؛ ظرف حب. جای حب.
- خاکدان ؛ جای ریختن خاک.
- || مجازاً،درون گور :
چو در خاکدان لحد خفت مرد
قیامت بیفشاند از روی گرد.
سعدی.
- || زمین :
کجا خاکدان باشد و آبگیر
ز غربال و طشتی بود ناگزیر.
نظامی.
- || مجازاً، دنیا. این جهان. این سرای :
شما نیز چون از جهان بگذرید
ازین خاکدان تیره خاکی برید.
نظامی.
خانه ٔ خاکدان دو در دارد
تا یکی را برد یکی آرد.
نظامی.
- خاکروبه دان ؛ زباله دان.
- خاکستردان ؛ آنجا که خاکستر ریزند. ظرف خاکستر. جای خاکستر.
- خاندان (اینجا دان زائدست ) ؛ دودمان :
پسر نوح با بدان بنشست
خاندان نبوتش گم شد.
سعدی.
- خُمدان ؛ شرابخانه. میکده.
- || کوره ٔ خشت پزی.
- داردان ؛ تخمدان. زمینی که شاخه های درخت در آن فروبرند تا سبز شود و از آنجا بجای دیگر نقل کنند.
- دارودان ؛ ظرف دارو. ذروردان.
- دانه دان ؛ جای دانه.
- دخمه دان ؛ دخمه. (شاهنامه ٔ عبدالقادر ص 1074 از ولف ذیل دخمه دان ).
- دوددان . رجوع به دوددان شود.
- دوکدان ؛ صندوقچه و سبدی کوچک که در آن گروهه ٔ ریسمان و دوک نهند.
- دیگدان ؛ دیگ :
ز دیگدان لئیمان چو دود بگریزند
نه دست کفچه کنند از برای کاسه و آش.
؟
- ذروردان ؛ دارودان.
- رختدان ؛ جای رخت و جامه.
- رنجک دان . (آنندراج ). ظرف باروت. دبه.
- روشندان ؛تابدان.
- || روشنی دان. چراغدان.
- روغندان ؛ جای روغن.
- زاددان ؛ توشه دان.
- زباله دان ؛ خاکروبه دان. زبیل دان.
- زبیلدان . زباله دان.
- زغالدان ؛ آنجا که زغال انبار کنند.
- زنبیلدان ؛ جای نهادن زنبیل.
- زنخدان (در این کلمه دان زائد است ) ؛ زنخ. چانه.
- زندان (در این کلمه مشکوک است ) ؛ محبس.
- زنگدان ؛ زنگله. جلاجل.
- زهدان ؛ بچه دان. رحم.
- سبودان. (آنندراج ) ؛ جای سبو.
- ستودان ؛ استودان. گورخانه ٔ زرتشتیان. گورستان بهدینان.
- سرمه دان ؛ جای سرمه.
- || مجازاً شرم زن :
تا شبی پای در دواجش برد
میل در سرمه دان عاجش برد.
سعدی.
- سکردان ؛ شکردان.
- سگدان (سگدانی ) ؛ جای سگ.
- || تعبیری مثلی از محلی کثیف و ناپاک.
- سلفدان (سرفدان ) ؛ جای افکندن آب دهان و رطوبت سینه هنگام سرفیدن.
- سنگدان ؛ نام یکی از دستگاههای گوارش مرغان.
- سوختدان (در نانوایی ) ؛ آنجا که بته ٔ گون و خار انبار کنند تا در تنور نانوائی بکار برند.
- سوزندان ؛ جای سوزن.
- سیاهیدان ؛ دوات.
- سیگاردان ؛ جای سیگار. ظرف که در آن سیگار نهند.
- شاشدان ؛ مثانه.
- || ظرف شب.
- شانه دان ؛ جای شانه.
- شکردان ؛ ظرف شکر.
- شمعدان ؛ جای شمع که در آن شمع نهند و افروزند :
امید هست که روشن بود برو شب گور
که شمعدان مکارم ز پیش بفرستاد.
سعدی.
- شیردان ؛ ظرف شیر.
- عطردان ؛ بوی دان.
- علفدان ؛ مخلات.
- عیشدان ؛ مجلس عیش :
گفت این باغ را که جان منست
چون فروشم که عیشدان منست.
نظامی.
- غالیه دان ؛ جای غالیه :
دارد خجسته غالیه دانی ز سندروس
چون نیمه ای بعنبر سارا بیاکنی.
منوچهری.
- غُله دان ؛ غلک :
خانه ٔ غولند بپردازشان
در غله دان عدم اندازشان.
نظامی.
- قدمدان . (آنندراج )؟
- قفدان ؛ کف دان. جوالیقی در المعرب گوید: بالتحریک فارسی معرب است و از ابن درید نقل کند که آن خریطه ٔعطار باشد« : فی جونة کقفدان العطار». ادی شیر نویسد مرکب از «کف » به معنی سرمه و «دان » اداتی که باسماء پیوندد و دلالت بر ظرفیت کند. (حاشیه ٔ المعرب ص 63).
- قلمدان ؛ جای قلم.
- قنددان ؛ ظرف قند.
- قهوه دان ؛ ظرفی خاص پختن قهوه.
- || ظرفی مسین چون کوزه ، نگهداری یا حمل آب را.
- کاله دان ؛ سبدی که زنان پنبه ٔ رشته و ریسمان رشته را در آن نهند.
- کاهدان ؛ انبارکاه.
- کتابدان ؛ جای کتاب.
- کلیدان (کلیددان ) ؛ آلت گشاد و بست در. اسکندان.
- کماجدان ؛ نوعی دیگ مسی.
- کماندان ؛ جای کمان.
- کمیزدان ؛ شاشدان.ظرف شب. اصیص.
- کهدان ؛ کاهدان : مردان بمیدان جهندو ما به کهدان جهیم.
- کهنه خاکدان ؛ دنیا. رجوع به کهنه خاکدان شود.
- کیفدان ؛ جای کیف. تریاک دان.
- گاودان (گاودانی ) ؛ جای نگهداری گاو.
- گلابدان ؛ جای گلاب. گلاب پاش :
مهر از سر نامه برگرفتم
گویی که سر گلابدانست.
قائم مقام فراهانی.
- گلدان ؛ ظرفی بیشتر سفالین و یا بلورین و گاه فلزین که در آن گل نهند یا کارند.
- گنج دان ؛ خزانه :
ز گنجی که او را فرستاد دهر
بهر گنجدانی فرستاد بهر.
نظامی.
گر او گنجدان شد تویی گنج بخش.
نظامی.
- لیقه دان ؛ دوات.
- ماردان ؛ آنجا که مار بود یا مار بسیار بود.
- ماهیدان ؛ حوض.
- مرغدان (مرغدانی ) ؛ لانه ٔمرغ. جای نگهداری ماکیان و خروس.
- مرهمدان ؛ ظرف که در آن مرهم نهند :
اگر هزار جراحت نهی تو بر دل ریش
دوای درد منست آن دهان مرهمدان.
سعدی.
- میوه دان ؛ ظرف میوه.
- نامه دان ؛ جای نامه.
- ناندان (ناندانی ) ؛ جای نان. ظرف نان.
- || مجازاً محل ارتزاق.
- ناودان (در این کلمه دان زائد است ) ؛ ناوی از چوب یا فلز متصل ببام خانه راندن آب باران را فرود سرای :
کنون در خطرگاه جان آمدیم
ز باران سوی ناودان آمدیم
نظامی.
ناودان چشم رنجوران عشق
گر فروریزند خون آید بجوی.
سعدی.
- نرگسدان ؛ ظرفی که در آن نرگس نهند.
- نقلدان ؛جای نقل. برنی :
بفرمود کارند خوانهای خورد
همان نقلدان های نادیده گرد.
نظامی
- نگیندان ؛ حلقه. جای نگین انگشتری :
نگیندان او را چه زود و چه دیر
گهی کرد بالا گهی کرد زیر.
نظامی.
- نمدان ؛ شرم زن.
- نمکدان ؛ ظرف نمک :
از خنده ٔ شیرین نمکدان دهانت
خون میرود از دل چو نمک خورده کبابی.
سعدی.
- هلفدان (هلفدانی ) ؛ هلدانی. هولدان. هولدانی. هلدانی. هلفدانی. سیاه چال.
- || مجازاً زندان یا زندانی تاریک.
- هیزمدان ؛ آنجا که هیزم انبار کنند.
- هیمه دان ؛ هیزم دان.
- یخدان ؛ ظرف یخ.
- یخدان (ظاهراً تلفظی عامیانه از رختدان ) ؛ محل نهادن جامه. صندوق.
|| مزید مؤخر امکنه آید چون : آزادان. اندان. بردان. بزدان. بجدان. بتخذان. تمیثمندان. جردان. جوزدان. جواندان. خوبدندان. خفدان. خیاذان. دمندان. داوردان. داودان. دودان. دیکدان. راذان. ریدان. زغن دان. زندان. زبیلاذان. سکندان. سبندان. بغدان. شنذان. عصلادان. عدان. عبادان. عشدان. غیدان. غمدان. فرهادان. غوذان. قنطره دان. کبوذان. گاودان. گاوردان. نبادان. ورندان. ورذان.

دان. (ع اِ) تلفظ عامیانه ٔ اذن ، به معنی گوش. (دزی ج 1 ص 420). در تداول عامه ٔ عراق ذان گفته میشود.

دان. (اِخ ) نام محقق و مورخی است که در خصوص تاریخ سری منسوب به پروکوپ (پروکوپیوس ) رومی تحقیق کرده است و باثبات رسانیده که تاریخ مذکور ریخته ٔ قلم پروکوپ است وعقاید دیگران که آنرا از این مورخ نمیدانندمردود میباشد. رجوع به ایران باستان ج 1 ص 90 شود.

دان. (اِخ ) از فرزندان یعقوب علیه السلام است. (تاریخ گزیده چ اروپا ص 21). نام یکی از دوازده پسر یعقوب پیامبر. وی نیای یکی از اسباط دوازده گانه است. مادر وی تلبهه کنیز راحیل زوجه ٔ یعقوب بوده است. (قاموس الاعلام ترکی ) :
چنین بد نوشته که ما ده جوان
یهودا و شمعون و روبین و دان
زبولون و نفتال ولاوی و خاد
و آزر و یساخر گنج داد.
شمسی (یوسف و زلیخا).
در قاموس کتاب مقدس آمده است : دان ، (بمعنی قاضی ) اول اسم شخصی میباشد (پیدایش 30:6). یعنی پسر پنجمین یعقوب که خود آن جناب در باره ٔاو بدینطور نبوت فرمود (پیدایش 49:16 و 17): «دان قوم خود را داوری خواهد کرد چون یکی از اسباط اسرائیل دان ماری خواهد بود بسر راه و افعی بر کنار طریق که پاشنه اسب را بگزد تا سوارش از عقب افتد» و قصد از آنچه در «پیدایش 49: 16 و 17» در باره ٔ او وارد گشته این است که سبط او را نیز با سایر اسباط اسرائیل مساوی نمایند در حالیکه او پسر متعه میباشد. اما با سایر نبوات وارده در حق دان دلالت بر زیرکی و فطانت و مکر ذریه او مینماید و بر مطالعه کننده ٔ کتب عهد عتیق واضح است که شمشون که یکی از مشاهیر سبط دان بود چقدر زیرکی ، حیله و فطانت داشت (داود 14: و 15). و دور نیست که این صفت زیرکی و فطانت و حیله وری مخصوص این طایفه بوده است. (داود 18:26 و 27). و نیز رجوع به افعی شود. (قاموس کتاب مقدس ).

دان. (اِخ ) اسم سبطی میباشد (خروج 31:6) که قسمت و حدود ایشان از طرفی در میانه ٔ املاک یهودا و افرائیم واقع و از طرفی دیگر در میانه ٔ حدود بن یامین و کناره ٔ دریا واقع بود و بهیچوجه ایشان را استراحت و آسودگی نبود. (مقابل ) (یوشع 19: 40 - 48) (داود1:34 و 35 و 18:1). بلکه غالباً متوطنین آن بلاد مشرب صافی ایشان را تیره و عیش را بر ایشان تلخ میگردانیدند اما مملکت ایشان خرم و بارور و دارای کوه و دشت بسیار و مساحتش از قسمتهای سایر اسباط کوچکتر بود. (یوشع 19:40 - 47) (داود 1: 34 و 35 و 18:1) بدین لحاظ همواره در پی آن بودند که محلی را بدست آورده برای خود آباد نمایند. پس پنج تن از مردان جنگ دیده و کارآزموده را انتخاب کرده بجاسوسی فرستادند و ایشان محلی را در حدود شمال بنظر درآوردند که اهالیش در کمال آسودگی و اطمینان بسر می بردند و اسم آن مکان لایش (داود 18:7) یا لشم بود (یوشع 19 : 47). بنابراین آن پنج تن بقوم خود برگشته احوال را کما هوحقه بیان نمودند پس همگی در میان آن افتادند که چاره اندیشند و اهالی لایش را مستأصل نمایند. چنانکه این مطلب در کتاب داوران مسطور است علی الجمله بر لایش حمله آورده تیغ در آن نهاده شهر را به آتش سوختند بعد از آن مجدداً آنرا بنا نموده دان نام نهادند. (قاموس کتاب مقدس ).

دان. (اِخ ) اسم شهری که تفصیل بنای آن ذیل ماده ٔ قبل مذکور گردید موقعش در طرف شمالی زمین بنی اسرائیل در قسمت نفتالی در دامنه ٔ کوه حرمون نزدیک به تل القاضی میباشد پادشاه آشوریه به این شهر دست یافت (اول پادشاهان 15: 20) یربعام نیز گوساله ٔ زرین رادر آن برپا نموده. (اول پادشاهان 10:29) (عاموس 8:14) عبادت بت را رواج داده در حالیکه قبل از یربعام هم بدان مشغول بودند (داوران 18:17-17؛ و 24-31) و ازقرار معلوم دائره ٔ تجارتش وسیع بوده و بواسطه ٔ اینکه بر حدود واقع بود انبیاء در نبوات خود بدان اشاره فرموده اند. (ارمیا 4:5 و 8:16) (قاموس کتاب مقدس ).

دأن. [ دَ ءِ ن َ ] (اِ) صورت و تلفظ اوستائی کلمه ٔ دین است. رجوع به دین و نیز رجوع به فرهنگ ایران باستان تألیف آقای پورداود ج 1 ص 3 شود.

معنی دان به فارسی

دان
نامی است که به بسیاری از پادشاهان اساطیری دانمارک داده اند و یکی از آنانرا جد اعلای دانمارکیان دانند.
آبدان، آتشدان، پیه دان، چینه دان، پسوند آخرکلمه، دانه، هسته، تخم گیاه، تخم میوه، پرندگان میخورند
پسوند مکان : آبدان آ تشدان چایدان چینه دان روغن دان زاهدان سرمه دان سوزن دان شمعدان قنددان قهوهدان کاهدان گلدان قلمدان جامه دان نمکدان یخدان .
صورت و تلفظ اوستائی کلم. دین است
[ گویش مازنی ] /daan/ مخفف دهان
دان پاشیدن دانه پاچیدن
دان پاچیدن
[hull] [کشاورزی-زراعت و اصلاح نباتات] پوستۀ بیرونی دانه
چینه دادن مرغ را
متفرق و پاشان وپراکنده و از هم جدا
دانه بستن عسل و شیره انگور و همچنین هندوانه های از جنس خوب که نیک رسیده باشند .
نام قسم دوم از قطعه سیزدهم کتاب بهارث که بیاس بن پراشر بروزگار جنگ بزرگ میان پاندو و اولاد کورو کرده است در هند
چینه دانه که بمرغان دهند
از اتباع
دانه کردن
این نام که در دوم سموئیل مذکور است دور نیست که همان دانیال باشد و آن خرابه ایست که در نزدیکی اکزیب واقع است
( اسم ) آبدستان ابریق آفتابه
[aquarium] [عمومی] محفظه ای شیشه ای که در آن جانوران و گیاهان آبزی را نگهداری می کنند * پیشنهاد فرهنگستان دوم
اجاق منقل
( اسم ) آنکه آداب داند آنکه از آنکه از رسوم و تشریفات مطلع است .
( اسم ) قاب آیینه آینه نیام .
( اسم ) قاب آیینه آینه نیام .
( اسم ) ۱ - خورجین یا توبره ای که آلات کار بنا یا نجار و مانند آن در آنست . ۲ - ظرفی که بهارات و دیگ افزارها در آن نگاه دارند .
( اسم ) ظرفی که ادوی. مطبخ در آن جای دارد .

معنی دان در فرهنگ معین

دان
۱ - ریشة دانستن . ۲ - (فع .) مفرد امر حاضر از «دانستن » ۳ - (ص فا.) در ترکیبات به معنی «داننده » آید: حساب دان ، ریاضی دان . قدردان .
(اِ.) ۱ - دانه . ۲ - بذر گیاه . ، ~ پاشیدن کنایه از: تطمیع کردن و به جانب خود آوردن .
( ~.) (اِمر.) رحم ، زهدان .
( ~.) (اِ.) جعبه یا قفسة کشوداری که برگه ها را در آن قرار می دهند.
( ~.) (اِمر.) ۱ - صندوقی که در آن جامه ها را گذارند. ۲ - اتاقی که در آن جامه ها را حفظ کنند.
( ~.)(اِ.) کیسه مانندی که در امتداد مری اکثر پرندگان قرار دارد و چینه وارد آن می شود.
( ~ .) [ ع - فا. ] (ص فا.) متخصص در رشته حقوق .
(اِمر.) ۱ - محل ریختن خاک و خاکروبه ، مزبله . ۲ - کنایه از: دنیا، جهان عالم .
( ~.) [ ع - فا. ] (اِمر.) جایی که در آن آشغال ریزند.
( ~.) [ ع - فا. ] (اِ.) ۱ - مزبله ، جای انداختن زباله . ۲ - جای بسیار کثیف .
( ~ .) [ ع - فا. ] (اِمر.) انبار غله .
[ فر - فا. ] (ص فا. اِ.) کسی که از علم فیزیک آگاه باشد.
( ~ .) [ ع - فا. ] (اِمر.) دوات مرکب و شنجرف .
(کُ حْ لْ) [ ع - فا. ] (اِمر.) سرمه دان .
( ~.) (اِمر.) ۱ - ظرفی که یخ در آن نهند. ۲ - ظرفی صندوق مانند که در سفر خوراکی ها را در آن نهند. ۳ - هرچیز از مال و اسباب که ذخیره گذارند تا وقت حاجت به کار آید.

معنی دان در فرهنگ فارسی عمید

دان
۱. خوراکی از گندم و ارزن و مانند آن که به پرندگان می دهند.
۲. [قدیمی] تخم گیاه: فراخی در جهان چندان اثر کرد / که یک دان غله صد دان بیشتر کرد (نظامی: لغت نامه: دان).
* دان کردن: (مصدر متعدی) [عامیانه] از پوست درآوردن دانه.
جا، مکان، ظرف (در ترکیب با کلمۀ دیگر): آبدان، آتشدان، پیه دان، چایدان، چینه دان، روغندان، زهدان، سرمه دان، سوزندان، شمعدان، کاهدان، گلدان، نمکدان، یخدان.
۱. =دانستن
۲. داننده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): آداب دان، بسیاردان، تاریخ دان، حسابدان، سخندان، غیب دان، قدردان، موسیقی دان، نکته دان.
دانندۀ آداب، آشنا به آداب و رسوم.
ظرف کوچکی که در آن انفیه نگاه دارند.
= رحِم
وسیله ای به شکل دو پایۀ فلزی با دوشاخۀ هلالی شکل که برسم را روی آن قرار می دهند.
جای قرار دادن برگه ها، جعبه یا قفسه ای که برگه ها به ترتیب در آن قرار داده می شود، فیشیه.
ظرفی که در آن عطر و چیزهای خوشبو بگذارند، عطردان.
ظرفی که در آن پیه کنند، جای پیه.
۱. خورجین، کیسه.
۲. ظرفی یا جایی که توشه را در آن بگذارند.
۱. جای ثفل.
۲. ظرفی که در آن اخلاط سینه و آب دهان بیندازند.
۱. چمدان.
۲. صندوق چرمی یا فلزی که در آن لباس می گذارند.
وسیله ای که پوشه ها و دفاتر مربوط به یک موضوع را در آن می گذاشتند.
دانندۀ راه چاره و علاج، آن که راه علاج دردی یا اصلاح امری را بداند، چارهشناس: بسا چاره دانا به سختی بمرد / که بیچاره گوی سلامت ببرد (سعدی۱: ۱۴۰).
۱. ظرفی که غذای چاشت را در آن بگذارند.
۲. ظرف نان و طعام.
کیسه ای که بین حلقوم و معدۀ مرغ قرار دارد و مواد غذایی داخل آن می شود، جاغر، ژاغر، شاغر، کژار، گژار، شکانک.
کسی که حساب میداند، کسی که قواعد علم حساب را می داند.
کسی که علم حقوق خوانده و قوانین و مقرارت حقوقی را می داند.
= خرده بین: سعدی دلاوری و زبان آوری مکن / تا عیب نشمرند بزرگان خرده دان (سعدی۱: ۶۶۱).
زمینی که در آن تخم گیاه ها یا دانه های درختان را بکارند که پس از سبز شدن به جای دیگر انتقال بدهند.
جایی یا ظرفی که در آن خاک روبه و آشغال می ریزند، خاک روبه دان.

دان در دانشنامه اسلامی

دان
معنی دَانٍ: نزدیک - در دسترس
معنی مَدِينِينَ: جزا داده شدگان (کلمه مدينين به معناي مجزيين - جزا دادهشدگان است ، از ماده دان - يدين است ، که معناي جزي - يجزي را ميدهد ، درعبارت "فَلَوْلَا إِن کُنتُمْ غَيْرَ مَدِينِينَ تَرْجِعُونَهَا إِن کُنتُمْ صَادِقِينَ "ميفرمايد : پس چرا او را بر نميگردانيد اگ...
ریشه کلمه:
دنو (۱۳۳ بار)

«دان» در اصل «دانی» و به معنای نزدیک است.
چینه دان از اعضای بدن پرندگان است. از آن در باب اطعمه و اشربه سخن گفته اند.
چینه دان محل فراهم آمدن دانه در مری پرندگان است.چینه دان بخشی از مری اکثر پرندگان و برخی جانوران دیگر است که مواد غذایی را ذخیره و نرم می کنند.
احکام چینه دان
برای شناسایی پرنده حلال گوشت از حرام گوشت، در موارد مشکوک، چینه دان داشتن یکی از نشانه های حلال گوشت بودن آن است.
زهره دان از اعضای بدن حیوانات می باشد.
زهره دان همان کیسه صفرا است.
کاربرد زهره دان در فقه
عنوان یاد شده در باب اطعمه و اشربه به کار رفته است.
← حکم زهره دان
 ۱. ↑ جواهر الکلام ج۳۶، ص۳۴۵-۳۴۶.    
...



دان در دانشنامه ویکی پدیا

دان
عکس دان
شهر دان در ایالت راینلند-فالتز در کشور آلمان واقع شده است.
آلمان
فهرست شهرهای آلمان
دان ممکن است به یکی از موارد زیر اشاره داشته باشد:
دان (آلمان)
دان (فضاپیما)
دان (فیلم)
دان (انگلیسی: Dun) استحکامی نظامی در جزایر بریتانیا از دوران کهن یا قرون وسطی است که هم نوعی تپه قلعه است و هم نوعی کلبه گرد آتلانتیک. به نظر می رسد ساخت دان ها با ورود سلت ها در قرن هفتم پ.م. آغاز شده باشد. دان ها شبیه سنگ دژ ها هستند ولی از آن ها کوچکترند و احتمالاً توان تحمل سازه ای چندان بلند را نداشته اند. هر دان یک دیوار درونی و یک دیوار بیرونی داشته. این دیوارهای چوبی و سنگی بوده اند.
فضاپیمای دان (به انگلیسی: Dawn Spacecraft) یا کاوشگر بامداد یک کاوشگر فضایی ناسا است که مأموریت آن مطالعهٔ سرس و ۴ وستا (دو جسم بزرگ کمربند سیارک ها) است. این فضاپیما در ۲۷ سپتامبر ۲۰۰۷ به سوی فضا پرتاب شد و در ۱۶ ژوئیهٔ ۲۰۱۱ وارد مدار وستا شد. این فضاپیما در ۵ سپتامبر ۲۰۱۲ از مدار وستا خارج شد و به سوی سرس رفت و در فوریهٔ ۲۰۱۵ به مدار سرس رسید.
فضاپیمای داون در آزمایشگاه پیشرانه جت ناسا
فضاپیمای داون در ناسا
دان (فضاپیما) در پروژه های خواهر
دان فیلمی به کارگردانی و نویسندگی ابوالفضل جلیلی محصول سال ۱۳۷۶ است.
جایزه ویژه هیأت داوران بهترین فیلم جشنواره بین المللی فیلم سن سباستین ـ دوره چهل و ششم (اسپانیا)
جشنواره فیلم فجر ـ دوره شانزدهم
جشنواره فیلم رشد ـ دوره بیست و هشتم
جشنواره بین المللی فیلم توکیو ـ دوره یازدهم
جشنواره بین المللی فیلم پوسان ـ دوره سوم
جشنواره بین المللی فیلم رتردام ـ دوره بیست و هشتم
جشنواره بین المللی فیلم دهلی نو (حیدرآباد) ـ دوره سی ام
جشنواره بین المللی فیلم شب ـ دوره دهم (دانمارک)
جشنواره بین المللی فیلم مانوسک ـ دوره دوازدهم (فرانسه)
جشنواره بین المللی فیلم گوتنبرگ ـ دوره بیست و هفتم
جشنواره هفته فیلم های ایرانی در موزه هنرهای زیبای بوستن (آمریکا)
جشنواره بین المللی فیلم وینال
جشنواره بین المللی فیلم هند ـ دوره سی ام
جشنواره بین المللی فیلم های ایرانی در مرکز فیلم شیکاگو ـ دوره نهم
جشنواره بین المللی فیلم های ایرانی در مؤسسه فیلم بریتانیا
جشنواره بین المللی فیلم های ایرانی در سینماتک سوئد
جشنواره بین المللی مدرسه تابستانی سینما در اوهرسکه هرادیشت ـ دوره بیست و پنجم (چک)
جشنواره بین المللی فیلم مومبای ـ دوره دوم (هند)
جشنواره بین المللی فیلم کودکان هند ـ دوره یازدهم
جشنواره بین المللی فیلم کودکان سوس (تونس)
جشنواره بین المللی فیلم کرالا ـ دوره چهارم (هند)
جشنواره بین المللی فیلم کارلوی واری ـ دوره سی و چهارم (چک)
جشنواره بین المللی فیلم سینه کوئیست ـ دوره دهم (آمریکا)
جشنواره بین المللی فیلم سنگاپور ـ دوره دوازدهم
جشنواره بین المللی فیلم جیفونی ـ دوره بیست و نهم (ایتالیا)
جشنواره بین المللی فیلم پاییزی فیلم های ایرانی (فرانسه)
جشنواره مؤسسه هنرهای معاصر لندن
جشنواره بین المللی فیلم های آسیایی (یمن)
جشنواره فوروم دزایماژ پاریس
جشنواره بین المللی فیلم بهار ایرانیان در سن میشل (فرانسه)
این فیلم داستان پسری که به خاطر نداشتن شناسنامه و هویت دچار مشکلاتی در زندگی خود می شود و به کشف حقایق رومی آورد.
جشنواره های فیلم دان به شرح زیر است
دان (به هندی: Don) فیلمی محصول سال ۱۹۷۸ و به کارگردانی چاندرا باروت است. در این فیلم بازیگرانی همچون آمیتاب باچان، زینت امان، پران، هلن، افتخار ایفای نقش کرده اند.
۱۲ مه ۱۹۷۸ (۱۹۷۸-05-۱۲)
دان (آمیتاب باچان) خلافکار معروف و خطرناکی است که پلیس یازده کشور به دنبال اوست. زمانی که وی متوجه خیانت یکی از افرادش بنام رامش می شود، او و نامزدش را به قتل می رساند. خواهر رامش، روما (زینت امان) برای انتقام برادرش وارد گروه دان می شود. دان پس از یک تعقیب و گریز و درگیری با پلیس به شدت زخمی و در نهایت کشته می شود. بازرس دسیلوا (افتخار) مخفیانه دان را دفن می کند و ویجی (آمیتاب باچان) را که شباهت بسیار زیادی به دان دارد به کار می گیرد تا با نفوذ به گروه دان، سایر افراد او و سرشاخه اصلی گروه را گرفتار سازد. در این مدت روما هم به هویت اصلی ویجی پی می برد. در جریان یک مهمانی پلیس تمام افراد دان را به همراه ویجی دستگیر می کند و بازرس دسیلوا کشته می شود. تنها کسی که می داند ویجی دان نیست. ویجی می کوشد تا بیگناهی اش را ثابت کند ولی ناکام می ماند. او از چنگ پلیس می گریزد تا دفترچه ای را بیابد که نام تمام افراد دان در آن نوشته شده و همچنین در آن ذکر شده که او دان نیست بلکه ویجی است؛ بنابراین بهمراه روما در یک مسیر پر از خطر قدم می گذارد و …
دان فیلمی به کارگردانی و نویسندگی ابوالفضل جلیلی ساخته سال ۱۳۷۶ است.
دان آدامز (انگلیسی: Don Adams (footballer)؛ ۱۵ فوریهٔ ۱۹۳۱ – ۱۹۹۴ (۶۲-۶۳ ساله)) یک بازیکن فوتبال بود.
تعداد بازی ها و گل ها فقط مربوط به بازی های لیگ داخلی است.
از باشگاه هایی که در آن بازی کرده است می توان به باشگاه فوتبال بدفورد تاون اشاره کرد.
دان آدامز (انگلیسی: Don Adams؛ ۱۳ آوریل ۱۹۲۳ – ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۵(2005-09-25)) یک هنرپیشه اهل ایالات متحده آمریکا بود. وی بین سال های ۱۹۵۴ تا ۲۰۰۵ میلادی فعالیت می کرد.
دان آلوارادو (انگلیسی: Don Alvarado؛ ۴ نوامبر ۱۹۰۴ – ۳۱ مارس ۱۹۶۷(۱۹۶۷-03-۳۱)) هنرپیشه کارگردان فیلم اهل ایالات متحده آمریکا بود.
پل سن لوئیس ری (۱۹۲۹)
آپاچی (۱۹۲۹)
بی قیدوبند (۱۹۳۰)
آبرو (۱۹۳۱)
زیبای سیاه (۱۹۳۳)
شکوه صبح (۱۹۳۳)
گنج های سیرا مادره (۱۹۴۸)
شرق بهشت (فیلم) (۱۹۵۵)
شورش بی دلیل (۱۹۵۵)
پیرمرد و دریا (۱۹۵۸)
جنگ زن و مرد
وی در سال ۱۹۶۷ بر اثر سرطان درگذشت.
از فیلم ها یا برنامه های تلویزیونی که وی در آن نقش داشته است می توان به آثار زیر اشاره کرد.
۴۱ G. آتش دان یک ستاره است که در صورت فلکی آتشدان قرار دارد.
آ دان (به لاتین: A Don) در لائوس است که در استان سکونگ واقع شده است.
فهرست شهرهای لائوس
آر آتش دان یک ستاره است که در صورت فلکی آتشدان قرار دارد.
آلوی دان (انگلیسی: Don's Plum) فیلمی در ژانر درام به کارگردانی آر. دی. راب است که در سال ۲۰۰۱ منتشر شد.
لئوناردو دی کاپریو
کوین کانلی
جنی لویس
توبی مگوایر
آمبر بنسون
ماریسا ریبیسی
نیکی کاکس
جرمی سیستو
آیرین دان (انگلیسی: Irene Dunne؛ ۲۰ دسامبر ۱۸۹۸ – ۴ سپتامبر ۱۹۹۰(1990-09-04)) هنرپیشه اهل ایالات متحده آمریکا بود. از فیلم هایی که وی در آن نقش داشته است، می توان به سرناد پنی، به یاد می آورم مادر، رابطه عاشقانه و دلفریب اشاره کرد.
اپسیلون¹ آتش دان یک ستاره است که در صورت فلکی آتشدان قرار دارد.
اپسیلون² آتش دان یک ستاره است که در صورت فلکی آتشدان قرار دارد.
اتا آتش دان یک ستاره است که در صورت فلکی آتشدان قرار دارد.
ارلنباخ بای دان (به آلمانی: Erlenbach bei Dahn) یک شهر در آلمان است که در زودوستپفالتس واقع شده است. ارلنباخ بای دان ۳۶۹ نفر جمعیت دارد.
فهرست شهرهای آلمان
ارون ماهی دان، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان آباده در استان فارس ایران است.
فهرست روستاهای ایران
این روستا در دهستان بهمن قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن افزون بر چهل خانوار بوده است.


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

ارتباط محتوایی با دان

دان در جدول کلمات

آتش دان نانوایی
تنور
از فیلم های چارلز برانسون به کارگردانی دان سیگل
تلفن
اقتصاد دان آمریکایی متولد 1937 که جایزه نوبل اقتصادی را دریافت کرد
رابرت لوکاس
اقتصاد دان انگلیسی متولد 1776 میلادی صاحب کتاب «رسانه درباره اصل جمعیت»
مالتوس
اقتصاد دان اهل بریتانیا متولد 1910 میلادی که جایزه نوبل اقتصاد را دریافت کرد
رانالدکواس
اقتصاد دان نروژی متولد 1895 که جایزه نوبل اقتصاد را دریافت کرد و در سال 1973 وفات یافت |
راگنارفریش
جغرافی دان ایران در قرن سوم
ابن خرداد به
ریاضی دان آلمانی
داوید هیلبرت
ریاضی دان اتریشی
ریمان
ریاضی دان اسکاتلندی
نپر , جان نپر

معنی دان به انگلیسی

grain (اسم)
ذره ، جو ، خرده ، شاخه ، حالت ، دانه ، حبوبات ، حبه ، حب ، غله ، چنگال ، رنگ ، رگه ، مشرب ، دان ، تفاله حبوبات ، یک گندم معادل 0/0648 گرم

معنی کلمه دان به عربی

دان
حبوب
حريص
رحم , مصفوفة
ريح
مورخ
حقيبة
امتعة , حقيبة
کتاب الجيب
جغرافي
علبة
محصول
قدر
عالم الرياضيات
لغوي
ربة البيت
صيدلي
فيزياوي
خبير قانوني , محامي
منطقي
موسيقار

دان را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

آیلین ١٣:٠٧ - ١٣٩٥/١١/١٤
با تلفظ دون. خاندان در گویش کازرونی. مانند: چیش و همچیشی ا قوم و دون و خویش هم نکنیم(پزشکیان) (ع.ش)
|

احد مطلبی ٠٧:٠٧ - ١٣٩٧/٠٩/٢٠
دان در پسوند بعنوان ظرف است
مثل سرمه دان قلم دان شیردان
انفیه دان تیر دان ........
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• دان تعقیب دوباره آغاز میشود   • فیلم دان 3   • دان آلمان   • دان حالوتس   • فیلم دان 1   • فیلم هندی دان   • دان۲: تعقیب ادامه می‌یابد   • معنی دان   • مفهوم دان   • تعریف دان   • معرفی دان   • دان چیست   • دان یعنی چی   • دان یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی دان
کلمه : دان
اشتباه تایپی : nhk
آوا : dAn
نقش : بن حال
عکس دان : در گوگل


آیا معنی دان مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 97% )